عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٥/٧/٦

برای درگذشتِ

بیوک نیک‌اندیش نوبر

دوست نزدیک استاد شهریار در سال‌های خلاق شاعرانگی

 

بیوک نیک اندیش نوبر در سال 1303 بدنیا آمد. در شناسنامه متولد 1306 است. ناصر آذرپویا در جلد دوم کتاب «در خلوت شهریار» (تبریز، نشر آذران، 1377) نیک اندیش را زاده‌یِ 1307 شناسانده است. این پریشانگویی در فرهنگ ایرانیان همواره هست. در ایران تاریخ و ذهنیت تاریخی بسیاری از مردم همیشه کم‌رنگ‌تر از افسانه است. دهه‌ی نخست سده‌یِ چهاردهم خورشیدی دوران گذار از پادشاهیِ قاجار به حکومت پهلوی است. این دوران از دشوارترین سال‌های زندگی برای مردم ایران است. نداری، گرسنگی و رشد ناگهانی شهر و زندگی شهری بحرانی ویرانگر  برای گروهی از مردم پدبد آورده بود. در آذربایجان بسیاری از مردان برای کار به شهرهای باکو و تفلیس می‌رفتند. پدر نیک اندیش هم در باکو خیاطی می‌کرد. کودکی بیوک نیک‌اندیش نوبر در چنین دورانی سپری می‌شد. مردم روش نوین زندگی را نمی‌شناختند و گاهی در آن درهم‌ می‌شکستند. در سال 1312 بیوک‌آقا به مدرسه رفت.  درس‌خواندن گسسته در آن روزگار معمول بود. تا کلاس نهم درس خواند. غرق شدن برادرِ بزرگ، اسد، در آبگیر باغ گلستان در سال 1321 هراس زندگی را به بیوک آقا نیک‌اندیش نشان داد. مرگ پدر در سال 1324 خیلی زود سنگینی گذران خانواده را بر دوش او انداخت. زندگی سخت سال‌های پس از جنگِ جهانی دوم، تشکیل حکومت جمهوریِ خودمختار آذربایجان به رهبری جعفر پیشه‌وری، بیماری و فقرِ سال‌های دهه‌یِ 1320 و رویدادهای خانوادگی سهمگین زندگی را برایش دشوار کرد. در پیاده‌روهای خاکی شهر تبریز کتابفروشی کرد. سرانجام در سال 1334 به استخدام بانک بازرگانی در آمد. در شعبه‌یِ قونقاباشی شروع به کار نمود. سال 1349 به عنوان رئیس شعبه دانشگاه کار کرد. در 1354 به شعبه مرکزی بانک بازرگانی رفت. پس از سال 1357 به بانک تجارت شعبه میدان منصور رفت و در سال 1359 در همان شعبه بانک بازنشسته شد.

بیوک نیک اندیش نوبر در سال 1334 استاد شهریار را دید و عشق دیرینش به شهریار به یک دوستی پایدار تبدیل شد. به گفته خود، پس از نخستین دیدار با شهریار، شاعر بزرگ تمام دنیای ذهنی او را سرشار کرد. دیگر شعرهای میرزاده‌عشقی، معجز شبستری، ایرج میرزا و عارف قزوینی را نخواند و تنها به غزل شهریار و حافظ پرداخت. عشق به غزلِ حافظ را از شهریار به یادگار داشت. بسیاری از غزل‌های حافظ و شهریار را در ذهن داشت و تا پایان زندگی دراز خویش می‌خواند. بیوک نیک اندیش نوبر در روز چهارشنبه 17 شهریور 1395 چشم بر زندگی بست.

نیک‌اندیش مرد شگفت روزگار بود. در دنیای بسیار مادی امروز تنها با خیال شهریار زندگی می‌کرد. در سخن او نام و شعر شهریار جاری بود. مرد غیر از «شهریار» سخن دیگری نداشت. در آشوب زمانه و در سیل خبرهای ویرانگر از رسانه‌های فراوان، گوش نیک اندیش به هر خبری بسته بود و خیالش همواره در گذشته سیر می‌کرد. عادت داشت رویدادهای زندگی شاعرانه‌یِ شهریار را روایت ‌کند. چندان در روایتگری کوشیده بود تا شهریار را مِلک خود می‌پنداشت. در سخن گفتن از شهریار بسیار جدی بود. در سخنان دیگر طنزی خوشایند داشت. پس از درگذشت شهریار در 27 شهریور 1367 و پس از چاپ نخستین ترجمه‌یِ فارسی «حیدربابایه‌سلام» توسط صالح حسینی، نوشتن خاطرات خود با شهریار را آغاز کرد.

نیک‌اندیش کتاب «خاطرات شهریار با دیگران» را در سال 1370 به چاپ رساند. جلد گالینگور و کاغذ خوب سبب فروش خوب کتاب نشد. در سال 1377 نوشته‌های کتاب «خاطرات شهریار با دیگران» را ناصر آذرپویا ویرایش کرد و در انتشارات آذران تبریز با عنوان «در خلوت شهریار» چاپ کرد. دو جلد کتاب «در خلوت شهریار» با کتاب «خاطرات شهریار با دیگران» تفاوت بنیادین داشت. خاطرات دیگری افزوده بودند. تعدادی از خاطرات را کنار گذاشته بودند. نیک‌اندیش هیچگاه دوست نداشت غبارِ تیرگیِ بر شهرت و نام شهریار بنشیند. او عاشق شهریار بود. تا پایان عمر طولانی نیز همچنان عاشق شهریار ماند.

 مشکل پیش‌آمده بین ناشر و ممیزی اداره کل ارشاد آذربایجان‌شرقی سبب شد کتاب چاپ شده نابود و کاغذش خمیر شود. خبر این رویداد در میان مردم پیچید و سیلی از علاقه به سوی خواندن کتاب سرازیر شد. نام نیک اندیش به سرعت در زبان مردم و سخن دانشجویان و استادان دانشگاه‌ها چرخید و افراد فراوانی برای مصاحبه و فیلم‌برداری به خانه نیک اندیش روان شدند. مشکل ممیزی بسرعت حل شد و کتاب دو جلدی «در خلوت شهریار» در کتابفروشی‌ها فروخته شد. پس از پخش کتاب «در خلوت شهریار»، بیوک‌نیک اندیش نوبر به شخصیتی مستقل تبدیل شد. در نشست‌های چهارشنبه‌هایِ گروه «دها» (دوستداران هنر و ادبیات) نیک‌اندیش خاطرات خود را بارها تعریف کرد. انتشارات پریور تبریز در سال 1379 جلد سوم «در خلوت شهریار» را منتشر کرد. نشریات تبریز، به ویژه دوهفته‌نامه‌یِ «شمسِ تبریز»، روزنامه‌یِ «مهد آزادی» و هفته‌نامه‌یِ «طرح نو» خاطراتِ کتاب را بارها چاپ کردند. هفته‌نامه‌یِ «سهند تبریز» در چند مقاله اهمیت خاطرات بیوک نیک اندیش را در نقد شعرهای شهریار نوشت. در فاصله‌یِ سال‌های 1377 تا 1388 نیک‌اندیش در بسیاری از همایش‌های مربوط به «شهریار» در تبریز شرکت داشت. سه جلد کتاب «در خلوت شهریار» نیک اندیش را برای افراد بسیاری شناساند. افرادی نیز از روی سه جلد کتاب‌ «درخلوت شهریار» بنام خود کتاب ساختند.

احمد کاویانپور با رونویسی از کار ارزشمند نیک اندیش، کتاب «زندگانی ادبی و اجتماعی‏ شهریار» (تهران: انتشارات اقبال) را ساخت. این دزدیِ ادبیِ (Plagiarism) احمدکاویانپور مورد سرزنش بسیاری قرار گرفت. نیک اندیش از کاویانپور بسختی رنجید. دکتر بهروز ثروتیان نیز بسیاری از روایت‌هایِ کتاب «عشق پر شور شهریار و پری» به ویراستاری محمدابراهیم پورنمین (تبریز: انتشارات آیدین، ۱۳۸۹) را از روی کتاب «درخلوت شهریار» نیک اندیش ساخت. کتاب دکتر بهروز ثروتیان چندان بی‌اهمیت بود که کسی بدان توجهی نکرد. کسان دیگری نیز از روی دو جلد کتاب «در خلوت شهریار» کتاب ساختند. شنیدن خبر این کتاب‌سازی‌ها و فراموش شدن آرام آرام نیک اندیش در جامعه‌یِ پول محور و سیاست‌زده سبب رنجش شدید روحی نیک اندیش می‌شد.

بیوک نیک‌اندیش نوبر به شدت سنتی بود. از تغییر هراس داشت. در سال 1345 خانه ای در 17 شهریور، کوچه حاج اسماعیل، کوچه شربیانی، پلاک 17 خرید. تا پاییز 1383 در همان خانه زندگی کرد. هنگامی که خانه شروع به فرو ریختن کرد، ناچار آن خانه را فروخت و روبروی موزه‌یِ آذربایجان آپارتمانی خرید و دوازده سال پایانی عمر را در همانجا سپری کرد. بیوک نیک‌اندیش نوبر برای خویش جهانی ذهنی پدید آورده بود و دوست داشت همیشه در آن پرسه بزند. در این جهانِ ذهنی، شخصیت شهریار درخشندگی خورشیدگونه‌ای داشت. دوست داشت هر سخنگویی نام شکوهمند شهریار را با ستایش بر زبان آورد. دنیای ذهنی نیک‌اندیش در سال‌هایِ دوستی‌اش با شهریار (1334-1367) محدود می‌شد. افراد برجسته‌یِ آن روزگار را بی‌همتا می‌پنداشت. در میان آن افراد هم منوچهر مرتضوی را بسیار بزرگ می‌پنداشت. برای نیک‌اتدیش منوچهر مرتضوی کهن‌الگوی استادی دانشگاه بود. در نگرش به فرم‌های شعری هم سخت سنتی بود. در میانِ فرم‌های شعری تنها غزل را دوست داشت و بسیاری از غزل‌های شهریار را از حفظ می‌خواند. فرم‌های دیگر شعری همچون «شعر نیمایی» را نمی‌پسندید.

کار پراهمیت بیوک نیک‌اندیش نوبر نوشتن سه جلد کتاب «در خلوت شهریار» بود. در سه جلد کتاب، نیک اندیش موقعیت، مکان و زمان سروده شدن بسیاری از شعرهای شهریار را نوشته است. مجموعه‌یِ سه‌جلدی «در خلوتِ شهریار» گوشه‌ای مهم از ماهیت شعر شهریار را بخوبی نشان می‌دهد. شهریار بسیاری از شعرهای خود را در دو شرایط سروده است. گروهِ بزرگی از غزل‌های فارسیِ شهریار تکرار سنتِ شعری حافظ است. شهریار با بکارگیری وزن، قافیه، ایماژ و شبکه‌یِ واژگانی غزل‌های حافظ، غزل سروده است. این کار را در تفسیر سنتی شعر فارسی «استقبال» نامیده‌اند. رضا براهنی در مقاله‌یِ «مالیخولیای اقلیم در شعر شهریار» این پدیده را تلاش شهریار برای «حافظ شدن» نامگذاری کرده است. برای شهریار حافظ همواره کهن‌الگوی هنرِ شاعرانگی بوده است. نیک‌اندیش این وابستگیِ شهریار را به سنت شعر فارسی بخوبی نشان داده است. از سوی دیگر، نوشته‌های نیک اندیش تلاش دارد پیوستگیِ خواستگاهِ واقعیتیِ غزل‌هایِ شهریار و هنر شاعرانگی او را نشان دهد. بر پایه‌یِ شهادت نیک‌اندیش غزل‌های فراوانی در دیوان شهریار برای افراد شناخته شده در زمان و مکان مشخصی نوشته‌ شده است. نیک اندیش این خاطرات را در درازنای دوستی خود با شهریار از زبان خود شهریار شنیده بود.

نوشتنِ تاریخ سرایش بسیاری از شعرهای شهریار دستاوردِ مهم دیگرِ سه جلد کتاب‌ِ «درخلوت شهریار» نیک‌اندیش است. این کار در نوشتن زندگی‌نامه شهریار اهمیت خواهد داشت. بخش‌هایِ زیادی از فراز و فرود زندگی و شاعرانگی شهریار در ذهنیت خوانندگان آشفته است. آمیختن افسانه به واقعیت در شناخت شهریار یکی از دشواری‌هایِ نوشتن زندگی شهریار است. برای شهریار در ایران بیشترین افسانه ساخته شده است. نیک‌اندیش به خوبی بخشی از واقعیت‌هایِ زندگی شهریار را به خوانندگان می‌شناساند. نوشتن موقعیت و سال رویدادهایِ جشن فردوسی و شعر شهریار برای فردوسی، بزرگداشت مولوی و سروده‌شدن شعر «مولوی در خانقاه شمس»، بزرگداشت شهریار در تالار ارک تبریز، دیدار شهریار با استادان دانشگاه تبریز، دیدار شهریار با شاه، سفر شهریار به اورمیه در سال 1348، سفر شهریار به خشکناب در 1346 و دیدارهای فراوان شهریار با شاعران دهه‌های چهل و پنجاه از نمونه‌هایِ ارزشمند کتاب‌های «در خلوت شهریار» است.

بیوک نیک اندیش نوبر پنجاه و سه سال با خانم پروین جاهد زندگی کرد. این بانوی فداکار سهم بزرگی در زندگی و شهرت بیوک نیک‌اندیش داشت. در سال‌هایی که نیک‌اندیش تمام روزهایش را در بانک و با شهریار سپری می‌کرد، پروین خانم دمی از همسر خویش گلایه نکرد. تنها فرزند پسرشان، شهریار، را بزرگ کرد و به خانواده‌یِ شهریار هم پرداخت. او جوانی و شادی‌هایش را به پای عشق همسرش به شهریار ریخت وسبب شهرت همسرش شد. ده سال پایانی زندگی بیوک نیک‌اندیش مدیون کمک و نگهداریِ فداکارانه‌یِ پروین خانم بود. با مرگ بیوک نیک اندیش نوبر، پروین خانم فرصتی خواهد داشت برای خویش زندگی کند، اگر تنهایی و سنگینیِ سالها برایش توانی باقی گذاشته باشد.   

نوشتن سه جلد کتاب «در خلوت شهریار» سبب شد پیکر بی‌جان بیوک نیک اندیش نوبر در روز جمعه نوزدهم شهریور 1395 در قطعه هنرمندان گورستان تبریز بخاک سپرده شود.   

  نظرات ()
برای پایان سه سالگی آندیا نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٤/۱٠/۱۱

برای آغاز چهار سالگی آندیا

«زلالیِ آب، سبزیِ زمین و آبیِ آسمانم آرزوست»

آندیای نازنین من، هر چرخش یازدهم دی‌ماه و هر آغاز سال میلادی نشاندار زمان تولد توست. به رسم نانوشته‌یِ روزگار مدرن هر سال برای تو جشنی گرفته می‌شود. جشن شایسته‌یِ تو است. سه سال پیش تو در چنین روزی به دنیا آمدی. با تو و میلیون‌ها نوزاد دیگر انسان به ادامه‌یِ هستی و زندگی انسان روی زمین امید می‌بندد. در این سه سال رشد کردی و دیگر می‌توانی پیرامون خود را تا حدی بشناسی و زبان بشری را بکار گیری. این همه دگرگونی در هستی تو شایسته‌یِ جشن و شادی است. پیرو رسمی مدرن باید برای تو هدیه آورده شود. دوستان فراوانی برای تو اسباب‌بازی و پوشاک می‌آورند. من نیز چنین مقاله‌هایی را می‌نویسم و تقدیم میهمانان جشن می‌کنم تا در میان بخشندگان هدیه من هم خیلی دست خالی نباشم. این متن‌ها سندی برای تو هستند تا در روزگار آینده بدانی از گذرگاه چه سالها و چه رویدادهایی گذشته‌ای.

آندیای خوش‌زبانِ من، سال گذشته تیز منطقه‌یِ زندگی ما گرفتار آشوب بود. انسان‌های بسیاری قربانی شدند. قدرت‌های سیاسی جهان جنگ زشت خود را به منطقه‌یِ خاور میانه کشانده‌اند. در این جنگِ پلید قدرت‌داران و قدرت‌جویان، سازندگان اسلحه‌ها پیروز می‌شوند و انسان‌های عادی دارایی، شهرها، دلبستگی‌‌ها، خاطرات و زندگی خود را می‌بازند. گاه‌گاهی قدرت‌داران در هتلی گرد می‌آیند، به یکدیگر لبخند می‌زنند، قطعنامه می‌نویسند و سپس برای ادامه‌یِ جنگ به خاور میانه بر می‌گردند. زشت‌ترین بخشِ گفتارِ تمام سیاستمداران سخن گفتن بنام «مردم» است. در جنگ دیگر «مردم» وجود ندارد. آتش‌افروزان جنگ گاهی شاهد سوختن کشورهای خود در آتش افروخته شده هستند. در سال گذشته، در ساعت یازده روز هفتم ژانویه 2015 چند فرد تندروی مسلمان به دفتر روزنامه‌یِ فکاهیِ شارلی ابدو (Charlie Hebdo) در پاریس حمله کردند و یازده هنرمند کاریکاتوریست را کشتند. جنایت‌کاران وحشت‌آفرین سرانجامِ جریانِ اسلامگرایی بنام مجاهدین افغانستان هستند که در سال 1978 دنیای سرمایه‌داری به رهبری ایالات متحده امریکا در افغانستان پدید آورد تا حکومتِ شوروی را نشانه‌ رود. نهال کاشته شده در آن سال‌های دور، اینک به شکل درختی زهردار با شاخه‌های گوناگون و با نام‌های «القاعده، طالبان، حکومت اسلامی (داعش)، النصره، جیش‌الشام، حوثی« و دهها نام دیگر تبدیل شده و آرامش زندگی مردم منطقه‌یِ بزرگی را به هم زده است. کار جنایتکاران در پاریس را باید سرکردگان دنیای سرمایه‌داری بیاد داشته باشند: آرامش سنتی شهر پاریس و فرانسه ناگهان از هم پاشید. جنگ در این سوی جهان همچنان ادامه دارد.

شدت‌یافتن جنگ سبب بزرگترین جابجایی انسانی بر روی زمین ‌شد. در سال گذشته در منطقه‌یِ ما بسیاری از مردم به گریزی ناگزیر تن در دادند. چندین ماه، اخبارِ رسانه‌های همگانی با فرار غمبار گروه گروه مردم از خانه‌ها و سرزمین‌هایشان ننگین شد. جنگ در سوریه، عراق، یمن، لیبی و نیجریه زندگی مردم بیچاره‌ای را بر می‌آشفت. مردم درمانده چندی می‌ماندند، سخن و خبر دهن به دهن می شد و ناگهان از پایداری بشری فراتر می‌رفت. مردم ناگهان جاکن می‌شدند. با اتوموبیل، اتوبوس، کامیونت، وانت‌بار و حتا تراکتور می‌گریختند و خود را به مرزی می‌رساندند تا از سرزمین آشوب‌زده دور شوند. آن‌ها در مرز کشورهای خود، «گذشته، هویت قبیله‌ای، ملیت و گاهی انسانیت خود» را بر زمین می‌گذاشتند و پس از گذر از یک خط ساختگی بنام مرز به آواره تبدیل می‌شدند. آوارگان گروه گروه حرکت می‌‌کردند تا شاید کشوری به آن‌ها پناه بدهد.

آندیای عزیز من، آوارگی پدیده‌یِ وحشتناک جنگ و خبرسازی است. انسان آواره سرگردانِ توفانِ رویدادها می‌شود. انسان آواره شاید پایش به سرزمینی با حکومت خوب برسد و چشم امید به افق روشن زندگی آرام داشته باشد، اما ناچار است کوله‌بار سنگین آواره‌گی را در هستی خویش احساس کند. انسان آواره همواره با خطر نابودی روبرو است. انسان آواره در راهِ آواره‌گی  نابود می‌شود. پس از پناه گرفتن در جایی نیز به پناهنده تبدیل می‌شود. در سال گذشته آوارگان بسیاری در دریای مدیترانه غرق شدند. گریز مردم از سرزمین‌های تاریخی‌شان واقعیت تلخ روزگار در سال گذشته بود. دلیل چنین سرگذشتِ تلخی برای مردم تلاشِ گروهی برای بدست آوردن قدرت سیاسی و دارایی مالی در کشورها بود.

آندیای نازنین من، زندگی مدرن در روزگارِ بسیار شگفتی جاری است. گروه‌های ویژه‌ای در کشورها حکومت‌ تشکیل داده‌اند و قدرت وحشتناکی را فراچنگ آورده‌اند. این حکومت‌های خشن، سرکوبگر همواره دارای دو ابزار «دستگاهِ سرکوبِ حکومتی» و «دستگاه ایدئولوژی حکومتی» هستند. به نوشته‌یِ «لویی آلتوسر» این دو ابزار دو روی یک سکه هستند. تمام نیروهای مسلح با نامهای گوناگون و سیستم‌های اطلاعاتی دستگاه سرکوبِ حکومتی را تشکیل می‌دهند. رادیو و تلویزیون، مدرسه‌ها و دانشگاه‌ها، سخنران‌های حرفه‌ای و انجمن‌های فرهنگی گوناگون دستگاه ایدئولوژی حکومتی را شکل می‌دهند. این دو دستگاه وظیفه دارند مردم را به «پیروانِ حکومت» تبدیل نمایند. گسترش گفتمان رایج حکومتی میان مردم کار مشترک هر دو دستگاه فشار است. کارگزاران این دو دستگاه از میان قشرهای فقیر مردم برگزیده می‌شوند. خلاقیت فکری در این گروه‎هایِ فشار وجود ندارد. آن‌ها گفتمان حکومتی را مقدس می‌پندارند و تنها توانایی تکرارِ آن را دارند. واکنش خشن این گروه‌ها به دارندگان سخنِ «دیگر»  و دگراندیشان کار مقدس آن‌ها پنداشته می‌شود. انسانی که به روش اندیشیدن خود پایدار است و گفتمان حکومتی را نمی‌پذیرد در سایه‌یِ نهادهایِ حکومتی زندگیِ آرامی نخواهند داشت. کار شگرف این دو دستگاه حکومتی دگرگون ساختنِ هویت افراد، کار افراد، روش زندگیِ افراد و سرانجام سخن افراد است. امروزه جامعه‌ها، به ویژه در منطقه‌یِ ما، از ترکیب شگفت‌انگیز گروه‌های انسانی تشکیل شده است. زندگی سنتی به هم ریخته و تولید سنتی به فراموشی سپرده شده است. امروزه زنانی را می‌بینیم که دست از کار کشاورزی و دامداری برداشته‌اند و در گورستان‌ها قبر می‌شویند، در مسجدها می‌نشینند و در مناسبتهای حکومتی حاضر می‌شوند تا شاید یک سفر زیارتی برایشان فراهم آید. دستانشان دیگر عطرِ پونه‌یِ کوهی، بومادران، ترشک و خردل نمی‌دهد: دستانشان بویِ زیارتگاه، گورستان و خرما می‌دهد. این زن‌ها خاطره‌یِ گنگی از گله‌یِ گوسفند و گاو، از کار در سبزه‌زاران، کار در کشتزارها و کار در خانه‌هایی با مردان و زنان تولیدگر دارند. مردان نیز کار را کنار گذاشته‌اند و در رقابتی زشت به مصرف‌کنندگانِ وحشتناکی تبدیل شده‌اند. روزگار مدرن همه چیز را از مردم گرفته و روش سازگاری با خواست حکومت‌ها را به آن‌ها پیشکش نموده است.

آندیایِ زیبایِ من، طبیعت نیز همچنان در حال ویرانی است. پیشرفت‌های تکنولوژیک چند کشور و سرازیر شدن تولیداتِ صنعتی به کشورهای جهان سوم سبب پدیدار شدن مکان‌هایِ بسیار گسترده‌یِ آشغال، نخاله و فلزات شده است. انسان جهان سومی به موجودی مصرف‌کننده تبدیل شده است. شتاب در مصرف سبب شده انسان مدرنِ جهان سومی قدرت فکر و پرورشِ ذوق زیبایی را به تمامی از دست بدهد. انسانِ مدرنِ جهانِ سومی به ابزار حکومت و گاهی به وسیله‌یِ سرکوب تبدیل شده است. آلودگی زمین و هوا در شهرهای بسیاری زندگی را ایستانده است. مدرسه‌ها را تعطیل می‌کنند، کارگاه‌ها و کارخانه‌های دودزایِ بسیاری را می‌بندند تا آسمان اندکی از دود سبکبار گردد. در خیابان‌ها اتوموبیل‌های کهنه و سنگین با رانندگانی عصبانی حرکت می‌کنند و هوایِ آسمان را تیره و دودرنگ می‌کنند. دود بر خاک می‌نشیند و در پیرامون شهرها گیاهان سر از رستن باز می‌زنند. رودها می‌خشکند، دریای زیبای اورمیه به خاطره‌یِ گنگی می‌ماند و در زندگیِ سیاسی «آب» هم جریان نمی‌یابد.

آندیایِ عزیز من، در چنین شرایطی اندیشیدن و دست زدن به «نوشتن» برای گسترش فرهنگ کار بیگانه‌ای پنداشته‌ می‌شود. بی‌هوده نیست که امروزه در کشورهای جهان‌سوم پدیده‌یِ «فرهنگ» بیشترین آسیب را دیده است. مردم دیگر رفتارهای فرهنگی را فراموش کرده‌اند و هرگز نمی‌توانند با هم آوازی را بخوانند، با هم در جشنی شرکت کنند، با هم شاد باشند و با هم از پدید آورندگان فرهنگ قدردانی نمایند. فرهنگ مجموعه‌ای از افکار، آرمان‌ها و آیین‌هایی است که در رفتار اجتماعی مردم یک کشور در مناسبتی اجتماعی اجرا می‌شود. فرهنگ پدیده‌یِ اجتماعی است و در گذرگاه سال‌ها و رویدادها پدید می‌آید. فرهنگ را انسان‌های نادری پدید می‌آورند و در میان مردم گسترش می‌دهند. نویسندگان، خنیاگران (اجراکنندگانِ موسیقی)، نقاشان و سخنرانان مردمی بزرگترین نقش را در پدیدآوردن فرهنگ‌های انسانی دارند. فرهنگ‌سازان همواره تلاش دارند خود را پنهان دارند تا کار فرهنگی گسترش یابد. امروزه در پیام‌های کوتاه شبکه‌های اجتماعی سخنان زیادی بنام مردان و زنان از گذشته‌های دور پخش می‌شود. هر روز پیام‌های فراوانی با نام‌هایِ ویلیام شکسپیر، انشتین، فروید، گاندی، سینا، والت ویتمن، سعدی، فردوسی و دیگران منتشر می‌شود. دقت در پیام نشان می‌دهد که آن را فردی امروزی نوشته و برای پذیرفته شدن در میان مردم به یکی از بزرگان گذشته نسبت داده است. این روشِ ساختن فرهنگ در کشورهای شرقی است. مردان و زنان «بسیارکمیابی» سخن بزرگ خویش را بنام فردی شناخته‌شده پخش می‌کنند تا در هستیِ انسان‌هایِ پیرامون خویش دگرگونی ایجاد شود. آن مردان و زنان از نام خویش می‌گذرند تا رفتار پاک انسانی در میان مردم گسترش یابد. به کار چنین مردان و زنان کمیابی می‌توان امید فراوان داشت. 

آندیای خوب من، اکنون تو پای به چهار سالگی می‌گذاری. دیگر بخوبی سخن می‌گویی و با دوزبانگی خود شنونده را به شگفتی وامی‌داری. ذوق‌زیبایی شناسی نیز در تو رشد کرده است. از دیدن برف به شوق آمدی، در آخر مهر ماه زیر باران به رقص در آمدی و در آبان ماه خیره به زردرنگ برگهای ّاییزی چشم دوخته بودی. پس می‌توانم آرزوهای خود را برایت بنویسم: در سالگرد تولد تو و در آغاز پای گذاشتن به چهارسالگی آرزو می‌کنم انسان‌ها به صلح و شادی بیندیشند، طبیعت را پاک نگه دارند و بیاد بیاورند که تکامل انسان از جانوری  شبیه میمون به انسانی امروزه نتیجه‌یِ کار بوده است. آرزو می‌کنم  باری دیگر «کار» به یک ارزش اصیل انسانی تبدیل شود و هر کس را با کارش بسنجند. آرزو می‌کنم که میلیون‌ها کودک همسال تو هنگامی که چشم ذهن بر هستی می‌گشایند، جهان را با مردان و زنانی تندرست، رهاشده از اندیشه‌های کهن، آزاداندیش، فداکار، شاد و در کار بیابند. در چنان روزی تو می‌توانی انگشت اشاره‌یِ خود را بسوی کوهها و جنگل‌هایی بگیری و شادی زندگی را در طبیعتی زیبا به تماشای همگان بکشانی. تندرستی و شادیِ خود تو، پدر و مادرت و تمام انسان‌ها را آرزو دارم.

 

 

 

 

 

 

 

 

  نظرات ()
توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٤/۸/۱٩

ناسزاگویی به ترک‌زبانان ایران

روز جمعه پانزدهم آبان 1394 برنامه‌یِ ناسزاگویی به ترک‌زبانان از تلویزیون حکومتی جمهوری اسلامی پخش شد. این برنامه را سازمان ویژه‌ای تدوین کرد و از طریق شبکه‌های اجتماعی به تمام مردم ایران فرستاد تا اگر کسی در تلویزیون ندیده باشد، افتخار دیدن این نمایش تلخ و زشت را از دست ندهد. برنامه‌یِ «فتیله» در بسیاری از سایت‌های اینترنتی هم قرار داده شده و به آسانی قابل تماشا است.این برنامه سبب خشم شدید ترک‌زبانان ایران شد. خشم در روز دوشنبه به شکل نمایش‌های محدود خیابانی جوانان در بسیاری از شهرهای منطقه‌یِ آذربایجان پدیدار شد. مقامات محلی شهرهای آذربایجان و مدیران تلویزیون حکومتی از مردم ترک‌زبان ایران پوزش خواستند. تهیه‌کننده، کارگردان و دلقک‌های اجراکننده‌یِ برنامه‌یِ «فتیله» نیز با نوشتن بیانیه کار خود را با سخنانی سست و بی‌پایه شرح دادند. چنین ناسزاگویی از تلویزیون حکومتی جمهوری اسلامی مشکلی را بازنمایی کرد که به مدت نود سال در ایران پدیدار شده و گسترش یافته‌است.  

ستیز با ترک‌زبان‌ها و زبان ترکی با پایان دوره‌یِ قاجار در ایران پدید آمد. قاجارها ترک‌زبان بودند و از سال 1795 تا 1924 میلادی بر سرزمین ایران حاکم بودند. در دوران قاجار سیستم‌تولید سنتی فئودالی رو به زوال گذاشت، شهرنشینی گسترش یافت و برای نخستین بار دانش به عنوان یک ارزش انسانی شناخته شد. در دوران قاجار روزنامه پیدا شد، ترجمه آغاز گردید و نخستین نهادهای مدنی همچون مجلس، قانون اساسی پدیدار شد. مفهوم رعیت از بین رفت و مجموعه‌یِ مردم «ملت» نام گرفت. نویسندگان گفتمان حکومت رضاشاه به شدت تلاش داشتند دوران قاجار را ناشایست، فاسد و ویرانگر بشناسانند. آنها برای بزرگ نمایاندن رضاشاه تلاش فراوانی کردند تا دوران قاجار را کوچک بنمایانند. کارهای شکوهمند دوران قاجار را به وزیران فارس‌زبان‌ نسبت دادند. بدین‌سان اسطوره‌یِ «امیرکبیر» ساخته شد. نویسندگانی مانند اقبال آشتیانی، محمدعلی فروغی، پورداود و تمام استادان ادبیات فارسی و زبان‌های باستان دانشگاه تهران در دهه‌یِ بیست و سی خورشیدی تلاش فراوانی کردند تا برای مردم ایران هویت تاریخیِ فارسی بسازند. ساختن مفهومِ «قوم آریایی» و «دین زردتشت» برای گذشته‌یِ ایران و تکرار ویرانگری حاکمان ترک‌زبان از ساخته‌هایِ این گروه فرهنگ‌ساز بود.

پیدایش و گسترش مدرسه در ایران و نوشتن کتاب‌های درسی توسط نویسندگان ضدترک، گفتمانِ ضدترکی را در ذهنیت بسیاری از مردم فارس زبان ایران درونی کرد. پدیدآورندگانِ گفتمان جدید، زبان فارسی را زبانی برتر و زبان ملی ایران نامیدند. ضدیت با زبان ترکی در دوران محمدرضاشاه شدیدتر شد. تشکیل جمهوری خودمختارِ آذربایجان در سال 1325 و شکست آن در 1326 گفتمان ضدترکی را برجسته‌تر کرد. حکومت شاه زبان ترکی را ممنوع کرد و دستور داد در مدرسه‌ها، اداره‌ها و نهادهای حکومتی کسی ترکی سخن نگوید. این دستور در کشوری صادر شده بود که نیمی از مردمش به زبان ترکی سخن می‌گویند. دستور حکومت برای سخن نگفتن به زبان ترکی در هیچ جای کشور به سرانجامی نرسید. مردم ساکن در فلات ایران گویشورانی با زبان‌های گوناگون بودند و در کنار هم زندگی آرام، بی‌کشاکش و دوستانه‌ای را پیش می‌بردند. کشمکش بین فارس‌زبان‌ها و ترک‌زبان‌ها را حکومت پهلوی بوجود آورد و برای پایداری حاکمیت خود آن را به زشتی گسترش داد.  

حکومت محمدرضاشاه پهلوی تلاش فراوانی کرد هویت ترک‌زبان‌ها و زبان ترکی را دگرگون سازد. این حکومت به دستِ  افراد کم‌دانشِ زبانشناسی مانند منوچهر مرتضوی پدیده‌یِ ساختگیِ «زبان آذری» را پیش کشید. به گمان چنین افرادی زبان آذری گونه‌ای از زبان فارسی است که در سده‌های سیزدهم میلادی با آمدن مغول‌ها دگرگون شده است. نتیجه‌یِ کار آن افراد از رسانه‌های حکومتی به فراوانی تکرار شد و یک گفتمان ضدترکی قدرتمندی را پدید آورد. ضدیت با زبان ترکی و ترک‌زبان‌ها بازیگران فرهنگیِ حکومت شاه را چنان سرگرم کرده بود که نتوانستند برای زبان فارسی خودشان نیز گرامر و آرایه‌های عربی بنویسند. آنها گرامر زبان عربی و آرایه‌های ادبیِ عربی را برای بیان سخن فارسی بکار بردند. هنوز هم واژگانی همچون «فعل، فاعل، ضمیر، مفعول، مضاف‌الیه و استعاره، تشبیه، مجاز، مرسل و عروض» فکر دانش‌آموزان ایرانی را آزار می‌دهد. فرهنگ‌سازان زبانِ برتر برای زبان خود نیز هویت مناسبی ننوشتند. شوونیسم فارسی چنین پدید آمد.

شوونیسم فارسی و ضدیت با زبان ترکی و ترک‌زبانان پس از فروپاشی حکومت شاه نیز ادامه یافت. دهه‌یِ نخستین حکومت نوپای جمهوری اسلامی در جنگ با عراق سپری شد. گفتمان جنگ بر هر نوع گفتمانی حاکم بود. با آغاز دهه‌یِ هفتاد باری دیگر شوونیست‌ها به کار پرداختند. نخست تلاش کردند واژه‌یِ «آذربایجان» را به ترکیب جدید «شمالغربِ‌کشور» دگرگون نمایند. ساختن استان‌های اردبیل، زنجان، قزوین و البرز در راستای کوچک‌کردن گستره‌یِ جغرافیایی «آذربایجان» انجام شد. در سال 1384 کاریکاتوریست مزدوری به ترک‌زبانان توهین کرد. خشم مردم در شهرهای ترک‌زبان سبب کشته‌شدن نزدیک به بیست انسان در شهرهای گوناگون ایران شد. کاریکاتوریست به آمریکا پناه برد تا در کنار شوونیست‌های ایرانی ساکن در انگلستان و امریکا به کار به پردازد. ساختن و پخش برنامه‌یِ ضدِ ترک‌زبانان «فتیله» در آبان 1394 در ادامه‌یِ کار همیشگی شوونیست‌های فارسی است.

ضدیت با ترک‌زبان‌ها و آذربایجان در پدیده‌های گوناگون اجتماعی آشکار شده است. توهین تماشاگران فوتبال به ترک‌زبان‌ها در استادیوم آزادی تهران بارها تکرار شده است. دادن شعار ضدترکی با صدای افراد «لیدر» و تکرار آن از سوی تماشاگران فارس‌زبان را همگان بارها شنیده‌اند. از سوی دیگر، رسانه‌های کشوری نیز به شکل آشکار و دانسته همواره به جای «زبان‌ترکی» از ترکیب نادرستِ «زبان آذری» استفاده می‌کنند. این گروه از شوونیست‌ها باید بدانند که زبانی با نام «زبان آذری» در شاخه‌های زبانی بشری وجود ندارد. همچنین، باید بدانند که منطقه‌یِ آذربایجان بخش مهمی از جغرافیایِ ایران است و مردم ساکن در آن ترکی سخن می‌گویند.

حکومت جمهوری اسلامی می‌تواند در گسترش آگاهی همگانی از  زبان‌های رایج مردم ایران برنامه‌های مناسبی داشته باشد. این حکومت باید نخست زبان‌های مردم ایران را به رسمیت بشناسد. مردم ایران به زبان‌های «ترکی، فارسی، گیلکی، کردی، ارمنی و عربی« سخن می‌گویند. هر یک از این زبان‌ها دارای گونه‌ها و لهجه‌هایی هستند و زبان هر قشر اجتماعی نیز خود دارای سیاقِ ویژه‌ای است. گویشوران این زبان‌ها دارای عادت‌های رفتاری، آیین‌های فرهنگی و علاقه‌های ویژه‌ای هستند. غیر از زبان فارسی، هیچ‌یک از زبان‌های دیگر به دلیل نداشتنِ کتاب و نوشتن دارای زبان معیار نیستند. این زبان‌ها حاملِ تاریخ و فرهنگ مردمی هستند که سده‌های زیادی در کنار هم با آسایش و همیار زیسته‌اند. گویشوران هر یک از این زبان‌ها دارای آیین‌هایی هستند که بسیار تماشایی و شایسته‌یِ شناخت است. بجای بازی کردن با زبان‌ها و کوچک‌شمردن گویشوران یک زبان، باید همه را یکسان پنداشت. هیچ زبانی بر زبان دیگر برتری ندارد. اگر رسانه‌ها مایل هستند زبان برتر پیدا کنند، باید زبان فارسی را فراموش کنند و به یادگیری زبان انگلیسی بپردازند.

نیمی از مردم ایران  در شهرهای گوناگون به زبان ترکی سخن می‌گویند. ترک‌زبانان در مناطق آذربایجان، تهران، خراسان، همدان، استان مرکزی، کهکیلویه‌ و بویراحمد، استان فارس، زابل، یزد و حتا استان‌های کویری زندگی می‌کنند. ترک‌زبان‌ها مردمانی سخت‌کوش و عاشق زندگی هستند. آنها دارای تاریخ و فرهنگ بسیار پرشکوهی هستند. تلاشِ گروه اندکی از کارکنانِ شوونیست شبکه‌دو تلویزیون ایران و تمام شوونیست‌های تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی (BBC) و وی.‌او. ای (VOA) هیچ اهمیتی ندارد. ترک‌زبان‌ها توانایی گسترش فرهنگ و زبان خود را دارند و باید بدور از خشم و شورش اجتماعی به آموختن و آموزش زبان خود به‌پردازند.  َ

 

  نظرات ()
بیوک محبی نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٤/۸/۱٦

برای بیوک محبی

سپیده از روی شانه‌یِ مردی آویخته از دار سر می‌زند

بیوک محبی را از سال 1364 می‌شناختم. دانشجوی زبان انگلیسی دانشگاه تبریز بود. جوانی بلندقد بود با شانه‌هایِ پهن و دستانی بزرگ داشت. همیشه سر بالا راه می‌رفت: ایستاده و کشیده، گویی توانایی خم شدن ندارد. بسیار آرام بود. هنگامی که حرف می‌زد، صدای آرام و سخنان کوتاهش با هیکل بسیار تنومندش بی‌تناسب می‌نمود. گفته‌هایش به سخنان اندیشمندان تاریخ بیشتر شبیه بود. در درس‌خواندن دانشجویی متوسط بود. در هیاهوی دانشجویان درس‌خوان و میداندار، وجودش به چشم نمی‌آمد. آرام می‌آمد و بی‌صدا می‌رفت.

بیوک محبی در سال چهارم دوره‌یِ لیسانس و در درس «نمایشنامه‌ جهان» ناگهان پدیدار شد. شش ترم در کلاس نشسته‌بود، نمره‌های متوسطی گرفته بود و در سایه‌سارِ زندگیِ تنهای خود چرخیده بود و با کسی طرح دوستی پایدار نریخته بود. با دو دانشجوی دیگر در کلاس استاد خانم یغمایی نمایشنامه‌یِ «ساحره‌سوزانی» از آرتور میلر را برای ارائه در کلاس انتخاب کرده بودند. هنگامی که در نقش سومین نفر از گروه، محبی شخصیت قهرمان نمایشنامه «جان پراکتر» را بیان می‌کرد، تمام دانشجویان کلاس شباهتی شگرف بین بیوک محبی و جان پراکتر احساس می‌کردند. آن روز از خیال هیچ کس نمی‌گذشت که بیوک محبی در سیزدهم آبان 1394 به سرنوشتِ جان پراکتر گرفتار خواهد شد.

بیوک محبی در خیاو (مشکین‌شهر) بدنیا آمده بود. کسی چیزی از زندگیش نمی‌دانست. تنها گفته‌می‌شد معلم مدرسه است، و مادری دارد. مانند ابری بزرگ می‌آمد و مانند سایه‌یِ عصرگاهان می‌رفت. از دور گرفته و عبوس به چشم می‌آمد، اما در کنار آدم که سخن می‌گفت، دریا را بیشتر می‌مانست: آرام و ترس‌بار. در سال 1369 در جریان کنفرانس سوم ترجمه در دانشگاه تبریز نیمروز آمد و کنار من نشست و از کتابهایش سخن گفت. آن روز هر دو لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی گرفته بودیم و خود را اندکی بزرگ می‌پنداشتیم. بیوک محبی براستی بزرگ بود. علاقه‌مند فرهنگ‌نویسی و ضرب‌المثل‌ها بود. از کیفش دفتری بیرون کشید و لیستی بلند از ضرب‌المثل‌های انگلیسی، ترکی و فارسی را نشان داد. لبخندی بر لب داشت و از شگفت‌زدگی من شاداب شده بود. در این جوان رشید و قوی‌هیکل شخصیتی را می‌دیدم که از کار خود به وجد آمده بود. بیوک محبی آن روز کودکی بود که برای داشتن اسباب‌بازی کمیابش لبخند می‌زد. جان پراکترِ نمایشنامه‌یِ آرتور میلر آن دمِ ناچیز از دوستان دوران لیسانس می‌گفت، از همه به نیکی و احترام یاد می‌کرد و در جستجوی کتاب‌های ضرب‌المثل بود. به کتابفرشی نیمای تبریز رفتیم. کتابِ دو زبانه‌یِ «ضرب‌المثل‌های انگلیسی-فارسی» سیف‌غفاری را خریدم و به محبیِ پرشکوه تقدیم کردم. خندید، رفت و «افسانه‌های تبای» سوفوکل با ترجمه‌ شاهرخ مسکوب را برای من آورد. بیوک محبی مرا می‌شناخت، اما من آن دریایِ آرام و توفانی را نمی‌توانستم به‌تمامی بشناسم.    

پس از گذر سال‌ها، باری دیگر بیوک محبی را در کنفرانس سوم ترجمه در سال 1377 دیدم. کت‌وشلواری سرمه‌ای بر تن داشت و چند جلد از کتاب ضرب‌المثل‌های دو زبانه‌یِ خودش را در دست داشت. یک جلد را به دکترحسن نکوروح داد. نکوروحِ مانند بسیاری از مردم شیراز مجسمه‌یِ ادب بود. از بیوک محبی خواست امضاء کند. در نگاه آن مرد درشت‌اندام دوباره همان کودک به لبخند درآمده بود. با صدای آرامی گفت: استاد کتاب کوچکی است، شایسته‌یِ داشتن امضاء نیست. پافشاری استاد حسن نکوروح، بیوک محبی را به امضاء کردن کتاب واداشت. دکتر نکوروح آن زمان با ترجمه‌یِ رمانِ «کوهستانِ جادو» از تامس مان آلمانی شهرتی بدست آورده بود و کار و پرهیبِ آرامش برای بسیاری رشک‌انگیز بود. بیوک محبی هم کتاب ضرب‌المثل را چاپ کرده بود و به چشم کسی نمی‌آمد: هنوز کوبشِ طبل‌های سحرگاهِ شهر سیلم (‌Salem) در نمایشنامه‌یِ ساحره‌سوزانی خوابِ سحرگاهی مردم را برنیاشفته بود.

بیوک محبی کودکی بود که هیکلِ تنومندِ مردان آرمانی آذربایجان را داشت. در دشت‌ها، دره‌ها وکوهستان‌های خیاو رشد کرده بود و مانند کوه آرام و وحشی بود. معلم شده بود. به سخنان کوتاه هم علاقه‌یِ شدیدی داشت. چه تدریس می‌کرد و در کدام مدرسه‌یِ کدام شهر بود، من ندانستم و به گمانم کمتر کسی می‌دانست. یکبار در کتابفروشی آیین، بین چهارراه شهناز و سه‌راهی فردوسی بیوک محبی را دیدم. با ناصر آذرپویا، مدیر کتابفروشی حرف می‌زد. با من هم احوالپرسی کرد. ماندنش دیری نپایید، کتابی گرفت و رفت. آذرپویا گفت که اخراجش کرده‌اند. آذرپویا گفت که این مرد آرام جریان اداری را پی گرفته و پاسخی مناسب دریافت نکرده است.بیوک محبی پس از پی‌گیری بی‌سرانجام، خود حکم داده و دست به اجرای حکم زده بود. محبی درنیافته بود که عدالت پدیده‌ای اجتماعی است. عدالت را باید قانونِ اجتماع تعریف و اجرا کند. فرد توانایی اجرای عدالتِ اجتماعی را ندارد. اگر فردی خود دست به اجرای عدالت بزند، کارش به جنایت خواهد کشید. این دریای آرام به خروش درآمده بود. در گمان بیوک محبی مشکل را مدیر کل پدید آورده بود. پس مدیر کل را در خیابان به قصد کشت کتک زده بود و همراهان مدیر کل تنِ کتک خورده‌یِ مدیر کل محترم را از جوب کنار خیابان بیرون کشیده بودند. بیوک محبی اجرای حکم خودش را در تهران نیز پی‌گرفته بود. در تهران نیز با مدیر کل بسیار محترمی در کنار پارک‌شهر تهران برخورد داشته بود. پس از پانزده دقیقه کتک‌کاری، کارکنان اداره پیکر کتک‌خورده‌یِ مدیرکل را از میان آب و لجنِ جوب کنار خیابان بیرون کشیده بودند. بیوک محبی با این کارها و چند تهدید دیگر به عنصری «برهم‌زننده‌یِ امنیت اجتماعی» تبدیل شد. بیوک محبی دامنه‌یِ کتک‌زدن‌هایش را گسترده‌تر کرد. این نویسنده‌یِ کتاب‌های ضرب‌المثل خود به ضرب‌المثلی تبدیل شد. در سال 1381سه سرهنگ آگاهی نیروی انتظامی در مقابل دانشگاه تبریز می‌خواستند محبی را دستگیر کنند که محبی آخرین کار جنایی خود را انجام داد. بیوک محبی با کارد سرهنگ بدلی را از پای درآورد. این دریای آرام دیگر کشتی بزرگی را واژگون کرده بود و می‌بایست خود نیز واژگون شود. بیوک محبی سیزده سال در زندان ماند. در سپیده‌دم سیزدهم آبان، روز دانش‌آموز، بیوک محبی در نقش جان پراکتر نمایشنامه‌یِ «ساحره‌سوزانی» به اجرای نقش پرداخت.

بیوک محبی گرفتار توفان رویدادها شد. به گمان من، کسی محبی را درک نکرد. آموزش و پرورش سرشار از نیروهای اضافی و بیکارِ حقوق بگیر است. بجای اخراج می توانستند محبی را به کار دیگری بگمارند. محبی می‌توانست دفتردار یک مدرسه و یا کارمند اداری باشد. در چنان شرایطی بیوک محبی با همان آرامش خود به زندگی ادامه می‌داد. بیوک محبی دیگر دست به جنایت نمی‌زد. بیوک محبی را به سوی جنایت پرتاب کردند. محبی ناگزیر دست به جنایت زد. بیوک محبی کاری کرده‌بود که با روح سرکش و زیبایی دوستش در تناسب نبود. آرام بود و در ناآرامی محیط آرامش خود را به تمامی از دست داد. بیوک‌محبی در سحرگاه سیزدهم آبان 1394 در زندان تبریز به دار آویخته شد. پیکر بی‌جان بیوک محبی را دوستان و بستگان اندکش در گورستان شهر تبریز به خاک سپردند.

بیوک محبی «غنچه‌یِ ناشکفته پرپر شده‌یِ» آذربایجان است. سرزمین خیاو مشکین‌پوش معلمی خواهد ماند که بسیاری از سخنانش ناگفته فراموش شد. دیگر دانشجویان زبان و ادبیات انگلیسی ورودی 1364 دانشگاه تبریز نمایشنامه‌یِ «ساحره سوزانی» را بی‌وجود دردناکِ بیوک محبی نخواهند خواند. هر چه بود گذشت. بیوک محبی کشتی بود که گرفتار توفان زمانه شد. دیگر مردی آرام و تنومند در جستجوی ضرب‌المثل‌ها گوش به سخنان مردم نخواهد داد.

دیگر بلبلان سرزمین خیاو برای بیوک محبی، که قلبم گرامیش می‌دارد، آواز نخواهند خواند. دیگر خورشید سرزمین خیاو بر سیمای آرام بیوک محبی نخواهد تابید. دیگر قلعه‌یِ قهقهه در کوهستانِ خیاو قیقهه‌یِ فروخورده‌یِ بیوک محبی را نخواهد شنید. دیگر لک‌لک‌های سرزمین قره‌داغ به امید نگاهبانی بیوک محبی به آذربایجان بر نخواهند گشت. بیوک محبی با لک‌لک‌ها به کوچی بی‌بازگشت رفت. هر چه بود تمام شد:

قاضی دنفورت: مایل نیستم که ..

جان پراکتر: من سه فرزند دارم. اگر دوستانم را بفروشم چگونه می‌توانم به فرزندانم بیاموزم مانند مرد سرافراز راه بروند...

Arthur Miller (1951). The Crucible. New York: Penguin Books (Act 4)

  نظرات ()
جنگل‌های ایران نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٤/٥/٢٠

آتش‌سوزی در جنگل‌های ایران

ایران در منطقه‌یِ نیمه‌خشک جهان است. ناحیه‌های مرکزی، شرقی و جنوبی این سرزمین به تمامی خشک است. سیستان، بلوچستان، خراسان، یزد، کرمان، بخش‌های بزرگ استان فارس، خوزستان و اصفهان خشک هستند و تنها کوشش جانکاه کشتکاران قسمت‌هایی از این منطقه‌ها را مدت زمان کوتاهی سبز می‌کند.  بخش شمال، یا همان گیلان و مازندران و قسمتی از شمالِ خراسان، پوشیده از جنگل، کشتگاه و چمنزار است. آذربایجان، کردستان، لرستان، کرمانشاه، ایلام و کهکیلویه و بویراحمد هم کوهستانی هستند. بخش‌هایی از کردستان و لرستان نیز با جنگل‌های زیبایی پوشیده شده است.

روزگاری در زمستان‌ها برف سنگینی در منطقه‌های کوهستانی می‌بارید. برف در جاهای دور از تابش مستقیم آفتاب در کوهستانها سراسر سال می‌ماند. باران‌های بهاری کوهستان‌ها و چمنزارها را زیر پوششی از چمن و گیاهانِ شگفت و گلهایِ تماشایی پنهان می‌کرد. آب از چشمه‌های نامداری جاری بود و رودخانه‌هایِ بزرگی در میانگاه کوهها جاری می‌شد. رودهای ارس، جغاتی، تَتووی، کارون، کرخه، زاینده‌رود، اترک و دریاچه‌های اورمیه، بختگان، قم و تالاب‌ها و آبگیرهای فراوانی در این سرزمین چشمان بیننده را نوازش می‌کرد. کوهها جایگاه زندگی جانوران فراوانی بود. در کوههای پوشیده از سبزه و درختِ ایران پستاندارانی چون روباه، گرگ، گراز، خوک، کلمیش، قوچ، بزِکوهی، مارال، آهو و خزندگانی چون مار، مارمولک، سوسمار و لاک‌پشت و پرندگان بیشماری زندگی می‌کردند. صدای گنجشک، بلبل، سِره، کلاغ، بلدرچین، زاغچه، هدهد، باغری‌قره، کبک و شاهین در سراسر روز شنیده می‌شد. طبیعت و اجتماع انسانی در همکاری و ترازِ مناسبی زندگی می‌کردند. انسان‌ها کار می‌کردند و معیار اجتماعی انسان‌ها برای قضاوت درباره‌یِ دیگران «کار» بود. طبیعتِ دارا نیازهای زندگی انسان را در اختیار او می‌گذاشت. انسان نگاهبان طبیعت بود.

با گسترش مدرنیسم و افزایشِ ناگهانی جمعیت، بحران در اجتماع و جغرافیای ایران همزمان پدیدار شد. مصرف‌گرایی، بزرگترین ویژگی مدرنیسم، در ایران به سرعت گسترش یافت. همزمان با رقابت برای مصرفِ  بیشتر، کوشش برای نابودی طبیعت نیز آغاز شد. مصرف‌گرایی در دهه‌یِ پنجاه خورشیدی (دهه‌یِ 1970 میلادی) آغاز شد و میزان و روشِ مصرف‌کردن به یک معیار اجتماعی تبدیل شد. کسانی که مصرف بیشتری داشتند به عنوان دارندگان جایگاه برتر اجتماعی شناخته شدند. کار کردن و تولید به فراموشی سپرده شد و دلالی و مصرف تنها روش زندگی و داشتن پول زیاد تنها هدف زندگی شد.

دگرگونی سیاسی ایران در سالِ 1357 مصرف‌گرایی را شتاب بیشتری بخشید. صف‌های بسیار طولانیِ شهروندانِ ایرانی برای گرفتن نفت، مواد خوراکی و وسایل زندگیِ شهری و سپس مصالح ساختمانی برجسته‌ترین نمودِ مصرف‌گرایی فزاینده در سال‌های نخست حاکمیتِ «حکومتِ جمهوری اسلامی ایران» بود. برجستگیِ گفتمان جنگ و نابودیِ هر گفتمان دیگری در ده سال نخست حکومتِ اسلامی سبب شد مردم روش‌های مدیریت زندگی در دوران مدرن را فرانگیرند. مصرفِ بی اندازه و دندان تیز کردن برای فراهم آوردن پول بیشتر ویژگی اجتماعی زندگیِ مردم ایران شد. بزودی افرادی دریافتند که با نزدیک شدن به نهادهای حکومتی می‌توانند بهره‌یِ فراوانی به چنگ آورند. اندک اندک قشر پولدار سیاستمدار پیدا شد. دگرگونیِ معماری در دهه‌یِ هفتاد خورشیدی (دهه‌یِ 1990 میلادی) بیشتر در راستای سودجویی افرادی ویژه آغاز و گسترش یافت. تمام این دگرگونی‌ها و کشاندن مردم به پشتیابانی از مبارزه‌یِ سیاسی حکومت در گستره‌یِ جهانی سبب دور شدن مردم از توجه به نیازهای خردمندانه‌یِ انسان و فراموش‌کردن آینده در چشم‌انداز همگانی شد.

دگرگونی‌های سیاسی و اجتماعی سبب افزایش شکاف طبقاتی در میان مردم شد. دسترسی یکسانِ تمام مردم به رسانه‌هایِ همگانی گمانِ مردم از جایگاه مالی و اجتماعی خود و آگاهی طبقاتی آنها را دچار پریشانی کرد. پوشیدن لباس یکسان، اودوکلن یکسان و آرایش یکسان تفاوت طبقاتی را پنهان کرد و مردم طبقه‌یِ فقیر را در یک فریبِ تاریخی گرفتار نمود. مردم فریب خورده خود را با افراد طبقات بالا همسان پنداشتند و کارهای آنها را پی‌گرفتند. سفر کردن یکی از پی‌آمدهای این فریب تاریخی است.

سفر افراد طبقات پایین شکل ویژه‌ای دارد. افراد این طبقه پول چندانی ندارند که شب‌ها را در هتل‌ها و مهمانسراها بگذرانند. آنها در کنار جنگل‌ها، پیاده‌روها، چمنزارها و هر کجایِ هموار زمین چادر می‌زنند و آتش روشن می‌کنند تا خوراکی فراهم آورند. این گروه هنگام رهسپار شدن به جای دیگری همه جا را به آتش می‌سپارند. بخش بزرگی از آتش‌سوزی در جنگل‌های ایران نتیجه‌یِ ذوقِ شبانیِ مردم فقیر به آتش‌افروزی است. حکومت باید درباره‌یِ کم‌کردن روزهای تعطیل بسیار زیاد در سال فکر بکند. در تعطیلات میانه‌یِ خرداد 1394 در چهارسوی ایران جنگل‌ها گرفتار آتش بود. جنگل‌های بلوط لرستان نابود شد. بخش اندکی از آتش سوزی‌ها را نیز کسانی برای تبدیل جنگل به زمین‌های کشت و ویلاسازی انجام می‌دهند.

سوزاندن جنگل‌های ایران کاری بسیار وحشتناک است. آتش‌سوزی جنگل‌ها در ایران با ایالات متحده امریکا و استرالیا و کانادا تفاوت بنیادین دارد. در آن کشورها میلیاردها هکتار جنگل وجود دارد. همچنین، حکومت‌های آن کشورها برنامه‌ای برای بازسازی جنگل دارد. در کالیفرنیا هر سال آتش‌سوزی روی می‌دهد، اما بزودی درختان مناسب‌تری کاشته می‌شود. در ایران حکومت گرفتار کشمکش‌های سیاسی است و زمانی برای پرداختن به جنگل و محیط و طبیعت و آینده ندارد. مردم سازمان‌نیافته نیز نمی‌توانند دست به کار شوند. سازمان‌یافتگی مهمترین نشانِ آگاهی اجتماعی مردم یک سرزمین است. مردم باید در حزب‌ها، سازمان‌ها، نهادها و گروه‌ها سازمان‌دهی شوند‌ تا در شرایط بحران بتوانند کاری انجام دهند. از سوی دیگر، حکومت نیز باید ابزار مناسب، مانند هلی‌کوپتر، هواپیما، ماشین‌های آتش‌نشانی و منابع آب کافی برای خاموش‌کردن آتش فراهم نماید.

در این «سرزمینِ سیاست‌زده» رودخانه‌ها خشکیدند، دریاچه‌ها نابود شدند، کوه‌ها و تپه‌ها به معدن‌های پول تبدیل و ویران شدند، باغ‌ها برای خانه‌سازی به سودجویان داده شد، گردنه‌ی زیبای حیران و دهها گردنه‌یِ دیگر به ویلانشینان واگذار شد. آبی نماند و جنگلی نخواهد‌ماند. از طبیعتِ زیبا با جانوران، خزندگان و پرندگانش تنها خاطره‌یِ کم‌رنگی در نوشتارِ نویسندگان و سخنِ سالخوردگان باقی می‌ماند. همه چیز از هم می‌پاشد و گویی خود، ناآگاهانه، کوشش می‌کنیم محیط زندگی خود را به بیابانی خشک تبدیل نماییم. بزودی ایران از منطقه‌هایِ ‌خشک جهان قرار خواهد بود. هواپیماها می‌توانند بخشی از مردم را برای تفریح به ترکیه، قبرس، دوبی، تایلند، مالزی و اورپا ببرند، اما نمی‌توانند هشتادمیلیون نفر را جاکن کنند. مردم ناچار هستند در همین سرزمین بمانند و ناچار هستند از طبیعتِ باقی مانده نگهداری کنند. مردم باید بیاد داشته باشند که نبود طبیعت زیبا و دور شدن مردم از طبیعت نگرانی، هیجان، بیماری و آشفتگی پدید خواهد آورد.

  نظرات ()
چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٤/۱/۱۳

جشن‌های سال: چهارشنبه سوری، نوروز و سیزده‌بدر

جشن‌های سال نشاندار زندگی انسان‌های گله‌دار و کشتکار است. زمانِ برگزاریِ جشن‌های سال، پایان زمستان و آغاز بهار، برای انسان گله‌دار و کشتکار اهمیت فراوان می‌تواند داشته باشد. انسان دامدار در پایان زمستان نگرانی خود از پایان‌یافتن علوفه‌ی گله را با امید فرارسیدن رویش گیاهان زمین پشت سر می‌گذاشته و آعاز بهار را جشن می‌گرفته است. عناصر عمده‌یِ جشن‌هایِ سال «آتش، آب، رود، سبزه، تخم‌مرغ، آجیل، پلو و نواختنِ سرنا و دُهُل» همه نشانه‌های زندگی گله‌داری و کشتکاری است. شادی فراوانِ مردم از سپری کردنِ سرما و شتاب به گرما تنها در زندگی انسانِ گله‌دار و کشتکار دریافتنی است.

در شرق شب پیش از روز شروع می‌شود. در زبان‌های رایج در این بخش از زمین مانند ترکی، فارسی و گیلکی زمانِ خورشیدی را «شب و روز» می‌نامند. در باور مردم، پس از غروب آفتابِ سه‌شنبه، چهارشنبه آغاز می‌گردد و مردم به برگزاری آیین‌هایِ جشنِ چهارشنبه می‌پردازند. شامگاه چهارشنبه‌یِ آخرِ سال با آتش آغاز می‌شود. برافروختنِ آنش، گردآمدن خردسالان و جوانسالان پیرامون آتش، پریدن از روی آتش و آرزوی سوختن تمام دردها و رنج‌ها در آتش، پرتابِ گوی‌های آتشین به هوا و سرانجام گستردن خویژهای آتش روی زمین همه اشتیاق انسان به زنده ماندن در پناه آتش و امید به زندگی را نشان می‌دهد. رفتنِ انسان‌ها به پای رودخانه‌ها و بردن گله‌یِ گاو گوسفند به کنار رودخانه و سیراب کردن حیوانات از آب در سپیده‌دم چهارشنبه نیز شوق انسان به نگه‌داری حرمت آب و امید به داشتن آب فراوان و پاکی در روزهای پیشایند را گواهی می‌دهد. آتش و آب دو نگهدارنده‌یِ بنیادین زندگیِ انسان بوده‌اند.

گستردگی جشن‌های نوروز در مکان‌های جغرافیایی ویژه‌ای چنین گمانی را پدید می‌آورد که مردمان قوم «گزر» (در تلفظ عربی: خزر) پدیدآورندگانِ جشن‌های سال بوده‌اند. واژه‌یِ «گزر» در زبان پارسی به معنایِ «گشتن» و «گردنده در صحرا» است. قوم گزرتا پایان سده‌یِ ششم میلادی پیرامون دریایِ گزر زندگی می‌کرد. آنها انسان‌های گله‌دار بودند و گله‌های خود را در دشت‌های پیرامون دریا می‌چراندند. دریای گزر نام خود را از آن قوم گرفته‌است. برگزاری پرشکوهِ جشن‌های سال (چهارشنبه آخر، نوروز و سیزده بدر) در سرزمین‌هایِ پیرامون دریای خزر (جمهوری آذربایجان، قزاقستان، ازبکستان، تاجیکستان، مازندران، گیلان، منطقه‌یِ بزرگ آذربایجان در ایران) نشانی از پیدایشگاه جشن‌های سال در میان قومِ گزران (خزران) می‌تواند باشد. در روزگاری نه چندان دور، نوروز در کردستان ایران، مناطق شرقیِ ترکیه، خوزستان، سرزمین‌های جنوبی و شرق ایران شناخته نمی‌شد. زندگی انسان‌های پیرامون دریای خزر و امید به سالی نیک در میان آن مردم هنوز هم با بن‌مایه‌های نخستین در سرزمین‌های کنونی قابل شناسایی است.   

نوروز، چهارشنبه‌سوری و سیزده‌بدر یادگار انسان‌های گله‌دار است. پیوند نوروز با تعصبات ملی و دین زردتشت گفتمانی ساختگی است. زردتشت آیین گروه کوچکی از مردمی است که در سده‌ی‌ِ دوم هجری قمری (سده‌یِ نهم میلادی) از هندوستان به یزد آمدند و در همان مکان محدود ماندند. اوستا نیز در سده‌یِ دوم هجری قمری در ایران نوشته شد. پیش از اسلام مردم سرزمین‌های غیر عرب دین نداشتند. آنها باورهایی موسوم به مهرپرستی داشتند. برایشان آتش، باران، خاک و گله‌یِ گاو و گوسفند اهمیت بسیار داشت. انسان بی‌دین سده‌یِ هفتم میلادی در سرزمین‌های غیر عرب به سادگی دین اسلام را پذیرفت. انسان‌های یهودی و مسیحی‌ ساکن سرزمین ایران دین خود را نگه داشتند و دین اسلام را نپذیرفتند. در تاریخ دین‌ها، هیچ دینی نتوانسته است دین دیگر را کامل از بین ببرد و پیروان دین اول هرگز به سادگی دین دوم را نپذیرفته‌اند. جشن‌های سال را انسان‌هایی نشان‌دار کردند که برای خود و گله‌های گاو و گوسفندشان دگرگونی هوا و پایان سرما و آغاز گرما اهمیت بسیار داشت. مردم جشن‌های سال را به شکل اجتماعی برگزار می‌کردند. هر انسانی در میان ده‌ها و گاهی صدها انسان دیگر به ادامه‌یِ زندگی امیدوار می‌شد و شخصیت اجتماعی‌اش نیز گسترش می‌یافت.

امروزه، مردم ایران شخصیتِ اجتماعی خویش را به تمامی کنار گذاشته‌اند. مردم در گروه‌ها، سازمان‌ها و حزب‌ها گرد نمی‌آیند تا برای زندگیِ خویش راهی برگزینند. حکومت نیز تلاش فراوانی دارد تا جنبه‌های اجتماعی زندگیِ انسان از بین برود. تاکید فراوان بر خانواده و هراس از تاسیس حزب گفتمان رایج حکومت است. نهادهایِ اجتماعی مانند پارک و پیاده‌رو در ساختار شهری در نظر گرفته‌ نمی‌شود. در پیاده‌روهای باریک و یک‌ونیم متری خیابان‌های ایران دیگر انسان‌های گام‌زن دیده‌ نمی‌شود. سالن‌های نمایش و موسیقی و کارناوال‌های شادی به تمامی از بین رفته‌اند. انسان‌ها تنها شده‌اند و به همین دلیل در روزهای جشن نوروز، مردم بجای همایش در یک مکان، دیدارهای نوروزی و با هم نشستن و گفتگو کردن، از هم می‌گریزند. خانواده‌های بسیاری با ماشین شخصی رهسپار «شمال» می‌شوند تا زندگیِ شخصی و تنهای خود را در همایشی مردمی به اشتراک نگذارند. در این زمان از سال، شمال مکانی مناسب برای گذراندنِ تعطیلات نیست. هوا سرد و بارانی است و دریا بسیار عبوس به چشم می‌آید، در درختان جنگل نیز برگی دیده نمیشود. رفتن به «شمال» در این زمان از سال گریختن از اجتماع است. برگزاری چهارشنبه‌سوری هم با ترقه و مواد انفجاری روشی برای تاراندن مردم از گردآمدن در گروه‌های کوچک و برگزاری کارناوال شادی است. مردم روش برگزاری جشن‌های سال را فراموش کرده‌اند. تنها در سیزده‌بدر کار انسان صدها هزار سال پیش هنوز به شکلی تکرار می‌شود.

سیزده‌بدر پایان جشن‌های سال است. به باور مردم برگزار کننده‌یِ جشن‌های سال، هر یک از دوازده روز اول بهار نشانه‌یِ یک ماه از سال است. وضع هوای هر یک از دوازده روز آغاز بهار، نشانی از وضع یک ماه سال می‌باشد. پس از دوازده روز جشن و پایکوبی، مردم به دشت و کوه می‌روند تا گواهِ ادامه‌یِ زندگی طبیعت و خود باشند. همچنین، در سیزده‌بدر مردم سبزه‌های جشن نوروز را به آب می‌افکنند تا گمانِ رویش باری دیگر به یادِ طبیعت آید. در سیزده‌بدر روزگار پیش، مردم یکجا در طبیعت گرد می‌آمدند، آواز می‌خواندند، می‌رقصیدند و سپس خوراکی می‌خوردند. تخم‌مرغ، آشِ دوغ و گاهی آبگوشت خوراکیِ مردم در صحرا بود. با افزایشِ جمعیت انسانی و با گسترش مدرنیسم در زندگی انسان‌ها، خوراک و مکان گرد آمدنِ انسان‌ها دگرگون شد. سیزده‌بدر امروزه پرشکوه‌ترین روز در جشن‌های سال است. تمام مردم به بیرون از خانه‌هایشان می‌روند. گروهی پولدار باغ دارند و با بستگان نزدیک و گاهی دوستان به باغ‌شان می‌روند تا دودِ کباب و منقلِ آنها به چشمِ کسی نرود. مردم طبقه‌یِ میانی به مکان‌های خارج از شهر می‌روند و در کنار کشتزارهای روستانشینان، دره‌ها، کوه‌ها و دشت‌ها روزی را به شادی می‌گذرانند. مردم طبقه‌یِ پایین در پارک نزدیک خانه‌یِ‌شان روز سیزده را بیرون از خانه جشن می‌گیرند. امروزه سیزده‌بدر تنها با خوردن خوراکی‌ها در بیرون از خانه جشن گرفته می‌شود. مردمِ قشرهای پایینِ طبقه‌یِ میانی به طبیعت می‌روند و گاهی آلودگی و ویرانگریِ بسیار شدید پدید می‌آورند. در رسانه‌های حکومتی ایران آموزشِ مناسبی به مردم داده نمی‌شود. رسانه‌ها بیشتر در راستای گسترشِ ایدئولوژی اسلامی، تلاش دارند جشن‌های سال را خرافه و واپسگرایی نشان دهند، اما مردم جشن‌ها را با شکوه فراوان برگزار می‌کنند.

جشن‌های چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر یادگارِ برگزاری آیین‌هایی برای زنده ماندن گروه‌های انسانی است. این جشن‌هایِ شکوهمند و اصیل زمانی برای گردآمدن انسان‌ها، دیدار همدیگر و آفرینش امید به ادامه‌یِ زندگی برگزار می‌شود. جشن‌های سال زمانی برای انسان‌های یگانه نیز است تا اندیشه‌یِ خود را بنویسند و گروهی خواننده را پیرامون متنی به اندیشیدن وادار کنند.

  نظرات ()
جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩۳/۱٢/٢٩

آیین‌های جشن نوروز در سال‌های گذشته‌یِ آذربایجان

«باجاباجا» یا «شال‌سال‌لاماخ»

روستانشینی شکل بسیار پایدار زندگی اجتماعی انسان از سه میلیون سال پیش تا نیمه‌یِ سده‌یِ بیستم میلادی بود. روستانشینی در بخش خاوری زمین در نیمه‌یِ سده‌یِ بیستم میلادی در چرخشی تاریخی از شکوه افتاد و انسان شرقی زندگیِ اندوهبار خود را در شهر آغاز کرد. چرخش از روستانشینی به شهرنشینی یک جریان تاریخی بود که بر مردم خاورزمین تحمیل شد. مردم خاور زمین آمادگی زندگی در شهر را نداشتند. مردم خاور، به ویژه ایران، هنوز با قوانین زندگی شهری بیگانه هستند. در جریان گذار از روستا به شهر، شاعر بزرگ آذربایجان حسرت اندوهناکِ انسان را به از دست رفتن سادگی و پیوندهای عاطفی مردم روستا در شعر «حیدربابایه سلام» بیان داشته است. هفتادوشش بند «حیدربابایه سلام» در بزرگداشت زندگیِ روستانشینی سروده شده است. در این شعر پرشکوه و تاریخی، محمد حسین شهریار بسیاری از آیین‌های مردم در جشن‌های سال را به بیانی شاعرانه توصیف کرده است. در بندهای 27 و 28 آیین «باجاباجا« یا «شال سال‌لاماخ» به زبانی فشرده و کوتاه شده به بیان درآمده:

بایرامیدی  گئجه   قوشو    اوخوردی

آداخلی قیز بیگ جورابین توخوردی

هرکس شالین بیر باجادان سوخوردی

آی نه گوزه‌ل قایدادی شال سال‌لاماخ

بیگ  شالینا   بایراملیغین       باغلاماخ

شال ایسته‌دیم منده ائوده  آغلادیم

بیر شال آلیب تئز بئلیمه   باغلادیم

غلام‌گیله گئیدیب شالی‌سال‌لادیم

فاطما خالا منه جوراب باغلادی

خان‌ننه‌می  یادا  سالیب آغلادی

 آیین «باجاباجا» یا «شال‌سال‌لاماخ» در شب جشن نوروز انجام می‌شد. روستانشینانی نیز این آیین را در جشن چهارشنبه‌سوری انجام می‌دادند. «باجاباجا» با معماری خانه‌های گِلی تناسب داشت. خانه‌های کوتاهِ گِلی در وسط سقف روزنه‌ای داشتند. این روزنه برای بیرون‌رفتِ دودِ تنور از خانه و ایجاد خنکی در تابستان‌ها کارکرد داشت. در شب‌های زمستان برای نگه‌داشت گرمای درون خانه، آن «باجاها» را با گونی پُر شده از پوشال و کاه می‌بستند. آیین «باجاباجا» اندکی پس از شامگاه با رفتن پسرانِ کم‌سال به پشت بام‌ها آغاز می‌شد. پسران اغلب چارقد بلند مادران یا خواهران خود را از «باجا» به درون خانه آویزان می‌کردند. زنِ خانه به چارقد آویخته تخم‌مرغ، نقل و آجیل چهارشنبه‌سوری می‌بست. آنگاه پسر چارقد را بالا می‌کشید و پس از باز کردن گرهِ انتهای چارقد از دیدن تخم‌مرغ به هیجان در می‌آمد. زنان چارقدها را می‌شناختند. از روی چارقد پسر پشت بام را شناسایی می‌کردند و نسبت به دوری یا نزدیکی خویشاوندی به چارقد هدیه می‌بستند. برای پسران کم‌سال تخم‌مرغ اهمیت اول را داشت، سپس سکه‌پول و سرانجام آجیلِ جشن مهم پنداشته می‌شد. خانه‌ها به هم چسبیده بود و پشت‌بامهای به هم پیوسته با اندک تفاوتی در بلندی رفتن به تمام بام‌خانه‌ها را ممکن می‌کرد. پسران خانه به خانه می‌رفتند و سرانجام به خانه‌یِ خود بازمی‌گشتند تا دستاورد گرانبهای خود را برای خانواده به نمایش بگذارند. جوان‌سالان دیرهنگام شب به «باجاباجا» می‌پرداختند. آنها به چند خانه‌یِ بستگان نزدیک خود می‌رفتند. برای پسری جوان ممکن بود یک جفت جوراب بسته شود. جوراب ارزشمندترین هدیه بود. در میان جوان‌سال‌ها ممکن بود کسی خواهان دختری باشند. رفتن او به بامِ خانه‌یِ دختر مورد علاقه رازدار و تماشایی بود. چنان جوانی چارقدی می‌برد که شناخته نشود. دیده می‌شد که چارقدی آویزان از «باجا» مانده و زنان داخل خانه تلاشی صمیمانه دارند تا صاحب چارقد را بشناسند. جوان اغلب نامش را نمی‌گفت، اما زنها سرانجام جوان را تشخیص می‌دادند. اگر در داخل خانه و در مان اعضای خانواده، میلی برای ازدواج آن دو جوان بود، به چارقد جوراب می‌بستند. این نشانِ فرخنده زیباترین هدیه‌یِ سال برای جوانِ خواستار بود. آیین نیکِ بستن جوراب به چارقدِ آویخته از دست پسری عاشق در روزگاری انجام می‌شد که عاشق و حرمتِ عشق ارزشِ انسانی فراوانی داشت و عشق رفتاری شگرف و بی‌زبان در میان جوانان بود. در بندهای 26 و 27 «حیدربابایه سلام» به چنین رفتار زیبای انسان‌هایی از روزگار گذشته اشاره رفته است.

در هشتادوشش روستای سولدوز در آذربایجان «باجاباجا» با شکوه فراوان برگزار می‌شد. آیین «باجاباجا» را گاهی بزرگسالان و حتا زنان نیز انجام می‌دادند. در روستای کوچک قزاق چارقد ناشناسی یافت نمی‌شد. کم بودن جمعیت روستا سبب شده بود زنان هر گونه پارچه، چارقد، مندیل و شال سرِ مردان، پاتاوه و حتا کهنه‌پارچه‌یِ لحافِ از کارافتاده‌ای را نیز بشناسند. زنان چشمانی تیزبین داشتند و جوانانِ ساده مهارتی در پنهان‌کاری نداشتند.

در سال 1355 آیین «باجا باجا» برای آخرین بار با شکوه زیبایی در روستای قزاق برگزار شد. تمام مردان روستا، کارگران ساکن در روستا، نوکرهای فصلی و میهمانان آمده از روستاها و شهرهای ناشناس همه پشت بامها بودند. چارقد، پارچه و هر گونه شالی را از باجاها می‌آویختند و زنان مانده در خانه‌ها پیاپی بر پارچه‌های آویخته تخم‌مرغ می‌بستند. هنگامی که مردان از بام‌ها به زیر آمدند و سگ‌ها از پارس‌کردن خسته شدند و خوابیدند. زمان گذشت، رودخانه از جاری شدن دست کشید، پل فرو ریخت و خانه‌های بی انسان زیر بار اندوه ویران شدند و درست همان زمان مردی با اندامی ناتوان و عینکی در چشم و تنها با نیروی اراده و بسیار دیرهنگام پارچه‌یِ خیالش را برداشت و به پشت بام تک‌تک خانه‌های روستای قزاق رفت. نیک می‌دانست که ساکنان آبادی دیری است که زندگی را رها کرده‌اند. در تاریکی فشرده‌یِ شب مرد پارچه را از باجای خانه‌ها آویزان کرد و گوش به شنیدن صدایی آشنا خواباند که بپرسد: کیست؟ پرسش هرگز نیامد. مرد اندام درمانده‌اش را روی یک‌یک بام‌ها  کشاند. نیمه‌های شب به پشت بام آشناترین بام و خانه رسید. شالِ خیالش را از باجا آویزان کرد تا صدای زنیِ مهربان آویزان‌کننده‌یِ شال را بشناسد و او را برای آرامشِ دیدار و خوردن خوراکی به داخل خانه دعوت نماید. مرد چندان ماند که سپیده در بالای کوههای فرنگی خطی سپید کشید. ناگهان خود را در میان روح‌هایی دید که به تماشای بیگانه‌ترین پسر آن روزها و تنهاترین فرد این روزهای آبادی آمده‌اند. روح‌ها در میان های‌های گریه‌یِ مرد نام پدر و مادرش را شنیدند و سپس همچون دسته‌ای کبوتر پر کشیدند و به سوی دشت‌هایِ ناپیدای شب و خاک پرواز کردند. مرد تنها بر بلندای خرابه‌ای نشسته بود: می‌گریست و با اشک‌هایش آن آیین زیبا را می‌نوشت تا خاطره‌یِ مردان و زنان روستاهای آذربایجان در خاکِ برخاسته از زیر سم‌هایِ اسبِ زمان به فراموشی سپرده نشوند.

  نظرات ()
دو سالگی آندیا نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩۳/۱۱/٥

زمین، سرشتگاه بودنی است

برای دومین سالگرد تولد آندیا

آندیا، دوسال بر روی زمین خرامیدی و رامیدی. در روزهای زیستن بر روی زمین حس‌هایت گسترش یافتند و چیزهای جهان پیرامون را تا حدی شناختی و شروع به تکرار نام‌ها کردی. اینک نامِ قراردادی بسیاری از پدیده‌های پیرامون خود در روی زمین را می‌شناسی و توانایی شگفت‌انگیزت در کاربرد سبکِ زبانِ نوشتاری را آشکار می‌کنی. سخن‌گفتن تو گاهی چنان از سبک و سیاقِ نوشتار پیروی می‌کند که سبب شگفتی همه می‌شود. این شگفتی همگان در واکنش به ترا بسیار دوست دارم. آندیا، تو سخن می‌گویی و با سخن می‌توانی طبیعت و جامعه را در برابر میل و نیازِ خویش رام کنی.

آندیای نازنین، سالگرد تولد تو در زمانی است که از روی عادت زمینِ زادگاه تو باید زیر پوششی از برف پنهان باشد. زادگاه تو آذربایجانِ کوهستانی است. آذربایجان پیوندگاه رشته‌کوه‌های البرز و زاگرس است. روزگاری در زمستان‌ها برف بسیار سنگین می‌بارید. بلندای کوه‌ها، بادهایِ نیرومند و پرواز ابرهای برآمده از دریای مدیترانه سبب بارندگی باران و برف فراوان بر کوهستان‌های آذربایجان می‌شد. از نیمه‌های پاییز و تمام درازنای زمستان آسمان یک‌سر تیره از پشته‌پشته ابر می‌شد و برف، نه‌چندان پیاپی، اما سنگین می‌بارید. وزشِ بادها برف‌ را جابجا می‌کرد، تپه‌ها و دره‌ها هموار می‌شد و تماشای زمین یکدست سفید و هموار چشم‌نواز بود. دوست داشتم امسال با بارش برف برایت آدم‌برفی بسازم تا از دوری تو چشمانش اشکبار گردد. آندیا، امروزه اشکریزان را باید تنها در چشمان آدم برفی‌ها و رُبات‌ها دید. در چشمان آدم‌ها آبی برای ریختن نمانده است.

امسال، 1393، زمستان به این بخش از خاک زمین نیامد. نیمه‌های پاییز رنگ آسمان نیلی شد، بسرعت تیره گشت و همچون سپری آهنی، گنبدی روی زمین پدید آمد. گنبد آهنی زلالی خود را باخت و کدر شد. دیگر آسمان نگاه را نوازش نکرد و دیگر کسی از تماشای آسمان به وجد نیامد. آسمانِ عبوس بالایِ زمین آویزان ماند و بادی هم نوزید تا گردش اطلسیِ ابری شاعری را به سرودن کشاند و گیاهی در زمین حرکتی نماید. دی‌ماه زمین زیر لایه‌ای از چربِ سیاه و دود پنهان مانده و کسانی همچنان چشم به آسمان دارند تا ریزش باران زمین را از آلودگی مدرنیته پاک نماید. آندیا، امروزه طبیعت زیبا قربانی سودجویی انسان ‌شده است. انسان‌هایی اندک زمین و تمام دارایی آن را بسود خویش ویران می‌کنند. آندیا، طبیعت در زیر چرخ‌هایِ تکنولوژی انسان در هم می‌شکند.

در میان خود انسان‌ها هم کشاکش قدرت همچنان ادامه دارد. در تونس و مصر مردم از کرده‌یِ خود پشیمان شدند و افراد مانده از حکومت‌های پیشین را با انتخابات به حکومت برگرداندند. آنها زود دریافتند که گروه‌های اسلامگرا تونایی اداره‌یِ حکومت را ندارند. در سوریه نمایشی از قدرت کشورهای روسیه، ترکیه، ایران، امریکا، اسراییل، عربستان و قطر در جریان است. در اوکراین دنیای سرمایه‌داری به سرکردگیِ ایالات متحده امریکا مردم را به چند بخش تقسیم کرده‌اند و جنگی داخلی راه انداخته‌اند. در منطقه‌ای که ما هستیم، جنگی مذهبی در جریان است. در عراق و سوریه سنی‌ها «دولتِ اسلامی» شکل داده‌اند. پرچمِ سیاه دورانِ خلافت عباسیان را باری دیگر بر روی زمین برافراشته‌اند. در نیجریه گروه «بوکوحرام» نیز در پی تشکیل حکومت اسلامی است. جنایتکاران بوکوحرام کشتار انسان‌ها را روشی برای رسیدن به قدرت پنداشته‌اند. در یمن شیعیان یمنی با نامِ قومیِ «حوثی‌ها» در پی تشکیل حکومت اسلامی هستند. آنها فریبکاری و سیاست‌بازی را پیشه‌یِ خود ساخته‌اند. در بحرین شیعیان برای رسیدن به قدرت روش‌های گوناگونی را آزمایش می‌کنند. آن‌ها هیچ خواسته‌یِ اقتصادی یا برنامه‌یِ اجتماعی برای بهبود زندگی مردم ندارند. تنها می‌خواهند دارایی کشور را در کنترل خود داشته باشند. در افغانستان، پاکستان، اردن، لبنان و چچن گروه‌هایی با نام اسلام آرامش جامعه‌های انسانی را برمی‌آشوبند تا بی‌قانونی دوران بسیار گذشته‌یِ عربستان را در سده‌یِ بیست‌ویکم اجرا کنند. آندیایِ نازنینِ من، قوانین تمام این گروه‌های قدرت‌طلب در همه جا با کشتار و شکنجه‌یِ زنان، کودکان و مردان آغاز می‌شود و معنا می‌یابد. گویی در خاورنزدیک گروه‌هایی بپا خاسته‌اند  تا مجموعه قوانینی بنام اسلام را برای سرکوب زنان تنظیم کنند. گفتمان «بیداری اسلامی» به سود قدرت‌جویان و به ویرانی زندگی مردم بیچاره و درمانده همچنان گسترش می‌یابد.

آندیای زیبای من، در میان آشوب‌های زمانه کارهای انسانی هم هنوز جریان دارد. در میان میلیون‌ها انسان، یگانه مردان و زنانی هم همچنان برای گسترش آگاهی در میان مردم تلاشی جانکاه دارند. سال 2013 خانم آلیس مونرو از کانادا جایزه نوبل در ادبیات دریافت کرد. این انسان هشتادوسه ساله تمام زندگی خویش را در نوشتن داستان برای انسان و پیوندهای انسانی سپری کرده است. مونرو و نویسندگان بسیاری وجود خویش را پاره‌پاره می‌سازند تا فاصله‌یِ فکری انسان‌ها را پر نمایند. هر کتاب پلی است که نویسنده‌ای می‌سازد تا انسانی با گذر از آن به انسانی دیگر به پیوندد. هر کتاب چادری است که انسان‌های خواننده زیر آن گرد می‌آیند تا با روش اندیشیدن یکسان از سرمای روزگار و گزند نادانی در پناه باشند. گروه‌های کوچکی نیز همواره ویرانی طبیعت را فریاد می‌کشند تا انسان‌های بیچاره را به اتحاد ناگزیر سازند. آنها نیک می‌دانند که تنها با اتحاد مردم می‌توان قدرت‌خواهان و سودجویان را از «گمان برتری خود و ویرانی طبیعت به سود خویش» دور نمایند. در سالِ گذشته نشاندن یک ماهواره روی یک ستاره‌یِ دنباله‌دار نیز سبب پدیداری هیجانی شدید شد. ستاره با سرعت یکصدوپنجاه کیلومتر در ساعت حرکت می‌کرد که ماهواره روی ستاره نشست. آندیا، چنین کارهای افرادی یگانه در فکر تمام مردم شوق برمی‌انگیزد و مردم به رهایی طبیعت و جامعه از چنگِ سودجویان، قدرت‌یابان، دین‌بازان و خرافه‌گستران امیدوار می‌شوند. مردم به رسیدن زمانی امید می‌بندند که گروهی انسان نادر با بکارگیری دانشمندان و اندیشمندان عدالتِ اجتماعی را در زمین برقرار خواهند کرد. یقین دارم که سرانجام نجات انسان بدست خود انسان و به رهبری انسان‌های نادر و انساندوست انجام خواهد شد.  

شمردن روزها و سال‌های زندگیِ تو برای من به یک سرگرمیِ زیبا تبدیل شده است. روزها چون باد درگذرند و چند روزی از سال با کارهای تو نشان‌گذاری می‌شود. روزی که راه رفتن را آغاز کردی در پایان یکسالگی‌تو بود. با حرکت تو فاصله‌ها معنا یافت و فاصله‌ها مفهوم مکان را پدید آورد. تو از مکانی به مکان دیگر رفتی. تابستان به پارک رفتی و نشستن روی تاب و سرسره‌یِ پارک را آموختی و هیجانِ سرعت را تجربه کردی. سپس ناگهان واژه‌یِ «خرید» را تکرار کردی. آنگاه پدیده‌یِ شگفت و این‌زمانیِ «پول» پیدا شد. هنوز درنمی‌یابی که «پول» جانشین خدای دنیای سنتی شده و سرنوشت و روزگار هر کسی را پول تعریف می‌کند. معیار ارزش‌گذاری زمین، کوه، جنگل، رود، آب، روشنایی، دوستی‌ها، خوراکی، پوشاک، خانه‌، ماشین و حتا رفتارهای انسان نیز با همان پول سنجیده می‌شود. در دنیای مدرن، خدا به شکل پول برای بشر آشکار شده است.

آندیای نازنینِ من، آگاهی و آموزش آگاهی نیز پیرو پول شده و امروزه آگاهی ارزشِ‌کاربردی ندارد، بلکه ارزش آگاهیِ هرکسی با مدرک دانشگاهی او سنجیده می‌شود و هر گونه مدرک دانشگاهی هم با پول خریده می‌گردد. دیگر کسی به گستره‌یِ آگاهی فراچنگ آمده از آموختن فکر نمی‌کند. مدرک‌های دانشگاهی در شکلِ زینتی و به عنوان «ارزشِ نشانه‌ای آگاهی» ابزاری برای بالا یردن گمانِ دیگران از دارنده‌یِ مدرک است. دیگر کسی از دارنده‌یِ مدرک دانشگاهی درخواست راهنمایی و یا آگاهی ندارد. همه‌یِ پندارها، پدیده‌ها و خود زندگی در راه فراهم کردن پول زیاد بکار می‌روند. آندیا، امروزه تو پول را می‌شناسی و ناگزیر آرام آرام به قدرت شگرف آن پی می‌بری.   

آندیای نازنین من، طبیعت و انسان هنوز پایدار هستند. هنوز می‌توان در کوهستان‌ها سنگ‌های رنگی، خاکِ سیاه، گیاهان کوهی و انسان‌های جستجوگری را یافت. هنوز می‌توان در دره‌ها باریکه‌های جویِ آب، گستره‌های گیاه، گلبوته‌های رنگارنگ، پشته‌پشته گیاه خشکیده و گاهی روباهی، خرگوشی، خزنده‌ای و یا حشره‌ا‌یِ را تماشا کرد. ما در سرزمین خود طبیعت را ویران کرده‌ایم، اما در سرزمین‌های دیگر طبیعت همچنان زیباست و انسان تلاشی درست در گسترش آن دارد. در سفر آبان ماه‌تان به جزیره‌یِ پوکت در تایلند، نگاه تو و سعید و پریوش، پدر و مادرت، روی زیبایی دریا و کوه و جنگل و انسان چرخی ستایش‌آمیز داشت. در فیلم‌ها و عکس‌هایتان زیبایی طبیعت و زیبایی نگاهتان را آشکار دیدم. در بسیاری از سرزمین‌ها چنان زیبایی همچنان پایدار است و می‌توانیم به گسترش آن امیدوار باشیم. در سرزمین ما مردم گرفتارِ گفتمانِ سیاسی شده‌اند و ویرانی طبیعت را درنمی‌یابند. در سرزمین‌های دیگر طبیعت و زیبایی زندگی برقرار است و تو خواهی توانست از تماشایِ طبیعت سرزمین‌های دور لذت ببری. زمین بسیار گسترده است و بشر توان ویرانی کامل آن را ندارد. آندیا من به پایداری طبیعت یقین دارم و دوست دارم روزی تو درستی یقین مرا با تماشای طبیعتی زیبا و بی‌پایان شاهد باشی.

آندیایِ زیبای من، سخنِ این‌سال را با گفته‌یِ تکراریِ خود تو تمام می‌کنم: بفرمایید بخوانید.

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر »
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب