عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
کندوان، کندخانه‌های صخره‌ای در آذربایجان نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩۳/٢/۱٩

کندوان، روستایی صخره‌ای

سکونت‌گاه‌های زیر زمینی انسان

انسانِ ایرانی تاریخ معتبری از زندگی پیشینیان خود ندارد. کتاب‌ها و مقاله‌های نادر تاریخی نیز اغلب اعتبار چندانی ندارند و به باورهای ساختگی و خودشیفتگی نویسندگانِ کم‌سواد آلوده هستند. تاریخ درک‌پذیر برای انسان ایرانی از سال 1302 خورشیدی شروع می‌شود. درک تاریخی انسان ایرانی در میان افسانه و تعصب‌های نژادی و اندکی رویدادهای واقعی پنهان است. سکونت‌گاه‌هایِ زیر زمینی انسان در آذربایجان و دیگر مناطق جغرافیایی تنها یادمان‌های بی‌زبانِ زندگی بشر در گذشته ‌هستند. در روزگاران گذشته انسان زندگی دشواری داشت. کندنِ خانه در شیب کوه‌ها و نزدیک به رودخانه‌ها کار شگرف آدمی برای پایداری زندگی گروه‌های کوچکِ بشری بود. کوهستانی بودن آذربایجان سبب شده بود خانه‌ها همواره به شکل تونلی کوتاه در زیر زمین کنده شود. نمونه‌های فراوان این «تونل‌خانه‌ها« در قدمگاهِ آذرشهر، بیناب، وَرُوی (Varovi) در مراغه، روستاهای واسمیش، هربی، بیره، لیقوان، اسپراخون، قَللی باشی، تولاسر، ایرانا، مَتَنه، زومارخان، وَهر، اسپیران، روستاهای پیرامون خیاو (مشکین شهر)، حِله‌وَر و کندوان، و تونل‌خانه‌های بسیار زیاد با نام محلی «کوهول» در دره‌های بی‌نام فروانی در منطقه‌یِ کوهستانی آذربایجان هنوز دیده می‌شود. این «تونل‌خانه‌ها» یادگارهایِ دورانی از زندگی بشر هستند که سکونت‌گاه انسان و حیوان یکی بود. گرمای بدن حیوانات سبب گرمای مکان زندگی می‌شد و در داخلِ آن مکان بشر در سرمایِ کشنده‌یِ زمستان زنده می‌ماند. گذر زمان سبب دگرگونی در شکل و طراحی سکونت‌گاه‌های زیر زمینی انسان شد. سرانجام انسان به ساختن خانه بر روی زمین با چینه‌های گِلی، سنگِ لاشه و ملاتِ گل، چمن‌گِل (turf) و چوب و جگن و تخته و گِل پرداخت. گِل همواره از زمینِ بخشنده بدست می‌آمد و ماده‌ای همیشگی در ساختن خانه بود. با پدیدار شدن خانه روی زمین، در سکونتگاه‌های زیرزمینی تنها گله‌یِ گوسفند و بز نگهداری شد. چنین کاربردِ خانه‌های زیرزمینی در آذربایجان ایران هنوز رایج است. سکونت‌گاه‌های زیرزمینیِ «حِلِه‌ور»، «وَهَر» و «وَرُوی» دارای زیبایی خیره‌کننده‌ای هستند. کندوان اجرای پیشرفته‌ای از «خانه‌کَنی» انسان در داخل صخره‌هاست.

کندوان

کندوان روستایی نامدار در فرهنگ گفتاری مردم ایران زمین است. نام کندوان به دلیل «صخره‌خانه‌ها»یش هر تابستان در سخن گردشگران می‌چرخد. روزگاری دور «آب کندوان» هم بر شهرت روستای شگفت‌انگیز می‌افزود.  می‌گفتند نوشیدن آب کندوان سبب شکستن و یا خارج‌شدن سنگ‌کلیه از بدن انسان می‌شود. قرار گرفتن کندوان در مسیر کوه سهند هم اندک کوهنوردان را در بازگشت از سهند شبی در روستا نگه می‌داشت.  مقاله‌یِ دیوید رال (David Rohl) مصرشناسِ انگلیسی و کارشناسِ باستانشناسی کتاب مقدس «عهد عتیق» با عنوان «کندوان: میعادگاه آدم و حوا» شهرت نام روستای کوچک کندوان را گسترش داد. دگرگونی در ساختار زندگی شهروندی، کندوان را نیز مانند هرجای دیگر این زمین بزرگ دگرگون کرده است.

مکان کندوان

روستای کندوان در شصت کیلومتری و در جنوب باختری تبریز است. بلواری آسفالته از جاده‌یِ تبریز- آذرشهر در یک‌صد متری پلیس راه به سمت جنوب جد‌ا می‌شود و پس از سپری کردن سربالاییِ تندی به شهر جدید سهند می‌رسد. این جاده بدون وارد شدن به شهر سهند، از کناره‌یِ باختری- جنوبی می‌گذرد و سرازیری اسکو را می‌پیماید تا به اسکو برسد. پس از پیمودن اسکو و گذر از میان باغ‌های گردو جاده به روستای اسفنجان کشیده می‌شود. روستای اسفنجان در شش کیلومتریِ اسکو است. جاده از گذرگاه پیچاپیچ میانی روستای اسفنجان می‌گذرد و به سوی خاور می‌رود. دو کیلومتر پس از اسفنجان جاده به یک دو راهی می‌رسد. راه سمت چپ به روستاهایِ اسکندان، آماقان و آستارا ( عنصرود) می‌رود. راه سمت راست به سوی کندوان کشیده می‌شود. این جاده از نزدیکی گورستان و زیارتگاه تازه‌ساز روستایِ «کهنمو» می‌گذرد. روستای کهنمو در داخل دره و در میان درختانِ گردو قرار دارد. روستای کهنمو زادگاه ناصرالدین‌شاه قاجار (16 ژولای 1831- 1 مه 1896) است. جاده به به سوی کندوان کشیده می‌شود.

روستای متروکِ «حِلِه‌ور» (Helle Var)

دو کیلومتر مانده به کندوان جاده از جنوب روستای متروک «حله‌ور» می‌گذرد.  حله‌ور روستایی شگفت در زیر زمین است. خانه‌ها و آغل‌ها و انباری‌ها در داخل سنگِ بستر رسوبیِ زیر زمین کنده‌ شده‌اند. سنگ بستر در دو متری زیر زمین است. باریکه‌ای کوتاه از سطح به زیرِ زمین کنده شده و راه‌ی ورودی خانه است. در سمت چپ این باریکه محل سگ‌ها قرار دارد. محل سگ‌ها به درون نیز راه دارد. طرح کلی خانه‌ها در زیر زمین اغلب به شکل ِ حرفِ U  انگلیسی است. در کناره‌های دیوارِ سنگی در درون، آخورِگوسفندان، خر و اسب و گاهی حیوانی بزرگ مانند گاو دیده می‌شود. این بخش مانند نیم دایره‌ای است که مکان زندگی انسان در میان نیمدایره کنده شده است. در خانه‌های انسانی اغلب تنورِ کوچکی در کف و تاقچه‌ای در دیوار دیده می‌شود. کف خانه‌های انسان‌ها در سطح بالاتری از کفِ آغل حیوانات کنده شده است. ورودی خانه‌یِ انسان روبروی ورودی اصلیِ سازه می‌باشد. در محلِ درها، جای کلون هنوز دیده می‌شود. کف سنگی خانه‌ها سبب شده به جای استفاده از میخ‌طویله برای بستن تعدادی از حیوانات، سوراخی در دیواره‌یِ آخور برای بستن حیوانات استفاده شود. در سقف بسیاری از خانه‌ها روزنه‌ای برای تهویه وجود دارد. این روزنه‌ها بعدها در خانه‌های روی زمین نیز ایجاد و در آذربایجان «باجا» نامیده ‌شدند.

خانه‌ها در زیر زمین اغلب به یکدیگر راه دارند. زندگی قبیله‌ای از روی پیوند مکانی خانه‌ها به یکدیگر قابل شناسایی است. گاهی هشت تا ده خانه به یکدیگر راه دارند. چند سازه‌یِ تکی نیز وجود دارد که تنها یک فضای بزرگ دارد. شاید این فضاها مکان‌هایی همگانی بوده‌اند. در این مکان‌ها نیز دور تا دور فضا را آخور کنده‌اند.

سولطان داغی، ارشدچمنی و کوه سهند

انتهای جاده‌ی کندوان به سوی کوه سهند کشیده شده است. دره ای با شیب ملایم از کندوان به شرق کشیده می‌شود. مسیر دره نخست از جنوب کوه سلطان می‌گذرد. بالای کوه سلطان گورستان مردم روزگاران ناشناخته است. اولین روز مهر، گله‌داران گله‌هایِ گوسفند و بز خود را به بالای سولطان‌داغی (کوه سلطان) می‌برند تا نخستین پرتو خورشید بر آنها بتابد. تابش خورشید سبب می‌شود بیماریها از گوسفندان دورگردد. آیین اول مهر سولطان داغی، گاوکشی در اسفنجان در سی‌وششمین روز بهار و آیین شیربرنج‌پزان روستای بیل در چهل‌وپنجمین روز بهار یادگارهایِ آیین «مهرپرستی» (میترائیسمِ غربی) در سرزمینی است که مردمانش پیش از اسلام دین نداشتند و با تکیه بر تقدسِ پدیده‌های طبیعی مانند «خورشید، آبِ چشمه‌ها، سرچشمه‌یِ رودخانه‌ها، تک درخت، تک‌سنگ‌های بزرگ و سوراخ‌دار، و سرانجام انسانهای یگانه با نام پیر» زندگی خود را در میان هراس همیشگی از پدیده‌های طبیعی پیش می‌بردند.

پس از گذر از سمتِ آفتابگیر سولطان‌داغی، چمنزار زیبایی به نام «ارشدچمنی» گسترده شده است.برفاب کوههای پیرامون دره به سویِ دره می‌مُخد و در چمنزارِ ارشدچمنی رودخانه ای را تشکیل می‌دهد. بخشی از برفابِ ارشدچمنی با لوله‌کشی به کندوان منتقل می‌شود و در کندوان به عنوان «آب معدنی دارای خاصیت شکستن سنگ کلیه» به مردم نوشانده می‌شود. از آن چشمه‌یِ آب دارای خاصیت شکستن سنگ کلیه امروزه هیچ نشانی نمانده است. پس از ارشدچمنی و پس از پیمودن پانزده کبلومتر در همان دره،  انسان به کوه سهند می‌رسد. پایان دره جویبار پر آبی بنام «بایندور چایی» و پس از آن کوه سهند است.

کندوان

کندوان روستایی در میانه‌ی دره‌ای است که از سهند آغاز و از روستاهای کندوان،کهنمو، اسفنجان گذر می‌کند و در اسکو باز شده دشت خسروشاه را تشکیل می‌دهد. کندوان درسمت آفتابگیر دره‌ای دیده می‌شود. صخره‌های مخروطی شکل در ردیفی از پای دره تا میانه‌ی کوه کشیده شده‌اند. ردیفها نزدیک به هم هستند و فاصله‌یِ ردیفهای صخره‌ها گاهی به چشم نمی‌آید. هر ردیف صخره از مجموعه‌ای سنگ‌های رسوبی هِرم‌شکل تشکیل شده که شبیه لانه‌ی موریانه هستند. مردم خانه‌های خود را در این صخره‌ها کنده‌اند. مردم محلی به صخره‌ها «کِران» (Keran) می‌گویند. هر خانواری اغلب اتاقی در پای صخره کنده و از آن به عنوان طویله یا انباری استفاده می‌کند. محل زندگی انسان در طبقه‌یِ بالای این طویله‌ها و انبارهاست. تمام اتاق‌ها، انباری‌ها و طویله‌ها دارای طرحی یکسان هستند. اتاق‌ها اغلب چهارگوش هستند و سقفی کوتاه دارند.ثروتمندترین خانواده‌ی روستا چهار اتاق دارد. فقیرها نیز تنها یک اتاق دارند و انباری و طویله‌هایشان در سمت شرقی روستاست. اتاقها در سطح‌های گوناگون صخره کنده شده‌اند و به همین دلیل در تعدادی از صخره‌ها چندین خانواده زندگی می‌کنند.

بر پایه‌یِ گفته‌ی آقای صمد ابراهیمی، مدیر مدرسه و رئیس شورای ده، تعداد 137 خانوار در روستا زندگی می‌کنند. هنگامی که فرماندار یا بخشداری آرد یا کود شیمیایی پخش می‌کند، تعداد خانوارها بیش از 150 می‌شود. در میانگاهِ خانه‌هایِ صخره‌ای و رودخانه، نزدیک به رودخانه‌یِ ته دره ساختمانهایی با سنگ و آجر ساخته شده‌اند. این ساختمان‌ها اغلب مغازه هستند و ساکنان کندوان در آنها گیاهان دارویی و خوراکی، گردو و بادام، عسل و صنایع دستی بافتنی مانند گلیم، ورنی، کلاه و جوراب پشمی و نیز سفال می‌فروشند. غیر از گیاهان دارویی وگردو و عسل، باقی فروختنی‌ها از شهرهای دیگر آذربایجان به کندوان برای فروش آورده می‌شود.  

روستای کندوان از دور بسیار دیدنی است. صخره‌های مخروطی در کنار هم پیوسته و گاهی جدا جدا از دامن کوه سر برآورده‌اند و در سراشیبی تند کوه به صورت پله پله پایین آمده‌اند. دورنمایِ صخره‌ای مجموعه‌یِ کندوان شباهتی شگرف به عکسی گرفته‌شده از قله‌هایِ کوههای بلند کوهستان‌ها از داخل هواپیما دارد. فرم کلی مجموعه، تکرار یک مخروط سنگی در ردیف‌های موازی هم است. صخره‌های مخروطی کندوان از «سنگ توف» شکل گرفته‌اند. این صخره‌ها نرم هستند و براحتی با ابزار سنگ‌تراشی کنده می‌شوند. از دور سوراخ‌هایی به شکل حفره‌های کوچک در سطح بیرونی صخره‌ها دیده می‌شود. این سوراخ‌ها پنجره‌های اتاق‌هاست که سنگ‌تراش‌های کهن از درون در دیواره‌یِ اتاق‌ها ایجاد کرده‌اند تا روشنایی و هوا در اتاق جریان داشته باشد.

وجود حفره های طبیعی در بسیاری از «مخروط‌صخره‌ها»، نرمی جنسِ صخره‌ها و تونل‌های ایجاد شده از آب باران در پیچاپیچ سنگ‌ها برای انسان دوران بسیار گذشته از نظر مسکن‌گزینی دعوت‌کننده بوده است. انسان روزگار بسیار کهن به تقلید از حیوانات، کندن مسکن در زمین را نخستین روش خانه‌داری خود یافته است.خردمندی انسان سبب شده از روزگاران نخستین در حفره‌های طبیعیِ سنگ‌ها و صخره‌ها دگرگونی انجام دهد تا مکانی را مناسب نیازهای خود ایجاد کند. نزدیکیِ روستای حِله‌ور به کندوان چنین گمانی را پدید آورده است که ساکنان حله‌ور از نم شدید و رطوبت فضای زیر زمین گریخته و به صخره‌های کندوان پناه آورده‌اند. درباره‌یِ زمان آغاز زندگی انسان در حله‌ور و کندوان هیچ سند معتبری وجود ندارد. تنها با اشاره به مقاله‌یِ دیوید رال (‌David Rohl) می‌توان به گمان دریافت که شاید خانه‌های زیرزمینی پراکنده در پیرامون کوه سهند از نخستین مکان‌های زندگی انسان بر روی زمین باشند.    

ساکنان کندوان اغلب موهای خرمایی رنگ، چشم‌های زاغ و یا میشی، چهره‌ای گندمگون و اندامی کشیده دارند. مردم کندوان به زبان ترکی سخن می‌گویند و پیران روستا می‌گویند که پیش از تقسیم اراضی 1342 وجود زبان دیگر و مکان دیگری را هرگز نشنیده‌ بودند. مردم کندوان تنها با مردم کهنمو بر سر سهم آب از رودخانه‌یِ کندوان کشمکش همیشگی داشتند و گاهی با شبانان روستاهایِ آستارا، آماقان و اسکندان در کوه برخورد می‌کردند. آنها برای درو کردن علوفه و دزدی گوسفند و بافه‌های گندم به ییلاق‌های پیرامون کوه سهند و گاهی به مراغه هم می‌رفتند. پس از  گسترش راه‌ها و جاده‌های ارتباطی و دسترسی به رادیو در سال‌های پس از جنگ جهانی دوم، مردم کندوان از مکان‌های دیگر زندگی انسان باخبر شدند. زبان ترکی مردم کندوان همان زبان ترکی تمام مناطق آذربایجان است. تنها واج‌ (ق) را از ژرفای گلو تلفظ می‌کنند و واج‌ِ غلطان (ر) را مانند تمام مناطق روستایی با تکرار بیشتری تلفظ می‌کنند. روزگاری که مردم گله‌داری می‌کردند و اندک کشت و کشاورزی داشتند، قیافه‌هایی سخت لاغر، تکیده، سوخته، بادخورده و عبوس داشتند. امروزه نیمی از ساکنان قیافه‌های باستانی را نگه داشته‌اند، نیمی دیگر سیمایی «نیمه‌شهری» پیدا کرده‌اند. در جامعه‌یِ بسته‌یِ کندوان، زنان بیشترین دشواری کار و سختی زندگی را  به دوش داشتند. زنان تا سن پانزده شبانی می‌کردند. در چهارده تا هفده سالگی به خانه‌یِ شوهر می‌رفتند و در آنجا راههای کوهستانها را می‌پیمودند تا به گله برسند، شیر بدوشند و با شیر را با خر به روستا بیاورند. درست کردن خوراکی ساده در خانه، گذاشتن خوراکی به خورجین شبان، تهیه‌ی علف برای دام‌های مانده در خانه، زاییدن و بزرگ کردن بچه همه با زنان بود. از این زنان شگفت‌انگیز هنوز تعدادی در کندوان زندگی می‌کنند. دشواری کار و زیستن در میان کوه‌ها و سنگ‌ها سبب شده در سی‌سالگی سیمای پیرزنی هشتاد ساله را داشته باشند.

مردم کندوان ترکیبی ایلاتی و عشایری بزرگ نداشته‌اند. آنها به شکل خانواده‌های تاحدی بزرگ و بنام «طایفه» شناخته می‌شوند. طایفه‌های شناخته‌شده‌یِ کندوان ذاکری، کیانی، صدری، ناصری، صباحی، اکبری، اختری، خدایی، زمانی، رحمانی، قاسمی، عابدینی، مولایی، نورانی، بیابانی، نایینی، احمدی، اسماعیلی، محمدزاده، انوری، بابایی، محبی و فتحی هستند.  ملایِ کندوان همواره از طایفه‌یِ ذاکری بوده است. طایفه صباحی بیشتر چوپان، طایفه عابدینی فرشباف، طایفه قاسمی دامدار و طایف‌های دیگر کشاورز یا کارگر بوده‌اند. چند طایفه هم، مانند طایفه‌یِ اکبری، از مکانهای دیگر به کندوان کوچ کرده و ساکن شده‌اند.

امروزه رفتن گسترده و بسیار زیاد گردشگران به کندوان سبب فرو ریختن صخره‌ها، در هم شکستن خانه‌ها و پخش پلاستیک و آشغال شده است. در روستای کندوان در کنار حمامِ صخره‌ای، اتاقی در درون صخره کنده شده که افراد پس از حمام آنجا می‌رفتند تا بدنشان بین گرمای حمام و سرمای بیرون به سازگاری طبیعی برسد. امروزه حمام و اتاق صخره‌ای در میان آشغال و گرد و خاک از دید انسان پنهان شده‌است. سر بر آوردن فروشگاه‌های بدشکل، تبدیل دره به مکانی برای آلونک‌هایی برای فروش مواد کهنه و اغلب غیربهداشتی سبب مرگ تدریجی «کران‌های» کندوان شده است. در سال 1376 جاده‌یِ ورودی کندوان را سنگ‌چین کردند تا مردم پیاده وارد کندوان شوند. اکنون خودروهای سبک و سنگین از روی آن سنگ‌فرش حرکت می‌کنند و لرزش شدیدی را تولید می‌نمایند. دود، گازهای سمی و سرب در کنار آلودگی گردشگران سنتی سبب ویرانی کندوان می‌شود. در روزهای جمعه و روزهای تعطیل ترافیک سنگین خودروها در گذرگاه باریک کندوان زندگی ساده‌یِ مردم را بر می‌آشوبد و روستای باستانی را به پرتگاهِ ویرانی می‌کشاند. مدیران تعدادی از اداره‌ها و سازمان‌های دولتی مانند هر جای تفریحی و گردشگری دیگر در «کندوان» نیز حاضر شده‌اند و «کران»هایی را خریده‌اند تا قیمت‌خانه ها را افزایش و دلالی را گسترش دهند. هتل لاله‌یِ کندوان هم وصله‌ای ناجور در مجموعه‌یِ کندوان است.

کندوان یادگاری از دوران بسیار کهن زندگی انسان بر روی زمین است. شکل و کالبد روستایِ دوره نوسنگی و رفتار اجتماعی فرهنگ آن با قرارداشتن زن در مرکز کار و کوشش بدون دگرگونی بزرگ به همان شکل نخستین به دوران ما رسیده بود. کندوان مکانی آرمانی برای تماشایِ شکلی از زندگی ده هزار سال پیش انسان روی زمین است. این مکان شگفت انگیز زیر چرخهای خودروهای سنگین و سبک بر خود می‌لرزد و فرو می‌ریزد. سازه‌یِ صخره‌ای مسجد کندوان روزگاری زیباترین سازه‌ی‌ِ روستا بود. مسجد فرو ریخته و خانه‌های زیبای پیرامونش به فروشگاه صنایع دستی تبدیل شده است. خانه‌یِ ملای روستا با بالکن سفید رنگ و پنجره‌های کوچکش به تمامی ویران شده است. ویرانی در گسترش بسیار شتابنده است و مردم هم هیچ پیوند اجتماعی با هم ندارند تا با تشکیل گروه، حزب و سازمان از ویرانی کامل کندوان پیشگیری نمایند. کندوان مانند بسیاری از مکان‌های روزگار کهن در ایران زیر چرخهای خودروهای مردم «قهرمان» و «حماسه‌ساز» نابود می‌شود و طبیعت پیرامونش به آشغالدانی کثیفی تبدیل می‌شود. آیا می‌توان کندوان را نجات داد؟

  نظرات ()
نقد فرمالیستیِ داستان کوتاهِ «داش آکل» نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩۳/۱/۱۸

دیالکتیکِ وجود در شخصیت قهرمان

«داش‌آکل»

داستان کوتاه «داش‌آکل» از صادق هدایت نخستین بار در سال 1311 در مجموعه‌یِ یازده داستان «سه قطره خون» چاپ شد. همزمانی چاپ داستان با دوران گذار از حاکمیتِ سنت در دوران قاجاریه به مدرنیسم در سالهای حکومت رضا شاه خوانش تاریخی داستان را بسیار وسوسه‌انگیز می‌نماید. نبود نهادهای امنیتیِ حکومتی در جامعه‌یِ داستان، بودنِ «لوطی» در داستان به عنوان پناهگاهِ امنیتیِ مردم، بودن شخصیتِ «لات» در داستان به عنوان ضدقهرمان، اهمیت فردِ لوطی در نقشِ اجراکننده‌یِ عدالت بجای حاکمیت قانون در جامعه و توصیف دقیق پوشاکِ مردان لوطی زمان داستان را با دهه‌یِ نخستِ سده‌یِ چهاردهم خورشیدی پیوند می‌دهد. تاکید بر این عناصر تاریخی می‌تواند آگاهی اندکی برای خواننده‌یِ داستان فراهم آورد، اما خود داستان چنان منطقی آغاز می‌شود، گسترش می‌یابد و به پایان می‌رسد که برای کنشِ خواندن خودبسنده می‌نماید و به گردآوریِ آگاهی‌هایِ فرامتنی همچون پدیدارهایِ تاریخی و زندگیِ نویسنده‌یِ داستان برای روشن شدن موتیف‌ها و درونمایه‌یِ داستان نیازی احساس نمی‌شود. داستان‌کوتاه «داش آکل» دارای وحدت ارگانیک و ساختار بسیار منسجم است و گسترشِ داستان برای پرورشِ فرم هنری پیرامون شخصیتِ اصلی آن شکل می‌گیرد.

شخصیتِ محوریِ داستان «داش آکل» است. داش آکل لوطیِ سرشناس شهر شیراز است. «داش آکل در شهر مثل گاو پیشانی سفید سرشناس بود و هیچ لوطی پیدا نمی‌شد که ضرب شستش را نچشیده‌باشد. هر شب وقتی که توی خانه ملا اسحق یهودی یک بطر عرق دو آتشه را سر می‌کشید و دمِ محله سر دزدک می‌ایستاد، کاکا رستم که سهل بود، اگر جدش هم می‌آمد لنگ می‌انداخت. خود کاکا هم می‌دانست که حریف داش آکل نیست. چون دو بار از دست او زخم خورده بود و سه چهار بار هم روی سینه نشسته بود (ص42). ویژگی‌هایِ برتر فیزیکیِ داش‌آکل با رفتار مردم‌پسندش زینت می‌یافت. داش‌آکل کاری به کار زنها و بچه‌ها نداشت و با مردم به مهربانی رفتار می‌کرد. شهرت خوبِ داش‌آکل سبب شد که در دیدار نخست داش‌آکل با بیوه‌یِ حاجی صمد مرجان برای دیدن لوطی سرشناس شهرشان کنجکاو باشد.

داش‌آکل پسر یکی از ملاکین بزرگ شیراز است. پس از مرگِ پدر، تمام دارایی پدر به داش‌آکل می‌رسد. داش آکل به دارایی هنگفت ارث رسیده از پدر ارزشی نمی‌گذارد و تمام دارایی را با بخشش به نیازمندان، دستگیری افراد تنگدست و مشروب‌خوری به باد می‌دهد. داش‌آکل باورهای ساده‌ و مهرپرستانه‌یِ لوطی‌ها را با تکرار ضرب‌المثل‌های رایج روزگار و سوگند به «تیغِ آفتاب» و «پوریای ولی» نمایش می‌دهد.  

ناسازه‌های (پارادوکس‌هایِ) فراوان در داستان دوگانگی در داستان را پیش ‌می‌کشد. ترکیب ناسازه‌یِ آشکار «ملا» و «جهود» در نام عرق‌فروشِ یهودی داستان و نامیده‌شدن ملاهای واقعی با عنوان «کلم‌به‌سرها» اشاره‌های واژگانیِ روشن برای دوگانگی حاکم در کلِ داستان است. داش‌آکل به عنوان یک قهرمانِ آرمانیِ مردم دچار دوگانگیِ شدید شخصیتی است. دوگانگی در شخصیتِ داش‌آکل نخست با مرگِ حاجی‌صمد آشکار می‌شود. مردی که به دارایی خود آتش زده بود در اداره‌یِ داراییِ حاجی دقتِ تمام دارد. در گذر زمان با مدیریت داش‌آکل داراییِ خانواده‌یِ حاجی صمد بسیار بیشتر می‌شود. پرداختن به اداره‌یِ کارهای خانواده‌یِ حاجی صمد سبب می‌شود شخصیت اجتماعیِ داش‌آکل بی‌رنگتر بشود. خانه‌یِ بیوه‌یِ حاجی صمد جایگزین محله‌یِ سردزدک و قهوه‌خانه‌یِ دو میل می‌شود و آن عربده‌کشی‌های روزگار گذشته در برابر مردم جایش را به تک‌گویی‌های عاشقانه در برابر طوطی می‌دهد. داش‌آکلِ سی‌وپنج ساله عاشق مرجانِ چهارده ساله می‌شود و دوگانگی جانکاه‌تری در شخصیتِ او پدید می‌آید. داش‌آکل پیرو سنتِ لوطی‌ها فکر می‌کند که آشکار کردنِ عشقش به مرجان خلافِ رویه‌یِ جوانمردی و عمل به وظیفه است، پس داش‌آکل روزها به کارهای جدید خود و شبها به عشق می‌پردازد:

ولی نصف شب، آن وقتی که شهر شیراز با کوچه‌های پر پیچ و خم؛ باغ‌هایدل‌گشا و شراب‌های ارغوانیش به‌خواب می‌رفت؛ آن‌وقتی‌که ستاره‌ها آرام و مرموزبالای آسمان قیرگون به‌هم چشمک می‌زدند؛ آن وقتی که مرجان با گونه‌هایگل‌گونش در رختخواب آهسته نفس می‌کشید و گزارش روزانه از جلوی چشمشمی‌گذشت، همان‌وقت بود که داش آکل حقیقی، داش آکل طبیعی با تماماحساسات وهوی و هوس، بدون رودربایستی از تو قشری که آداب و رسومجامعه به‌دور او بسته بود، از توی افکاری که از بچه‌گی به‌او تلقین شده بود، بیرونمی‌آمد و آزادانه مرجان را تنگ در آغوش می‌کشید، تپش آهسته‌ی قلب، لب‌هایآتشی و تن نرمش را حس می‌کرد و از روی گونه‌هایش بوسه می‌زد، ولیهنگامی‌که از خواب می‌پرید، به‌خودش دشنام می‌داد، به زندگی نفرین می‌فرستادو مانند دیوانه‌ها در اتاق به‌دور خودش می‌گشت، زیر لب با خودش حرف می‌زد وباقی روز را هم برای این‌که فکر عشق را در خودش بکشد به دوندگی و رسیدگیبه‌کارهای حاجی می‌گذرانید (ص 48-49).

از سوی دیگر داش‌آکل گرفتار چنین باوری بود که شاید مرجان از قیافه‌یِ او خوشش نیاید. مردی که دیدارش برای مردم سبب شادی فراوان بود و سیمایِ نجیبش او را محبوب تمام مردم ساخته بود، نمی‌تواند با رد زخم‌های کارد و چاقو بر سیمایش به سازگاری برسد و نمی‌تواند بداند که مرجان نیز عاشق اوست. بر پایه‌یِ روایت داستان، اگر داش‌آکل از مرجان خواستگاری می‌کرد مادرش روی دست او را به داش‌آکل تقدیم می‌داشت، اما داش‌آکل نمی‌خواست گرفتار زن و بچه شود.

داش‌آکل در گفتارش «آزادی خود را دوست داشت»، اما به راستی آزادی خود را از دست داده بود. داش‌آکل از سویی اسیر وابستگی شدید عاطفی به مرجان بود و از سوی دیگر زنجیری انجام وظیفه بود. داش‌آکل مرد بیان نیز بود. یک جلسه نشستن پای صحبتش همه را شیفته‌یِ او می‌کرد. چنین مرد خوش‌زبانی اکنون از بیان عشق خود به مرجان ناتوان است و سخنان عاشقانه‌یِ خود به مرجان را در برابر طوطی آنقدر تکرار می‌کند تا طوطی زبان عشق داش‌آکل می‌شود و «با لحن داشی – با لحن خراشیده ای» یعنی با صدای خود داش‌آکل «گویای اسرار» عشق می‌گردد.  

داش‌آکل پس از هفت سال زندگی در شکل نوین آن شخصیتِ گذشته‌یِ خود را از دست می‌دهد و «دیگر حنایِ داش آکل پیش کسی رنگ ندارد و برایش تره هم خورد نمی‌کنند (47). در جریان آ« هفت سال داش‌آکل شخصیت اجتماعی خود و مرجان را باهم از دست می‌دهد. نخستین کوتاهی در نمایشِ شخصیتِ اجتماعی داش آکل در شب سوم از انجام وظیفه‌یِ »وکیل و وصی حاجی صمد» آشکار می‌شود. شب سوم گرفتاری در کارهای حاج صمد، داش‌آکل در گذر از چهارسوی سید حاج غریب به طرف خانه‌اش پاسخی مناسب به امام قلی چلنگر نمی‌دهد. پاسخِ کوتاه داش آکل «بی‌خیالش باش» با شخصیتِ شگرف پیشین او سازگار نیست. پنهان داشتن عشق به مرجان نیز از ناسازه‌های شخصیتی داش‌آکل است. روزی که برای مرجان شوهر پیدا می‌شود، وضعیت خنده‌دار اندوه‌گینی مشاهده می‌شود. به‌شکل خندیگرانه (Ironic) شوهر از داش‌آکل پیرتر و بدگل‌تر است. شوهر پیرتر و بدگل‌تر پوزخندی است که روایت به داش‌آکل تقدیم می‌کند و قضاوتی است که زمان از نتیجه‌یِ تصمیم‌های او ارائه می‌دهد.

گسستن داش‌آکل از میدان گسترده‌یِ جامعه‌یِ شیراز و چشم‌دوختنِ خیالی بر چشمانِ زیبای مرجان سبب می‌شود چشمانِ داش‌آکل بر بسیاری از واقعیت‌ها بسته بماند. پدیدار شدن داش‌آکل با «همان سر و وضع قدیمی، با موهای پاشنه‌نخواب شانه کرده، ارخلق راه‌راه، شب‌بند قداره، شال جوزه گره، شلوار دبیت مشکی، ملکی کار آباده و کلاه طاسوله‌یِ نونوار» در مجلس عروسی مرجان، تلاشِ بدفرجام مردی است‌که مانند دُن کیشوت گذر زمان و دگرگونیِ پوشاک را نادیده گرفته و با ابزاری قدیمی برای ساختن ارکِ فروریخته‌اش با مصالح کهنه بپا خاسته است. داش‌آکل هرگز درک نمی‌کند که زمان برای خلق دیگربار زندگی گذشته‌اش به سر آمده و دیگر زمان برای آغازی دیگر بسیار دیر شده است. داش‌آکل به خانه‌یِ ملا اسحق یهودی می‌رود تا به سان روزگار گذشته باری دیگر عرق بخورد و محله‌یِ سردزدک را قرق نماید. توصیفِ پلشتی خانه‌ی ملا اسحق عرق‌فروش جهود و پسر زشت ملا در حیاطی کثیف به روشی قیاسی در مقابل پاکیزگی خانه‌یِ حاجی صمد و فرزند زیباچشمش است و همچنین به بیان استعاری نشان می‌دهد که داش‌آکل چه مسیر هولناکی را در پیش گرفته است و از پله‌های شکوه و بزرگی اجتماعی چقدر پایین آمده است. پیشنهاد خندیگرانه‌یِ (ironic) ملا اسحق یهودی برای خرید ارخلقِ داش‌آکل صدایِ طنز زمانه‌ای است که داش‌آکل در گذر آن در قفسِ تنگ وفاداری به سنتِ لوطیان گرفتار شده و ندانسته تمام شکوهِ شخصیتِ اجتماعی را باخته است. داش آکل هرگز این حقیقت را درنیافته هنگامی که انسانی به جماعت مردم تعلق دارد، زیبایی‌های شخصیتش به چشم می‌آید و بزرگ می‌شود. هنگامی که انسان تنها به یک نفر تعلق یافت کوچک و تنها می‌شود و در تنهایی خود درهم می‌شکند. در بخش پایانی داستان داش‌آکل به سختی تنهاست. مرد پریشان، گرفتار در افسونِ عشقِ از دست رفته‌اش آرام آرام گام بر می‌دارد و به روزهای گذشته می‌اندیشد و از روی بی‌حوصلگی دو بیت شعر را زمزمه می‌کند:

به شب نشینی زندانیان برم حسرت / که نقل مجلشان دانه‌های زنجیر است و دلم دیوانه شد ای عاقلان آرید زنجیری/ که نبود چاره‌یِ دیوانه جز زنجیر تدبیری!

این دو بیت شعر را می‌توان خندیگریِ دراماتیک (dramatic irony) نامید. داش‌آکل خود آگاه نیست که ایماژ زنجیر در شعر در واقع بر دست و پای او بسته است و او تنها از وجود زنجیر آگاه نیست. زنجیر عشق ممنوع به مرجان و گذشته‌یِ هفت سال پیش او را اسیر کرده‌اند. به محله‌یِ سردزدک می‌رسد. «احساس کرد که آنجا نسبت به پیش خراب‌تر شده بود. مردم به چشم او عوض شده بودند همانطوری که خود او شکسته و عوض شده‌بود». داش آکل این دگرگونی‌ها را حس می‌کند اما به اهمیت آنها و کاری متناسب با آن دگرگونی‌ها نمی‌اندیشد.

هنگامی که کاکا رستم پیدا می‌شود داش‌آکل به رسم دوران کهن قمه را بر خاک می‌کارد و کاکارستم را مانند تصویر رستم روی تابلوهایِ قهوه‌خانه و حمام حس می‌کند. پیوند داش آکل با زمین و واقعیت گسسته است و در درگیری با کاکا رستم نیز بیشتر به نمایش پهلوانانی سرگرم می‌شود که روزگارشان به سر آمده است. داش‌آکل روزگاری دوبار بر کاکا رستم زخم زده بود و سه چهار بار روی سینه‌اش نشسته‌بود، اکنون بدست کاکا رستم زخم کشنده‌ای بر می‌دارد. «کاکارستم» داستان داش‌آکل شخصیت پارودی «رستم دستان» در شاهنامه است. پارودی شکل طنز شده و کوچک شده‌یِ یک اثر ادبی بسیار شناخته شده  و یا یک شخصیت شناخته شده است. رستم شاهنامه پس از سال‌ها سفر در زمان در داستان داش‌آکل به شخصیتی تبدیل شده که لکنت زبان دارد و به ناجوانمردی مشهور است. از سوی دیگر داش‌آکل داستانِ صادق هدایت از گذرگاهِ زمان به گذشته‌کشانده می‌شود تا به سهراب ناکام تبدیل شود. روش کشته‌شدن داش‌آکل بدست کاکارستم شباهت فراوانی به کشته‌شدن سهراب بدست رستم در شاهنامه دارد. در شاهنامه سهراب نخست رستم را بر زمین می‌زند و روی سینه‌اش می‌نشیند. داش‌آکل نیز روزگاری «سه چهار بار» بر سینه‌یِ کاکارستم نشسته بود. در شاهنامه رستم تیغ تیز را به بَر (پهلوی) سهراب فرو می‌برد: «سبک تیع تیز از میان بر کشید/ بر شیر بیدار دل بر درید». در داش آکل هم کاکا رستم «چشمش به قمه‌ی داش‌آکل افتاد که در دسترس او واقع شده‌بود، با تمام توانایی خودش آن را از زمین بیرون‌کشید و به پهلویِ داش‌آکل فرو برد« (ص 53). داش‌آکل خود از خانه‌اش هراس داشت و نمی‌توانست به خانه‌اش برود، اینک روی دست مردم به خانه‌اش برده‌ می‌شود. مردم هنوز عشقی به قهرمانِ بر خاک افتاده دارند. در داستان کاکارستم رها شده است، اما مردم داش‌آکلِ فهرمان را تنها نمی‌گذارند.

در مرگ داش‌آکل «همه‌یِ اهلِ شیراز برایش گریه کردند» (ص 53). گریه‌یِ همه‌ی اهل شیراز برای داش آکل یادآور سخنِ آغازین داستان است که «همه‌یِ اهل شیراز می‌دانستند که ...». سوگواری مردم شیراز برای خودِ داش‌آکل و برایِ پایان دورانی است که یک انسان ابرمرد می‌توانست به تنهایی اجراکننده‌یِ درستکار عرفِ نانوشته‌ی «عدالت اجتماعی» باشد.

واپسین خواسته‌یِ داش آکل از ولی‌خان، پسر بزرگ حاجی صمد، نگهداری طوطی و سپردن آن به مرجان (شاید) است. ولی خان طوطی را با قفسش به خانه‌یِ خودشان می‌برد تا طوطی زبانِ بیان عشق ویرانگر و بر زبان‌نیامده‌یِ داش‌آکل به مرجان باشد. نیم‌خط نخست غزلی از حافظ: «الا ای طوطی گویای اسرار» فرایاد می‌آید. سرانجام طوطی با صدای داش‌آکل به مرجان می‌گوید که عشقش داش‌آکل زیبا را ازپای انداخت. گریه‌های مرجان هم بر مرگ داش آکل، بیان حسرت از دست دادن مردی است که او نیز عاشقش بوده اما در دنیایِ مردسالار و جهانِ بی‌زبان زنان هرگز فرصت بیان نیافته است. پافشاری داش‌آکل در وابستگی به سنتِ لوطی‌ها سبب شد که خودش کشته شود و مرجان نیز ناکامِ بی‌زبان عشق باشد.  

داستان کوتاه «داش‌آکل» از صادق هدایت بیان زندگی مردی است که جهان بزرگی را به سود دنیای شکننده‌یِ خصوصی نادیده می‌گیرد. قهرمان داستان در بین دو جهان: دنیای لوطی‌گری در گستره‌یِ گسترده‌یِ جامعه و عشق در محدوده‌یِ خانه‌ای کوچک گرفتار می‌شود. دو جهان حاضر در داستان قهرمان را به ایستادن در بین دوگانه‌های متضاد ناگزیر می‌کند. انتخاب بین داشتن و نداشتن، سنت و عشق، جامعه و خانواده، آزادی و زنجیری و سرانجام زندگی و مرگ قهرمان را درهم می‌شکند. از سویی چون قهرمان حامل تمام ارزش‌های مورد پسند مردم است در مرگش تمام مردم و خواننده بر او گریه می‌کنند. 

  نظرات ()
عکس باقری حمیدی نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٢/۱۱/٢٤

  نظرات ()
برای یکسالگی آندیا نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٢/۱٠/۱٢

 

آندیا، آندیا

آندیا، یکساله شدی. یک سال روی زمین زیستی. در این یکسال همچون انسان‌های روزگارهای بسیار دور، زندگی چون سیلیِ شتابنده، ترا با خود در جاده‌یِ زمان به پیش کشاند. تو گرفتار سیل زمان بودی. دست و پا می‌زدی تا وجود خویش را از هویتی آویخته سازی. سنگین شدن و قد کشیدن نخستین نمودِ آشکار «هستی‌یابی» تو شد. سپس، لبخندهایِ طبیعی، گلمیخ نگاهت رویِ انسان‌ها و اشیاء پیرامون، تکان‌های دستانت و جاری‌شدن صداهای شگفت‌انگیزی از تنگنای حلق و دهانت به بیرون رفتارهایی بود که ترا به دنیای آدمیان پیوند می‌زد. در خوردن و نوشیدن پیشرفت شگرفی داشتی. نخستین واژه‌یِ کامل تو هم در گویشوری «آب» شد. آندیا، از تیر ماه روی چهار دست‌وپا حرکت کردی. اکنون دیگر چون آدمی تکامل یافته روی دو پا می‌ایستی و از ایستادنت خود سرشار از شور زندگی می‌شوی. آندیا تو بزرگ می‌شوی و من رشد ترا با ماه و سال و رفتارت می‌سنجم و امیدوار می‌شوم که درخت زندگی همچنان در رشد و گسترش خواهد بود.   

آندیای نازنین، در یکسالگی تو، نگاهی به پشتِ سر، روزهای شاد و دشواری را پیش چشم خیال می‌آورد. در دوازده ماه همیشه شاد بودی. شادی تو در لبخندها، رقص‌ها و پریدن به آغوش انسان‌هایی آشنا آشکار می‌شد. در خواب هم لبانت به خنده‌هایی کشیده می‌شد و گونه‌هایت گل می‌انداخت. از حالت‌های رفتاری و نمودهایِ زندگی در تو در می‌یافتم که شادی حالتی است که از حرکت و رشد پدید می‌آید. حرکت و رشد را در سخن بشری «کار» می‌نامند. کار زیرایستای زندگی و شادی انسان است.

آندیا، روزهای سختی هم داشتی. تب پس از سه بار واکسن زدن‌ها، یک بار سرماخوردگی و دل‌دردهای معمول تو دشواری زندگی را به شکل کشیدگی درد در سیمای تو آشکار می‌ساخت. این دشواری‌ها را مبارزه‌یِ انسان با طبیعت می‌پندارم. انسان در تمام جاده‌های تکاملش همواره موجودی طبیعی بوده است. انسانِ طبیعی ناگزیر است با طبیعت در پیوندی دوگانه باشد. از سویی طبیعت را بخشنده‌یِ زندگی بیابد و از سوی دیگر با آن به مبارزه بر‌خیزد. در یکسالِ گذشته، دشواری زیستن آدمی در طبیعتِ دشوار را در سیمایِ گاه خسته‌یِ تو می‌دیدم.

آندیا، امروز چهارشنبه یازدهم دی 1392 خورشیدی و نخستین روز ژانویه 2014 میلادی سالروز تولد توست. امسال هوا بشدت سرد است. سردی هوا گاهی شبانگاهان به بیست درجه‌یِ سانتیگراد پایین‌تر از صفر می‌رسد. سرمای وحشتناک امسال برای میانسالان و سالخوردگان به حسی نوستالژیک آمیخته است. در گویش آنها امسال یادآور زمستان‌های سال‌های دور است. روزگاری نه چندان دور، شاید چهل سال پیش، زمستان‌ها هولناک بودند. در آن روزگار انسان با طبیعت همزیستی دوستانه‌ای داشت. برای خود خانه‌ای مناسب با شرایط محیط طبیعی ساخته بود. با هیزمِ گردآمده از طبیعت می‌توانست خانه‌اش را گرم کند. از تماشای بال‌بال‌زدنِ دانه‌های برف در آسمان به وجد می‌آمد. انسان آن روزگار چرخشِ هر دانه برف در آسمان و نشستن هر دانه‌برف بر خاک را رویشِ گیاهی از خاک می‌پنداشت. انسان آن روزگار انباشت توده‌توده برف روی خاک زمینِ زمستان را به امید سر برآوردن کپه‌کپه گیاه از خاک بهار جشن می‌گرفت. از همین روی با رسیدن بهارِ طبیعت، انسان‌ها دسته دسته از آبادی‌ها خارج می‌شدند و رو بسوی طبیعت براه می‌افتادند تا از تماشا و خوردن گیاهان طبیعت پایداریِ زندگی را گواه باشند.

امروزه پیوند انسان از طبیعت گسسته است. هم‌اکنون بیرون برف می‌بارد. دانه‌های برف تک‌تک از جایی ناپیدا در آسمان بر زمین فرود می‌آیند. انسان امروز انباشت برف بر زمین را با راه‌بندان‌ها، تصادف‌های زنجیره‌ای، یخ‌بستن آب رادیاتور موتور ماشین، خسارت بر سازه‌هایی همچون ساختمان‌ها، پیاده‌روها، خیابان‌ها، گذرگاه‌ها، پارک‌ها و جاده‌ها یکی می‌داند. انسان امروز طبیعت را فراموش کرده است. گسست پیوند انسان با طبیعت سبب پدیدار شدن هیجان‌ها، نگرانی‌ها و بیماری‌های روانی برای انسان شده است. انسان بدستان خویش طبیعتِ زیبا را ویران نموده تا برای خود مکانی برای زیستن بسازد.

اینک، گروهی از انسان‌ها به این آگاهی رسیده‌اند که انسان مدرن پدیده‌یِ ناسازی است. انسانِ مدرن آب، خاک، شن، ماسه، سنگ و چوبِ طبیعت را غارت می‌کند تا در جایی بنامِ «شهر» برای خود خانه بسازد. هنگامی که خانه ساخته شد، خانه‌های فراوان ساخته شد، شهرهای فراوان ساخته شد، انسان در می‌یابد که آبی برای نوشیدن برایش نمانده است. چشمه‌ها خشکیده‌اند، رودها خشکیده‌اند، دریاچه‌ها خشکیده‌اند، دریاها به پلشتی انسان آلوده شده‌اند و تمام این ویرانی وحشتناک بدست خود انسان انجام گرفته است. انسان امروز این موقعیت زندگی خود را درک می‌کند و از آن رنج می‌برد.

آندیای نازنین من، آرزو دارم تا زمان بزرگ شدن و بیست‌ساله شدنت، در روی زمین چشمه‌ای باقی مانده باشد تا برایت جوشیدن آب از چشمه را نشان بدهم و هر دو از آن بنوشیم و دریابیم انسان چه گوهری را از دست داده‌ است. آندیا، من هیچ‌گاه از حاکمیت حکومت‌های مستبد و فاسد، حاکمان نادان وسرکوبگر، قدرتدارانِ عوام‌فریبِ خوش‌گفتار و بدکردار و حکومت‌ِ باندهایِ زشت بر سرزمین خود نمی‌نالم زیرا می‌دانم هیچیک پایدار نخواهند ماند. تاریخ گواهی شکوهمند بر آمدن و رفتن حکومت‌هاست. من از ویرانی طبیعت نگران می‌شوم. طبیعت قابل بازسازی نیست. نمی‌توان کوهی را به شکل طبیعی خود در جایی برقرار کرد، نمی‌توان چشمه‌ای را از دل سنگی در کوهی دوباره پدیدار ساخت، نمی‌توان رودخانه‌یِ پرآبی را به حرکت در آورد، نمی‌توان دشت را پوشیده از گیاه کرد، نمی‌توان دریاچه‌ای مانند دریاچه‌یِ ارومیه را باز درست کرد تا انسان‌ها روی صخره‌های حیدرآباد در سولدوز بنشینند و به ساییدنِ سینه‌یِ کف‌آلود موج‌ها بر شنزارِ روستاهای ویران «دربِسر» و«زَنَوِر» چشم بدوزند و مفهوم جاودانگیِ زندگی را به حس درآورند.

آندیای نازنین من، بیرون هوا سرد است و امروز برایت جشن تولد یکسالگی خواهند گرفت. من نیز باید هدیه‌ای برایت بگیرم. نگران هستم که اگر با این نوشته در جشن شرکت کنم، زیر سنگینی نگاه پدر و مادرت، سعید و پریوش، و سرزنش برزبان نیامده‌یِ میهمانان جشن توان ایستادگی نداشته باشم. اگر هم نتوانستم به جشن تولدت بیایم این نوشته را «دسته‌گلی» پندار که انسانی باستانی به میان انسان‌های مدرن با عشق پرتاب می‌کند.   

  نظرات ()
نلسون ماندلا، برای درگذشت مردی که چون سرو بود نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٢/٩/۱٥

نلسون ماندلا

(18 زولای 1918- 5 دسامبر 2013)

آرامش در توفان مرگ

شب پنجشنبه چهاردهم اسفند 1392 جیکوب زوما، رئیس جمهور افریقای جنوبی، خبر مرگ نلسون ماندلا را به گوش مردم جهان رساند: ملت ما بزرگترین پسر خویش و مردم ما پدری را از دست داد. زوما گفت که «نلسون اکنون آرامِ آرام است». نلسون ماندلا در توفان مرگ به آرامش رسید. خبر اندوهبار مرگ نلسون ماندلا سبب شد شبکه‌یِ انگلیسی زبان تلویزیون بی‌بی‌سی برنامه‌های عادی خود را در ساعت دوازده شب پنجشنبه قطع کند و به پخش رویداد مرگ یکی از انسان‌ترین مردان سیاسی دوران بپردازد. خبر مرگ ماندلا مردم افریقای جنوبی را به سوی خانه‌یِ کوچک ماندلا در حاشیه‌یِ ژوهانسبورگ کشاند و در سخنان حاکمان کشورهای قدرتمند پژواکی تحسین‌آمیز یافت. دیوید کامرون، نخست وزیر انگلیس، ماندلا را نمودِ بخشندگی و آشتی نامید. باراک اوباما، رئیس جمهور ایالات متحده امریکا، ماندلا را سرچشمه‌یِ الهام نسل‌های فراوان بشری برای سازگاری با یکدیگر نامید. رهبران سیاسی کشورها شانس دسترسی آنی به تلویزیون و رسانه‌ها را دارند، اما سخنان نویسندگان بزرگ بشری هنوز به گوش مردم نرسیده است. رمان‌نویسانی همچون نادین گوردیمر (برنده‌یِ جایزه‌یِ نوبل در ادبیات 1991)، جان ام. کوئتزی (برنده‌یِ جایزه‌ی نوبل در ادبیات 2003)، لویس نکوسی (Lewis Nkosi)، زِیکس مدا (Zakes Mda)، و همچنین تونی موریسون (برنده‌ی جایزه‌یِ نوبل در ادبیات 1993 )، وُوله شوئینکا (برنده جایزه نوبل در ادبیات 1986)، شینو اشه‌به (Chinua Achebe) و دیگران باید نقش نلسون ماندلا را در پدید آمدن مفاهیم صلح، آشتی و زندگی در کردار، گفتار و رفتار مردم یک قاره بنویسند.   

نلسون ماندلا چنان بزرگ بود که گویی از سیاره‌یِ دیگری گام به روی زمین گذاشته است. ماندلا بیست‌و هفت سال در زندان رژیم آپارتاید ماند. دخترش زینزی نوشت: من بدون پدر بزرگ شدم، پدری که پس از بازگشت از زندان، پدر یک ملت شد. پس از سال‌های زندان، ملت افریقای جنوبی ماندلا را به ریاست جمهوری کشورشان انتخاب کردند. انتظار مردم دنیایِ جهان‌سومی‌ این بود که او از دشمنانش انتقام خواهد گرفت. موروثی بودن حکومت در یک خانواده و انتقام حاکمان جدید از حاکمان پیش از خود سنت زشت کشورهای شرقی است. سنتِ بی‌تاریخِ حاکمیت در شرق پشتیبان حکومت اعضای گوناگون یک خانواده بر یک کشور است. در ایران و در سال 1392 برادرِ و خواهرِ مرد ناچیزی همچون محمود احمدی‌نژاد ادعای ریاست جمهوری داشتند. آنها پیرو سنت شرقی خود را وارثان حکومت می‌پنداشتند. نلسون ماندلا سنت جهان سومی حکومت خانواده و سنت زشت انتقام‌گیری از اعضای حکومت پیشین را دگرگون کرد. ماندلا در سخنرانی ریاست جمهوری اعلام کرد که کسی اجازه ندارد زشتی‌های گذشته را بهانه‌ای برای انتقام فردی سازد. او گفت که گذشته‌ها گذشته و باید به فکر آینده‌یِ درخشان ملتی بزرگ بود. ماندلا نماینده‌یِ سپیدپوستان را معاون خود اعلام کرد. سپیدپوست‌ها ماندلا را  بیست‌و هفت سال در زندان نگه داشته بودند. چنین رفتاری بسیار نادر است. کدام به قدرت رسیده‌ای در کشورهای جهان سوم از رقیبان و دشمنانش انتقام نمی‌گیرد؟

ماندلا روش جدیدی را برای رفتارسیاست‌مداران تعریف کرد. ماندلا نشان داد که حاکم باید تنها برای حال و آینده‌یِ مردم کشورش بیندیشد. ماندلا نخستین حاکمی است که به میل خود از قدرت حکومت کناره گرفته است. در افریقا بسیاری از حاکمان تا دم مرگ بر تخت ریاست می‌نشینند و برای دوران پس از مرگ خود با وصیت نامه راهکار نشان می‌دهند. ماندلا با کردار انسانی خود سنتی نوین برای حاکمان تدوین کرد. هنگامی‌که زمان ریاست جمهوری ماندلا در سال 1999 به پایان رسید، تمام ملت و سیاست‌بازان از ماندلا خواستند یک دوره‌ی‌ِدیگر رئیس جمهور افریقای جنوبی بشود. ماندلا نپذیرفت. او گفت که سرنوشت هیچ کشوری به یک فرد وابسته نیست. خود کنار رفت و مردم در انتخاباتی دموکراتیک رئیس جمهور حکومتشان را انتخاب کردند. به درستی بارگاهِ بزرگی در رفتار انسان‌های نادر قرار دارد.

    نلسون ماندلا در روستایی نزدیک شهر اومتاتا (افریقای جنوبی) در 18 ژولای 1918 متولد شد. از کودکی علاقه داشت وکیل بشود. ماندلا در داستان‌هایی‌که از شجاعت‌ پدران خود در تلاش برای استقلال کشورشان می‌شنید، آن‌ها را تحسین می کرد. خود نیز تصمیم داشت سهم خود را در مبارزه برای آزادی اجرا کند. پس از تحصیلات نخستین هر جوانی، وارد دانشگاه فورت‌هاره شد تا لیسانس علوم انسانی دریافت کند. در همین زمان برای شورای نمایندگی دانشجویان انتخاب شد. به زودی ماندلا به اتهام شرکت در شورش از دانشگاه اخراج شد. ماندلا به ژوهانسبرگ رفت و تحصیلات خود را پی گرفت. در سال 1942 به عضویت کنگره‌ی ملی افریقا در آمد. در سال‌های اوج جنگ جهانی دوم کنگره‌ملی افریقا و گروههای بسیاری، دسته‌ای به رهبری آنتون لمبه‌ده تشکیل دادند و هزاران کارگر، دهقان و شهروند به دسته‌یِ آنها پیوست. این دسته اعتقاد داشتند که رهبری پیشین کنگره به روش‌های پارلمانی متکی است و این روش‌ها برای مقابله با رژیم حاکم بر افریقای جنوبی کارکردی ندارد. آنها در سال 1944 دسته‌یِ جوانان کنگره‌ملی افریقا را تشکیل دادند.

جدیت نلسون ماندلا در کارها سبب شد در سال 1947  به عنوان دبیر کنگره انتخاب شود. رژیم آپارتاید گوشی به شنیدن سخنان سیاهپوستان نداشت. پس در سال 1949 تصمیم گرفته شد با اعتصاب، تحریم و راهپیمایی به مبارزه با رژیم آپارتاید برخیزند.

نلسون ماندلا در سال 1962 بازداشت و به پنج سال حبس محکوم شد. در جریان سال‌های زندان، ماندلا باری دیگر محاکمه و به حبس ابد محکوم شد. مبارزه‌یِ کنگره‌یِ ملی افریقا و حمایت دولت‌ها و مردم جهان از حقوق سیاه‌پوستان باعث شد ماندلا در سال 1990 از زندان آزاد شود. ماندلا به ریاست کنگره‌یِ ملی افریقا انتخاب شد و در سال 1994 رئیس جمهور افریقای جنوبی شد. تصور همگان چنین بود که سیاه‌پوست‌ها به انتقام سال‌ها تحقیر و اسارت، سپیدپوستان را خواهند کشت، اما رفتار نجیبانه‌یِ ماندلا در فراموش کردن گذشته بر مردم تاثیر گذاشت و در کشوری شگفت‌انگیز آرامش برقرار شد. به‌ دلیل تلاش برای ایجاد و پاسداری از صلح در افریقا و در جهان، در سال 1993 جایزه‌یِ صلح نوبل به ماندلا اهدا شد.

نلسون ماندلا شخصیت نادر دوران ماست. ماندلا به دنیا نشان داد که روشی بنام سازگاری با شرایط کنونی و گسترش روح بخشش دیگران به ویژه دشمنان داخلی بسیار دشوار است اما می‌تواند مناسب‌تر از روشِ ساده و بدویِ کشتار رقیبان باشد. در زمان آرامش نلسون ماندلا، سیمای پیرمرد پیاپی از شبکه‌های تلویزیونی نشان داده می‌شود. سیمای آرام و لبخند پایدار او سبب می‌شود صمیمیت گفتار او در دانشگاه تهران در سال 1373 را بخاطر بیاورم: ماندلا در دانشگاه تهران گفت «صلح از جنگ نیرومندتر است». در همان سالن، ماندلا از صفرخان قهرمانی می‌پرسید. پاسخ روشنی به او داده نشد. صفرخان قهرمانی، اهل شیشوان عجبشیر، سال 1327 زندانی شد و در سال 1357 آزاد شد. ماندلا به همه فکر می‌کرد و همین ویژگی باعث شده بود که مردم جهان هم به او فکر کنند و از او بنام پیام‌آور آزادی و صلح نام ببرند. ماندلا در 95 سال زندگیِ پر ماجرای خویش همواره از آزادی و رفاه خویش گذشت تا آزادی و رفاه را به مردم افریقا و جهان تقدیم دارد.

خبر مرگ نلسون ماندلا و واکنش مردم و رهبران سیاسی به آن خبر از شبکه‌های تلویزیونی جهان پخش می‌شود. مردم ژوهانسبورگ در افریقای جنوبی روش‌ها و منشِ انسانیِ ماندلا را با گذاشتن شاخه‌گل در کنار خانه‌یِ ماندلای بزرگ و خواندن آواز و سرود گرامی می‌دارند و اینجا، از پنجره به بیرون نگاه می‌کنم: برف می بارد. زمستان است

 

  نظرات ()
در خاورمیانه چه‌می‌گذرد؟ نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٢/٦/۱٤

سرمای روزگار (3)

سده‌یِ نوزدهم و بیستم با جنگ در اروپا آغاز شد. جنگ‌های ناپلئون بناپارت در آغاز سده‌یِ نوزدهم پایانی بر گمانِ رمانتیک «کشورگشایی» به روش سنتی بود. در سده‌یِ نوزدهم اروپا به سرعت صنعتی شد و از نظر فرهنگی هم ژانر «رمان» را به شکل گسترده برای خوانندگان جهان تقدیم کرد. در سده‌یِ بیستم جنگ اول جهانی (1914-1816) با پدیدار شدن سیستم سوسیالیستی در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی به پایان رسید. سوسیالیسم روشی نوین برای حکومت، دولت و مردم طرح کرد. در سیستم سوسیالیستی، دولت مالکیت زمین، تکنولوژی و ارتش را در کنترل خود دارد و مردم نسبت به کارشان دارای مسکن، خوراک، بهداشت و تفریح می‌شوند. دستاوردِ شکوهمند سوسیالیسم در همگانی کردن آموزش، بهداشت و مسکن برای همه بود. پایان سده‌یِ بیستم با آغاز پدیده‌یِ «جهانی‌شدن» در اقتصاد، فرهنگ و تفکر همزمان شد. جهانی‌شدن به شکل یکسان‌سازی روش حکومت‌ها و شیوه‌یِ فکرکردن و همگون‌سازی فرهنگیِ جامعه‌های انسانی توسط دنیای سرمایه‌داری به سرکردگی ایالات متحده آمریکا تعریف شد. دگرگونی پیش آمده در دو سده‌یِ نوزدهم و بیستم در اروپا و امریکا چنان گسترده بود که زندگی انسان بر روی زمین شکل نوینی بخود گرفت. این شکل توین دارای ویژگی «فراوانی از هر چیز» و «نگرانی برای از دست رفتن هر چیز» آشکار شد. زندگی نوین در گسترش گسترده‌یِ راه‌ها و معماری شهرها آشکار شد. مردم جهان به دو گروه بسیار دارا و فقیر تقسیم شدند. مدرنیسم و گسترش بهداشت سبب یک‌شکل شدن مردم شد و آگاهیِ طبقاتی از گفتمان سیاسی محو شد. کشورهای مسلمان‌نشین دگرگونی در معماری و گسترش راه‌ها را پذیرفتند اما از نظر فرهنگی بدور از دگرگونی‌ها ماندند و تغییرات را با بدبینی، به‌آهستگی و ناگزیر پذیرفتند. از سال 1975 در کشورهای اسلامی هم حرکت‌های سیاسی برای بدست گرفتن حکومت آغاز شد.

کشورهای مسلمان در آسیا و شمال افریقا قرار دارند. ویژگی غالب این کشورها داشتن منابع گسترده‌یِ نفت، گاز و کانی‌ها است. ویژگی دیگرکشورهای اسلامی  آن است که مردم مسلمان به شکل سنتی وابستگی شدید فکری به رهبران دینی دارند. این وابستگی در کشورهای سنی در شکل انجام فروع دین به هدایت مفتی و در کشورهای شیعه به شکل تقلید ار مجتهد اجرا می‌شود. دین در کشورهای اسلامی چنان نهادینه شده که یک یا چند رهبر توانایی سازمان‌دهی و اداره‌یِ فکری مردم را دارند. گروه‌های اسلامگرا در کشورهای آسیایی و افریقایی کسب حکومت را بهترین راه برای بدست گرفتن سرمایه و منابع هنگفت کشورهای خود یافتند.

در سال 1979 در ایران روحانیون مسلمان قدرت سیاسی را بدست آوردند و حاکمیت مطلق خود را بر تمام نهادهای سیاسی، نظامی، مالی و اداری محکم کردند. حکومت روحانیون در ایران با جنگ هشت ساله و تحریم‌های دنیای سرمایه‌داری دچار دشواری‌های فراوان شد. جنگ عراق با ایران سبب استحکام حکومت دینی در ایران شد، اما تحریم‌های اقتصادی دشواری‌هایی را پدید آورد. روحانیون در موقعیت‌های گوناگون مردم را به خیابان‌ها کشاندند تا بنیادِ مردمی حکومت خود را به نمایش بگذارند. سکولاریسم نیز آرام‌آرام در میان درسخوانده‌ها گسترش یافت  و پس از انتخاب رئیس جمهور در خرداد سال 1388 بزرگترین چالش را برای حکومت اسلامی پدید آورد.

 با آغاز سده‌یِ بیست‌ویکم حاکم ساختن اصول بنیادین اسلام بر روش حکومت فضای سیاسی کشورهای مسلمان‌نشین را فرا گرفت. آموزش‌های شفاهی روحانیون و مفتی‌ها سرانجام از باور مردم به خیابان‌ها کشیده شد و مردم در پی ساختن بهشت موعود اسلامگرایان به میدان آمدند. دین با سیاست پیوند خورد و فضای اسلامگرایی چنان گسترده شد که صدام حسین نیز در سال 1998 دستور داد در وسط پرچم عراق «الله اکبر» بنویسند. جوانان رانده شده، مردم نادیده گرفته شده و درس‌خوانده‌های میانه فرصت یافتند در حکومت به عامل تعیین‌کننده تبدیل بشوند. در افغانستان گروه‌های جهادی اسلامی و سپس گروه واپسگرای طالبان مدتی حکومت را بدست گرفتند. این گروه‌ها را روزگاری ایالات متحده امریکا برای رویارویی با اتحاد جماهیر شوروی تشکیل داده بود. امریکا سرانجام ناگزیر شد در هفتم اکتبر سال 2001 با لشکرکشی به افغانستان این گروه‌ها را از میان بردارد. حمله ارتش امریکا به عراق در بیستم مارس سال 2003 روزگار جدیدی را برای خاورمیانه پیش کشید. نیروهای امریکایی در سیزدهم دسامبر سال 2003 صدام حسین را دستگیر کردند. نمایش آزمایش دندان‌های صدام توسط سرباز امریکایی در شبکه‌های اجتماعی پایانی بر اسطوره‌یِ دیکتاتورهای مورد ستایش مردم عوام عرب‌زبان بود. گروه‌های کوچک اسلامی به میدان سیاست وارد شدند و روزگار حکومت فردهای ویژه بر کشورهای عربی به پایان رسید.

موج اسلامخواهی و تشکیل حکومت اسلامی خاور میانه و شمال افریقا را فرا گرفت. این حرکت‌ها با عنوان‌های «بهار عربی» در دنیا نامگذاری شد و در گفتمان حکومتی ایران آن را «بیداری اسلامی» نامیدند. در تونس حرکت پس از دو روز به خواست خود رسید و سیاست‌مداران مهاجر و تنهامانده در داخل فرصت یافتند در سازماندهی شکل نوین حکومت شرکت کنند. جنبش مردم لیبی با راهپیمایی‌های خیابانی، شورش و نافرمانی‌ مدنی در برابر حکومت لیبی و رهبر آن، سرهنگ قذافی از ۱۳ ژانویه ۲۰۱۱ میلادی آغاز شد. این جنبش از روز ۱۷ فوریه ۲۰۱۱ میلادی به شکلی گسترده‌تر درآمد و با برخوردهای خونین و خشونت‌آمیز حاکمیت با مردم شورشی روبه‌رو شد. شورای امنیت سازمان ملل متحد با تصویب دو قطعنامه، منطقه‏ی پرواز ممنوع در لیبی ایجاد کرد و اجازه‌یِ حمله‏ی هوایی نیروهای ناتو به خاک لیبی برعلیه دولت قذافی داده شد. سحرگاه 22 اوگوست 2011 (۳۱ مرداد ۱۳۹۰) مخالفان توانستند وارد طرابلس شوند. سرانجام در ۲۸ مهرماه ۹۰ سرت آخرین پایگاه معمرقذافی سقوط کرد و معمر قذافی کشته شد.

گروه اسلامگرای «انصار» مدت یازده ماه در شمال مالی کشور اسلامی درست کرد. این گروه با حمایت کشورهای خاورمیانه شهرهایِ بزرگ مالی در شمال را اشغال کرده بود و قوانین اسلامی را در میام مردم فقیر اجرا می‌کرد. دهم ژانویه 2013 نیروی هوایی و سربازان فرانسه به بخش شمالی مالی حمله کردند و به سرعت اسلامگرایان انصار را از بخش شمالی مالی راندند. مردم آزاد شده با شادی و آواز به پیشواز سربازان فرانسوی می‌رفتند. یادگار یازده ماه حکومت اسلامی در شمال مالی خاطراتی زشت از شلاق‌زدن، سنگسار کردن و تیرباران مردم در میدانگاه‌های عمومی شهرهای دوئنزا، موپتی، گائو، تومبوکتو و کونا بود.

حرکت اجتماعی در مصر شکل پیچیده‌ای داشت. حسنی مبارک به سرعت کنار گذاشته شد و اخوان‌المسلمین جانشین حاکمیتِ تکنوکرات‌ها و نظامیان شد. در یک سال حکومت اسلامی، یک‌سو‌نگری و کنترل تمام نهادهای سیاسی، اجتماعی و مالی توسط مسلمانان تندروی اخوان‌المسلمینی سبب شد در سالگرد انتخاب محمد مرسی مردم مصر باری دیگر به خیابان‌ها بریزند و به کمک ارتش حکومت اسلامی را برچینند. اخوان‌المسلمن در یک‌سال حکومتِ ننگینِ خود بر مصر تمام دستاوردهای تبلیغاتی سال‌های فراوان را بر باد داد.   

«بهار عربی» یا «بیداری اسلامی» در کشور سوریه با چالش بین‌المللی روبرو شد. گروه‌های گریخته از ارتش ملی سوریه «ارتش آزاد سوریه» را شکل دادند و به نبرد مسلحانه با ارتش پرداختند. قدرت گرفتن ارتش آزاد و پس‌نشینی حکومت بشار اسد مناطق بزرگی از سوریه را بدون قدرت حاکم رها کرد. به سرعت گروههای اسلامگرا از خاورمیانه راهی سوریه شدند. گروه النصره، گروه عایشه، جنگجویان وابسته به سازمان القاعده در مناطق آزاد شده از استبداد خانواده‌یِ اسد به مبارزه پرداختند. بهار عربی یا بیداری اسلامی در سوریه به جنگ داخلی تبدیل شد. حکومت استبدادی با تمام توان نظامی از زمین و هوا به بمباران و کوبیدن شهرها پرداخت. در سه سال بیش از سه میلیون انسان درمانده از کشور گریختند و در اردوگاه‌های پناهندگان ساکن شدند. کشورهای لبنان، ترکیه و اردن پذیرایِ بیشترین پناه‌جویان شد. گروهی از مردم کرد از سوریه وارد شمال عراق شدند. نبرد سوریه قدرت‌های بزرگ را به میدان کشاند. ایالات متحده امریکا، روسیه، چین، ایران، عربستان، اردن، قطر، ترکیه، لبنان، عراق و اسرائیل هر یک بر پایه‌یِ منافعی ویژه در ادامه‌یِ جنگ در سوریه نقش دارند. سوریه به ویرانه‌‎ای تبدیل شده است. در سوریه زندگی انسان‌ها به تمامی فراموش شده است و گفتمان سیاسی کشورهای دیگر بر فضای سیاسی سوریه حاکم شده است. امریکا ادامه‌یِ جنگ در سوریه را خواستار است تا با نبرد کامل شیعه – سنی در سوریه مفهوم حکومت اسلامی را معادل جنگ در گفتمان همگانی مردم جهان قرار دهد. همچنین، با جنگ شیعه – سنی مردم را از جنبش‌های اسلامی رویگردان نماید. روسیه نگران است که سقوط حکومت بشار اسد سبب شود نیروهای ناتو پایگاه‌های خود را در سوریه برپا کنند و خطر را به یک قدمی روسیه بکشانند. کشورهای عربستان، اردن و قطر در تلاش هستند حکومت شیعه‌یِ علویِ حاکم را از میان بر دارند. اسرائیل مایل است جنگ همچنان ادامه یابد تا خود رها از توجه جهانی، به گسترش نفوذ خود در سرزمین‌های فلسطینی ادامه دهد و ساختِ شهرک‌های اسرائیلی در سکوت خبری دنبال شود. ترکیه در پی ایجاد حکومتی به سبک سیستم سیاسی خود در سوریه است. لبنان مایل به ادامه‌یِ جنگ داخلی در سوریه نیست، زیرا نگران گسترش فضای جنگ سوریه به لبنان است. کشور زیبای سوریه، یادگار خلیفه‌های اسلامی و امپراطوران رُم توسط حکومت خود و نیروهای جنگنده به ویرانه‌ای تبدیل می‌شود. مردم سوریه از خانه‌های خود می‌گریزند و بیچارگی خود در اردوگاه‌های پناهندگان سازمان ملل را با انتظار حمله‌یِ هواپیماهای ناتو به سوریه فراموش می‌کنند. حکومت استبدادی خانواده‌یِ اسد بر سوریه سبب شده حزب‌های سیاسی و حتا شخصیت‌های تاثیرگذار هم در سوریه یافت نشود تا در روز بارانی چاره‌ای برای بحران پیدا کنند.

در پاکستان، افغانستان، نیجریه، کنیا، سومالی، کشمیر و بحرین گروه‌های اسلامی تلاش دارند خود را به حکومت برسانند. در عراق انفجار اتوموبیل‌های بمب‌گذاری‌شده به روزمرگی زندگی مردم تبدیل شده استو هر روز دهها انسان درمانده کشته ‌می‌شوند و در دنیای سیاست کشمکش بین گروه‌های شیعه و سنی در جریان است. پاکستان هم چنان وضعی دارد.

مردم کشورهای خاورمیانه و شمال افریقا دچار تردیدهای فراوانی هستند. مردم در انتخاب بین «اسلامگرایانِ شیعه یا سنی» و «سکولارهای توانمند و مورد حمایت جهان سرمایه‌داری» گرفتار تردید تاریخی شده‌اند. این تردید در انتخاب سیاسی مانند تردید گسترش یابنده‌ی هملت شکسپیر در دنیای ادبیات است. هملت در تردید بین گذشته و نو، حقیقت و واقعیت، سخن و عمل، همفکران و دگراندیشان رویدادها را تا جایی کشاند که تمام دانمارکی‌ها شکست خوردند و سرانجام فورتینبراس رسیده از کشور نروژ بر تخت حکومت دانمارک نشست. من بر تکرار چنین واقعیت تلخی در کشورهای خاورمیانه نگرانم.      

  نظرات ()
«خشم و هیاهوی» ویلیام فاکنر نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩۱/۱٢/٢٦

رمانِ «خشم و هیاهو»

طرح داستان

خشم و هیاهو رمانی در چهار روایت است. در این رمان چهار روز از زندگیِ خانواده‌یِ «کامپسون‌ها» از زبان چهار شخصیت متفاوت روایت می‌شود. در مجموعه‌یِ رمان و در جریان چهار روایت، پانزده رویداد از زندگی کامپسونها گفته می‌شود و بازتاب آن رویدادها در سخن و فکر چهار شخصیت راوی آشکار می‌شود.

روایت‌گر نخست، پسر سی‌وسه ساله‌یِ کامپسون‌ها با نام «بنجی» است. رشد مغزی بنجیِ سی‌وسه ساله در سه سالگی متوقف شده است. سن بنجی میسح را بیاد می‌آورد. مسیح در سی و سه سالگی به صلیب کشیده شد. نام بنجی یادآور بنیامین فرزند محبوبِ ابراهیم پیامبر است. این اشاره‌های دینی در نامِ بنجی او را به روایتگری قابل اعتماد تبدیل می‌کند. بنجی توانایی تفسیر رویدادها را ندارد. بنجی حتا توانایی کاربرد ساده‌یِ ضمیر را هم ندارد. در سادگی ذهنِ بنجی و در نتیجه در روایتش، هیچ چیزی با هیچ چیزی پیوند ندارد. چنین روایتی بدور از قضاوت‌های اخلاقی به سود خویش و خانواده‌یِ خویش، روایتی معتبر از کمیتِ رویدادهاست. در روایت بنحی پانزده رویداد تکرار می‌شود. این رویدادها بیشتر پیرامون زندگیِ کدی، تنها فرزند دختر کامپسون‌هاست. ناتوانی بنجی در تفسیر رویدادها سبب شده است که اغلب فعل‌ها خارج از کاربرد معنایی معمول بکار روند. بنجی مرحله‌یِ نخستین دریافت انسان از جهانِ پدیدارها را نمایندگی می‌کند.

روایت‌گر دوم، کونتین است. کونتین فرزند اندیشمند کامپسون‌هاست. کونتین درسخوانده‌یِ فلسفه و بشدت رمانتیک است. کونتین مانند هر انسان رمانتیکی گرفتارِ گذشته است. گرفتاریِ کونتین به اسارت در گذشته شباهت بیشتری دارد. کونتین زوالِ خانواده‌یِ خود را شاهد بوده و آینده‌ی‌ِ ویرانگر را با تمام هراس پیشآیند حس می‌کند. کونتین در ذهنش تلاش دارد گذشته‌یِ ویران را بازسازی کند. او ویرانیِ خواهرش، کدی، را نمودی از ویرانی خانواده‌اش می‌پندارد، پس سعی می‌کند خواهر را نجات دهد. نجات خواهر غیر ممکن است، پس کونتین به دوزخی می‌اندیشد تا در گوشه‌ای از آن کدی را بدور از هرزگی زمان، پاک نگه دارد. کونتین نیک می‌داند که باید زمان را محو نماید. در دوزخ زمان وجود ندارد و دوزخ از نظر زمانی ساکن است. کونتین نمی‌تواند زمان را به سکون بکشاند، پس ناگزیر خود را با «مرگ در آب» به سکون می‌کشاند. مرگِ کونتین خندیگرانه (خندیگرانه یا آیرونیک: رویدادی خلاف انتظار یا قصد) است. کدی نام دختر خود را «کونتین» گذاشته است تا به شکلِ خندیگرانه‌ای نشان دهد که کونتین در زمان تکرار خواهد شد.

روایت‌گر سوم، جیسن فرزند بزرگ و سودجوی خانواده‌یِ کامپسون‌هاست. جیسن به آینده امیدی بزرگ دارد. جیسن مرگِ پدر و عمو و کونتین را بسیار عادی می‌پندارد. از نظر جیسن مرگ هر عضوی از خانواده‌یِ کامپسون او را به آن زندگی آرمانی نزدیک می کند.  جیسن نقشه‌ی زندگی آینده و مستقل خود را طراحی کرده است: پس از مرگِ مادر بیمار، بنجیِ ابله را به دیوانه‌خانه خواهد گذاشت، کونتین، دختر کدی را از خانه اخراج خواهد کرد و آنگاه املاک کامپسون‌ها تمام به او خواهد رسید. جیسن مدت شانزده سال به هر وسیله‌ای پول جمع کرده است و آن را در صندوقی در زمین و زیر فرش اتاق پس‌انداز کرده است. کار جیسن هم خندیگرانه است. پسروزی کونتین صندوق را پیدا می‌کند، تمام پول را بر می‌دارد و با استفاده از درختی در کنار پنجره‌یِ اتاق به پایین می رود و می‌گریزد تا به مادرش به پیوندد. جیسن همیشه کونتین را در اتاقی در طبقه‌یِ دوم سرای کامپسون‌ها محبوس می‌کرد. فرار کونتین از اتاق یادآور هبوط حوا و آدم به زمین است. آنها نیز از تنگنای پردیسِ آسمانی رها شدند، از درختِ سیبی استفاده کرده و به زمین آمدند تا پردیس واقعی را در روی زمین با کار خویش بسازند. سرانجام کار جیسن، بیهودگیِ عمری از زندگی او و زندگی انسان مدرن را نشان می‌دهد.

روایت‌گر پایانی، دیلسی، کنیز خانه‌زاد کامپسوتهاست. دیلسی رابطه‌یِ متعارفی با زمان و گذر آن دارد. دیلسی شاهد زندگی سه نسل از کامپسونها بوده است. روایت دیلسی از «زاویه‌دید سوم‌شخص» سنتی است. در روایتِ دیلسی، پاره‌پاره‌های رویدادها دز روایت‌های فرزندان کامپسون در خط زمان تنظیم می‌شوند و معنا می‌یابند.

رمان «خشم و هیاهو» از ویلیام فاکنر را نخستین بار بهمن شعله‌ور ترجمه کرد و انتشارات نیل، تهران، در سال ۱۳۳۸ چاپ کرد. سپس دکتر صالج حسینی همین رمان را در سال 1373 «ترجمه» کرد. اگر در ترجمه‌ها اندک اصالتی باشد، این اصالت از آن کار بهمن شعله‌ور است.  

  نظرات ()
برای تولد آندیا ساختمانی نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩۱/۱٢/۱٩

آندیا، آندیا

آندیا، آندیای نازنین، تو در ساعت ده ‌وسی دقیقه‌یِ روز سه‌شنبه دوازدهم دی ماه 1391 بدنیا آمدی. در بیانی دیگر، تو در روز نخستین روز سال 2013  بدنیا آمدی. آندیا، اکنون به شکل طبیعی و بیولوژیک تو رشد می‌کنی. حس‌های بینایی، شنوایی، بویایی، لمس و چشایی تو در حال گسترش است. به گمانم، حس شنوایی بسیار تیزی داری. تو در خواب و بیداری مرکز توجه بسیاری شده‌ای. آندیا، تو آغاز وجودی هستی که هر انسانی را نمایندگی می‎کند. آندیا، دگرگونی تو در برابر چشمانِ افراد پیرامونی شگفت‌انگیز است. لبخندهای گاهگاهت، دستانِ کوچکت، باز کردن چشمانت، شکل‌به‌شکل‌شدن دهانت، دستهای کوچکت که موازی هم بالای سر می‌بری و مشت کوچکت را زیر صورت می‌گذاری تا بخوابی همه رفتاری است که هر فرد بزرگسالی را در خیال به تماشای کودکی خود می‌کشاند.  آندیا تو کشف دوباره‌یِ دنیای کودکی من هستی.

آندیا، دنیا مکانی سرشار از زیبایی است .نشستن برف روی خاک زمین و روی درختهایِ ‌بی‌برگ زیباست، همچنانکه نشستن شبنم بر روی برگ‌برگ گیاهانِ بهاری هم چشم‌نواز است. آندیا، تماشای زمین با دشت‌ها و تپه‌ماهورها و رودها ازبلندای کوهی ِتنها بسیار دلنشین است. تماشایِ آبادی‌ها، روستاها و شهرها از فاصله‌یِ دور زیباست. آندیا، انسان‌هم زیباست. زمین پر از انسان است. دیدنِ دیدارِدو دوست پس از زمانی طولانی هیجان‌انگیز است. تماشای انتظار مادری که چشم براه کودکی است تا ازمدرسه برگردد زیباست. دیدنِ شگفتیِ کودکی از تماشایِ باران در بهار زیباست. آندیا دنیا سرشار از زیبایی است. توهم بر اینهمه زیبایی‌ِهستی افزوده شدی. آندیا، تو هم زیبا هستی.

آندیا، زیبایی حسی است که از راه رویدادهای جهان بیرون در ذهن بیننده برانگیخته می‌شود.  حسِ زیبایی پیوندی بنیادین با مکان، زمان، یاران و پیشینه‌یِ پرورش انسان دارد. آندیای زیبای من، مکان، زمان، یاران و پرورش همه به انسان تحمیل می‌شوند. رویدادهای جهان پیرامون درکنترل کسی نیست. انسان می‌تواند بخشی از رویدادها باشد. انسان‌های بسیارکمیابی پدیدآورنده و گسترش‌دهنده‌یِ رویدادها می‌شوند و درگذرگاه زمان به دارایی ذهنی افراد بسیاری تبدیل می‌شوند. نام این افراد مدتی بسیار دراز درحافظه و خاطره‌یِ مردم می‌ماند. این افراد نامی ماندگار می‌یابند و به تنهایی بیانگر رنج‌ها و آرزوهای گروهی انسان‌ها می‌شوند. آندیا، برای توهم چنین نامی آرزو دارم.

آندیا، زندگی در روی زمین دشواری‌هایی هم دارد. گاهی دشواری بسیار سخت می‌شود. فقر، مرگ نزدیکان و آشوب‌های اجتماعی دشواریِ زیستن رابسیارسنگین می‌کند. این رویدادهای تلخ ذهن انسانرا در برابر دیواریِ بلند قرار می‌دهند. آندیا، در برابر این دشواری‌ها انسان ابزاری بسیارکارآمد در اندرون خویش دارد. انسان «خِرد»دارد. باکار «خِرد» هرسختی آسان و هر دیوار بلند هموار می‌شود. آندیا، سختی‌های زندگی در مقایسه با زیبایی‌های هستی ناچیز هستند. سرانجام پیروزی با زیبایی و خوشی‌های زندگی است. آندیا، زندگی ارزش چندبار زیستن را دارد. این «چندبار» نشان از راهفکری بنامِ «امید» داردکه انسان را به فراسوی زمان دشوار می‌کشاند. انسان در پرتوِ «امید» زمان سخت راپشت سر می‌گذارد و خود را درآینده ‌خیال می‌کند. آندیا، «امید» همراهِ وفادار انسان‌هایی است که زندگی را درگستره‌ای بسیارگسترده می‌شناسند. آندیا «امید» معنای نام تواست. توآندیای من هستی.

آندیا، انسان در ذهن خویش رویاها و آرزوهای فراوانی را گسترش می‌دهد. رویاها وآرزوها،آرمانهای انسان هستند. هرکسی می‌خواهد روزی به شکلِ آرمانی درآید. شکل آرمانی انسان درنتیجه‌یِ حضور اسطوره‌ها و قهرمانان درذهنِ آدمی ساخته می‌شود. اسطوره و قهرمان را محیط زندگی به انسان می‌شناساند. اسطوره‌ها و قهرمانان از بند زمان رها شده ‌هستند و درجاودانگی جاری هستند. جاودانگی رویای هر انسانی است. افسانه‌های «چشمه‌یِ زندگی»، «آب‌حیات» و «اکسیر بی‌مرگی» همه در پاسخ به رویایِ جاودانگی ساخته شده‌اند. واقعیت مادی انسان با رویای جاودانگی ناسازگار است، پس انسان به راه‌های عملی برای جاودانگی می‌اندیشد و تلاش می‌کند. انسان تکرار خویش را از راه ادامه‌یِ خود در وجود فرزندان و نسل‌های پسین جستجو می‌کند.  آندیا، هر فرزند تکرار پدر و مادرش و پیشینیان آنها در زمان آینده است. آندیا، گذشته‌های دور و آینده‌هایِ دور در شکل فرزند با هم پیوند می‌یابند. آندیای نازنین من،توسال‌های بسیار با «سعید و پریوش» پدر و مادر خود همزمان زندگی خواهی کرد، پس اندیشه‌یِ «تکرار» نمی‌تواند در ذهن آنها پدیدآید. آندیا، تو تکرار کسانی هستی که رویاهای بزرگ در سر داشتند و رویاهایشان را روزی بدست باد سپردند و با بادها رفتند. آندیا، تو تکرار من در زمان آینده هستی. آندیا، تو امید من هستی.

بیستم دی 1391

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر »
مطالب اخیر کندوان، کندخانه‌های صخره‌ای در آذربایجان نقد فرمالیستیِ داستان کوتاهِ «داش آکل» عکس باقری حمیدی برای یکسالگی آندیا نلسون ماندلا، برای درگذشت مردی که چون سرو بود در خاورمیانه چه‌می‌گذرد؟ «خشم و هیاهوی» ویلیام فاکنر برای تولد آندیا ساختمانی عقیل، عقیل محمود دولت آبادی زلزله خراسان جنوبی، زهان، شاج
کلمات کلیدی وبلاگ آذربایجان (۳) استاد شهریار (۳) محمود دولت آبادی (٢) رمان مدرن (٢) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) ویلیام شکسپیر (۱) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱) باقرخان (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه ورزش ایرانی پرتال زیگور طراح قالب