عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
حجاب زنان: هدیه ای از طبیعت! نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸٩/٤/۱٧

حجاب لباس‌هایی برای زنان است تا بدن آن‌ها را از سرما و گرمای هوا و نگاه سودازده‌یِ دیگران بپوشاند. حجاب پدیده‌ای است که نخست دگرگونی هوا در طبیعت زنان را به پوشاندن بدنشان ناچار کرده است. مفاهیم رفتاری افزوده به معنای حجاب پدیده‌هایی هستند که دیدگاه سیاسی حاکم بر جامعه به حجاب افزوده است.

در ایران واژه‌ی حجاب را تنها برای پوشش بدن زنان بکار می‌برند. از نظر قانون حاکم بر جامعه‌یِ ما، زنان ناگزیر هستند بدن خود را به تمامی از دید مردان بپوشانند. در دریا هم زنان ناچار هستند با همان پوشش همیشگی در آب شنا کنند و خنده‌یِ خود و دیگران را باعث شوند. مردان این سعادت را دارند که از نظر قانونی می توانند در برابر دید هزاران زن عریان بشوند و برای شنا تن به آب بزنند. این دوگانگی در رفتار قانون و عرف بزرگترین ناسازه‌یِ جامعه‌ی ماست.

پوشش تن انسان پدیده‌یِ طبیعی است. به سخن دیگر، دگرگونی هوا در طبیعت سبب می‌شود انسان بدن خود را بپوشاند و یا عریان نماید. در سرمای سخت زمستان، هر انسانی ناچار است بدنش را با هر جامه‌ی ممکن بپوشاند. نازکی پوست تن انسان سبب می شود آدمی در برابر سرما پایداری زندگی خود را بسرعت از دست بدهد. انسان در برابر گرما هم ضعیف است. گرمای بالاتر از چهل درجه‌یِ سلسیوس آدمی را به مرگ نزدیک می سازد. پس پوشش بدن و یا به سخن عربی «حجاب» پدیده‌یِ طبیعی است و انسان با فکرش آن را پدید آورده است. تبدیل «حجاب» به مسئله‌ی روز جامعه در شرایط سخت امروز پرسش‌برانگیز است.

جامعه‌ی ما با رکود در بسیاری از جنبه‌های اقتصادی، محیطی، آموزشی، زبانی و فرهنگی گرفتار است. تعطیل شدن بسیاری از کارگاههای تولیدی، آشفتگی در رفتارهای شهری همچون رانندگی در خیابانها، آلودگی شدید محیط طبیعی و انسانی،  نادرست بودن آموزش علوم انسانی در دانشگاهها، بحران در برخورد با گویشوران زبان‌های گوناگون مردمِ ایران و ویرانی سریع یادمانهای فرهنگی و تاریخی مشکلاتی است که آگاهان جامعه آنها را حس می‌کنند و به شکل فردی راه‌حل‌هایی برای رویاروی با آنها پیش می‌نهند.

گسترش گردشگری در ایران امروز تاثیر بسیار ویرانگری بر محیط طبیعی دارد. پس از هر روز جمعه و یا روز تعطیلی نگاه از تماشایِ آشغال و پلاستیک های رها شده در طبیعت به رنج درمی‌آید. نامناسب بودن روش‌های مدیریتی در ادره‌یِ شهر و روستا سبب خشک شدن دریاچه‌ها و آبگیرهای طبیعی می‌شود. گستره‌یِ جنگل‌ها و چمنزارها روز بروز کاسته می‌گردد. زندگی جانوران وحشی در طبیعت ایران دیگر تمام شده است. این‌ها مشکلات بزرگ محیط ماست.

مفهوم کار در ایران از بین رفته است. در معنای متعارف کاری انجام می‌شود تا چیزی تولید شود. کشاورزان ما روی زمین کار می‌کنند تا فقط سرگرم شوند. نتیجه‌یِ کار آنها هدر رفتن آب و فرسایش شدید خاک بارور است. در عرصه‌یِ علم هم، مردم ذدر دانشگاهها درس می‌خوانند تا بیکاریشان از چشم حسودان و سخن‌چینان پنهان بماند، وگرنه همه‌یِ مردم هرگز نمی‌توانند در سطح دکترا درس بخوانند. امروزه دانشگاههای ریز روستاها نیز در سطح‌های عالی مدرک دانشگاهی به افراد می‌فروشند. مدرک‌داران نیز ادعایی علمی ندارند، تنها گروهی از آنها در پست‌های عالی مدیریتی سرگرم می‌شوند.

رابطه‌یِ سیاسی دولت ایران با دولت در بسیاری از کشورهای جهان آشفته است. این آشفتگی سبب تحمیل تحریم‌های پیاپی می‌شود.

در چنین شرایط آشفته، سخن گفتن از روسری زنان و یا مدل موی مردان و هیاهوی بسیار زیاد در تلویزیون دولتی بر سر شکل روسری و یا پوست آرنج مردان سخنان بی‌هوده‌ای است که ذهنیت جامعه را از موضوع بنیادین منحرف می‌کند. زنان و دختران ایران از دوران بسیار کهن اندام خود را می‌پوشاندند و نیازی به پندهای تکراری هم نداشتند. مردمان تمام کشورها دارای قراردادهای نانوشته‌ای هستند که هویت آنها را در گذرگاه زمان نگه می‌دارد. ‌همه پاک هستند، مفاهیم ناپاک را به سخن و سپس رفتار مردم وارد نکنید.     

  نظرات ()
برای رنجِ بی‌پایان منوچهر مرتضوی نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸٩/٤/۱٧

انسان دانشگاهیِ اندیشمند رنجی دارد که بسیار یگانه است. کسی که در دانشگاه می‌اندیشد، ناگزیر است زندگیِ خویش را در شکل جریان بی شتاب گذر از رنج‌ها به پیش بکشاند. رنج بردن یک انسان دانشگاهی سرشتی دگرگونه دارد.

در دانشگاه‌ها استادان در رقابتی نابرابر تلاش دارند در مجلات علمی- پژوهشی مقاله چاپ ‌کنند. بر پایه‌یِ تعداد مقاله‌های چاپ شده به آنها امتیاز می‌دهند تا فرد با سپری‌کردن رتبه‌های مربی، استادیاری، دانشیاری و استادی به بالاترین حقوق و مزایایِ ممکن دست بیابد. این هدفِ سخیف، استادان را به هر کاری وادار می‌کند. دزدیدن مقاله‌های پیشین دیگران و دستکاری اندک در آنها، ارائه‌یِ تکلیف دانشجویان دوره‌یِِ فوق لیسانس و دکترا به عنوان مقاله‌یِِ خود، دادن مقاله‌ای انگلیسی به ترجمه و دستکاری در آن، خلاصه نویسی یک اثر ادبی و گذاشتن عنوانی «دهن پُرکن» بر آن و دستکاری در نوشته‌یِ دیگران با عنوانی جدید از روش های بسیار همگانی چاپ مقاله در مجلات علمی-پژوهشی است. این مقاله‌ها اغلب در مجلاتی چاپ می شود که مدیر، سردبیر و داور خود و یا از آشنایان نزدیک خودشان است. درست به همین دلیل است که امروزه مجلات دانشگاهی، بویژه در علوم انسانی، دارای اعتبار نیستند.

امروزه ساختن یک مقاله‌ی دانشگاهی کاری ساده است و به روش‌های گوناگون انجام می‌شود. فردی مقاله‌ای با عنوان «هرمنوتیک و تفسیر شعر یدالله رویایی» می‌نویسد. جاده هموار شده است. هزاران استاد دیگر می‌توانند همان عنوان و همان مقاله را تکرار کنند و تنها نام شاعر را تغییر دهند. گاهی برای نو کردن روش، عنوانی همچون «کهن‌الگویِ رنگ در شعر نیما» انتخاب می‌شود و داستان تکراری استفاده‌یِ شاعر از رنگ ده صفحه را پر می‌کند تا مقاله ساخته شود. موضوع‌هایی مانند «معنی یک بیت از شعر حافظ» بسیار معمول است.

امروزه دیگر استادی را نمی‌توان یافت که به شکل پیوسته درباره‌یِ یک موضوع مقاله بنویسد. پیوستگی مقاله ها با یکدیگر حاصل اندیشه‌ای بزرگ در نویسنده است. دیگر اندیشه و اندیشمندی در دانشگاهها یافت نمی‌شود. این مشکل بزرگ تاریخی تازگی ندارد. منوچهر مرتضوی نیز از این موضوع رنج می‌برده است.     

منوچهر مرتضوی در کتاب «مکتب حافظ، مقدمه برحافظ‌شناسی» (تبریز: نشر ستوده. 1384) درباره‌یِ مقاله‌های دانشگاهی و نوشته‌های امتیازآور به مدیران نشریات فرمانی داده‌ که جالب است. دستور منوچهر مرتضوی را به دلیل داشتن واقعیتی تلخ در نوشته‌های استادان دانشگاه نقل می کنیم، هر چند سبک نثر مرتضوی را نمی‌پسندیم:

«توصیه بنده به مدیران نشریات و مجلات این است که جداً و با  صلابت از چاپ مقالات و نوشته‌هایی که صرفاً برای تکمیل پرونده ارتقای مرتبه دانشگاهی و خالی از هر نکته تازه و نظری قابل توجه نوشته می‌شود لااقل در مورد حافظ اجتناب نمایند و بجای نظرخواهی از این و آن برای چاپ یا عدم چاپ مقالات رسیده که جز شانه خالی کردن از مسوولیت چاپ مطالبی بی‌فایده و احیاناً در حد انشاهای دبستانی نتیجه‌ای ندارد شخصاً و یا با دوست و همکاری آگاه و نکته‌سنج مقالات را بخوانند و تصمیم بگیرند، مگر هیات تحریریه برای چیست؟ کار عمده هیات تحریریه نوشتن مقالات نیست بلکه خواندن و تصویب و رد مقالات رسیده مهمترین وظیفه هیات تحریریه است. چه بهتر که مدیر مجله خود کسی باشد که بتواند شخصاً درباره بعضی مقالات تصمیم بگیرند.» (صفحات پنجاه‌ویک و پنجاه‌ودو)

امروزه توصیه‌یِ مرتضوی را مدیر مسوول و یا سردبیران مجلات دانشگاهی جدی نمی‌گیرند. مدیران مجلات دانشگاهی خود در پی کسب امتیاز هستند، پس نشریه‌ای علمی-پژوهشی را تسخیر می‌کنند و مقاله‌های خود و دوستانشان را در آن به چاپ می‌رسانند. نان قرض دادن هم رایج است. مقاله‌یِ دارنده‌یِ یک نشریه در دانشگاه دیگر برای چاپ پذیرفته می‌شود تا چند روزی دیگر او نیز ناچار باشد مقاله‌یِ «نان قرض دهنده» را چاپ کند.

یک انسان راستین دانشگاهی از این وضع رنج می‌برد. چنین انسانی توانایی رسیدن به پست‌های مدیریت نشریات را ندارد، پس در گوشه‌ای می‌نشیند و بر بازیچه شدن «آگاهی» و «دانشگاه» در دست گروهی نادان های‌های گریه می‌کند.   

  نظرات ()
منوچهر مرتضوی. مکتب حافظ، مقدمه بر حافظ شناسی (چاپ چهارم). نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸٩/٤/۱٧

نقد ادبی نوشتاری برای آشکار کردن معنای پنهان در یک متن ادبی است. منتقد ادبی تلاش دارد از طریق کشف وحدتِ موضوع و یکپارچگی ساختار معنای پوشیده در متن را تفسیر کند تا متن را برای خواندن مناسب بکند. نقد ادبی با ایراد گرفتن تفاوت بنیادین دارد. هدف ایراد گرفتن اغلب شخصیت نویسنده به عنوان یک شهر وند است. ایرادگیری کاری با اثر ادبی ندارد. نقد ادبی با شخصیت نویسنده به عنوان یک شهروند کاری ندارد. نقد ادبی تنها به خود اثر می‌پردازد.

ایراد گرفتن در ایران پیشینه‌ای تاریخی دارد. شعرهای هجو نمونه‌یِ آشکاری از ایرادگیری شاعران از یکدیگر است. پس از مشروطیت شاعران به لگدمال کردن شخصیت یکدیگر پرداختند. از سال 1300 تا 1310 زشت‌ترین سخنان در شعرها رایج شد. در دهه‌یِ چهل نیز ناسزانوشتن و به لجن آلودن شخصیت نویسندگان رایج بود. این ایرادگیران هرگز نیندیشیدند که با ناسزانویسی بزرگترین خدمت را به دستگاه سانسور انجام می‌دهند. سانسور از میان خود نویسندگان آغاز می‌شود. نخست خود نویسندگان یکدیگر را بدنام می‌کنند و سپس دستگاه سانسور برپایه‌یِ همان بدنامی فشار سنگین خود را برفضای ادبی حاکم می‌کند.

نقد ادبی در ایران پیشینه ی تاریخی ندارد. رضا براهنی در کتابِ «طلا در مس» نخستین تلاش علمی را برای تدوین نظریه‌یِ ادبی و نقد ادبی انجام داد. صدای براهنی را بسیاری از استادان و نویسندگان ادبیات نشنیدند. ادبیات ایران همچنان به نقد سنتی وفادار ماند. تصحیح متن و یا نقد متنی به عنوان یکی از رویکردهای نقد سنتی در ایران رایج بود و آثار بسیار بزرگی از ادبیات کهن بازآفرینی شد. غنی «دیوان حافظ» را، محمدعلی فروغی «کلیات سعدی» را وحید دستگردی «پنج گنج نظامی» را تصحیح و چاپ کردند. این کار ارزشمند منتقدان ادبی، خوانندگان ادبیات فارسی را با آثار معتبر ادبیات آشنا کرد. نقد عملی ادبیات همچنان به نقد سنتی وفادار ماند.

نقد سنتی بر این باور انجام می‌شود که اثر ادبی آیینه‌ای برای شخصیت نویسنده است. به سخن دیگر، آثار یک نویسنده خوانده می شود تا شخصیت نویسنده شناخته شود. شناختِ نویسنده هدفِ نقد سنتی است. برای شناخت نویسنده، باید بیوگرافیِ نویسنده، وضعیت جامعه در زمان نوشته‌شدن اثر، فلسفه و اخلاق حاکم بر جامعه در زمان نوشته شدن اثر را شناخت، آنگاه نویسنده شناخته می‌شود. در ایران این روش در میان استادان ادبیات فارسی دانشگاه‌ها هنوز روش رایج است. برای نوشتن درباره‌یِ هر اثری، نخست شرحی از زندگی نویسنده‌یِ آن اثر نوشته می‌شود و سپس مسابل مربوط به آن نویسنده بررسی می‌شود. در نوشتن نقد سنتی، نویسنده‌یِ نقد اغلب کار دیگران را با فکر خود می‌سنجد و گاهگاهی آن‌ها را تحسین و یا انکار می‌کند.

کتابِ «مکتب حافظ، مقدمه بر حافظ‌شناسی» منوچهر مرتضوی، بدون یادداشت بر چاپ چهارم، یکی از عالی‌ترین نمونه‌های نقد سنتی است. یادداشت بر چاپ چهارم بسیار آشفته است. قضاوتی که مرتضوی درباره‌یِ احمد شاملو نوشته (صفحه‌یِ سی‌ودو و سی‌وسه) بسیار دور از انصاف است.  هشتاد و پنج صفحه‌ی نخستین کتاب مرتضوی را نادیده می گیریم و کتاب را از صفحه‌یِ 1 یعنی مقدمه (1-10) آغاز می‌کنیم. بخش اول (صفحه‌یِ 12) «کلیاتی درباره‌یِ تصوف» است. بخش اول تاریخ تکوین تصوف، ابتذال تصوف، مرورِ سفرنامه‌یِ ابن بطوطه، روش حافظ و روش‌های ملامتیه و قلندریه بحث شده است. پیرو روش سنتی نقد عملی، مسایل بسیار زیاد فرامتنی درباره‌یِ تصوف بررسی شده تا سرانجام این نتیجه گرفته شود که حافظ صوفی نیست. در تمام این مرور، هدف شناختن شخصیت حافظ است. شعرهای نمونه هم به عنوان نشانه‌هایی از شخصیت حافظ بررسی شده‌اند. در این بحث‌ها زیباییِ شعر حافظ مورد توجه نیست، زیرا پیرو باور سنتی شعر تلاشی برای آموختن یک دیدگاه نظری نوشته می‌شود. از صفحه‌یِ 327 تا 399 به تمامی به موضوع عشق پرداخته شده است. عشق و عرفان، عشق از دیدگاه عرفا، عشق از دیدگاه مولوی و دیگر عارفان بحثِ عمده‌یِ این 72 صفحه را تشکیل می‌دهد. قسمت‌هایی از کتاب که مستقیم به شعر حافظ پرداخته در ضمیمه‌هاست. ضمیمه‌یِ دوم «ایهام» را به عنوان ویژگی اصلی شعر حافظ پنداشته است. ضمیمه‌یِ دوم و ضمیمه‌یِ چهارم مهمترین قسمت‌های کتاب از دیدگاه نقد شعر می‌باشند. در این ضمیمه‌ها نویسنده به خود شعر پرداخته است و تلاش دارد زیبایی‌ شعر را از راه کشف لایه‌های معنایی فراوان آشکار کند. در این ضمیمه‌ها شخصیت خود حافظ فراموش شده است و به همین جهت به نقد عملی شعر نزدیکترند.

کتابِ «مکتب حافظ، مقدمه بر حافظ‌شناسی» منوچهر مرتضوی اطلاعات بسیار زیادی درباره‌یِ تصوف و عرفان، پیوندهای معنایی بیت‌هایی از حافظ با عرفان و تصوف و همچنین مفهوم «رند» و «رندی» بدست می‌دهد. مشکلِ کتاب در روشِ سنتی نقد می‌باشد. نقد سنتی همواره با این پرسش جدی رویاروست که «شخصیت نویسنده چه کاربردی در زمان کنونی دارد؟» روش نقد سنتی این باور را نادیده می‌گیرد  هر عصری معنای مورد نیاز خود را در متن جستجو می‌کند. همین گوناگونی معناها در عصرهای گوناگون سبب پایداری خواندن یک اثر ادبی در دوران می‌شود. دورانت مردن بر این باور است که شخصیت خود نویسنده مهم نیست، بلکه متن مهم است.

کار بزرگ منوچهر مرتضوی نویسندگان امروز نقد ادبی را از کنکاش پیرامون مسایلی همچون عرفان و تصوف بی‌نیاز کرده است و نیرویی است که هر منتقد ادبی پشت سر خود باید حس کند. کار بزرگ مرتضوی قابل تکرار در روزگار امروز نیست و نیازی هم به تکرار نیست. منوچهر مرتضوی در «مکتب حافظ، مقدمه بر حافظ‌شناسی» به خواست روزگار خویش پاسخ نوشته است. مرتضوی به نقد سنتی شعر حافظ نقطه‌یِ پایان گذاشته است. همین کار بزرگ او نویسندگانی همچون بهاءالدین خرمشاهی و داریوش آشوری را وادار کرده است به جستجوی روش‌های نو در شناختِ شعر حافظ دست بزنند. کتاب منوچهر مرتضوی همواره در «تاریخ نقد شعر حافظ» به عنوان بزرگترین نقد سنتی شعر حافظ مورد توجه خواهد بود و نام «منوچهر مرتضوی» ستایش هزاران خواننده‌یِ نقد را برخواهد انگیخت.

 

 

  نظرات ()
از سکوت سی‌ودو ساله تا یک دقیقه سکوت برای منوچهر مرتضوی نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸٩/٤/۱٧

منوچهر مرتضوی (یکم تیر 1308- نهم تیر 1389 ) در اردیبهشت 1337 پایان‌نامه‌یِ خود با عنوان «مسایل ادبی آذربایجان در عصر ایلخانان» را در دانشگاه تهران ارائه داد و مدرک دکتری در رشته‌یِ زبان و ادبیات فارسی دریافت کرد. در دانشگاه‌های جهان واژه‌یِ «دکتر» را تنها برای پزشکان بکار می‌برند، ما هم بر همین سنت کهن جهانی، واژه‌یِ «دکتر» را در مقابل نام منوچهر مرتضوی نمی‌آورم. واژه‌ی «دکتر» جامه‌ای است که بر تن بزرگانی همچون مرتضوی بسیار کوچک است.    

·       *   *   *

منوچهر مرتضوی پس از خانه‌نشینی ناگزیر از سال 1357 تا زمان مرگش همواره سکوت کرد. در این مدت طولانی نوشته‌ای از او منتشر نشد. گاهگاه نشریات محلی نوشته‌های پیشین او را چاپ می‌کردند، اما مرتضوی براستی چیزی ننوشت. کتاب «مکتب حافظ، مقدمه بر حافظ‌شناسی» مرتضوی را انتشارات‌ستوده در سال 1384 برای چهارمین بار چاپ کرد. این چاپ تفاوتی با چاپ‌های پیشین ندارد، تنها یادداشتی بر چاپ چهارم به کتاب افزوده شده است. کتاب «زبان دیرین آذربایجان» را گروهی از نگاه روش‌شناسی دارای مشکلات فراوان یافتند و گاهی سخت بر آن ایراد گرفتند. مرتضوی درپاسخ هیچ ننوشت و به سکوت ادامه داد. گویی مرد جهان را پشت سر گذاشته بود. کتاب «مسایل عصر ایلخانان» کتابی فراموش‌شده بود. فراموشی به دو دلیل بود. نخست در جهان امروز، به ویژه در ایران، کتاب‌خوانی کاری بیهوده پنداشته می‌شود. تلویزیون خبرهای زیادی را به چشم و گوش مردم واریز می‌کند و سبب قهرمان‌پروری در میان مردم می‌شود. کتاب به چشم و فکر انسان صدمه می‌رساند. نوشته‌های اندک منوچهر مرتضوی همچون خودش در سکوتِ تاریخ دانشگاه گم شده بود. 

مرتضوی در برزخ تنهایی گرفتار بود. دنیای منوچهر مرتضوی فرو ریخته بود، شاید او ناگزیر بود به زندگی ادامه دهد. سکوتِ منوچهر مرتضوی سبب شده بود نامش گاهگاه در زبان کسانی تکرار شود که روزگاری در کلاسش نشسته بودند. کسی مرتضوی را نمی‌دید. مرد همچون سایه‌ای در فضایی کوچک به این سو و آن سو کشیده می‌شد. هنگامی که در خرداد سال 1387 وارد مسجد توبا شد تا دمی در سوگ اسماعیل رفیعیان بنشیند، براستی چون سایه ای بنظر می‌رسید. از منوچهر مرتضوی سایه‌ای مانده بود که آن هم در روز یکشنبه 12 تیر 1389 بخاک سپرده شد.

مراسم خاکسپاری و سوگواری مرتضوی بسیار غریبانه بود. پیکر بی‌جانش از هشتم تا سیزدهم تیر 1389 در سردخانه‌یِ بیمارستان چشم براه فرزندش، ایرج مرتضوی، بود. روز سیزدهم تیر تابوت منوچهر مرتضوی به دانشکده‌یِ ادبیات دانشگاه تبریز برده شد. استادان دانشکده‌یِ ادبیات و بسیاری از معلمان ادبیات فارسی برای سپاس از مرتضوی و وداع با او آمده بودند. نزدیک به پانصد نفر حاضر بودند. ایرج مرتضوی در سخنانی از استادان و مردم و رئیس دانشگاه تبریز تشکر کرد. در پایان از حاضران خواست به احترام پدرش یک دقیقه سکوت کنند. مردی به میانه پرید و دست افشان و بال زنان سکوت را در هم شکست و فریاد کشید «چرا سکوت، بگذارید صلوات بفرستیم». صدای ناموزون مرد بلند شد. در صدایش نشانی از عاطفه و عشق دینی حس نمی‌شد.  کوتاهی قدش نشان از کوتاهی فکرش داشت. چند استاد گفتند «می‌توانست صبر کند تا پس از یک دقیقه سکوت، صلوات فرستاده شود».

پیکر منوچهر مرتضوی به «وادی رحمت» برده شد. افراد کمتر شده بودند، خیلی کمتر. روحانی خوش صدایی نماز میت گذاشت و سپس پیکر بی‌جان منوچهر مرتضوی در آغوش خاک گذاشته شد. سکوت بر تمام لب‌ها نشسته بود و سیمای خاکسپاران زیر سنگینیِ اندوه رویداد غمگین می‌نمود. خاک هم در سکوت بر خاک فرو می‌ریخت.  دورتر، های‌های گریه‌یِ غمگین بانویی ژرفای اندوه را گواهی می‌داد. گفتند خانم معصومه معدن‌کن است که سرگذشت استاد را بیشتر دریافته و بر درگذشتش اشک می‌ریزد. سپس سکوت درگرفت و روندگان در سکوت برگشتند.

روز دوشنبه چهاردهم تیر در مسجد توبا سوگ‌نشست استاد غریبانه برگزار شد. نه کسی سخنی در شناخت استاد منوچهر مرتضوی بر زبان آورد و نه کسی از دهها استاد ادبیات در نقد کتاب‌های مرتضوی سخنرانی کرد. نوحه‌خوان غزل‌های حافظ را می‌خواند و دمی سخنی تلخ را بر زبان آورد. او گفت اگر در تبریز از یکصد نفر نام «جواد نعره» را بپرسید، نودونه نفر بی‌تردید او را می‌شناسند، اما اگر از یکصد نفر درباره‌یِ منوچهر مرتضوی بپرسید، ممکن است تنها یک نفر نام این مرد بزرگ ادبیات را شنیده باشد.

سکوت سی و دو ساله‌یِ منوچهر مرتضوی را مرگ به پایان رساند، و یک دقیقه سکوت برای او را کسی درهم شکست که هیچ شناختی از مرتضوی بزرگ نداشت.

  نظرات ()
پراکندگی انسانها و پراکندگی آگاهی نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸٩/٤/۱٥

 مردم ایران امروزه در آبادی‌های‌ کوچک، روستاها، شهرک‌ها و شهرها زندگی می‌کنند. این زیستگاه‌ها پروسه‌یِ تکامل تمدن در ایران را نشان می‌دهد. انسان‌ها از صدها هزار سال پیش تا آغاز سده‌یِ یازدهم میلادی در سرزمینی که امروزه ایران نامیده می‌شود در آبادی‌های کوچک و بزرگی با نام‌های «کَند، گُوند، ده، و روستا» زندگی  می‌کردند. مفهوم «شهر» در کاربرد امروزی آن در ایران شناخته شده نبوده و به همین دلیل نویسندگان و حاکمانِ عرب زبان، اسمِ عربی «شهر» به معنیِ «ماه» را برای آبادی‌های بزرگ با بازارهای تجاری بکار گرفتند و همین نام هنوز هم ماندگار است.

این آبادی‌ها در جریان تکامل روابط اجتماعی انسانها بتدریج گسترش یافتند. آبادی‌های کوچک پس از دگرگونی در روش تولید دگرگون شدند و تعدادی از مردم به آبادی‌های بزرگتر کوچیدند. کسانی که توانِ سازگاری با دگرگونی‌ها را نداشتند، در همان آبادی‌های کوچک ماندند و نسل‌های پس از خود را نیز به کوچکیِ کار و فکر خود گرفتار کردند.

دوران مدرن در سال  1914 در اروپا آغاز شد. این زمان تا حدی با دوران مشروطیتِ ایران همزمان است. اثر دوران مدرن در ایران از 1950 میلادی آشکار شد و پس از سال 1990 میلادی (1369) جریان حاکم بر زندگی افراد شد. مدرنیسم فرهنگ دوران مدرن است. مدرنیسم افراد بشری را در چنگ خود گرفت و آنها را به کارهای از پیش مشخص شده ناچار کرد. زندگی در دوران حاکمیت مدرنیسم بر محور «پول» می‌چرخد.

در فرایند تکاملِ تدریجی تمدن، میزان آگاهی نیز بر اساس زیستگاه انسان تکامل یافته است. آگاهی خود را در شکل گفتار و نوشتار به آشکارگی می‌رساند و سپس سبب کنش‌های اجتماعی می‌شود. میزان آگاهی با زیستگاه انسان رابطه‌یِ دقیق دارد. کسی که در آبادی کوچک زندگی می‌کند، بر پایه‌یِ نیازهایش تعداد واژگان و ساختار جملاتش محدود می‌شود و درنتیجه فکرش هم کوچک می‌ماند. آن کس که در شهر بسیار بزرگ زندگی می‌کند، بر پایه‌یِ نیازهای فراوانش تعداد واژگان و ساختار جملاتش بسیار گسترده می‌شود و در نتیجه فکرش هم بزرگ می‌شود. درستی وابستگیِ گستره‌یِ فکر و اندیشه به زیستگاه را اندیشمندانِ ناتورالیسم به فراوانی بررسی کرده‌اند.

میزان آگاهی افراد ایرانی هم بر اساس زیستگاهشان گوناگون است. گستره‌یِ آگاهی مردم ایران زمین از خواست‌های بسیار ناچیز «داشتن برای رنده ماندن» در آبادی‌های کوچک تا «تلاش برای دست آوردن آزادی‌های مدنی» در شهر بزرگِ تهران گوناگونی دارد. کسانی که در روستاهای کوچک و بزرگ زندگی می‌کنند، زندگی‌شان تنها در گرفتنِ سهم خویش از دولت و اجرای «رسم‌های آیینی گروهی» خلاصه می‌شود. این انسان‌ها عاطفه‌ای شدید دارند و همواره ستایشگر سکون اجتماعی هستند. برای آن‌ها می‌توان واژگان را به هر شکلی تفسیر کرد. آنهایی که در شهری بسیار بزرگ زندگی می‌کنند، خود را از قراردادهایِ اجتماعی و سیاسی امروزه در کشور بالاتر می‌پندارند و خواسته‌هایشان هم بزرگتر است.

گستردگی میزان خواسته‌ها و اندیشه در هر جامعه‌ای دشواریهای بسیار زیادی نیز پدید می‌آورد. کسی که خواسته‌هایش در حد انسان نخستین است، هر گفته‌ای را می‌پذیرد و هیچ انتقادی از هیچ برنامه‌ای ندارد. این فرد، شهروند آرمانی برای هر دولتی است. او سرسپرده‌یِ دولت می‌شود و حاضر است در «روزهای بارانی» برای نگهداشت دولت موجود سلاح بدست بگیرد و به کشتار هم دست بزند. افرادی که خواسته‌های‌شان گسترده و گوناگون است، درباره‌یِ برنامه‌هایِ دولت نظر می‌دهند، از دولت انتقاد می‌کنند و حتا گاهی روبروی دولت نیز می‌ایستند. در شرایط رویارویی دولت با مردم کشور، بهترین راه گسترش آزاد رسانه‌های خبری، اطلاع رسانی درست و کافی، شنیدن و اجرای سخنان نمایندگان مردم و سرانجام اجرای خواستهای مردم است.

امروزه هر پدیده‌ای در حال دگرگونی است. پراکندگی انسانها و پراکندگی اندیشه‌ها هم در حال دگرگونی است. انسانها از نظر فکری به هم نزدیک خواهند شد، زیرا گستره‌یِ شهرها هم یکسان می‌شود. سیستم‌های نوین و قدرتمندی پدید خواهد آمد و جانشین قدرت افراد خواهد شد.   

  نظرات ()
رقص در زمانه‌یِ سوگوار نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸٩/٤/۱٥

 زمانه‌یِ ما سوگوار رسم‌ها و روش‌های برباد رفته است. مردم روزگارِ ما در تنگنای گذر از دوران سنتی به دوران مدرن گرفتار مانده‌اند. آنها جاده‌های مدرن را می‌پیمایند و خیال خود را در سنت‌ها می‌چرخانند. جریان رایج حس نوستالژیک و یا به تعبیر ترکی «نسگیل» در سخن مردم کشور ما حاصل چنین گرفتاری تاریخی است.

مردم کشور ما سالهاست که از این حالت زیستن رنج می‌برند. از نظر تاریخی، مدرنیسم با مشروطیت آشکار شد. مدرنیسم با به هم ریختن روابط تولیدی و پایگان اجتماعی افراد آغاز شد و نمود آشکار آن گسترش شهرنشینی بود.

جامعه‌یِ سنتی ایران بر پایه‌یِ رابطه‌یِ ارباب-رعیتی شکل گرفته بود. این سیستم بر اساس ناآگاهی افرادِ جامعه استوار شده و پایدار مانده بود. ناآگاهی افراد در شکل بیسوادی تمام مردم جامعه‌یِ ایران شناخته می‌شد. کسی خواندن نمی‌دانست.

چرخش ناگهانی تاریخ از سنت به مدرنیسم سبب شد خواندن و نوشتن در میان گروهی از افراد جامعه گسترش یابد. گسترش توان خواندن و نوشتن در میان افراد با سرعت و به شکل بی‌نظم آغاز شد. گروهی کوچکی از جوانان کشور از دانشگاههای اروپا مدرک‌های عالی دانشگاهی دریافت کردند و گروه بسیار بزرگی از مردم ایران در همان ناآگاهی کهن و سنتی باقی ماندند.

گسترش مدرسه‌ها به شکل نوین سبب شد خواندن و رونویسی از متن‌های ساده در میان مردم رایج شود. مدرک ششم ابتدایی معیار باسوادی شناخته شد و گروهی با مدرک ششم به تدریس پرداختند. سپس پایان سیکل اول دبیرستان (کلاس نهم) و سرانجام مدرک دیپلم دبیرستان آرمان هر تحصیل‌کرده‌ای شد. در همین زمان و در سال 1313 دانشگاه تهران گشایش یافت و گروهی به تحصیل در دانشگاه پرداختند.

کسانی که از دانشگاههای اروپا یا دانشگاه تهران مدرک دکترا دریافت کردند در پندار مردم به انسان‌های فراعادی تبدیل شدند. این مدرک‌داران با لقب‌های استاد و دکتر و پروفسور در میان مردم بیسواد به گردش پرداختند و سبب رشک بسیاری از آنها شدند. بی‌هویت بودن تمام مردم سبب شد نام‌هایی بزرگ شود. دارندگان این نامها مورد پرستش جمعیتی قرار گرفت که هرگز فکر نمی‌کرد در چرخش دیگر همه دارای مدرک دکترا خواهند شد. این رویداد در سال 1357 با پایان دوران سیستم ارباب-رعیتی در نظام تولید فرا رسید. زمانه‌یِ نوین به بی‌پایه بودن بسیاری از پندارهای کهن گواهی داد.   

پس از سال 1357 بار دیگر دگرگونی شگرف آغاز شد. مردم عوام اجازه یافتند قراردادهای دوران کهن را به بازی بگیرند. کسانی که ذهنشان با اشرافیت ساختگی دوران پیشین شکل گرفته بود، به ناگاه همه چیز را از دست رفته یافتند و به جستجوی گریزگاهی برای خود سرگرم شدند. گروهی آرام آرام به شنا کردن در مسیر جریان عادت کرد. گروهی تلاش نمود در زبان و در سخن از بزرگیِ خویش و نسل خویش دفاع کند و برپادارندگان دنیای نوین را در سخن خود کوچک بنمایانند. سرانجام گروه بسیار کوچکی به گوشه‌نشینی روی آوردند.

گوشه نشینان در تنهایی خویش تلاش نمودند با مرور یادمانهای صوفیانه و زاهدانه در ذهن خویش، آن شکوهِ تنهایی را زنده کنند و در میان سوگواران بزرگ هستی به رقصی تنها خود را سرگرم نمایند.

دکتر مرتضوی نیز یکی از انسانهایی بود که از دیگران کناره گرفت و در سوگواری تاریخی مردمی اندوهگین به رقصِ عارفانه پرداخت تا بیاد آورد انسان در تنگنای دشواری زمان نیز می‌تواند به خواست‌های زیادی پشت کند و خنده‌یِ تلخ خود را به دست باد بسپارد تا چند روزی در زمانه جاری شود.

زمانه و معیارهای زمانه همواره در دگرگونی است. هر زمانی بی‌پایه بودن روش‌ها و معیارهای روزگار پیش از خود را آشکار می‌کند. کسانی که از چرخش روزگار آگاه هستند، بر این بازی زمانه می‌خندند و سوگواری هستی را با رقصی جشن می‌گیرند.         

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب