عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
انتخابات ریاست جمهوری در 29 اردیبهشت 1396 نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٦/٢/٢٧

انتخاب رئیس جمهور ایران و اعضای شورای شهر

در روز جمعه 29 اردیبهشت 1396

روز جمعه باری دیگر مردم رای خواهند داد. نتیجه رای مردم برای کشور رئیس جمهور تعیین خواهد کرد. همچنین اعضای شوراهای شهر و روستا با رای مردم انتخاب خواهند شد. انتخابات روز جمعه دارای اهمیت تاریخی است. این مقاله تلاش دارد دلیل اهمیت تاریخی بودن انتخابات را نشان دهد.

از آغاز تشکیل حکومت جمهوری اسلامی در ایران در فروردین سال 1358، همواره دو نیرو در رویارویی با یکدیگر بوده‌اند. رویارویی این دو نیرو همواره در جریان انتخابات آشکارتر می‌شود. در سالهای میانی انتخابات اغلب نیرویی میداندار است و تنهای صدای نمایندگان آن نیرو بگوش میرسد. این دو نیرو را در فرایند تاریخی ایران نیروی مرگ و نیروی زندگی می‌نامیم.  

 با تشکیل حکومت جمهوری اسلامی در ایران، زندگی مردم بشدت دشوار شد. مردم برای تامین نیازهای زندگی ناگزیر بودند در صف‌های دراز و بی‌پایان نفت، گوشت، شیر، برنج، روغن نباتی، تیرآهن، سیمان، گچ و حتا موکت‌کف‌پوش ساعت‌های زندگی مرگبار خود را سپری کنند. سرگشتگی مردم از سبکِ نوین زندگی سبب سرسپردگی بسیاری از آنها به حکومت نوپا شد. حکومت جمهوری اسلامی ایران بسرعت به سرکوب نیروهای مخالف پرداخت. بنی صدر، نخستین رئیس جمهور را برکنار کردند و سپس تمام حزب‌ها و سازمان‌های مارکسیستی را نابود نمودند. نابودی تمام نیروهای مارکسیستی در سال 1362 کامل شد. در همین زمان حکومت درگیر جنگ با عراق بود. از سال 1365 جنگ به سکون رسیده بود و دو کشور عراق و ایران توانی برای ادامه جنگ نداشتند. در سال 1367 و در روزهای پایانی جنگ، نیروهای سازمان مجاهدین خلق ایران در زندان‌ها اعدام شدند. در این سال‌های «هراس» و «سرگردانی بین گذشته و حال» مردم بسختی می‌توانستند به سرنوشتی بیندیشندکه کشور دچارش شده  بود. در این سالها، مردم به دو گروه تقسیم شده بودند. گروهی با نام‌های «مکتبی» و «حزب‌اللهی» و سرانجام «خط‌امامی» میداندار بودند. گروه دوم «بدون نام»، ساکت و شکست‌خورده چشم به دست ترحم گروه اول داشتند. گروه اول در تمام کارهای اجتماعی آزادی مطلق داشت. در خاکسپاری شهدا هدایت کننده جماعت بود، بلندگو در دست آنها بود و مردم سخنان آنها را تکرار می‌کردند. این افراد در تمام رویدادهای اجتماعی دارای «سهمیه» بودند. مردم به تمامی تسلیم شده بودند و گمان زندگی شاد از خیال کسی نمی‌گذشت. رفتن به گورستان‌ها بخش مهمی از گذران روزهای مردم شده بود. مرگ هر روز فربه‌تر و زندگی بشدت ناتوان‌تر می‌شد.  

پس از پایان جنگ و در دوران بازسازی ویرانی‌های شهرها و آبادی‌ها ناگهان چرخشی تاریخی در زندگی مردم پدیدار شد. حکومت جمهوری اسلامی ایران توانست نفت خود را بفروشد و جریان پول در جامعه گسترش یابد. در همین زمان پیشرفت‌های سریع صنعتی در جهان، گسترش رسانه‌های همگانی، گسترش اینترنت و موبایل در تمام جهان سبب سرازیر شدن تولیدات بنگاه‌های بزرگ خارجی به ایران شد. معماری شهرها بسرعت دگرگون شد و مردم بی‌زبان و ناراضی آرام آرام در میان روشنفکران سخنگویانی یافتند. نشریات دانشجویی نخستین نشانه‌های اعتراض به سیستم بسته‌یِ حکومتی را آشکار کردند. اعتراض مردم نسبت به حکومت سخت‌گیر در شکل بیان ناخرسندی از ریاست هاشمی رفسنجانی پدیدار می‌شد. در سال 1376 مردم ایران به پیشگامی دانشجویان محمد خاتمی را به ریاست جمهوری رساندند. سال 1376 در تاریخ اندوهبار مردم این سرزمین سالی بسیار مهم است. اراده‌یِ مردم برای داشتن زندگی متعارف، شاد و بدور از آیین‌های مرگ در انتخاب خاتمی نمایان شد. خاتمی سبب شد مدتی آزادی بیان در کشور گسترش یابد. ده‌ها روزنامه،  و ماهنامه به ارزیابی بیست سال گذشته‌یِ کشور پرداختند. برای نخستین بار موضوع جنگ به شکل انتقادی بررسی شد. بخشی بزرگی از جامعه به حرکت درآمده بود و بنیان حکومت جمهوری اسلامی را به چالش کشیده بود. گروه سخت‌گیر حکومت دست به عمل زد. بستن بسیاری از روزنامه‌ها به حکم دادگاه، محاکمه نویسندگان، قتل‌های زنجیره‌ای نویسندگان و روشنفکران پیش آمد. در سال 1378 برای نخستین بار صدای اعتراض مردم نسبت به حکومت از دهان دانشجویان دانشگاه‌های تهران و دانشجویان دانشگاه تبریز شنیده شد. صدای این اعتراض سه روز در خیابان‌ها بلند شد و سپس بشدت سرکوب شد. محمد خاتمی اندیشه‌یِ نو و پویایی را وارد گفتمان سیاسی ایران کرده بود. بسیاری از روشنفکران «اصلاحات» خاتمی را با پدیده‌یِ «اصلاحات در بنیان دین مسیحیت در دوران رنسانس» (Reformation) یکی می پنداشتند. خاتمی روش «اصلاحات» را تنها شکل بازسازی روش حکومتی طرح کرد و در میان مردم گسترش داد. جریان «اصلاحات» به عنوان نیروی زندگی در برابر نیروی مرگ اصولگرایان قرار گرفت. مجلس ششم با طرح لایحه‌یِ آزادی بیان، آزادی مطبوعات، جامعه مدنی و نگاهی انتقادی به حکومت استبدادی دینی مردم تسلیم شده را به حرکت درآورد. حکومت نیز با ابزاری مانند «شورای نگهبان» و «نماز جمعه» طرح‌های مجلس را بی‌اثر کرد. بخش اصولگرا ابزار قدرتمندی مانند «تلویزیون و رادیو»، «نیروهای نظامی» و «نیروی سرکوبگر خیابانی» در اختیار داشت. تنها ابزار اصلاح‌طلبان «نشریات» آزادی بود که گفتمان نوینی را می‌آفریدند و گسترش می‌دادند. کشمکش این دو نیرو به شکل دیالکتیکی سبب پدیدار شدن مفاهیم نو در فکر و زندگی مردم شد.

در سال 1384 محمود احمدی‌نژاد رئیس جمهور اسلامی ایران شد. بیان بسیار عامیانه‌ی احمدی نژاد سبب گسترش پوپولیسم و عوام‌فریبی در ایران شد. هشت سال حاکم شدن پدیده‌یِ احمدی نژاد بر ایران سنگین‌ترین فشار را بر جریان روشنفکری، اقتصاد، فرهنگ و زندگی اجتماعی مردم ایران وارد کرد. رابطه‌یِ دیپلماتیک ایران با بسیاری از کشورهای جهان از بین رفت. در بیان احمدی‌نژاد موضوع «غنی‌سازی اورانیوم» و «انرژی هسته‌ای» آنچنان تکرار شد که قدرت‌های جهانی تصور کردند حکومت ایران در پی ساخت بمب اتمی است. تحریم‌های ویرانگر بر اقتصاد ایران نوشته شد. دولت ایالات متحده و شورای امنیت سازمان ملل متحد تحریم‌ها را بر نظام بانکی ایران شدیدتر کردند و رابطه‌یِ پولی بین ایران و جهان قطع شد. مردم فقیر و کم‌دانش را به بهانه‌های گوناگون به خیابان‌ها و میدانگاهها می‌کشاندند تا شعار «انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست» را تکرار کنند. شبکه‌های تلویزیونی ایران راهپیمایی‌‌ها را با عنوان پیروزی ایران بر «استکبار جهانی» نشان می‌دادند. مردم فریب‌خورده معنای شعارهای خود را اغلب نمی‌دانستند و هرگز هم ندانستند که با همایش خود در میدان‌گاهها چه نیرویی را در کشور بزرگ می‌کنند. در هشت سال حاکم‌بودن احمدی‌نژاد بر کشور، مفاهیمی مانند «اندیشه»، «همزیستی» و «صلح» نابود شد و بجای آنها مفاهیمی مانند جنگ طلبی، آنارشیسم و عوام‌فریبی برجسته‌تر گردید. در هشت سال هراس‌آور (1384-1392) تنها صدای فرماندهان نظامی، جنگ‌طلبان و عوام‌فریبان از رسانه‌های حکومتی شنیده شد. مرگ یکبار دیگر در فضای اجتماعی کشور رنگین‌تر به چشم می‌آمد. صدای اعتراض بخشی از مردم تهران به شکل اعتراص به نتیجه‌ی انتخابات رئیس‌جمهور در خرداد 1388 شنیده شد و شش ماه ادامه یافت. اعتراض خیابانی بشدت سرکوب شد و رهبران اعتراض‌ها دستگیر و محاکمه شدند. هاشمی رفسنجانی از امامت جمعه تهران کنار گذاشته شد، پخش نام و عکس محمد خاتمی در رسانه‌های همگانی ممنوع شد و میرحسین موسوی و مهدی کروبی در خانه «حصر» شدند. جریان اصولگرا اعتراض گسترده مردم در سال 1388 را با عنوان «فتنه» تفسیر کرد و این تفسیر را همچنان تکرار می‌کند. 

در سال 1392 فضای خسته از هیاهوی بسیار و آشفته سیاسی اجازه داد فردی متعادل به نمایندگی از جریان اصلاح‌طلبان و طیف گسترده‌ای از روشنفکران و طبقه میانی مردم رئیس جمهور ایران شود. حسن روحانی و کابینه‌ی وزیران چهار سال تلاش کردند تا نگرش سیاست‌مداران حاکم بر قدرت‌های جهان را نسبت به حکومت جمهوری اسلامی دگرگون کنند. مذاکره درازمدت با کشورهای صنعتی (5+1) سبب امضای قرارداد «برجام» شد. سایه جنگ از کشور برداشته شد و دولت موفق شد برنامه های خود را برای رشد امید به زندگی اجرا کند. تدوین حقوق شهروندی و پخش آن میان مردم این امید را پدید آورد که انسان ایرانی به عنوان شهروند دارای حقوق شناخته‌شده‌ای خواهد بود. بیانیه حقوق شهروندی نیز با مخالفت جریان اصولگرا روبرو شد. پشتیبانی جریان روشنفکری، دانشجویان و اصلاح‌طلبان از آقای روحانی وظیفه‌یِ دیگری بر دوش دولت گذاشت. دولت روحانی ناچار است در دور دوم کار رونق اقتصادی و احترام به شهروندان را اجرا نماید.

در تمام سی و هشت سال حاکمیت جمهوری اسلامی دو جریان مرگ‌محور و زندگی محور در مبارزه بوده‌اند. جریان مرگ‌محور با موسیقی، کارناوال‌ شادی، جشن‌های سال (چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر) همیشه مخالفت کرده و تلاش بی‌سرانجامی داشته تا آنها را به فراموشی بسپارد. حذف کنسرت‌های موسیقی، حمله به کنسرت‌ها، مخالفت با پوشیدن لباس رنگی و شاد، کنترل شدید روی چاپ کتاب، مخالفت با رُمان و ترجمه، ترویج سرایش شعر سنتی و گسترش خرافه از کارهای معمول اصولگرایان است. این جریان نیروی خود را از تعصب‌های بی‌دلیل، برنامه های تلویزیون و رادیوی حکومتی، دارندگان تریبون سخنرانی و نیروهای نظامی می‌گیرد. نگاه‌های خشن و بدبینانه از چشمان رهبران و پیروان اصولگرایان می‌تراود. در سوی دیگر، جریان اصلاح‌طلب و روشنفکر تلاش دارند تعادلی بین زندگی مردم و تاریخ و دین ایجاد کنند. آزادی نشر کتاب و نشریات، آزادی بیان، آزادی همایش‌های سیاسی، آزادی مردم در اجرای آیین‌های تاریخی و شاد، ایجاد رابطه‌یِ برابر با تمام حکومت‌ها و داشتن نقش مثبت در رویدادهای جهانی از خواسته‌های جریان اصلاح‌طلب و روشنفکر است.

اکنون در جریان تبلیغات شدید برای انتخاب رئیس جمهور، به گمان من، همه باید در میدان سیاست باشند. جریان اصولگرا با قشونی بزرگ گردوخاک به پا کرده است. تمام دانش‌آموخته‌ها و دارند‌گان اندیشه‌یِ دگرگونی باید با صمیمیت در انتخابات شرکت کنند و به حسن روحانی رای بدهند. همه باید بدانند که «دارندگان قدرت بسادگی و با لبخند از قدرت کنار نمی‌روند». آنها سوار بر نادانی و تعصب‌های سنتی، مردم عامی و ساده را بسادگی در برابر روشنفکران و دانش‌آموخته‌ها قرار می‌دهند. اصولگرایان حق‌شهروندی را برسمیت نمی‌شناسند. اصولگرایان هنوز مردم را به »خودی» و «دیگری» تقسیم می‌کنند. این جریان مرگ را بر زندگی ترجیح می‌دهد. برای پیروزی آزادی و آرامش در انتخابات شرکت کنیم و به روحانی رای بدهیم.

در انتخابات اعضای شورای شهرها و روستاها نیز کار بسیار روشن است. در شهرهای بزرگ اصلاح طلبان لیست داده‌اند. بدون هیچ تردیدی، به افراد لیست اصلاح طلبان رای بدهیم. در شرایط جدی امروز نباید چهارسال مدیریت شهری را فدای روابط دوستی و شخصی بنماییم. همه افرادی را در میان نامزدهای شورای شهر می‌شناسند. در میان نامزدهای فراوان، هر فرد ایرانی ممکن است فامیل، دوست و آشنا داشته باشد. این روابط دارای اهمیت شخصی هستند، اما در گستره‌یِ اجتماعی اهمیتی ندارند. اگر برادرمان و یا خواهرمان هم به شکل مستقل و با تجربه‌ای بسیار بالا نامزد شورای شهر شده است، باید نامزدی او را نادیده بگیریم و به لیست «اصلاح‌طلبان» رای بدهیم.

 

  نظرات ()
هدیه تولد نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٥/۱٠/٢۱

برای پنجمین سالگرد تولد آندیا

آندیای عزیز من، در یازدهم دی امسال 1395، برابر با نخستین روز ماه ژانویه سال 2017 میلادی گام به پنج سالگی گذاشتی. دگرگونی در روزهای زندگی تو دیده می‌شود. آشکارا بزرگ می‌شوی. به مهد کودک می‌روی، شعر یاد می‌گیری و  در همآوازی با دوستانت آواز زندگیِ اجتماعی را تمرین می‌کنی. از خود بدر آمده‌ای و دنیای پیرامون خود را نیز می‌نگری. کوچک‌تر که بودی، دنیایی داشتی که مرکزش تنها خودت بودی. دوست داشتی آن دنیای ساده به مرکزیت تو و چند نفر در پیرامونت همواره ساکن بماند. هر رویداد در دنیای تو همانند افتادن سنگی بر برکه‌ای دایره‌ای را پدید می‌آورد.  دایره‌گسترش می‌یافت و دایره‌یِ دیگری به مرکزیت تو آغاز می‌شد. هر دایره، گستره‌یِ آگاهی ترا از جهان پیرامون گسترش می‌داد. در این گسترشِ دایره‌وار رویدادها، تو در مرکز بودی . همه چشم به کنش‌ها و واکنش‌های تو داشتند. آرام آرام به پا خاستی، حرکت کردی و در تلاشی طبیعی کنترل خود را بر دنیای پیرامون تمرین نمودی. رشد ترا نمونه‌یِ آشکار رشد انسان در درازای تاریخ می‌پندارم. انسان سرگذشت شگفتی بر روی زمین داشته است. در باره‌یِ تکامل انسان از حیوانی ساده به انسانی اندیشه‌ورز، چارلز داروین بدرستی گسترش اجتماعات انسانی و نیاز فرد برای زنده‌ماندن در جمع را یکی از عوامل تکامل شناسانده است. آدمی از جماعت کوچک چند نفری گام به اجتماع بزرگ انسانی گذاشته است. تاریخ تکامل بشر در کتابها و در پروسه‌یِ آرام و پیوسته‌یِ بزرگ‌شدن تو دریافته می‌شود. رشد تو، در پندار من، نمونه‌ای شگرف از تاریخ تکامل انسان بر روی زمین است.  

همچون هر کودک دیگری، دیدن کوله‌پشتی‌های رنگی، کتاب، دفتر، مداد رنگی، ماژیک، خمیر مجسمه و چسب ترا به شوق می‌آورد. می‌توانی طرحی از انسان بکشی، طرح را با رنگ پر کنی و هنگامی که رنگ از خط کناری طرح بیرون نزند، شوری ترا در بر می‌گیرد. راز نام‌ها را یاد گرفته‌ای. میدانی که کرمان، شیراز، اصفهان، زنجان، تبریز، اورمیه و تهران نام‌ شهرهایی در جغرافیای ایران‌زمین هستند. تو بزرگ می‌شوی. در سال‌های گذشته بسیاری از رفتارهای انسانی را تجربه کردی. حرکت‌های گوناگون، پنج حس بشری و فراتر از تجربه‌یِ حسی، زبان را یاد گرفتی. می‌توانی با سه زبان رایج این منطقه- ترکی، فارسی و ترکی استانبولی- سخن بگویی. از تماشای برنامه‌های کارتونی کانالی در ترکیه (Minika COCOK) حس شنیداری تو به آواهای زبان انگلیسی نیز عادت کرده است. یادگیری آسان زبان‌ها برایت سعادتی است که در جوانی و بزرگسالی سبب قدرت تو خواهد شد.

در سالگرد تولد تو جهان پیرامون ما آشفته است. آشفتگی در محیط طبیعی و محیط انسانی زندگی را بسیار دشوار کرده است. آلودگی شدید هوای شهرهای بزرگ ایران در سرمای شدید سال بیشتر حس می‌شود. حکومت آلودگی را خیلی جدی نمی‌گیرد. دو کارخانه‌یِ تولید کننده‌یِ اتوموبیل در ایران (ایران خودرو و سایپا) هر دو حکومتی هستند. خودروهای بی‌کیفیت تولیدی این دو کارخانه نقش عمده‌ای در آلودگی هوای شهرهای بزرگ دارند. استفاده‌یِ خودروها از بنزین داخلی با استاندارد بسیار پایین در وارونگی هوا سبب فشار هوای آلوده بر تندرستی مردم می‌شود. حکومت مدرسه‌ها را پیاپی تعطیل می‌کند تا آمدوشد خودروها و آلودگی هوا اندکی کاسته شود. وجود نیروگاههایی که سوخت‌شان مازوت است، وجود پالایشگاهها در محدوده‌یِ شهرها و سوخت خانگی گاز همه عواملی برای آلوده‌کردن هوا هستند. گسترش سرمایه‌داری و سودجویی فردی هر انسان نمی‌گذارد جامعه‌های انسانی به آگاهی لازم برای پاک‌سازی هوا، آب و خاک به پردازند. آندیا، واقعیت آن است که زمین را ویران نموده‌ایم و سخت نگران هستم که در پنجاه سال آینده زندگی روی زمین ممکن نباشد. گسترش روزافزون سرمایه‌داری و درونی‌شدن فکر مصرف‌گرایی به عنوان بخشی از رفتار انسان خطر پایان زندگی روی زمین را نزدیک‌تر می‌کند. فراتر از تمام این عوامل، رشد قدرتِ ویرانگر پدیده‌ای بنام «حکومت‌ها» نیز زندگی انسان را به آستانه‌یِ ویرانی کامل می‌کشاند.

حکومت‌های امروزه در کشورها پدیده‌ای ضروری و  زشت هستند. زندگی اجتماعی وجود و کاربرد قوانینی را در کشورها ضروری می‌سازد. حکومت‌ها «در بنیاد» پیرو قوانین دگرگون‌شونده باید باشند. در بنیان فکری هر جامعه، حکومت ناچار است بر پایه‌یِ حکم قانون عمل کند. در چنین گمانی، قانون حکومت را کنترل می‌کند. در کشورهای واپسمانده حکومت‌ها قوانین را تنظیم، دستکاری و کنترل می‌کنند. در این کشورها، سیستم اداری فئودالی هنوز با نام‌های مدرن برقرار است. حاکمی با نام‌های گوناگون در بالای پایگان حکومتی می‌نشیند، دستور می دهد و مدیران را جابجا می‌کند. مدیران ردیف‌های پایین پایگان در چنین سیستم‌هایی ناگزیر هستند واقعیت را پیرو خواست‌ها و پیش‌بینی‌های چنین «فئودالی» دستکاری کنند. در چنین شرایطی، واقعیت باید از اراده‌یِ حاکم تقلید نماید. حاکم آزاد است هر کاری بکند. کوچکترین ناسازگاری با چنین سیستمی به روش‌های گوناگون سرکوب می‌شود. در چنین کشورهایی تنها یک صدا شنیده می‌شود و مردم ناگزیر هستند در پیروی از حاکمِ مطلق از یکدیگر همانند گوسفند پیشی بگیرند. کشورهای منطقه خاور میانه اغلب دارای چنین سیستم‌های حکومتی هستند. در این سیستم‌ها خلاقیت فردی و هر گونه فکر تازه‌ای به عنوان مخالفت با گفتمان رایج در جامعه سرکوب می‌شود. آندیای عزیز من، ما در چنین دنیایی زندگی می‌کنیم. 

منطقه‌ای که ما در آن زندگی می‌کنیم همچنان درگیر جنگ است. در سوریه جنگ ادامه دارد. شهر حلب ویران شده و در شهرهای دیگر نیز قدرت‌داران برای گسترش قدرت خود در تلاش هستند. حکومت سوریه توان و اراده‌ای ندارد. کشورهای روسیه، ترکیه، ایران و ایالات متحده به نمایندگی از دنیای سرمایه‌داری جنگ را رهبری می‌کنند. روسیه برای دور نگه داشتن نیروی نظامیِ پیمان ناتو و دسترسی به مدیترانه ناچار است جریان جنگ را در سوریه رهبری کند. هواپیما‌ها و موشک‌های روسیه نقش جدی در چرخش جریان جنگ دارند. ترکیه و ایران با استفاده از نیروهای بومیِ سوری و لبنانی جنگِ زمینی را رهبری می‌کنند. از آن سو، ایالات متحده امریکا و کشورهای اورپایی برای گسترش سرمایه‌داری در خاورمیانه و نگه‌داشت و گسترش اسراییل، در سوریه و عراق حضور دارند. نیرویِ شگفتی بنام «حکومت اسلامی» یا «داعش» گرانیگاه تمام این حکومت‌هاست. حکومت‌ها همدیگر را به پشتیبانی از داعش متهم می‌کنند. هیچ کشوری آشکارا از نیروهای هراسناکِ «داعش» پشتیبانی نمی‌کند، اما این نیروی شگفت‌انگیز با پشتیبانی تمام کشورهای درگیر در سوریه همچنان پایدار است. در عراق، نبرد موصل بسیار آهسته پیش می‌رود. روند آهسته‌یِ جنگ موصل به دلیل رویدادهای پس از پسگیری شهر از داعش است. ترکیه و دولت مرکزی عراق مایل نیستند در جریان جنگِ موصل «کردها» قدرت بیشتری بگیرند. وجود «کردها» در منطقه‌یِ میان ایران، ترکیه و عراق کشورهای بیشتری را درگیر نبرد می‌کند. در سال‌های آینده «کردستان» مرکز و دلیلِ رقابت‌‌های منطقه‌ای خواهد شد. در افغانستان نیروهای نادان، متعصب و واپسگرای طالبان همچنان انسان‌ها را می‌کشند و آواره می‌نمایند. در یمن نبرد شیعه و سنی با شدت تمام پیش می‌رود. در تمام این کشاکش‌ها مردم بیچاره می‌شوند، مردم کشته می‌شوند، خانه‌های مردم ویران می‌شود، مردم به کوچی ناخواسته تن در می‌دهند.  آندیای عزیز، ما در چنین دنیای سردی زندگی می‌کنیم.

سال گذشته برای زنان سال خوبی نبود.  در برزیل خانم دیلما راسف (DilmaRousseff) را از پستِ رئیس جمهوری برکنار کردند. پس از کودتای نظامیان در 1964، دیلما راسف به چریکهای مارکسیست پیوست و از 1972 تا 1974 را در زندان سپری کرد. با همسرش «حزب دموکراتیک کار» را بنیانگذاری کرد و پس از سال‌ها کار سیاسی در سال 2011 به عنوان رئیس جمهور برزیل انتخاب شد. در سال 2014 نیز با 54 میلیون رای برای بار دوم رئیس جمهور برزیل شد. در سال 2016 سنای برزیل با 61 رای راسف را استیضاح و از ریاست جمهوری برکنار کرد. او نخستین رئیس جمهور «زن» در کشوری با فقر گسترده شده بود. در کشور آسیایی کره‌یِ جنوبی نیز خانم پارک گئون هی (Park Geun-Hye) از سال 2013 یازدهمین و نخستین «زن» رئیس جمهور در کره جنوبی شد. در دسامبر سال 2016 نمایندگان مجلس‌ملی کره‌جنوبی خانم پارک‌گئون‌هی را به دلیل فساد مالی از کار بر کنار کردند. در ایالات متحده امریکا در سال 2016، انتخابات برای انتخاب چهل‌وپنجمین رئیس جمهور بین خانم هیلاری کلینتون و آقای دونالد ترامپ انجام شد. پس از فرایندی بسیار طولانی، دونالد ترامپ به عنوان رئیس جمهور انتخاب شد و قرار است بیستم ژانویه وارد کاخ سفید شود. شکست خانم کلینتون برای فمینیست‌ها و بسیاری از مردم امریکا شکست ادعاهای برابری حقوق زنان و مردان بود. در اورپا، اما، زنان صدای بلندتری داشتند. پس از برگزاری رفراندومی برای ماندن یا جدا شدن انگلستان از اتحادیه اورپا در ماه ژولای 2016، خانم ترزا می (Theresa May) نخست وزیر انگلستان شد. زن سال اورپا بی‌تردید خانم آنگلا مرکل (Angela Dorothea Merkel)، صدراعظم، آلمان بود. پیامِ سخته‌یِ آنگلا مرکل در برخورد با پناهندگان مسلمان ماهها در شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌شد. «آنگلا مرکل» در آن پیام می‌گفت: «ما به کودکانمان خواهیم گفت که پناهجویان سوریه و عراق به ما پناه آورده‌اند در صورتیکه مکه به آنها نزدیکتر بود». سیاست‌های اقتصادی حزب مرکل در رویارویی با بحران اقتصادی و کنترل روانی جامعه در جمله‌های تروریستی جوانان داعشی به مردم عادی در آلمان آنگلا مرکل را زنی قدرتمند شناساند. در میان خبرهای زنانِ سیاسی، شکست خانم کلینتون در انتخابات امریکا صدایِ بسیار بلند داشت. آندیای عزیز، به نظر می‌رسد هنوز دنیای مردسالار آمادگی پذیرش زنان به عنوان رهبران جامعه را ندارد.

آندیایِ عزیز من، گریز از دنیای پیرامون خود و پرداختن به دنیای دیگران روشی است که در کشور ما درونی ذهنِ همه شده است. در اخبار رادیو و تلویزیون حکومتی ایران خبرهای بی‌خانمان‌های نیویورک، شب‌گردهای لندن، بی‌هویت‌های فرانسه، مهاجران چادرخواب آلمان و بی‌کسان کشورهای دیگر با دقت تمام بیان می‌شود. گاهی فقر رایج در کشورِ خودمان رخ‌می‌نماید. در آذر 1395 گزارشی از «گورخواب‌های نصیرآباد شهریار» زخمی بر وجدان همه مردم نشاند. گروهی معتاد و رانده‌شده برای گریز از سرمای شب پوششی از کارتون و مقوا و ورقه‌های فلزی  روی گورهایِ کنده‌شده و آماده‌یِ پذیرفتن مرده می‌کشیدند و زیر آنها شب را به صبح‌ می‌رساندند. پخش گزارشی تصویری از آن مردان و زنان در شبکه‌های اجتماعی همه را در اندوهی تاریخی فرو برد. در کشوری با درآمد نجومی از فروشِ نفت و گاز و معادن گروهی در داخلِ قبر زندگی را تجربه می‌کنند! بیچارگیِ مردم در بسیاری از کشورهای جهان در برابر چشم هر بیننده‌ای حساس است. حاکمیت گفتمانِ سرمایه‌داری بر زندگی اجتماعی سراسر مردم در جهان بدبختی مردم را به پدیده‌ای معمولی تبدیل کرده است. فقر، فرار و کوچ نیز سرگذشتِ غمبار انسان‌های فراوانی است که در کشورهایشان قانون حاکم نیست و بجایِ قانون اراده‌یِ یک فرد یا یک باند، مردم را به پریشانی می‌کشاند. در چنین شرایطی، نبود اندیشه‌یِ چپ و فراموش کردن برنامه‌یِ سوسیالیسم برای زندگی خیلی شدید حس می‌شود. نتیجه‌یِ پیروزی سرمایه‌داری در جهان بی‌تردید شکست توده‌هایِ بزرگِ مردم است. سرمایه‌داری برای گروه اندکی زندگی بسیار شگفتی را فراهم می‌نماید، اما اکثریت بزرگ مردم را در دامن فقر و بیماری می‌نشاند.

آندیای عزیز، امیدهای تازه‌ای هم برای بهبودی زندگی در دنیای سال‌های آینده جوانه می‌زند. نگهداری آب، زمین، خاک و هوا به آگاهی همگانی تبدیل می‌شود. روز بروز انسان‌ها درمی‌یابند که باید روشهایِ نگهداری آب، خاک و هوا را یاد بگیرند و به دیگران یاد بدهند. حس نوستالژیک نسبت به سال‌های پر از باران و برف، نسبت به رودهای پرآب، نسبت به خاک سیاه‌رنگ پوشیده از سبزه‌یِ بهاران و نسبت به گردش اطلسی انسان در طبیعت آرام آرام به امیدی شاداب و انرژی‌بخش تبدیل می‌شود. انسان‌های فراوانی در تلاش هستند تا بار دیگر چشمه‌ساران، سبزه‌زاران و دریاها را بازسازند. رساندن آب به «دریاچه‌ی خشکیده‌یِ اورمیه» یک ضرورت شده‌است. در پرتو چنین آگاهی، می‌توانم بهار بیست سالگی ترا در دامنه‌یِ سبز کوههای «قلعه‌ماران» به‌پندارم: هنگامی که سبزه‌ها از خاک سر بر می‌آورند تا آواز ابرها را گوش دهند، هنگامی‌که دره‌ها آب فروچکیده از ابرها را اندازه‌ می‌گیرند تا به دامن دشت بریزند، و هنگامی که تو و گروهی از انسان‌های شاد گل‌های نورسته‌یِ بهاری را می‌چینید تا به پدربزرگ‌هایتان هدیه به‌برید. من دشتی پر از گیاه و سبزه را می‌خواهم، کوهساری پوشیده از گیاهانِ بی‌نامِ خوشبو را می‌خواهم، رودهایی پر از آب روان را می‌خواهم و در آن میانه ترا می‌خواهم که مرا آرزو کنی تا باری دیگر برایت آن همه زیبایی را توصیف کنم و بجای هدیه‌یِ تولد، نوشته‌ای را تقدیمت دارم.  

  نظرات ()
پیگمالیون در ادبیات ایران نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٥/۱٠/٩

داستان اساطیری پیگمالیون و گالاتیا

داستان اساطیری پیگمالیون را نخستین بار اُووید (Ovid) شاعر رومی هم‌عصر آوگوستس در سده نخست پیش از میلاد نوشت. اووید هم‌عصر ویرژیل و هوراس بود. در روایت اووید، پیگمالیون مجسمه ساز چیره دستِ قبرسی است. تمام زندگی خویش را به ساختن مجسمه‌های خدایان، مهربانوها و دیگران سپری کرده است. پیگمالیون همواره از زنان رویگردان بود. عهدی با خود داشت که هیچ گاه ازدواج نکند. سرانجام در سرآغاز کهنسالی تمام هنر، مهارت و نبوغ خویش را بکار گرفت تا مجسمه‌ای زیبا برای خود بسازد. پیگمالیون نمی‌توانست فکر زن را از سرش بیرون کند. پیوسته بر روی آن مجسمه کار کرد و سرانجام زیباترین اثر هنری را به وجود آورد. پیگمالیون مجسمه‌یِ زنی را ساخته بود و عاشقش شده بود. مجسمه را در آغوش می‌گرفت، پوشاکی زیبا و گرانبها بر آن می‌پوشاند و ستایشش می‌کرد، اما از پیکری سرد و بی‌حرکت پاسخی دریافت نمی‌شد.

در سرانجام درماندگی، پیگمالیون به معبدِ مهربانوی عشق و زیبایی، آفرودیته، رفت و از مهربانو خواست تا به مجسمه جان بخشد. عواطفِ عاشقانه و بی‌قراریِ عاشق را آفرودیته دریافت و مجسمه را زندگانی بخشید. چون به خانه بازگشت، به دیدار معشوقه‌اش شتافت. مجسمه را در اندام زنی زنده بر روی پایه‌ای ایستاده یافت. مجسمه‌یِ زن شده «گالاتیه» (Galatea) نام گرفت.  آفرودیت در پیوند زناشویی آن دو حاضر شد و زندگی آنها را برکت و افتخار ویژه بخشید.

داستان پیگمالیون را شاعران و نویسندگان فارسی بسیار پسندیده‌اند و آن را در فرم‌های گوناگون بازنویسی کرده‌اند. نخستین اثر پیگمالیون را در «دیوان شمس» مولوی می‌توان یافت.

مولوی، دیوان شمس

صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم               وانگه همه بت‌ها را در پیش تو بگدازم

صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم                    چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم

تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری               یا آنک کنی ویران هر خانه که می سازم

جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو               چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم

هر خون که ز من روید با خاک تو می‌گوید             با مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم

در خانه آب و گل بی‌توست خراب این دل              یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم

 محمدرضا شفیعی کدکنی (1387، غزلیات شمس دو جلد، تهران: سخن) در شرح این غزل مولوی دربارة محیط فرهنگی حیات مولوی میگوید:

«ازآنجاکه محیط فرهنگی حیات مولانا با بعضی از عناصر اندیشۀ یونانی آمیخته بوده است، دور نمی‌نماید که در این تصویر، و تصویرهای مشابه آن- که در غزلیات دیوان شمس مکرّر دیده می شود - مولانا متأثّر باشد از اسطورة پوگمالیون یونانی (پیگمالیون Pygmalion )، آدمی عاشق مجسمه‌ای شود که خودش ساخته (مولوی، 1387 ، ج 760 :2 ).

صادق هدایت در داستان کوتاه «عروسک پشت پرده» اسطوره‌یِ پیگالیون را در نظر دارد. این داستان در مجموعه سایه‌روشن در سال ۱۳۱۲ به چاپ رسید. عروسک پشت پرده داستان پسر جئانی بنام مهرداد و نامزدش درخشنده است. مهرداد به روش سنتی پرورش یافته و از زن بسیار رویگردان است. پس از دریافت دیپلم دبیرستان، خانواده‌یِ مهرداد درخشنده، دختر عمو را به‌ حکم سنت  به نامبرد مهرداد در می‌آورند و او را راهی فرانسه می‌کند. در فرانسه مهرداد با واقعیت انسان و روابط انسانی آشنا می‌شود. قدرت پرورش سنتی سبب می‌شود مهرداد واقعیت را نادیده بگیرد و همچنان در دنیای خیالی سیر نماید. در پایان امتحان‌ها روزی در سیر از خیابانی چشمش به مانکنی در پشت ویترین فروشگاهی می افتد و عاشق مانکن می‌شود.  مانکن را می‌خرد و با خود به ایران می‌آورد. در ایران بین عشق به مانکن به عنوان ساخته‌یِ هنری دست انسان و خود انسان یعنی نامزدش درخشنده در نوسان عاطفی است. درخشنده عشق مهرداد به مانکن را در می‌یابد و تلاش فراوانی دارد تا خود را به مانکن شبیه کند. مهرداد آرام آرام مانکن را فراموش می‌کند. روزی در اتاق خویش مانکن را می بیند که سری به یک سو خم کرده، دستی به کمر دارد و او را نگاه می‌کند. مهرداد سرگرم تماشای مانکن است که ناگهان مانکن به سوی او حرکت می‌کند. مهرداد با تپانچه گلوله‌ای را شلیک می‌کند و دمی دیگر درخشنده در خون خود پیچ و تاب می‌خورد. هدایت در این داستان هنر و واقعیت را درآمیخته است. برای نخستین بار در ادبیات ایران، بر خلاف گغته‌یِ ارسطو، واقعیت از هنر تقلید می‌کند. ارسطو در کتاب «بوطیقایِ شعر» هنر را تقلیدی از واقعیت می‌پندارد.

جرج برنارد شاو در سال 1291 خورشیدی (1912 میلادی) نمایشنامه‌ای با عنوان «پیگمالیون» نوشت. در این نمایشنامه، یک استاد زبانشناسی ادعا دارد که با دگرگونی گویش انسان، فرد می تواند طبقه‌یِ اجتماعی خویش را دگرگون نماید. دختر گل‌فروشی بنام الیزا را به خانه می‌آورد و به او زبان اشراف یاد می‌دهد. الیزا در مهمانی‌های اشراف شرکت می‌کند، به زبان تشریفاتی آنها سخن می‌گوید و کسی نشانی از دختری دوره‌گرد در او نمی‌یابد. سرانجام الیزا عاشق استاد زبانشناسی می‌شود. دختر توان گل‌فروشی خود را از دست داده و توان ازدواج با استاد را هم ندارد. دختر بین دو ناتوانی گرفتار می‌شود.  

غلامحسین ساعدی نمایشنامه‌یِ «پیگمالیون» (Pygmalion) را در سال 1335 نوشت و در مجله سخن (تهران) به چاپ رساند. پیگمالیون ساعدی نمایشنامه‌یِ کوتاهی در سه پرده است. در دو پرده‌یِ نخست و پایانی، داستان با گفتگوی سه شخصیت ناظر رویداد – ابر، باد و مه -  روایت می‌شود. پیگمالیون به عنوان شخصیت مرکزی در پرده‌یِ دوم سخن می‌گوید. در پیگمالیون ساعدی، پیگمالیون‌شاه عاشق مجسمه‌ای بنام «آمینوس فیلاری» می‌شود. عشق بی‌پاسخ شاه به مجسمه سبب پریشانی او می‌گردد. سرانجام شاه به معبد آفرودیت (الهه‌یِ عشق و زیبایی) راه می‌جوید و هر روز چند بار به نیایش آفرودیت برای زنده‌کردن مجسمه می‌پردازد. سرانجام آفرودیت به خواسته‌یِ شاه جوان پاسخ می‌دهد و مجسمه‌یِ آمینوس فیلاری» را زنده می‌گرداند. پیگمالیون‌شاه از زنده‌شدن مجسمه بسیار شاداب می‌شود، اما آمینوسِ زنده شده از شاه روی بر می‌گرداند. پیگمالیون روز بروز بی‌قرار و پریشان‌تر از پیش می‌شود. سرانجام به بارگاه «آندریای ساحر» می‌رود.  پیگمالیون نمی‌دانست که خود ساحر نیز شیفته‌یِ مجسمه است و در پی فرصتی است تا پیگمالیون را از سر راه عشق خویش بر دارد. آندریای جادوگر راه‌حل را در آب‌تنی آمینوس به هنگامِ جشن مفیستوفلس (Mephistopheles)  در دریای توفانی می‌داند. روز جشن، آمینوس فیلاری به قصد شنا تن به آب‌هایِ توفانی دریا می‌سپارد و بزودی فریادکشان پیگمالیونِ محبوب را برای نجات فرامی‌خواند. در صحنه‌یِ پایانیِ نمایش، جسدِ بی‌حرکت آمینوس فیلاری و پیگمالیون بر روی صحنه دیده می‌شود.  

نادر نادرپور  شعر «بت‌تراش» را در 22 آذر 1336 نوشت. این شعر (در قالب چهارپاره) اقتباس شاعرانه‌ای از داستان «پیگمالیون مجسمه ساز» است. 

بُت تراش

پیکرتراش پیرم و با تیشه‌ی خیال

یک شب ترا  ز مرمر شعر آفریده‌ام

تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم

ناز هزار چشم سیه را خریده‌ام

 

بر قامتت که وسوسه‌ی شستشو در اوست

پاشیده‌ام شراب کف آلود ماه را

تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم

دزدیده‌ام ز چشم حسودان نگاه را

 

تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنم

دست از سر نیاز به هر سو گشوده‌ام

از هر زنی، تراش تنی وام کرده‌ام

از هر قدی کرشمه‌ی رقصی ربوده‌ام

 

اما تو چون بُتی که بت ساز ننگرد

در پیش پای خویش به خاکم فکنده‌ای

مست از می غروری و دور از غم منی

گویی دل از کسی که تو را ساخت کنده‌ای

 

 هشدار! زانکه در پس این پرده‌ی نیاز

آن بت‌تراش بلهوس چشم بسته ام

یک شب که خشم عشق تو دیوانه‌ام کند

بینند سایه‌ها که تو را هم شکسته‌ام!

 

 

  نظرات ()
فیدل کاسترو (۱۳ اوت ۱۹۲۶–۲۵ نوامبر ۲۰۱۶) نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٥/٩/٢٠

 به سان رود، به استواری صخره

مرگ فیدل کاسترو برای گروه بزرگی از مردم ایران حسی عاطفی و اندوهی شدید برانگیخت. در دهه‌های چهل و پنجاه خورشیدی، رفیق فیدل برای بسیاری از جوانان ایران‌زمین قهرمان آرمانی و الگوی مبارزه چریکی بود. فیدل با جنگل، اسلحه، مبارزه با دیکتاتور، پشتیبانی مردمِ روستانشین و پیروزی مبارزه مسلحانه تداعی می‌شد. بسیاری از جوانان روزگار گذشته در ایران‌زمین، شاهِ ایران را همانند باتیستایِ کوبا می‌پنداشتند. هر کسی نیز خود را در هیکل فیدل می‌دید که کلاشینکفی در دست دارد و قد اندکی‌خمانده از میان درختان جنگلی راه باز می‌کند تا بر سر نیروهای دیکتاتور چون آذرخشی فرود آید. فیدل و چه‌گوارا الگویِ هویتی‌ِ برای گروهی از جوانان نسلی بودند که خیلی ناگهانی شاه را در آستانه سقوط ‌دید و دوست داشت شاه را به روش کاسترو و چه‌گوارا از میان بردارد. بسیاری از جوانان دهه‌هایِ چهل و پنجاه خورشیدی تنها عکسی از فیدل و چه‌گوارا دیده بودند و سخنانی مبهم از مبارزه و پیروزی آن دو چریکِ خوش‌قیافه شنیده بودند. مرگِ رفیق فیدل کاسترو بازشنیدن صدای عاطفی جوانانی است که دیگر یا نیستند و یا پیر شده‌اند و سنگینی مرگ رفیق فیدل اندامشان را خمیده‌تر خواهد کرد. 

فیدل کاسترو در سال 1926 بدنیا آمد. در دانشگاه هاوانا در رشته حقوق درس ‌خواند. در سال 1953 در اولین خیزش نافرجام برای براندازی حکومت باتیستا شرکت کرد. پس از سرکوب خیزش کاسترو زندانی و سپس به مکزیک تبعید شد. در سال 1956 کاسترو به کوبا بازگشت و باری دیگر رهبری انقلاب برای براندازی حکومت دیکتاتوری باتیستا را در دست گرفت. فیدل کاسترو «جنبش 26 ژولای» خود را از جنگل های سییرا مائیسترا (Sierra Maestra)  آغاز کرد، گروههای چریکی را سازمان داد و با کمک روستائیان حملات خود را به نیروهای باتیستا گسترش داد. در ایران نیز جوانانی در ۱۹بهمن سال ۱۳۴۹ (۸ فوریه ۱۹۷۱) در جنگل‌های سیاهکل به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل حمله کردند. ۲۲ جوان سازمان‌یافته در دو گروه «کوه» و «شهر» بی‌تردید روش مبارزه‌یِ فیدل کاسترو و چه‌گوارا را در خیالِ خویش داشته‌اند. در کوه و شهر  ۱۷ نفر دستگیر شدند. ۱۳ نفر از آنها با نام‌های علی اکبر صفایی فراهانی، غفور حسن‌پور، هادی بنده‌خدا، احمد فرهودی، هوشنگ نیری، اسکندر رحیمی، جلیل انفرادی، عباس دانش، محمدهادی فاضلی، اسماعیل معینی، شعاع‌الدین مشیدی، ناصر سیف‌دلیل صفایی و محمدعلی محدث قندچی در تاریخ ۲۶ اسفند سال ۱۳۴۹تیرباران شدند. این جوانانِ دانشجویِ دانشگاه شاید کوبا را شکل دیگری از ایران، جنگل‌های سیاهکل ایران را شکلی از  جنگل‌های سییرا مائیسترا کوبا و گروه خود را همسان گروه رفیق فیدل و رفیق چه‌گوارا گمان می‌کرده‌اند. راه باز شده بود و رهروان فراوانی در آن راه گام برمی‌داشتند. حکومت پوسیده و درمانده‌یِ شاه وحشیانه دست به کشتار جوانان زده بود. جوانان کشور گروه گروه بر خاک می‌افتادند. در شبانگاه ۲۹ فروردین ۱۳۵۴ مأموران ساواک و شکنجه‌گران زندان اوین هفت چریک فدایی خلق با نامهایِ بیژن جزنی، حسن ضیاظریفی، احمد جلیلی افشار، مشعوف کلانتری، عزیز سرمدی، محمد چوپان‌زاده، عباس سورکی و دو نفر از زندانیان سازمان مجاهدین خلق ایران (مصطفی جوان خوشدل و کاظم ذوالانوار) را در تپه‌های اوین تیرباران کردند. روزنامه‌های نظام پوسیده‌یِ سلطنتی فردای روز کشتار خبر دادند که ۹ زندانی در حال فرار از زندان کشته شدند. در آن روزها رژیم پوسیده‌یِ شاه سرگرم بزرگداشتِ تاریخ ساختگی شاهنشاهی بود و مردم ساده‌اندیش و خرافاتی و روستایی آن روایت ساختگی را باور داشتند. مردم هیچگاه توان درک اندیشه‌یِ آن جوانان بر خاک افتاده را نداشتند. آن جوانان نیز شناخت درستی از ذهنیتِ همگانی مردم نداشتند.

جوانانی که به پیروی از روش مبارزه چریکی فیدل کاسترو دست به مبارزه زده بودند، با تکیه بر احساسات شدید جوانی و عاطفه‌یِ ایجاد شده بین کشته‌شدگان مبارزه چریکی و راهروانِ پویای جنبش، نیاز کمتری نسبت به مطالعه احساس می‌کردند. در باور بسیاری از آن جوانان بزرگ و آرمانگرا، آگاهی در پراتیکِ عمل انقلابی فراچنگ می‌آید. خواندن رمان‌هایی مانند «بر می‌گردیم گل نسرین بچینیم» از ژان لافیت، «خوشه‌های خشم» از جان اشتاین بک، «نان و شراب» و «دانه‌یِ زیر برف» از اینیاتسیو سیلونه، «کلبه‌یِ عمو توم» از هریت بیچر استو و دو رمان بزرگ «دُن آرام» و «زمین نوآباد» از میخائیل شولوخف نگرشی هیجانی از مبارزه در راه سوسیالیسم در ذهن خواننده پدید می‌آورد. خواندن رمان «مادر» از ماکسیم گورکی پس از سال 1357 در میان جوانان مارکسیست همگانی شد. آگاهیِ فکری بسیاری از جوانان مارکسیست آن روزگار به خواندن چنین رمان‌هایی محدود می‌شد. در آن روزگارِ سرشار از دگرگونی‌هایِ شتابنده کمتر جوانی می‌توانست بین بیان هنری یک پدیده و اندیشه‌یِ یک جریان فلسفی خطی ترسیم کند. شاید شتاب پدیده‌های اجتماعی نیازی هم به شناخت درست و لازم از اندیشه را پیش نمی‌کشید. مبارزه برای براندازی سیستمِ واپس‌مانده و وابسته به امپریالیسم شاه و ایجاد سوسیالیسم هدف و روش را تعریف می‌کرد. بسیاری از بازماندگانِ آن روزهایِ «شور و هراس و هیجان» اینک با شنیدن خبر مرگ رفیق فیدل کاسترو اندوهناک خواهند شد.

فیدل کاسترو نمودِ آشکارِ مبارزه با امپریالیسمِ جهانی به سرکردگی امریکا بود. سنگینیِ بار کودتای بیست‌وهشتم مرداد 1332 با مدیریت نیروهایِ وابسته به امریکا و گمانی مبهم از جامعه‌یِ طبقاتی دنیایِ سرمایه‌داری نفرت شدیدی را نسبت به امریکا و حکومت دست‌نشانده‌اش در ایران برمی‌انگیخت. از سویی، پیروزیِ نیروهای انقلابی کوبا در حمله‌یِ ضدانقلاب به خلیج خوک‌ها در 1961 آشکارگی نیرویِ پویای سوسیالیسم و چیرگی آن بر امپریالیسم در گمان می‌آمد. رسانه‌ها گستره‌یِ کمتری داشتند و خبر درست با دیرکردی ویرانگر به گوش جوانان می‌رسید. از سوی دیگر، شنیدن خبرهای خوب از اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی مانند گسترشِ خدماتِ سوسیالیستی بهداشت، باسوادی و مسکن، شنیدن پویایی جنبش سوسیالیستی ساندنیست‌ها در نیکاراگوئه، تشکیل حکومت سوسیالیستی در افغانستان  و کشورهای افریقایی و شنیدن خبر شکست امریکا در ویتنام و رویدادهای فراوان دیگر جوان آن روزگار را سرشار از هیجانِ شادی می‌کرد. برای جوانان آن روزگار فیدل کاسترو و ارنستو چه‌گوارا آرمان، روش و عملِ سوسیالیستی را نمایندگی می‌کردند. این دو مردِ خوش‌سیمایِ خوش‌اندامِ بی‌باک برای جوانان آن روزهای سرزمین ایران مردان آرمانیِ مبارزه و زندگی در دنیای سوسیالیستی بودند. مرگِ فیدل کاسترو در گمان بسیاری از جوانان آن روزگار و پیرمردان امروزی فروریختن کاخ زیبایی است که تا سال 1362 خورشیدی با رویا و گمان و وهم در ذهن بسیاری پدید آمده بود.

اینک زمانِ بسیاری از روزهای کتاب‌خوانی جوانانِ دهه‌های چهل و پنجاه خورشیدی سپری شده است. خواندن شعری از سیاوش کسرایی، احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث و بسیاری دیگر و نیز شنیدن نام‌هایی همچون تقی ارانی، بیژن جزنی و احسان طبری در ذهنِ جوانانِ آن روزگار هیجانی شدید و امیدبخش پدید می‌آورد. این هیجان شاد  و امیددهنده خندیگرانه (ironic) بود، زیرا دو تن از آن مردان نامدار پیشتر سر بر خاک نهاده بودند. جنگ سرد بین حکومت ایالات متحده امریکا و اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی مردم ایران را نیز به دو گروه تقسیم کرده بود. گروهی حس عاطفی شدیدی نسبت به امریکا داشتند. این گروه دنیای سرمایه‌داری را آرمان بشریت برای رسیدن به رفاه می‌پنداشت. کشورهای اورپایی و امریکا نمایانگر آن پیشرفت و گسترش رفاه برای بشریت بودند. افراد این گروه نقش بزرگی در گسترش نگرش منفی نسبت به سوسیالیسم داشتند. آنها به فکرِ بنیادینِ دنیایِ سوسیالیستی می‌تاختند. هر کسی تریبونی داشت در پشتیبانی از سیستم شاه، نظام سرمایه‌داری امریکا و مخالفت با اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی سخن می‌گفت. آزادی افراد این گروه محدودیتی نداشت. گروه دیگر، حسی عاطفی شدیدی نسبت به شوروی و چین به عنوان واقعیت سوسیالیسم داشتند. فیدل کاسترو و چه‌گوارا برای افراد گروه دوم بزرگترین الگوی مبارزه با امپریالیسم بودند. این گروه تریبونی برای سخن‌گفتن نداشتند و آزادی بسیار محدودی در بیان سخن داشتند. مرگ فیدل کاسترو برای مردان و زنان بازمانده از آن روزگار یادآور رویدادهای سرشار از هیجان و ترس خواهد بود.

در روزهای پرآشوب زمستان 1357 و پنج سال پی‌آمدِ آن، جوانان فراوانی به گروههای چپ پیوستند. این جوانان در برنامه‌هایِ کوهنوردی فرصتی داشتند تا در کنار رفیقان خود راه بروند و واژگان هویتی نوین خود را آزادانه بکار ببرند. پوشیدن پیراهنی با عکس رفیق فیدل یا رفیق چه‌ (چه‌گوارا) و گام برداشتن در گستره‌یِ سبز کوه نشاطی شکوهمند در گمانِ خود فرد و جوانان دیگر پدید می‌آورد. خواندن گروهیِ «سرودِ بیژن»، «آفتابکاران از سعید سلطانپور» و «پاییز آمد» در صف‌های کوهنوردان در گستره‌یِ سبز کوهها زندگی جوانان بسیاری را در مسیری دشوار قرار داد. این کوهپیمایان برای خود هویتی پدید آوردند که با شرایط سیاسیِ حاکم‌شده بر ایران سازگاری نداشت. اخراج از کار، رانده‌شدن همیشگی از سطحِ ‌بالای سیستم اداری کشور و فرار به دیگر سوی مرزها بیان سرگذشت دشوار آن گروه از جوانان آن روزهاست. برایِ کوهپیمایانِ جوان آن روزهای ایران مرگ کاسترو اندوهی سنگین پدید خواهد آورد. 

فیدل کاستر تا پایان عمر دراز خویش به سوسیالیسم وفادار ماند. از هم پاشیدن اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی در باور کاسترو نسبت به درستی سوسیالیسم هیچگونه دگرگونی پدید نیاورد. در ماه اوریل سال 2016 در سخنرانی در کنگره حزب کمونیست کوبا، فیدل کاسترو تاکید داشت که سوسیالیسم همچنان پایدار خواهد ماند. کاسترو بر برتری جامعه و سود همگانی بر فرد و سود فردی تاکید داشت. کاسترو فردباوری (اندیدوالیسم) و لیبرالیسم اقتصادی عصر جدید را ناسازگار با زندگی انسان اجتماعی تعریف می‌کرد و سوسیالیسم جدید را، در واقع، فرآورده‌یِ مستقیمِ انقلاب صنعتی برای اکثریت جامعه بویِژه پرولتاریا تعریف می‌کرد. امروزه به آسانی می‌توان دلیل‌های فراوانی در نکوهش دنیای سرمایه‌داری به سرکردگی امریکا ردیف کرد. دنیای سرمایه‌داری برای تعداد اندکی از «افراد» زندگی سعادتمند فراهم آورده است. تولید انبوه مواد مصرفی انسان مدرن را در برابر گزینه‌های بسیار زیاد استفاده از ابزار زندگی روزمره قرار داده است. با این حال، در کشورهای سرمایه‌داری، سود افراد سرمایه‌دار برتر از رفاه همگانی مردم است. در منطقه خاور میانه، کشورهای فراوانی ویران‌ می‌شوند تا برای اندک سرمایه‌داران غرب سود فراهم آید. جابجاییِ بزرگِ جمعیت جهان، ایجاد ساختگی بحران مسکن، آلوده‌ شدنِ مرگبار هوا و خاک و آب، ایجاد جنگ‌های مذهبی و قومی در کشورهای خاورمیانه و افریقا و گسستن انسان از جامعه و تنهایی انسان همه نتایج حاکمیت سرمایه‌داری بر جهان است. به نظر می‌رسد فیدل کاسترو درست می‌گفت که برابری امکان استفاده‌یِ مردم از ابزار تولید و مصرف اندک بهتر از زندگی در یک جامعه طبقاتی است. مرگ کاسترو و گذاشته‌شدن جعبه‌یِ خاکستر اندام کاسترو در داخل صخره‌ای در کوبا شاهدی بر گفته‎های مردی پدید آورد که تا پایان عمر بر سوسیالیسم و سطح برابر زندگی مردم باوری ژرف داشت: باوری به استواری صخره‌ای که بدان تبدیل شد.

  نظرات ()
بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٥/٧/٦

برای درگذشتِ

بیوک نیک‌اندیش نوبر

دوست نزدیک استاد شهریار در سال‌های خلاق شاعرانگی

 

بیوک نیک اندیش نوبر در سال 1303 بدنیا آمد. در شناسنامه متولد 1306 است. ناصر آذرپویا در جلد دوم کتاب «در خلوت شهریار» (تبریز، نشر آذران، 1377) نیک اندیش را زاده‌یِ 1307 شناسانده است. این پریشانگویی در فرهنگ ایرانیان همواره هست. در ایران تاریخ و ذهنیت تاریخی بسیاری از مردم همیشه کم‌رنگ‌تر از افسانه است. دهه‌ی نخست سده‌یِ چهاردهم خورشیدی دوران گذار از پادشاهیِ قاجار به حکومت پهلوی است. این دوران از دشوارترین سال‌های زندگی برای مردم ایران است. نداری، گرسنگی و رشد ناگهانی شهر و زندگی شهری بحرانی ویرانگر  برای گروهی از مردم پدبد آورده بود. در آذربایجان بسیاری از مردان برای کار به شهرهای باکو و تفلیس می‌رفتند. پدر نیک اندیش هم در باکو خیاطی می‌کرد. کودکی بیوک نیک‌اندیش نوبر در چنین دورانی سپری می‌شد. مردم روش نوین زندگی را نمی‌شناختند و گاهی در آن درهم‌ می‌شکستند. در سال 1312 بیوک‌آقا به مدرسه رفت.  درس‌خواندن گسسته در آن روزگار معمول بود. تا کلاس نهم درس خواند. غرق شدن برادرِ بزرگ، اسد، در آبگیر باغ گلستان در سال 1321 هراس زندگی را به بیوک آقا نیک‌اندیش نشان داد. مرگ پدر در سال 1324 خیلی زود سنگینی گذران خانواده را بر دوش او انداخت. زندگی سخت سال‌های پس از جنگِ جهانی دوم، تشکیل حکومت جمهوریِ خودمختار آذربایجان به رهبری جعفر پیشه‌وری، بیماری و فقرِ سال‌های دهه‌یِ 1320 و رویدادهای خانوادگی سهمگین زندگی را برایش دشوار کرد. در پیاده‌روهای خاکی شهر تبریز کتابفروشی کرد. سرانجام در سال 1334 به استخدام بانک بازرگانی در آمد. در شعبه‌یِ قونقاباشی شروع به کار نمود. سال 1349 به عنوان رئیس شعبه دانشگاه کار کرد. در 1354 به شعبه مرکزی بانک بازرگانی رفت. پس از سال 1357 به بانک تجارت شعبه میدان منصور رفت و در سال 1359 در همان شعبه بانک بازنشسته شد.

بیوک نیک اندیش نوبر در سال 1334 استاد شهریار را دید و عشق دیرینش به شهریار به یک دوستی پایدار تبدیل شد. به گفته خود، پس از نخستین دیدار با شهریار، شاعر بزرگ تمام دنیای ذهنی او را سرشار کرد. دیگر شعرهای میرزاده‌عشقی، معجز شبستری، ایرج میرزا و عارف قزوینی را نخواند و تنها به غزل شهریار و حافظ پرداخت. عشق به غزلِ حافظ را از شهریار به یادگار داشت. بسیاری از غزل‌های حافظ و شهریار را در ذهن داشت و تا پایان زندگی دراز خویش می‌خواند. بیوک نیک اندیش نوبر در روز چهارشنبه 17 شهریور 1395 چشم بر زندگی بست.

نیک‌اندیش مرد شگفت روزگار بود. در دنیای بسیار مادی امروز تنها با خیال شهریار زندگی می‌کرد. در سخن او نام و شعر شهریار جاری بود. مرد غیر از «شهریار» سخن دیگری نداشت. در آشوب زمانه و در سیل خبرهای ویرانگر از رسانه‌های فراوان، گوش نیک اندیش به هر خبری بسته بود و خیالش همواره در گذشته سیر می‌کرد. عادت داشت رویدادهای زندگی شاعرانه‌یِ شهریار را روایت ‌کند. چندان در روایتگری کوشیده بود تا شهریار را مِلک خود می‌پنداشت. در سخن گفتن از شهریار بسیار جدی بود. در سخنان دیگر طنزی خوشایند داشت. پس از درگذشت شهریار در 27 شهریور 1367 و پس از چاپ نخستین ترجمه‌یِ فارسی «حیدربابایه‌سلام» توسط صالح حسینی، نوشتن خاطرات خود با شهریار را آغاز کرد.

نیک‌اندیش کتاب «خاطرات شهریار با دیگران» را در سال 1370 به چاپ رساند. جلد گالینگور و کاغذ خوب سبب فروش خوب کتاب نشد. در سال 1377 نوشته‌های کتاب «خاطرات شهریار با دیگران» را ناصر آذرپویا ویرایش کرد و در انتشارات آذران تبریز با عنوان «در خلوت شهریار» چاپ کرد. دو جلد کتاب «در خلوت شهریار» با کتاب «خاطرات شهریار با دیگران» تفاوت بنیادین داشت. خاطرات دیگری افزوده بودند. تعدادی از خاطرات را کنار گذاشته بودند. نیک‌اندیش هیچگاه دوست نداشت غبارِ تیرگیِ بر شهرت و نام شهریار بنشیند. او عاشق شهریار بود. تا پایان عمر طولانی نیز همچنان عاشق شهریار ماند.

 مشکل پیش‌آمده بین ناشر و ممیزی اداره کل ارشاد آذربایجان‌شرقی سبب شد کتاب چاپ شده نابود و کاغذش خمیر شود. خبر این رویداد در میان مردم پیچید و سیلی از علاقه به سوی خواندن کتاب سرازیر شد. نام نیک اندیش به سرعت در زبان مردم و سخن دانشجویان و استادان دانشگاه‌ها چرخید و افراد فراوانی برای مصاحبه و فیلم‌برداری به خانه نیک اندیش روان شدند. مشکل ممیزی بسرعت حل شد و کتاب دو جلدی «در خلوت شهریار» در کتابفروشی‌ها فروخته شد. پس از پخش کتاب «در خلوت شهریار»، بیوک‌نیک اندیش نوبر به شخصیتی مستقل تبدیل شد. در نشست‌های چهارشنبه‌هایِ گروه «دها» (دوستداران هنر و ادبیات) نیک‌اندیش خاطرات خود را بارها تعریف کرد. انتشارات پریور تبریز در سال 1379 جلد سوم «در خلوت شهریار» را منتشر کرد. نشریات تبریز، به ویژه دوهفته‌نامه‌یِ «شمسِ تبریز»، روزنامه‌یِ «مهد آزادی» و هفته‌نامه‌یِ «طرح نو» خاطراتِ کتاب را بارها چاپ کردند. هفته‌نامه‌یِ «سهند تبریز» در چند مقاله اهمیت خاطرات بیوک نیک اندیش را در نقد شعرهای شهریار نوشت. در فاصله‌یِ سال‌های 1377 تا 1388 نیک‌اندیش در بسیاری از همایش‌های مربوط به «شهریار» در تبریز شرکت داشت. سه جلد کتاب «در خلوت شهریار» نیک اندیش را برای افراد بسیاری شناساند. افرادی نیز از روی سه جلد کتاب‌ «درخلوت شهریار» بنام خود کتاب ساختند.

احمد کاویانپور با رونویسی از کار ارزشمند نیک اندیش، کتاب «زندگانی ادبی و اجتماعی‏ شهریار» (تهران: انتشارات اقبال) را ساخت. این دزدیِ ادبیِ (Plagiarism) احمدکاویانپور مورد سرزنش بسیاری قرار گرفت. نیک اندیش از کاویانپور بسختی رنجید. دکتر بهروز ثروتیان نیز بسیاری از روایت‌هایِ کتاب «عشق پر شور شهریار و پری» به ویراستاری محمدابراهیم پورنمین (تبریز: انتشارات آیدین، ۱۳۸۹) را از روی کتاب «درخلوت شهریار» نیک اندیش ساخت. کتاب دکتر بهروز ثروتیان چندان بی‌اهمیت بود که کسی بدان توجهی نکرد. کسان دیگری نیز از روی دو جلد کتاب «در خلوت شهریار» کتاب ساختند. شنیدن خبر این کتاب‌سازی‌ها و فراموش شدن آرام آرام نیک اندیش در جامعه‌یِ پول محور و سیاست‌زده سبب رنجش شدید روحی نیک اندیش می‌شد.

بیوک نیک‌اندیش نوبر به شدت سنتی بود. از تغییر هراس داشت. در سال 1345 خانه ای در 17 شهریور، کوچه حاج اسماعیل، کوچه شربیانی، پلاک 17 خرید. تا پاییز 1383 در همان خانه زندگی کرد. هنگامی که خانه شروع به فرو ریختن کرد، ناچار آن خانه را فروخت و روبروی موزه‌یِ آذربایجان آپارتمانی خرید و دوازده سال پایانی عمر را در همانجا سپری کرد. بیوک نیک‌اندیش نوبر برای خویش جهانی ذهنی پدید آورده بود و دوست داشت همیشه در آن پرسه بزند. در این جهانِ ذهنی، شخصیت شهریار درخشندگی خورشیدگونه‌ای داشت. دوست داشت هر سخنگویی نام شکوهمند شهریار را با ستایش بر زبان آورد. دنیای ذهنی نیک‌اندیش در سال‌هایِ دوستی‌اش با شهریار (1334-1367) محدود می‌شد. افراد برجسته‌یِ آن روزگار را بی‌همتا می‌پنداشت. در میان آن افراد هم منوچهر مرتضوی را بسیار بزرگ می‌پنداشت. برای نیک‌اتدیش منوچهر مرتضوی کهن‌الگوی استادی دانشگاه بود. در نگرش به فرم‌های شعری هم سخت سنتی بود. در میانِ فرم‌های شعری تنها غزل را دوست داشت و بسیاری از غزل‌های شهریار را از حفظ می‌خواند. فرم‌های دیگر شعری همچون «شعر نیمایی» را نمی‌پسندید.

کار پراهمیت بیوک نیک‌اندیش نوبر نوشتن سه جلد کتاب «در خلوت شهریار» بود. در سه جلد کتاب، نیک اندیش موقعیت، مکان و زمان سروده شدن بسیاری از شعرهای شهریار را نوشته است. مجموعه‌یِ سه‌جلدی «در خلوتِ شهریار» گوشه‌ای مهم از ماهیت شعر شهریار را بخوبی نشان می‌دهد. شهریار بسیاری از شعرهای خود را در دو شرایط سروده است. گروهِ بزرگی از غزل‌های فارسیِ شهریار تکرار سنتِ شعری حافظ است. شهریار با بکارگیری وزن، قافیه، ایماژ و شبکه‌یِ واژگانی غزل‌های حافظ، غزل سروده است. این کار را در تفسیر سنتی شعر فارسی «استقبال» نامیده‌اند. رضا براهنی در مقاله‌یِ «مالیخولیای اقلیم در شعر شهریار» این پدیده را تلاش شهریار برای «حافظ شدن» نامگذاری کرده است. برای شهریار حافظ همواره کهن‌الگوی هنرِ شاعرانگی بوده است. نیک‌اندیش این وابستگیِ شهریار را به سنت شعر فارسی بخوبی نشان داده است. از سوی دیگر، نوشته‌های نیک اندیش تلاش دارد پیوستگیِ خواستگاهِ واقعیتیِ غزل‌هایِ شهریار و هنر شاعرانگی او را نشان دهد. بر پایه‌یِ شهادت نیک‌اندیش غزل‌های فراوانی در دیوان شهریار برای افراد شناخته شده در زمان و مکان مشخصی نوشته‌ شده است. نیک اندیش این خاطرات را در درازنای دوستی خود با شهریار از زبان خود شهریار شنیده بود.

نوشتنِ تاریخ سرایش بسیاری از شعرهای شهریار دستاوردِ مهم دیگرِ سه جلد کتاب‌ِ «درخلوت شهریار» نیک‌اندیش است. این کار در نوشتن زندگی‌نامه شهریار اهمیت خواهد داشت. بخش‌هایِ زیادی از فراز و فرود زندگی و شاعرانگی شهریار در ذهنیت خوانندگان آشفته است. آمیختن افسانه به واقعیت در شناخت شهریار یکی از دشواری‌هایِ نوشتن زندگی شهریار است. برای شهریار در ایران بیشترین افسانه ساخته شده است. نیک‌اندیش به خوبی بخشی از واقعیت‌هایِ زندگی شهریار را به خوانندگان می‌شناساند. نوشتن موقعیت و سال رویدادهایِ جشن فردوسی و شعر شهریار برای فردوسی، بزرگداشت مولوی و سروده‌شدن شعر «مولوی در خانقاه شمس»، بزرگداشت شهریار در تالار ارک تبریز، دیدار شهریار با استادان دانشگاه تبریز، دیدار شهریار با شاه، سفر شهریار به اورمیه در سال 1348، سفر شهریار به خشکناب در 1346 و دیدارهای فراوان شهریار با شاعران دهه‌های چهل و پنجاه از نمونه‌هایِ ارزشمند کتاب‌های «در خلوت شهریار» است.

بیوک نیک اندیش نوبر پنجاه و سه سال با خانم پروین جاهد زندگی کرد. این بانوی فداکار سهم بزرگی در زندگی و شهرت بیوک نیک‌اندیش داشت. در سال‌هایی که نیک‌اندیش تمام روزهایش را در بانک و با شهریار سپری می‌کرد، پروین خانم دمی از همسر خویش گلایه نکرد. تنها فرزند پسرشان، شهریار، را بزرگ کرد و به خانواده‌یِ شهریار هم پرداخت. او جوانی و شادی‌هایش را به پای عشق همسرش به شهریار ریخت وسبب شهرت همسرش شد. ده سال پایانی زندگی بیوک نیک‌اندیش مدیون کمک و نگهداریِ فداکارانه‌یِ پروین خانم بود. با مرگ بیوک نیک اندیش نوبر، پروین خانم فرصتی خواهد داشت برای خویش زندگی کند، اگر تنهایی و سنگینیِ سالها برایش توانی باقی گذاشته باشد.   

نوشتن سه جلد کتاب «در خلوت شهریار» سبب شد پیکر بی‌جان بیوک نیک اندیش نوبر در روز جمعه نوزدهم شهریور 1395 در قطعه هنرمندان گورستان تبریز بخاک سپرده شود.   

  نظرات ()
برای پایان سه سالگی آندیا نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٤/۱٠/۱۱

برای آغاز چهار سالگی آندیا

«زلالیِ آب، سبزیِ زمین و آبیِ آسمانم آرزوست»

آندیای نازنین من، هر چرخش یازدهم دی‌ماه و هر آغاز سال میلادی نشاندار زمان تولد توست. به رسم نانوشته‌یِ روزگار مدرن هر سال برای تو جشنی گرفته می‌شود. جشن شایسته‌یِ تو است. سه سال پیش تو در چنین روزی به دنیا آمدی. با تو و میلیون‌ها نوزاد دیگر انسان به ادامه‌یِ هستی و زندگی انسان روی زمین امید می‌بندد. در این سه سال رشد کردی و دیگر می‌توانی پیرامون خود را تا حدی بشناسی و زبان بشری را بکار گیری. این همه دگرگونی در هستی تو شایسته‌یِ جشن و شادی است. پیرو رسمی مدرن باید برای تو هدیه آورده شود. دوستان فراوانی برای تو اسباب‌بازی و پوشاک می‌آورند. من نیز چنین مقاله‌هایی را می‌نویسم و تقدیم میهمانان جشن می‌کنم تا در میان بخشندگان هدیه من هم خیلی دست خالی نباشم. این متن‌ها سندی برای تو هستند تا در روزگار آینده بدانی از گذرگاه چه سالها و چه رویدادهایی گذشته‌ای.

آندیای خوش‌زبانِ من، سال گذشته تیز منطقه‌یِ زندگی ما گرفتار آشوب بود. انسان‌های بسیاری قربانی شدند. قدرت‌های سیاسی جهان جنگ زشت خود را به منطقه‌یِ خاور میانه کشانده‌اند. در این جنگِ پلید قدرت‌داران و قدرت‌جویان، سازندگان اسلحه‌ها پیروز می‌شوند و انسان‌های عادی دارایی، شهرها، دلبستگی‌‌ها، خاطرات و زندگی خود را می‌بازند. گاه‌گاهی قدرت‌داران در هتلی گرد می‌آیند، به یکدیگر لبخند می‌زنند، قطعنامه می‌نویسند و سپس برای ادامه‌یِ جنگ به خاور میانه بر می‌گردند. زشت‌ترین بخشِ گفتارِ تمام سیاستمداران سخن گفتن بنام «مردم» است. در جنگ دیگر «مردم» وجود ندارد. آتش‌افروزان جنگ گاهی شاهد سوختن کشورهای خود در آتش افروخته شده هستند. در سال گذشته، در ساعت یازده روز هفتم ژانویه 2015 چند فرد تندروی مسلمان به دفتر روزنامه‌یِ فکاهیِ شارلی ابدو (Charlie Hebdo) در پاریس حمله کردند و یازده هنرمند کاریکاتوریست را کشتند. جنایت‌کاران وحشت‌آفرین سرانجامِ جریانِ اسلامگرایی بنام مجاهدین افغانستان هستند که در سال 1978 دنیای سرمایه‌داری به رهبری ایالات متحده امریکا در افغانستان پدید آورد تا حکومتِ شوروی را نشانه‌ رود. نهال کاشته شده در آن سال‌های دور، اینک به شکل درختی زهردار با شاخه‌های گوناگون و با نام‌های «القاعده، طالبان، حکومت اسلامی (داعش)، النصره، جیش‌الشام، حوثی« و دهها نام دیگر تبدیل شده و آرامش زندگی مردم منطقه‌یِ بزرگی را به هم زده است. کار جنایتکاران در پاریس را باید سرکردگان دنیای سرمایه‌داری بیاد داشته باشند: آرامش سنتی شهر پاریس و فرانسه ناگهان از هم پاشید. جنگ در این سوی جهان همچنان ادامه دارد.

شدت‌یافتن جنگ سبب بزرگترین جابجایی انسانی بر روی زمین ‌شد. در سال گذشته در منطقه‌یِ ما بسیاری از مردم به گریزی ناگزیر تن در دادند. چندین ماه، اخبارِ رسانه‌های همگانی با فرار غمبار گروه گروه مردم از خانه‌ها و سرزمین‌هایشان ننگین شد. جنگ در سوریه، عراق، یمن، لیبی و نیجریه زندگی مردم بیچاره‌ای را بر می‌آشفت. مردم درمانده چندی می‌ماندند، سخن و خبر دهن به دهن می شد و ناگهان از پایداری بشری فراتر می‌رفت. مردم ناگهان جاکن می‌شدند. با اتوموبیل، اتوبوس، کامیونت، وانت‌بار و حتا تراکتور می‌گریختند و خود را به مرزی می‌رساندند تا از سرزمین آشوب‌زده دور شوند. آن‌ها در مرز کشورهای خود، «گذشته، هویت قبیله‌ای، ملیت و گاهی انسانیت خود» را بر زمین می‌گذاشتند و پس از گذر از یک خط ساختگی بنام مرز به آواره تبدیل می‌شدند. آوارگان گروه گروه حرکت می‌‌کردند تا شاید کشوری به آن‌ها پناه بدهد.

آندیای عزیز من، آوارگی پدیده‌یِ وحشتناک جنگ و خبرسازی است. انسان آواره سرگردانِ توفانِ رویدادها می‌شود. انسان آواره شاید پایش به سرزمینی با حکومت خوب برسد و چشم امید به افق روشن زندگی آرام داشته باشد، اما ناچار است کوله‌بار سنگین آواره‌گی را در هستی خویش احساس کند. انسان آواره همواره با خطر نابودی روبرو است. انسان آواره در راهِ آواره‌گی  نابود می‌شود. پس از پناه گرفتن در جایی نیز به پناهنده تبدیل می‌شود. در سال گذشته آوارگان بسیاری در دریای مدیترانه غرق شدند. گریز مردم از سرزمین‌های تاریخی‌شان واقعیت تلخ روزگار در سال گذشته بود. دلیل چنین سرگذشتِ تلخی برای مردم تلاشِ گروهی برای بدست آوردن قدرت سیاسی و دارایی مالی در کشورها بود.

آندیای نازنین من، زندگی مدرن در روزگارِ بسیار شگفتی جاری است. گروه‌های ویژه‌ای در کشورها حکومت‌ تشکیل داده‌اند و قدرت وحشتناکی را فراچنگ آورده‌اند. این حکومت‌های خشن، سرکوبگر همواره دارای دو ابزار «دستگاهِ سرکوبِ حکومتی» و «دستگاه ایدئولوژی حکومتی» هستند. به نوشته‌یِ «لویی آلتوسر» این دو ابزار دو روی یک سکه هستند. تمام نیروهای مسلح با نامهای گوناگون و سیستم‌های اطلاعاتی دستگاه سرکوبِ حکومتی را تشکیل می‌دهند. رادیو و تلویزیون، مدرسه‌ها و دانشگاه‌ها، سخنران‌های حرفه‌ای و انجمن‌های فرهنگی گوناگون دستگاه ایدئولوژی حکومتی را شکل می‌دهند. این دو دستگاه وظیفه دارند مردم را به «پیروانِ حکومت» تبدیل نمایند. گسترش گفتمان رایج حکومتی میان مردم کار مشترک هر دو دستگاه فشار است. کارگزاران این دو دستگاه از میان قشرهای فقیر مردم برگزیده می‌شوند. خلاقیت فکری در این گروه‎هایِ فشار وجود ندارد. آن‌ها گفتمان حکومتی را مقدس می‌پندارند و تنها توانایی تکرارِ آن را دارند. واکنش خشن این گروه‌ها به دارندگان سخنِ «دیگر»  و دگراندیشان کار مقدس آن‌ها پنداشته می‌شود. انسانی که به روش اندیشیدن خود پایدار است و گفتمان حکومتی را نمی‌پذیرد در سایه‌یِ نهادهایِ حکومتی زندگیِ آرامی نخواهند داشت. کار شگرف این دو دستگاه حکومتی دگرگون ساختنِ هویت افراد، کار افراد، روش زندگیِ افراد و سرانجام سخن افراد است. امروزه جامعه‌ها، به ویژه در منطقه‌یِ ما، از ترکیب شگفت‌انگیز گروه‌های انسانی تشکیل شده است. زندگی سنتی به هم ریخته و تولید سنتی به فراموشی سپرده شده است. امروزه زنانی را می‌بینیم که دست از کار کشاورزی و دامداری برداشته‌اند و در گورستان‌ها قبر می‌شویند، در مسجدها می‌نشینند و در مناسبتهای حکومتی حاضر می‌شوند تا شاید یک سفر زیارتی برایشان فراهم آید. دستانشان دیگر عطرِ پونه‌یِ کوهی، بومادران، ترشک و خردل نمی‌دهد: دستانشان بویِ زیارتگاه، گورستان و خرما می‌دهد. این زن‌ها خاطره‌یِ گنگی از گله‌یِ گوسفند و گاو، از کار در سبزه‌زاران، کار در کشتزارها و کار در خانه‌هایی با مردان و زنان تولیدگر دارند. مردان نیز کار را کنار گذاشته‌اند و در رقابتی زشت به مصرف‌کنندگانِ وحشتناکی تبدیل شده‌اند. روزگار مدرن همه چیز را از مردم گرفته و روش سازگاری با خواست حکومت‌ها را به آن‌ها پیشکش نموده است.

آندیایِ زیبایِ من، طبیعت نیز همچنان در حال ویرانی است. پیشرفت‌های تکنولوژیک چند کشور و سرازیر شدن تولیداتِ صنعتی به کشورهای جهان سوم سبب پدیدار شدن مکان‌هایِ بسیار گسترده‌یِ آشغال، نخاله و فلزات شده است. انسان جهان سومی به موجودی مصرف‌کننده تبدیل شده است. شتاب در مصرف سبب شده انسان مدرنِ جهان سومی قدرت فکر و پرورشِ ذوق زیبایی را به تمامی از دست بدهد. انسانِ مدرنِ جهانِ سومی به ابزار حکومت و گاهی به وسیله‌یِ سرکوب تبدیل شده است. آلودگی زمین و هوا در شهرهای بسیاری زندگی را ایستانده است. مدرسه‌ها را تعطیل می‌کنند، کارگاه‌ها و کارخانه‌های دودزایِ بسیاری را می‌بندند تا آسمان اندکی از دود سبکبار گردد. در خیابان‌ها اتوموبیل‌های کهنه و سنگین با رانندگانی عصبانی حرکت می‌کنند و هوایِ آسمان را تیره و دودرنگ می‌کنند. دود بر خاک می‌نشیند و در پیرامون شهرها گیاهان سر از رستن باز می‌زنند. رودها می‌خشکند، دریای زیبای اورمیه به خاطره‌یِ گنگی می‌ماند و در زندگیِ سیاسی «آب» هم جریان نمی‌یابد.

آندیایِ عزیز من، در چنین شرایطی اندیشیدن و دست زدن به «نوشتن» برای گسترش فرهنگ کار بیگانه‌ای پنداشته‌ می‌شود. بی‌هوده نیست که امروزه در کشورهای جهان‌سوم پدیده‌یِ «فرهنگ» بیشترین آسیب را دیده است. مردم دیگر رفتارهای فرهنگی را فراموش کرده‌اند و هرگز نمی‌توانند با هم آوازی را بخوانند، با هم در جشنی شرکت کنند، با هم شاد باشند و با هم از پدید آورندگان فرهنگ قدردانی نمایند. فرهنگ مجموعه‌ای از افکار، آرمان‌ها و آیین‌هایی است که در رفتار اجتماعی مردم یک کشور در مناسبتی اجتماعی اجرا می‌شود. فرهنگ پدیده‌یِ اجتماعی است و در گذرگاه سال‌ها و رویدادها پدید می‌آید. فرهنگ را انسان‌های نادری پدید می‌آورند و در میان مردم گسترش می‌دهند. نویسندگان، خنیاگران (اجراکنندگانِ موسیقی)، نقاشان و سخنرانان مردمی بزرگترین نقش را در پدیدآوردن فرهنگ‌های انسانی دارند. فرهنگ‌سازان همواره تلاش دارند خود را پنهان دارند تا کار فرهنگی گسترش یابد. امروزه در پیام‌های کوتاه شبکه‌های اجتماعی سخنان زیادی بنام مردان و زنان از گذشته‌های دور پخش می‌شود. هر روز پیام‌های فراوانی با نام‌هایِ ویلیام شکسپیر، انشتین، فروید، گاندی، سینا، والت ویتمن، سعدی، فردوسی و دیگران منتشر می‌شود. دقت در پیام نشان می‌دهد که آن را فردی امروزی نوشته و برای پذیرفته شدن در میان مردم به یکی از بزرگان گذشته نسبت داده است. این روشِ ساختن فرهنگ در کشورهای شرقی است. مردان و زنان «بسیارکمیابی» سخن بزرگ خویش را بنام فردی شناخته‌شده پخش می‌کنند تا در هستیِ انسان‌هایِ پیرامون خویش دگرگونی ایجاد شود. آن مردان و زنان از نام خویش می‌گذرند تا رفتار پاک انسانی در میان مردم گسترش یابد. به کار چنین مردان و زنان کمیابی می‌توان امید فراوان داشت. 

آندیای خوب من، اکنون تو پای به چهار سالگی می‌گذاری. دیگر بخوبی سخن می‌گویی و با دوزبانگی خود شنونده را به شگفتی وامی‌داری. ذوق‌زیبایی شناسی نیز در تو رشد کرده است. از دیدن برف به شوق آمدی، در آخر مهر ماه زیر باران به رقص در آمدی و در آبان ماه خیره به زردرنگ برگهای ّاییزی چشم دوخته بودی. پس می‌توانم آرزوهای خود را برایت بنویسم: در سالگرد تولد تو و در آغاز پای گذاشتن به چهارسالگی آرزو می‌کنم انسان‌ها به صلح و شادی بیندیشند، طبیعت را پاک نگه دارند و بیاد بیاورند که تکامل انسان از جانوری  شبیه میمون به انسانی امروزه نتیجه‌یِ کار بوده است. آرزو می‌کنم  باری دیگر «کار» به یک ارزش اصیل انسانی تبدیل شود و هر کس را با کارش بسنجند. آرزو می‌کنم که میلیون‌ها کودک همسال تو هنگامی که چشم ذهن بر هستی می‌گشایند، جهان را با مردان و زنانی تندرست، رهاشده از اندیشه‌های کهن، آزاداندیش، فداکار، شاد و در کار بیابند. در چنان روزی تو می‌توانی انگشت اشاره‌یِ خود را بسوی کوهها و جنگل‌هایی بگیری و شادی زندگی را در طبیعتی زیبا به تماشای همگان بکشانی. تندرستی و شادیِ خود تو، پدر و مادرت و تمام انسان‌ها را آرزو دارم.

 

 

 

 

 

 

 

 

  نظرات ()
توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٤/۸/۱٩

ناسزاگویی به ترک‌زبانان ایران

روز جمعه پانزدهم آبان 1394 برنامه‌یِ ناسزاگویی به ترک‌زبانان از تلویزیون حکومتی جمهوری اسلامی پخش شد. این برنامه را سازمان ویژه‌ای تدوین کرد و از طریق شبکه‌های اجتماعی به تمام مردم ایران فرستاد تا اگر کسی در تلویزیون ندیده باشد، افتخار دیدن این نمایش تلخ و زشت را از دست ندهد. برنامه‌یِ «فتیله» در بسیاری از سایت‌های اینترنتی هم قرار داده شده و به آسانی قابل تماشا است.این برنامه سبب خشم شدید ترک‌زبانان ایران شد. خشم در روز دوشنبه به شکل نمایش‌های محدود خیابانی جوانان در بسیاری از شهرهای منطقه‌یِ آذربایجان پدیدار شد. مقامات محلی شهرهای آذربایجان و مدیران تلویزیون حکومتی از مردم ترک‌زبان ایران پوزش خواستند. تهیه‌کننده، کارگردان و دلقک‌های اجراکننده‌یِ برنامه‌یِ «فتیله» نیز با نوشتن بیانیه کار خود را با سخنانی سست و بی‌پایه شرح دادند. چنین ناسزاگویی از تلویزیون حکومتی جمهوری اسلامی مشکلی را بازنمایی کرد که به مدت نود سال در ایران پدیدار شده و گسترش یافته‌است.  

ستیز با ترک‌زبان‌ها و زبان ترکی با پایان دوره‌یِ قاجار در ایران پدید آمد. قاجارها ترک‌زبان بودند و از سال 1795 تا 1924 میلادی بر سرزمین ایران حاکم بودند. در دوران قاجار سیستم‌تولید سنتی فئودالی رو به زوال گذاشت، شهرنشینی گسترش یافت و برای نخستین بار دانش به عنوان یک ارزش انسانی شناخته شد. در دوران قاجار روزنامه پیدا شد، ترجمه آغاز گردید و نخستین نهادهای مدنی همچون مجلس، قانون اساسی پدیدار شد. مفهوم رعیت از بین رفت و مجموعه‌یِ مردم «ملت» نام گرفت. نویسندگان گفتمان حکومت رضاشاه به شدت تلاش داشتند دوران قاجار را ناشایست، فاسد و ویرانگر بشناسانند. آنها برای بزرگ نمایاندن رضاشاه تلاش فراوانی کردند تا دوران قاجار را کوچک بنمایانند. کارهای شکوهمند دوران قاجار را به وزیران فارس‌زبان‌ نسبت دادند. بدین‌سان اسطوره‌یِ «امیرکبیر» ساخته شد. نویسندگانی مانند اقبال آشتیانی، محمدعلی فروغی، پورداود و تمام استادان ادبیات فارسی و زبان‌های باستان دانشگاه تهران در دهه‌یِ بیست و سی خورشیدی تلاش فراوانی کردند تا برای مردم ایران هویت تاریخیِ فارسی بسازند. ساختن مفهومِ «قوم آریایی» و «دین زردتشت» برای گذشته‌یِ ایران و تکرار ویرانگری حاکمان ترک‌زبان از ساخته‌هایِ این گروه فرهنگ‌ساز بود.

پیدایش و گسترش مدرسه در ایران و نوشتن کتاب‌های درسی توسط نویسندگان ضدترک، گفتمانِ ضدترکی را در ذهنیت بسیاری از مردم فارس زبان ایران درونی کرد. پدیدآورندگانِ گفتمان جدید، زبان فارسی را زبانی برتر و زبان ملی ایران نامیدند. ضدیت با زبان ترکی در دوران محمدرضاشاه شدیدتر شد. تشکیل جمهوری خودمختارِ آذربایجان در سال 1325 و شکست آن در 1326 گفتمان ضدترکی را برجسته‌تر کرد. حکومت شاه زبان ترکی را ممنوع کرد و دستور داد در مدرسه‌ها، اداره‌ها و نهادهای حکومتی کسی ترکی سخن نگوید. این دستور در کشوری صادر شده بود که نیمی از مردمش به زبان ترکی سخن می‌گویند. دستور حکومت برای سخن نگفتن به زبان ترکی در هیچ جای کشور به سرانجامی نرسید. مردم ساکن در فلات ایران گویشورانی با زبان‌های گوناگون بودند و در کنار هم زندگی آرام، بی‌کشاکش و دوستانه‌ای را پیش می‌بردند. کشمکش بین فارس‌زبان‌ها و ترک‌زبان‌ها را حکومت پهلوی بوجود آورد و برای پایداری حاکمیت خود آن را به زشتی گسترش داد.  

حکومت محمدرضاشاه پهلوی تلاش فراوانی کرد هویت ترک‌زبان‌ها و زبان ترکی را دگرگون سازد. این حکومت به دستِ  افراد کم‌دانشِ زبانشناسی مانند منوچهر مرتضوی پدیده‌یِ ساختگیِ «زبان آذری» را پیش کشید. به گمان چنین افرادی زبان آذری گونه‌ای از زبان فارسی است که در سده‌های سیزدهم میلادی با آمدن مغول‌ها دگرگون شده است. نتیجه‌یِ کار آن افراد از رسانه‌های حکومتی به فراوانی تکرار شد و یک گفتمان ضدترکی قدرتمندی را پدید آورد. ضدیت با زبان ترکی و ترک‌زبان‌ها بازیگران فرهنگیِ حکومت شاه را چنان سرگرم کرده بود که نتوانستند برای زبان فارسی خودشان نیز گرامر و آرایه‌های عربی بنویسند. آنها گرامر زبان عربی و آرایه‌های ادبیِ عربی را برای بیان سخن فارسی بکار بردند. هنوز هم واژگانی همچون «فعل، فاعل، ضمیر، مفعول، مضاف‌الیه و استعاره، تشبیه، مجاز، مرسل و عروض» فکر دانش‌آموزان ایرانی را آزار می‌دهد. فرهنگ‌سازان زبانِ برتر برای زبان خود نیز هویت مناسبی ننوشتند. شوونیسم فارسی چنین پدید آمد.

شوونیسم فارسی و ضدیت با زبان ترکی و ترک‌زبانان پس از فروپاشی حکومت شاه نیز ادامه یافت. دهه‌یِ نخستین حکومت نوپای جمهوری اسلامی در جنگ با عراق سپری شد. گفتمان جنگ بر هر نوع گفتمانی حاکم بود. با آغاز دهه‌یِ هفتاد باری دیگر شوونیست‌ها به کار پرداختند. نخست تلاش کردند واژه‌یِ «آذربایجان» را به ترکیب جدید «شمالغربِ‌کشور» دگرگون نمایند. ساختن استان‌های اردبیل، زنجان، قزوین و البرز در راستای کوچک‌کردن گستره‌یِ جغرافیایی «آذربایجان» انجام شد. در سال 1384 کاریکاتوریست مزدوری به ترک‌زبانان توهین کرد. خشم مردم در شهرهای ترک‌زبان سبب کشته‌شدن نزدیک به بیست انسان در شهرهای گوناگون ایران شد. کاریکاتوریست به آمریکا پناه برد تا در کنار شوونیست‌های ایرانی ساکن در انگلستان و امریکا به کار به پردازد. ساختن و پخش برنامه‌یِ ضدِ ترک‌زبانان «فتیله» در آبان 1394 در ادامه‌یِ کار همیشگی شوونیست‌های فارسی است.

ضدیت با ترک‌زبان‌ها و آذربایجان در پدیده‌های گوناگون اجتماعی آشکار شده است. توهین تماشاگران فوتبال به ترک‌زبان‌ها در استادیوم آزادی تهران بارها تکرار شده است. دادن شعار ضدترکی با صدای افراد «لیدر» و تکرار آن از سوی تماشاگران فارس‌زبان را همگان بارها شنیده‌اند. از سوی دیگر، رسانه‌های کشوری نیز به شکل آشکار و دانسته همواره به جای «زبان‌ترکی» از ترکیب نادرستِ «زبان آذری» استفاده می‌کنند. این گروه از شوونیست‌ها باید بدانند که زبانی با نام «زبان آذری» در شاخه‌های زبانی بشری وجود ندارد. همچنین، باید بدانند که منطقه‌یِ آذربایجان بخش مهمی از جغرافیایِ ایران است و مردم ساکن در آن ترکی سخن می‌گویند.

حکومت جمهوری اسلامی می‌تواند در گسترش آگاهی همگانی از  زبان‌های رایج مردم ایران برنامه‌های مناسبی داشته باشد. این حکومت باید نخست زبان‌های مردم ایران را به رسمیت بشناسد. مردم ایران به زبان‌های «ترکی، فارسی، گیلکی، کردی، ارمنی و عربی« سخن می‌گویند. هر یک از این زبان‌ها دارای گونه‌ها و لهجه‌هایی هستند و زبان هر قشر اجتماعی نیز خود دارای سیاقِ ویژه‌ای است. گویشوران این زبان‌ها دارای عادت‌های رفتاری، آیین‌های فرهنگی و علاقه‌های ویژه‌ای هستند. غیر از زبان فارسی، هیچ‌یک از زبان‌های دیگر به دلیل نداشتنِ کتاب و نوشتن دارای زبان معیار نیستند. این زبان‌ها حاملِ تاریخ و فرهنگ مردمی هستند که سده‌های زیادی در کنار هم با آسایش و همیار زیسته‌اند. گویشوران هر یک از این زبان‌ها دارای آیین‌هایی هستند که بسیار تماشایی و شایسته‌یِ شناخت است. بجای بازی کردن با زبان‌ها و کوچک‌شمردن گویشوران یک زبان، باید همه را یکسان پنداشت. هیچ زبانی بر زبان دیگر برتری ندارد. اگر رسانه‌ها مایل هستند زبان برتر پیدا کنند، باید زبان فارسی را فراموش کنند و به یادگیری زبان انگلیسی بپردازند.

نیمی از مردم ایران  در شهرهای گوناگون به زبان ترکی سخن می‌گویند. ترک‌زبانان در مناطق آذربایجان، تهران، خراسان، همدان، استان مرکزی، کهکیلویه‌ و بویراحمد، استان فارس، زابل، یزد و حتا استان‌های کویری زندگی می‌کنند. ترک‌زبان‌ها مردمانی سخت‌کوش و عاشق زندگی هستند. آنها دارای تاریخ و فرهنگ بسیار پرشکوهی هستند. تلاشِ گروه اندکی از کارکنانِ شوونیست شبکه‌دو تلویزیون ایران و تمام شوونیست‌های تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی (BBC) و وی.‌او. ای (VOA) هیچ اهمیتی ندارد. ترک‌زبان‌ها توانایی گسترش فرهنگ و زبان خود را دارند و باید بدور از خشم و شورش اجتماعی به آموختن و آموزش زبان خود به‌پردازند.  َ

 

  نظرات ()
بیوک محبی نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٤/۸/۱٦

برای بیوک محبی

سپیده از روی شانه‌یِ مردی آویخته از دار سر می‌زند

بیوک محبی را از سال 1364 می‌شناختم. دانشجوی زبان انگلیسی دانشگاه تبریز بود. جوانی بلندقد بود با شانه‌هایِ پهن و دستانی بزرگ داشت. همیشه سر بالا راه می‌رفت: ایستاده و کشیده، گویی توانایی خم شدن ندارد. بسیار آرام بود. هنگامی که حرف می‌زد، صدای آرام و سخنان کوتاهش با هیکل بسیار تنومندش بی‌تناسب می‌نمود. گفته‌هایش به سخنان اندیشمندان تاریخ بیشتر شبیه بود. در درس‌خواندن دانشجویی متوسط بود. در هیاهوی دانشجویان درس‌خوان و میداندار، وجودش به چشم نمی‌آمد. آرام می‌آمد و بی‌صدا می‌رفت.

بیوک محبی در سال چهارم دوره‌یِ لیسانس و در درس «نمایشنامه‌ جهان» ناگهان پدیدار شد. شش ترم در کلاس نشسته‌بود، نمره‌های متوسطی گرفته بود و در سایه‌سارِ زندگیِ تنهای خود چرخیده بود و با کسی طرح دوستی پایدار نریخته بود. با دو دانشجوی دیگر در کلاس استاد خانم یغمایی نمایشنامه‌یِ «ساحره‌سوزانی» از آرتور میلر را برای ارائه در کلاس انتخاب کرده بودند. هنگامی که در نقش سومین نفر از گروه، محبی شخصیت قهرمان نمایشنامه «جان پراکتر» را بیان می‌کرد، تمام دانشجویان کلاس شباهتی شگرف بین بیوک محبی و جان پراکتر احساس می‌کردند. آن روز از خیال هیچ کس نمی‌گذشت که بیوک محبی در سیزدهم آبان 1394 به سرنوشتِ جان پراکتر گرفتار خواهد شد.

بیوک محبی در خیاو (مشکین‌شهر) بدنیا آمده بود. کسی چیزی از زندگیش نمی‌دانست. تنها گفته‌می‌شد معلم مدرسه است، و مادری دارد. مانند ابری بزرگ می‌آمد و مانند سایه‌یِ عصرگاهان می‌رفت. از دور گرفته و عبوس به چشم می‌آمد، اما در کنار آدم که سخن می‌گفت، دریا را بیشتر می‌مانست: آرام و ترس‌بار. در سال 1369 در جریان کنفرانس سوم ترجمه در دانشگاه تبریز نیمروز آمد و کنار من نشست و از کتابهایش سخن گفت. آن روز هر دو لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی گرفته بودیم و خود را اندکی بزرگ می‌پنداشتیم. بیوک محبی براستی بزرگ بود. علاقه‌مند فرهنگ‌نویسی و ضرب‌المثل‌ها بود. از کیفش دفتری بیرون کشید و لیستی بلند از ضرب‌المثل‌های انگلیسی، ترکی و فارسی را نشان داد. لبخندی بر لب داشت و از شگفت‌زدگی من شاداب شده بود. در این جوان رشید و قوی‌هیکل شخصیتی را می‌دیدم که از کار خود به وجد آمده بود. بیوک محبی آن روز کودکی بود که برای داشتن اسباب‌بازی کمیابش لبخند می‌زد. جان پراکترِ نمایشنامه‌یِ آرتور میلر آن دمِ ناچیز از دوستان دوران لیسانس می‌گفت، از همه به نیکی و احترام یاد می‌کرد و در جستجوی کتاب‌های ضرب‌المثل بود. به کتابفرشی نیمای تبریز رفتیم. کتابِ دو زبانه‌یِ «ضرب‌المثل‌های انگلیسی-فارسی» سیف‌غفاری را خریدم و به محبیِ پرشکوه تقدیم کردم. خندید، رفت و «افسانه‌های تبای» سوفوکل با ترجمه‌ شاهرخ مسکوب را برای من آورد. بیوک محبی مرا می‌شناخت، اما من آن دریایِ آرام و توفانی را نمی‌توانستم به‌تمامی بشناسم.    

پس از گذر سال‌ها، باری دیگر بیوک محبی را در کنفرانس سوم ترجمه در سال 1377 دیدم. کت‌وشلواری سرمه‌ای بر تن داشت و چند جلد از کتاب ضرب‌المثل‌های دو زبانه‌یِ خودش را در دست داشت. یک جلد را به دکترحسن نکوروح داد. نکوروحِ مانند بسیاری از مردم شیراز مجسمه‌یِ ادب بود. از بیوک محبی خواست امضاء کند. در نگاه آن مرد درشت‌اندام دوباره همان کودک به لبخند درآمده بود. با صدای آرامی گفت: استاد کتاب کوچکی است، شایسته‌یِ داشتن امضاء نیست. پافشاری استاد حسن نکوروح، بیوک محبی را به امضاء کردن کتاب واداشت. دکتر نکوروح آن زمان با ترجمه‌یِ رمانِ «کوهستانِ جادو» از تامس مان آلمانی شهرتی بدست آورده بود و کار و پرهیبِ آرامش برای بسیاری رشک‌انگیز بود. بیوک محبی هم کتاب ضرب‌المثل را چاپ کرده بود و به چشم کسی نمی‌آمد: هنوز کوبشِ طبل‌های سحرگاهِ شهر سیلم (‌Salem) در نمایشنامه‌یِ ساحره‌سوزانی خوابِ سحرگاهی مردم را برنیاشفته بود.

بیوک محبی کودکی بود که هیکلِ تنومندِ مردان آرمانی آذربایجان را داشت. در دشت‌ها، دره‌ها وکوهستان‌های خیاو رشد کرده بود و مانند کوه آرام و وحشی بود. معلم شده بود. به سخنان کوتاه هم علاقه‌یِ شدیدی داشت. چه تدریس می‌کرد و در کدام مدرسه‌یِ کدام شهر بود، من ندانستم و به گمانم کمتر کسی می‌دانست. یکبار در کتابفروشی آیین، بین چهارراه شهناز و سه‌راهی فردوسی بیوک محبی را دیدم. با ناصر آذرپویا، مدیر کتابفروشی حرف می‌زد. با من هم احوالپرسی کرد. ماندنش دیری نپایید، کتابی گرفت و رفت. آذرپویا گفت که اخراجش کرده‌اند. آذرپویا گفت که این مرد آرام جریان اداری را پی گرفته و پاسخی مناسب دریافت نکرده است.بیوک محبی پس از پی‌گیری بی‌سرانجام، خود حکم داده و دست به اجرای حکم زده بود. محبی درنیافته بود که عدالت پدیده‌ای اجتماعی است. عدالت را باید قانونِ اجتماع تعریف و اجرا کند. فرد توانایی اجرای عدالتِ اجتماعی را ندارد. اگر فردی خود دست به اجرای عدالت بزند، کارش به جنایت خواهد کشید. این دریای آرام به خروش درآمده بود. در گمان بیوک محبی مشکل را مدیر کل پدید آورده بود. پس مدیر کل را در خیابان به قصد کشت کتک زده بود و همراهان مدیر کل تنِ کتک خورده‌یِ مدیر کل محترم را از جوب کنار خیابان بیرون کشیده بودند. بیوک محبی اجرای حکم خودش را در تهران نیز پی‌گرفته بود. در تهران نیز با مدیر کل بسیار محترمی در کنار پارک‌شهر تهران برخورد داشته بود. پس از پانزده دقیقه کتک‌کاری، کارکنان اداره پیکر کتک‌خورده‌یِ مدیرکل را از میان آب و لجنِ جوب کنار خیابان بیرون کشیده بودند. بیوک محبی با این کارها و چند تهدید دیگر به عنصری «برهم‌زننده‌یِ امنیت اجتماعی» تبدیل شد. بیوک محبی دامنه‌یِ کتک‌زدن‌هایش را گسترده‌تر کرد. این نویسنده‌یِ کتاب‌های ضرب‌المثل خود به ضرب‌المثلی تبدیل شد. در سال 1381سه سرهنگ آگاهی نیروی انتظامی در مقابل دانشگاه تبریز می‌خواستند محبی را دستگیر کنند که محبی آخرین کار جنایی خود را انجام داد. بیوک محبی با کارد سرهنگ بدلی را از پای درآورد. این دریای آرام دیگر کشتی بزرگی را واژگون کرده بود و می‌بایست خود نیز واژگون شود. بیوک محبی سیزده سال در زندان ماند. در سپیده‌دم سیزدهم آبان، روز دانش‌آموز، بیوک محبی در نقش جان پراکتر نمایشنامه‌یِ «ساحره‌سوزانی» به اجرای نقش پرداخت.

بیوک محبی گرفتار توفان رویدادها شد. به گمان من، کسی محبی را درک نکرد. آموزش و پرورش سرشار از نیروهای اضافی و بیکارِ حقوق بگیر است. بجای اخراج می توانستند محبی را به کار دیگری بگمارند. محبی می‌توانست دفتردار یک مدرسه و یا کارمند اداری باشد. در چنان شرایطی بیوک محبی با همان آرامش خود به زندگی ادامه می‌داد. بیوک محبی دیگر دست به جنایت نمی‌زد. بیوک محبی را به سوی جنایت پرتاب کردند. محبی ناگزیر دست به جنایت زد. بیوک محبی کاری کرده‌بود که با روح سرکش و زیبایی دوستش در تناسب نبود. آرام بود و در ناآرامی محیط آرامش خود را به تمامی از دست داد. بیوک‌محبی در سحرگاه سیزدهم آبان 1394 در زندان تبریز به دار آویخته شد. پیکر بی‌جان بیوک محبی را دوستان و بستگان اندکش در گورستان شهر تبریز به خاک سپردند.

بیوک محبی «غنچه‌یِ ناشکفته پرپر شده‌یِ» آذربایجان است. سرزمین خیاو مشکین‌پوش معلمی خواهد ماند که بسیاری از سخنانش ناگفته فراموش شد. دیگر دانشجویان زبان و ادبیات انگلیسی ورودی 1364 دانشگاه تبریز نمایشنامه‌یِ «ساحره سوزانی» را بی‌وجود دردناکِ بیوک محبی نخواهند خواند. هر چه بود گذشت. بیوک محبی کشتی بود که گرفتار توفان زمانه شد. دیگر مردی آرام و تنومند در جستجوی ضرب‌المثل‌ها گوش به سخنان مردم نخواهد داد.

دیگر بلبلان سرزمین خیاو برای بیوک محبی، که قلبم گرامیش می‌دارد، آواز نخواهند خواند. دیگر خورشید سرزمین خیاو بر سیمای آرام بیوک محبی نخواهد تابید. دیگر قلعه‌یِ قهقهه در کوهستانِ خیاو قیقهه‌یِ فروخورده‌یِ بیوک محبی را نخواهد شنید. دیگر لک‌لک‌های سرزمین قره‌داغ به امید نگاهبانی بیوک محبی به آذربایجان بر نخواهند گشت. بیوک محبی با لک‌لک‌ها به کوچی بی‌بازگشت رفت. هر چه بود تمام شد:

قاضی دنفورت: مایل نیستم که ..

جان پراکتر: من سه فرزند دارم. اگر دوستانم را بفروشم چگونه می‌توانم به فرزندانم بیاموزم مانند مرد سرافراز راه بروند...

Arthur Miller (1951). The Crucible. New York: Penguin Books (Act 4)

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر »
مطالب اخیر انتخابات ریاست جمهوری در 29 اردیبهشت 1396 هدیه تولد پیگمالیون در ادبیات ایران فیدل کاسترو (۱۳ اوت ۱۹۲۶–۲۵ نوامبر ۲۰۱۶) بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) محمود دولت آبادی (٢) رمان مدرن (٢) شمالغرب کشور (۱) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) محیط زیست (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب