عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
خداحافظ باغ گلستان! نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸٩/٢/۳٠

در شماره‌یِ 315 هفته نامه‌یِ سهند تبریز (یکشنبه 16 اسفند 1388) مقاله‌ای با عنوان «باغ گلستان در آستانه‌یِ ویرانی» نوشته بودم. در آن مقاله به ویرانی «باغ گلستان» به بهانه‌یِ ساختن «ساختمانی بیاد شمس تبریزی» پرداخته بودم. من همچنان بر این باور هستم که باغ گلستان باید نگه داشته شود. افرادی که تصمیم به ویرانی باغ گلستان دارند باید بدانند که مردم به دلیل اهمیت باغ گلستان در تاریخ معاصر آذربایجان، اهمیت این باغ به عنوان فضای سبز در مرکز شهر و  به دلیل ویرانی باغ گلستان مقدمه‌ای برای ویرانی همه جا،موافق این ویرانی نیستند.

باغ گلستان در تاریخ معاصر آذربایجان بسیار پراهمیت است. مردم برای نخستین بار فضای شهری را در شکل باغ گلستان مشاهده کرده‌اند. مردم شاهد هنرنمایی هنرمندان خود در سالهای 1325 تا 1326 بوده‌اند. آنها باغ گلستان و ایل‌گولی را تصویری از زندگی شهری می‌پندارند.

واقعیت آن است که در شهر تبریز مناطق فراوانی ویران شده است. فضای مقابل ارک در مرکز شهر سالهاست که در وضع بسیار نامناسبی قرار دارد. میدان منصور همچنان در انتظار پایان و سامان یافتن کارهای ساختمانی است. بخشی از فضای سبز پیرامون آرامگاه شهریار ویران شده و قرار است ساختمانی در آنجا سر بر آورد. میدانِ فلکه‌یِ بزرگ شهرک ولیعصر ویران شده به بازار تبدیل می‌شود. باغهای فراوان شهر همه به زمین‌های بایری تبدیل می‌شوند و سپس با تغییر کاربری فروخته می‌شوند. با تاسفِ فراوان، شهرک‌هایی که ساخته می‌شود هیچ یک شرایط زندگی برای انسان مدرن امروز را ندارد. نبود فضاهای وسیع میان بلوک‌های ساختمانها، خیابانهای باریک، نبود پیاده‌روها و نبود پارکینگ‌ها مشکلاتی بوجود آورده است که گاهگاهی رفت و آمد در میان شهر غیرممکن می‌گردد. هر انسان منصفی پهنای خیابانهای ولیعصر را با رشدیه مقایسه کند و فاجعه‌یِ تراکم در ساختِ شهرک‌های امروز را مشاهده بنماید. در شهرک باغمیشه مکانی برای نفس کشیدن نیست. شهرک در حال رشد فرشته در دره‌یِ باریش (باغمیشه) دارای هیچگونه استاندارد شهرک‌های نوین نیست.

ما بخوبی می‌دانیم که دولت پولی برای شهرداری‌ها پرداخت نمی‌کند. ما بخوبی می‌دانیم که شهرداری ناگزیر است حقوقِ نجومی کارکنان بسیار زیادش را خودش تامین و پرداخت کند. ما بخوبی از کارهای خوب شهرداری در شهر آگاه هستیم، اما اعتقاد داریم که نباید با فروش شهر، شهرداری را اداره کرد.

شهرداری کارهای مهمی انجام داده است، اما ویرانی شهر پذیرفتنی نیست. ایجاد پارک‌های خاقانی، صبا و پارک‌های بسیار، از کارهای قابل تحسین شهرداری کنونی تبریز است، اما نگاهی به خیابانهای شهرک یاغچیان و نقشه‌ی شهرک خاوران انسان را نا امید می‌کند. روزگاری گروهی نویسنده به‌اشتباه دلیل باریک بودن کوچه‌ها را ترس مردم از سواران مهاجم می‌نوشتند. امروزه همه می‌دانند که سواری نخواهد آمد، اما گذرگاهها همچنان تنگ هستند. این تنگنای گذرگاهها در تمام شهرهای ایران دیده می‌شود. واقعیت آن است که طراحان شهری پهنای خیابانها و کو چه ها را به اندازه‌یِ پهنای ذهن خویش طراحی می‌کنند.

ما بخوبی می‌دانیم که فروش تراکم به عنوان منبع مهم درآمد شهرداری راکد شده، اما راه‌حل در کاستن هزینه‌های شهرداری است. امروزه همه دارای مدرک دکترا از یکی از دانشگاههای روستاهای ریز و درشت هستند. حقوق‌ها را باید بر اساس کارکرد افراد تنظیم کرد.

موضوع پایانی در ویرانی باغ گلستان، بهانه‌یِ ساختن بنا است. خیلی مایل هستم کسی یکی از آثارِ شمس تبریز را معرفی کند تا ما نیز پس از خواندن به جرگه‌یِ ستایشگران شمس به پیوندیم. شمس چیزی ننوشته است. شمس و حسام‌الدین چلبی را مولوی بزرگ کرده است. تردید دارم که گروهی می‌خواهند با پرورشِِ کیش شخصیت در شمس، نویسندگان بزرگ معاصر را به فراموشی بسپارند. لازم است آثار نویسندگان معاصر آذربایجان خوانده شود تا مشخص گردد در وسط شهر مجسمه‌ی چه کسانی باید نصب گردد.

ساختمانی که باغ گلستان را از بین خواهد برد هرگز نمی‌تواند نماد تبریز باشد. این ساختمان هیچگاه به شکوه ساختمان هتل پارس در ایل‌گولی و یا به زیبایی ساختمان بلور در میدان دانشگاه نخواهد بود. هیچ یک از این ساختمانها نماد تبریز نیستند، نماد تبریز همان «ساختمان ساعت» است.

بگذارید باغ گلستان همچنان پایدار بماند. گشتن افرادی معتاد در باغ گلستان نمی‌تواند دلیلی برای ویرانی باغ گلستان باشد. اعتیاد معلول است، علت نیست. مردان معتاد نیز باید مکانی برای استراحت داشته باشند، هر چند مردانی که در باغ گلستان جمع می‌شوند افرادی بزرگ هستند، ثروت جامعه ناعادلانه تقسیم می‌شود.

امید داریم شهرداری و شورای شهر بتوانند در برابر فشار باندهای قدرتجو ایستادگی کنند و از تعداد حقوق‌بگیران بکاهند.

باغ گلستان را به بهانه‌یِ گورستان عارفان یا هر بهانه‌یِ دیگری ویران نکنید.

  نظرات ()
داود مستوفیف مجسمه ساز بزرگ آذربایجان نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸٩/٢/۳٠

استاد داود مستوفی

مجسمه ساز بزرگ آذربایجانی

1- پارک شمس

پارک شمس تبریزی یکی از کارهای تحسین‌انگیز شهرداری است. تبدیل باغی بزرگ به پارک در تبریز کم سابقه است. در پنجاه سال گذشته، صدها هکتار باغ و باغچه در تبریز به زمین‌های بایر تبدیل و سپس فروخته شده است. زمینِ باغلارباغی تا آغاز حسن‌کوچه‌سی، تا بیست سال پیش باغ‌هایِ  آباد زردآلو، گیلاس، هلو و سیب بود. این باغ‌ها به مجتمع پولساز پتروشیمی و مجتمع‌های پولساز دیگر تبدیل شد. زمین‌هایِ کشاورزی و باغ‌های حسن‌کوچه‌سی هم‌اکنون در محاصره‌ی ساختمان‌های تجاری اسیر شده‌است. هر باغی ارزشی کوتاه مدت دارد و اهمیت آن تا زمان تبدیل شدنش به پول نقد در نظر است. نیاز شهروندان به فضاهای سبز بین ساختمان‌ها و مسائل زیست‌محیطی چندان جدی نیست. سنت مدرن این است که ارزش در پول است و همه چیز باید به پول تبدیل شود. پارک شمس این سنت را درهم شکسته و باغی به پارک تبدیل شده است. گفته می‌شود این پارک گسترش خواهد داشت. این پارک پیشتر بنام پارک خانواده شناخته می‌شد. اندیشه‌یِ بلند مهندس آبدار آن را بنام مردی تبدیل‌کرد که مولوی بزرگش کرده است. به طراحان، سازندگان و گسترش‌دهندگان پارک شمس درود فراوان می‌فرستیم.

2- مجسمه‌یِ شمس

در فضای درونی پارک،  مجسمه‌یِ شمس روی پایه‌ای‌کوتاه با چرخشی در اجزای آن نصب شده‌است. مجسمه‌یِ شمس سه‌متر و هشتاد‌سانتی‌متر بلندی دارد. مجسمه، طرح مردی در حالت رقص را نشان می‌دهد. ردا و روپوش بلند صوفیان سده‌های ششم و هفتم قمری از شانه‌یِ مجسمه آغاز و روی پایه‌یِ مجسمه گسترده شده است. هر دو پای شمس از زمین کنده شده و در هواست. بنظر می‌رسد مجسمه‌ساز، تصویر خیالی صوفیان و رقصِ سماء آنها و شخصیتِ آسمان‌سوی شمس را در نظر داشته است. در مجسمه، شمس با دست راستش قسمت سینه‌پوش جامه ‌را می‌کشد و گویی جامه را پاره می‌کند تا قلبش را از پوشش حجاب جامه رها سازد. این حالت گوشه‌یِ «جامه دران» در دستگاه‌هایِ بیات‌ترک، دشتی، افشاری و اصفهان در موسیقی سنتی ایران را هم تداعی می‌کند. دست چپ شمس به گرهِ‌‌گیسوان در کاکلِ سر چنگ زده است تا نشانی از شعر مولوی‌ باشد: رقصی چنین میانه‌یِ میدانم آرزوست. طرح ایستاده‌یِ این مجسمه را هنرمند بزرگ آذربایجان، استاد داود مستوفی ساخته است.

3- استاد داود مستوفی

داود مستوفی در سی تیر 1333 در محله‌یِ صابونچی خوی متولد شد. پدر خانواده، فتح‌الله مستوفی‌زاده کارمند اداره‌یِ کشاورزی خوی بود. در سال 1337 پدر به اداره‌یِ کشاورزی ارومیه منتقل شد و خانواده به ارومیه رفتداود مستوفی آموزش ابتدایی را در دبس   دتان منوچهری ارومیه آغاز کرد. دبستان منوچهری در نزدیکی سینما نیاگارا بود. در همان نزدیکی، دانش آموز کلاس پنجم یعقوب عباسی جم هم‌مدرسه‌ای داود بود. یعقوب عباسی مینیاتور می‌کشید و هم اکنون در ترکیه یکی از استادان نامدارِ هنر نقاشی است. دوستی با یعقوب عباسی ذوق هنریِ داود را آشکار کرد. داود مستوفی علاقه مند نقاشی بود. او نقاشی را آغاز کرد. پس از پایان کلاس ششم ابتدایی در سال 1345، داود سیکل اول دبیرستان (دوره‌یِ سه ساله) را در دبیرستان رضاشاه ارومیه آغاز و در سال 1348 به پایان رساند. خانواده در مرداد 1348 به تبریز منتقل شد. داود مستوفی سیکل دوم دبیرستان را در تبریز و در دبیرستان لقمان در رشته‌یِ ریاضی آغاز کرد. سرانجام دیپلم ریاضی را در سال 1351 دریافت کرد و در مهر همان سال در دانشگاه تبریز خواندن رشته‌ی فیزیک را شروع کرد. مستوفی در سال 1355 لیسانس فیزیک گرفت و به خدمت سربازی رفت. مستوفی دو سال خدمت سربازی را در نیروی دریایی بندرانزلی به عنوان افسروظیفه سپری کرد. درجه‌داران وظیفه در آن سالها اجازه داشتند در داخل شهر خانه اجاره کنند.ستوان مستوفی با دو همقطار خود در منطقه‌یِ عباس آباد بندرانزلی خانه‌ای اجاره کرد. در آن خانه‌ای که روبه گورستان ارمنی‌ها بود، مستوفی در زمان‌های آزاد از خدمت سربازی نقاشی می‌کرد. او بیشتر به کشیدن پرتره و نقاشیِ مناظر طبیعت سرگرم می‌شد. آن نقاشی‌ها همگی به همراه دوستان در پهنه‌یِ هستی گم شدند. داود مستوفی در سال 1358 در آموزش و پرورش تبریز به عنوان دبیر فیزیک استخدام شد و در سال 1386 بازنشسته شد.

زندگی داود مستوفی نمونه‌ای از وضعیت انسان در دنیایِ شگفت انگیز مدرن است. از نظر شغلی، مستوفی فیزیک تدریس می‌کرد، اما به هنر نقاشی و مجسمه‌سازی می‌پرداخت. تی. اس. الیوت (شاعر انگلیسی) نوشته است که هنرمند باید همواره مرز بین شخصیت خود به عنوان یک شهروندِ متعارف و شخصیت خود به عنوان یک هنرمند را در نظر داشته باشد. انسان به عنوان شهروند متعارف فردی همچون میلیونها فرد دیگر است. انسان به عنوان هنرمند در جامعه برجسته می‌شود. داود مستوفی هم نه به عنوان معلم فیزیک، بلکه به عنوان هنرمند مجسمه ساز معروف شد و آثار هنری او سبب شد مردم هنرشناس داود مستوفی را به عنوان «استاد مستوفی» بشناسند.                                   

نخستین مجسمه‌یِ مستوفی،  مجسمه‌یِ میرزا علی معجز شبستری بود. استاد مستوفی این مجسمه را در سال 1363 ساخت. این مجسمه را محمدعلی نقابی شبستری، پژوهشگر آثار معجز، نگه‌داری می‌کند. استاد مستوفی با ساخت تندیس بزرگان مشروطه، ستارخان، علی مسیو، حاج مهدی کوزه‌کنانی وحسین‌خان باغبان و نصب آنها در خانه‌یِ مشروطیت (راسته‌کوچه) شناخته‌شد. نام استاد مستوفی با ساخت مجسمه‌یِ نصیرالدین توسی  و نصب آن در میدان افلاک‌نما (میدان اول زعفرانیه) بر سر زبان‌ها افتاد تا مردم به تندیس‌های دیگر ساخته‌شده بوسیله‌یِ او توجه کنند. استاد مستوفی تندیس‌‌ها‌یِ سعدی، قطران، شهید باکری را به سفارش شهرداری منطقه 3 ساخته است. تندیسِ استاد رضا معماران از کارهای پراهمیت مستوفی است. رضا معماران مردی ناشناخته برای نسل امروز است. در سال 1351 استاد معماران تاق‌ضربی مسجد کبود را زد. گستردگی و ژرفای اندک تاق، دشواری کار و استادی معمار سازنده را نشان می‌دهد. استاد معماران، معمار حمام‌های کهن تبریز بود. معماری حمام پیل‌گوش (درکوچه‌باغ) را استاد معماران انجام داد. پل رودخانه‌یِ آجی‌چای (نزدیکی ترمینال امروزی مرند و فرودگاه) از کارهای برجسته‌ی استاد معماران است. مستوفی با ساخت تندیسِ استاد معماران، هنرمندی بزرگ را به فرهنگ ایران زمین معرفی کرده است. برجسته کردن یک پدیده یا یک انسان کار هنر و هنرمند است.

استاد مستوفی تندیس‌ِ محمد زکریای رازی را به سفارش کارخانه‌یِ داروسازی رازی (جاده تهران) ساخته است. این تندیس در مقابل کارخانه نصب است. تندیس‌های ِ استاد مستوفی در شهر فراوان است. تندیس حاج حسین نخجوانی و حاج محمدنخجوانی در کتابخانه‌یِ مرکزی شهر تبریز (چهاراه لاله)، تندیسِ جبار باغچه‌بان و تندیس همام تبریزی در نمایشگاه بین‌الملی تبریز از آثار استاد مستوفی هستند. استاد داود مستوفی تلاشی بی‌پایان در شناساندن شخصیت‌های تاریخی و فرهنگی‌آذربایجان داشته است.

مجسمه‌ها و تندیس‌های فراوان استاد مستوفی دو ویژگی برجسته دارند. از نظر تکنیکی، آثار مستوفی دارای تناسب عالی اجزاء می‌باشند. در هر اثری، اجزای تندیس مانند اندازه‌یِ گوش‌ها، بینی، دست‌ها، چشم‌ها و عضوهای دیگر، تناسب بی‌نقصی با یکدیگر دارند. چنین تناسبی یکی از ویژگی‌های زیبایی‌شناسی کلاسیک است. از سوی دیگر، انتخاب سوژه برای استاد مستوفی دارای اهمیت است. تندیس‌های فراوانِ مستوفی همه در خدمت معرفی افراد نادرِ فرهنگی آذربایجان می‌باشند. چنین ویژگی‌هایی سبب شکوه کارهای مستوفی می‌شود.

تعدادی از کارهای استاد مستوفی درکارگاه خودش نگهداری می‌شود. تندیسِ علی‌آقا فرشباف(استاد کمانچه)، ابوالحسن‌خان صبا (یکی از بزرگترین هنرمندان موسیقی ایران)، محمدرضا ایرانی (نقاش)، میرزا‌عبدالله واعظ (متفکر) و سید‌جمال ترابی طباطبایی (سکه‌شناس) در کارگاه خود استاد نگه‌داری می‌شوند. این مجسمه‌ها در کمال هنرمندی ساخته شده‌اند و باید در مراکز فرهنگی شهر نصب شوند. شهرداری و افراد پولدار هنرشناس می‌توانند با پرداخت‌ هزینه‌یِ ساخت این آثار، سهم بزرگی در شناساندن هویت فرهنگی یک شهر مدرن در این منطقه‌ از سرزمین ایران داشته باشد.

استادمستوفی اعتقاد دارد که مجسمه‌سازی ایران در مراحل آغازین این هنر است. مجسمه‌سازی ایران هنوز در مرحله‌یِ چهره‌سازی است. اروپا این مرحله را در سده‌هایِ چهاردهم و پانزدهم آغاز کرد، در سده‌یِ نوزدهم به اوج رساند و در سده‌یِ بیستم ذوق مردم به حدی پیش رفته بود که مجسمه‌سازان به آثار حجمی پرداختند و زیبایی خود فرم و رنگ را به نمایش گذاشتند. مجسمه‌سازی ایران باید سال‌ها چهره‌سازی را تجربه کتد و پس از تعداد کافی از مجسمه‌های شخصیت‌ها در خیابان‌ها و میدانگاه‌ها، آثار حجمی هم ساخته گردد. مجسمه‌ساز امروز ایران ناچار است از خواست سفارش‌دهندگان پیروی کند. پیش از انقلاب هم استادی چون علی اکبر صنعتی ناچار بود مجسمه‌‌های شاه را بسازد تا در جاهایی دور از دیدرس مردم نصب شوند. مردم هنوز به دیدن آثار هنری حجمی عادت نکرده‌اند.این عادت باید با نمایش مجسمه‌های فراوانی بوجود آید. شناخت هنر مانند هر پدیده‌یِ دیگر نیازمند معرفی و نقد می‌باشد.

استاد مستوفی در آرزوی وجود محلی همیشگی برای کار هنرمندان مجسمه‌ساز است. مستوفی فکر می‌کند شهرداری می‌تواند در گوشه‌ای از پارک شمس سوله‌ای بسازد و داخل آن را با پارتیشن جدا کند، آنگاه هر قسمتی به مجسمه‌ساز یا نقاش یا هنرمند دیگری به امانت سپرده شود تا همانجا کار کند. چنین مرکزی می‌تواند مردم را به تماشای مراحل کار هنرمندان تشویق کند و فضایی مناسب برای کشف استعدادهای کودکان و نوجوانان ایجاد شود. چنین مراکزی امروزه در تمام کشورهای پیشرفته و درحال پیشرفت جهان وجود دارد.

با اندوه فراوان، مجسمه‌سازان شهر در فضاهای کوچک با سقفی کوتاه کار می‌کنند. کار در  فضایی نامناسب برای هنرمند رنج‌آور است. هنرمند باید بتواند کار خود را بارها در دورنمایی مناسب نگاه کند. هر کسی می تواند دردآور بودن کار هنرمندی در زیرزمینی تاریک با موادشیمیایی را حس کند.  چنین حالتی در تبریز وجود دارد. ساختن محلی بزرگ برای کار هنرمندان در گوشه‌یِ مناسبی از شهر بسیار ضروری است. این کار سبب نزدیکی هنرمندان به یکدیگر،  مشورت و رقابت در کارشان و جلب توجه گروهی منتقد و خبرنگار به آن محل می‌شود. در تهران گوشه‌یِ پارک لاله به هنرمندان سپرده شده و همانجا کار را تولید و می‌فروشند. چنین محلی برای کار هنری هنرمندان است. هنگامی که هنرمند به هر دلیلی نتوانست به کار کردن ادامه دهد، محل از او گرفته می‌شود و به هنرمند دیگری سپرده می‌شود تا کار کند. مدیرانی که درد جوانان جویای کار را  حس می‌کنند، باید به این پیشنهادپاسخ مناسب بدهند.

ما فکر می‌کنیم که فضای پیرامون گوی‌مچید (مسجد کبود) برای کار مجسمه سازان بسیار مناسب است. ارتفاعِ بلند مغازه‌های ساخته شده، نبود دیوار بین مغازه‌ها‌ و فضای کافی برای دیدارکنندگان سبب می‌شود مجسمه‌سازان شهر با آرامش کار کنند و مردم با هنرمندان شهر آشنا بشوند.                                                                                                                       

4- سفارشِ ساختِ تندیس و نادیده انگاشتنِ کارِ هنرمندان

در مرداد 1384 شهردار مرکز در تبریز با یک آگهی همگانی از مجسمه سازان درخواست کرد طرح تندیس‌هایی از مشاهیر آذربایجان را آماده و ارائه دهند تا پس از انتخاب به وسیله‌یِ کارشناسان، سفارش ساخت داده شود و سپس در پارک ایل‌گولی نصب شوند. انتخاب آثار از میان طرح‌های فراوان پیشنهادی انجام شد و چهارده طرح تندیس از استادان مجسمه ساز آقایان داود مستوفی، احد حسینی، محمدتقی فعال و مهرداد عباس‌زاده برای نصب در پارک ایل‌گولی برگزیده شد. قرارداد ساخت با این استادان بزرگ امضا شد و کار ساخت تندیس‌ها آغاز شد. اینک پس از سه سال شهرداری کار هنرمندان بزرگ را نادیده گرفته است. قراردادها همچنان باقی است، اما هزینه‌یِ ساخت تندیس‌ها پرداخت نمی‌شود. نصب این تندیس‌ها در پارک ایل‌گولی سبب زیبا شدن پارک از طریق آثار هنری و معرفی بزرگان علم و هنر آذربایجان به هزاران بازدید کننده می‌شود. مقایسه‌یِ هزینه‌یِ بنر‌های یک روزه‌یِ روابط عمومی شهرداری  با آثار هنری ماندگار، اشتباهات بزرگ در مدیریت شهری را بیشتر آشکار می‌کند..  

 4- نگهداری تندیس‌ها و مجسمه‌ها

بیشتر تندیس‌ها ومجسمه‌های موجود در شهر‌های آذربایجان از فایبرگلاس ساخته‌شده اند.  فایبرگلاس در برابر تغییرات هوا در زمستان و تابستان، و نیز در برابر ضربه استحکام مناسبی ندارد. از این روی، نگه‌داری مجسمه‌ها و تندیس‌های ساخته شده از فایبرگلاس دشوار است. تندیس سعدی در خیابان سعدی در نتیجه‌یِ بمب‌های چهارشنبه سوری خراب شده است. مجسمه‌یِ نصیرالدین توسی نیز دچار فرسایش و ریزش در ناحیه‌یِ پایه شده است. این ویرانی تمام تندیس‌های موجود در شهر‌های آذربایجان را تهدید می‌کند. بازسازی این مجسمه‌ها هزینه‌یِ سنگینی بر شهرداری و نهادهای زیباسازی شهری تحمیل می‌کند.

شهرداری می‌تواند ساخت‌ مجسمه‌ها و تندیس‌های برنزی را سفارش دهد. تندیس و مجسمه‌هایِ برنزی پایداری بسیار زیادی دارند. مجسمه‌یِ برنزی گیل‌گامیش از تمدن سومری پس ازسی‌سده ماندن در زیر خاک، اینک در موزه‌یِ تبریز با شکلی زیبا در نمایش همگانی است و سده‌های طولانی همچنان خواهد ماند.  هزینه‌یِ مجسمه و تندیس برنزی برای نهادی مانند شهرداری نمی‌تواند خیلی زیاد باشد. روابط عمومی شهرداری هر روز بنرهای یک روزه و یا کوتاه مدتی را در خیابان‌ها نصب می‌کند. بیاد داریم که در آغاز بهار میدان‌ها و خیابان‌های تبریز پر از بنرهای اعلام هرس و جوانسازی درختان خیابانی بود. این بنرها بیش از ده روز در خیابان‌ها نماندند. با هزینه‌یِ بیست‌بنر یک روزه، می‌توان یک تندیسِ برنزی سفارش داد. با هزینه‌یِ پنجاه بنر هم می‌توان یک مجسمه‌یِ برنزی بزرگ را سفارش داد. پس شهرداری می‌تواند تنها دو ماه نصب بنرها را فراموش کند و بجای آن مجسمه‌های برنزی سفارش دهد. این کار سبب شناساندن هنرمندان مجسمه‌ساز به مردم می‌شود. از سوی دیگر، هزینه‌یِ زندگی این هنرمندانِ بزرگ باید تامین گردد. هنرمندان افرادی فراعادی هستند و نمی‌توانند به هرکارِ غیراخلاقی همچون خریدوفروش زمین و ساختمان و دلالی‌های دیگر تن دهند. هنرمندانی چون استاد مستوفی سرمایه‌هایِ فرهنگی و اصیل آذربایجان هستند. معرفی کار این بزرگان هنر در میدانگاه‌های شهر سبب کسب هویت هنری توسط مردمی می‌شود که از ویرانی شهرشان رنج می‌برند. باید این هنرمندان را معرفی کرد و از آنها حمایت مالی انجام داد. حمایت مالی تنها از طریق خرید آثار این هنرمندان ممکن است.

5- مهندس ناصرامجد

سفارش دهنده‌یِ مجسمه‌یِ شمس

 در پشت انگیزه و کار ساخت مجسمه‌یِ شمس نام مردی پنهان است که به اندازه‌یِ خود شمس ارزش دارد. مجسمه‌یِ شمس به سفارش آقایِ ناصر امجد، صاحب و مدیر «کارخانه‌‌یِ‌آذرگام» ساخته شده است. شنیدن این خبر شوق‌انگیز است. حمایت از هنرمندان و خرید آثار آنها توسط حاکمان و سرمایه‌داران در جهان و ایران پیشینه ‌دارد، اما امروزه کمترانجام می‌شود. ساخت مجسمه‌یِ شمس را  ناصر امجد سفارش داد. امجد هزینه‌یِ ساخت مجسمه را هم پرداخت‌کرد. ‌او خود می‌توانست برای تبلیغِ‌کارخانه‌اش مجسمه را درست مقابل کارخانه‌ی آذرگام نصب کند. این مرد بزرگ، محل نصب مجسمه را هم خودش پارک شمس انتخاب کرده تا روح مردم از تماشای یک اثر هنری به تعالی برسد.  مجسمه، نامهایِ  شمس، استاد مستوفی و مهندس ناصرامجد را یکجا گرد آورده تا نشان دهد اگر هنر، روح شهروندی و حس ملی با هم یکجا گردآیند، نتیجه‌اش کاری ماندگار خواهد شد.  

 

6- انتخاب تندیس و مجسمه برای نصب در میدانگاه‌های شهر

تندیس‌ها و مجسمه‌ها برای نصب در میدان‌گاه‌های شهر ساخته می‌شوند. پس انتخاب بهترین اثر خیلی مهم است. انتخاب باید از طریق مسابقه میان مجسمه‌سازان انجام شود. داوران انتخاب هم باید افرادی باشند که دست‌کم دو کتاب در باره‌یِ زیبایی شناسی ( بعنوان نمونه، زیبایی شناسی اثر بندتو کروچه و کلیات زیبایی‌شناسی اثر هگل) را خوانده باشند. کارمندان با هر پست و مقامی که باشند دارای صلاحیت علمی برای نظر دادن درباره‌یِ کار یک مجسمه‌ساز هنرمند نیستند. افراد مشاورشهرداری با آگاهی اندک از مسایل منطقه و شهرسازی نمی‌توانند درباره‌یِ آثار هنری نظر بدهند. به گمان من، نظر یک فرد عامی از نظر افرادی با دانش اندک بهتر است. در انتخاب می‌توان از نظر داوران غیر آشنا استفاده کرد، همان کاری که ژورنال‌های معتبر علمی در انتخاب مقاله برای چاپ انجام می‌دهند.

  نظرات ()
مجسمه ی آذربایجان نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸٩/٢/۳٠

 

هنر مجسمه سازی نخستین تلاش انسانی هنرمند برای تقلید از تصور آرمانیِ پدیده‌هاست. مجسمه‌ساز فرد یگانه‌ای است که سعی می‌کند گمانِ همگان از فردی یا شکلی را به تجسم در آورد. نخستین کار، تلاش در شبیه‌سازی اثر هنری به سوژه است. هر بیننده باید با تماشایِ مجسمه، سوژه یعنی صاحب مجسمه را بخاطر آورد. سپس، افزودنِ ذهنیت هنرمند به اثر است. مجسمه ساز ویژگیِ برجسته‌یِ انسانی را درک و تلاش می‌کند آن ویژگی را به نمایش بگذارد. در مجسمه‌های شهریار تلاش برای نشان دادن شاعرانگی شهریار مرکز فکری هر هنرمند مجسمه سازی است.

استاد داود مستوفی همواره در پی دست یافتن به ضمیر اندرونی سوژه است. استادمستوفی در مجسمه‌ی شهریار می‌خواسته شهریار شاعر را نشان دهد. استاد در مجسمه‌یِ «شمس» می‌خواهد حالتِ میل به رهایی انسان از بند ماده را در هیکل شمس به عنوان «یک عارف» به نمایش بگذارد. حالتِ پرواز و میل به گسستنِِ جان از تن در آموزه‌های عرفانی مشرق زمین چندان تکرار شده که به روزمرگی عرفان تبدیل شده است، وگرنه تصویری و یا توصیفی از شمس وجود ندارد.

ویژگیِ زیباییِ یک مجسمه در فضایِ شهری حکم می‌کند که مجسمه ساز به «فرم» بیشتر بیندیشد. فرمِ زیبا نخستین و آخرین هدف هر مجسمه می‌باشد. در ایران مجسمه‌سازی هنر کم‌سالی است و هنوز شبیه‌سازی به سوژه خواستِ سفارش‌دهندگان است. سفارش دهنده می‌خواهد مجسمه به صاحب اثر شبیه باشد. در کشورهایِ در حال رشد و در حال هویت سازی همچون ایران، هدف مجسمه‌ها معرفی شخصیت‌های تاریخی و فرهنگی کشور می‌باشد. این اندیشه به دلیل دوری مردم ایران از کتاب و کتاب‌خوانی می‌باشد. اگر این مرحله سپری شود، آنگاه مجسمه‌های فرمی میدانگاهها و فضاهای شهری را زینت خواهد داد.

مجسمه‌ها باید با هویت تاریخی یک منطقه تناسب داشته باشد. منطقه‌یِ آذربایجان یعنی استانهایِ آذربایجان غربی، آذربایجان شرقی، اردبیل، زنجان، قزوین و همدان بر روی هم منطقه‌ی آذربایجان را تشکیل می‌دهند. آذربایجان منطقه‌ای کوهستانی است. در این منطقه‌یِ کوهستانی انسانها در درازایِ یکصدهزار سال زندگی با اسب‌های راهوار در شتاب بوده‌اند. اسب مهمترین وسیله‌یِ آمد و شد مردم آذربایجان در تاریخ طولانی زندگی آنها بوده است. مجسمه‌سازان مجسمه‌یِ ستارخان را بدرستی روی اسب می‌سازند.

شایسته است مجسمه سازان آذربایجانی مجسمه‌یِ «پنج اسب سوار شتابان» را در اندازه‌ی بسیار بزرگی بسازند و در بلندایِ کوهی نصب نمایند. این مجسمه تاریخ پر فراز و فرود مردم آذربایجان را نشان خواهد داد. امید داریم استاد داود مستوفی با حمایت یک سازمان دولتی و یا شخصی دست به ساخت چنین مجسمه‌ای بزند.       

  نظرات ()
برای درگذشت دکتر اسماعیل رفیعیان نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸٩/٢/٢٥

مردی که با باد آمد و با باد هم رفت ...

دکتر رفیعیان را آخرین بار ساعت یازده پیش‌ازنیمروز شنبه 7  اردیبهشت 1387 دیدم. روی صندلی نشسته‌بود، پنجه‌یِ دست راستش، هم‌بلندای شانه‌اش، دستگیره‌یِ عصایی را زیر فشار خود داشت و در سیمایِ مهربانش، آرواره‌اش در لرزشی بی پایان گرفتار بود. احترام به همه ویژگی دکتر بود. با بزرگواری مرا پیش‌خودش نشاند و به بزرگی از ترجمه‌هایِ من یاد‌کرد. گفتم: گنجینه‌ی واژگان دکتر سرشار از زیبایی و شکوه بزرگی انسان است. گفت: توصیفت خیلی خوب بود. دکتر انسانی بود که در سخن شفاهی پاک‌گو بود. دکتر چه پیر شده بود.

آن روز پیرشدن دکتر در خاطرم نمی‌نشست، درست آنگونه‌که امروز هم مرگش در باورم‌نمی‌گنجد. دکتر مردی بود که از میان توفان‌هایِ روزگار گذشته بود. از زمان تولدش در سال 1302 تا به امروز روی موج توفان‌هایِ زمان نشسته بود و شاهد مردنِ مردان در جریان توفان‌های سیاسی شده بود. دکتر در چه روزگار نابسامانی زیست.

کسی که در آذربایجان زندگی می‌کند، سرگذشت آرامی نخواهد داشت. پس لرزه‌یِ هر زلزله‌یِ سیاسی در تهران، آذربایجان را ویران می‌سازد. رفتن رضاشاه (سوم شهریور1320) در تهران اتفاق افتاد، حکومت خودمختار فرقه دموکرات در آذربایجان تشکیل شد. این رویداد شگفت درگمان انسان امروز نمی‌گنجد. در زمان رضاشاه، میرزاکوچک خان می‌خواست در گیلان حکومت خودمختار تشکیل دهد. میرزا کوچک خان شکست خورد، اما در21آذرماه سال 1324، یعنی بیست سال پس ازآن ناکامیِ بزرگ، جعفر‌خان‌پیشه‌وری درآذربایجان پیروزشد. هشتم‌آذر1324 پدر دکتر رفیعیان در مرند کشته شد. 21 آذر 1325 حکومت فرقه‌یِ دموکرات در آذربایجان و کردستان از هم پاشید. معرفی کردن افراد وابسته به فرقه، دستگیری‌ها و اعدام‌ها آغاز شد. دکتر رفیعیان در خوزستان بود. گروه بسیار زیادی از مردم می‌خواستند دکتر برای انتقام قتل پدرش به مرند بازگردد. دکتر شکیبایی را انتخاب کرد. او در خرداد1326 به مرند بازگشت و تا آذر 1328 رئیس‌فرهنگ مرند بود.

دکتر رفیعیان در سال 1331 به تهران رفت تا دوره‌یِ دکترای ادبیات پارسی را بخواند. توفان دیگری در راه بود. مبارزه مردم ایران برایِ آزادی و استقلال نفت به رهبری دکتر مصدق، محمدرضاشاه را به تکاپویِ بدفرجام وادار کرده بود. شاه و افراد‌پیرامونش به‌کمک دولت ایالات متحده امریکا چشم داشتند و مردم در فکر حکومتی آزاد بودند. در چنین‌کشاکشی مردان دارای مدرک دانشگاهی‌ نمی‌توانند بی‌تفاوت باشند. برایِ آنها تنها در سمتِ مردم ماندن وجود دارد. دکتر رفیعیان به مرند بازگشت تا مردم را به حمایت از دکتر مصدق تشویق بکند. هنگام کودتایِ 28 مرداد 1332 دکتر در مرند بود و ناچار شد پنهانی از مرند بگریزد. دکتر درگیر چه کاری شده بود.

برایِ بازی‌هایِ خطرناک در ایران نمی‌توان پایانی تصورکرد. پرداختن به کارهایِ سیاسی نوعی بندبازی است. کسی‌که به بندبازی پرداخته‌باشد باید دو مهارت را بخوبی فراگیرد. نخست، در کارش چنان ماهر باشد که تماشاگران را بخوبی سرگرم نماید. دیگر، باید بتواند روی بند بماند و با سر بر خاکِ زمین‌نیفتد. درس خوانده‌ها چنین سرنوشتِ لرزانی را دارند. هر درس‌خوانده‌ای گاهی در برابر خواست مردم نمی‌تواند بی‌تفاوت باشد. پنجم تیر ماه 1342 از طرف شاه و نخست وزیر (اسدالله‌اعلم) اعلام شد که انتخابات مجلس شورای ملی با آزادی انجام می‌شود و هرکس می‌تواند داوطلب ورود به مجلس شود. مردم بارها با چنین گفته‌هایی فریب خورده‌اند. مردم مرند دکتر اسماعیل رفیعیان را شایسته‌یِ نمایندگی دانستند و پیش ازآنکه به خود دکتربگویند، تبلیغات به سود او را آغازکردند. موج حمایت از دکتر رفیعیان سراسر مرند، زنوز، علمدار، گرگر، یکان و رودگات را فرا گرفت. مردم در شوق پیروزیِ بسیار آشکار مست بودند که چند روز پیش از انتخابات، در «کنگره آزاد مردان و آزاد زنان، تهران، 1342» تصمیم گرفته‌شد فردی بنام « ابوالحسن احتشامی» کارمنداداره‌یِ‌کشاورزی نماینده‌یِ مردم‌سلحشور و حماسه‌ساز مرند در مجلس شورای ملی ایران شود! مردم دچار شگفتی شدند. دکتر ناچار شد برای مردم چنین پیامی بدهد: «...اکنونکه دستگاههای غیر صالح با استفاده از تمام مقدورات دولتی در صدد امحاء حق شما برآمده، مانع از شرکت شما در انتخابات ساخته و پرداخته خودشان نیز می‌باشند وظیفه خود می‌دانم که وجود اختناق و فشار را در برابر شما اعلام داشته و اضافه نمایم تنها کاری‌که شما می‌توانید انجام دهید این است که کارتهای خود را در دست نگه دارید و روز اخذ رای در خانه بمانید. با این کار دست رد بر سینه نامحرم بزنید...». برایِ بازی‌هایِ خطرناک در ایران نمی‌توان پایانی تصورکرد. گاهی بازی این‌گونه به پایان می‌رسد. دکتر این بازی را پذیرفته بود..

دکتر اسماعیل رفیعیان در اسفند 1346 به دانشگاه تبریز وارد ‌شد. او در پست‌‌هایِ اداری مهمی چون مدیرکل‌کارگزینی دانشگاه تبریز (1351 – 1353)، معاون دانشکده‌ی علوم تربیتی (1353-1355) و بازرس‌عالی در تمام شئون دانشگاه تبریز کار کرد. پس از انقلاب و تاسیس حکومت جمهوری اسلامی ایران، دکتر اسماعیل رفیعیان در تاریخ29 اردیبهشت 1359 با کسب 26009 رای از مجموع 51318 رای به نمایندگی مجلس شورای ملی از طرف مردم مرند انتخاب شد و چهار سال دیگری را در مجلس سپری کرد.

دکتر رفیعیان خارج از زمان ایستاده بود. از خرداد 1363 دکتر در پست‌های اداری معاون پژوهشی دانشگاه آزاد تبریز، قائم‌مقام دانشگاه آزاد تبریز و دبیر شورای منطقه‌یِ 2 دانشگاه آزاد ( منطقه آذربایجان) کار کرد. او 18 سال در دانشگاه آزاد بود. اسفند 1380 ناچار شد از پست‌های اداری استعفا بدهد و خود را از سخنِ ناپسند قدرت‌جویان برهاند.

ما همه دکتر رفیعیان را دوست داشتیم زیرا او همه را دوست می‌داشت. دکتر روان سخن می‌گفت. آشنایی دکتر با زبانِ دین او را سخنگوی نخست هر مجلس و محفلی می‌نمود. در سخن دکتر، سایه‌ای از طنز هم حس می‌شد. به همین دلیل سخن او هر شنونده‌ای را به وجد می‌آورد. روز 5  اردیبهشت 1384 اداره‌یِ ارشاد اسلامی و آموزش‌وپرورش‌استان‌آذربایجان‌شرقی در تبریز به مناسبت «یک عمر خدمات اجتماعی، فرهنگی و سیاسیِ دکتر اسماعیل رفیعیان» از این مرد بی‌پایان قدرانی‌کردند.  فردی که عشق به مردمِ منطقه‌ای در سرشتِ او باشد، شایسته‌یِ قدردانی است. 

دکتر رفیعیان هشتاد و پنج سال زندگی‌کرد و شیفتگی بی‌پایانی به مردم مرند داشت. یکبار پرسیدیم در مرند چه رویدادی بوده که چنین دوستش داری؟ گفت: مردمی نیک با آرزوهایی نیک. دکتر مردم را همیشه نیک می‌پنداشت. مردم هم امروز از او با نیکی یاد می‌کنند.

دکتر خیلی زیاد با مسایل سیاسی و اداری سرگرم شد. به گمان من، این سرگرمی او را از آن ویژگی‌مهمی بازداشت که سبب ماندگاری نام انسان می‌شود. دکتر کتابی یا مقاله‌ای تاثیر‌گذار ننوشت. آن نوشته‌ی‌کوچک «درمان‌ودرد یا چرا...و تاکی...» (1331) و «کوکبه شهریار عشق» (1386) نمی‌توانند سهمی در بزرگی دکتر رفیعیان داشته باشند. خواندن این دومی را نتوانستم به پایان‌ برسانم. با یقین و اندوه می‌نویسم کاش دکتر این را نمی‌نوشت. نوشتن نیازمند تمرین بی‌پایان است. کسی که غیر از نامه‌های اداری چیزی ننوشته است، باید به نوشتنِ کتاب هم فکرنکند. دکتر دوستدار مردم بود، توانایی شگفت‌انگیزی در سازگاری با فضای‌حاکم داشت و مردی نیک‌گفتار بود.

پیکر بی‌جان دکتر رفیعیان را در روز پنجشنبه 13 تیر 1387 در فضایِ مقبره‌شاعران تبریز گرداندند و سپس به خواست خویش به مرند بردند تا در خاکی آرامش بیابد که آنهمه دوستش می‌داشت. دکتر مردی بودکه با باد آمد و روزی هم با باد رفت.      

  نظرات ()
تابستان، گردشگری و پاکت های پلاستیکی نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸٩/٢/٢٥

تابستان می‌رسد. برایِ مردم طبقه‌یِ بالا زمانِ ویژه‌ای برای جهانگردی وجود ندارد. این گروه کوچک جامعه هر زمان از سال  می‌تواند از کشور خارج شود. مردم درمانده‌یِ طبقه‌ی پایین اغلب در پاییز به زیارت مشهد می‌روند. آنها برایِ تسکین ناکامی‌ها وآرزوهایِ خیالی، درمانِ بستگانِ بیمار و فراچنگ‌آوردن اندک ذخیره‌ایِ برای‌آخرت به زیارت امام رضای غریب می‌روند. بیچارگان جامعه غربتِ امام رضا در ایران را بهترین تصویر برایِ غربتِ خویش در سرزمینی می‌یابند که هنوز روشی برایِ تقسیم داراییِ هنگفتِ‌آن تنظیم و قانونی نشده است.

تابستان ویژه‌یِ اقشار میانی جامعه است. کارمندانِ دولت، مغازه‌داران و دارندگانِ فروشگاه‌هایِ کوچک، بسازبفروش‌هایِ تازه‌کار و دلال‌هایِ تجاری تابستان‌ها به شمال می‌روند. شمال در قرارداد زبانیِ این گروه همان استان‌گیلان است. افراد این قشر وسیع جامعه، سفر به شمال را در زبان و خیال‌ِخود آنقدر می‌گردانند تا سرانجام روزی خود را در نزدیکیِ سه‌راهی سرعین می‌یابند. سفر به شمال آغاز شده است. صدها اتومبیل با وسایلی بسته به باربند روی سقف در راه هستند.

این مسافران چندان پولی ندارند که در غذاخوری‌ها و هتل‌ها غذا بخورند، پس خودشان غذا درست می‌کنند و در زیر سایه‌یِ درختی، روی چمن‌هایِ میانه‌یِ‌بلواری،  کنار دیواری و یا ساختمانِ ویرانه‌ای غذا می‌خورند. کودکان و نوجوانان را هم می‌توان براحتی فریب داد. مادر ناچار است دروغی بزرگ را بارها تکرار کند: غذای خودمان سالم‌‌تر است! پس از خوردن و نوشیدن، پس‌مانده‌یِ غذا، پوست میوه و پاکت‌هایِ پلاستیکی خالی را همان جا رها می‌کنند و راه می‌افتند تا شهر‌ها و جاهایِ بیشتری را آلوده نمایند. شب‌ها در داخلِ چادری در پارک، بلوار وسط خیابان و هر جا که جماعتی چون خودشان گردآمده، می‌خوابند. سحرگاه از جا کنده می‌شوند و پس از رفتن در جاگاهِ چادرها تلی از آشغال و پلاستیک بجا می‌ماند.

آگاهیِ افراد این‌طبقه مانند پولشان اندک است. از هر حوزه‌یِ دانش بشری اندکی می‌دانند. افراد این قشر منتقددولت می‌باشند و اولین گروه نیزهستندکه به خواست دولت در هرگونه راهپیمایی شرکت می‌کنند. رگ‌هایِ خونیِ‌آن‌ها به قلب دولت بسته است. درآمد اندکشان سبب شده دانش‌شان هم اندک باشد. الکساندر پوپ (1689- 1735) در شعر بلند « مقاله‌ای درباره‌یِ انسان» نوشته‌است: دانش اندک چیز خطرناکی است. این گردشگران طبقه‌یِ میانی می‌دانندکه مواد غذایی پس از مدت‌زمانی در خاک جذب می‌شود، اما نمی‌دانندکه پیش‌از جذب‌شدن، زمین را به انواعِ میکروب‌هایِ خطرناک آلوده می‌کنند و جایی برایِ غذاخوردن و استراحت دسته‌هایِ گردشگران باقی نمی‌گذارند.

تابستان 1386 با چند همکار برای شرکت در کلاسی رهسپار بندرانزلی بودیم. می‌خواستیم پس‌از گذر از بستان‌آباد صبحانه بخوریم. سایه‌سار درختِان بید کنار جاده پوشیده از آشغال و پلاستیک بود. به امید یافتنِ مکانی پاکیزه برایِ نشستن و شاید آرمیدن رفتیم تا بیست‌کیلومتر مانده به هشتپر، تابلویِ «گیسوم» را دیدیم. زمان خوراکِ نیمروز شده بود. همکارانِ ما گیسوم را می‌شناختند. من نشنیده بودم. تعریف فراوان از گیسوم، ما را به آنجا کشاند. جاده‌ای باریک از میانِ درختانِ راش و بید وکاج و صنوبر و چند درختِ سرو جنگلِ‌گیسوم به سوی دریا کشیده شده بود. در جاهایِ بسیار، شاخه‌های پهنِ درختان در بالایِ جاده به هم رسیده بود و سایه ساری تماشایی بوجود آورده بود. در پنج کیلومتر جاده‌یِ باریک گیسوم جایی پاکیزه برای نشستن پیدا نکردیم. گیاهان و خاکِ بستر جنگلِ زیبایِ گیسوم زیر پلاستیک و پس‌مانده‌یِ مواد غذایی پنهان بود و فوج فوج مگس و ریزپشه‌یِ کور (gnat) با احساسِ آمدن آدمیزاد به هوا برمی‌خاست و سپس باز بر زمینِ گندیده می‌نشست. جنگل و زیباییِ آن زیر پلشتیِ بشر گم بود. شرمسار از کردارِ اشرفِ مخلوقات، دیگر تا بندرانزلی از اتوموبیل پیاده نشدیم. دریافتیم که جنگل و زیباییِ سرزمینِ گیلان از دور دیدنی است.

 باری دیگر تابستان می‌رسد. باری دیگر مردمِ طبقه‌یِ میانی جامعه برای گردش به شمال می‌روند. آذربایجان باید خیلی خوشحال باشد که گردشگران بیشتر به شمال می‌روند. اگر به جاهایی از آذربایجان سرازیر شوند، این سرزمین‌خشکسالی‌زده را ویران خواهندکرد. کندوان و حله‌ور در اسکو، و قلعه‌ی بابک را در کلیبر در نظر آورید تا دریابید گردشگرِ نیاموخته چه پدیده‌ی ویرانگری است.

بار دیگر تابستان می‌رسد و مردمِ طبقه‌یِ میانی رهسپار گردش خواهدشد. ‌این گروهِ همه‌چیزدان باز طبیعتِ پاکیزه را آلوده خواهدکرد. آنها خود از همه چیز دانشِ اندکی دارند. دانش اندک هم از بی‌دانشی خطرناکتر است. بر پایه‌یِ دانشِ اندک نمی‌توان کرداری مناسبِ قرن بیست‌و یکم داشت. کردار مردم را قانون باید تعیین نماید. همه بیاد داریم که با دستور پلیس برای بستنِ کمربند، این کردار در یک روز همگانی شد. پس لازم است پاکیزه نگه داشتن محیط هم به شکل دستور به مردم یاد داده شود. تنها جریمه‌ با پولِ زیاد سبب می‌شود که مردم دستورهایِ پاکیزگی‌را انجام دهند.      

  نظرات ()
سهند و شعر آذری سروده استاد شهریار نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸٩/٢/٢۳

سهند و شعر آذری

استاد شهریار در سوگِ سهند (بولوت قراچورلو)

گویی سهند مرد؟

باور نمی کنم!

کوهی که کان لعلِ بدخشان به سینه داشت،

کوهی کریم کان همه سرچشمه زاد از او

کوهی که پهندشتِ مغان بود دامنش

کوهی که قله، وصل به الهام عرش بود

باور کنم که رفت به این سادگی به باد؟

پس آن همه پرنده

                    چرنده

                           چه می کنند؟

آن بره ها و آن همه ایلخی و گله ها

بی سرپرست و هی هی چوپان کجا روند؟

آن کبک هایِ ناز کجا دربدر شوند؟

 گویی خموش شد دگر آن نایِ جانفزا

نایی که رام بود به آوایش آهوان

نایی که صخره ها همه جان می گرفت از او

نایی که کوهها همه بودند همصداش

نایی که دره های خموشانِ شب از او

هر صبحدم به همهمه بیدار می شدند.

آوایِ او که مژده یِ صبح سپید بود

در گوشِ ما خزان زدگانِ کرانِ دشت

هم با غرور و غرشِ ابر بهار بود.

ای داد، روزگار!

گویی بلند نخواهد شد آن نوا؟

تکلیف من چه با غم بی همزبانیم؟

باز این سکوتِ تلخ و فضایِ فشارسنج

قبری که وقف زنده بگورانِ قرن ماست!

گویی خطابِ ناصر خسرو به مقبره[i]

از قرن ها گذشته به امواج رادیو

اینک به گوشِ ماست که «یاران کجا شدند؟»

ما هم خود آن حظیره که با انعکاسِ صوت

تکرار می کنیم که «یاران کجا شدند؟»

من شعر رودکی که به خاکِ شهید گفت

تکرار می کنم به رثایِ سهند خود:

او یک تن و به چشم خرد از هزار بیش

در این قیامِ ملت و غوغایِ رستخیز

در زیر بالِ پرچم پیروز انقلاب

در موکبِ شریعتیِ قهرمانِ ما

یا تختیِ جوان جهان پهلوان ما

همراه با جهاد جوانان بی سلاح

همراه سیلِ خونِ جگرگوشه هایِ ما

همراه با شهید درخشانِ مطهری.

این هم سهند ماست که از دست می رود:

سیمایِ شاعرانه و سحرِ بیان اوست

آن شعر پهلوانی و رعد صدایِ اوست

                            کز دست می رود!

گل های سرخ[ii] غرق به خاکِ سیاه ماست

کز دور با اشاره یِ دستی که: الوداع!

دارند می روند دنبالِ آن قوافل پیشین

                                   که رفته بود

قزوینی و وحید و ملک بود و دهخدا

وز پشت سر صفِ فضلایی عظیم شان

سازندگان ما، نوازندگان ما

همچون امیر خیزی و یکتایِ اشتری

سینا، عدیل بهمنیار گرانبها

اقبالِ آشتیانی و اسحار ذی الحکم،

هم چند تن که اندکی آلوده زیستند

من نامشان در این صف پاکان نمی برم،

اما همه ذخایر از دست رفته اند

این کاروانِ رفته غبارش همیشه هست

پیوسته در خیالِ منند این مجاهدین.

تشییع و برگزاری ختم و بزرگداشت

نقشی که با من است و فضایی که با من است

اما شهید و از همه هم جانگدازتر

دکتر معین که مایه یِ اعجاب علم شد

او هشت سال کرد به اغما مقاومت

آخر بجز حیات نباتی نماند از او

تنها گهی به حس یتیمانِ خویشتن

اشکی رقیق داشت به چشمانِ بی رمق

پنداشتی که آن همه بر باد می رود!

توفانِ نوح هم مگر از یاد می رود؟

کوه سهند بود که چون اصفهان

نصفِ جهان است وصفِ او

فری به شوکتِ زاینده رود داشت

همت بلند و صبع بلند و نظر بلند

دنیاش بالمزایده یک مشت خاک داشت.

چون آبشار سلسله بند از ستیغِ کوه

الهامش از عوالمِ بالاش می رسید

راهی به ماورای طبیعت گشوده بود

دل متصل به منبع و در سینه مخزنی

سرشاری از ذخایر الهامِ عشق داشت،

الهام بخش قافیه سازی چو من که شعر

تنها به چارچوبِ عروضیش دیده بود

سرمشقِ شعر در همه ابعاد شعر بود.

او شاعری که از چو منی باج می گرفت!

انگیزه یِ سرودِ سهندیه یِ من اوست

دریایی و مصب دو صد رودخانه داشت!

کوهی عظیم بود که از جای کنده شد

تبدیل شد به حرف

در اختلاط میهم و نجوایِ ابرها

او با شعاع و شعشعه یِ ماهتابها

راهی به ساحلِ ابدیت گشود و رفت

مجذوبِ جاودان: یک سکته و سکوت!

این کوه ریشه ها که به دلها دوانده بود

ناگاه ریشه ها به تزلزل درآمدند

زخمی عمیق در دلِ مردم بجای ماند

زخمی که عمقِ آن، همه احساس می کنیم

این زخم یادگار سهند است و یاد اوست

تا زنده ایم داغِ دلِ داغدار ماست!

رفت و بجایِ او خلایی مانده جانگزا

تا آن خلا چگونه کند روزگار پر؟

                 *  *  *

دانی سهند کیست؟

او یک جوانِ کارگری بود چپگرا

از ایل و چادر قره چورلوی آذری

فرزند کوه و دشت و چراگاه و چشمه سار

چون صخره با صلابت و چون چشمه پاک دل

زندان کشیده بود و کتک خورده از رژیم

زیر فشار چکمه به تهران گریخته

مردانگی و عشق به هم در سرشته بود

نان و پنیر خورد و بیندوخت مزد خویش

سرمایه ای بهم زد و چرخی خریده شد

هی خشت رویِ خشت

کم کم دو پایگاه برای ستم کشان

یعنی دو کارگاه استاد روی پا

اولدوز رفیق او و عصایی بدست او

اردویی از ستم زدگان را پناه داد

از جمله جمعی از نجبایِ مهاجرین

همراهِ چرخها، سر و مغزش به جنب و جوش

دریایِ کف به لب که هنوزش نهان خروش

آتشفشان که در خفقان داشت دود و دم

تا در گرفت شعله یِ حیدربابا در او

چون بمب منفجر

فواره زد تنوره یِ آتشفشان او

چندان به خود دمید که کوهِ سهند شد

شد شاعری که شعرِخود از آسمان گرفت

شد شاعری که من سپر انداختم به او

دریایِ شعر آذریش را نهنگ شد.

او همصدا به نعره یِ حیدربابای من

غراترین چکامه یِ خود را نثار کرد.

بشکست زان صلا قرق خلوت مرا

با دعوتش اجابت من ناگزیر شد

در شهر خاطرات به وجد آمدم از او

گنجینه ی بزرگترین شاهکار من

با وی نثار شد

شایسته بود و حق که به حق دار می رسید

تا نعره ها، به آن سوی ارس کشید

بندی زدند مهره ی پشت شکسته را

دستی به دست تا پل رستم کشیده شد

آغاز شد مشاعره یا خود معاشقه

گویی به ساحل ارس از هر دو سو به صف

ایستاده ایم و عهد کهن تازه می کنیم

تجدید عهد و درد دلی باز در گرفت

دلهای داغدار به هم جوش خورده بود

از هر دو سو برادر محنت کشیده بود

کو چشم دل به روی برادر گشوده بود

راز و نیاز همره طغیان اشک شوق

وورغون شناختیم و سلیمان و بختیار

با کوه های شور و ادب آشنا شدیم

با کوه های قله هنوزش نهان به ابر

هاتف سری به گوش من آورد بارها

می گفت: تاج خویش دو دستی نگاه دار

کاینجا نگاه بفکند از سر کلاه را

راز و نیاز ها همه با آن زبان دل

آن راز و آن نیاز نگنجد به پارسی

آن جا مجاملات دورغی لغت نداشت

الحق زبان شعرِ دلِ من هم آذری است

در عین آن غروری طبیعی که در سخن

ابزار شعر نرم و چکش خورده و مطیع

اوزان هجایی و کلاماتش همه بسیط

آزاد از تصنع و ترکیب کلمه ها

اشباع حرف علّه و مدّ غلیظ نیست

بسیاری از لغات و مفاهیم آذری است

کز پارسی معادلشان من نیافتم

در ترجمه همیشه مترجم کلافه است

یک جمله، چند جمله تلف کرده، تازه هم

لطفی که بود در سخن از بین رفته است

از ما لغات علمی و فنی اش هیچ نیست

اما لسان حس و زبان طبیعت است

هر حسی و حالتی به سهولت بیان شود

گویا زبان برای هنرپیشه ساخته است

بال پرنده هرچه قویتر فضاش پست

یک مخرج اضافی و نه حرف عله هست

از حیث فلکور چه زبانی است بی نظیر

در عامیانه اش کلمات قصار هست

آنقدر گفته های عارفانه که چون وحی منزل است

از قصه های عشقی و ضرب المثل غنی

که قصه ها گاهی نشادر است و گهی نوشدارو است

بی خود نبود نغمه ی حیدر بابای من

پر باز کرد در همه اقصای شرق و غرب

از بس زبان چو اسب نجیبی ست سازگار

رام هنر نمایی مرد سوارکار

از روزنامه هاش که اکنون عتیقه است

یک ملانصرالدین که تکان داد شرق را

پایین با این کاریکاتور که نظیرش نیامده است

او مادر ی که صور سرافیل زاد از او

***

از شعر و از نمایش و نشریه پیشتاز

موزیک و مارش و ارکس او شهره در جهان

مشدی عباد دارد و آرشین مال عجیب

این هر دو دیده اید و لیکن به ترجمه

وز شاعران او چه بگویم خدای را

یک صابرش به هرچه که شاعر قلم کشید

در انقلاب اول مشروط رهبر اوست

هشدارهای اوست که بیدار باش ماست

بیدار کرد خفته یاندیشه و قلم

الهام بخش جمله اساتید شعر ماست

لاهوتی اش مجاهد و سرمشق انقلاب

عشقی و فرخی دو شهیدند چشمگیر

افراشته که سقط جنین بود آخری

اشرف نخست پیرو صابر به پارسی ست

او نیز گم شد و دگرش کس نشان نیافت

ابداع و نوگرایی ما منبع اش از اوست

سیمرغ قاف بود از اقلیم قاف بود

قفقاز کان آرین و کانون و آریا

بس شاعران که آذری آموختند از او

شاگردها به مکتب او تربیت شدند

او بهترین مبارزه را با فساد کرد

با هر رژیم دیکتاتوری در نبرد بود

با استراتژیک و سلاح جدید خود

جنگید با ریا و خرافات و مذهبی

سرمشق شد به اهل قلم در مبارزات

هرکس به قدر وسع نصیبی گرفت از او

تغییر داد روح اریستوکراسی ما

روح دموکراتیک بدو ساخت جانشین

شعر دری قیافه ی ملی به خودگرفت

ذوقی پدید شد..........

فی الجمله دهخدا ............

...............

روحانی از کمیک جلودار قوم شد

وز نوگرایی که نوه یا نبیره بود

نیما و میرزاده یعشقی فسانه شد

عارف به روی مسند شیدا نشست وگفت

ملی ست این ترانه همه عاشقانه نیست

امروز نیز شعر طبیعیِ آذری

کاملترین نمونه ی شعر جهان ماست

عرفان به داد فارسی ما رسیده است

ورنه به شعر وصف زمین می خوریم ما

رد نثر نیز رهبر ما بود طالبوف

او نیز از نوادر اقلیم قاف بود

انصاف باد و یاد همه رفتگان به خیر

باری در اختناق دری ناگهان گشود

از سرزمین مادر ایران به روی ما

چون شیرخوار و نکهت پستان مادری

دیدم شمیم آن به شام آشناست

شوق درون من که شکفتن گرفت از او

کورا به رستم غلی اف کاین بنا نهاد

او طفل بادکوبه ی آذربایجان ماست

در شش زبان زنده ی دنیا پروفسور است

مأمور بود و روابط فرهنگ شوروی

اما به سوز آتش هجران گداخته

او رستم است این پل رستم به نام اوست

زین سوی هم سهند بود که شعر پیک عاشقان

او پیک عاشقان و تجارت بهانه بود

***

او بارها از این پل رستم گذشت و رفت

هر بار هم به صله و سوغات بازگشت

هر بار هم به صله و سوغات بازگشت

سوغات او برای من از شعر شاعران

بیش و کمی که حفظ توانسته بود کرد

ور نه نوشته ای که به من آرد امان نداشت

چون سانسوری دو جانبه بود و شدید بود

در فرصتی به کوتهی یک شب وصال

حالی که رفت و سوز و گدازی که در گرفت

یک اشک شوق او که سهندیه من است

شاید که جلد دوم حیدر بابا شود

وین شعر پارسی ست که جلد سوم از اوست

 با این که هیچ رنگ سیاسی در آن نبود

شیطان خبر شد و پل رستم شکست خورد

چون هفت خوان رستم ایران باستان

آن هر فسانه شعر که جان خود فسانه است

در آذری سهند شهیر و شناخته ست

هم در مقام تعرفه اجلال و اعرف اوست

اما برای پارس زبانان بود ناشناس

زیرا به پارسی به سزاوار خود نبود

عمرش وفا نکرد که جبران آن کند

این هم غمی که باز مرا رنج می دهد

زان رو من این مقام نوشتم به پارسی

تا با سهند کوه عظیم آشنا شوید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



[i]    رفتم سویِ حظیره که پرسم از او نشان

یارانِ خود که همدمِ گور فنا شدند

یاران کجا شدند بگفتم. حظیره نیز

داد از صدا جواب که «یاران کجا شدند؟»

 

[ii] اشاره به خسرو گلسرخی

  نظرات ()
احد حسینی: مجسمه ساز بزرگ آذربایجان نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸٩/٢/٢۳

جوانی با رویایِ میکل آنژ شدن

زندگی و هنر ِمجسمه ساز بزرگ آذربایجان، احد حسینی

زندگی:

احد حسینی در 23 مرداد 1323 در کوزرخانا (کویِ‌کوزه‌گر خانه، تبریز) متولد شد. پدر خانواده سرپرست اتحادیه‌یِ گرمابه‌داران شهر و معتمد محل بود. در سال‌هایِ آشفته‌یِ تاریخِ ایران پس ازجنگ جهانی دوم، خانواده‌یِ حسینی در فقر شدید زتدگی می‌کرد. احد تمایلی به رفتن به مدرسه نداشت. زنی بنام ماهپاره‌خانم احد را با بچه‌های خود به دبستان ویجویه می‌برد. احد بچه‌ای لاغر و از نظر جسمانی بسیار ناتوان بود. این بچه‌یِ درمانده اغلب در بازی‌های کودکانه، در دویدن‌ها و گریختن‌ها بر زمین می‌افتاد و صدمه می‌دید. دررفتگی انگشتان دست و پا همیشه با او بود. روزی در سال 1332 هر دو دست احد دچار دررفتگی شد و ناگزیر هر دو دست او را بسته و با پارچه از گردنش آویزان کردند. چنین بچه‌ای نمی‌توانست شاگرد خوبی باشد. احد حسینی دانش آموز تنبل دبستان بود، اما در نقاشی خیلی خوب بود. احد تقلیدگری هنری را از مادرش به ارث برده بود. مادر احد حافظه‌یِ تصویری تیزی داشت، هر وقت در خیابان لباسی را بر اندام زنی می‌دید و می‌پسندید، همان لباس را در خانه می‌دوخت. احد در سال 1336 دوره‌یِ شش ساله‌یِ دبستان را به پایان رساند و وارد دبیرستان شد.

احد حسینی سه سالِ سیکل اول دبیرستان را با زحمت در دبیرستان فردوسی و در پنج سال بپایان رساند. کلاس هفتم و کلاس هشتم رد شده بود. سیکل دوم دبیرستان را در رشته‌یِ علوم طبیعی (علوم تجربی) شروع کرد. ناتوانی جسمی و درسی همچنان ادامه داشت.

در سال 1342 در دبیرستان فردوسی یک مسابقه‌یِ نقاشی میان دانش‌آموزان دبیرستان برگزار شد. احد حسینی برنده‌ی مسابقه شد. برنده شدن احد، دبیران دبیرستان را شگفت‌زده کرد. احد دانش آموز شناخته شده‌ای نبود. این رویداد سبب شد احد حسینی استعداد شگرف خویش را در هنر کشف کرد. در همان سال روزی کلاس درس آقای علی طاعی، دبیر علوم را نقاشی کرد و دبیر گرامی نیم ساعت از کلاس را در ستایش از کار احد سخن گفت. طاعی به احد گفت که او رافائل خواهد شد. در خرداد 1345 دیپلم گرفت.

احد حسینی در آبان سال 1345 به خدمت سربازی رفت. پس از دو ماه آموزش نظامی، احد به عنوان سپاهی دانش در روستایِ مازا رُستاق (دهکده‌یِ عسل) شهر ساری مشغول تدریس شد. سرسبزیِ زیبای روستا و وقت آزاد کافی سبب شد احد به مطالعه بپردازد. در آن چهارده ماه سپاهی دانشی، احد درسهایی از فلسفه، جامعه شناسی، هنر و بیوگرافی مردان بزرگ را می‌خواند. او شیفته‌یِ کسانی بودکه از فقر سر بر آورده بودند. مازاریک (رئیس جمهور چکسلواکی)، آرتور شوپنهاور، آبراهام لینکلن و هنرمند برتر میکل‌آنژ و کسانی دیگر محبوب ذهن حسینی شده بودند و اتاقِ کوچک روستایی با عکس این بزرگان آراسته شده بود. در همان سال‌های خلوت، احد حسینی حس دیگری را در وجود خویش کشف کرد: در روحش بود که بزرگ بشود.

احد حسینی پس از پایان خدمت سربازی، به مجسمه‌سازی علاقه مند شد و با گلِ رس به ساختن نیمتنه‌هایِ انیشتین، دکتر شوایتزر، برتراند راسل، بتهوون و روسو پرداخت. سپس به تهران رفت و در کارگاه پرویز تناولی سرگرم کار مجسمه سازی شد. سرگردانی و یادگیری کار تا 28 سالگی یعنی تا سال 1351 ادامه یافت و آنگاه به تشویق پرویز تناولی و با کمک مالی برادرش (مهندس اصغر حسینی) به ایتالیا رفت.  احد حسینی دو ماه را در شهر رُم و دو ماه را در شهر پروجا سپری کرد، سپس به شهر فلورانس رفت. نخست، مدت سه ماه در کارخانه‌یِ سرامیک سازی شهر کار کرد و سپس به آکادمی هنرهای زیبای شهر فلورانس در خیابان «ویا دل آرتیست» (خیابان هنرمندان) وارد شد. در آکادمی زیر نظر استاد «برتی» تحصیل و کار را آغاز کرد. در همان زمان ماسکِ میکل‌آنژ را از مرمر ساخت. احد حسینی با  گل رس کار می‌کرد.

احد حسینی در یک سالِ زندگی در ایتالیا همواره با فکری سرگرم بود. او می‌خواست شخصیتی بزرگ همچون میکل‌آنژ بشود. می‌دانست که برای میکل‌آنژ شدن انجام کاری فراعادی لازم است. ساعتها روی پله‌هایِ کلیسای دومو(Doumo Church) می‌نشست و به موضوعی برای کار می‌اندیشید. سرانجام سحرگاه روزی در حالتی بین خواب و بیداری اندیشه‎یِ ساخت «مجسمه‌یِ زندگی» در ذهنش پدیدار شد.

احد حسینی سال 1352 باری دیگر در ایران بود. ذهنش را «مجسمه‌یِ زندگی» پر کرده بود، اما نیازهایِ مالی برای زیستن او را بکار در تهران وادار می‌کرد. در تهران وزارت فرهنگ و هنر از طریق مسابقه میان مجسمه‌سازان کسی را  انتخاب می‌کرد و ساخت مجسمه را به او سفارش می‌داد. در همین زمان احد حسینی با دشواریِ وحشتناک کار درایران آشنا شد. مجسمه سازان شناخته‌شده‌ای همچون قهاری، ایرج محمدی، بخشی و دیگران در بازیِ مسابقه شرکت می‌کردند و حسینی پیشاپیش بازی را می‌باخت، یعنی او را به بازی نمی‌گرفتند. حسینی ماکت‌هایِ  یک متری را در داخل جعبه های‌چوبی از تبریز و زنجان به مسابقه در تهران می‌رساند و می‌باخت. او نُه بار پیاپی باخت، اما همه به اصالتِ هنر او پی بردند.  شکست‌های پیاپی بر اراده‌یِ حسینی تاثیری نگذاشت. حسینی گوش به سخنی از رالف والدو امرسون امریکایی داشت: مردی که اراده‌ای آهنین دارد و سوار بر اسبی تیزپا بسویِ ستاره‌ای می‌تازد احتمال موفقیتش بسیار بیشتر از مردی است که در گذرگاه تنگی راه خانه‌یِ خود را در پیش گرفته‌است. حسینی با چنین گمانی به کارش ادامه داد و سرانجام در چهار مسابقه برنده شناخته شد. در این راه، استاد خانم سالیانی، یکی از اعضای انجمن هنری آن روز تهران کمک بزرگی به احد حسینی بود. روزی یکی از همان بزرگان مجسمه‌ساز پنهانی به حسینی پیشنهاد کرد که در مسابقه شرکت نکند و در برابر از او ده هزار تومان بگیرد. آن روزها برای هر مجسمه پنجاه هزار تومان دستمزد پرداخت می‌شد. حسینی مدتی با این روش زندگی کرد! حسینی سه سال در تهران زندگی کرد و سپس برای ساختن «مجسمه‌یِ زندگی» به تبریز بازگشت. ساخت مجسمه در زیرزمین خانه مسکونی از دی ماه سال 1354 آغاز شد و به مدت پنج سال تا فروردین 1359طول کشید. تنگدستی مهمترین گرفتاری بود. مجسمه از گچ درست می‌شد. در سال چهارم کارِ ساخت، دیگر پولی برای خرید گچ نمانده بود. احد حسینی از پسرخاله‌اش (میرحمزه سید حسینی) مبلغ ده هزار تومان قرض گرفت. پسرخاله عازم سفر حج بود.                

  از شهریور 1357 انقلاب در ایران آشکار شد و بسرعت و تنها در پنج ماه سیستم سیاسی پوسیده‌ی شاه را از بین برد.  سیستم اداری ایران دست‌نخورده بکارش ادامه ‌داد. حقوقِ کارکنان دولتی حتا یک ماه قطع نشد، اما سیستم سیاسی بکلی دگرگون شد. سیستم نوین جمهوری‌اسلامی گرفتار دشواری‌های فراوان بود. هنر در فضایِ آرام رشد می‌کند. در فضایِ آشفته کسی به هنر نمی‌اندیشد. در پانزده ماه ساخت مجسمه پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، حسینی گرفتاری‌های فکری دیگری هم داشت. ساخت مجسمه مورد استفبال سیستم نوین سیاسی نبود. بسیاری ساخت مجسمه را با ساخت بُت یکی می‌پنداشتند و آن را حرام می‌دانستند. کار حسینی به دلیل حجم بزرگ آن از شکلِ بُت‌سازی جدا شده بود و در پی خلق یک اندیشه‌یِ عدالت‌خواهانه و از بین رفتن استبداد بود. حسینی در پی آن بود که نشان دهد نیروهایِ بزرگی انسان را در گستره‌یِِ زمان و مکان به بند کشیده‌اند. در مجسمه‌یِ زندگی، حسینی رنج انسانهای در بند را به مردم نشان می‌دهد تا تماشاگر به رهایی انسان بیندیشد. گروهی مجسمه‌یِ زندگی را به مدت یکصد روز در همان محل ساخته شدن تماشا کردند و سپس از یعقوب ثروین، مدیرکل ارشاد آن روز دعوت شد تا مجسمه را به‌بیند. ثروین مجسمه را پسندید. حسینی مجسمه را  به موزه‌یِ آذربایجان اهدا کرد وکار انتقال مجسمه به محل موزه‌یِ آذربایجان آغاز شد. مجسمه‌یِ بزرگ قطعه قطعه شد و در چند روز با کامیون به موزه حمل شد. اداره‌یِ کل ارشاد اسلامی استان مبلغ هفت هزار و پانصد تومان (7500) هزینه‌یِ حمل را به احد حسینی پرداخت‌کرد. حسینی شش ماه دیگر در موزه کار کرد تا مجسمه در زیرزمین نصب گردید و رنگ‌آمیزی شد. نصب مجسمه‌یِ زندگی در موزه تماشاگران زیادی را به موزه‌یِ آذربایجان  کشاند. استاد محمود فرشچیان پس از دیدن مجسمه، حسینی را مورد تحسین فراوان قرار داد. تحسین استاد فرشچیان نیز به شهرت مجسمه کمک کرد.

در تیر 1359 حسینی آرم جمهوری اسلامی را از فلز ساخت و در مقابل کارخانه‌یِ ماشین سازی تبریز نصب کردند. سپس نیمتنه‌یِ استاد شهریار را ساخت تا در پارکی نصب کنند که بعد‌ها آرامگاه شاعران (مقبره‌الشعرا) شد. حسینی مجسمه‌ای بنام «مادر شهید» ساخت و در مقابل استگاه راه آهن تبریز تصب شد. بسته بودن فضای هنری در سالهای جنگ عراق با ایران سبب شد حسینی به ترکیه برود. در دانشگاه بیازید استامبول مجسمه‌یِ «جام جهان‌نما» را در دانشگاه تکرار کرد. این مجسمه بخشی از مجسمه‌یِ زندگی بود. حسینی در سال 1363 از ترکیه به فرانسه رفت و بمدت پانزده سال در فرانسه ماند.

احد حسینی در شهر پاریس در انستیتوی آرتس دکوراتیو (Arts Decorative, Paris) شروع به یادگیری مجسمه‌سازی مدرن شد. حسینی زیر نظر استاد ایلیو سینیوری مجسمه سازی مدرن و مفاهیم آن را فرا گرفت. او پس از سه سال مطالعه و کار سرانجام توانست مفهوم  «فُرم» در هنر مدرن را دریابد. فرم در هنر مدرن تجسم محتواست، به سخن دیگر محتوا جزئی از فرم می‌باشد. فرم کشف پیوند ارگانیک اجزای یک اثر هنری است.

تابستان 1367 کانال پلوس تلویزیون فرانسه مسابقه‌ای برای ساخت صورتک (Marionette) برگزار کرد. انستیتوی آرتس دکوراتیو حسینی را به مسابقه معرفی کرد. از بین دوازده شرکت کننده داوران کار حسینی را پذیرفتند و حسینی در شش ماه برای کانال پلوس فرانسه شصت صورتک از شخصیت های سیاسی، علمی، ورزشی و هنری ساخت.

در سال 1374 احد حسینی در شهر پاریس مجسمه‌یِ مونالیزا (لبخند ژوکوند) را بر اساس نقاشی هنرمند شهیر ایتالیا در سده‌یِ چهاردم میلادی، لئوناردو داوینچی ساخت. تابلوی اصلی داوینچی در موزه‌یِ لوور فرانسه است. نیمتنه‌یِ بالای مجسمه تقلیدی از نقاشی داوینچی است و نیمتنه‌ی پایین نوآوری خود حسینی است. این مجسمه در ابعاد 2متر در 2 متر ساخته شد. مجسمه‌یِ مونالیزا در گالری برنانوس پاریس به نمایش در آمد. در همان زمان حسینی در پاسخ به گزارشگر کانال 3 تلویزیون فرانسه درباره‌یِ انگیزه‌یِ ساخت مجسمه‌یِ مونالیزا گفت که لبخند مونالیزا او را به ساختن مجسمه برانگیخت. لبخند نمایش میل انسان به دوستی، مهر و صلح است. مجسمه مونالیزایِ حسینی در پایان نمایشگاه در اختیار کلسیونر ایرانی، همایون مینوئی قرار گرفت.

در سال 1378 حسینی به ایران بازگشت و در پنجاه‌وپنج سالگی ازدواج کرد.

جایزه‌ها

جایزه‌ی اول برای مجسمه‌ی شارل استراد (Charles Strade)، جایزه‌یِ شهر موغانژیش برای مجسمه‌یِ سینماتوگراف، برنده‌یِ کنکور برگزار شده در انستیتوی آرتس دکوراتیو  برای کشور هلند

هنر از دیدگاه حسینی

حسینی هنر را هارمونی اجزاء می‌ پندارد. حسینی با مرور نظریاتِ اندیشمندانی چون تولستوی، باو مکارتن، هگل، بندتو کروچه و فیخته درباره‌یِ هنر، فکر می‌کند که هر شکل، هر حجم، هر حرکت و هر صدایی که ریتم و وزن آن در هماهنگی باشد، هنر است. به عنوان نمونه، رقص دارای حرکاتی تکراری است. اگر اجزاء حرکت‌ها با همدیگر هارمونی داشته باشند، هنر پدید می‌آید. در هنرهای حجمی مانند مجسمه‌سازی هم چنین است. اگر میان اجزاء تشکیل دهنده‌یِ مجسمه و رنگ آن هارمونی باشد، کار یک اثر هنری می‌شود.

حسینی بر این باور است که مجسمه‌ساز دارای خیالی بسیار نیرومند است. مجسمه‌ساز پیش از آنکه دست بکار بزند، شکل تمام شده‌یِ کار خود را می‌تواند در ذهنش تجسم کند. هنرمند مجسمه‌ساز در جریان کار تصویر ذهنی خود را تقلید می‌کند. مبکل‌آنژ در فلورانس سنگ‌مرمری را یافت و در اندرون آن مجسمه‌یِ موسا را دید. او شروع به تراشیدن قسمت‌های اضافی و صیقل دادن آن کرد تا آن شکل ذهنی خود را از بند سنگ رها کند. هنگامی که شکل به تمامی از بند سنگ رها شد، مجسمه‌یِ موسا پدیدار شد.

از نظر حسینی مجسمه‌سازی به طور کامل هنر است. مجسمه‌ساز باید هنرمند مادرزاد باشد. تکنیک در کار مجسمه‌سازی دارای اهمیت زیادی نیست. در ساخت یک مجسمه‌یِ برنزی، هنگامی که قالب ساخته شد، مجسمه‌ساز قالب را به یک برنزکار می دهد تا او پر نماید. نیازی نیست که برنزکار از مجسمه‌سازی آگاهی داشته باشد. مجسمه‌سازی به طراحی شباهت دارد.

احد حسینی مجسمه‌ساز پرکاری است. آثار هنری حسینی در موزه‌یِ آذربایجان، مجسمه‌یِ خاقانی در پارک خاقانی، مجسمه‌یِ 5/3 متری صائب تبریزی در پارک صائب تبریزی، قونقا در میدان قونقاباشی، مجسمه‌یِ ستارخان و باقرخان در موزه‌یِ مشروطیت، مجسمه‌یِ شهید فهمیده در میدان رشدیه، مجسمه‌یِ شهید چمران در شهرک فجر تبریز، مجسمه شهید صفاشور در سه راهی اهر، مجسمه‌یِ استاد شهریار در میدان هتل مرمر، مجسمه عروج در دانشگاه تبریز، مجسمه بازی کودکان در شاهگلی همگی در تبریز هستند. در همدان نیز مجسمه شهدا در موزه‌یِ دفاع مقدس همدان از آثار احد حسینی است.

احد حسینی به سفارش سازمان زیباسازی شهرداری تبریز هفت مجسمه از مشاهیر آذربایجان (استاد شهریار، علامه طباطبایی، دکتر محسن هشترودی، میرزا محمدعلی تربیت، شیخ محمد خیابانی، کمال الدین بهزاد و علامه جعفری) را ساخته و بزودی در میدانگاهها و پارک‌های شهر نصب خواهند شد. حسینی همچنین به سفارش دانشگاه تبریز «مجسمه‌یِ تاریخ دانش» را ساخته است. این مجسمه در شکل کروی است و بر روی آن نماد شاخه‌های گوناگون دانش درست شده است. این مجسمه در دانشگاه تبریز نصب خواهد شد.

حسینی درباره‌یِ کارهای خود نبز قضاوتی منصفانه دارد. حسینی با تکرار جمله یِ مشهور هوشی‌مینه (تنها مرده‌ها اشتباه نمی‌کنند) اشتباه را در آثار خود می‌شناسد، اما اعتقاد به پیشرفت هنری کارهایش دارد.

معماری و مجسمه‌سازی

از دیدگاه حسینی برای زیباسازی شهر، هماهنگی بین معماری ساختمانها و مجسمه‌ها در فضاهای مناسب شهری اهمیت دارد. به عنوانِ نمونه، در میدان ساعتِ تبریز فضایی برای نصب مجسمه وجود ندارد، چون فضا کوچک است. پس در میدان نمی‌توان مجسمه‌ای را نصب کرد. مجسمه و معماری مکمل هم هستند. برج بلور در میدان دانشگاه تبریز نمونه‌ای از معماری زیبای شهری است. بلندایِ برج سبب شده سازه به مجسمه شباهت پیدا کند. ساختمان مرکزی مترو در بلوار دانشگاه تبریز نیز زیبا است. قونقا در فضای باز میدان قونقاباشی به چشم می‌آید. اگر فضا میان ساختمانهای بلند و نزدیک به هم بود، دیده نمی‌شد.

حسینی بر این باور است که مجسمه‌سازی در تبریز پیشرفت خوبی داشته است. تعداد مجسمه‌ها در شهر نشان‌دهنده‌یِ پیشرفت مجسمه‌سازی است. جوانانِ آینده سهم بیشتری در مجسمه‌سازی خواهند داشت. باید در نگهداری مجسمه‌ها بیشتر کار شود. خود مجسمه‌سازان باید گاهگاهی مجسمه‌ها را مرمت و نقاشی کنند. به نظر حسینی مجسمه‌ها و معماری خوب و هماهنگ به شهر زیبایی می دهد. کسی که وارد شهری می‌شود، نخست آثار معماری و مجسمه ها و فضاهای شهری را می‌بیند. احد حسینی اعتقاد دارد که مجسمه‌ها می‌توانند نماد یک کشور باشند. در اسپانیا در شهر مادرید مجسمه‌ای از دُن کیشوت و سانچوپانزا درست‌کرده‌اند. این مجسمه هم سروانتس (نویسنده‌یِ دن کیشوت) و هم کشور اسپانیا را به ذهن می‌آورد.

مجسمه‌سازان تبریز

احد حسینی کار تمام مجسمه‌سازان تبریز را عالی توصیف می‌کند. از نظر حسینی مجسمه باید با فضای پیرامون محل نصب تناسب داشته باشد تا مجسمه به جلوه درآید. حسینی از مجسمه‌سازان بزرگ شهر، استادان داود مستوفی، عباس زاده، فعال، اصلانی، رضایی و رضا فلاحیان نام می‌برد و کار همه‌یِ این هنرمندان را می‌ستاید.                        

  نظرات ()
مجسمه‌های تهران و سخنی پیرامون این بازی نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸٩/٢/٢۳

زبان شگفت انگیزترین پدیده‌ی بشری است. انسان زبان را برای پیوند با دیگران در زندگی اجتماعی و برای پیوند با خویشتن در تنهایی خود بکار می‌برد. کارکرد فردی زبان، هنر نوشتن را پدید آورده است و کارکرد اجتماعی زبان با اخلاق پیوند خورده‌است. احکامِ اخلاقی در گذرگاه زمان ساخته شده‌اند و مورد پذیرش تمام انسانهای یک جامعه قرار گرفته‌اند. احکام اخلاقی در زبان حکم به راستگویی میدهند.گاهی راستگویی در زبان به تمامی فراموش می‌شود.

در دو ماه گذشته خبر گم شدن مجسمه‌های مرکز شهر تهران گروهی را به اندیشیدن واداشته است. مجسمه‌ی «ستارخان» در خیابان ستارخان اثر شهریار ضرابی،  مجسمه‌یِ «باقرخان» در خیابان شهرآرا اثر شهریار ضرابی، مجسمه‌ی «استاد شهریار» در برابر تئاتر شهر تهران اثر علی قهاری، مجسمه‌ی «صنیع خاتم» در پارک ملت اثر حمید شانس، دو مجسمه در خانه هنرمندان ایران از آثار محمد مددی و فاطمه امدادیان،  دو مجسمه «شریعتی» در پارک شریعتی اثر حمید شانس و «مادر و فرزند» اثر هژبر ابراهیمی در شهرک غرب و مجسمه‌ی ابن سینا و تندیس شهید دادمان تاکنون برچیده شده‌اند.  برچیده شدن یازده مجسمه‌یِ شخصیت‌های بزرگ کشور و مجسمه‌های هنری از میدانگاهها و فضاهای شهری در مرکز تهران را تنها انسانهای ساده می‌توانند «دزدی» بنامند.

مجسمه را نمی‌توان دزدید. محمدباقر قالیباف، شهردار تهران، در جلسه‌یِ 278 شورای شهر تهران در 12 اردیبهشت1389 گفت که «این اقدام سازماندهی شده‌است و سازقان به صورت باندی عمل کرده‌اند». مدیر هنرهای تجسمی سازمان زیباسازی شهرداری تهران هم گفته بود سارقان با دستگاههای برش و جرثقیل مجسمه ها را سرقت کرده‌اند. این سخنان ساده را افرادی گفته‌اند که مدیران ارشد شهری هستند. سخن در زبان مردم به گونه‌یِ دیگری است. مردم می‌گویند که گروهی «مجسمه» را نمی‌پذیرند. این گروه مانند واپسگرایان و پوسیده‌اندیشانِ طالبان در افغانستان مجسمه را بت می‌پندارند و خود اقدام به جمع آوری مجسمه ها می‌نمایند. تردیدی نیست که چنین افکاری در میان افراد سطحی‌نگر دارای «قدرت‌ فراقانون» وجود دارد. سیستم قضایی باید این افراد را در زندانها نگه دارد. دراین بازی زشت و پر از دروغ و فریبکاری، موضوع دیگری هم طرح می‌شود.

مجسمه‌های شخصیت‌های بزرگ غیرتهرانی بیشتر برچیده شده‌اند. مجسمه‌ی ستارخان، باقرخان، شهریار و صنیع‌خاتم بسرعت گم شدند و تلاش بود خبرشان هم پخش نشود. شوونیست‌هایی که در باورشان «ایران تنها تهران است» به اشتباه فکر می‌کنند می‌توانند ایران را در تهران خلاصه کنند. ایران کشوری است که از سرزمین‌های آذربایجان، گیلان، مازندران، خراسان، سیستان، بلوچستان، خوزستان، ایلام، لرستان، کردستان، فارس، اصفهان و کویرستان (کرمان و یزد و سمنان) شکل گرفته است. این سرزمین‌ها به دلایل سیاسی پاره‌پاره شده‌اند، اما هستی خود را از طریق زبان مشترک و رفتار فرهنگی مشترک نگه داشته‌اند. استقلال ایران و فرهنگ ایران نتیجه‌یِ پیوند تنگاتنگ این سرزمین‌هاست. مردان و زنان بزرگی از این سرزمین‌ها در حافظه‌یِ تاریخی کشور ایران ماندگار شده‌اند. سهم آذربایجان هم در این غنی‌سازی تاریخ کشور‌ ایران بسیار بزرگ است. سهم ستارخان و باقرخان را تاریخ‌نویسانمعاصر باید دریابند. ستارخان و باقرخان با شجاعت بی‌پایان خویش، دوران بسیار طولانی فئودالیسم و پادشاهی را در ایران به آخر رسانده‌اند. شهریار هم شاعری است که غزل پارسی را حیاتی نو بخشید و به زبان ترکی آذربایجانی هویتی هنری عطا کرد. مجسمه‌های این بزرگان را نباید از مرکز کشور برداشت.

به گمان من، زشتی رویداد گسترده‌تر از یک فکر واپسگرایانه و یا یک نگاه ساده‌یِ مالی است. این رویداد زشت با دروغ‌بافی خبری زشت‌تر می‌شود. این کار پست سبب گسیختگی وحدت کشوری و ایجاد دشمنی و بدگمانی میان گویشوران زبانهای گوناگون مردم ایران می‌شود. کسانی که سحرگاه تا شامگاه با بلندگوهایِ گوشخراش از شکوه فرهنگی ایران سخن می‌گویند و در عمل این شکوه را به بازی می‌گیرند. باید بدانند که مردم اشتباهات و خطاهای ساده را از یاد می‌برند، اما خیانت به هویت تاریخی خود را هرگز فراموش نمی‌کنند. مردم پاسدار حرمت پاکی زبان هستند. کسانی که از زبان تنها برای دروغ‌گویی و بازی با احساسات مردم استفاده می‌کنند، روزی لگدکوب مردم خواهند شد.          

                  

 

              

    

 

 

 

  نظرات ()
خاطره ای از عاشیق حسن اسکندری نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸٩/٢/٢۱

شناختن و شناساندن نویسندگان, هنرمندان و شخصیت‌های ممتاز آذربایجان و ایران و سپس جهان هدف این صفحه است. هر هفته یکی از شخصیت‌های برتر آدربایجان در این صفحه شناسانده می‌شود. این شناساندن از طریق گفتگو با شخصیت در دفتر هفته‌نامه و یا در محل کار شخصیت انجام می‌شود. در شماره‌های گذشته آقایِ بیوک نیک‌اندیش نوبر (دوست و همدمِ استاد شهریار به مدت سی‌وشش سال و نویسنده‌یِ سه جلد کتابِ «در خلوت شهریار»)، استاد احد حسینی (مجسمه‌ساز)  و آقایِ حسن اسکندری (استاد موسیقیِ عاشیقی آذربایجان) شناسانده شدند. هر یک از این شماره‌ها واکنش‌هایِ فراوانی را برانگیخت. تا حدی، تمام واکنش‌ها مثبت و سرشار از تحسین بود. دریافتیم که خوانندگان این طرح را پسندیده‌اند و از آن استقبال کرده‌اند. گروهِ اندکی هم به دفتر آمدند و در گفتاری ما را به ادامه‌یِ کار تشویق کردند. ما از تمام خوانندگانِ جدی سپاسگزاری می‌کنیم.

در میان واکنش‌ها، سخنانِ یکی از افراد برای ما خیلی شوق انگیز بود. آقایِ علیرضا ذوالفقارزاده، مدیر هنرکده‌یِ فجر، درباره‌یِ مقاله‌یِ «استاد حسن اسکندری: نابغه‌یِ موسیقی عاشیقی» خاطره‌ای را تعریف کردکه بسیار زیبا بود. علیرضا ذوالفقارزاده خود یکی از چهره‌های برجسته‌یِ هنر سینما در آذربایجان است. ذوالفقارزاده درخانواده‌ای بزرگ شده که هنرِ اصیل سرچشمه‌یِ گذرانش بوده است. پدر این مردِ پرافتخار، هنرمند بود و برادرانش نیز هنرمند هستند. ذوالفقارزاده از سال 1360 تا 1384 در تلویزیون مرکز آذربایجان کارگردان بود. در این سالهای پر فراز و فرود، ذوالفقارزاده بارها مورد تقدیر هنرشناسان و داورانِ جشنواره‌ها قرار گرفت. در سالِ 1383 در جشنواره‌یِ تولیداتِ تلویزیونیِ مراکز استانها، ذوالفقارزاده به عنوان بهترین کارگردان برنامه‌های ورزشی انتخاب شد و مورد تحسینِ شبکه‌یِ Sports TV استرالیا قرار گرفت. برجسته‌ترین دستاورد علیرضا ذوالفقار زاده به عنوان کارگردان تلویزیونی به سال 1375 مربوط است. در اردیبهشت سال 1375 در جشنواره‌یِ انتخابِ بهترین کارگردان تلویزیونی ایران، علیرضا ذوالفقار زاده برای کارگردانیِ تله تئاتر «رد پایِ پرواز« جایزه‌یِ بهترین کارگردان جشنواره را بدست آورد. تله تئاتر «رد پایِ پرواز» از شبکه‌یِ دوم تلویزیون ایران پخش شد. موضوعِ این تله تئاتر، جریان جنگ و زندگیِ شگفت‌انگیز انسان در جنگ است.

هفته نامه‌یِ سهند علیرضا ذوالفقارزاده را یکی از گنج‌هایِ فرهنگی آذربایجان می‌پندارد و به احترام خودش و به احترام استاد عاشیق حسن اسکندری، خاطره‌ی او را از سفر به زیباکنار همراه گروه موسیقی آذربایجانی چاپ می‌کند تا این صفحه به نامِ دو هنرمند زینت یابد.

 

علیرضا ذوالفقار زاده:

اردیبهشت سال 1375 برای برگزاری جشنواره‌یِ سالانه‌یِ انتخابِ بهترین تولیدات تلویزیونی عازم شهر «زیباکنار» بودیم. دبیرخانه‌یِ جشنواره از تیم‌هایِ تلویزیونیِ استان‌ها درخواست کرده بود که یکی از گروه‌های موسیقی استان خود را نیز برای شرکت در یک مسابقه‌ی موسیقی مناطق ایران به زیباکنار ببرند. تیم‌ِ تلویزیونیِ آذربایجان، عاشیق حسن را با خود برد.

نخست معرفیِ برندگان تولیداتِ تلویزیونی انجام شد. تیم ما خیلی خوشحال بود که من به عنوان بهترین کارگردان انتخاب شده بودم. در ساعتِ سه‌یِ پس از نیمروز، مسابقه‌یِ موسیقی آغاز شد. از استانهای گیلان و مازندران افراد بسیاری در آمفی تئاتر زیباکنار جمع شده بودند و هنرمندانِ گیلانی را بشدت تشویق کردند. از گیلان شش نوازنده‌یِ دهل با شش نوازنده‌یِ سُرنا برنامه‌ی زیبایی را اجرا کردند و مورد تشویق قرار گرفتند. سپس دوتارنوازان خراسان برنامه اجرا کردند. آنگاه نوبت به عاشیق حسن اسکندری از آذربایجان رسید. هنگامی که گوینده‌یِ سالن عاشیق حسن را به روی صحنه دعوت کرد، ما و اعضایِ تیم‌های تلویزیونیِ استانهایِ آذربایجانی، عاشیق را تشویق کردیم، اما تعدادمان اندک بود و اندکی نگران شدیم. در میانِ سکوتِ تماشاگران، عاشیق حسن شروع کرد. دم بدم صدایش اوج گرفت و سالن در میان اجرایِ شگفت‌انگیز عاشیق حسن و صدایِ تشویق یکپارچه‌یِ حاضران غرق شادی شد. برنامه‌ی عاشیق حسن مورد حیرت همه شد. افرادی که در بیرون بودند وارد سالن شدند. عاشیق حسن همه را با آوازش و با مجلس آرایی حیرت‌انگیز خود به وجد آورده بود. وقتی زمانِ تعیین شده برای عاشیق حسن به پایان رسید، همه به پا خاستند و با شورِ فراوان دست زدند و خواستار ادامه‌یِ اجرایِ عاشیق حسن شدند. گوینده‌ی سالن روی صحنه رفت و با خواهش‌های فراوان از مردم خواست که بنشینند و به برنامه‌یِ گروه‌های دیگر گوش بدهند. او گفت که بر اساسِ برنامه هر گروهِ موسیقی یکبار برنامه اجرا می‌کند تا بهترین گروه انتخاب شود. خودِ گوینده هم می‌دانست که تماشاگران انتخابِ خود را انجام داده‌اند. مسوولین هم روی صحنه رفتند و پس از گفتگو با گوینده‌یِ سالن پایین آمدند. گوینده قولِ مسوولین را به همه اعلام کرد: شب وقتِ مناسبی برای اجرایِ عاشیق حسن تعیین می‌شود. همه دست زدند و به برنامه‌یِ گروههای بوشهر، لرستان، کردستان، شیراز و مناطق دیگر گوش دادند. در پایان برنامه‌ها، نتیجه‌یِ مسابقه اعلام شد. با رایِ تمام داوران، گروهِ عاشیق حسن به عنوان بهترین گروه جایزه‌یِ اول را دریافت کرد. گوینده اعلام کرد که ساعت 12 شب عاشیق حسن برنده‌یِ جایزه‌یِ جشنواره در همان سالن برنامه اجرا خواهد کرد. همه به اتاق‌های خود در هتلِ زیباکنار رفتند تا استراحتی بکنند و برای شام آماده شوند. در سر میز شام، خستگی در سیمایِ همه آشکار بود. ما نگران بودیم که به دلیل خستگی، کسی در برنامه شرکت نکند.

یک ربع به ساعت دوازدهِ شب مانده بود که نگران به سمتِ سالن رفتیم. هنگامی که وارد سالن شدیم دچار حیرت شدیم. درسالن جمعیت موج می‌زد و براستی جایِ سوزن انداز نبود. ناچار همراه با افراد بسیار زیادی در راهروهایِ بین صندلی‌ها  سرپا ایستادیم. سر ساعتِ تعیین شده عاشیق حسن به‌ روی صحنه رفت و در میان هلهله‌یِ شادی مردم آواز را آغاز کرد. آن شب پر شکوه با نام عاشیق حسن آغاز شد و با نام عاشیق حسن همچنان در یاد و خاطر صدها هنرمند کشور همچنان ادامه می‌یابد.   

         

  نظرات ()
گسستن پیوند معنا از سخن بشری نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸٩/٢/٢۱

در آغاز سال اغلب امیدهای مردم نو میشود. بسیاری امیدوار میشوند که افزایش سنتی حقوقها بسیاری از مشکلات را پاسخ خواهد داد. بسیاری گرانی تازهنفس در سال نو را فراموش میکنند. وابستگی مالی مردم به دولت سبب میشود گوش به شنیدن خبرهای دولتی داشته باشند.

خبرها از منابع گوناگون پخش میشود. خوشبختی مردم ایران در آن است که هیچ خبر محرمانهای وجود ندارد. هر خبری، حتا از جلسات بسیار محرمانه، در اندک زمانی در سراسر ایران پخش میشود. این خبرها سبب نگرانی مردم میشود.

مردم بدرستی آگاه هستند که عددهای آماری در ایران  خیلی جدی نیستند. جدی نبودن آمار در ایران دو سود بزرگ دارد. 

نخست، پس از تصویب قانون ممکن است که اجرای قانون به شکل دیگری دگرگون شود و یا اجرای قانون به فراموشی سپرده شود. این اصل نانوشته، به سود دولت نیز است زیرا کسی نمیتواند از دولت انتظارات خیلی جدی داشته باشد. دوم، جدی نبودن آمارها سبب میشود قانون نیز جدی نباشد و دهها روش دور زدن قانون وجود داشته باشد.

در نخستین ماه سال، خبرهای گران شدن بنزین و سایر حاملهای انرژی در کنار پرداخت شدن یا پرداخت نشدن یارانههای دولتی بیشتر از خبرهای افزایش حقوق کارمندی بگوش میرسد. افزایش قیمت آزاد و کارتی بنزین همراه با داستان پرداخت یارانهها سایهبهسایهی خبرهای پدیدآمده از سیاست خارجی دولت شنیده میشود. سخنگویانی که صدایشان از رسانههای دولتی پخش میشود، قیمتهای گوناگونی را برای بنزین و گاز طرح میکنند.  هنگامی که بلند شدن این صداها به آستانهی  نگرانی مردم میرسد، خبرهایی از سیاست خارجی با فریاد پخش میشوند تا خبر گرانی سبب نگرانی نشود. مردم به این الگوی خبری عادت کردهاند. دیگر دیرزمانی است که مردم رابطهی خبرهای داخلی و سیاست خارجی را بخوبی میفهمند. رابطهی واقعیت و سخن را امروزه همگان در مییابند.

در روزگار باستان، سخن را پژواک زبانی واقعیت میپنداشتند. در آن زمان، سخن روشی برای بیان رویدادها بود. هر سخنی پیوند بیتردیدی با واقعیت رویدادها داشت و بدرستی سخن همواره پس از واقعیت پدید میآمد. هر واقعیتی خاستگاه سخنی بود و سخنان قابل برگشت به خاستگاه خود بودند. گذر زمان و فراوانی سخن سبب شد این رابطه گسسته شود و واقعیت پژواکی از سخن پنداشته شود. تنها در ادبیات سخنانی پدید میآمد که خاستگاهشان خیال و گنجینهی زبانی یک انسان بود. ادبیات هم از واقعیت و سیاست بدور بود و دوری را همه میشناختند.

دربارهی برتری یا فروتری واقعیت و سخن نسبت به هم میتوان بسیار نوشت، اما امروزه سخن بر واقعیت برتری دارد. واقعیت سایهی از سخن بشری است. اهمیت یافتن سخن و گسستن معنا از واقعیت سبب بیپایهشدن بسیاری از سخنان بشری شده است. مدرنیسم پیوندهای سنتی معنای سخن و واقعیت را به هم ریختهاست و الگوهای ادبی در ذهنیت انسانها وارد شدهاند. سیاستمداران قدرتمند روشهای بیان ادبی را بکار میگیرند و با استفاده از رسانههای همگانی پیوند سخن و واقعیت را به هم میریزند. چنین «بهمریختگی» معنا و واقعیت را گروه کوچکی از فرهیختگان در مییابند، اما صدایی ندارند که بگوش کسی برسد. صدای فرهیختگان از کتابها شنیده میشود و با فراوانی کتابهای درسی، کتابهای فرهیختگان گم میشود. نگاهی گذرا به ویترین یک کتابفروشی بخوبی نشان میدهد که چه تعدادی از کتابها به کنکور و درسهای پیشپاافتادهی دانشگاهی میپردازد. دیگر فرهیختگان صدایی ندارند.

در آغاز سال نگرانیهای مردم نو میشود. بسیاری نگران میشوند که افزایش فاصله بین سخن و واقعیت زبان بشری را از حرمت خواهد انداخت. بسیاری تهیشدن سخنان تازه در سال نو و سالهای نو را بیاد میآورند. وابستگی آگاهی مردم به رسانههای دولتی سبب میشود هم نسبت به راستگویی دولتمردان و هم نسبت به اصل معنای سخن بشری تردیدهای جانکاهی در وجود مردم پدید آید. افزایش تردید جهان را بسیار سرد میکند و زندگی در جهانی سرد بسیار دشوار میشود.

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب