عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
آموزش علوم انسانی در دانشگاه‌ها نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸٩/۸/٢٢

کار دانشگاه‌ها در ایران از سال 1313 خورشیدی آغاز شد. آموزش ادبیات فارسی از همان روزهای نخستین دانشگاهها شروع شد و به شکلِ منجمدی ادامه یافت. هدفِ آموزش ادبیات فارسی در دانشگاه‌ها تربیت «نقالانی» برای خواندن فرم‌های کهن شعر فارسی بود. معیار بزرگی افراد هم با درجه‌یِ نقالی آنها نعیین می‌شد. در جامعه‌یِ سنتی و عقب‌مانده‌یِ آن روز ایران با مردمی بیسواد و فقیر، گروهی دانشگاهی برای مدت کوتاهی بیش از شایستگی‌شان  نامدار شدند. سنگینی نام أنها نفرینی بر گمان و فکر مردم شد. همین گروه دانشگاهیان واپسگرا در برابر حرکتِ پیشرو وگسترش‌یابنده موسوم به شعر نو به مقاومتی شدید و شکست‌خورده دست زده بودند. گذر زمان بی‌پایه بودن نصوراتِ آن دانشگاهیان را آشکار کرد. بحران در آموزش ادبیات فارسی و سپس سایر رشته‌های علوم انسانی آرام آرام به آگاهی همگانی تبدیل ‌شد. کم‌کم دانشگاهیان دریافتند که نقالی و معنی‌کردن بیت‌های فارسی یا همان تبدیل شعر به نثر سستِ فارسی کار بیهوده‌ای است. در دهه‌یِ هشتاد بحرانِ دیرینِ آموزش علوم انسانی در دانشگاهها به شکل بارزی آشکار شد.

اکنون مدت ده سال است که صدایِ بحران آموزش در رشته‌های علوم انسانی در دانشگاه‌ها به گوش می‌رسد. در این مدت ده ساله، اغلب صدای مقامات دولتی از تلویزیون و رادیو شنیده می‌شود. فریاد درست مقامات دولتی در بحران آموزش علوم‌انسانی در سطح‌های پایین مدیریتی اغلب به اشتباه و با برخوردی نادرست تفسیر می‌شود. بحران را با طرح مسایل انحرافی همچون «جدا کردن کلاسهای دختران و پسران»، «تغییر در مواد آموزشی»  و مسایلی از این دست به بیراهه می‌کشانند. بحران دارای ژرفایی هول‌انگیزتر از مسایل ساده‌یِ روابط دانشجویی و متون درسی است. در برابر تمام این آشفتگی‌ها، دانشگاهیان اغلب ساکت هستند. فریاد مقامات دولتی و سکوت دانشگاهیان را می‌توان تفسیر کرد.

فریاد مقامات دولتی، به گمان من، از روش‌های نامناسب آموزشی است. فریاد آنها دارای سرشتی درست است. این فریاد بیش از پنجاه سال است که از سوی گروهی در جامعه به اهتزاز درآمده و هرگز شنیده نشده است. کنشگران اجتماعی در ایران به سادگی می‌توانند فریاد درست را به دلخواه خود تفسیر کنند و سبب مقاومت‌هایی در میان گروهی از مردم بشوند. مشکل تنها در روش‌های آموزش است. 

آموزش علوم انسانی در دانشگاه‌های ایران اغلب به روش شفاهی انجام می‌شود. در رشته‌یِ ادبیات فارسی بسیاری از امتحان‌های پایان ترم نیز به شکل شفاهی، یعنی روخوانی متن انجام می‌شود. امتحان شفاهی در دوره‌یِ فوق لیسانس ادبیات فارسی رایج‌تر است.  استادان سنتی هرگز نمی‌توانند درک بکنند که با امتحان شفاهی هیچ چیزی مورد آزمایش قرار نمی‌گیرد. روشِ شفاهی قابل دفاع نیست. در رشته‌هایی همچون روانشناسی و جامعه‌شناسی، مسایل علمی تا حد عامیانه پایین کشیده می‌شود و تصور نادرستی از ماهیت این رشته‌های علوم‌انسانی در آگاهی همگانی مردم پدید می‌آید. بی سبب نیست که دیگر در ایران فکری تولید نمی‌شود و بی‌سبب نیست که دانشگاهیان توانایی نوشتن ندارند.

نادیده گرفتن دانشمندانی چون فروید، بونگ و آدلر و جستجویِ جملاتی از شاعران و عارفان ایران برای تدوین روانشناسی و جامعه‌شناسی تلاش بی‌سرانجامی است که بدست انسان‌های کم‌سواد و مقام‌جو انجام می‌گیرد. با این روش‌هایِ ساده‌اندیشانه مشکل از بین نمی‌رود. برای علوم انسانی باید هدف‌های نوین و روش‌های علمی نوین برای رسیدن به آن هدف‌ها تعریف و اجرا شود.

علوم انسانی مجموعه‌یِ علومی هستند که میدانگاهشان زبان بشر است. گسترش علوم انسانی در گسترش روش‌های بیانگری آشکار خواهد شد. علوم انسانی تنها در زبان بیان می‌شوند. هدف علوم انسانی باید تربیت افرادی برای گسترشِ آگاهی همگانی مردم از طریق کاربرد درست زبان باشد. کاربرد درست زبان تنها از طریق نوشتن ممکن می‌گردد.

نوشتن روشی برای سازماندهیِ آشفتگی‌های ذهنی انسان‌هاست. روش‌های آموزش علوم انسانی باید به سوی گسترش توان نوشتن دانشجویان جهت‌گیری شود. پرورشِ دانشجویانی با توان نوشتن نیازمند استادانی با توانایی نوشتن است. در کلاسهای رشته‌های علوم‌انسانی هر کار و هر سخنی باید به سوی نوشتن انجام گیرد. برای کنترل چنین کلاسهایی، تعداد دانشجویان نیز باید کم باشد تا استاد بتواند تمام نوشته ها را کنترل کند و گسترشِ توانایی نوشتن را در دانشجویان آزمایش نماید.

روشهای ساده‌یِ آموزش علوم انسانی سبب شده است که هر فرد بی‌استعدادی وارد این رشته‌ها بشود و پس از چهار سال لیسانس، سپس فوق لیسانس و دکترا بگیرد. پایان‌نامه هم در همه جا فروخته می‌شود. این وضع نامطلوب فریاد مقامات دولتی را بلند می‌کند و دانشگاهیان را به سکوتی تسلیم‌شده وادار می‌نماید. در برابر فریادهای مقامات دولتی هنوز از سوی دانشگاهیان سخنی شنیده نشده است. آنها سخنی نیز ندارند. برای بسیاری از دانشگاهیان، تدریس کاری همانند مغازه‌داری برای کسب پول است. دانشگاهیان مسوولیت علمی و تاریخی خود را به تمامی فراموش کرده‌اند و کار ارزشمند خود را بسیار بی‌ارزش کرده‌اند.

زمان آن است که گروهی دانشگاهی جوان با احساس مسوولیت علمی و تاریخی روش‌های نوینی را در آموزش علوم انسانی آغاز نمایند و یقین داشته باشند که نتیجه‌یِ کار خود را بزودی شاهد خواهند بود. این گروه دانشگاهی جوانسال و فرهیخته باید بدانند که «سواد هر کس با نوشته‌هایش سنجیده و شناخته می‌شود». آنها باید بدانند که در علوم انسانی «تجربه» نیز تنها با میزان نوشته‌ها تعریف می‌شود. افراد با تجربه در علوم انسانی کسانی هستند که در یک موضوع انسانی مقاله‌ها و کتابهای فراوانی نوشته‌اند. تعداد سال‌های عمر یک انسان نسبتی با تجربه ندارد. دانشگاهیان باید توان نوشتن خود را گسترش دهند و به گسترش توان نوشتن دیگران کمک نمایند.

  نظرات ()
زندگی آدمی نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸٩/۸/۱٩

زندگیِ آدمی

 

خداوند زمین را آفرید، آسمان را بر افراشت، خورشید و ماه و ستارگان را برقرار ساخت، چون مکان آماده گردید، اراده فرمود جانوران و انسان را در روی زمین به تماشا گذارد.

 نخست، خر را آفرید وآن را فرمود: تقدیر تو این است که همواره در کارهایِ دشوار باشی، بارهای سنگین بر دوش بکشی، کمرت در زیر بارِ کار خم گردد،  گاه‌گاه انسان نیز بر گرده‌یِ تو بنشیند، و زمانِ آرامشِ تو تنها با مرگت فرا آید. پنجاه سال هم عمر تو باشد.

خر گفت: بر اراده‌یِ خالق سخنی نمی توان گفت، اما با چنین زندگیِ دشوار، باور ندارم  دوام‌آورم. سی سال را کم نمایید.

خواستِ خر پذیرفته‌ آمد و عمرش بیست سال مقدرگشت.

دیگر سگ را آفرید. آن را هم فرمود: جایگاهِ تو در بیرون است. در سرما و در گرما، خارج از سکونتگاهِ انسان  به نگاهبانی خواهی بود. آرامش انسان را تو باید فراهم‌آوری. زمانی که انسان به آسایش و یا به خواب است، تو بیدار می‌مانی تا انسان ایمن از ویرانگرانِ زندگیش دمی بیاساید. گله‌یِ گاو و رمه‌یِ گوسفندانش را پاسبان تو می‌باشی. سی سال هم عمر خواهی‌کرد.

سگ گفت: امید دارم سخنِ من هم درشت ننماید، اما با چنین زندگیِ دشوار سی سال بسیار دراز می‌نماید. پانزده سال کم نمایید.

خواستِ سگ نیز پذیرفته شد و عمرش پانزده سال مقدرگردید.

و میمون را آفرید: چابک و خنده‌آور. آن را فرمود: خانه و مسکن نخواهی داشت. در جنگل ها خواهی ماند. از روی این شاخه به آن شاخه‌یِ دیگر خواهی پرید. گاه گاه میوه‌ای به چنگِ تو خواهدآمد.  نقشِ تو خنداندنِ آدمی خواهد بود. بیست سال نیز عمر خواهی داشت.

میمون گفت: قصدِ من جسارت بر اراده‌یِ آفریدگار نیست. باری، با چنین زندگی دربدر بیست سال بسیار دراز می نماید. ده سال کم کنید که بتوانم تحمل نمایم.

خواستِ میمون نیز پذیرفته شد و عمرش ده سال مقدرگشت.

آنگاه انسان را آفرید: پر شکوه و زیبا. با قامتی افراشته رویِ دو پا راه رفتن گرفت و سبب رشکِ آسمانیان وباشندگانِ زمین شد. انسان را فرمود: هر آنچه در دریا و خشکی و آسمان در حرکت است از آنِ تو می‌باشد.  در سایه‌سارِ درختانِ تنومند خواهی‌آرمید، از میوه هایشان خواهی‌خورد، ماهیان و پرندگان نیز اسیرِ تورِ فکرِ تو خواهند بود. تاجِ آفرینش ما  تو هستی. بیست سال هم عمر خواهی داشت.

 انسان، گله‌مند از کوتاهی عمر، گفت: با این همه سعادت که برایِ من مقدر فرمودی، گمان دارم بیست سال فرصت بسیار کمی باشد. زمان عمرِ مرا طولانی‌تر فرما.

خداوند فرمود: تعدادِ سال‌هایِ مقدر شده میان شما تقسیم شد.

انسان گفت: می‌دانم، اما آن سال‌هایی را که خر، سگ، و میمون نخواستند به من ارزانی دار.

خواستِ انسان برآورده‌شد: هفتاد و پنج سال زمانِ زندگیِ او شد و او- انسان-  زیستن خویش را آغاز نمود. نخست، بیست سال زندگیِ سراسر شاد و سرشار از آزادی و رهایی را زیست. با لبخندِ او سپیده سر می‌زد و با افتادنِ پلکِ چشمانش، آفتاب غروب می‌کرد. به خواستِ او همه چیز فراهم می‌شد. به اراده‌یِ  او بازی آغاز و به خواستِ او به سرانجام می‌رسید. بیگانه با غم و اندوه، انسان بیست سالِ اول را به پایان رساند.

سپس استفاده از سی سالِ امانت‌گرفته از خر را آغاز کرد. مسکنی فراهم آورد، همسری اختیار کرد، چون خر بار برد، کمرش زیر سنگینی زندگی خم شد. هرگز شادیِ زندگی را نچشید. تنها کار کرد و با عرقریزانِ جان توانست خود را سر پا نگه دارد. این دوره هم به پایان آمد. سالهایِ عاریت گرفته از سگ را شروع نمود:

کودکانی در اطرافِ خود دید. مانند سگ به پاسبانی از آنها پرداخت. در گرما و در سرما بیدار ماند تا فرزندانش آسوده سر بر بالینِ خواب بگذارند. رنگِ شادی را تنها در سیمایِ فرزندانِ خود جستجو کرد، اما سویِ اندکِ چشمانش، آن شادیِ ناچیز را هم از او دریغ ورزید.  پانزده سالِ سگی نیز به پایان رسید.

سرانجام سالهایِ امانت گرفته از میمون را آغاز کرد. چیزی برایِ خویش نمانده بود. پس ناچار از خانه‌یِ این پسر به خانه‌یِ آن دختر می رفت تا مانند میمون نوه هایش را به خنداند.

پس در هفتادوپنج سالگی دیگرکاری برای انجام دادن نیافت: تنها شد، تنها.

ناچار سر به دشت و بیابان و کوه نهاد. پهنایِ دشت را بسوی کوهستان  پیمود. در اندامِ درمانده اش، نیرویی جز توانِ شکوهمندِ اراده نیافت. بر اراده اش چنگ زد تا او انسان-  را به سنگ هایِ سختِ چکاد کوه بکشاند. در بلندای کوه، بر سر سنگی نشست و به زمان، به طبیعت و به خویشتن اندیشید. چشم گشود تا شاید ردپایی از خویش در گستره یِ هستی بیابد. همه جا گلهای حسرت را دید. آنگاه سر بر سنگی نهاد و خاطره اش در خاطر سنگ هایِ سردبرای همیشه خاموش شد.    

  نظرات ()
ترجمه‌ی یک شعر: اگر روزی ... نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸٩/۸/۱٩

اگر روزی...

 

اگر روزی

هوایِ گریه کردن بر دلت آمد،

برایم زنگ زن آن دم.

نمی گویم ترا پر خنده می سازم،

فقط یارایِ آن دارم

کنارت گریه آغازم.

 

اگر روزی بخواهی

دور گردی از گرفتاری و بگریزی،

برایم زنگ زن باری.

نمی گویم که خواهم خواست بر گردی،

فقط یارایِ آن دارم

به همراهِ تو بگریزم.

 

اگر روزی

 نخواهی گوش بر حرفِ کسی داری،

بدان قولم: سخن هرگز نمی گویم.

 

فقط روزی اگر زنگی زنی

پاسخ نگیری تو،

شتابان سویِ من باز آ

یقین باشد نیازِ دیدنت دارم.

 

                                مترجم: عبداله باقری حمیدی

  نظرات ()
ایمیل من نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸٩/۸/۱٥

bagerihamidi@yahoo.com

bagerihamidi@gmail.com

  نظرات ()
برای طاهر شریعت پناهی . عادل رفیعی. رضا علی پور و یاران‌مان نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸٩/۸/۱٤

سرگذشت

 

روییدنی‌ها در محیط پرورش می یابند. برگ‌هایِ پونه در دشتی با خاکِ غنی و پرآب، سرشار از عطرِ لطیفِ شفابخش می‌شوند. یاس هنگامی زیباترین عطر را پخش می‌سازد که ریشه در خاکی پاک داشته باشد.  در خاکی مناسب با آبیاریِ کافی، رویِ بوته‌هایِ گلِ‌رز گل‌هایی پدیدار می‌شود که نمادِ عشق می‌گردند. درختانِ بید و سپیدار هم در مکانی مناسب، پناهگاهِ انسان‌هایی خسته و نوازشگرِ چشم‌هایِ جوینده‌یِ زیبایی می‌گردند. درختی که در محیطی نامناسب رشد کند، نمی‌تواند سرراست و لطیف باشد. درختِ سنجد از اینگونه درختان است.

کسی بیش از ده درختِ سنجد در مکانی ندیده است. از این روی، باغِ درختِ سنجد هم وجود ندارد. در حاشیه‌یِ مزرعه، در زمین‌های دیم، و در شوره‌زارها چند درخت سنجد دیده می‌شود.  سنجد را کسی نمی‌کارد. اغلب در کنارِ درختِ سنجد، هسته‌یِ میوه‌یِ خورده‌شده از دست انسانی بر زمین می‌افتد و اگر خوش شانس باشد، رشد می‌کند. درخت خودبه‌خود و با تلاشِ جانفرسا، ریشه در دلِ زمین می‌دواند و با اندک آبی خود را پایدار می‌نماید. بسیار زود شکوفه می‌دهد، و هنگامِ گل دادن، بویِ تندِ سکرآورِ بسیار قویِ شکوفه‌ها عشق در دلِ انسان‌ها می‌رویاند و نیز درخت را از گزندِ ویرانگران ایمن می‌سازد. برگ‌هایش مزه‌یِ تلخ دارند و هیچ جانوری آن‌ها را نمی‌خورد. سنجد درسرما وگرمایِ کشنده هم پایدار می‌ماند. در برابرِ یخبادهایِ آذربایگان، سیاهبادهایِ خراسان، خشکبادهایِ کویرِ مرکزی، خاکبادهایِ سیستان وگرمبادهایِ خوزستان مقاومت می‌کند. چنین وضعی باعث می‌شود ساقه‌یِ درخت بسیار کج و خمیده، گره‌دار و خاک‌پوشیده باشد وپوستش هم چین‌دار شود. درختِ سنجد چنان مقاوم می‌شود که در برابرِ هرتوفانی پایدار می‌ماند.

من نیز مانند درختِ سنجد در شوره‌زاری بی‌آب رشد کردم. به جایِ باران، نصیحت بر سرم ریختند. اینک،  با قدی کج و‌‌خمیده، با سیمایی پرچین‌و‌چروک، و با شمایلی ناموزون در مقابل توفان‌هایی پایداری می‌کنم که در سرزمینِ من بسیار ویرانگرند.  اگرسایه و میوه‌ای هم نداشته باشم، بدون حضورِ من دشت خالی به نظر می‌رسد و سرشاخه‌هایِ خشکیده‌ام می‌تواند درسرمایِ زمستان خانه‌یِ دلی را گرم نماید.

  نظرات ()
این شمالغرب کشور کجاست؟ نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸٩/۸/٢

این «شمالغرب‌کشور» کجاست؟

 

سرزمینِ ایران از روزگارانِ گذشته به منطقه‌هایِ کوچکی تقسیم شده است. اساسِ این تقسیم‌بندی‌ها از اول مسائلِ زبانی و قومی بوده است. هر منطقه‌یِ زبانی دارایِ جغرافیا و اقلیمِ یگانه‌ای نیز بوده‌است. یگانگیِ زبان، جغرافیا و اقلیم در هر منطقه باعث شده مردمِ ساکن در هریک از این منطقه‌ها از نظرِ ذهنیتِ‌تاریخی، نگرش‌به‌هستی، و حتا قیافه و خیال‌بافی از مردم مناطقِ دیگر متفاوت باشند. چنین تفاوتی باعثِ پدیدآمدنِ نام‌های مختلفی هم شده است. مناطق‌گوناگونِ ایران زمین با نام‌هایِ یگانه‌یِ خراسان، سیستان، بلوچستان، فارس، خوزستان، لرستان، ایلام، کردستان، آذربایجان، گیلان‌، مازندران‌، ترکمن‌صحرا، اصفهان و کویرِمرکزی شناخته می‌شوند. هر یک از این مناطق در گذرِ زمان، خود به واحدهایِ‌کوچکی تقسیم شده‌است. کویر به واحدهایِ کرمان، یزد و سمنان تقسیم شده است. برخوردِ مردمِ مناطقِ کویر و زاگرس در پارسِ مرکزِ ایران، منطقه‌یِ اصفهان را شکل داده است. این نام‌هایِ یگانه حاملِ زبان، تاریخ، فرهنگ و اقلیمِ گروهی از مردمِ ایران است. این نام‌ها هویتِ ملی و تاریخیِ واحدهایِ انسانی ساکن در ایران را وصف می‌کنند، پس در مطالعه‌یِ علمیِ جغرافیایِ انسانی نقشِ کمک‌کننده‌ای دارند.

از سویِ دیگر، در هر علمی از واژگانِ یگانه‌ای‌ استفاده می‌شود. این واژه‌هایِ قراردادی برایِ اندیشمندانِ آن علم شناخته‌شده هستند. نویسندگان به شکلِ یکسان از این واژه‌ها در ساختارهایِ زبانشناختیِ گزارش‌هایِ خود استفاده می‌کنند. تاحدزیادی، استفاده از واژگانِ قراردادیِ یک شاخه‌یِ علمی برایِ گزارشِ یافته‌هایِ شاخه‌یِ علمی دیگر باعثِ کژفهمی یا نفهمی می‌شود. چنین اصلِ پراهمیتِ زبانی سبب شده است در مقاله‌هایِ علمی نویسنده در پایینِ چکیده‌یِ گزارشِ خود، واژگانِ کلیدیِ استفاده شده را بنویسد. پس تردیدی نیست که استفاده از واژه‌هایِ قراردادیِ ‌اقلیم‌شناسی برایِ بیانِ پدیده‌هایِ جغرافیایِ طبیعی نامناسب است.

گزارشگرانِ هواشناسی ناچار هستند برایِ گزارشِ هوایِ سرزمینِ پهناورِ ایران، از واژه‌هایِ شمال، جنوب، مشرق، مغرب و فاصله‌یِ بین این جهت‌هایِ اصلی استفاده کنند. این جهت‌ها برایِ هواشناسان مناسب هستند زیرا با چنین کلی‌گویی احتمالِ نادرستِ بودنِ‌گزارش را درمحدوه‌یِ یک‌ منطقه‌یِ‌خاصِ کوچک در نظر می‌گیرند. استفاده از این واژگانِ‌هواشناسی برایِ نام‌بردنِ مناطقِ‌جغرافیاییِ‌کشور در شاخه‌یِ‌ جغرافیایِ‌طبیعی نادرست و پرسش‌برانگیز است.

از اوایلِ دهه‌ی‌ِ هفتادِ هجریِ‌خورشیدی، استفاده از واژه‌یِ شمالغرب‌کشور به جایِ آذربایجان در تلویزیونِ ایران، برخی‌ از نهادهایِ‌دولتی، چند ‌موسسه‌یِ‌خصوصی وتعدادی از مطبوعاتِ محلی رایج شد، درحالیکه قرینه‌ها‌یِ این‌واژه، یعنی شمالِ‌شرق، جنوبِ‌غرب و جنوبِ‌شرق بجای خراسان، خوزستان، و سیستان‌وبلوچستان هرگز استفاده نشد و نمی‌شود.  وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی جمهوری اسلامی ایران در تعیین گستره‌یِ  پخش نشریه‌های محلی به جای آذربایجان از ترکیب «شمالغرب‌کشور» استفاده می کند. واژه‌یِ شمالغربِ‌کشور بطورِ‌مشخص به منطقه‌ای‌گفته می‌شودکه‌به‌شکلِ دقیق همان آذربایجان است. آذربایجان یک منطقه‌یِ جغرافیایی در محدوده‌یِ ایران است که به دلایل سیاسی به استان‌هایِ آذربایجان‌غربی، آذربایجان‌شرقی، اردبیل، زنجان، قزوین و همدان تقسیم شده است. معیارِ قرارگرفتنِ شهرها در درونِ آذربایجان، زبانِ یکسانِ مردمِ ساکن درآن‌ شهرها، یعنی ترکی است.

تغییرِ نامِ نواحیِ درونِ آذربایجان از آغاز پادشاهیِ رضاشاه (آبان 1303  - شهریور 1320) رایج‌شد. این تغییرنام‌ها همچنان ادامه یافت. در دهه‌یِ1370 نامِ آبادیِ کیوی (نزدیک خلخال) را به کوثر تبدیل‌کردند. امروزه برایِ نامگذاریِ مکان‌هایِ آذربایجان، از نام‌هایِ بیگانه با این منطقه و بیشتر عربی استفاده می‌کنند. در سالِ 1386، شورایِ نامگذاری‌استان نامِ قورو ‌گول را به‌نامِ‌بی‌معنیِ صدرا تغییر داد. این شورا هرگز نمی‌تواند بندِ10 شعرِ حیدربابایه‌سلامِ شهریار را هم عوض‌نماید (حیدربابا، قورو گولون قازلاری). این تغییرات بر نگرشِ سیاسی و غیرعلمی نادرستی اشاره دارند. تغییر نامِ آذربایجان به شمالغرب‌کشور  تنها به‌ آشفتگیِ ذهنیتِ‌تاریخی‌ِمردمِ ایران‌زمین از موقعیتِ مکان و در نتیجه مفهومِ زمان می‌انجامد وآشفتگیِ دریافت، پاسخ‌هایِ آشوب‌گرانه‌ای را برمی‌انگیزد.

آذربایجان نامِ جغرافیاییِ منطقه‌ای‌کوهستانی از ایران است که مردمِ ساکن در آن به زبانِ ترکی صحبت می‌کنند و به‌زبانِ پارسی هم بی‌نظیر می‌نویسند. نویسندگانِ بزرگِ‌آذربایجان در حوزه‌هایِ سفرنامه (زین‌العابدین‌مراغه‌ای)، تاریخ (احمد کسروی)، تفسیرِ‌قرآن (محمد‌حسین‌‌طباطبایی)، ادبیاتِ‌کودکان (صمد بهرنگی)، شعر (شهریار)، نمایشنامه و داستان (غلامحسین ساعدی)، نقدادبی (رضابراهنی) و هجو (کریمی‌مراغه‌ای) از قله‌هایِ این علوم در تاریخِ نوشتاریِ ایران هستند و در کتاب‌هایِ خود از این منطقه با نامِ آذربایجان یادکرده‌اند.

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب