عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٤/۱/۱۳

جشن‌های سال: چهارشنبه سوری، نوروز و سیزده‌بدر

جشن‌های سال نشاندار زندگی انسان‌های گله‌دار و کشتکار است. زمانِ برگزاریِ جشن‌های سال، پایان زمستان و آغاز بهار، برای انسان گله‌دار و کشتکار اهمیت فراوان می‌تواند داشته باشد. انسان دامدار در پایان زمستان نگرانی خود از پایان‌یافتن علوفه‌ی گله را با امید فرارسیدن رویش گیاهان زمین پشت سر می‌گذاشته و آعاز بهار را جشن می‌گرفته است. عناصر عمده‌یِ جشن‌هایِ سال «آتش، آب، رود، سبزه، تخم‌مرغ، آجیل، پلو و نواختنِ سرنا و دُهُل» همه نشانه‌های زندگی گله‌داری و کشتکاری است. شادی فراوانِ مردم از سپری کردنِ سرما و شتاب به گرما تنها در زندگی انسانِ گله‌دار و کشتکار دریافتنی است.

در شرق شب پیش از روز شروع می‌شود. در زبان‌های رایج در این بخش از زمین مانند ترکی، فارسی و گیلکی زمانِ خورشیدی را «شب و روز» می‌نامند. در باور مردم، پس از غروب آفتابِ سه‌شنبه، چهارشنبه آغاز می‌گردد و مردم به برگزاری آیین‌هایِ جشنِ چهارشنبه می‌پردازند. شامگاه چهارشنبه‌یِ آخرِ سال با آتش آغاز می‌شود. برافروختنِ آنش، گردآمدن خردسالان و جوانسالان پیرامون آتش، پریدن از روی آتش و آرزوی سوختن تمام دردها و رنج‌ها در آتش، پرتابِ گوی‌های آتشین به هوا و سرانجام گستردن خویژهای آتش روی زمین همه اشتیاق انسان به زنده ماندن در پناه آتش و امید به زندگی را نشان می‌دهد. رفتنِ انسان‌ها به پای رودخانه‌ها و بردن گله‌یِ گاو گوسفند به کنار رودخانه و سیراب کردن حیوانات از آب در سپیده‌دم چهارشنبه نیز شوق انسان به نگه‌داری حرمت آب و امید به داشتن آب فراوان و پاکی در روزهای پیشایند را گواهی می‌دهد. آتش و آب دو نگهدارنده‌یِ بنیادین زندگیِ انسان بوده‌اند.

گستردگی جشن‌های نوروز در مکان‌های جغرافیایی ویژه‌ای چنین گمانی را پدید می‌آورد که مردمان قوم «گزر» (در تلفظ عربی: خزر) پدیدآورندگانِ جشن‌های سال بوده‌اند. واژه‌یِ «گزر» در زبان پارسی به معنایِ «گشتن» و «گردنده در صحرا» است. قوم گزرتا پایان سده‌یِ ششم میلادی پیرامون دریایِ گزر زندگی می‌کرد. آنها انسان‌های گله‌دار بودند و گله‌های خود را در دشت‌های پیرامون دریا می‌چراندند. دریای گزر نام خود را از آن قوم گرفته‌است. برگزاری پرشکوهِ جشن‌های سال (چهارشنبه آخر، نوروز و سیزده بدر) در سرزمین‌هایِ پیرامون دریای خزر (جمهوری آذربایجان، قزاقستان، ازبکستان، تاجیکستان، مازندران، گیلان، منطقه‌یِ بزرگ آذربایجان در ایران) نشانی از پیدایشگاه جشن‌های سال در میان قومِ گزران (خزران) می‌تواند باشد. در روزگاری نه چندان دور، نوروز در کردستان ایران، مناطق شرقیِ ترکیه، خوزستان، سرزمین‌های جنوبی و شرق ایران شناخته نمی‌شد. زندگی انسان‌های پیرامون دریای خزر و امید به سالی نیک در میان آن مردم هنوز هم با بن‌مایه‌های نخستین در سرزمین‌های کنونی قابل شناسایی است.   

نوروز، چهارشنبه‌سوری و سیزده‌بدر یادگار انسان‌های گله‌دار است. پیوند نوروز با تعصبات ملی و دین زردتشت گفتمانی ساختگی است. زردتشت آیین گروه کوچکی از مردمی است که در سده‌ی‌ِ دوم هجری قمری (سده‌یِ نهم میلادی) از هندوستان به یزد آمدند و در همان مکان محدود ماندند. اوستا نیز در سده‌یِ دوم هجری قمری در ایران نوشته شد. پیش از اسلام مردم سرزمین‌های غیر عرب دین نداشتند. آنها باورهایی موسوم به مهرپرستی داشتند. برایشان آتش، باران، خاک و گله‌یِ گاو و گوسفند اهمیت بسیار داشت. انسان بی‌دین سده‌یِ هفتم میلادی در سرزمین‌های غیر عرب به سادگی دین اسلام را پذیرفت. انسان‌های یهودی و مسیحی‌ ساکن سرزمین ایران دین خود را نگه داشتند و دین اسلام را نپذیرفتند. در تاریخ دین‌ها، هیچ دینی نتوانسته است دین دیگر را کامل از بین ببرد و پیروان دین اول هرگز به سادگی دین دوم را نپذیرفته‌اند. جشن‌های سال را انسان‌هایی نشان‌دار کردند که برای خود و گله‌های گاو و گوسفندشان دگرگونی هوا و پایان سرما و آغاز گرما اهمیت بسیار داشت. مردم جشن‌های سال را به شکل اجتماعی برگزار می‌کردند. هر انسانی در میان ده‌ها و گاهی صدها انسان دیگر به ادامه‌یِ زندگی امیدوار می‌شد و شخصیت اجتماعی‌اش نیز گسترش می‌یافت.

امروزه، مردم ایران شخصیتِ اجتماعی خویش را به تمامی کنار گذاشته‌اند. مردم در گروه‌ها، سازمان‌ها و حزب‌ها گرد نمی‌آیند تا برای زندگیِ خویش راهی برگزینند. حکومت نیز تلاش فراوانی دارد تا جنبه‌های اجتماعی زندگیِ انسان از بین برود. تاکید فراوان بر خانواده و هراس از تاسیس حزب گفتمان رایج حکومت است. نهادهایِ اجتماعی مانند پارک و پیاده‌رو در ساختار شهری در نظر گرفته‌ نمی‌شود. در پیاده‌روهای باریک و یک‌ونیم متری خیابان‌های ایران دیگر انسان‌های گام‌زن دیده‌ نمی‌شود. سالن‌های نمایش و موسیقی و کارناوال‌های شادی به تمامی از بین رفته‌اند. انسان‌ها تنها شده‌اند و به همین دلیل در روزهای جشن نوروز، مردم بجای همایش در یک مکان، دیدارهای نوروزی و با هم نشستن و گفتگو کردن، از هم می‌گریزند. خانواده‌های بسیاری با ماشین شخصی رهسپار «شمال» می‌شوند تا زندگیِ شخصی و تنهای خود را در همایشی مردمی به اشتراک نگذارند. در این زمان از سال، شمال مکانی مناسب برای گذراندنِ تعطیلات نیست. هوا سرد و بارانی است و دریا بسیار عبوس به چشم می‌آید، در درختان جنگل نیز برگی دیده نمیشود. رفتن به «شمال» در این زمان از سال گریختن از اجتماع است. برگزاری چهارشنبه‌سوری هم با ترقه و مواد انفجاری روشی برای تاراندن مردم از گردآمدن در گروه‌های کوچک و برگزاری کارناوال شادی است. مردم روش برگزاری جشن‌های سال را فراموش کرده‌اند. تنها در سیزده‌بدر کار انسان صدها هزار سال پیش هنوز به شکلی تکرار می‌شود.

سیزده‌بدر پایان جشن‌های سال است. به باور مردم برگزار کننده‌یِ جشن‌های سال، هر یک از دوازده روز اول بهار نشانه‌یِ یک ماه از سال است. وضع هوای هر یک از دوازده روز آغاز بهار، نشانی از وضع یک ماه سال می‌باشد. پس از دوازده روز جشن و پایکوبی، مردم به دشت و کوه می‌روند تا گواهِ ادامه‌یِ زندگی طبیعت و خود باشند. همچنین، در سیزده‌بدر مردم سبزه‌های جشن نوروز را به آب می‌افکنند تا گمانِ رویش باری دیگر به یادِ طبیعت آید. در سیزده‌بدر روزگار پیش، مردم یکجا در طبیعت گرد می‌آمدند، آواز می‌خواندند، می‌رقصیدند و سپس خوراکی می‌خوردند. تخم‌مرغ، آشِ دوغ و گاهی آبگوشت خوراکیِ مردم در صحرا بود. با افزایشِ جمعیت انسانی و با گسترش مدرنیسم در زندگی انسان‌ها، خوراک و مکان گرد آمدنِ انسان‌ها دگرگون شد. سیزده‌بدر امروزه پرشکوه‌ترین روز در جشن‌های سال است. تمام مردم به بیرون از خانه‌هایشان می‌روند. گروهی پولدار باغ دارند و با بستگان نزدیک و گاهی دوستان به باغ‌شان می‌روند تا دودِ کباب و منقلِ آنها به چشمِ کسی نرود. مردم طبقه‌یِ میانی به مکان‌های خارج از شهر می‌روند و در کنار کشتزارهای روستانشینان، دره‌ها، کوه‌ها و دشت‌ها روزی را به شادی می‌گذرانند. مردم طبقه‌یِ پایین در پارک نزدیک خانه‌یِ‌شان روز سیزده را بیرون از خانه جشن می‌گیرند. امروزه سیزده‌بدر تنها با خوردن خوراکی‌ها در بیرون از خانه جشن گرفته می‌شود. مردمِ قشرهای پایینِ طبقه‌یِ میانی به طبیعت می‌روند و گاهی آلودگی و ویرانگریِ بسیار شدید پدید می‌آورند. در رسانه‌های حکومتی ایران آموزشِ مناسبی به مردم داده نمی‌شود. رسانه‌ها بیشتر در راستای گسترشِ ایدئولوژی اسلامی، تلاش دارند جشن‌های سال را خرافه و واپسگرایی نشان دهند، اما مردم جشن‌ها را با شکوه فراوان برگزار می‌کنند.

جشن‌های چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر یادگارِ برگزاری آیین‌هایی برای زنده ماندن گروه‌های انسانی است. این جشن‌هایِ شکوهمند و اصیل زمانی برای گردآمدن انسان‌ها، دیدار همدیگر و آفرینش امید به ادامه‌یِ زندگی برگزار می‌شود. جشن‌های سال زمانی برای انسان‌های یگانه نیز است تا اندیشه‌یِ خود را بنویسند و گروهی خواننده را پیرامون متنی به اندیشیدن وادار کنند.

  نظرات ()
جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩۳/۱٢/٢٩

آیین‌های جشن نوروز در سال‌های گذشته‌یِ آذربایجان

«باجاباجا» یا «شال‌سال‌لاماخ»

روستانشینی شکل بسیار پایدار زندگی اجتماعی انسان از سه میلیون سال پیش تا نیمه‌یِ سده‌یِ بیستم میلادی بود. روستانشینی در بخش خاوری زمین در نیمه‌یِ سده‌یِ بیستم میلادی در چرخشی تاریخی از شکوه افتاد و انسان شرقی زندگیِ اندوهبار خود را در شهر آغاز کرد. چرخش از روستانشینی به شهرنشینی یک جریان تاریخی بود که بر مردم خاورزمین تحمیل شد. مردم خاور زمین آمادگی زندگی در شهر را نداشتند. مردم خاور، به ویژه ایران، هنوز با قوانین زندگی شهری بیگانه هستند. در جریان گذار از روستا به شهر، شاعر بزرگ آذربایجان حسرت اندوهناکِ انسان را به از دست رفتن سادگی و پیوندهای عاطفی مردم روستا در شعر «حیدربابایه سلام» بیان داشته است. هفتادوشش بند «حیدربابایه سلام» در بزرگداشت زندگیِ روستانشینی سروده شده است. در این شعر پرشکوه و تاریخی، محمد حسین شهریار بسیاری از آیین‌های مردم در جشن‌های سال را به بیانی شاعرانه توصیف کرده است. در بندهای 27 و 28 آیین «باجاباجا« یا «شال سال‌لاماخ» به زبانی فشرده و کوتاه شده به بیان درآمده:

بایرامیدی  گئجه   قوشو    اوخوردی

آداخلی قیز بیگ جورابین توخوردی

هرکس شالین بیر باجادان سوخوردی

آی نه گوزه‌ل قایدادی شال سال‌لاماخ

بیگ  شالینا   بایراملیغین       باغلاماخ

شال ایسته‌دیم منده ائوده  آغلادیم

بیر شال آلیب تئز بئلیمه   باغلادیم

غلام‌گیله گئیدیب شالی‌سال‌لادیم

فاطما خالا منه جوراب باغلادی

خان‌ننه‌می  یادا  سالیب آغلادی

 آیین «باجاباجا» یا «شال‌سال‌لاماخ» در شب جشن نوروز انجام می‌شد. روستانشینانی نیز این آیین را در جشن چهارشنبه‌سوری انجام می‌دادند. «باجاباجا» با معماری خانه‌های گِلی تناسب داشت. خانه‌های کوتاهِ گِلی در وسط سقف روزنه‌ای داشتند. این روزنه برای بیرون‌رفتِ دودِ تنور از خانه و ایجاد خنکی در تابستان‌ها کارکرد داشت. در شب‌های زمستان برای نگه‌داشت گرمای درون خانه، آن «باجاها» را با گونی پُر شده از پوشال و کاه می‌بستند. آیین «باجاباجا» اندکی پس از شامگاه با رفتن پسرانِ کم‌سال به پشت بام‌ها آغاز می‌شد. پسران اغلب چارقد بلند مادران یا خواهران خود را از «باجا» به درون خانه آویزان می‌کردند. زنِ خانه به چارقد آویخته تخم‌مرغ، نقل و آجیل چهارشنبه‌سوری می‌بست. آنگاه پسر چارقد را بالا می‌کشید و پس از باز کردن گرهِ انتهای چارقد از دیدن تخم‌مرغ به هیجان در می‌آمد. زنان چارقدها را می‌شناختند. از روی چارقد پسر پشت بام را شناسایی می‌کردند و نسبت به دوری یا نزدیکی خویشاوندی به چارقد هدیه می‌بستند. برای پسران کم‌سال تخم‌مرغ اهمیت اول را داشت، سپس سکه‌پول و سرانجام آجیلِ جشن مهم پنداشته می‌شد. خانه‌ها به هم چسبیده بود و پشت‌بامهای به هم پیوسته با اندک تفاوتی در بلندی رفتن به تمام بام‌خانه‌ها را ممکن می‌کرد. پسران خانه به خانه می‌رفتند و سرانجام به خانه‌یِ خود بازمی‌گشتند تا دستاورد گرانبهای خود را برای خانواده به نمایش بگذارند. جوان‌سالان دیرهنگام شب به «باجاباجا» می‌پرداختند. آنها به چند خانه‌یِ بستگان نزدیک خود می‌رفتند. برای پسری جوان ممکن بود یک جفت جوراب بسته شود. جوراب ارزشمندترین هدیه بود. در میان جوان‌سال‌ها ممکن بود کسی خواهان دختری باشند. رفتن او به بامِ خانه‌یِ دختر مورد علاقه رازدار و تماشایی بود. چنان جوانی چارقدی می‌برد که شناخته نشود. دیده می‌شد که چارقدی آویزان از «باجا» مانده و زنان داخل خانه تلاشی صمیمانه دارند تا صاحب چارقد را بشناسند. جوان اغلب نامش را نمی‌گفت، اما زنها سرانجام جوان را تشخیص می‌دادند. اگر در داخل خانه و در مان اعضای خانواده، میلی برای ازدواج آن دو جوان بود، به چارقد جوراب می‌بستند. این نشانِ فرخنده زیباترین هدیه‌یِ سال برای جوانِ خواستار بود. آیین نیکِ بستن جوراب به چارقدِ آویخته از دست پسری عاشق در روزگاری انجام می‌شد که عاشق و حرمتِ عشق ارزشِ انسانی فراوانی داشت و عشق رفتاری شگرف و بی‌زبان در میان جوانان بود. در بندهای 26 و 27 «حیدربابایه سلام» به چنین رفتار زیبای انسان‌هایی از روزگار گذشته اشاره رفته است.

در هشتادوشش روستای سولدوز در آذربایجان «باجاباجا» با شکوه فراوان برگزار می‌شد. آیین «باجاباجا» را گاهی بزرگسالان و حتا زنان نیز انجام می‌دادند. در روستای کوچک قزاق چارقد ناشناسی یافت نمی‌شد. کم بودن جمعیت روستا سبب شده بود زنان هر گونه پارچه، چارقد، مندیل و شال سرِ مردان، پاتاوه و حتا کهنه‌پارچه‌یِ لحافِ از کارافتاده‌ای را نیز بشناسند. زنان چشمانی تیزبین داشتند و جوانانِ ساده مهارتی در پنهان‌کاری نداشتند.

در سال 1355 آیین «باجا باجا» برای آخرین بار با شکوه زیبایی در روستای قزاق برگزار شد. تمام مردان روستا، کارگران ساکن در روستا، نوکرهای فصلی و میهمانان آمده از روستاها و شهرهای ناشناس همه پشت بامها بودند. چارقد، پارچه و هر گونه شالی را از باجاها می‌آویختند و زنان مانده در خانه‌ها پیاپی بر پارچه‌های آویخته تخم‌مرغ می‌بستند. هنگامی که مردان از بام‌ها به زیر آمدند و سگ‌ها از پارس‌کردن خسته شدند و خوابیدند. زمان گذشت، رودخانه از جاری شدن دست کشید، پل فرو ریخت و خانه‌های بی انسان زیر بار اندوه ویران شدند و درست همان زمان مردی با اندامی ناتوان و عینکی در چشم و تنها با نیروی اراده و بسیار دیرهنگام پارچه‌یِ خیالش را برداشت و به پشت بام تک‌تک خانه‌های روستای قزاق رفت. نیک می‌دانست که ساکنان آبادی دیری است که زندگی را رها کرده‌اند. در تاریکی فشرده‌یِ شب مرد پارچه را از باجای خانه‌ها آویزان کرد و گوش به شنیدن صدایی آشنا خواباند که بپرسد: کیست؟ پرسش هرگز نیامد. مرد اندام درمانده‌اش را روی یک‌یک بام‌ها  کشاند. نیمه‌های شب به پشت بام آشناترین بام و خانه رسید. شالِ خیالش را از باجا آویزان کرد تا صدای زنیِ مهربان آویزان‌کننده‌یِ شال را بشناسد و او را برای آرامشِ دیدار و خوردن خوراکی به داخل خانه دعوت نماید. مرد چندان ماند که سپیده در بالای کوههای فرنگی خطی سپید کشید. ناگهان خود را در میان روح‌هایی دید که به تماشای بیگانه‌ترین پسر آن روزها و تنهاترین فرد این روزهای آبادی آمده‌اند. روح‌ها در میان های‌های گریه‌یِ مرد نام پدر و مادرش را شنیدند و سپس همچون دسته‌ای کبوتر پر کشیدند و به سوی دشت‌هایِ ناپیدای شب و خاک پرواز کردند. مرد تنها بر بلندای خرابه‌ای نشسته بود: می‌گریست و با اشک‌هایش آن آیین زیبا را می‌نوشت تا خاطره‌یِ مردان و زنان روستاهای آذربایجان در خاکِ برخاسته از زیر سم‌هایِ اسبِ زمان به فراموشی سپرده نشوند.

  نظرات ()
دو سالگی آندیا نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩۳/۱۱/٥

زمین، سرشتگاه بودنی است

برای دومین سالگرد تولد آندیا

آندیا، دوسال بر روی زمین خرامیدی و رامیدی. در روزهای زیستن بر روی زمین حس‌هایت گسترش یافتند و چیزهای جهان پیرامون را تا حدی شناختی و شروع به تکرار نام‌ها کردی. اینک نامِ قراردادی بسیاری از پدیده‌های پیرامون خود در روی زمین را می‌شناسی و توانایی شگفت‌انگیزت در کاربرد سبکِ زبانِ نوشتاری را آشکار می‌کنی. سخن‌گفتن تو گاهی چنان از سبک و سیاقِ نوشتار پیروی می‌کند که سبب شگفتی همه می‌شود. این شگفتی همگان در واکنش به ترا بسیار دوست دارم. آندیا، تو سخن می‌گویی و با سخن می‌توانی طبیعت و جامعه را در برابر میل و نیازِ خویش رام کنی.

آندیای نازنین، سالگرد تولد تو در زمانی است که از روی عادت زمینِ زادگاه تو باید زیر پوششی از برف پنهان باشد. زادگاه تو آذربایجانِ کوهستانی است. آذربایجان پیوندگاه رشته‌کوه‌های البرز و زاگرس است. روزگاری در زمستان‌ها برف بسیار سنگین می‌بارید. بلندای کوه‌ها، بادهایِ نیرومند و پرواز ابرهای برآمده از دریای مدیترانه سبب بارندگی باران و برف فراوان بر کوهستان‌های آذربایجان می‌شد. از نیمه‌های پاییز و تمام درازنای زمستان آسمان یک‌سر تیره از پشته‌پشته ابر می‌شد و برف، نه‌چندان پیاپی، اما سنگین می‌بارید. وزشِ بادها برف‌ را جابجا می‌کرد، تپه‌ها و دره‌ها هموار می‌شد و تماشای زمین یکدست سفید و هموار چشم‌نواز بود. دوست داشتم امسال با بارش برف برایت آدم‌برفی بسازم تا از دوری تو چشمانش اشکبار گردد. آندیا، امروزه اشکریزان را باید تنها در چشمان آدم برفی‌ها و رُبات‌ها دید. در چشمان آدم‌ها آبی برای ریختن نمانده است.

امسال، 1393، زمستان به این بخش از خاک زمین نیامد. نیمه‌های پاییز رنگ آسمان نیلی شد، بسرعت تیره گشت و همچون سپری آهنی، گنبدی روی زمین پدید آمد. گنبد آهنی زلالی خود را باخت و کدر شد. دیگر آسمان نگاه را نوازش نکرد و دیگر کسی از تماشای آسمان به وجد نیامد. آسمانِ عبوس بالایِ زمین آویزان ماند و بادی هم نوزید تا گردش اطلسیِ ابری شاعری را به سرودن کشاند و گیاهی در زمین حرکتی نماید. دی‌ماه زمین زیر لایه‌ای از چربِ سیاه و دود پنهان مانده و کسانی همچنان چشم به آسمان دارند تا ریزش باران زمین را از آلودگی مدرنیته پاک نماید. آندیا، امروزه طبیعت زیبا قربانی سودجویی انسان ‌شده است. انسان‌هایی اندک زمین و تمام دارایی آن را بسود خویش ویران می‌کنند. آندیا، طبیعت در زیر چرخ‌هایِ تکنولوژی انسان در هم می‌شکند.

در میان خود انسان‌ها هم کشاکش قدرت همچنان ادامه دارد. در تونس و مصر مردم از کرده‌یِ خود پشیمان شدند و افراد مانده از حکومت‌های پیشین را با انتخابات به حکومت برگرداندند. آنها زود دریافتند که گروه‌های اسلامگرا تونایی اداره‌یِ حکومت را ندارند. در سوریه نمایشی از قدرت کشورهای روسیه، ترکیه، ایران، امریکا، اسراییل، عربستان و قطر در جریان است. در اوکراین دنیای سرمایه‌داری به سرکردگیِ ایالات متحده امریکا مردم را به چند بخش تقسیم کرده‌اند و جنگی داخلی راه انداخته‌اند. در منطقه‌ای که ما هستیم، جنگی مذهبی در جریان است. در عراق و سوریه سنی‌ها «دولتِ اسلامی» شکل داده‌اند. پرچمِ سیاه دورانِ خلافت عباسیان را باری دیگر بر روی زمین برافراشته‌اند. در نیجریه گروه «بوکوحرام» نیز در پی تشکیل حکومت اسلامی است. جنایتکاران بوکوحرام کشتار انسان‌ها را روشی برای رسیدن به قدرت پنداشته‌اند. در یمن شیعیان یمنی با نامِ قومیِ «حوثی‌ها» در پی تشکیل حکومت اسلامی هستند. آنها فریبکاری و سیاست‌بازی را پیشه‌یِ خود ساخته‌اند. در بحرین شیعیان برای رسیدن به قدرت روش‌های گوناگونی را آزمایش می‌کنند. آن‌ها هیچ خواسته‌یِ اقتصادی یا برنامه‌یِ اجتماعی برای بهبود زندگی مردم ندارند. تنها می‌خواهند دارایی کشور را در کنترل خود داشته باشند. در افغانستان، پاکستان، اردن، لبنان و چچن گروه‌هایی با نام اسلام آرامش جامعه‌های انسانی را برمی‌آشوبند تا بی‌قانونی دوران بسیار گذشته‌یِ عربستان را در سده‌یِ بیست‌ویکم اجرا کنند. آندیایِ نازنینِ من، قوانین تمام این گروه‌های قدرت‌طلب در همه جا با کشتار و شکنجه‌یِ زنان، کودکان و مردان آغاز می‌شود و معنا می‌یابد. گویی در خاورنزدیک گروه‌هایی بپا خاسته‌اند  تا مجموعه قوانینی بنام اسلام را برای سرکوب زنان تنظیم کنند. گفتمان «بیداری اسلامی» به سود قدرت‌جویان و به ویرانی زندگی مردم بیچاره و درمانده همچنان گسترش می‌یابد.

آندیای زیبای من، در میان آشوب‌های زمانه کارهای انسانی هم هنوز جریان دارد. در میان میلیون‌ها انسان، یگانه مردان و زنانی هم همچنان برای گسترش آگاهی در میان مردم تلاشی جانکاه دارند. سال 2013 خانم آلیس مونرو از کانادا جایزه نوبل در ادبیات دریافت کرد. این انسان هشتادوسه ساله تمام زندگی خویش را در نوشتن داستان برای انسان و پیوندهای انسانی سپری کرده است. مونرو و نویسندگان بسیاری وجود خویش را پاره‌پاره می‌سازند تا فاصله‌یِ فکری انسان‌ها را پر نمایند. هر کتاب پلی است که نویسنده‌ای می‌سازد تا انسانی با گذر از آن به انسانی دیگر به پیوندد. هر کتاب چادری است که انسان‌های خواننده زیر آن گرد می‌آیند تا با روش اندیشیدن یکسان از سرمای روزگار و گزند نادانی در پناه باشند. گروه‌های کوچکی نیز همواره ویرانی طبیعت را فریاد می‌کشند تا انسان‌های بیچاره را به اتحاد ناگزیر سازند. آنها نیک می‌دانند که تنها با اتحاد مردم می‌توان قدرت‌خواهان و سودجویان را از «گمان برتری خود و ویرانی طبیعت به سود خویش» دور نمایند. در سالِ گذشته نشاندن یک ماهواره روی یک ستاره‌یِ دنباله‌دار نیز سبب پدیداری هیجانی شدید شد. ستاره با سرعت یکصدوپنجاه کیلومتر در ساعت حرکت می‌کرد که ماهواره روی ستاره نشست. آندیا، چنین کارهای افرادی یگانه در فکر تمام مردم شوق برمی‌انگیزد و مردم به رهایی طبیعت و جامعه از چنگِ سودجویان، قدرت‌یابان، دین‌بازان و خرافه‌گستران امیدوار می‌شوند. مردم به رسیدن زمانی امید می‌بندند که گروهی انسان نادر با بکارگیری دانشمندان و اندیشمندان عدالتِ اجتماعی را در زمین برقرار خواهند کرد. یقین دارم که سرانجام نجات انسان بدست خود انسان و به رهبری انسان‌های نادر و انساندوست انجام خواهد شد.  

شمردن روزها و سال‌های زندگیِ تو برای من به یک سرگرمیِ زیبا تبدیل شده است. روزها چون باد درگذرند و چند روزی از سال با کارهای تو نشان‌گذاری می‌شود. روزی که راه رفتن را آغاز کردی در پایان یکسالگی‌تو بود. با حرکت تو فاصله‌ها معنا یافت و فاصله‌ها مفهوم مکان را پدید آورد. تو از مکانی به مکان دیگر رفتی. تابستان به پارک رفتی و نشستن روی تاب و سرسره‌یِ پارک را آموختی و هیجانِ سرعت را تجربه کردی. سپس ناگهان واژه‌یِ «خرید» را تکرار کردی. آنگاه پدیده‌یِ شگفت و این‌زمانیِ «پول» پیدا شد. هنوز درنمی‌یابی که «پول» جانشین خدای دنیای سنتی شده و سرنوشت و روزگار هر کسی را پول تعریف می‌کند. معیار ارزش‌گذاری زمین، کوه، جنگل، رود، آب، روشنایی، دوستی‌ها، خوراکی، پوشاک، خانه‌، ماشین و حتا رفتارهای انسان نیز با همان پول سنجیده می‌شود. در دنیای مدرن، خدا به شکل پول برای بشر آشکار شده است.

آندیای نازنینِ من، آگاهی و آموزش آگاهی نیز پیرو پول شده و امروزه آگاهی ارزشِ‌کاربردی ندارد، بلکه ارزش آگاهیِ هرکسی با مدرک دانشگاهی او سنجیده می‌شود و هر گونه مدرک دانشگاهی هم با پول خریده می‌گردد. دیگر کسی به گستره‌یِ آگاهی فراچنگ آمده از آموختن فکر نمی‌کند. مدرک‌های دانشگاهی در شکلِ زینتی و به عنوان «ارزشِ نشانه‌ای آگاهی» ابزاری برای بالا یردن گمانِ دیگران از دارنده‌یِ مدرک است. دیگر کسی از دارنده‌یِ مدرک دانشگاهی درخواست راهنمایی و یا آگاهی ندارد. همه‌یِ پندارها، پدیده‌ها و خود زندگی در راه فراهم کردن پول زیاد بکار می‌روند. آندیا، امروزه تو پول را می‌شناسی و ناگزیر آرام آرام به قدرت شگرف آن پی می‌بری.   

آندیای نازنین من، طبیعت و انسان هنوز پایدار هستند. هنوز می‌توان در کوهستان‌ها سنگ‌های رنگی، خاکِ سیاه، گیاهان کوهی و انسان‌های جستجوگری را یافت. هنوز می‌توان در دره‌ها باریکه‌های جویِ آب، گستره‌های گیاه، گلبوته‌های رنگارنگ، پشته‌پشته گیاه خشکیده و گاهی روباهی، خرگوشی، خزنده‌ای و یا حشره‌ا‌یِ را تماشا کرد. ما در سرزمین خود طبیعت را ویران کرده‌ایم، اما در سرزمین‌های دیگر طبیعت همچنان زیباست و انسان تلاشی درست در گسترش آن دارد. در سفر آبان ماه‌تان به جزیره‌یِ پوکت در تایلند، نگاه تو و سعید و پریوش، پدر و مادرت، روی زیبایی دریا و کوه و جنگل و انسان چرخی ستایش‌آمیز داشت. در فیلم‌ها و عکس‌هایتان زیبایی طبیعت و زیبایی نگاهتان را آشکار دیدم. در بسیاری از سرزمین‌ها چنان زیبایی همچنان پایدار است و می‌توانیم به گسترش آن امیدوار باشیم. در سرزمین ما مردم گرفتارِ گفتمانِ سیاسی شده‌اند و ویرانی طبیعت را درنمی‌یابند. در سرزمین‌های دیگر طبیعت و زیبایی زندگی برقرار است و تو خواهی توانست از تماشایِ طبیعت سرزمین‌های دور لذت ببری. زمین بسیار گسترده است و بشر توان ویرانی کامل آن را ندارد. آندیا من به پایداری طبیعت یقین دارم و دوست دارم روزی تو درستی یقین مرا با تماشای طبیعتی زیبا و بی‌پایان شاهد باشی.

آندیایِ زیبای من، سخنِ این‌سال را با گفته‌یِ تکراریِ خود تو تمام می‌کنم: بفرمایید بخوانید.

  نظرات ()
دکتر محمد یوسف باقری نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩۳/۱٠/٢٤

دکتر محمد یوسف باقری هم کوچ کرد

خبر مرگ دکتر محمد یوسف باقری بسیار ناگهانی بود. خبر را اصلان هرگلی تلفنی برایم گفت. در صدایش لرزشِ غصه و سنگینی حسرت حس می‌شد. دکتر محمد یوسف باقری، استاد بازنشسته‌یِ دانشگاه تبریز در 1351 نیز تمام کرد. دکتر باقری در دانشگاه آزاد تبریز هم استخدام شده بود. در دانشگاه آزاد مراغه سال‌ها تدریس کرده بود. سرانجام در بیست‌ویکم دی 1393 به پایان زندگی رسید. شگفتی من از سکوتی است که دانشگاه‌ها و دانشگاهیان در مرگ او در آن فرو رفته‌اند. هیچ کسی از دانشگاهیان سخنی درباره‌اش نگفته است. کسی و دانشگاهی سخنی در گرامیداشت پنجاه سال تدریس او بر کاغذ نیاورده است. گویی چوب خشکی بوده که باد با خودش برده است. به همین سادگی و به همین رهایی. شاید بسیاری خبر را هرگز نشنیدند.

دکتر محمد یوسف باقری فردی غیراجتماعی بود. از نمایش‌های اجتماعی بیزار بود. گاهگاهی در گردهمایی‌هایی دیده میشد، اما چون سایه‌ای بود. به چشم نمی‌آمد. گاهی فردی همچون استاد هاشم فرتاش فرصتی درست میکرد تا دکتر باقری هم سخنرانی کند. سخنرانی نمی‌دانست، لرزش اندامش در خاطره‌ها می‌ماند. اغلب شعر‌می‌خواند. مردی بسیار دوست داشتنی بود. خوش‌پوش بود و سیمایی براستی خوش‌تراش و زیبا داشت. در پشت‌سرش همواره گردوخاکی از یاوه‌گویی در جریان بود. غارتگران کم‌سوادی که دانشگاه‌ها را به تصرف خود درآورده‌اند دوست داشتند برای دکتر محمدیوسف باقری سخن‌سازی کنند. آن غارتگرانِ بی‌هویت وجودِ زشت‌شان در خطاهای خیالی دیگران شکل می‌گیرد. پیرمرد همواره هدفِ آن موجودات زشت بود.

دکتر محمدیوسف باقری در انگلستان ادبیات انگلیسی خوانده بود. در دانشگاه‌های رنگارنگ هم تاریخ ادبیات انگلیسی تدریس می‌کرد. به شعر دوره‌یِ رمانتیک (1798-1832) انگلستان شیفتگی کودکانه‌ای داشت. لرد بایرن را دوست داشت و همواره تلاش می‌کرد مانند بایرن شعر بنویسد. در سال 1387 یک کتاب‌شعر انگلیسی منتشر کرد. کتاب سی شعر داشت که در قالب Ballad و چهارپاره سروده شده بود. این کتاب نتیجه‌یِ هشتاد سال خواندن و تدریس او بود. پس از چاپ کتاب در پخش آن گرفتار دشواری شدیدی شده بود. هنوز همان کتاب را می‌توان در میان قفسه‌های کتابفروشی‌های انگلیسی شهر تبریز یافت. دکتر محمد یوسف باقری آن کتاب را بسیار دوست می‌داشت، اما هیچ پاسخی از همکاران دانشگاهی‌اش دریافت نکرد. دکتر محمد یوسف باقری مردی بسیار دوست داشتنی بود که در میان مردمی سخن‌چین و سخن‌ساز گرفتار شده بود.

دکتر محمد یوسف باقری از جایی ناپیدا در دانشگاه پیدا شد و سرانجام در ناپیدایی زمان گم شد. جستجوی نامش در اینترنت هیچ آگاهی یا عکسی از او بدست نمی‌دهد. در سال‌های 1980 که اینترنت گسترده می‌شد، دکتر یوسف باقری پیر شده بود و دیگر نیازی نداشت که در گستره‌یِ شگفت فضازیِ مجازی به گردش بپردازد. دکتر باقری قراردادهای برزبان نیامده‌یِ دانشگاهی را هیچگاه یاد نگرفت. در دانشگاه‌های ایران، به ویژه پس از سال 1380، چاپ مقاله و کتاب بشدت گسترش یافت. بسیاری از این مقاله‌ها و کتاب‌ها در رشته‌هایِ علوم انسانی برداشتی از کار دیگران و یا خرید مقاله و کتاب و چاپ بنام خریدار است. در تمام سال‌های تدریس حتا یک مقاله هم ننوشت. دکتر محمد یوسف باقری مانند بسیاری از استادان رشته‌های علوم انسانی توانایی نوشتن نداشت و چنان پاک بود که دزدی مقاله‌ها و کتاب‌های دیگران از خیالش هم نمی گذشت. دکتر محمدیوسف باقری مردی ساده بود که تدریس می‌کرد تا اندک پولی بدست آورد.

دکتر محمد یوسف باقری ناشناخته زیست و بی‌خبر درگذشت. مرگش حسرتی سنگین بر ذهن و خیالم گذاشت. یادش را گاهی گرامی‌خواهم داشت.

  نظرات ()
استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ» نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩۳/۱٠/٢٢

شهریار و داستان شعر «بلبل و کلاغ»

دگرنمایی (allegory) در شعر بشری تاریخی دراز دامن دارد. دگرنمایی فُرمی از ادبیات است که نویسنده به دو دلیل از آن استفاده می‌کرده است. نخست، سرگرم‌کنندگیِ بیان پیامی اخلاقی از زبان حیوانات نویسندگان را به کاربرد «دگرنمایی» برانگیخته است. حکایت‌هایِ ایزوپ، نویسنده‌یِ یونانی بین سال‌های 620 تا 560 پیش از میلاد، و حکایت‌هایِ کلیله‌ودمنه، با پیدایشگاه هندی در سده‌های سوم پیش از میلاد، از این نوع کارکردِ دگرنمایی است. در حکایت‌های ایزوپ و کلیله و دمنه حیواناتی مانند مورچه، جیرجیرک، روباه، زاغ، مرغابی، لاک‌پشت و دیگر حیوانات در یک دنیای انسانی رفتارهای بشر را به نمایش می‌گذارند. دیگر، نویسندگان برای بیان پدیده‌ای ناسازگار با گمان حاکمان و یا ترس از رانده‌شدگی از اجتماع آن را به کار می‌گیرد. شناخته‌شده‌ترین این نوع دگرنمایی در کتابِ مسیحی جان بانین با عنوان «کوچ زایر» (1678)، کتاب ادموند اسپنسر با عنوان «ملکه‌یِ زیبا» (1596)، رمانِ جرج اورول با عنوان «قلعه حیوانات» (1945) آشکار است. در «دگرنمایی» دو پدیده همزمان روایت می‌شود. از سویی، روایتِ آشکار خود به شکل مستقل دارای معنایِ خودبسنده است و خواندنش لذتِ زیبایی‌شناسانه به خواننده پیشکش می‌کند. از سوی دیگر، نویسنده روایتی را در زیر پوسته‌یِ روایت آشکار پنهان می‌کند. استفاده از دگرنمایی به دلیل سخت‌گیری حاکمان ایران بر نویسندگان کاربرد فراوانی در ادبیات داشته است. کاربرد جانوران برای بیان رفتارها، کنش‌ها و ویژگی‌های آدمی در داستان و شعر شکل شناخته‌شده‌یِ کاربرد دگرنمایی در ادبیات است. محمدحسین شهریار، شاعر بزرگ ایران‌‍زمین نیز گاهی برای بیان روایت خود و گریز از خشم حاکمان، دگرنمایی را بکار بسته‌است. شعر «بلبل و کلاغ» یکی از این شعرهای دگرنمایانه‌یِ شهریار است. شهریار در شعر، به سنت شاعران رمانتیک، خود را بلبل خوانده‌است.

در چهارم آبان 1346 محمدرضاپهلوی در تالار کاخ گلستان تهران مراسم پرشکوه تاجگذاری برپا کرد. روزهای پیش از مراسم، در دربار برنامه‌های مراسم طراحی می‌شد. اسدالله اعلم، وزیر دربار، پیشنهاد کرده بود که در مراسم شعری هم در ستایش شاه خوانده شود. اعلم «استاد شهریار» را دوست داشت و به پیشنهاد او، شهریار را از تبریز به کاخ گلستان بردند تا شعری در تعریف شاه بخواند. گروهی از چاپلوسان و چکمه‌لیسان از «لباس‌های کهنه و آویزان از اندام خمیده» و «سیمای لاغر و تکیده‌یِ شهریار» ایراد گرفتند و شهریار را مناسب حضور در چنان مراسم پرشکوه نیافتند. آنان درخواست کردند فردی بلند قد، خوش‌پوش، خوش‌سیما با صدای پرطنین و بلند در مراسم شعر بخواند. پس دکتر لطفعلی صورتگر، استاد دانشگاه تهران، پسند خاطر افتاد تا در مراسم تاجگذاری و در ستایش محمدرضا شاه شعری بخواند. شهریار را به تبریز برگرداندند تا رویداد را به شکل زیر بیان دارد:

                                           بلبل و کلاغ  

شاه مرغان به سینه جنگل                               بر سر کوه تخت و تاج آراست

تکیه بر تخت پادشاهی زد                             که عقاب است و گوهری والاست

بهر جشن و سلام، مرغانش                          می‌پریدند از چپ و از راست

 

شاهباز، آن وزیر با تدبیر                              گفت: حاجت به شاعری داناست

اردکی رفت و بلبلی آورد                             امتحان را، وزیر شعری خواست

بلبل آهنگ ساز خود برداشت                     که از آن غنچه مست و گل شیداست

چهچهی زد، که جوی می‌پرسید                  دوستان راه رودخانه کجاست؟

 

جغد فرمود: این که رقاصه‌است                  هم که کم‌جثه و ضعیف‌آواست

بهر سلطان کلاغ می باید                            که رجز‌مایه و بلند آواست

 

بلبلک تا حدیث جغد شنید                          پر زنان تیز  از زمین برخاست

گفت آری کلاغ شایسته‌است                      من غزل گویم، او قصیده‌سراست

گفت و در پشت شاخه‌ها گم شد                 رفت آنجا که خلسه و رویاست

                                                                                                                 شهریار، 30 آبان1346

  نظرات ()
برف نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩۳/٩/۳٠

... دیگر برف نمی‌بارد

bagerihamidi@gmail.com

روزگاری نه چندان دور، بارش برف از چهل‌وپنج پاییز آغاز می‌شد. پوشش برف از بلندای کوه‌ها شروع می‌شد و آرام آرام به سوی دشت کشیده‌ می‌شد. آبان به پایان نرسیده مناطق کوهستانی زمین زیر پوششی از برف پنهان می‌شد. بادهای پاییزی هم شروع می‌شد. باد از باختر آرام به سوی خاور می‌وزید و روز بروز شدت می‌گرفت. در روزهای پایان پاییز باد شبانه‌روز می‌توفید و برف را از بلندی‌ها جاکن می‌کرد و بر دلِ دره‌ها می‌کوبید. زمین با برف هموار می‌شد و در پرتو گاه‌گاهِ خورشید درخششی سپید و خیره‌کننده داشت. در آن سال‌ها، مردم در آبادی‌هایِ ریز و درشت زندگی دشوار خود را با شادی به پیش می‌بردند. در آن سال‌ها، نشانی از خانه‌های بلند، خیابان‌های باریک، آمد و شد سراسیمه‌یِ ماشین‌ها در میان انسان‌ها نبود. در آن سال‌ها و در زندگیِ انسان‌ها، مردان و زنان بیشتر از ماشین به چشم می‌آمدند. در آن سال‌ها، انسان‌ها از سرمای گزنده‌یِ زمستان و از نهیب یخبادها به کلبه‌های گِلی خود پناه می‌بردند، با مردان و زنان خانواده‌ و تبار ِ خویش یکجا گِرد می‌آمدند و زندگی را با سخنان پرامید خویش رنگی می‌ساختند.  با سپری شدن روزهای سرد زمستان، انسان‌ها به  سردی هوا عادت می‌کردند و سرما تسلیم پایداری انسان می‌شد. آنگاه مردان و زنان در دشت‌های ِ برف‌پوش پدیدار می‌شدند و با نام شکار یا شادی به گشت‌زنی می‌پرداختند.  یقین نیز داشتند که هراس از سرما در هم شکسته و خورشید زندگی‌بخش با قدرت زمین را بیدار خواهد کرد.

دگرگونی در سرزمین ما بسیار ناگهانی پدیدار شد. در گذرگاه پنجاه سال، آبادی‌ها به شهر تبدیل شدند، گروه‌های انسانیِ دامدار و دهقان هویتِ خود را گم کردند و  ناگزیر در اداره‌های دولتی همچون میلیون‌ها فرد دیگر به سرگردانی روز گذراندند. تولید از بین رفت و افراد کارمند در اتاق‌های اداره‌ها چشم به ساعت دوختند تا نیمروز از اداره به خانه‌هایشان بروند. خانه‌ها نیز کوچک شد، روی هم انبار گشت و فرد انسانی پیوندش با خاک به تمامی‌ گسست. فصل‌های گرم و سرد رنگ باختند و برای فرد کارمند شکافی شگرف در درک او از هستی انسان پدید آمد. گروه‌های انسانی نیز از هم پاشیدند و هر انسان به تک‌فردی تبدیل شد که به زحمت توانست بار سنگین زندگی را به پیش کشاند. روزها یکسان شد و هر روز تکرار روزهای دیگر گشت. بدین سان زندگی زیبایی و معنای خود را از دست داد.

در روزگار معناباختگیِ زندگی، وسایل رفاه از کشورهای تولید کننده به سرزمین ما سرازیر شد.افراد به خرید و مصرف ابزاری پرداختند که با ماهیتِ آنها بیگانه بودند. داشتن ابزار زندگی مدرن آرام آرام به یک  سیستم ارزشی تبدیل شد. هر کس وسایل رفاه بیشتری داشت، در بالایِ پایگان ارزش جای گرفت. کسانی که در بازار درندگیِ انسانی سهم کمتری بدست آورند، پَست انگاشته شدند. هویت انسانی افراد آرام آرام در هم شکست.

دگرگونی در سرزمین ما به اراده، خواست  و تلاش مردم هیچگاه پدیدار نشد. کسانی از انگلستان، روسیه، امریکا سرگذشت مردم کشور ما را به اراده‌یِ خویش نوشتند. تنها در زمان‌هایی روحانیون تلاش کردند سرنوشت مردم را بدست گیرند و در سال 1357 به پیروزی رسیدند. در این گستردگیِ دگرگونی‌ها، فردی از میلیون‌ها نفر جایگاه خود را نشناخت و تسلیم اراده‌یِ سیستمی شد که بدور از درک مردم بر سرزمین حاکم شده بود.

دگرگونی‌ها از میانِ مردم آغاز نشد. رنگ‌برنگ شدن زندگی اجتماعی همواره از طرف گروه حاکم شروع شد و بر مردم تحمیل گشت. مردم بی‌اراده هر سخن گروه حاکم را پذیرفتند. مردم ورود سربازهای روسیه در جنگ جهانی اول به ایران را اغلب تماشا کردند و سپس به سرعت حضور آنها را عادی پنداشتند. کشمکش انگلستان و روسیه جهت رویدادها را تعیین کرد. از طرف مردم حرکتی پیدا نشد. مردم به اراده‌یِ ایالات متحده‌یِ امریکا از سیستم فئودالی رها شدند، اما در ذهن خویش همچنان رعیت‌هایی ماندند که گوش به فرمان ارباب داشتند.  ارباب شکل عوض می‌کرد، اما همواره در بالای پایگان اجتماعی با نام‌های گوناگون نشسته بود.

دوران مدرن وارد سرزمین ایران شد. مردم مست نشاط مدرنیسم شدند و در مستی خویش تلاشی به بازسازی شهرهای مدرن نکردند. شهرها مناسب زندگی مدرن نبود. خوردن بسیار زیاد شد و دفع نیز زیادتر گردید. واردکنندگان مدرنیسم به این سرزمین، کاری برای ایجاد خیابان‌های بزرگ، پارک‌های گسترده، سیستم فاضلاب و نهادهای بسیار زیاد شهری نکردند. دشواری چهره‌یِ وحشتناک خویش را نشان داد. آمد و شد ماشین‌ها در خیابان‌های باریک سخت‌تر شد و دود سنگینی بر سر شهر فرود آمد. دود چنان شدید شد که آسمانِ روزگاری آبی تیره شد و در روزهای فراوان سال آسمان آبی دیده نشد. آسمان سرزمین ما سخت تیره و آلوده شد.

ابرهای برآمده از مدیترانه با گردش بادها به سوی آسمان سرزمین ما آمدند، اما به دیواری از دود برخوردند. دیگر ابری در آسمان پدیدار نشد. دیگر در زمستان برفی نبارید. تنها تیرگی هوای دودگرفته در آسمان جان گرفت و جان بسیاری را گرفت. دیگر برف نمی‌بارد.

در سال 1393 پاییز به پایان می‌رسد. زمین همچنان دود گرفته و تیره در حسرت باران و برف عبوس دیده می‌شود. خاکِ زمین، نمای ساختمان‌ها، کفِ خیابان‌ها و شاخه‌های درختان اندک کنار خیابان‌ها و پارک‌های ناچیز سیاه دیده‌ می‌شود. زندگی را بدست خویش سیاه کرده‌ایم. طبیعت زیبا را نابود کرده‌ایم، رودخانه‌ها و دریاچه‌ها را خشکانده‌ایم و فکری هم برای بازسازی زندگی به ذهن ساده‌یِ ما نمی‌گذرد. چشم براه داریم تا کسی، گروهی، کشوری بیاید و دشواری‌های ما را به آسایش تبدیل کند. دیگر برفی نمی‌بارد. زمستان را نیز بدون برف نمی‌توان در گمان آورد. کاری ساخته نیست، دیگر برفی نمی‌بارد.

  نظرات ()
انسان و بیماری‌های همیشگی نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩۳/٩/٢٦

انسان و بیماری‌ها

bagerihamidi@gmail.com

 انسان سرگذشت سختی بر روی زمین داشته است. انسان همواره با دو پدیده‌یِ ویرانگرِ «طبیعت» و «انسان‌های دیگر» رویارو بوده است. پدیده‌های طبیعی در شکلِ سرما، گرما، توفان، رانش‌های زمین و بادها همواره بشر را به مرگ کشانده‌اند. کشمکش گروه‌های انسانی با یکدیگر برای بدست آوردن زمین مناسبِ زیستن دلیل دیگر مرگ انسان بوده است. شکننده بودن بدن انسان در برابر طبیعت و انسان‌های دیگر دو پدیده‌یِ بسیار دشوار زندگی بوده‌اند و شاید همواره نیز باشند. انسان‌ها بسیار بیمار شده‌اند و برای رهایی از بیماری‌های سخت به ساختن خرافه پرداخته‌اند. جادوگران، پیران، حکیم‌ها و سرانجام پزشکان برآمد نیاز انسان به رهایی از بیماری بوده است. پیش از گسترش بهداشت در دوران «مدرن» و سپرده شدن بسیاری از بیماری‌ها به فراموشخانه‌یِ کتاب‌های تاریخِ پزشکی، انسان در برابر بسیاری از بیماری‌ها کمر خم کرده و در برابر بیماری‌هایی نیز بر خاک افتاده است.  

زندگی انسان بر روی زمین تا میانه‌های سده‌یِ بیستم براستی دشوار بود. نخستین دلیل دشواری زندگی انسان، طبیعت بود. زمانی بسیار دراز طبیعت پوشیده از بوته‌هایِ گیاهان، درختان، رودخانه‌ها، مرداب‌ها، آبگیرها و دریاها بود. در میان این پوشش گیاهی و آبی، جانوران فراوانی زندگی می‌کردند. انسان درگیری همیشگی با این جانوران داشت. کار و گوشتِ آنها را برای پایداری زندگی خویش نیاز داشت و گاهی در چنگِ مرگبار آنها گرفتار می‌شد. دشواری چنان شدید بوده که گروه‌های انسانی زمانی بس دراز نتوانسته‌اند از نظر تعداد خیلی بزرگ شوند.

دشواری دیگرِ زندگیِ انسان، شکنندگی بدن خود انسان در برابر طبیعت بوده است. هوای همواره دگرگون شونده بیشترین فشار را بر انسان وارد می‌کرد. دگرگونی هوا و نامناسب بودن محیط سبب شکستن انسان می‌شد. دگرگونی شدید و ناگهانی در هوا، خشکسالی و قحطی، پدیدار شدن موجودات بیماری‌زا در محیط زندگی انسان و نبود پاکیزگی در محیط سبب پیدایش بیماری‌های مرگبار برای انسان می‌شد. نبود روش نگاشتن سبب شد از بیماری‌های روزگاران دور نشانی در تاریخ نباشد. با پیدایش نوشتن در میان مردم سومر و یونان گسترش بیماری‌ها در میان مردم نوشته شد.

روزگاری «طاعون» بیماری وحشتناک گروه‌های انسانی بشمار می‌رفت. از میان نخستین نوشته‌های انسان‌ها، نمایشنامه‌یِ «اودیپ شهریار» گسترش طاعون را در شهر تبای گزارش کرده است. مردمِ شهر-کشور «تبای» گرفتار طاعون شده‌اند و پایان زندگی شهر را رو در روی خود می‌بینند. مردم اورپا در میان خود نویسندگانی داشته‌اند که بیماری‌ها را گزارش نمایند. طاعون در سده‌یِ شانزدهم و هفدهم هم مردمِ اروپا را به وحشت انداخته بود. بیماری مالاریا نیز کشتار گسترده‌ای را سبب می‌شد. در ایران به دلیل نبودِ توان نوشتن، نوشته‌ای نیست که گسترش بیماری‌ها را در زمان‌هایِ دور گزارش بنماید. گزارش سفرنامه‌های خارجیان نشاندار گسترش طاعون در ایران در سده‌یِ سیزدهم میلادی است. از دوران قاجار (1796- 1924) گزارش‌ِ بیماری‌ها در دسترس است. بیماریِ پوستی مانند «جزام» انسان‌هایی را از گروهایِ بشری رانده و به فرایندِ مرگ آرام و دردناک در دخمه‌ها و کندخانه‌های باستان در دره‌ها و شیبِ دامنه‌ها کشانده است. کندخانه‌های پیرامون اسپیران در شمال تبریز و پیسدیحلی تپه در سولدوز از یادمان‌های رانده‌شدگی جزامیان از آبادی‌ها در آغاز سده‌یِ بیستم میلادی است. »مالاریا» و «وبا» نیز دو بیماری کشنده‌یِ مردم ایران در دو سده‌یِ گذشته بوده‌اند. گستره‌یِ گستردگی بیماری‌ها چنان بوده که ناگزیر به برگ‌های کتابها نیز راه یافته است، اما در هیچ کتابی از بیماریِ همیشگی و فصلی «سرماخوردگی» سخنی به میان نیامده است. کسی از دشواری رویارویی انسان با سرماخوردگی در روزگار سرد گذشته سخنی ننوشته است.

سرماخوردگی یکی از بیماری‌هایِ گسترده در میان انسان‌هاست. گفته می‌شود که پیداگاه سرماخوردگی ویروس است. ویروس سرماخوردگی باید پیوندی با سرما داشته باشد. سرماخوردگی اغلب در پاییز و گاهی در آغاز بهار در میان مردم گسترش می‌یابد. تب و لرز شدید، بی‌میلی به حرکت و کار، و احساس شدید سرما سه ویژگی سرماخوردگی است. انسانِ سرماخورده نیازمند پاکیزگیِ دست‌ها و پیرامون دهان، خوراک مناسب و استراحت در مکانی گرم است. این نیازها در روزگار مدرن بسادگی پاسخ مناسب می‌یابند، اما در روزگار پیشین دور از دسترس انسان بوده‌اند. سرماخوردگی انسان‌های فراوانی را در گذشته بر خاک افکنده است. جوانان و بزرگسالان تاحدی در برابر سرماخوردگی می‌توانستند ایستادگی کنند و پس از روزهای فراوان بیماری باری دیگر برخیزند. نوزادان و کودکان در برابر سرماخوردگی شکننده‌تر بودند. گستردکی گورهای کوچک در گورستانهای گذشته نشاندار مرگِ گسترده‌یِ کودکان است.

زمستان‌هایِ بسیار دیرپا و سرد، یخبادها، برف سنگین و نبود ابزار مناسب ِ زیستن انسان‌ها را در درازای زمان بیمار می‌کرد. انسان‌های سرماخورده و تب‌دار و لرزان و شکننده را می‌توان در «کندخانه‌های» باستان در میان حیوانات در نظر آورد. می‌توان سپردن انسان به گرمای تن حیوانات را در دخمه‌های کنده‌شده در زیرِ زمین دید. تلاشِ زنان را برای درمان بیمارِ سرماخورده با جوشانده‌یِ گیاهان کوهی می‌توان با چشم خیال تماشا کرد. می‌توان نبود هیچ گونه خوراکی، پاکیزگی، گرما و استراحت برای انسانِ روزگار گذشته را درک نمود. تنها نمی‌توان چگونگی زنده ماندن و ادامه‌یِ نسل بشر را بسادگی درک کرد.

این متن در زمان سرماخوردگی نوشته شد تا سندی برای لرزش خودم در برابر سرماخوردگی باشد و همچنین یادمانی  از انسان‌هایی باشد که در نبود بهداشت، نبود مکانی گرم و نبود روش‌های مناسب درمان در سرمای جانکاه زمستان‌های کهن نتوانستند پای دارند.

  نظرات ()
کندوان، کندخانه‌های صخره‌ای در آذربایجان نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩۳/٢/۱٩

کندوان، روستایی صخره‌ای

سکونت‌گاه‌های زیر زمینی انسان

انسانِ ایرانی تاریخ معتبری از زندگی پیشینیان خود ندارد. کتاب‌ها و مقاله‌های نادر تاریخی نیز اغلب اعتبار چندانی ندارند و به باورهای ساختگی و خودشیفتگی نویسندگانِ کم‌سواد آلوده هستند. تاریخ درک‌پذیر برای انسان ایرانی از سال 1302 خورشیدی شروع می‌شود. درک تاریخی انسان ایرانی در میان افسانه و تعصب‌های نژادی و اندکی رویدادهای واقعی پنهان است. سکونت‌گاه‌هایِ زیر زمینی انسان در آذربایجان و دیگر مناطق جغرافیایی تنها یادمان‌های بی‌زبانِ زندگی بشر در گذشته ‌هستند. در روزگاران گذشته انسان زندگی دشواری داشت. کندنِ خانه در شیب کوه‌ها و نزدیک به رودخانه‌ها کار شگرف آدمی برای پایداری زندگی گروه‌های کوچکِ بشری بود. کوهستانی بودن آذربایجان سبب شده بود خانه‌ها همواره به شکل تونلی کوتاه در زیر زمین کنده شود. نمونه‌های فراوان این «تونل‌خانه‌ها« در قدمگاهِ آذرشهر، بیناب، وَرُوی (Varovi) در مراغه، روستاهای واسمیش، هربی، بیره، لیقوان، اسپراخون، قَللی باشی، تولاسر، ایرانا، مَتَنه، زومارخان، وَهر، اسپیران، روستاهای پیرامون خیاو (مشکین شهر)، حِله‌وَر و کندوان، و تونل‌خانه‌های بسیار زیاد با نام محلی «کوهول» در دره‌های بی‌نام فروانی در منطقه‌یِ کوهستانی آذربایجان هنوز دیده می‌شود. این «تونل‌خانه‌ها» یادگارهایِ دورانی از زندگی بشر هستند که سکونت‌گاه انسان و حیوان یکی بود. گرمای بدن حیوانات سبب گرمای مکان زندگی می‌شد و در داخلِ آن مکان بشر در سرمایِ کشنده‌یِ زمستان زنده می‌ماند. گذر زمان سبب دگرگونی در شکل و طراحی سکونت‌گاه‌های زیر زمینی انسان شد. سرانجام انسان به ساختن خانه بر روی زمین با چینه‌های گِلی، سنگِ لاشه و ملاتِ گل، چمن‌گِل (turf) و چوب و جگن و تخته و گِل پرداخت. گِل همواره از زمینِ بخشنده بدست می‌آمد و ماده‌ای همیشگی در ساختن خانه بود. با پدیدار شدن خانه روی زمین، در سکونتگاه‌های زیرزمینی تنها گله‌یِ گوسفند و بز نگهداری شد. چنین کاربردِ خانه‌های زیرزمینی در آذربایجان ایران هنوز رایج است. سکونت‌گاه‌های زیرزمینیِ «حِلِه‌ور»، «وَهَر» و «وَرُوی» دارای زیبایی خیره‌کننده‌ای هستند. کندوان اجرای پیشرفته‌ای از «خانه‌کَنی» انسان در داخل صخره‌هاست.

کندوان

کندوان روستایی نامدار در فرهنگ گفتاری مردم ایران زمین است. نام کندوان به دلیل «صخره‌خانه‌ها»یش هر تابستان در سخن گردشگران می‌چرخد. روزگاری دور «آب کندوان» هم بر شهرت روستای شگفت‌انگیز می‌افزود.  می‌گفتند نوشیدن آب کندوان سبب شکستن و یا خارج‌شدن سنگ‌کلیه از بدن انسان می‌شود. قرار گرفتن کندوان در مسیر کوه سهند هم اندک کوهنوردان را در بازگشت از سهند شبی در روستا نگه می‌داشت.  مقاله‌یِ دیوید رال (David Rohl) مصرشناسِ انگلیسی و کارشناسِ باستانشناسی کتاب مقدس «عهد عتیق» با عنوان «کندوان: میعادگاه آدم و حوا» شهرت نام روستای کوچک کندوان را گسترش داد. دگرگونی در ساختار زندگی شهروندی، کندوان را نیز مانند هرجای دیگر این زمین بزرگ دگرگون کرده است.

مکان کندوان

روستای کندوان در شصت کیلومتری و در جنوب باختری تبریز است. بلواری آسفالته از جاده‌یِ تبریز- آذرشهر در یک‌صد متری پلیس راه به سمت جنوب جد‌ا می‌شود و پس از سپری کردن سربالاییِ تندی به شهر جدید سهند می‌رسد. این جاده بدون وارد شدن به شهر سهند، از کناره‌یِ باختری- جنوبی می‌گذرد و سرازیری اسکو را می‌پیماید تا به اسکو برسد. پس از پیمودن اسکو و گذر از میان باغ‌های گردو جاده به روستای اسفنجان کشیده می‌شود. روستای اسفنجان در شش کیلومتریِ اسکو است. جاده از گذرگاه پیچاپیچ میانی روستای اسفنجان می‌گذرد و به سوی خاور می‌رود. دو کیلومتر پس از اسفنجان جاده به یک دو راهی می‌رسد. راه سمت چپ به روستاهایِ اسکندان، آماقان و آستارا ( عنصرود) می‌رود. راه سمت راست به سوی کندوان کشیده می‌شود. این جاده از نزدیکی گورستان و زیارتگاه تازه‌ساز روستایِ «کهنمو» می‌گذرد. روستای کهنمو در داخل دره و در میان درختانِ گردو قرار دارد. روستای کهنمو زادگاه ناصرالدین‌شاه قاجار (16 ژولای 1831- 1 مه 1896) است. جاده به به سوی کندوان کشیده می‌شود.

روستای متروکِ «حِلِه‌ور» (Helle Var)

دو کیلومتر مانده به کندوان جاده از جنوب روستای متروک «حله‌ور» می‌گذرد.  حله‌ور روستایی شگفت در زیر زمین است. خانه‌ها و آغل‌ها و انباری‌ها در داخل سنگِ بستر رسوبیِ زیر زمین کنده‌ شده‌اند. سنگ بستر در دو متری زیر زمین است. باریکه‌ای کوتاه از سطح به زیرِ زمین کنده شده و راه‌ی ورودی خانه است. در سمت چپ این باریکه محل سگ‌ها قرار دارد. محل سگ‌ها به درون نیز راه دارد. طرح کلی خانه‌ها در زیر زمین اغلب به شکل ِ حرفِ U  انگلیسی است. در کناره‌های دیوارِ سنگی در درون، آخورِگوسفندان، خر و اسب و گاهی حیوانی بزرگ مانند گاو دیده می‌شود. این بخش مانند نیم دایره‌ای است که مکان زندگی انسان در میان نیمدایره کنده شده است. در خانه‌های انسانی اغلب تنورِ کوچکی در کف و تاقچه‌ای در دیوار دیده می‌شود. کف خانه‌های انسان‌ها در سطح بالاتری از کفِ آغل حیوانات کنده شده است. ورودی خانه‌یِ انسان روبروی ورودی اصلیِ سازه می‌باشد. در محلِ درها، جای کلون هنوز دیده می‌شود. کف سنگی خانه‌ها سبب شده به جای استفاده از میخ‌طویله برای بستن تعدادی از حیوانات، سوراخی در دیواره‌یِ آخور برای بستن حیوانات استفاده شود. در سقف بسیاری از خانه‌ها روزنه‌ای برای تهویه وجود دارد. این روزنه‌ها بعدها در خانه‌های روی زمین نیز ایجاد و در آذربایجان «باجا» نامیده ‌شدند.

خانه‌ها در زیر زمین اغلب به یکدیگر راه دارند. زندگی قبیله‌ای از روی پیوند مکانی خانه‌ها به یکدیگر قابل شناسایی است. گاهی هشت تا ده خانه به یکدیگر راه دارند. چند سازه‌یِ تکی نیز وجود دارد که تنها یک فضای بزرگ دارد. شاید این فضاها مکان‌هایی همگانی بوده‌اند. در این مکان‌ها نیز دور تا دور فضا را آخور کنده‌اند.

سولطان داغی، ارشدچمنی و کوه سهند

انتهای جاده‌ی کندوان به سوی کوه سهند کشیده شده است. دره ای با شیب ملایم از کندوان به شرق کشیده می‌شود. مسیر دره نخست از جنوب کوه سلطان می‌گذرد. بالای کوه سلطان گورستان مردم روزگاران ناشناخته است. اولین روز مهر، گله‌داران گله‌هایِ گوسفند و بز خود را به بالای سولطان‌داغی (کوه سلطان) می‌برند تا نخستین پرتو خورشید بر آنها بتابد. تابش خورشید سبب می‌شود بیماریها از گوسفندان دورگردد. آیین اول مهر سولطان داغی، گاوکشی در اسفنجان در سی‌وششمین روز بهار و آیین شیربرنج‌پزان روستای بیل در چهل‌وپنجمین روز بهار یادگارهایِ آیین «مهرپرستی» (میترائیسمِ غربی) در سرزمینی است که مردمانش پیش از اسلام دین نداشتند و با تکیه بر تقدسِ پدیده‌های طبیعی مانند «خورشید، آبِ چشمه‌ها، سرچشمه‌یِ رودخانه‌ها، تک درخت، تک‌سنگ‌های بزرگ و سوراخ‌دار، و سرانجام انسانهای یگانه با نام پیر» زندگی خود را در میان هراس همیشگی از پدیده‌های طبیعی پیش می‌بردند.

پس از گذر از سمتِ آفتابگیر سولطان‌داغی، چمنزار زیبایی به نام «ارشدچمنی» گسترده شده است.برفاب کوههای پیرامون دره به سویِ دره می‌مُخد و در چمنزارِ ارشدچمنی رودخانه ای را تشکیل می‌دهد. بخشی از برفابِ ارشدچمنی با لوله‌کشی به کندوان منتقل می‌شود و در کندوان به عنوان «آب معدنی دارای خاصیت شکستن سنگ کلیه» به مردم نوشانده می‌شود. از آن چشمه‌یِ آب دارای خاصیت شکستن سنگ کلیه امروزه هیچ نشانی نمانده است. پس از ارشدچمنی و پس از پیمودن پانزده کبلومتر در همان دره،  انسان به کوه سهند می‌رسد. پایان دره جویبار پر آبی بنام «بایندور چایی» و پس از آن کوه سهند است.

کندوان

کندوان روستایی در میانه‌ی دره‌ای است که از سهند آغاز و از روستاهای کندوان،کهنمو، اسفنجان گذر می‌کند و در اسکو باز شده دشت خسروشاه را تشکیل می‌دهد. کندوان درسمت آفتابگیر دره‌ای دیده می‌شود. صخره‌های مخروطی شکل در ردیفی از پای دره تا میانه‌ی کوه کشیده شده‌اند. ردیفها نزدیک به هم هستند و فاصله‌یِ ردیفهای صخره‌ها گاهی به چشم نمی‌آید. هر ردیف صخره از مجموعه‌ای سنگ‌های رسوبی هِرم‌شکل تشکیل شده که شبیه لانه‌ی موریانه هستند. مردم خانه‌های خود را در این صخره‌ها کنده‌اند. مردم محلی به صخره‌ها «کِران» (Keran) می‌گویند. هر خانواری اغلب اتاقی در پای صخره کنده و از آن به عنوان طویله یا انباری استفاده می‌کند. محل زندگی انسان در طبقه‌یِ بالای این طویله‌ها و انبارهاست. تمام اتاق‌ها، انباری‌ها و طویله‌ها دارای طرحی یکسان هستند. اتاق‌ها اغلب چهارگوش هستند و سقفی کوتاه دارند.ثروتمندترین خانواده‌ی روستا چهار اتاق دارد. فقیرها نیز تنها یک اتاق دارند و انباری و طویله‌هایشان در سمت شرقی روستاست. اتاقها در سطح‌های گوناگون صخره کنده شده‌اند و به همین دلیل در تعدادی از صخره‌ها چندین خانواده زندگی می‌کنند.

بر پایه‌یِ گفته‌ی آقای صمد ابراهیمی، مدیر مدرسه و رئیس شورای ده، تعداد 137 خانوار در روستا زندگی می‌کنند. هنگامی که فرماندار یا بخشداری آرد یا کود شیمیایی پخش می‌کند، تعداد خانوارها بیش از 150 می‌شود. در میانگاهِ خانه‌هایِ صخره‌ای و رودخانه، نزدیک به رودخانه‌یِ ته دره ساختمانهایی با سنگ و آجر ساخته شده‌اند. این ساختمان‌ها اغلب مغازه هستند و ساکنان کندوان در آنها گیاهان دارویی و خوراکی، گردو و بادام، عسل و صنایع دستی بافتنی مانند گلیم، ورنی، کلاه و جوراب پشمی و نیز سفال می‌فروشند. غیر از گیاهان دارویی وگردو و عسل، باقی فروختنی‌ها از شهرهای دیگر آذربایجان به کندوان برای فروش آورده می‌شود.  

روستای کندوان از دور بسیار دیدنی است. صخره‌های مخروطی در کنار هم پیوسته و گاهی جدا جدا از دامن کوه سر برآورده‌اند و در سراشیبی تند کوه به صورت پله پله پایین آمده‌اند. دورنمایِ صخره‌ای مجموعه‌یِ کندوان شباهتی شگرف به عکسی گرفته‌شده از قله‌هایِ کوههای بلند کوهستان‌ها از داخل هواپیما دارد. فرم کلی مجموعه، تکرار یک مخروط سنگی در ردیف‌های موازی هم است. صخره‌های مخروطی کندوان از «سنگ توف» شکل گرفته‌اند. این صخره‌ها نرم هستند و براحتی با ابزار سنگ‌تراشی کنده می‌شوند. از دور سوراخ‌هایی به شکل حفره‌های کوچک در سطح بیرونی صخره‌ها دیده می‌شود. این سوراخ‌ها پنجره‌های اتاق‌هاست که سنگ‌تراش‌های کهن از درون در دیواره‌یِ اتاق‌ها ایجاد کرده‌اند تا روشنایی و هوا در اتاق جریان داشته باشد.

وجود حفره های طبیعی در بسیاری از «مخروط‌صخره‌ها»، نرمی جنسِ صخره‌ها و تونل‌های ایجاد شده از آب باران در پیچاپیچ سنگ‌ها برای انسان دوران بسیار گذشته از نظر مسکن‌گزینی دعوت‌کننده بوده است. انسان روزگار بسیار کهن به تقلید از حیوانات، کندن مسکن در زمین را نخستین روش خانه‌داری خود یافته است.خردمندی انسان سبب شده از روزگاران نخستین در حفره‌های طبیعیِ سنگ‌ها و صخره‌ها دگرگونی انجام دهد تا مکانی را مناسب نیازهای خود ایجاد کند. نزدیکیِ روستای حِله‌ور به کندوان چنین گمانی را پدید آورده است که ساکنان حله‌ور از نم شدید و رطوبت فضای زیر زمین گریخته و به صخره‌های کندوان پناه آورده‌اند. درباره‌یِ زمان آغاز زندگی انسان در حله‌ور و کندوان هیچ سند معتبری وجود ندارد. تنها با اشاره به مقاله‌یِ دیوید رال (‌David Rohl) می‌توان به گمان دریافت که شاید خانه‌های زیرزمینی پراکنده در پیرامون کوه سهند از نخستین مکان‌های زندگی انسان بر روی زمین باشند.    

ساکنان کندوان اغلب موهای خرمایی رنگ، چشم‌های زاغ و یا میشی، چهره‌ای گندمگون و اندامی کشیده دارند. مردم کندوان به زبان ترکی سخن می‌گویند و پیران روستا می‌گویند که پیش از تقسیم اراضی 1342 وجود زبان دیگر و مکان دیگری را هرگز نشنیده‌ بودند. مردم کندوان تنها با مردم کهنمو بر سر سهم آب از رودخانه‌یِ کندوان کشمکش همیشگی داشتند و گاهی با شبانان روستاهایِ آستارا، آماقان و اسکندان در کوه برخورد می‌کردند. آنها برای درو کردن علوفه و دزدی گوسفند و بافه‌های گندم به ییلاق‌های پیرامون کوه سهند و گاهی به مراغه هم می‌رفتند. پس از  گسترش راه‌ها و جاده‌های ارتباطی و دسترسی به رادیو در سال‌های پس از جنگ جهانی دوم، مردم کندوان از مکان‌های دیگر زندگی انسان باخبر شدند. زبان ترکی مردم کندوان همان زبان ترکی تمام مناطق آذربایجان است. تنها واج‌ (ق) را از ژرفای گلو تلفظ می‌کنند و واج‌ِ غلطان (ر) را مانند تمام مناطق روستایی با تکرار بیشتری تلفظ می‌کنند. روزگاری که مردم گله‌داری می‌کردند و اندک کشت و کشاورزی داشتند، قیافه‌هایی سخت لاغر، تکیده، سوخته، بادخورده و عبوس داشتند. امروزه نیمی از ساکنان قیافه‌های باستانی را نگه داشته‌اند، نیمی دیگر سیمایی «نیمه‌شهری» پیدا کرده‌اند. در جامعه‌یِ بسته‌یِ کندوان، زنان بیشترین دشواری کار و سختی زندگی را  به دوش داشتند. زنان تا سن پانزده شبانی می‌کردند. در چهارده تا هفده سالگی به خانه‌یِ شوهر می‌رفتند و در آنجا راههای کوهستانها را می‌پیمودند تا به گله برسند، شیر بدوشند و با شیر را با خر به روستا بیاورند. درست کردن خوراکی ساده در خانه، گذاشتن خوراکی به خورجین شبان، تهیه‌ی علف برای دام‌های مانده در خانه، زاییدن و بزرگ کردن بچه همه با زنان بود. از این زنان شگفت‌انگیز هنوز تعدادی در کندوان زندگی می‌کنند. دشواری کار و زیستن در میان کوه‌ها و سنگ‌ها سبب شده در سی‌سالگی سیمای پیرزنی هشتاد ساله را داشته باشند.

مردم کندوان ترکیبی ایلاتی و عشایری بزرگ نداشته‌اند. آنها به شکل خانواده‌های تاحدی بزرگ و بنام «طایفه» شناخته می‌شوند. طایفه‌های شناخته‌شده‌یِ کندوان ذاکری، کیانی، صدری، ناصری، صباحی، اکبری، اختری، خدایی، زمانی، رحمانی، قاسمی، عابدینی، مولایی، نورانی، بیابانی، نایینی، احمدی، اسماعیلی، محمدزاده، انوری، بابایی، محبی و فتحی هستند.  ملایِ کندوان همواره از طایفه‌یِ ذاکری بوده است. طایفه صباحی بیشتر چوپان، طایفه عابدینی فرشباف، طایفه قاسمی دامدار و طایف‌های دیگر کشاورز یا کارگر بوده‌اند. چند طایفه هم، مانند طایفه‌یِ اکبری، از مکانهای دیگر به کندوان کوچ کرده و ساکن شده‌اند.

امروزه رفتن گسترده و بسیار زیاد گردشگران به کندوان سبب فرو ریختن صخره‌ها، در هم شکستن خانه‌ها و پخش پلاستیک و آشغال شده است. در روستای کندوان در کنار حمامِ صخره‌ای، اتاقی در درون صخره کنده شده که افراد پس از حمام آنجا می‌رفتند تا بدنشان بین گرمای حمام و سرمای بیرون به سازگاری طبیعی برسد. امروزه حمام و اتاق صخره‌ای در میان آشغال و گرد و خاک از دید انسان پنهان شده‌است. سر بر آوردن فروشگاه‌های بدشکل، تبدیل دره به مکانی برای آلونک‌هایی برای فروش مواد کهنه و اغلب غیربهداشتی سبب مرگ تدریجی «کران‌های» کندوان شده است. در سال 1376 جاده‌یِ ورودی کندوان را سنگ‌چین کردند تا مردم پیاده وارد کندوان شوند. اکنون خودروهای سبک و سنگین از روی آن سنگ‌فرش حرکت می‌کنند و لرزش شدیدی را تولید می‌نمایند. دود، گازهای سمی و سرب در کنار آلودگی گردشگران سنتی سبب ویرانی کندوان می‌شود. در روزهای جمعه و روزهای تعطیل ترافیک سنگین خودروها در گذرگاه باریک کندوان زندگی ساده‌یِ مردم را بر می‌آشوبد و روستای باستانی را به پرتگاهِ ویرانی می‌کشاند. مدیران تعدادی از اداره‌ها و سازمان‌های دولتی مانند هر جای تفریحی و گردشگری دیگر در «کندوان» نیز حاضر شده‌اند و «کران»هایی را خریده‌اند تا قیمت‌خانه ها را افزایش و دلالی را گسترش دهند. هتل لاله‌یِ کندوان هم وصله‌ای ناجور در مجموعه‌یِ کندوان است.

کندوان یادگاری از دوران بسیار کهن زندگی انسان بر روی زمین است. شکل و کالبد روستایِ دوره نوسنگی و رفتار اجتماعی فرهنگ آن با قرارداشتن زن در مرکز کار و کوشش بدون دگرگونی بزرگ به همان شکل نخستین به دوران ما رسیده بود. کندوان مکانی آرمانی برای تماشایِ شکلی از زندگی ده هزار سال پیش انسان روی زمین است. این مکان شگفت انگیز زیر چرخهای خودروهای سنگین و سبک بر خود می‌لرزد و فرو می‌ریزد. سازه‌یِ صخره‌ای مسجد کندوان روزگاری زیباترین سازه‌ی‌ِ روستا بود. مسجد فرو ریخته و خانه‌های زیبای پیرامونش به فروشگاه صنایع دستی تبدیل شده است. خانه‌یِ ملای روستا با بالکن سفید رنگ و پنجره‌های کوچکش به تمامی ویران شده است. ویرانی در گسترش بسیار شتابنده است و مردم هم هیچ پیوند اجتماعی با هم ندارند تا با تشکیل گروه، حزب و سازمان از ویرانی کامل کندوان پیشگیری نمایند. کندوان مانند بسیاری از مکان‌های روزگار کهن در ایران زیر چرخهای خودروهای مردم «قهرمان» و «حماسه‌ساز» نابود می‌شود و طبیعت پیرامونش به آشغالدانی کثیفی تبدیل می‌شود. آیا می‌توان کندوان را نجات داد؟

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر »
مطالب اخیر چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ» برف انسان و بیماری‌های همیشگی کندوان، کندخانه‌های صخره‌ای در آذربایجان نقد فرمالیستیِ داستان کوتاهِ «داش آکل» عکس باقری حمیدی
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب