عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
حرکتِ نمادینِ مردم در روزِ سیزده‌بدر ـ برای زنده نگه داشتنِ دریایِ اورمیه نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸۸/۱٢/٢٥

 

دریایِ اورمیه به سرعت بسوی خشکیدن پیش می‌رود. پدیده‌یِ خشکیدنِ آب دریا بیشتر از پانزده سال است که در مرکزِ توجه مردم ایران و به ویژه مردمِ آذربایجان قرار دارد. این پدیده‌یِ تراژیک سبب شده تعدادی هم با شرکت در جلساتِ بی‌شمار و بی‌سرانجام پول بدست بیاورند. چنین جلساتِ بیهوده در دیدگاه مردم هیچ اهمیتی ندارد. مردم ناامید از چنان جلساتی، خود تصمیم گرفته‌اند به کاری نمادین دست بزنند.
مردم مانند هزاران سال گذشته در روز سیزده‌بدر به دشت و کوه خواهند رفت. گروهِ بزرگی از مردم هر سال به پیرامونِ آبادی‌هایِ سواحلِ دریایِ اورمیه می‌روند. در خود اورمیه، صخره‌هایِ گوورچین قالا، کاظم داشی، حاشیه‌یِ رَشَکان،  شمالِ حسنلو، حیدرآباد، گول،  عجب شیر، بیناب، جزیره‌یِ اسلامی، شرفخانه و گلمانخانه، حاشیه‌یِ سوداشی (سلماس) و هرجا که زمینِ شن‌پوش بسویِ دریا کشیده شده باشد، در روز سیزده‌بدر میزبان انبوه مردم می‌شود. این گروه بزرگ از مردم بخوبی می‌دانند که خشکیدن دریای اورمیه چه فاجعه‌ای خواهدبود.
مردم برای نشاندنِ خطر خشکیدن دریا در آگاهی مردم جهان، روز سیزده‌بدر در ساعتِ دوازده نیمروز یک‌بطری آب بیاد دریایِ اورمیه به زمین خواهند ریخت. گروهی که در کنار دریا هستند، بطری آب را به دریا خواهند ریخت تا تمام مردمِ جهان، دوستدارانِ طبیعت و دریاها، نویسندگان و حتا مدیران باری دیگر و بطور جدی به دریای اورمیه فکر کنند. مردم اعتقاد دارند که می تو.ان دریا را نجات داد.
نجات دریا با جلساتِ بیهوده با شرکتِ مدیران کم‌سواد ممکن نیست. نجات دریا نیازمند اراده‌ای جدی از سویِ مقاماتِ بالایِ کشوری و وزیران است. عملی‌ترین راه تغییر مسیرِ لون‌چای بسوی دریاست. لَوِن‌چای رودخانه ای است که از «دشت کورا» بین نقده و مهاباد آغاز و از کنار پیرانشهر می‌گذرد و به سوی عراق جاری می‍‌شود. همچنین رها کردن بخشی از آب انبار شده پشتِ بیست و چهار سد بسته شده روی رودخانه‌هایِ حوزه‌یِ آبریز دریاست.
نمایندگانِ راستینِ مردم راه حل را می‌دانند، اما پول در اختیار مدیران است. مردم برای نشان دادنِ خواست و اراده‌یِ همگانی برای نجات دریای زیبایِ اورمیه در روز سیزده‌بدر بطری آبی را بشکل نمادین به دریای اورمیه یا بیاد دریایِ اورمیه به خاک زمین خواهند ریخت. 

  نظرات ()
جشن چهارشنبه سوری و جشن نوروز و سیزده بدر تلاش انسان برای گریز از تکرار روزمرگی نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸۸/۱٢/٢٥

جشن دیرپای نوروز و آیین‌های اجرایِ آن به عنوان بزرگترین جشن سالِ انسان‌ها در مناطقِ گسترده‌ای از شرقِ جهان رایج است. قرینه‌یِ این جشن بهاری، در آغازِ پاییز جشن مهرگان است. زمان برگزاریِ جشن نوروز و جشن مهرگان نشانی از دورانِ کوچنشینی و گله‌داری انسان دارند. می‌توان برگرداندنِ گله به قشلاق («اشوشا» در زبانِ اورارتویی و «زمستانجا» در زبان فارسی) در آغاز پاییز و شادیِ مهرگان را برایِ امید به نیرویِ پایداریِ انسان و همچنین زمستانهایِ سرد، تمام شدن علوفه‌یِ حیوانات و امید به رشد گیاهان در طبیعت را در آغاز بهار و جشن نوروز در نظر آورد.
نوروز جشن انسان‌هایِ سخت‌کوش، سختی‌کشیده و امیدوار است. نوروز بسیار پیش از زمانِ پیدایشِ مفهومِ کشورها و ملت‌ها رایج بوده است. پس از پیدایشِ ملت‌ها و کشورها، حاکمانِ بدنبالِ مردم به آیین‌هایِ نوروزی پرداخته‌اند. از زمانِ پیدایشِ حکومت‌ها و ملت‌ها، نوروز زمانِ رهایی انسان از استبدادِ حکومتی است. در نوروز «حکومت» و «حاکم» کمتر از هر زمانیِ در خیالِ مردم تکرار می شود.
عناصرِ آیینیِ رایج در روزهایِ جشن نشان‌دهنده‌یِ کهن‌بودنِ جشن های پایان سال و آغاز سال است. جشن هایِ پایان سال و آغاز سال با عناصری شناخته می‌شود. رویدادها، خوراکی‌ها و روییدنی‌های این جشن‌ها بسیار معنی‌دار است. در کشورهایِ شرقِ جهان و در رفتارِ زبانی مردمِ خاور زمین، شب پیش از روز است. در گفتارِ مردم این پدیده‌یِ زمانی را «شب و روز» می‌نامند. در زبان های اروپایی و مردم باختر زمین روز پیش از شب است و این پدیده را «روز و شب» می‌نامند. در خاور زمین خورشید اهمیتی بزرگ داشته است. خودِ واژه‌یِ «خاور» به معنیِ خورشید است. بسیاری از زمان‌سنجی‌ها با محلِ قرار گرفتنِ خورشید انجام گرفته است. هنگامی که خورشیدِ روزِ سه‌شنبه پشتِ کوه رفت، چهارشنبه آغاز می‌شود. دمی پس از غروب آفتاب و هنگامِ تاریکیِ هوا آتش های چهارشنبه برافروخته می‌شود تا نخستین مرحله‌یِ جشنِ کهن و دیرپایِ چهارشنبه‌سوری برگزار شود و سپس مرحله‌یِ دومِ جشن پیش از برآمدنِ خورشیدِ روز چهارشنبه برگزار می‌شود.
جشن‌های چهارشنبه‌سوری با آتش تداعی می‌شود. برافروختن آتش، تلاشِ نمادینِ انسانِ روزگار کهن برای فروزان نگه داشتنِ آتش زندگی بود. این تلاشِ نمادین هنوز پا برجاست. خوراکِ شامِ چهارشنبه سوری در میانِ مردمِ بسیاری از سرزمین هایِ خاور «شیربرنج» است. «شیر» تبلورِ گله داری و «برنج» تبلور کشاورزی است. «شیربرنج» را می‌توان یادگاری از دورانِ گذر انسان از کوچ‌نشینی به کشاورزی و آمیختگی این دو روشِ کار پنداشت. زرتشت مردم را به چنین «گذاری» تشویق می‌کرد. رویاندنِ سبزی و گذاشتنِ محصولاتی همچونِ سیر، سماق، سمنو و سرکه بر روی سفره یِ نوروز همه بزرگداشتِ روشِ کشاورزی است. این عناصر هنوز پایدار هستند. این پایداری نشان می‌دهد که انسان پیوندی بی‌پایان با تاریخ زندگی خویش دارد. در این تاریخگرایی، انسان تنها با تاریخ و انسان پیوند می‌خورد و درست به همین دلیل است که در جشن‌هایِ پایان و آغاز سال، انسانها تنها به انسان بودن و گسترشِ انسانیت و مهر و دوستی می اندیشند.
آیین‌هایِ پس از سال نو نشاندار دین‌هایِ «‌مهرپرستی» و «زرتشتی» هستند. هنوز این گمان در زبان مردم رایج است که هر «روز» از آغازِ سال نو نماینده‌یِ یک ماه از سال است. «روز نخست» یا «نوروز» نماینده‌ی فروردین است، روز دوم نماینده‌یِ اردیبهشت و به همین سان روز دوازدهم نماینده‌یِ اسفند ماه است. این گمان با تصور زرتشتی از فرود آمدنِ دوازده «فروَهَر» به روی زمین در آغاز سال است. هر فروهر نماینده‌یِ یک ماه پنداشته می‌شد. روز سیزدهم بهار، فروهر ها از آبادی‌ها خارج می‌شدند و از بلندایِ کوه‌ها به آسمان بر می‌گشتند. پس در روز سیزدهمِ بهار مردم  برای بدرقه‌یِ فروهرها به کوهها و صحرا می‌رفتند تا قدردانِ فرستادگانِ آسمانی باشند. پس از تسلطِ اعرابِ مسلمان به ایران در سال 479 میلادی و برایِ درهم شکستنِ این اندیشه، گقتند که سیزده «نحس» است. این تبلیغ در فکرِ مردم بی‌تاثیر ماند و مردم هنوز هم روز سیزدهمِ بهار به دشت و کوه می‌روند تا شادیِ طبیعت بر هستی و زندگیِ آنها نیز جاری شود.
جشن‌های پایان سال کهنه و آغاز سال نو همه تلاشِ انسان برای گریز از تکرار و یکنواختی زندگیِ روزمره در دنیایِ مدرن است. دوندگیِ بی‌پایان انسان برایِ کسب پول و بی‌نتیجه ‌بودن این دوندگی، زندگیِ مدرن را شکل می‌دهد. انسان با داشتنِ خلاقیتِ ذهنی نمی‌تواند تکرار بی‌نتیجه‌یِ کاری را تحمل کند. پس به آشنایی‌زدایی دست می‌زند. نخست محیط زندگیش را پاک می‌کند و وسایلِ زندگی را دوباره در طرحی دیگر می‌چیند تا خانه‌اش دگرگونه و تازه به چشم بیاید. سپس رفتاری
تازه را آغاز می‌کند: انسان به دیدار بستگان و دوستانش می‌رود. در این رفتارهایِ دگرگون شده، سخنی از خرید و فروشِ رایج در میان نیست، انسان تنها به جستجویِ حال و سلامتیِ دیگران می‌پردازد و زبانشِ دچار تحول می‌شود. آرزویِ سلامتی برای
همه وگسترشِ شادی در زندگیِ همه بخشِ بزرگی از سخنِ انسان در زمانِ جشن‌ها را تشکیل می‌دهد. چنین رفتار و گسترش روحِ انساندوستی سبب شده نوروز همواره پایدار بماند و هرسال مردم بخش بزرگی از جهان به اجرایِ آن بپردازد.

  نظرات ()
پدیده‌ای بنام تماشاگران تیم تراکتورسازی نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸۸/۱٢/٢٥

تماشاگران تراکتورسازی انسانهایی هستند که از تمام شهرهایِ آذربایجان یکجا جمع می‌شوند. نگاهی به اتوبوس‌ها، پلاک‌های خودروها و  بَنرهایِ دستِ تماشاگران نشان می‌دهد که آنها از شهرهایِ ماکو، خوی، سلماس، اورمیه، سلدوز (نقده)، میاندوآب، ملکان، بیناب، مراغه، هشتری، زنجان، شاهین‌دژ، تکاب، همدان، اردبیل، مغان، مشکین شهر، اهر، تبریز، مرند، جلفا و بخش‌ها و روستاهایِ آذربایجان رو به استادیوم ها می‌آورند تا شعارهایِ یکسانی را تکرار کنند.

تماشاگران تیم فوتبال تراکتورسازی یکی از بزرگترین پدیده‌هایِ اجتماعی ایران در سال 1388 خورشیدی هستند. در مسابقاتِ تیم تراکتورسازی با هر تیمی بیش از هشتاد هزار تماشاگر پرشور آذربایجانی استادیوم را با فریادهایِ خود سرشار می‌کنند. هنگامی که مسابقه در تبریز باشد، استادیوم فوتبال تبریز ناگزیر است بیش از هشتادهزار نفر را بپذیرد. در این مسابقات همه یکصدا تیم تراکتورسازی را تشویق می‌کنند. مسابقات انجام شده در تبریز شاهد این پدیده بود که تیم حریف تماشاگر نداشت. تماشاگران دو تیم تهرانی در نتیجه‌یِ تبلیغاتِ بسیار گسترده‌یِ رادیو و تلویزیون، در شهرهایِ دیگر ایران گروهی را بنامِ هوادار به استادیوم‌ها می‌کشاندند. تماشاگرانِ آذربایجانیِ تیم تراکتورسازی در سراسر ایران این فرمولِ پایدار را به هم زدند. هنگامی که دو تیم تهرانی به تبریز آمدند، کسی به هواداریِ آنها فریادی نکشید. این آیین در شهرهایِ دیگرِ ایران نیز گسترش یافت. در مسابقه‌یِ تیم شاهین بوشهر و پرسپولیسِ تهران در شهر بوشهر، تمام تماشاگران تیم شاهین را تشویق کردند و پس از بردِ تیمشان در شهر با رقص به شادی پرداختند. تماشاگرانِ تیم تراکتورسازی آذربایجانی‌هایی هستندکه در سراسر ایران پراکنده‌اند. در مسابقه‌یِ تیمِ تراکتورسازی با تیم استقلالِ تهران در تهران ، تعداد تماشاگرانِ تراکتورسازی یک و نیم برابر تعداد هواداران تیم تهرانی بود. پویاییِ تماشاگرانِ تراکتورسازی سبب پویایی مردم شهرهایِ دیگر ایران شده است.
پدیده‌یِ تماشاگرانِ تیمِ تراکتورسازی آشکارگی رشدِ متناسبِ آگاهی و توسعه یافتگی در همه‌جایِ  ایران است. توسعه و رشد هنگامی معنا می‌یابدکه به طور متناسب در سراسر کشورگسترش یافته باشد. روزگاری تهران رشد اقتصادی، فرهنگی و اجتماعیِ چشمگیری داشت. فاصله‌یِ درجه‌یِ رشد بین تهران و شهرهایِ دیگر کشور سبب خودپرستیِ تهرانی‌ها و دگرپرستی مردم شهرهایِ دیگر شده بود. برنامه‌هایِ نامناسبِ رادیو و تلویزیون ایران نیز این گمان را تقویت و تشدید می‌کردند. حرکتِ آگاهی و هویت‌جویی در میانِ مردم ایران از مدتها پیش آغاز شده بود، اما امکان آشکارگی نمی‌یافت. اعتراض به گمانِ برتری شهری به شهرهای دیگر و یا قومی به قوم‌هایِ دیگر در میان مردم همواره در جریان بود.اعتراض هیچگاه از میان نمی رود. می‌توان بر رویِ اعتراض سرپوش گذاشت و می‌توان اعتراضِ تند را سرکوب کرد، اما نمی‌توان اعتراض را از بین برد. اعتراض به ناهمگونیِ برخورد با قومیت‌ها و گویشوران زبان‌ها، به شکلِ تماشاگرانِ تراکتورسازی آشکار شد. واقعیت آن است تماشایِ فوتبالی بی رمق و بازیِ بازیکنانی با اندامهای ضعیف نمی‌تواند صدها هزار نفر را به استادیوم بکشاند. فوتبال ایران ضعیف است. نرخِ بازیکنان را دلال‌هایِ پولدوست تعیین می کنند. بسیاری از بازیکنانِ معروف شهرتِ خود را نه در میدان‌هایِ مسابقات،‌ بلکه در میدانهایِ نشریات بدست می‌آورند. کارکردِ ضعیف فیزیکی و سخنانِ زشتِ بازیکنان فوتبال به داور، به بازیکنان تیم حریف و حتا به بازیکنان هم‌تیمی تصویر دوست داشتنی از بازیکنانِ فوتبال را در ذهنیتِ همگانی ایجاد نمی‌کند. تماشاگران به دلیل‌های دیگری به استادیوم‌ها می‌روند. تماشاگران تراکتورسازی و شعارهایِ آنها در استادیوم‌ها نشان از خواست‌های دیگری دارد.
تماشاگران تراکتورسازی انسانهایی هستند که از تمام شهرهایِ آذربایجان یکجا جمع می‌شوند. نگاهی به اتوبوس‌ها، پلاک‌های خودروها و بَنرهایِ دستِ تماشاگران نشان می‌دهد که آنها از شهرهایِ ماکو، خوی، سلماس، اورمیه، سلدوز (نقده)، میاندوآب، ملکان، بیناب، مراغه، هشتری، زنجان، شاهین‌دژ، تکاب، همدان، اردبیل، مغان، مشکین شهر، اهر، تبریز، مرند، جلفا و بخش‌ها و روستاهایِ آذربایجان رو به استادیوم ها می‌آورند تا شعارهایِ یکسانی را تکرار کنند. این شعارها نوعی اعتراضِ مدنی به نابرابری در برنامه‌ریزی‌ها، سرمایه‌گذاری‌ها و برخوردهایِ فرهنگی نسبت به آذربایجانیان است. جماعتِ مردم ممکن است نتواند خواست‌های خود را به شکلِ سازمان‌یافته و آشکار بیان کند، اما می تواند از سخنگویانِ راستین خود پشتیبانی نماید. سخنگویانِ آذربایجانی همواره به برخی از رفتارهای حکومتی اعتراض داشته‌اند و خواستار اجرایِ جدیِ برنامه‌های تصویب شده بوده‌اند.
این سخنگویان برخورد ضعیفِ مدیران با پدیده‌یِ خشک شدن دریاچه‌یِ اورمیه را مورد انتقاد قرار داده‌اند. نگاهی به تعدادِ بیشمار مقاله‌هایِ چاپ شده در نشریاتِ آذربایجان درباره‌یِ خشک شدن دریاچه‌یِ اورمیه نشان می‌دهد که این مشکل برای مردم آذربایجان تا چه اندازه جدی است. مردم آذربایجان دوست ندارند شاهد باشند که نام آذربایجان را به نامِ جعلیِ «شمالغرب‌کشور» تغییر دهند. آذربایجانیان تغییرِ نامِ سرزمینِ کهنِ آذربایجان را توطئه‌یِ صهیونیست‌ها و افراد نادان در داخلِ کشور می‌دانند. آذربایجانیان از تغییر نام آذربایجان به اندازه‌یِ تغییر نام خلیج فارس به نامی ساختگی و بی‌ریشه ناراضی هستند. همه بیاد دارند که مقام معظم رهبری و رئیس جمهور در سفرهایِ خود به شهرهایِ آذربایجان با چه احساساتِ زیبایی نامِ آذربایجان را تکرار می‌کنند. آذربایجانیان می‌پرسند که چه کسانی نامِ آذربایجان را به نامی ساختگی و بی‌ریشه تغییر می‌دهند. اینها تنها دو موضوعی است که باید از میان برداشته شود. صدایِ اعتراض به این مشکلات در تماشایِ مسابقه‌یِ فوتبال شنیده می‌شود.
تماشاگران تیم تراکتورسازی صدای نهفته‌یِ آذربایجانی‌ها را بگوشِ مسوولین می‌رسانند. این صدا همواره پشتیبانِ استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی است. این صدا تبلور روحِ همگانی شاد و پرانرژی ملتی است که مایل است اصل عدالت در همه‌یِ زمینه‌ها اجرا شود. اجرای عدالت در مسایل فرهنگی و اقتصادی می‌تواند سبب شادابی تمام جامعه بشود.
تماشاگران تراکتورسازی در هر مسابقه‌ای گرد می‌آیند تا گواهی دهند که انسان‌هایِ سازمان‌یافته دارای چه زیبایی و قدرتی هستند. کار درست و پرشکوهِ تماشاگران تراکتورسازی سبب گسترشِ روح عدالت‌خواهی در تماشاگران سایر تیمهای شهرهای گوناگون ایران شده است. این تماشاگران نشان داده‌اند که امروزه دیگر تنها تهران قطب فوتبال یا پدیده‌های دیگر اجتماعی نیست. امروزه حقیقت در تمامِ شهرهایِ ایران جاری است. تماشاگران تراکتورسازی ثابت کرده‌اند که آزادیِ بیان سبب ثباتِ آرامش در جامعه می‌شود. تماشاگران تراکتورسازی یکی از بزرگترین پدیده های اجتماعی ایران در سال 1388 است. این پدیده در کنار پدیده‌های دیگر اجتماعی سال 1388 نیاز به تغییرات اساسی در بسیاری از قوانین و مقررات رایج را طرح می‌سازد. این بازنگری در قوانین مردمِ جامعه را برای برخورد با پیش‌آمدهایِ دنیای مدرن متحد می‌سازد. طرح چنین نیازهایی را تماشاگران تیم تراکتورسازی به زبانِ بی زبانی بیان داشته اند. تماشاگران تراکتورسازی شایسته‌یِ درودهایِ بی‌پایان مردم ایران و شایسته‌یِ توجه نویسندگان نشریات هستند.                                     

  نظرات ()
آیین‌ و جشن‌های ِچهارشنبه‌سوری و نوروز نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸۸/۱٢/٢٥

آیین مبارزه‌یِ آشکار انسان با سکون و مرگ است. آدمی در درازایِ «زمانِ‌گذشته» همواره خطر مرگ را پیش چشمانش حس‌کرده‌است. از دورانی که آدمی نوشتن نمی‌توانسته، آگاهی چندانی موجود نیست. از زمانی که تاریخ زندگیِ آدمی با نوشتن‌آغاز شده، نویسندگانِ بزرگ هراس انسان را از مرگ و روش‌هایِ آدمی برای گریز از مرگ و حسِ مرگ را نوشته و نیز راههایی برایِ فراموش کردن مرگ به انسان آموخته‌اند. بر اساسِ نوشتارهایِ ارزشمند نویسندگان آدمیان اجرایِ آیین‌ها را بهترین راه برای امیدوار کردن انسان‌ها به زندگی یافته و اجرا کرده‌اند.
اجرایِ «آیین» نیازمند گردآمدنِ همگان در یک مکان است. آیین روشی جمعی برای اجرای نمادین مبارزه با نیستی و امید به زندگی است. آیین‌های ماندگار همه با شرکت گروههای بزرگ مردم اجرا شده‌اند و هنوز هم اجرا می شوند. زمانی که تمام انسانها یکجا گرد می‌آیند، با یکدیگر به گفتگو می‌پردازند، به همدیگر کمک می‌کنند و از زبانِ رهبران آیین می‌شنوند که زندگی همچنان ادامه خواهد یافت. آیین را هر انسان تنهایی نمی‌تواند اجرا کند. آیین نوشتن تنها آیین فردی است که توسط نویسندگان اجرا می‌شود و برای همگان تقدیم می‌گردد.
در آیین جنبه‌یِ اجتماعیِ شخصیتِ انسان با شخصیتِ اجتماعیِ دیگران پیوند می‌یابد. هراس از مرگ و نیستی در تنهایی به سراغ انسان می‌آید. هنگامی که انسانی در میان هزاران انسان دیگر است، ترسی از مرگ ندارد. او هستی  خویش را به هستی دیگران پیوند می‌زند و به یاری دیگران امید می‌بندد. جماعت انسان‌ها با اجرای آیین‌ها توانسته‌اند  خود را از گزند طبیعت مرگبار، سرما و گرمای کشنده و همچنین آزمندی انسانهای دیگر برکنار بدارند.
اجرای آیین روشی برای کسب هویت نیز بوده است. هنوز نیز ملت‌ها خود را مالک برخی آیین‌ها می‌پندارند. اجرای  مشترک آیین میان مردم یک قوم یا یک ملت هویتی تاریخی به آنها می‌دهد. آیین‌ها دارایی فرهنگی انسانها هستند. چهارشنبه‌سوری و نوروز آیین‌هایی هستندکه قوم‌ها و ملت‌های فراوانی در جهان به اجرای آنها می‌پردازند و از این راه به احساس یکپارچگی با یکدیگر دست می‌یابند. جزییات  آیینهای چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر دارای ویژگی‌هایی هستند که از طبیعت سرچشمه گرفته‌اند و به علت ماندگاری جاودان طبیعت در میان قوم‌ها و ملت‌های جهان جاودان مانده‌اند.
چهارشنبه‌سوری با آتش تداعی می‌شود. آتش پدیده‌ی  نادر    طبیعت است. از نظر فیزیکی، آتش شکل ثابتی ندارد و هر دم به شکلی در می‌آید. از نظر نمادهای جهانی نیز آتش با مردینگی و نیروی بارسازی مرد شناخته می‌شود. نیروی مردینگی و ناشناختگی شکل آن و دگرگونی دمادم این نیرو سبب کشش انسان به تماشای نماد آن، یعنی آتش است. بی‌سبب نیست که در چهارشنبه‌سوری دختران بیشتر از پسران از روی آتش می‌پرند. همچنین آتش سبب پایداری زندگی انسان شده است.
آب نیز در چهارشنبه‌سوری نقشی اساسی دارد. مردم به پای رودخانه‌های جاری می‌روند و کوزه های سفالی را از آب چهارشنبه‌سوری پر می‌کنند. آب نماد مادینگی و زنانگی است. آب مانند زن حامل نیروی باروری است. اگرچه آب و آتش امروزه کمتر یافت می‌شوند  اما معنای نمادین آنها در چهارشنبه‌سوری موضوع مکرر خیال انسان‌هاست.
جشن نوروز نیز زمانی برای تکرار کهن‌الگوها و آیین‌های کهن است. پیوستگی جشن نوروز با طبیعت سبب جاودانگی آن شده است. تخم مرغ‌های رنگی، سبزه، سفره‌ی  نوروزی و کردار مردم در نوروز همه نشاندار شادی مردم از تماشای دگرگونی طبیعت است. در این روز شادی‌آور انسانها با دیدن یکدیگر شاد می‌شوند.

  نظرات ()
باغ‌گلستان در آستانه‌یِ ویرانی نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸۸/۱٢/۱٦

باغ گلستان در مرکز شهر تبریز شهرتی به وسعت آذربایجان دارد. روزگاری کسانی که از شهرهایِ آذربایجان به تبریز می‌آمدند، هنگام غروب به باغ گلستان می‌رفتند و زیباترین پارک شهری را تماشا می‌کردند. چمن‌زار، بوته‌های کوتاه‌گل های رنگارنگ، درختانِ کوتاه و پیاده‌روهایِ سنگفرش میان ردیفِ درختان تماشاگر را به سویِ استخری گرد و بسیار بزرگ با فواره‌یِ آبی در وسط هدایت می‌کرد و تماشاکننده از هنرآدمی در معماری شهری به شوق می‌آمد. خاطره‌یِ دیدار از باغِ گلستان هنوز هم خیال انسانهایِ کهنسال را دمی شاد می‌کند. باغ گلستان تصویر پردیسِ توصیف‌شده در کتاب‌هایِ پیامبران خدا بود.

در فاصله‌یِ  یکسال از 1325 تا 1326 باغ گلستان به یک مرکز فرهنگی تبدیل شد. در این یک سال، نمایشنامه‌های «مشدی عباد» و «آرشین‌مال‌آلان» در باغ گلستان اجرا شد و مردم از شنیدن صدای خوانندگان بزرگ در باغ گلستان به وجد آمدند. با برگشت نمایندگانِ حکومت شاه به آذربایجان در 1326 مردم باغ گلستان را فراموش نکردند و همچنان در آن به گردش پرداختند. بعدها نام باغ گلستان را تغییر دادند. نام‌ساخته‌شده روی زبان هیچ انسانی ننشست و کسی آن نام ساختگی را بکار نبرد. تنها گویندگان بی‌هنر تلویزیون تبریز این نام را تکرار کردند، اما زیبایی نامِ نخستین نام ساختگی را در فراموشی عمدی محو کرد.

از میانه‌یِ بهمن 1388 زمزمه‌یِ ساختن «بنایِ فرهنگی شمس‌تبریزی» در محل استخر بزرگ باغ گلستان شنیده شد. گفتند که فردی نیکوکار مایل است هزینه‌یِ این بنا را بپردازد. نیکوکاری فردی بهانه‌ای شده تا گروهی کار نادرست خود را توجیه کنند. این گروه در اسفندماه 1388 در پوستری 35 ×50 سانتیمتری مثنوی شکوهمندِ «مولوی در خانقاه شمس» سروده‌یِ  استاد شهریار را با عنوان ساختگی «دعوت شهریار از مولانا به خانقاه شمس» چاپ و پخش کردند. چنسِ عالیِ پوستر با کاغذ گلاسه و سلفون و خط زیبایِ نستعلیق نشان می‌دهد که «آن نیکوکار» سرکیسه را خیلی گشاد بازکرده است. این کار اگر به سرانجام برسد، ویرانی کاملِ باغ گلستان را در پی‌ خواهد داشت. سوداگران می توانند ادعا کنند که تنها استخر به یک مجتمع فرهنگی تبدیل خواهد شد، اما هر کسی می‌داند که هزاران تن ماسه و سیمان و مصالح ساختمانی دیگر از آسمان با چتر نجات به استخر فرو فرستاده نمی‌شود. باغ گلستان در آستانه‌یِ ویرانی است.        

ما خود از ساخته شدن یک مرکز فرهنگی بسیار خوشحال می‌شویم. ما باور داریم که محل این کار مناسب نیست. در پیرامون شهر هزاران هکتار زمین هر روز تخریب می شود. در یکی از آنها می‌توان این مرکز را ساخت. شاید بنظر برسد مراحل تهیه و تبدیل زمین و دریافت پروانه ساختمانی و مجوزهای لازم بسیار طولانی است و آن نیکوکار بسیار محترم «نیکوکاریش» می‌ریزد و شتاب دارد. مایل هستم یاد آوری کنم که مراحل تبدیل  یک کوه متعلق به منابع طبیعی به محل برج در کمتر از سه ماه پیموده شد. کوه بین شهرکِ  رشدیه و شهرک ولی امر را در سه ماه به زمین مسکونی تبدیل کردند، کوه را از جایش کندند و پس از زیرسازی سرگرم ساختن برج می‌باشند. پس مراحل «کارسازی» خیلی طولانی نیست. همچنین بخش جنوبی میانراه «امامیه-طالقانی- مارالان- خوابگاه دانشگاه تبریز- زعفرانیه» سراسر خالی است و بهترین مکان برای ساخت یک مرکز فرهنگی است. محل شهرک خاوران پیش از به‌هم‌ریختگی می‌تواند بهترین جا برای یک مرکز فرهنگی باشد. تپه‌های بین ولیعصر و دانشگاه آزاد تبریز نیز محلی مناسب برای مرکز فرهنگی است. این محل‌ها را به عنوان نمونه نام بردیم، دهها محل دیگر را می‌توان برای این کار در نظر داشت.

ما از ساخته شدن مراکز فرهنگی، کتابخانه‌های همگانی، تئاتر، سالن‌های موسیقی، کتابفروشی‌های همیشگی و محلی برای نشریات حمایت می‌کنیم.  ما مایل هستیم هفته‌نامه‌یِ ما با خبرهای ساخته شدن مراکز فرهنگی آراسته شود، اما مایل نیستیم شاهد باشیم باغ گلستان ویران شود. ما فریاد خواهیم زد که ساختنِ هر بنایی در باغ گلستان خیانت به فرهنگ مردم این سرزمین است. ما از همکاران مطبوعاتی خود نیز می‌خواهیم که مردم را در جریان ویرانی باغ گلستان قرار دهند. باغ گلستان از آنِ تاریخ آذربایجان و تاریخ ایران است. با تاریخ یک سرزمین بازی نکنید.     

 

 

  نظرات ()
استادانِ دانشگاه: از پرواز در آسمان تا مینی‌بوس‌سواری نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸۸/۱٢/۱٦

روزگاری نه چندان دور سحرگاهان که از خانه بیرون می‌زدی تا گشتی در خیابان بزنی، با دو گروه از انسانهایِ سحرخیز روبرو می‌شدی. گروه نخست پیرمردانی بودند که از رنج بیخوابی در خانه می گریختند تا بیداری شبانه را به بیرون پیوند بزنند و رنج بیخوابی را با گشتن در خیابانها فراموش کنند. آنها در زیر فشار این گمانِ کهن نابود می‌شدند که خیابان جایگاه گشتن و خانه جایگاه خوابیدن است. هنگامی‌که خوابِ شبانه در خانه به رویایی بزرگ شباهت داشته باشد، پس ناچار باید به بیرون گریخت تا صدایِ حرکتِ بیقراریِ تو آرامش خوابیدگان را پریشان نکند. تعداد افراد این گروه بسیار اندک بود. اینان گاهگاه نان سنگکی هم می‌گرفتند تا خانواده بیاد داشته باشد که نان‌آور خانه هنوز کیست.

گروه دیگر مردان جوانسال یا میانسالی بودند که در سر چهارراه‌ها و گذرگاه‌ها به انتظار می‌ایستادند تا مینی‌بوسی سر برسد  و آنها را به کارگاه یا کارخانه‌یِ محل کارشان برساند. این گروه از کارگران صنعتی در تنگنایِ سختی گرفتار بودند. از سویی، سختیِ زندگی آنها را ناچار کرده بود از خوابِ شیرین سحری بگذرند و خود را به مسیر مینی‌بوس برسانند تا زندگی ادامه یابد. از سوی دیگر، سکوتِ سرد سحرگاه آنها را در این اندیشه فرو می برد که چرا نانِ گروهی به این سختی بدست می‌آید.

ورود مدرنیسم به زندگیِ انسان در جهان امروز همه چیز را به هم زد. پول به یک معیار ارزشی تبدیل  شد و اهمیت هر چیزی با پول سنجیده شد. پس انسان ناگزیر شد بدنبال پول به تلاشی جانکاه دست بزند. پول هم ماهیتی گریزنده داشت. گروهی کوچک به سادگی پول بدست آوردند و گروهی بزرگ با زحمتِ فراوان تنها توانستند اندک پولی بدست آورند تا خود را به پایان ماه برسانند. زمان به فاصله‌یِ «دو حقوق‌گرفتن» تبدیل شد و این فاصله تکرار شد. بدین‌سان انسان درهم شکست.

یکی از گروههایی که کاخِ بلند جایگاه اجتماعی آن فروریخت، گروه استادان دانشگاه بود. این گروه در روزگار سنتی دارای شوکتی خیال‌انگیز بود. کسی از واقعیت وجودیِ آنها آگاه نبود. تعدادشان بسیار کم بود و مردم جامعه اغلب کم سواد بودند و استادان دانشگاه را انسانهایِ برگزیده‌یِ زمان می‌پنداشتند. استادان در گمان مردمِ عادی، افرادی با آگاهی خداگونه پنداشته می‌شدند و در باور مردم حرمتی بزرگ داشتند. دست دادن با یک استاد به خاطره‌ای یگانه تبدیل می‌شد و هر کسی آرزو می‌کرد یکی از نزدیکان او استاد دانشگاه بشود تا شیرینیِ شنیدنِ سخنانِ او دمی از زندگی او را نیز شیرین بنماید. این آرزو به خیالی محال بیشتر شبیه بود. پایین بودن آگاهیِ همگانی سبب بالا رفتن جایگاه استادان دانشگاه شده‌بود. این کاخِ بلند خیلی ناگهان فرو ریخت.

گسترش مدرنیسم در گستره‌یِ زندگی همگانی با «زیاد شدگی» هر چیزی آشکار شد. همه چیز ناگهان زیاد شد. آرمان دنیایِ سرمایه‌داری، یعنی «ارزش افزوده» هدف هر بنگاه تولیدی و خدماتی و علمی شد و انسان به ابزاری کوچک برای افزایشِ «ارزش افزوده» تبدیل گشت. تولید بیش از نیازِ جمعیت به گستره‌یِ علم هم سرایت کرد و تعداد افراد درس خوانده بسیار زیاد شد. روزگاری تخصص‌ها تنها برای پاسخ به نیازهایِ تولید تعریف می‌شد و افرادی درس می‌خواندند تا متخصص شوند و کاری را به انجام برسانند. مدرنیسم تخصص را هم از هدفِ نخستین خود دور کرد. تخصص از بین رفت و افراد فراوانی به عنوان متخصص در اجتماع سرگردان شدند. این متخصصانِ سرگردان بیکار ماندند و در جستجویِ کار به هر دری زدند. فراوانی متخصص سبب شد کیفیت تخصص بسیار پایین بیاید و بسیاری از متخصصان با یک انسان عامی یکی شدند. آنها تنها مدرکی  داشتند که پشتوانه‌یِ علمی نداشت و گواهی بر ساده‌انگاری انسان مدرن بود.

در دنیایِ مدرن تعداد دانشگاهها هم بسیار زیاد شد. دولت نتوانست بودجه‌یِ تمام دانشگاهها را بپردازد و ناگزیر اجازه داد تا دانشگاههایِ پولی تاسیس بشود. این دانشگاههای پولی بسرعت در خط سیر افزایشِ «ارزش افزوده» قرار گرفتند و به هر کسی اجازه دادند وارد دانشگاه بشود. گاهی افرادی با هوش بسیار پایین و حتا عقب مانده‌هایِ ذهنی هم اجازه یافتند وارد دانشگاه بشوند. دانشجو تغییر ماهیت داد و به ابزارِ تامین پول برای دانشگاه تبدیل شد. این وضع نخست در دوره‌یِ لیسانس بود. هنگامی که درخواستگر مدرک‌های بسیار بالا زیاد شد، همان دانشگاهها درهایِ دوره‌هایِ فوق‌لیسانس و دکترا را هم باز کردند تا هر کسی توان پرداخت شهریه را داشته باشد بتواند یک یا چند مدرک بالای دانشگاهی بگیرد. فراوانیِ این مدرک‌داران و فراوانی دانشگاهها سبب شد آنها به تدریس بپردازند. پس تدریس در شعبه‌های دانشگاههای پولی در شهرها، بخش‌ها، روستاها و آبادی‌های رو به‌ ویرانی رایج شود. بدینسان مینی‌بوس‌سواری استادان دانشگاه آغاز شد.

امروزه، سحرگاهان که از خانه بیرون بزنی تا گشتی در خیابان بزنی، تنها با یک گروه از انسانهایِ سحرخیز روبرو می‌شوی: استادان دانشگاه که شبانه بیرون آمده‌اند، سر چهارراه‌ها ایستاده‌اند و منتظر هستند تا مینی‌بوس برسد و آنها را به یکی از مراکز دانشگاهِ پولی در شهرها، بخش‌ها و روستاهایِ دورافتاده‌ برساند تا چند ساعتی را در کلاسی بگذرانند و اندک پولی بدست آورند. تردیدی نیست که در آن مراکز هرگز هیچ نشانی از علم و خلاقیت فکری یافت نخواهد شد. مینی‌بوس‌سواری و تشکیلِ کلاس‌های دانشگاهی برای کسب پول آیین دنیای مدرن و یکی از بازی‌های طنز روزگار ماست.

 

 

  نظرات ()
انسان دیار من نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸۸/۱٢/٦

در یونانِ باستان جاده‌ها و گذرگاه‌ها را نامگذاری نمی‌کردند. آن‌ها ستون‌هایِ بلندی در مسیرهای همیشگیِ‌انسان‌ها می‌کاشتند، بالایِ آن ستون‌ها تخته‌یِ جهت‌داری را نصب می‌کردند و رویِ آن تخته نام اندیشمند یا آکادمیِ شناخته‌شده‌‌ای را می‌نوشتند تا راه‌ها با نام اندیشمندان و مکان‌هایِ یادگیری شناخته شود. آتش زدنِ‌کتابخانه‌یِ‌گندی‌شاپور به وسیله‌یِ اعراب در حمله به ایرانِ‌پریشان (سال 647 میلادی) نشانه‌ای از رسمِ ایرانیان باستان را باقی‌نگذاشت. سال‌ها بعد، نام انسان‌هایی در پهندشت ایران گسترده شد و شهرها با آن نام‌ها شناخته شدند. خراسان با نام فردوسی، همدان با نام سینا، مازندران با نام مازیار، شیراز با نام سعدی و حافظ، سیستان با نام رستمِ حماسه، آذربایجان با نام بابک سنگینی بیشتری یافت. این رسمِ سالخورده امروز نیز در گستره‌ی محدود همچنان پایدار است. آذربایجان را نام شهریار، خراسان را اخوان‌ثالث و محموددولت‌آبادی، کردستان را علی‌اشرف‌درویشیان، اصفهان را گلشیری، گیلان را م.الف.به‌آذین و هوشنگ ابتهاج، کاشان را سپهری و بوشهر را منوجهر آتشی بر زبان انسان‌‌های آشنا با ادبیات جاری می‌سازد. چنین قرارداد فرخنده‌ای را تعداد محدودی می‌شناسند، اما آن تعداد غیرمحدود انسان‌ها، شهرها و مکان‌ها را با چه نام‌هایی می‌شناسند؟

تعداد غیرمحدود انسان‌ها در بیابانی بی‌نشان رها شده‌اند. آن‌ها تنها کسبِ پول بیشتر را معیار نیکی می‌شناسند. آن‌ها با کاربرد کتاب‌های یکبار مصرف کنکور، به گزینه‌ها عادت کرده‌اند. جهان برای آن‌ها کلی یکپارچه و پیوسته به هم نیست. جهان مجموعه‌ای چهارگزینه‌ای است. همین انسان‌ها برای زندگی در شرایط بحرانی هم به شکل چهارگزینه‌ای آماده می‌شوند. آن‌ها توان اندیشیدن ندارند، زیرا اندیشیدن در شکل نوشته‌ای با ساختار کامل شکل می‌یابد. اندیشیدن تنها از راه نوشتن به‌وجود می‌آید. کسی که در مغز خویش ده‌ها تصویر را به چرخش در می‌آورد، سرگرم خیال‌سازی است. اگر انسانی فراز و فرودِ تصویرها را در مغز خویش به سخن تبدیل کند و سخن را سازمان دهد تا روی کاغذ نوشته شود، او فکر می‌کند. فکرکردن (نوشتن) از راه تمرین و تکرار تمرین تقویت می‌شود. کسی که می‌نویسد، می‌اندیشد. کسی‌که تنها به گزینه‌ی درست علامت می‌زند، مطلق‌گرا می‌شود. انسان چهارگزینه‌ای می‌تواند یکی از چهار گزینه را علامت بزند و سه گزینه‌یِ دیگر را غلط به پندارد. او به درستیِ مطلق یکی از گزینه‌ها عادت دارد. علامت‌زدن به یکی از گزینه‌ها معیار او در قبولی است. اندیشه هم در یک گزینه از میان چهار گزینه نمی‌گنجد. پس انسان‌عادت‌کرده‌به‌ حقیقت‌گزینه‌ها، اندیشه را نمی‌شناسد. مغز انسان تک‌گزینه‌ای توان دریافت اندیشه را هم ندارد.

اندیشه را انسان‌های محال اندیشی به وجود می‌آورند که جهان را کلی یکپارچه با ممکن‌هایِ بی‌پایان در نظر می‌گیرند. انسان‌هایِ محال‌اندیش مردانی چون افلاتون، ارسطو، سن اگوستین، فردوسی، شکسپیر، سعدی، حافظ،  دکارت، مارکس، داروین، زولا، فروید، نیچه، بودلر، دیکنز، سوسور، الیوت، فاکنر، چامسکی و بسیاری دیگر سخنِ آشنایِ بشر را کاویده‌اند تا امکان گسترشِ سخن، و در نتیجه ساختِ اندیشه را فراهم سازند. این بزرگانِ اندیشه، در میانِ انسان‌هایِ عادت‌کرده به چندگزاره، خطرکرده‌اند تا نشان دهند برایِ سخنِ آدمی محدودیتی ممکن نیست. کسی که هستی را از میان چهار گزینه انتخاب می‌کند، نمی‌تواند به گستره‌یِ اندیشه‌هایِ آن محال‌اندیشان پی ببرد. او به ساده‌ترین شکل‌ها چنگ می‌زند.

انسانی که جهان را ساده می‌انگارد، انسانی به‌شدت تماشایی‌است. این انسان همه چیز را باور می‌کند، چون هر شنیده‌ای را تستی یک گزینه‌ای می‌پندارد. او با همین روش تست زدن وارد دانشگاه می‌شود و با همان روش چهارگزینه‌ای مدرکی هم می‌گیرد. چنین فرد ساده‌ای نمی‌تواند شکستن‌تابوها و قراردادهای سنتی را درک کند، پس چنان تلاش‌هایی را توطئه‌ای برای‌آشفتنِ جهان ساده‌یِ‌خویش می‌پندارد. انسان چندگزینه‌ای به‌تنهایی نمی‌تواند از حریم سادگیِ عادت‌های خویش دفاع کند، او به یکی از دو روش دست می‌زند. نخست، هرگونه سخن‌تازه‌ای را به قدرت‌داران گزارش می‌دهد تا آن‌ها مانع پریشیدن جهان ساده‌یِ چندگزینه‌ای او شوند. سپس به گروه ‌بزرگی از هم‌نوع‌های خود می‌پیوندد تا سنت‌شکنان را سرکوب‌کند. انسانی‌که به شنیدن چند گزاره‌ی ساده عادت‌کرده باشد، در برابر سخن تازه بسیار خطرناک می‌شود. دیار من از چنین انسان‌هایی تشکیل شده است.

انسان دیار غرب در دوران رنسانس (سده‌هایِ پانزده و شانزده میلادی) دگرگون شد. مغز انسان غربی در رنسانس از اسارت سخن‌مطلق رها شد و در گستردگی سخنان بی‌پایان به سیاحت پرداخت. انسان غربی یادگرفت که انسان مرکزهستی است و هرسخنی به سود انسان شایسته‌یِ شنیده‌شدن و عملی‌شدن است. این پندار از چندگانگی جایگاهِ راستی، انسان غربی را آزاد گذاشت تا گاهگاه تمام سنت‌هایِ اندیشگی خود را مورد تردید قرار دهد. تردید دکارت  و شالوده‌شکنی ژاک‌دریدا بر پایه‌ی چنین پیشینه‌یِ فکری شکل‌گرفت. نیچه بر رو‌یِ چنین زمینه‌ای مرگ متافیزیک سنتی را اعلام نمود. میخائیل باختین سخن‌ نویسندگان در جامعه‌های مختلف را مطالعه‌کرد و نتیجه‌گرفت که در جامعه‌های استبدادی تنها یک صدا شنیده می‌شود. باختین چندصدایی بودن متن‌های داستایوسکی را آشکارکرد و مفهومِ دموکراسی در ادبیات را طرح نمود. در چنین فضایی می‌توان به گستردگی فکر و سخن و حقیقت اندیشید.

انسان دیار من، اما، نمی‌تواند مغز خود را از زنجیر سنت‌ها رها سازد. او به سخنان آماده عادت‌کرده‌است.  به همین دلیل‌است که در دیار من «جملات‌قصار» و «سخنان‌کوتاه‌پندآموز» و«استفاده ازتک‌بیت‌شعر» دارای‌کاربرد فراوان است. این شکل‌های آماده‌یِ‌بیان نیازی به استدلال و ارزیابی خردمندانه ندارند. آن‌ها ثابت‌شده هستند و حقیقت موجود در‌آن‌ها مطلق، ازلی و ابدی است. بی‌دلیل نیست که دیگر در شرق فیلسوف پدید نمی‌آید. در شرق اندیشیدن تمام شده‌است. پس انسان‌شرقی نمی‌تواند ساختنِ‌ سخنانی تو را آغازکند. او به‌شنیدن یک صدا عادت دارد و صدا  نیز از بلندگو شنیده می‌شود. انسان شرقی عاشق تکرار صدای بلندگوست. او درتکرار صدای بلندگو حقیقت‌وجودی خود را کشف می‌کند. بی‌دلیل نیست‌که در دیار من صدای بلندگو بیشتر از هر صدایی شنیده می‌شود.  بلندگو حقیقت را بیان می‌کند. حقیقت هم پدیده‌ای مطلق و موجود است. نیازی به ساختن حقیقت‌های نوین در جهانی‌نو نیست. انسان شرقی هرگزدرک‌ نمی‌کند که حقیقت مفهومی‌است که در سخن آدمی پدید می‌آید. ما در چنین جهان تنگی رنج می‌بریم.

 

  نظرات ()
یاد همه رفتگان بخیر، اما پس از مرگِ یک عزیز، چه رفتاری داریم؟ نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸۸/۱٢/٦

١- آغاز سخن

 مرگ بخشی از واقعیتِ زندگی آدمی است. انسان‌ها زمانی ناگزیر سر بر خاک می‌گذارند و آرام‌آرام آنچه را که از خاک برگرفته‌اند به آن پس می‌دهند. بزرگی رویاهای انسان و امید به کسب خواسته‌ها، انسان را موجودی حسرتناک می‌سازد. این حسرت را دیگران در می‌یابند، زیرا بخشی از حسرت‌هایِ خودشان را نشان می‌دهد. پس وقتی‌کسی می‌میرد، آشنایانِ او به بازگوییِ‌گفته‌هایِ انجام‌نشده‌یِ او می‌پردازند. بازسازیِ رویاهایِ انسانِ مرده تا چند روز ادامه می‌یابد و آرام‌آرام در زیر غبارِ فراموشی ناپدید می‌شود. سال‌ها می‌گذرد و دیگر نامی و نشانی از انسانِ مرده در روی زمین باقی نمی‌ماند. تنها نام کسانی در سخنِ همگان جاری می‌شود که به سود همگان زیسته‌ باشند. نام نویسندگان و اصلاحگران جامعه تا مدت‌ها در سخن و خاطره‌یِ انسان‌ها پایدار می‌ماند.  

2- تشریفات نام سازی

پس از مرگ انسانی، آشنایان او تلاش می‌کنند خود را ثروتمند، نام‌دار، دارنده‌یِ خانواده و بستگانی بزرگ و باسواد نشان دهند. برای نشان دادن این موقعیت خانوادگی و اجتماعی، نخست به آگهی مجلس ترحیم می‌پردازند. پس از بحث‌های فراوان درباره‌یِ نوشتنِ نام‌ها، ترتیب قرارگرفتنِ نام‌ها، یافتنِ شرکت‌هاو کارخانه‌ها و موسسات دولتی و شخصی برای نوشته‌شدن در آگهی مجلس ترحیم،آگهی سفارش داده می‌شود. پس از چاپ آگهی، فراموش‌شده‌ها و بدجانوشته‌شده‌ها مشخص می‌شوند و تیرگی روابط هم آغاز می‌شود. سپس همین آگهی را روی تیرهایِ چراغِ برق، دیوار خانه‌های افراد، پانل‌هایی‌که شهرداری در خیابان‌هاکاشته، و حتا تابلوهایِ راهنمایی و رانندگی می‌چسبانند. بدینسان، هزینه‌ای سنگین برای پاک کردنِ آن جاها از آلودگی‌آگهی‌هایِ مجلس‌ترحیم برای شهرداری تحمیل می‌شود. نوشته‌های روی‌آگهی‌هایِ ترحیم اغلب آشفته و دور از خردمندی انسانی هستند.

گروهی از افراد هم خود درباره‌یِ مرده آگهی می‌دهند. در زیر این نوع آگهی‌ها، عبارت «از طرف...» با حروفی بسیار درشت نوشته می‌شود. در تمامِ این گونه آگهی‌ها، نام آگهی دهنده بسیار درشت‌تر از نام مرده نوشته می‌شود. این گونه‌ آگهی‌هایِ«از طرف...» مسخره‌ترین شکلِ‌آگهی‌های ترحیم هستند. هدفِ این نوشته‌ها هرگر خبررسانی نیست، بلکه می‌خواهند نام فردِ‌آگهی‌دهنده را برجسته نشان دهند. بزودی دستان کودکان بازیگوش و باد پاکساز این نام‌هایِ بی‌اهمیت را به زیر پایِ رهگذران می‌اندازد.

3- عربی نویسی برای تقدس‌بخشی به نام‌ها

پیرو یک‌سنت‌رایج در دوران قاجار (1785- 1925 میلادی)، افراد گمان می‌کنندکه عربی‌نویسی حالت‌ِ تقدسی به مرده می‌بخشد. نام افراد با لقب‌های عربی نوشته می‌شود. آوردن لقب‌هایی همچون «الحاج، الحاجیه» پیش از نامِ مرده رایج‌ترین رسم است. این طراحان نمی‌دانندکه در عربی‌هم در چنین‌متنی نمی‌توان پیشوند «ال» (به عنوان زینت) را به اسم «حاج، حاجیه» چسباند.

بدترین غلط رایج، استفاده از کلماتِ بد‌آوایِ عربی به جای واژه‌هایِ خوش‌آهنگ پارسی‌است.  نوشتن کلماتی ‌دور ازذهن ‌همچون« ابوی، والده، اخوی، صبیه، متعلقه، زوجه، ام‌الزوجه» بجایِ واژه‌هایِ زیبایِ «پدر، مادر، برادر، دختر، همسر، همسر، مادرهمسر» نه تنها نشانگرآشفتگی شخصیتی در تنظیم‌کنندگان این متن‌هاست، بلکه نوعی فرافکنی رسم‌هایِ اعراب‌جاهلی به روابط روزگار ماست. در میان اعرابِ دوران جاهلیت، زن متعلقه‌یِ مرد محسوب می‌شد و مرد عرب می‌توانست زنِ خود را مانند شترش بفروشد، زیرا هر دو « متعلقه‌ی» او بودند.

انسان‌هایی‌که آگاهیِ بسیار اندکی از زبان و مسائل زبانی دارند، به غلط فکر می‌کنند که استفاده از کلماتِ عربی سبب می‌شود مرده‌هایِ‌آن‌ها به انسان‌هایی دور از دسترس فکر معمولی، و در نتیجه مقدس تبدیل ‌شوند. استفاده از چنین‌کلمات‌عربی در آگهی‌های مجلس‌ترحیم و حتا درگفتار روزانه، نشان از عقب‌ماندگی تاریخی ذهن نویسنده یا گوینده دارد. در دوران حکومت قاجار (به ویژه پس از سال‌های 1250 خورشیدی تا 1310 خورشیدی)، عربی‌نویسی نشانه‌ای از افتخار باسوادی بود. نویسنده‌ها ‌آگاهانه عربی می‌نوشتند تا تعداد محدودی توان خواندن نوشته‌هایشان را داشته باشد. این تصور غلط و عقب مانده، پس‌از سال‌هایِ 1310 با پیدایش نویسندگان بزرگی چون محمدعلی جمالزاده، ابراهیم گلستان، محمود‌اعتمادزاده (م.الف. به‌آذین)، صادق هدایت، جلال آل احمد، محمود دولت‌آبادی و بسیاری دیگر فراموش و دفن شد. این نویسندگان ساده نویسی را طرح‌کردند. ساده نویسی سبب شد تا تمام انسان‌ها با اندک درکی از خواندن بتوانند نوشته‌های نوین را بخوانند. ساده نویسی سبب بزرگترین تحول‌اجتماعی‌شد. مردم توانستند فکر اندیشمندانِ جامعه‌یِ خود را دریابند. گسترشِ خواندن به مردم یاد داد که شاه سایه‌یِ خدا نیست، بلکه فردی معمولی‌است که کاخ بزرگ، اما پوشالی قدرتش را بر رویِ نادانیِ مردم و باورهایِ خرافیِ ‌آنها ساخته‌است. یکی از دلایل سقوط سیستم فئودالی و حکومت پادشاهی در ایران گسترش توان خواندن در میان مردم بود. کسانی‌که امروزه استفاده از کلماتِ عربی را نشانه‌ی فخر می‌دانند، مغزشان در همان دوران قاجار منجمد شده است.

4- آیا آگهیِ مجلس ترحیم لازم است؟

امروزه وسایل ارتباط جمعی بسیار زیاد است. هیچ محدویتی برای هیچ کس در استفاده از این وسایل وجود ندارد. تبدیل شدن وسایل ارتباط‌جمعی به ابزارِ مهم کسب پول، این وسایل را در اختیار همه قرار داده است. استفاده از تلفن ثابت، تلفن همراه، نامه‌هایِ الکترونیکی (email)، و حتا گپِ اینترنتی سبب می‌شود هر خبری در کمترین زمان به همه جا برسد. پس هیچ نیازی به آگهی‌های مجلس ترحیم نیست. این آگهی‌ها تنها برای افراد آشنایِ مرده خبررسانی می‌کند و برای دیگران کاغذهای آلوده‌کننده‌یِ محیط‌ِشهری هستند. زمانی که آشنایان مرده به آسانی با تلفن خبردار می‌شوند، پس آگهی‌هایِ ترحیم چه نقشی دارند؟

آگهی‌های ترحیم نقش بزرگنمایی خانواده‌یِ انسان مرده را بعهده دارند. چاپ عکسی رنگی از مرده‌ای که در خانه‌یِ سالمندان رها شده بود، نوشتن نام دهها دکتر و مهندس و دانشگاه وکارخانه وسازمان و شرکت و استخر و مرکز پرورش‌ماهی روی‌کاغذی بازمینه‌ی سیاه رنگ و چسباندن آن روی در و دیوارِ شهر، پندار بیهوده‌ای است که می‌خواهد جایگاه‌ساختگی نام‌هایِ نوشته شده روی آن کاغذ را به نمایش بگذارد. به نظر نمی‌رسد که در چسباندن آگهی‌های مجلس ترحیم هیچ قصد انسانی در کار باشد. چاپِ آگهی‌های‌ مجلسِ ترحیم هر روز سبب باطل‌شدن چندین تُن‌کاغذ بسیار ارزشمند می‌شود.  این کار، تشریفات اشرافی ‌فرسوده و بی‌معنی‌است و باید از طرف شورایِ شهر و شهرداری غیرقانونی و خلاف اعلام شود.

کسانی که پول زیاد دارند و مایل هستند یاد مرده را با کاری نیک گرامی دارند، می‌توانند بجای انجامِ تشریفاتِ بیهوده و علط، به کمیته‌یِ امداد امام، اداره‌هایِ سازمان بهزیستی، خانه‌های سالمندان، سازمان باباباغی و نهادهایِ قانونی دیگر پول به‌پردازند تا به مناسب‌ترین شکل ممکن در اختیارکسانی قرار گیرد که بدرستی نیاز دارند. این خواسته را مردان و زنانی ‌خردمند و انساندوست در سخنان ‌روزانه و حتا روحانیان در بالای منبر هزاران بارگفته‌اند، اما دوستداران تشریفاتِ بی‌هوده نمی‌توانند سخنان بزرگ را درک نمایند. مغزآن‌ها چنان بسته است که هیچ روش نوینی را نمی‌پذیرد. انجام کارِ نیک همگانی به جای تشریفات اشرافی بی‌معنا را باید اجبار قانون  به مردم یاد بدهد.   

5- نتیجه گیری

انسان به دلیل داشتن توانایی زبان برترین پدیده‌یِ هستی است. انسان با استفاده از زبان، جهان پیرامونِ خویش را می‌شناسد و آن را به سود خویش و اجتماعِ انسانهاکنترل می‌کند. توانایی زبان، ‌آدمی را در سختی‌های روزگار زنده نگه داشته‌است. زبان زیباترین جلوه‌یِ شخصیت انسان است. پس تا انسانی سخن می‌گوید، شایسته‌یِ بزرگداشت و بزرگنمایی است. هنگامی‌که انسانی بدون‌انجام‌کارهای نیک همگانی از سخن‌گفتن باز ماند، نمی‌توان در بزرگی او سخنی‌گفت. سخنورانِ نویسنده هم نیازی به بزرگداشت از طرفِ ‌انسان‌هایِ‌کوچکتر ندارند. بزرگی‌آنها در ذهن انسانهایِ خردمند و حتا متعارف همواره بزرگتر می‌شود. پاداش و پادافره‌یِ انسان‌هایِ مرده با خود خداوند است. انسان‌ها باید تنها به زنده‌ها بیندیشند و راهِ آرامش و بزرگیِ‌آن‌ها را هموار سازند.

 

 

  نظرات ()
مردم در جهان امروز نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸۸/۱٢/٤

واژه یِ «مردم» در رسانه‌های جهان امروز بسیار تکرار می‌شود. مردم به گروه‌هایِ  نامشخصی از افراد گفته می‌شود که براساسِ ضرورتی مورد توجه دولت‌ها قرار می‌گیرند. دولت ها خود را گاهی نماینده‌یِ مردم و زمانی خود مردم معرفی می‌کنند. در این معامله‌یِ بی سود، مردم هرگز نمی‌دانند که با نامِ آنها چه بازیِ تلخی انجام می‌شود. نمونه‌های آشکار و پنهان این بازی با نام مردم در جهانِ امروز بسیار فراوان است. مردم   زلزله‌زده‌یِ هائیتی نیازمند کمک هستند. گستره‌یِ نیاز چنان گسترده است که آنها ناچار هستند دست نیاز به سویِ هر گروهی دراز کنند و هرگز نمی‌دانند که گروههایِ کمک‌کننده نمایندگان دولت‌ها هستند. دولت‌ها هم برای محکم کردن جای پای خود در هائیتی ناچار هستند هزینه‌ای را بپردازند. مردم نیز باید سال‌ها و شاید سده‌ها بر مقررات و قوانین آن دولت‌ها گردن نهند. اندوهناکی شرایط هنگامی دریافته می‌شود که بدانیم مردم هرگز نمی‌دانند به چه بازیچه‌ای تبدیل شده‌اند.

امروزه دولت‌ها بسیار قدرتمند شده‌اند. دولت‌ها با قدرت و ثروت بی‌حد و بی‌حساب، خود را در مقامِ خدایان سرنوشت در دنیایِ باستان قرار می‌دهند و مردم به این پندار می‌رسند که سرنوشت آن‌ها در اختیار دولت است. این پندار بر پایه‌یِ تجربه‌یِ تاریخی ساخته می‌شود. هنگامی‌که تمام زندگی مردم را دولت کنترل و هدایت می‌کند، مردم ناگزیر به ازلی و ابدی بودن دولت می‌اندیشند و دولت را پدیده‌ای جاودان می‌پندارند. بی‌چارگی مردم و وابستگیِ شدید آنها به دولت از نظر کسب پول عواملی هستند که مردم خود را تسلیم دولت به‌پندارند و از دولت حاکم در کشور خود حمایت نمایند. این وابستگی همواره از طرف دولت تشدید می‌شود. دولتِ ایالات متحده مردم خود را در هراس همیشگی از تروریسم نگه می‌دارد و خود را پشتیبانِ مردم می‌شناساند تا مردم فرزندانِ خویش را برای خدمت در ارتش به دولت بسپارند و چشم امید به کمک‌های دولت بدوزند. کمک هم تنها از طرف دولت ممکن است زیرا پول و دارایی کشور به تمامی در دستِ دولت است. این فرمول با اندک تفاوت‌هایی در تمام کشورها حاکم است.

حمایت مردم از دولتِ حاکم برکشور تا زمانی ادامه می‌یابد که گروهی قدرتمندتر از دولت حاکم در کشور پدید آید. مردم بدنبال قدرتمند می‌روند، زیرا قدرت نداشته‌یِ خود را در قدرت دولت تجسم‌یافته می‌پندارند. هنگامی که مردم از گروه قدرتمندِ حاکم پشتیبانی می‌کنند، یقین دارند که مورد پشتیبانی همان گروه قدرتمند قرار خواهند گرفت. تکرار این پدیده سبب می شود مردم در خود نیز احساس قدرت بنمایند. این وابستگیِ دوسویه بین مردم و دولت در هر کشوری بسیار شکننده است. کافی است در قدرتِ حاکم اندک سستی احساس شود، تمام مردم بدنبال گروهی قدرتمندتر راه می‌افتند. مطلق‌گرایی و عجله دو ویژگی پایدار مردم است. مردم نمی‌توانند از قدرتِ سست شده حمایت نمایند و دوست دارند قدرت بسرعت در دست گروهی متمرکز گردد. مردمِ افغانستان این جرخشِ احساساتِ حمایتی از قدرتمندانِ کشور خود را بارها نمایش داده‌اند. آنها خواستار حاکمیت گروهی هستند که قدرت را به شکل مطلق در چنگ داشته باشد. افغانی‌ها به طالبان تسلیم شدند، به مجاهدین تسلیم شدند، به امریکا نیز تسلیم شدند و امروزه چشم براه حاکمیت قدرتی هستند که کشور را در چنگِ خویش داشته باشد. مردم پراکنده براستی بی‌چاره هستند.

واژه‌یِ «مردم» امروزه بسیار تکرار می‌شود، اما آیا تشکیل‌دهندگان این واژه از ماهیت واژه آگاه هستند؟                  

 

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب