عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
در پاکی نوشتن نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸٩/۱٠/٢٠

در ستایش نوشتن

انسان پیوستگی همیشگی با دنیای پیرامون دارد. پنج حس انسان در هر لحظه، تصویرهایی از جهان را به مغز می سپارند تا کارکرد مغز از آنها  پدیده ای بنام «آگاهی»  بسازد. آگاهی مجموع واژه هایی است که انسان در زمان و مکان ویژه  برای بیان موقعیت خویش بکار می برد. کاربرد واژگان در ساختارهایِ قراردادی از ویژگی های زبانی انسان است. هر فردی برای ثابت شدن هویت انسانیِ خویش به طور بی پایانی سخن می گوید. سخنانِ شفاهی بیشتر آشفته هستند. سخن آشفته دارای مفهوم قراردادی «معنا» نیست.  «معنا» تنها در شکل نوشتن پدید می آید.

 نوشتن عالی‌ترین جلوه‌یِ فعالیتِ مغزِ آدمی است. انسان آشفتگیِ درونِ ذهنِ خویش را از طریقِ نوشتن تنظیم می‌کند. نظم بخشیدن به فعالیتِ مغز از طریقِ ساختار بخشیدن به‌ سخن ممکن می‌گردد. هر نوشته‌یِ خوب دارایِ ساختارِ نظام‌مند است. ساختارِ نظم‌دار، یکپارچه است و یکپارچگیِ نوشته می‌تواند موضوعِ واحدی را بیان و قابلِ فهم نماید. فهمیده‌شدن معیارِ شناختِ نوشته‌یِ خوب است.

نوشتن تلاشی آگاهانه برایِ بازسازیِ شکلِ بیان بشری است. بشر از طریقِ بیان، خواسته‌هایِ خود را در محیط طرح می‌کند و احساساتِ زیبایی‌شناسانه‌یِ خود را از راهِ زبان محسوس می‌سازد. ابزارِ نوشتن، کلمات و ساختارها هستند. کلمات و ساختارها، نشانه‌هایِ قراردادیِ زبان هستند. این نشانه‌ها در یک جامعه‌یِ زبانی موردِ پذیرشِ همگان قرارگرفته‌اند. نخستین کارکردِ این نشانه‌ها، ایجادِ ارتباط میان انسان‌هاست. ارتباط‌هایِ روزمره نیاز به واژگانی‌اندک و ساختارهایی‌محدود دارد. پس در روزمرگیِ زندگی، مسئله‌یِ تکرار اصلِ حاکم بر زبان است. تکرار پیاپی و بی‌پایان واژه‌ها و ساختارها، نشانه‌هایِ زبانی را به آواهایِ عادت‌شده تبدیل می‌سازد. عادت، زیباییِ هر پدیده از جمله زبان را از بین می‌برد. شنونده‌ای که به شنیدنِ گزاره‌هایی عادت کرده است، هیچ توجهی به اجزایِ تشکیل دهنده‌یِ‌آن‌ها ندارد. چنین شنونده‌ای هر گزاره‌یِ آشنایی را بدونِ درکِ‌آن ‌می‌پذیرد و مایل است در گفتارِ دیگران تاییدی برآگاهیِ ساده‌یِ ‌ذهنِ خویش بیابد. نوشتن به هم ریختنِ عادت‌شدگیِ زبان است.

برایِ فردی که به شنیدنِ تعدادی کلمه و ساختارِ تکراری عادت کرده است، شنیدنِ ساختارهایِ جدید بسیار هراس‌آور است. چنین فردی در رویارویی با نوشته‌یِ نو، جهانِ ساده‌یِ ذهنِ خود را در حالِ فرو ریختن می‌یابد. او به گفتارِکسانیِ چنگ می‌اندازدکه گزاره‌هایشان همسطح‌ِ گزاره‌ها و آگاهیِ ذهن خود باشد. انسانِ ساده‌ برایِ دفاعِ از حریمِ خود و حامیانش، اغلب حاضر به کشتنِ انسان‌هایی با بیانِ نوین، و در نتیجه دارایِ اندیشه‌یِ نو نیز است. نوشتن، آمادگی رویارویی با چنین انسان‌هایی است.  نوشتن عروجِ‌ذهنِ‌آدمی از فضایِ غبار گرفته‌یِ‌ عادت‌هایِ زبانی است. هر نویسنده‌ای موردِ انکارِ ذهن‌هایِ عادی قرار می‌گیرد. گذر زمان باعث می‌شود تا عوام بتدریج بتوانند نوشته‌هایِ نو و غیرِتکراری را درک نمایند. به همین دلیل است که در جامعه‌ای از انسان‌هایِ ساده‌اندیش، نویسندگان پس از مرگ‌شان ستایش می‌گردند.

خودِ نوشتن نیز در گذرِ زمان به عادت تبدیل می‌شود. عادت‌شدگی، حقیقتِ شکل‌هایِ بیانِ بشری است. برایِ گریز از اصلِ ویرانگرِ عادت‌شدگی، نوشتن بر علیه خود هم می‌شورد. دلیلِ دگرگونیِ سبک‌هایِ نوشتاری، همین گریز از عادت‌شدگی است. به عنوانِ نمونه، امروزه نوشتنِ غزل موردِ استقبال قرار نمی‌گیرد، زیرا عناصرِ شکلی و الگوهایِ معناییِ غزل آنقدر تکرار شده‌اند که غزل‌هایِ امروزه، کهنه پنداشته می‌شوند. وجودِ نوشته‌هایِ تکراری، مانند نامه‌هایِ اداری، تهدیدی برایِ کهنگی و ویرانیِ  زبان است. نوشتنِ خلاق، تلاشی برایِ نجاتِ زبان از چنین ویرانگریِ کاربردهایِ روزمره‌ی زبان است.       

نوشتن تواناییِ یگانه‌یِ تعداد اندکی از دانش آموختگان است. نوشتن هدف هر نوع آموزشی است. بیانِ سخنِ شفاهی،کار همگان است، اما همه ‌توانِ نوشتن ندارند. افراد به دلیلِ داشتنِ تواناییِ‌گفتار همواره در سخن‌گفتن هستند، اما گروه بسیار کوچکی از انسان‌ها می‌توانند بنویسند. دلیلِ این کار در ماهیتِ نوشتن نهان است. گفتارِ شفاهی نیازی به یکپارچگی ندارد. سخنِ شفاهی اغلب آشفته است. آشفتگی هنگامی‌آشکار می‌شودکه گفته‌هایِ شفاهیِ یک سخنران نوشته شود. آنگاه آشکار می‌شودکه قسمتِ بزرگی از گفته‌هایِ او پیوندی با موضوعِ اصلی ندارد و تنها برایِ ایجادِ هیجانِ آنی وگذرا در شنونده به کار رفته است. نوشتن، اما، دارایِ سرشتی فرهیخته است و تنها فرهیختگان توانِ نوشتن دارند. نویسنده هنگامِ نوشتن سر بر خاک می‌افکند و می‌نویسد، زمان او را سرافراز می‌کند. سخنران سر به سویِ آسمان‌ می‌گیرد و نعره می‌کشد، زمان سرافکنده‌اش می‌سازد.

نوشتار خود را از پلشتیِ زشتی‌ها پاک نگه داشته است. افراد در سخنانِ روزمره‌یِ خویش از هر واژه‌یِ زشتی برای آلودنِ هویتِ دیگری استفاده می‌کنند. واژگانِ ناسزا و فحش در دهان مردم کارکردیِ مکرر دارد. هنگامی‌که انسان‌ها از دریافتِ حقِ خویش به‌وسیله‌یِ سیستم‌هایِِ‌قضایی ناامید می‌شوند، ناگزیر فحش می‌دهند. سخنانِ زشت تنها ابزارِ‌انتقامِ انسان‌هایِ درمانده‌است. بیشترِ افرادِ بشری بی‌هراس فحش می‌دهند، اما هیچ کس حاضر نمی‌شود فحش‌هایِ برزبان‌آورده‌اش را بنویسد. انگار زشتیِ کلامِ بشری تنها در سخنِ شفاهی می‌گنجد، ولی نوشتار ورودِ آلودگی را به خویشتن راه نمی‌دهد. گروهِ‌بسیار کوچکی از نویسندگان در نوشتارِ خود از ناسزا و پلشتیِ زبان استفاده می‌کنند تا واقعی‌نماییِ نوشته‌هایشان بیشتر شود. این گروه سخنانِ پلشتِ مردمیِ رانده‌شده را به شکلِ زندگیِ واقعی در نوشته‌هایشان می‌گنجانند، اما در میانِ خوانندگان استقبالی از آثارشان نمی‌یابند. آثارِ نویسندگانِ نامدار سرشار از واژه‌ها و ساختارهایِ نو و زیبایِ بشری است. نوشتن پاسدارِ پاکیِ سخن آدمی است.

برایِ گسترشِ تواناییِ نوشتن میانِ انسان‌ها روشهایِ زیادی بکار گرفته‌می‌شود. در مدرسه‌ها و دانشگاه‌ها انجامِ تکلیف‌هایِ کلاسی، نوشتنِ مقاله برایِ ارائه در کلاس و نوشتنِ مقاله برایِ ارائه در یک کنفرانس همه راه‌هایِ تقویتِ کار نوشتن است. تمامِ این فعالیت‌ها مهم هستند، اما در جریانِ زمان محو می‌گردند.  برایِ پایداریِ این کارهایِ علمی، درجامعه نشریات منتشر می‌شود.

هر نشریه‌ تریبونی فراهم می‌کند تا افرادِ یک رشته‌یِ علمی، یادگرفته‌هایِ خود را در آن بیان بکنند و به قضاوت افرادِ مختلف در زمان‌هایِ گوناگون بگذارند. هدفِ نشریه‌ها علاوه بر ثبتِ آگاهیِ افراد، تربیتِ‌گروهی نویسنده است. هر مقاله‌ای که چاپ می‌‌شود، کمک می‌کند تا فردی امکانِ نویسنده شدنِ خود را آزمایش‌کند. کسانی که نوشته‌هایشان در گذرگاهِ زمان موردِ قضاوتِ مثبت قرار می‌گیرد، پایدار می‌مانند. در این گذرگاه، انتخاب خودبخود انجام می‌گیرد و پس‌از سال‌ها نامی بزرگ می‌شود.

  نظرات ()
دلتنگی برای برفِ زمستانی نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸٩/۱٠/۱٠

زمستان به سرعت می‌گذرد. آسمان با رنگی تیره‌ و با فضاییِ کدر سقفی کوتاه بالای سر انسان‌های گرفتار در روزمرگیِ زندگی ساخته است. ابرهای خاکستری رنگ، عبوس و سبک، رنگی تیره بر هوا می‌پاشند. امید به بارشِ برف رنگ باخته است، و امید به ویرانیِ زمین رنگ گرفته است. به تجربه‌یِ پیران در سال‌های گذشته در آذربایجان و در فاصله‌یِ زمانی بیست‌ویک آذر تا پانزده دی برف می‌باریده است. اکنون دیری است که آذرماه گریخته و دی‌ماه نیز در گریز است. آسمان براستی خشکیده و خشکیِ آن در آیینه‌یِ زمین هم بازتابیده است. روی خاکِ کوهستان‌های پیرامون حتا گیاهِ خشکیده‌ای هم به یادگار نمانده است. خاکِ کوه و دشت را انسانِ مدرن به تمامی غارت کرده است. دیگر چیزی در دستِ خاک نمانده است. خشکیِ زمین را آسمان به سوگ نشسته و در اروپا و امریکا چندان برف و باران باریده که در چشمان آسمان اشکی نمانده که بر اندوه خاک در ایران بریزد. از زمین ایران دود بر می‌خیزد و چشمِ آسمان را کور می‌کند. دیگر گوش آسمان هم به ناله‌یِ انسان کَر شده است. دلتنگی برای برفِ سنگین در میان انسان‌هایِ دوستدارِ زندگی آشکار شده است.

دریایِ اورمیه هم خشکانده شد. مِهی که از دریای اورمیه برمی‌خاست، ابرهای بارانیِ مدیترانه را بسوی دشت آذربایجان و دیگر مکان‌های ایران می‌کشاند. دریایِ اورمیه نمناکی هوا را بشدت بالا می‌بُرد و اندکی سرما، بارانِ تندی را ایجاد می‌کرد. از روزی که با بی‌برنامگی و هیاهوی بی‌سرانجام دریا را خشکاندند، دیگر بلندی‌های بادخیز ایران بادی را برنمی‌انگیزند. بادهایِ توفنده‌یِ سرزمین ما هم بر خاک نشستند. بادو دریا و خاک و زمین همه با هم خشکیدند. دلِ خاک برای رویش، دلِ باد برای وزش و دلِ دریا برای شنیدن صدایِ آب تنگ شده است.

هوا هرگز زمستانی نیست. سایه‌ای از سرمایِ سنتی گاهگاه از فضایِ بالاسر انسان‌ها می‌گذرد و آنی دیگر هوا نیمسرد و بزودی نیمگرم می‌شود. نیمگرمیِ هوا خوابِ زمین را برمی‌آشوبد. روینده‌ها می‌رویند! جابجا در کنار خیابان‌ها و در حیاطِ خانه‌ها گیاهان سر از خاک بر می‌آورند و شب‌هنگام سربرخاک می‌گذارند و می‌میرند. تنها مرگ از شوربختیِ انسان‌ها بخت می‌یابد. دلِ انسانِ شوربخت برای زندگی در دنیایی «برف‌گرفته» تنگ می‌شود و در گوشه‌های خِرَد خویش به جستجویِ دلیل چنین وضعی می‌گردد و سرگشته‌تر می‌شود:

گروهی در تبریز به بالای کوهِ خشکیده‌یِ عینالی می‌روند و نیایشِ باران را بجا می‌آورند. کوه‌پیمایان چشم بر دود ماشین‌های نیایشگران و خود نیایشگران می‌بندند و هنگامی که چشم می‌گشایند آنها را رفته و غبار سیاه‌رنگِ دود‌ماشین‌هایشان را روی خاکِ کوه نشسته می‌یابند. اگر کسی گوش هوش داشته باشد، صدای خنده‌یِ بلندِ خاک و آسمان را بر بی‌خردمندی انسان می‌شنود. نیایش باران با روزگاری از زندگیِ انسان در پنج هزار سال پیش پیوند داشته که زندگی با گله‌داری و کشت سپری می‌شده و مغر اندیشه‌سازِ انسانِ آن روزگار چندان تکامل نیافته بود. نیایشِ باران از زبانِ انسانِ پیچیده‌یِ امروز در دنیایِ شگفت‌انگیز نو تنها خنده‌یِ بیننده را سبب می‌شود. نبود باران و برف در زمستان امروز تا حدی به مدیریتِ نادرست منابع طبیعی بستگی دارد. دلِ انسان خردمند بر کارکردِ مغز انسان هم تنگ می‌شود.

زمستان آغاز شده و بسرعت می‌گذرد. برفِ سنگین رویِ زمین ما نیست. برف را در تصویرهای تلویزیونی در فرودگاهِ هیتروی لندن، در خیابانهای واشنگتن، روی پشتِ بام‌های بوداپست و بالای تپه‌ماهورهای چین و نپال می‌بینیم. کسانی که توانایی و شکیبایی کافی برای خواندن داستان دارند، برف را در میان خط‌های داستان‌های جک لندن می‌خوانند و حسرتی سنگین بر دل‌هایشان می‌نشیند. آنها می‌توانند جنگ‌های آینده برای منابع آبی را در پندارِ خود به نمایش بگذارند.

زمستان با برف زمستان است. بی‌برف زمان را بی‌نام می‌کند. در این بی‌نامی زمان، آشفتگیِ مکان و در تنگنایِ زبان، حسرتِ سنگینِ دل‌های فراوانی را به تصویری ادبی فرامی‌خوانم: آدم برفی‌های دست‌ساز کودکان که در یخبندانِ شامگاهی در برابرِ سوتِ یخبادهای وزنده پایداری می‌کردند، از خیال ما بیرون می آیند و شال‌گردن‌های خود را به ما تقدیم می‌دارند تا اشک‌های حسرت‌مان را بر بی‌برفی زمستانِ امسال خشک کنیم. من دلم برای آدم برفی‌ها هم تنگ شده است.  

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب