عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
محمد نوری، استاد آواز مردمی نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸٩/٥/٢٧

محمد نوری خواننده‌یِ بزرگ سرزمین ایران در سده‌یِ چهاردهم خورشیدی است. نوری موسیقی پاپ را با موسیقی کلاسیک غربی در آمیخت و «موسیقی مردمی ایران» را بنیان گذاشت. صدای صاف، قدرتمند و آموخته‌یِ نوری همراه با بیان روشن و کامل واژگانِ ترانه، مکث‌های نزدیک به هم در خط‌های ترانه، و پیوستگی ترانه‌ها با فولکلور ملت‌های ساکن در سرزمین ایران ویژگی‌هایی بود که نوری را در فرهنگ مردم ایران زمین ماندگار کرد. نوری یکی از اندک خوانندگانی است که ترانه‌هایش قابل اجرا در جمعِ مردم است. به سخن دیگر، در هر گردهم‌آییِ جوانان، میانسالان و حتا کهنسالان، مردمِ گردآمده می‌توانند ترانه های نوری را گروهی بخوانند. گویی نوری مسوولیت داشت برای مردم ایران زمین وحدت و یکپارچگی را با ترانه های شاد و عاشقانه بنیان نهد و نوری این مسوولیت را بسیار عالی به انجام رساند. امروزه در سفر هر گروه دانشجویی، ترانه‌های نوری سبب شادی آنها می‌شود.

نوری اندیشه‌ای بزرگ داشت. نوری به درستی دریافته بود که مردم ایران از چندین ملت شکل گرفته است. این ملت‌ها دارای زبانی یگانه و فرهنگی یگانه هستند. نوری به تمام زبان‌های رایج در ایران آواز خوانده است. در نهم دیماه 1382 محمد نوری در کنسرتی برای کمک به مردم زلزله زده‌یِ بم ترانه‌یِ ترکیِ «من گلمیشم سیزه قوناخ» را با چنان استادی می‌خواند که همه به وجد آمده بودند. ترانه‌یِ «شالیزار» نوری بی تردید یکی از زیباترین آوازهای مردم گیلان زمین پنداشته می‌شود. آواز بختیاری نوری نیز در میان مردم استان فارس برجسته‌ترین ترانه است. این کار نوری را خانم سیما بینا نیز به انجام رسانده است. سیما بینا نیز با زبانهای گوناگون مردم ایران زمین آواز خوانده است.

محمد نوری با همه و برای همه بود. در زمان اجرای کنسرتها با صدایش که چون صدای زلال رودخانه بود آواز می‌خواند، گروه نوازندگان را هدایت می‌کرد، روی صحنه راه می‌رفت و در جای مناسب از استادان و گروهِ نوازندگان  تقدیر می‌کرد. در کنسرت سه شنبه 8 مهر 1382 بارها دکتر محمد سریر، استاد داوود گنجه‌ای، مهندس موسی گنجه‌ای، دکتر حسن ریاحی و مسعود گنجه‌ای را مورد تقدیر و تحسین قرار داد. محمد نوری در انتخاب شعر نیز دقیق بود. نوری اشعاری از نیما یوشیج، یدالله رویایی، فروغ فرخزاد، فریدون مشیری، رضا براهنی، حمید مصدق، نادر ابراهیمی، حسین منزوی، سهراب سپهری، سیمین بهبهانی، شیون فومنی و نیاز کرمانی را می‌خواند.

نوری بسیار تیز هوش بود.  محمد نوری در زمان برگزاری کنسرت برای مردم زلزله‌زده‌ی بَم در 1382 در تالار ترانه‌ای را به پنج زبان انگلیسی، ایتالیایی، فرانسوی، روسی و عربی خواند. نوری این کار را به دلیل کمک گویشوران این کشورها به مردم بم انجام داد.  نوری به فولکلور ایران و جهان علاقه‌یِ فراوان داشت. نوری بر این باور بود که فولکلور حاصل حافظه‌یِ همگانی یک ملت است و به همین جهت سراینده‌یِ ترانه های فولکلور ناشناخته است.

محمد نوری در یکم دی 1308 در تهران متولد شد. در خانواده‌یِ نوری کسی خواننده نبود. هنگامی که نوری پی برد که دارای صدایی مناسب برای خوانندگی است به خانم ایولین باغچه‌بان مراجعه کرد و از او آواز را یاد گرفت. سپس تئوری موسیقی را پیش سیروس شهردار و فریدون فرزانه آموخت. نوری در سال 1329 دیپلم هنرستان تئاتر را دریافت کرد. در سال 1330 از دبیرستان دارابی دیپلم ذبیرستان گرفت. در سال 1344 نوری دیپلم ادبی گرفت. در سال 1346 وارد دانشگاه تهران شد و در سال 1350 لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی گرفت. نوری در سال 1386 به عنوان چهره‌ی ماندگار در رشته‌یِ موسیقی انتخاب شد. استاد نوری همواره با مردم بود و در نهم مرداد 1389  درگذشت.

هر زمان نوری کنسرتی داشت، بسیاری از حاضران در انتظار اجرای ترانه‌یِ «جان مریم» می‌نشستند. محمد نوری پنج دهه برای مردم ترانه‌های عاشقانه خواند و آنها را شاد کرد. اکنون نام استاد محمد نوری در ذهن هر ایرانی حسی از شور و غرور ایجاد می‌کند. قیافه‌یِ زیبا و هیکل تنومند نوری همواره در یادها خواهد ماند و از میان هزاران جوانی که صدای نوری را شنیده‌اند کسانی پیدا خواهند شد که همچون نوری برای مردم ترانه بخوانند. نوری سروی بود که ایستاده مرد.  ترانه‌یِ «جان مریم» برای دوستداران موسیقی و نوری چاپ می‌شود.

وای گل سرخ و سپیدم کی می‌آیی؟            

بنفشه برگ بیدم کی می‌آیی؟

توگفتی گل درآید من میایم

وای گل عالم تموم شد کی میایی؟

·         *   *  

جان مریم چشما تو واکن منو صدا کن

شد هوا سپید، دراومد خورشید

وقت اون رسید، که بریم به صحرا

وای نازنین مریم

جان مریم چشماتو واکن، منو صدا کن

بشیم رَوُونه، بریم از خونه، شونه به شونه

به یاد اون روزها

وای نازنین مریم

باز دوباره صبح شد، من هنوز بیدارم

کاش می‌خوابیدم، تورو خواب می‌دیدم

خوشه‌یِ غم، توی دلم، زده جوونه، دونه به دونه

دل نمی دونه، چه کنه با این غم

وای نازنین مریم

بیا رسید وقت درو، مال منی از پیشم نرو

بیا سرکارمون بریم، درو کنیم گندمارو

بیا رسید وقت درو، مال منی ازپیشم نرو

بیا سرکارمون بریم، بیا بیا نازنین مریم

نازنین مریم.

  نظرات ()
در سوگ نوشتن: برای چهلمین روز درگذشت منوچهر مرتضوی نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸٩/٥/٢٧

سوگنامه‌ای برای «نوشتن»

نوشتن عالی‌ترین جلوه‌ی فرهنگ یک ملت است. آرمان‌هایِ رشدِ زبانی یک ملت در نوشتار آشکار می‌شود. نوشتار به ملت‌ها هویت می‌دهد. هویتِ فرهنگی یک ملت با نوشتار فراوان و هنری ساخته می‌شود. به گفته‌یِ ویلیام فاکنر امریکایی نوشتارِ خوب «حاصل عرقریزان روح بشر است». توانِ عرقریزان روح در وجود اندک مردان و زنانی در میان ملت‌ها یافت می‌شود. پُست‌های دولتی، مدرک‌های دانشگاهی، رتبه‌های استادیاری و دانشیاری و استادی هیچ یک انسان را به توانِ نوشتن نمی‌رساند. نوشتن نیازمند «استعدادی اصیل» و «پشتکاری بی پایان در تمرین» است. تاریخ نوشتار در ایران نشان داده است که تمام نویسندگان به دور از هیاهویِ بیهوده‌یِ دانشگاه‌ها و نهادهای رسمیِ دولتی به نوشتن پرداخته‌اند و فرهنگ ایران زمین را گسترش داده‌اند.

نوشتنِ سوگنامه یکی از سنت‌های رایج ایرانیان برای انسان‌هایِ کوچیده است. نمونه‌های اندکی از این گونه سوگنامه ها در دسترس است. در این نوشتار، دو نوشته از دو فرد چاپ می شود. نخستین، نوشته‌یِ جلال آل احمد در سوگِ صمد بهرنگی است. آل احمد در این نوشته‌یِ کوتاه اهمیتِ بهرنگی برای فرهنگ ایران را آشکار کرده است. نثرِ آل احمد سرشار از زیباییِ هنری است. آل احمد مدرک دکترا نداشت و بزرگتر از آن بود که در تنگنای اشرافیتِ دانشگاهیان جا بگیرد. گستره‌یِ شهرت آل احمد هم‌اکنون گستره‌یِ خاک زمین است.

نوشته‌یِ دیگر، پیام تسلیت آقایِ دکتر رشید عیوضی، استاد ادبیات فارسی، در سوگ منوچهر مرتضوی است. عیوضی نوشته که «شصت سال» با مرتضوی «دوست و همکار» بوده است. خواندن پیام تسلیتِ عیوضی سبب این گمان غم‌انگیز می‌شود که نوشتن در دانشگاهها دفن شده است. کسی که «شصت سال» با مردی دوست و همکار باشد، باید در سوگ او دست‌کم شصت صفحه بنویسد. نثرِ کلیشه‌ای، کهنه واپسگرا و تکراری رشید عیوضی هیچ گونه آگاهی از شخصیتِ علمی مرتضوی به خواننده نمی‌دهد. کاش استاد دانشگاه، رشید عیوضی، این پیام را هرگز نمی‌نوشت.

مقایسه‌یِ این دو نوشته آوارِ غم سنگینی را بر ذهن انسان فرو می‌ریزد. کاخِ پرشکوهِ نوشتن در ایران فرو ریخته است و آوارش بر سر کسانی فرود آمده که هنوز در جستجوی روزگاری هستند که در آن نویسندگان بزرگ از امیدها و اندوه جهانشمول بشر می‌نوشتند و انسان را به تازگی و دنیای نو امیدوار می‌ساختند. 

 

    

جلال آل احمد در باره‌ی مرگِ صمد بهرنگی:

«صمد بهرنگی، آموزگاری آذربایجانی بود که در دهات اطراف تبریز می‌‌چرخید و به بچه‌ها درس می‌‌داد و برای‌‌شان کتاب می‌‌برد و قصه می‌‌گفت. قصه‌های عامّه را هم جمع می‌کرد. گاهی برای بزرگ‌ترها هم حرف‌های خوب می‌‌زد. «آقا صمد» با زدن همین حرف‌ها که پ‍ژواک دردهای مردم محروم بود، خودش را آن چنان در دل‌شان جا کرده بود که گویا حکومت و سیستم امنیتیی‌‌اش ترس برشان داشت. و سرانجام در شهریور ماه سال 1347 خبر آمد که صمد بهرنگی وقتی رفته بوده در رودخانه‌ی مرزی ارس آب‌تنی کند، غرق شده است:

«و حالا خبر مرگ این برادر کوچک‌تر. که داغی بود. داغ صمد. و از «ارس» رسیده. خبر را دکتر ساعدی داد. تلفنی. سلام و احوالپرسی، با صدایی گرفته. «صمد افتاده توی ارس!». از بس صدا گرفته بود. یا از بس خبر غیرمنتظره بود. آخر به این یکی بیشتر عادت داریم که فلانی افتاده توی هروئین. فلان دیگری افتاد به دامن دستگاه و فلان دیگری توی چاه ویل مزدوری. و حالا این هم صمد. ولی او که این کاره نبود! استخوان سخت‌تر از این‌ها بود. یک دهاتی آواره‌ی «خسروشاه» و «ممقان» و «دهخوارقان». یک کولی... نه. یک «عاشق» به معنی آذربایجانی‌اش. عاشقی که تارش را «میلت» به دوش می‌کشید. ساعدی‌ درآمد: «نعش‌ش را سه روز بعد از آب گرفته‌اند ...» که یخ کردم و نشستم. و «خب، دیگر؟» بله دیگر، با دوستی که شنا می‌‌دانسته رفته آب‌بازی. آن طرف‌ها قصه جمع می‌کرده و لابد گاهی تفننی. اما خودش شنا نمی‌دانسته. و درغلطیده. و دوستش به سر و کله زنان تنها برگشته. و حالا جماعتی از اطرافیانش را در تبریز گرفته‌اند. و دوست همراهش در جواب بازجویی‌ها قند‌شکن را برداشته و زده به سر خودش و دیگر قضایا ... ولی همین؟ و یعنی که صمد مرد؟ که ما برایش آن همه آرزوها در سر می‌پختیم؟ این زبان روستای آذربایجان، این وجدان بیدار یک فرهنگ تبعیدی، این همپالکی تازه به راه افتاده‌ی «هانس اندرسن» این معلم سیار که از لای سطور«حیدر بابایه سلام» پا در راه گذاشته بود و به «ساوالان» و «خالخال» می‌گریخت؟

آخر نکند سربه‌نیستش کرده‌اند؟ نکند خودکشی کرده؟ آخر آدمی که شنا بلد نیست چرا باید به رودخانه زده باشد؟ و مگر ارس در حدود 16 تا 19 شهریور چقدر آب دارد که بتواند کسی را دربغلتاند؟ بسترش را خود من در «پارس‌آباد» دیده‌ام. جوری نیست که بی‌مزاحمت مأمورهای مرزی دو طرف بشود تن به آبش زد. و خود رودخانه پهنه‌ی گسترده‌ای. و هر نقطه‌اش گداری و بر بلندی هر دو طرف سیم خاردار کشیده و نگهبانان به نظاره ایستاده. ولی گفتند که دوستش افسر جوانی بوده. پس لابد مزاحمت نگهبانان مرزی را به اعتبار لباسش برداشته بود. و بعد هم گفتند که در «خدا آفرین» بستر رود تنگ می‌شود و فشار آب و ... ولی من هنوز باورم نمی‌شود. من فقط این را می‌دانم که صمد نباید مرده باشد. صمد نمی‌تواند مرده باشد! صمد را با «کند و کاو در مسائل تربیتی» شناختم. یعنی ناله‌ی همدردش را شنیدم. و راستش از شما چه پنهان خیلی هم خوشحال شدم. این‌که ببینی یکی دیگر از آن سرِ آذربایجان دارد، همان پرت و پلاها را می‌گوید ... و آن وقت دنبالش کردم. در قصه‌هاش. و بعد که گاهی بیرو ن‌بُر می‌زد به تهران. ... یک بار آمد با یکی از قصه‌هاش. و با این شعر محلی به‌عنوان اهداء بر صفحه‌ی اولش:

عزیزم باغدا دارا / آچ زولفون باغدا دارا

بولبولی گولدن اوترورو                                                   

چکیبلر باغدا دارا                                                       

که دیدم رمانتیک است! درعین حال که چه اصراری داشت در زنده کردن زبان مادری‌اش. و حالا من چه کنم؟ چگونه باور کنم که صمد مرده؟ او که یک تنه ادای دین به زبان مادریش را تعهد می‌کرد، او که به سرخوردگی از ما بزرگ‌ترها و به نفرت از «از ما بهتران» به کودکان پناه برده بود. ... و آیا کافی است که حالا در مرگ او فقط بگویی لا اله الا الله!؟ حتی نیما که مُرد من در رثایش درماندم. آن وقت حالا بایست در داغ این برادر کوچک‌تر عزا گرفت و مرثیه گفت و مگر چند تا صمد داریم؟ و آیا کافی است مدرن‌بازی درآوردن؟ و به جای گریستن در غم مرگ او بر کربلای "ویت‌نام" گریستن؟ ... نه فایده ندارد. بهتر این است که من اکنون با چهل و پنج شش سال عمر و با کلی پز و افاده و معلومات، امّا به عوامی عام‌ترین آدم‌ها، به دیرباوری هر زندیقی که فرض کنی، به جای این‌ که در مرگ این برادر کوچک‌تر عزا بگیرم یا عصا به دست بگیرم «چو» بیاندازم که صمد، عین آن ماهی سیاه کوچک، از راه «ارس» خود را اکنون به دریا رسانده است. تا روزی از نو ظهور کند.»

[صمد و افسانه‌ی عوام/ سلسله‌ی آرش/ جلال آل احمد/ دوره‌ی دوّم، شماره‌ی پنجم/ (شماره‌ی 18)/ آذر ماه 1347]

2- پیام تسلیت استاد دکتر عیوضی به مناسبت درگذشت استاد دکتر مرتضوی

همی گفتم که خاقانی دریغاگوی من باشد

دریغا من شدم آخر دریغا گوی خاقانی

 از معایب عمر طولانی این است که هرروز باید خبر فقدان یکی از دوستان و عزیزان را بشنوی، اما این بار خبر بسیار تلخ و طاقت فرسا بود. حضرت استاد اجل دکتر منوچهر مرتضوی، یکی از بزرگترین داعیه داران ملک ادب، نیز به سفر ابدی رفت.اینجانب قریب شصت سال با آن مرحوم دوست و همکار بودم و مدتی نیز افتخار شاگردی آن مرد بزرگ را داشتم و همواره از راهنمائیها و تشویق های آن عزیز سفر کرده برخوردار بودم لذا این داغ بر من بسیار گران است.

مقام والای انسانی و علمی استاد مرتضوی بر اهل دانش و معرفت روشن است.دکتر مرتضوی از پیشگامان حافظ شناسی عصر ما بود و زمانی که دانشکده ادبیات فارسی دانشگاه تبریز دوران شکوفایی خود را سپری می کرد، از ارکان دانشکده به شمار می آمد.

من این واقعه جانگداز را به دوستان و همکاران و تنها بازمانده آن استاد فقید، فرزندش ایرج، تسلیت عرض می کنم و از خداوند متعال برای آن مرحوم طلب شادی و آرامش دارم.

رشید عیوضی، دوازده تیرماه 1389

منوچهر مرتضوی در سال 1308 در روستای هرزند مرند متولد شد. مرتضوی خان‌زاده بود. در روزگاری که درس خواندن به رویا بیشتر شباهت داشت، مرتضوی وارد دانشگاه شد و در سال 1337 با ارائه‌یِ پایان‌نامه‌ای با عنوان «مسایل ادبی عصر ایلخانان« از دانشگاه تهران مدرک دکترای ادبیات فارسی گرفت. این مدرک در زمینه‌یِ تاریخی آن روزگار اهمیت بسیار زیادی داشت. مرتضوی در دانشگاه تبریز استخدام شد.

منوچهر مرتضوی به نسلی تعلق داشت که سواد و آموختگی را در یک سری آیین‌های رفتاری خلاصه می‌کرد. آن نسل تلاش داشت خود را وقت‌شناس جلوه دهد، لباس مرتب بپوشد و در سخن گفتن از واژگان مهجور عربی بیشتر استفاده کند. در روزگار نسلِ منوچهر مرتضوی مردم ایران هنوز زخم شلاقِ ارباب‌ها را بر تن خود حس می‌کرد و گرفتار دشواریِ دوران گذار از «رعیت بودن» به «انسان مدرن تبدیل شدن» بود. آماده نبودن مردم برای پذیرش شرایط تاریخی دوران و مقاومت شدید در برابر نوجویان، جامعه را در یک ناسازه‌یِ سختی گرفتار کرده بود. در چنین گرفتاری تاریخی، مردم ویژگی‌های زندگی مدرن را هم می‌شنیدند و دلباخته‌یِ آن می‌شدند. نسل مدرک‌دار در آن روزها مورد ستایش مردم بود. کسی سوادی نداشت که از ماهیتِ شخصیتیِ مدرک‌داران آگاهی داشته باشد، پس به ستایش آنها می‌پرداختند. گذر زمان و گسترشِ آگاهی در میان مردم پندارهای روزگار کهن را به باد فراموشی سپرد. مردم آرام آرام دریافتند که سواد هرکس به اندازه‌یِ نوشته‌های اوست و خاطره‌یِ دیدار از بزرگان را تعریف‌کردن تلاشی برای عوام‌فریبی است. نسل دانش‌آموخته‌یِ کهن از انسانهایی خطیب تشکیل می‌شد. منوچهر مرتضوی هم خطیبی بسیار ماهر بوده و انتصاب او به ریاست دانشگاه تبریز در سال 1356 به خاطر سخنرانی‌های خوب او بوده است.

  نظرات ()
ستارخان نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸٩/٥/۱٤

ستارخان

 (1245 1293)

در تاریخ سیاسی ایران‌زمین نام انسانهای عادی نوشته نشده است. تاریخ ایران سرشار از نامهای شاهان و وزیران و بستگان آنهاست. گویی در سرزمین ایران تنها شاهان و وزیران می‌زیسته‌اند. میلیونها انسان عادی با هویتِ «رعیت» روی خاک کار کردند، رنج بردند و سرانجام به خاکی تبدیل شدند که روی آن کار می‌کردند. ستارخان نخستین انسانِ متعارفی است که پژواک نامش در باریکه‌یِ تاریخ سیاسیِ ایران شنیده همواره شنیده می‌شود. هویت‌ِ ستارخان در زمان ایجاد هویت نوین مردم ایران بود. مردم ایران هویتی نداشتند. آنها رعیت بودند و «رعیت» انسان پنداشته نمی‌شد. واژه‌یِ »ملت» نخستین بار در شعر ابوالقاسم لاهوتی بکار رفت. سپس مردمی را که در سرزمین ایران ساکن بودند، «ملت» نامیدند. ستارخان قهرمان این «ملت» شد. 

ستار قره‌داغی سومین پسر حاج حسن قره داغی در سال ۱۲۴۵ خورشیدی (۱۸۶۶ میلادی) در قره‌داغ آذربایجان به دنیا آمد. رهبری ستارخان در پایداری تفنگچیان مشروطه در برابر قشون بزرگ محمد علی شاه پس از به توپ بستن مجلس شورای ملی و تعطیلی آن نام ستارخان را با حرکت انقلابی مشروطه پیوند زده است. ستارخان مردم را بر ضد اردوی دولتی فرا خواند و خود رهبری آن را بر عهده گرفت و به همراه سایر مجاهدین و باقرخان سالار ملی مدت یک سال در برابر قوای دولتی ایستادگی کرد و نگذاشت شهر تبریز به دست طرفداران محمد علی شاه بیفتد. اختلاف ستارخان با شاهان قاجار و اعتراض به ظلم و ستم آنان به زمان کودکی‌اش بر می‌گشت. ستارخان و دو برادر بزرگ‌ترش اسماعیل و غفار از کودکی علاقه‌یِ فراوانی به تیراندازی و اسب سواری داشتند. اسماعیل فرزند ارشد خانواده در این امر پیشی گرفته بود و شب و روزش به اسب تازی، تیراندازی و نشست و برخاست با خوانین و بزرگان سپری می‌شد. سرانجام اسماعیل در پی اعتراض به حاکم وقت دستگیر و محکوم به اعدام شد. اسماعیل به دلیل ارتباط و پناه دادن به فردی به نام قاچاق فرهاد که از مخالفان و ناراضیان بود، توسط عمال دولت قاجاریه کشته شد. این امر کینه‌ای در دل ستار ایجاد کرد و نسبت به ظلم درباریان و حکام قاجاری خشمگین شد.

ستار در جوانی به تبریز کوچید و در محله‌یِ «امیره قیز« تبریز ساکن شد. در آن روزگار دو گروه گردنکش در شهرها حضور داشتند. گروه نخست «لات‌ها» بودند. لات‌ها مزاحم مردم بودند و به همین دلیل مورد نفرت مردم نیز بودند. گروه دیگر «لوطی‌ها» بودند. لوطی ها یاری‌دهندگان مردم بشمار می‌رفتند. صادق هدایت در داستان «داش آکل» لوطی را در قالبِ شخصیت بی‌نظیر «داش آکل» و لات را در شخصیت زشت «کاکا رستم» توصیف کرده است.  ستارخان از لوطیان شهر بود. او به دفاع از حقوق طبقات زحمتکش بر ‌خاسته بود. خیلی زود با مأمورین محمدعلی شاه درافتاد و به ناچار از شهر گریخت. ستارخان از ثروتمندان می‌گرفت و به فقرا می‌داد. سپس با میانجیگری پاره‌ای از بزرگان به شهر آمد. ستارخان در جوانی به درستی و امانتداری در تبریز مشهور بود. همین شهرت سبب شد مالکان نگاهبانی از املاک خود را به او بسپارند. ستارخان هیچ گاه درس نخواند و سواد خواندن و نوشتن نداشت، اما هوش آمیخته به شجاعتش و مهارت در فنون جنگی و باورهای سنتی دینی و وطن دوستی او را در صدر نامداران عصر قرار ‌داد.

ستارخان در مدت یازده ماه از ۲۰ جمادی الاول ۱۳۲۶ ق تا هشتم ربیع الثانی ۱۳۲۷ ق رهبری ِ مجاهدین تبریز و ارامنه و قفقازی‌ها را بر عهده داشت و مقاومت شدید و طاقت فرسای اهالی تبریز در مقابل سی و پنج هزار نفر قشون دولتی، با راهنمایی و رهبریت او انجام گرفت. پایداری ستارخان در مقاومت نام او را به خارج از مرزها رساند و در اغلب نشریات اروپایی و حتا آمریکایی هر روز نام ستارخان با خط درشت نوشته می‌شد.

پس از یازده ماه محاصره‌یِ تبریز، قوای روسیه با موافقت دولت انگلیس و محمد علی شاه از مرز گذشتند به سوی تبریز حرکت کردند و راه جلفا را باز کرد. ستارخان و دیگران مجاهدین تبریز که به شدت از روسها متنفر بودند، برای رفع بهانه‌یِ تجاوز روسها تلگرافی به این مضمون به محمد علی شاه فرستادند:

شاه به جای پدر و توده به جای فرزندان است. اگر رنجشی میان پدر و فرزندان رخ دهد نباید همسایگان پا به میان گزارند. ما هرچه می‌خواستیم از آن در می‌گذریم و شهر را به اعلیحضرت می‌سپاریم. هر رفتاری که با ما می‌خواهند بکنند و اعلیحضرت بیدرنگ دستور دهند که راه خوار و بار باز شود و جایی برای گذشتن سپاهیان روس به ایران باز نماند.

محمد علی شاه پس از دریافت این تلگراف به نیروهای دولتی دستور ترک محاصره داد اما روسها به پیشروی ادامه دادند و وارد تبریز شدند. ستارخان حاضر به اطاعت از دولت روس نشد و در اواخر جمادی الثانی ۱۳۲۷ق (اواخر ماه مه ۱۹۰۹م) به ناچار با همراهانش به قنسول‌خانه عثمانی در تبریز پناهنده شد. منابع فراوان می‌نویسد که کنسول روس (پاختیانوف) می‌خواست بیرقی از کنسول‌خانه خود به سر در خانه ستارخان زند و او را در زینهار دولت روس قرار دهد. ستارخان به او گفت: «ژنرال کنسول، من می‌خواهم که هفت دولت به زیر بیرق دولت ایران بیایند. من زیر بیرق بیگانه نمی‌روم.»


پس از عقب نشینی قوای روس مردم شهر به رهبری ستارخان در برابر حاکم مستبد تبریز رحیم خان قد علم کردند و او را از شهر بیرون راندند. اندکی بعد ستارخان در زیر فشار دولت روس، دعوت تلگرافی ِ آخوند
ملامحمدکاظم خراسانی و جمعی از ملیون را پذیرفت و با لقب سردار ملی به سوی تهران حرکت کرد. در این سفر باقرخان سالار ملی نیز همراه او بود.

هدف دولت مشروطه از این اقدام که به بهانه تجلیل از ستارخان و باقرخان صورت گرفته بود در واقع کنترل آذربایجان و خلع سلاح مجاهدین تبریز بود. روز شنبه ۷ ربیع الاول سال ۱۳۲۸ق در شب عید نوروز، جمعیت زیادی از مردم شهر از جمله یپرم‌خان ارمنی برای وداع با ستارخان و باقرخان جمع شدند و آنان درمیان هلهله جمعیت از منزل خود بیرون آمدند و به سوی تهران حرکت کردند. در بین راه نیز در شهرهای میانه، زنجان، قزوین و کرج استقبال باشکوهی از این دو مجاهد راستین آزادی به عمل آمد و هنگام ورود به تهران نیمی از شهر برای استقبال به مهرآباد شتافتند و در طول مسیر چادرهای پذیرایی آراسته با انواع تزیینات، و طاق نصرت‌های زیبا و قالی‌های گران قیمت و چلچراغ‌های رنگارنگ گستردند. در سرتاسر خیابان‌های ورودی شهر، تابلوهای زنده باد ستارخان و زنده باد باقرخان مشاهده می‌شد. تهران آن روز سرتاسر جشن و سرور بود. ستارخان پس از صرف ناهار مفصلی که در چادر آذربایجانی‌های مقیم تهران تدارک دیده شده بود به سوی محلی که برای اقامتش در منزل صاحب اختیار (محلی در خیابان سعدی کنونی) در نظر گرفته بودند رفت. او مدت یک ماه مهمان دولت بود، اما به دلیل وجود سربازان و کمبود جا، دولت محل باغ اتابک (محل فعلی سفارت روسیه) را به اسکان ستارخان و یارانش و محل عشرت آباد را به باقرخان و یارانش اختصاص داد. پس از چند روزی که نیروهای هر دو طرف در محل‌های تعیین شده اسکان یافتند مجلس طرحی را تصویب نمود که به موجب آن تمامی مجاهدین و مبارزین غیرنظامی از جمله افراد ستارخان و خود او می‌بایست سلاح‌های خود را تحویل دهند. این تصمیم به دلیل بروز حوادث ناگوار و ترور سید عبدالله بهبهانی و میرزاعلی محمدخان تربیت از سران مشروطه گرفته شده بود. یاران ستارخان از پذیرفتن این امر خودداری کردند. به تدریج مجاهدین دیگری که با این طرح مخالف بودند به ستارخان و یارانش پیوستند و این امر موجب هراس دولت مرکزی شد. سردار اسعد به ستارخان پیغام داد که «به سوگندی که در مجلس خوردید وفادار باشید و از عواقب ناگوار نپذیرفت خلع سلاح عمومی بپرهیزید.» باز یاران ستارخان راضی به تحویل سلاح نشدند.

بعدازظهر اول شعبان ۱۳۲۸ق سه هزار نفر از قوای دولتی به فرماندهی یپرم‌خان ، یار قدیمی ستارخان در تبریز و رئیس نظمیه وقت باغ اتابک را محاصره کردند و پس از چندبار پیغام، هجوم نظامیان به باغ صورت گرفت و جنگ بین قوای دولتی و مجاهدین آغاز گشت. در این جنگ قوای دولتی از چند توپ و پانصد مسلسل شصت تیر استفاده کردند. به فاصله ۴ ساعت ۳۰۰ نفر از افراد حاضر در باغ کشته شدند. ستارخان راه پشت بام را در پیش گرفت، اما در مسیر پله‌ها در یکی از راهروهای عمارت تیری به پایش اصابت کرد. ستارخان زخمی شده زمین گیر شد. اندکی بعد قوای دولتی او را دستگیر کردند و به منزل صحصام السلطنه بردند و خود و پیروانش ناچار به خلع سلاح شدند (۳۰ رجب ۱۳۲۸ق).

بعد از این وقایع، ستارخان خانه نشین شد و پزشکان برای مداوای پای او تمام تلاش خود را کردند، اما معالجات به جایی نرسید و در تاریخ ۲۵ آبان ۱۲۹۳ خورشیدی (۱۶ نوامبر ۱۹۱۴م) در تهران درگذشت و برخلاف وصیتش، در باغ طوطی در جوار بقعه حضرت عبدالعظیم حسنی در شهرری درحالی که هزاران هزار تهرانی با چشمانی گریان جنازه او را تشییع می‌کردند به خاک سپرده شد.

  نظرات ()
ستارخان نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸٩/٥/۱٤

ستارخان

 (1245 1293)

در تاریخ سیاسی ایران‌زمین نام انسانهای عادی نوشته نشده است. تاریخ ایران سرشار از نامهای شاهان و وزیران و بستگان آنهاست. گویی در سرزمین ایران تنها شاهان و وزیران می‌زیسته‌اند. میلیونها انسان عادی با هویتِ «رعیت» روی خاک کار کردند، رنج بردند و سرانجام به خاکی تبدیل شدند که روی آن کار می‌کردند. ستارخان نخستین انسانِ متعارفی است که پژواک نامش در باریکه‌یِ تاریخ سیاسیِ ایران شنیده همواره شنیده می‌شود. هویت‌ِ ستارخان در زمان ایجاد هویت نوین مردم ایران بود. مردم ایران هویتی نداشتند. آنها رعیت بودند و «رعیت» انسان پنداشته نمی‌شد. واژه‌یِ »ملت» نخستین بار در شعر ابوالقاسم لاهوتی بکار رفت. سپس مردمی را که در سرزمین ایران ساکن بودند، «ملت» نامیدند. ستارخان قهرمان این «ملت» شد. 

ستار قره‌داغی سومین پسر حاج حسن قره داغی در سال ۱۲۴۵ خورشیدی (۱۸۶۶ میلادی) در قره‌داغ آذربایجان به دنیا آمد. رهبری ستارخان در پایداری تفنگچیان مشروطه در برابر قشون بزرگ محمد علی شاه پس از به توپ بستن مجلس شورای ملی و تعطیلی آن نام ستارخان را با حرکت انقلابی مشروطه پیوند زده است. ستارخان مردم را بر ضد اردوی دولتی فرا خواند و خود رهبری آن را بر عهده گرفت و به همراه سایر مجاهدین و باقرخان سالار ملی مدت یک سال در برابر قوای دولتی ایستادگی کرد و نگذاشت شهر تبریز به دست طرفداران محمد علی شاه بیفتد. اختلاف ستارخان با شاهان قاجار و اعتراض به ظلم و ستم آنان به زمان کودکی‌اش بر می‌گشت. ستارخان و دو برادر بزرگ‌ترش اسماعیل و غفار از کودکی علاقه‌یِ فراوانی به تیراندازی و اسب سواری داشتند. اسماعیل فرزند ارشد خانواده در این امر پیشی گرفته بود و شب و روزش به اسب تازی، تیراندازی و نشست و برخاست با خوانین و بزرگان سپری می‌شد. سرانجام اسماعیل در پی اعتراض به حاکم وقت دستگیر و محکوم به اعدام شد. اسماعیل به دلیل ارتباط و پناه دادن به فردی به نام قاچاق فرهاد که از مخالفان و ناراضیان بود، توسط عمال دولت قاجاریه کشته شد. این امر کینه‌ای در دل ستار ایجاد کرد و نسبت به ظلم درباریان و حکام قاجاری خشمگین شد.

ستار در جوانی به تبریز کوچید و در محله‌یِ «امیره قیز« تبریز ساکن شد. در آن روزگار دو گروه گردنکش در شهرها حضور داشتند. گروه نخست «لات‌ها» بودند. لات‌ها مزاحم مردم بودند و به همین دلیل مورد نفرت مردم نیز بودند. گروه دیگر «لوطی‌ها» بودند. لوطی ها یاری‌دهندگان مردم بشمار می‌رفتند. صادق هدایت در داستان «داش آکل» لوطی را در قالبِ شخصیت بی‌نظیر «داش آکل» و لات را در شخصیت زشت «کاکا رستم» توصیف کرده است.  ستارخان از لوطیان شهر بود. او به دفاع از حقوق طبقات زحمتکش بر ‌خاسته بود. خیلی زود با مأمورین محمدعلی شاه درافتاد و به ناچار از شهر گریخت. ستارخان از ثروتمندان می‌گرفت و به فقرا می‌داد. سپس با میانجیگری پاره‌ای از بزرگان به شهر آمد. ستارخان در جوانی به درستی و امانتداری در تبریز مشهور بود. همین شهرت سبب شد مالکان نگاهبانی از املاک خود را به او بسپارند. ستارخان هیچ گاه درس نخواند و سواد خواندن و نوشتن نداشت، اما هوش آمیخته به شجاعتش و مهارت در فنون جنگی و باورهای سنتی دینی و وطن دوستی او را در صدر نامداران عصر قرار ‌داد.

ستارخان در مدت یازده ماه از ۲۰ جمادی الاول ۱۳۲۶ ق تا هشتم ربیع الثانی ۱۳۲۷ ق رهبری ِ مجاهدین تبریز و ارامنه و قفقازی‌ها را بر عهده داشت و مقاومت شدید و طاقت فرسای اهالی تبریز در مقابل سی و پنج هزار نفر قشون دولتی، با راهنمایی و رهبریت او انجام گرفت. پایداری ستارخان در مقاومت نام او را به خارج از مرزها رساند و در اغلب نشریات اروپایی و حتا آمریکایی هر روز نام ستارخان با خط درشت نوشته می‌شد.

پس از یازده ماه محاصره‌یِ تبریز، قوای روسیه با موافقت دولت انگلیس و محمد علی شاه از مرز گذشتند به سوی تبریز حرکت کردند و راه جلفا را باز کرد. ستارخان و دیگران مجاهدین تبریز که به شدت از روسها متنفر بودند، برای رفع بهانه‌یِ تجاوز روسها تلگرافی به این مضمون به محمد علی شاه فرستادند:

شاه به جای پدر و توده به جای فرزندان است. اگر رنجشی میان پدر و فرزندان رخ دهد نباید همسایگان پا به میان گزارند. ما هرچه می‌خواستیم از آن در می‌گذریم و شهر را به اعلیحضرت می‌سپاریم. هر رفتاری که با ما می‌خواهند بکنند و اعلیحضرت بیدرنگ دستور دهند که راه خوار و بار باز شود و جایی برای گذشتن سپاهیان روس به ایران باز نماند.

محمد علی شاه پس از دریافت این تلگراف به نیروهای دولتی دستور ترک محاصره داد اما روسها به پیشروی ادامه دادند و وارد تبریز شدند. ستارخان حاضر به اطاعت از دولت روس نشد و در اواخر جمادی الثانی ۱۳۲۷ق (اواخر ماه مه ۱۹۰۹م) به ناچار با همراهانش به قنسول‌خانه عثمانی در تبریز پناهنده شد. منابع فراوان می‌نویسد که کنسول روس (پاختیانوف) می‌خواست بیرقی از کنسول‌خانه خود به سر در خانه ستارخان زند و او را در زینهار دولت روس قرار دهد. ستارخان به او گفت: «ژنرال کنسول، من می‌خواهم که هفت دولت به زیر بیرق دولت ایران بیایند. من زیر بیرق بیگانه نمی‌روم.»


پس از عقب نشینی قوای روس مردم شهر به رهبری ستارخان در برابر حاکم مستبد تبریز رحیم خان قد علم کردند و او را از شهر بیرون راندند. اندکی بعد ستارخان در زیر فشار دولت روس، دعوت تلگرافی ِ آخوند
ملامحمدکاظم خراسانی و جمعی از ملیون را پذیرفت و با لقب سردار ملی به سوی تهران حرکت کرد. در این سفر باقرخان سالار ملی نیز همراه او بود.

هدف دولت مشروطه از این اقدام که به بهانه تجلیل از ستارخان و باقرخان صورت گرفته بود در واقع کنترل آذربایجان و خلع سلاح مجاهدین تبریز بود. روز شنبه ۷ ربیع الاول سال ۱۳۲۸ق در شب عید نوروز، جمعیت زیادی از مردم شهر از جمله یپرم‌خان ارمنی برای وداع با ستارخان و باقرخان جمع شدند و آنان درمیان هلهله جمعیت از منزل خود بیرون آمدند و به سوی تهران حرکت کردند. در بین راه نیز در شهرهای میانه، زنجان، قزوین و کرج استقبال باشکوهی از این دو مجاهد راستین آزادی به عمل آمد و هنگام ورود به تهران نیمی از شهر برای استقبال به مهرآباد شتافتند و در طول مسیر چادرهای پذیرایی آراسته با انواع تزیینات، و طاق نصرت‌های زیبا و قالی‌های گران قیمت و چلچراغ‌های رنگارنگ گستردند. در سرتاسر خیابان‌های ورودی شهر، تابلوهای زنده باد ستارخان و زنده باد باقرخان مشاهده می‌شد. تهران آن روز سرتاسر جشن و سرور بود. ستارخان پس از صرف ناهار مفصلی که در چادر آذربایجانی‌های مقیم تهران تدارک دیده شده بود به سوی محلی که برای اقامتش در منزل صاحب اختیار (محلی در خیابان سعدی کنونی) در نظر گرفته بودند رفت. او مدت یک ماه مهمان دولت بود، اما به دلیل وجود سربازان و کمبود جا، دولت محل باغ اتابک (محل فعلی سفارت روسیه) را به اسکان ستارخان و یارانش و محل عشرت آباد را به باقرخان و یارانش اختصاص داد. پس از چند روزی که نیروهای هر دو طرف در محل‌های تعیین شده اسکان یافتند مجلس طرحی را تصویب نمود که به موجب آن تمامی مجاهدین و مبارزین غیرنظامی از جمله افراد ستارخان و خود او می‌بایست سلاح‌های خود را تحویل دهند. این تصمیم به دلیل بروز حوادث ناگوار و ترور سید عبدالله بهبهانی و میرزاعلی محمدخان تربیت از سران مشروطه گرفته شده بود. یاران ستارخان از پذیرفتن این امر خودداری کردند. به تدریج مجاهدین دیگری که با این طرح مخالف بودند به ستارخان و یارانش پیوستند و این امر موجب هراس دولت مرکزی شد. سردار اسعد به ستارخان پیغام داد که «به سوگندی که در مجلس خوردید وفادار باشید و از عواقب ناگوار نپذیرفت خلع سلاح عمومی بپرهیزید.» باز یاران ستارخان راضی به تحویل سلاح نشدند.

بعدازظهر اول شعبان ۱۳۲۸ق سه هزار نفر از قوای دولتی به فرماندهی یپرم‌خان ، یار قدیمی ستارخان در تبریز و رئیس نظمیه وقت باغ اتابک را محاصره کردند و پس از چندبار پیغام، هجوم نظامیان به باغ صورت گرفت و جنگ بین قوای دولتی و مجاهدین آغاز گشت. در این جنگ قوای دولتی از چند توپ و پانصد مسلسل شصت تیر استفاده کردند. به فاصله ۴ ساعت ۳۰۰ نفر از افراد حاضر در باغ کشته شدند. ستارخان راه پشت بام را در پیش گرفت، اما در مسیر پله‌ها در یکی از راهروهای عمارت تیری به پایش اصابت کرد. ستارخان زخمی شده زمین گیر شد. اندکی بعد قوای دولتی او را دستگیر کردند و به منزل صحصام السلطنه بردند و خود و پیروانش ناچار به خلع سلاح شدند (۳۰ رجب ۱۳۲۸ق).

بعد از این وقایع، ستارخان خانه نشین شد و پزشکان برای مداوای پای او تمام تلاش خود را کردند، اما معالجات به جایی نرسید و در تاریخ ۲۵ آبان ۱۲۹۳ خورشیدی (۱۶ نوامبر ۱۹۱۴م) در تهران درگذشت و برخلاف وصیتش، در باغ طوطی در جوار بقعه حضرت عبدالعظیم حسنی در شهرری درحالی که هزاران هزار تهرانی با چشمانی گریان جنازه او را تشییع می‌کردند به خاک سپرده شد.

  نظرات ()
مشروطیت نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸٩/٥/۱٤

حرکت مشروطیت در ایران بزرگترین انقلاب اجتماعی برای کسب هویت ملی، آزادی بیان و استقلال ملی بود. در سال‌های پیش از 1250 سیستم فئودالیسم مردم را در بی‌هویتی کاملی نگه داشته بود. بی‌هویتی مردم سبب شده بود کشتار آنها به حساب نیاید. هنگامی که بخش‌های هرات، بلخ و بخارا و سپس قفقاز و آذربایجان از ایران جدا شد، سخنی از ساکنان فراوان آن مناطق شنیده نشد. مردم آن روزگار هستی انسانی نداشتند.   بیان و سخن افرادی کمیاب شنونده‌ای نداشت. اغلب افراد سخندان کشته می‌شدند. مرزهای جغرافیایی هم بی‌معنی بود. مرزها در هر رویدادی جابجا می‌شدند. جماعت رعیت اغلب در روستاها زندگی می‌کردند و در تنگنایِ رابطه‌یِ ساده‌یِ خانواده و آبادی خود گرفتار بودند.

در دوران ناصرالدین شاه قاجار ( متولد 25 تیر 1210 12 اردیبهشت 1277 خورشیدی) شهرنشینی بسرعت گسترش یافت. در دوران پادشاهی ناصرالدین شاه (1227 1277) شهرهای تبریز، رشت، اصفهان، قزوین، شیراز، مشهد و کرمان بسیار بزرگ شدند و جماعت شهری پیرامون پولداران بزرگ، صنعتگران و بازرگانان بین‌شهری و پیشه‌وران گرد آمد. گسترش شهرنشینی سبب شد مرکز قدرت از فئودالِ روستانشین به پولدار شهرنشین جابجا شود. پولداران شهری با بازرگانان کشورهای روسیه، ترکیه و فرانسه ارتباط داشتند و از طریق آنها فرزندان خود را برای تحصیل به همان کشورها می‌فرستادند.  گسترش ارتباط انسانی خواسته‌هایی را طرح کرد که تا آن روزگار شنیده نشده بود. ساختنِ بناهای مسکونی با معماری نوین و اغلب روسی در میان بازرگانان مُد شد و حاکمان نیز به تقلید از آنها قصرهای باشکوه ساختند. گسترش شهرنشینی سبب بزرگترین حرکت‌های اجتماعی شد.

در سال 1230 خورشیدی (1851 میلادی) شورش بزرگی در شهر رشت روی داد. مردم قشرهای پایین شهری و پیشه‌وران خانه‌یِ عیسی‌خان پسر امیرقاسم خان را اشغال کردند و زنگی به گردنش آویزان کردند و از شهر اخراجش نمودند.

در تابستان 1248 خورشیدی (1869 میلادی) در شهر طالش به دلیل افزایش مالیات شورش بزرگی آغاز شد. دامنه‌یِ شورش چنان گسترده بود که در یکسال چهار حاکم مختلف برای حکومت طالش از طرف حکومت مرکزی تعیین شد.

در سال 1253 (نوامبر 1874) معتمدالملک آشفتگی گیلان را دید و با شتاب به تهران گریخت تا با نیروی بیشتر بر گردد. در بازگشت به رشت، بسیاری از کارگران رشت را بازداشت کرد.

در سال 1258 (1879 میلادی) شورش گسترده‌ای سراسر گیلان را دربرگرفت، زیرا «عبدالله‌خان» حاکم گیلان، روزبروز بر میزان میالیاتهای پیشه وران و کارگران می افزود و امور بازرگانی گیلان با قفقاز به دلیل لغو ترانزیت دچار رکود شده بود. در این شورش «فضل‌الله‌خان» برادر عبدالله‌خان کشته شد و جماعت زیادی از مردم دارایی خود را به دوش گرفته شهرها را ترک کردند. شورش «امتیاز تنباکو» و شورشِ «امتیاز رویتر» نیز در مناطق گسترده‌ای از ایران حکومت مرکزی را به چالش کشید. سرانجام «نهضت باب» بیشتر شهرهای ایران را به آتش کشید و در جاهایی به روستاها نیز سرایت کرد.

این شورش‌ها از قدرت حکومت مرکزی می‌کاست  و بر قدرت آگاهان شهری می‌افزود. کارهای خود حکومت مرکزی همانند اعزام افرادی به خارج برای درس‌خواندن، بازگشتِ درس‌خوانده‌ها با افکار نوین آزادی، انتشار نشریات فراوان و گسترش صنعت چاپ فضا را به یک انقلاب جدید آماده کرده بود. افکار مردانی همچون میرزاصالح شیرازی، میرزاعلی‌خان امین‌الدوله، زین‌العابدین مراغه‌ای، حاج سیاح، میرزا فتحعلی آخوندزاده، سیدجمال‌الدین اسدآبادی، رحیم طالبوف، میرزا یوسف‌خان مستشارالدوله‌یِ تبریزی، میرزا ملکم خان ناظم‌الدوله و متفکران انقلابی همچون شیخ احمد روحی و میرزاآقاخان کرمانی در میان مردم دهن به دهن می‌شد و مردم با روش نوین زندگی آشنا می‌شدند. آغاز ترجمه‌یِ آثار اروپایی به زبان فارسی در آگاهی ایرانیان نقش مهمی داشت.

انقلاب مشروطه بر چنین زمینه‌ای شکل گرفت و سیستم پوسیده و دیرپای فئودالیسم را از هم پاشید. شاعران بزرگی شعر را در خدمتِ خواست‌های دموکراتیک قرار دادند. مدرسه‌ها به شکل امروزی شکل گرفت و آگاهی همگانی در میان قشر شهری تاحدی بالا رفت. مظفرالدین شاه در برابر خواست‌های نمایندگان مردم برای حکومت مشروطه تسلیم شد و فرمان مشروطیت را امضا کرد. محمدعلی شاه نیز پس از ویرانگری وحشیانه، تسلیم خواست مشروطه‌طلبان شد.  ناآمادگی رهبران مشروطه برای طراحی یک سیستم حکومتی و اختلافات شدید افراد پیرو اسکولاستیک دینی و سکولارها، دور بودنِ گروه بسیار بزرگی از مردم از جریان انقلاب و سرانجام تلاش حکومت‌های خارجی برای کنترل حکومت ایران سبب شد پس از آن انقلاب پرشکوه مشروطه، گروههای راهزن و غارتگر در بسیاری از مناطق دور از تهران به جولان به‌پردازند و زمینه را برای قدرت‌گرفتن یک نظامی دیکتاتور آماده بکنند. حکومت رضاشاه بر ایران حاکم شد و شدیدترین شکل دیکتاتوری را در ایران تاسیس کرد.

  نظرات ()
تحریم‌های جدید اتحادیه‌یِ اروپا نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸٩/٥/۱٤

از آغاز تابستان 1389 تا کنون دنیای سرمایه‌داری تحریم‌های شدیدی را برعلیه ایران تصویب کرده است. نخست، شورای امنیت سازمان ملل متحد قطعنامه‌ای را تصویب کرد. دولت‌های ایالات متحده، استرالیا و کانادا نیز برای وارد کردن فشار بیشتر برای تسلیم حکومت ایران تحریم‌های بیشتری را تصویب کردند. آخرین تحریم ها را دولت‌های اروپایی تصویب کردند. این تحریمها شامل ممنوعیت سرمایه‌گذاری در بخش نفت و گاز و همچنین اعمال محدودیتهای بیشتر در بخشهای کشتیرانی و بانکداری و بیمه است. همچنین 41 نفر از مقامات ایرانی، 57 شرکت و زیرمجموعه‌های آن و نیز 15 شرکت که از سوی سپاه پاسداران اداره می‌شود و سرانجام شرکتهای فعال در برخی خطوط کشتیرانی ایران در فهرست تحریمهای اتحادیه اروپا قرار دارند.

این تحریم‌ها تاثیر خود را بتدریج بر اقتصاد ایران خواهندگذاشت. ثروت بیکران موجود در ایران به دولت اجازه می‌دهد که هر گونه تحریمی را در گفتمان جاری جدی نگیرد و بخود اجازه دهد دولت‌های غربی را دست‌کم در سخن محکوم کند. حکومت ایران می‌تواند از تاثیر تحریم‌ها تا حد بسیار زیادی بکاهد. دنیای سرمایه‌داری حکومت ایران را در راهی قرار داده است که برای دور زدن تحریم‌ها ناچار است با روش‌های غیر مستقیم از همان کشورهای غربی کالای مورد نیاز مردم کشور را بخرد. این‌گونه خریدها از طریق هزاران شرکتِ واسطه با نام‌های گوناگون انجام می‌گیرد. تولیدکنندگان دنیای سرمایه داری ناچار هستند تولیدات خود را در ایران نیز بفروشند و شرکت‌های زیادی حاضر هستند هر نوع کالایی را خریده و در اختیار ایران قرار دهند. حضور شرکت‌های واسطه در جریان خرید و بده‑بستان، قیمت‌ها را بالاتر خواهد برد و زیاد شدن قیمت‌ها سرانجام بر مردم فشار خواهد آورد. پس بازنده‌یِ این بازی زشتِ تجاری تنها مردم هستند.

از سوی دیگر، تکرار الگوی یکسان در گفتمان سیاسی دنیای سرمایه‌داری نگران کننده می‌نماید. این رفتار سیاسی با طرح گفتگوی مستقیم با ایران آغاز شد. پیش از اینکه حکومت ایران فرصت پاسخ دادن به طرح گفتگو را بیابد، مسئله‌یِ تحریم‌ها پیش آمد. سرعت زیاد دولت‌های سرمایه‌داری در پیوستن به تحریم کنندگان آشکارا طرح سازمان‌یافته‌ای را نمایش می‌دهد. به تازگی صداهایی از مجلس‌های کشورهای غربی برای آزمایش گزینه‌یِ نظامی به گوش می‌رسد. این صداها نگران کننده هستند. همسویی بیشتر کشورهای جهان با سیاست‌های حکومت ایالات متحده امریکا نگرانی را جدی‌تر می‌نماید. نظام جهانی سرمایه‌داری خواهان دنیایی ساکن و بی تحرک است. هر حرکتی در آشفتنِ سکون دلخواه سرمایه‌داران، نمایندگان آنها را در حکومت‌ها آشفته می‌کند. گروهی از حاکمان جهان بر این باورند که آرامش پس از جنگی‌ویرانگر بهترین نوع آرامش است.

تبدیل دشمنی حکومت‌های جهان با حکومت ایران به دوستی غیرممکن است. حکومت ایران با حکومت های جهان دهها تفاوت بنیادین دارد. این تفاوت‌ها در ایدئولوژی، روش برخورد با پدیده‌های نوین سیاسی در جهان، نگرش نسبت به نیروهای جوینده‌یِ قدرت در جهان، برخورد با اسرائیل و سرانجام شناسایی جایگاهِ حکومت‌ها در پایگان قدرت بین‌المللی می‌باشد. تفاوت‌ها گاهی چنان به ضدیت حکومت‌ها در برابر هم تبدیل می‌شود که همزیستیِ صلح‌آمیز دور از ذهن به نظر می‌رسد. تمام این ضدیت‌ها و رودررویی‌ها در گفتار و کردار سیاستمداران کشورها آشکار می‌شود. سازمان ملل متحد، به عنوان یک مرجع بین‌المللی، قابل کنترل است و دولت‌ها می‌توانند با سخنانِ مبهم نظرگاه کشورها را به سود کشور خویش تغییر دهند.

آینده‌یِ جهان را سخنان سنجیده‌ و یا نسنجیده‌یِ سیاستمداران تعیین خواهد کرد. با تاسف، جمعیت هشت میلیاردی در تعیین سرنوشتِ آینده‌یِ جهان کم‌تاثیر هستند. نگرش هشت میلیارد انسان نسبت به پدیده‌ها را رسانه‌های دولتی تنظیم می‌کند. هشت میلیارد انسانها در دنیای شگفت‌انگیز نو در تنگنای یافتنِ پول برای خرید لوازمِ روزآمد زندگی گرفتار هستند. پول در اختیار حکومت‌هاست و تاحدی تمام مردم جهان حقوق‌بگیر حکومت‌های ملی هستند. پس حکومت‌های ملی می‌توانند گمانِ مردم از پدیده‌ها را به هر شکل جهت‌گیری نمایند. هر حکومتی می‌تواند با دهها دلیل خود را حاملِ حقیقت برتر و دیگر حکومت‌ها را حامل زشتی و پلشتی کردار ثابت کند. مردم نیز در برابر توفان هراسنده‌یِ رویدادها فرصت ارزیابی سخنان را ندارند. سخنان اندیشمندان نیز خشکیده و دیگر از هیچ بلندگویی صدایِ انسانی ازخودگذشته‌ شنیده نمی‌شود.       

 
  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب