عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
ویلیام شکسپیر (23 آوریل 1564- 23 آوریل 1616) نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/۱/۳۱

23 آوریل (سوم اردیبهشت) سالروز تولد ومرگ

ویلیام شکسپیر (1564-1616)

یاد باد

bagerihamidi@yahoo.com

ویلیام شکسپیر آشناتر ازآن ‌است که یک شاگرد ناچیز ادبیات، چون من، درباره‌اش نوشته‌ای بر حجم بزرگ نوشته‌هایِ نقد‌ آثار شکسپیر بیافزاید. درباره‌یِ نمایشنامه‌های‌ این هنرمندِ شهیر ادبیات‌انگلستان چندان زیاد نوشته‌اندکه خواننده‌یِ راستین گاهی دچار این حیرت می‌شود که آیا هنوز می‌توان درباره‌یِ او چیزی نوشت که پیشتر ننوشته‌اند؟ نوشتن پیرامون نمایشنامه‌های شکسپیر برای من فرصتی‌است تا تنها عشق بی‌پایانم را به این هنرمند راستین نشان دهم، وگرنه این نوشته می توانست تنها به نامِ شکسپیر خلاصه شود.

تولد و مرگ ویلیام شکسپیر در روز بیست‌وسوم آوریل روی داد. این رویدادِ کم‌نظیر تناسب زیبایی با بی‌نظیر بودن هنر سخن‌پردازی او دارد. پس از خداوند‌ِ خالق، شکسپیر بیشترین انسان‌ها را خلق کرده‌است. نام‌هایِ پایداری چون لیرشاه، کوردیلیا، هملت، کلادیوس، هوراشیو، گرترود، افیلیا، مکبث، بنکو، جولیوس سزار، بروتوس، پورشیا، اتللو، دزدمونا، ایاگو، رومئو، ژولیت، فالس‌تاف، انتونی و کلئوپترا و بسیاری دیگر به زنان و مردانی تعلق دارد که همه در هنر یگانه‌یِ شکسپیر خلق شده‌اند. نام بسیاری از این افراد در تاریخِ فراموش‌شده‌یِ کشورهای اروپایی یافت می‌شود، اما شکوهِ جاودانگی را هنرشکسپیر به آن‌ها عطا کرده است.

ویلیام شکسپیر سی‌وهفت نمایشنامه، یکصدوپنجاه‌و چهار غزل (صنعت) و سه شعر طولانی نوشت. نویسندگانِ بسیاری در تاریخ ادبیات جهان، آثار فراوانی نوشته‌اند. در میان آثار هر یک از آن بزرگان تنها یک یا دو اثر در قضاوت زمان به عنوان شاهکارادبی شناخته شده‌ است. لئو تولستوی داستان‌های زیادی نوشت، اما فقط رمان‌های جنگ‌وصلح و آناکارنینا در گنجینه‌ی شاهکارهایِ ادبیات‌جهان جای‌گرفتند. از آثار فیودر داستایفسکی هم جنایات‌ومکافات و  برادران‌کارامازوف در یادها جاودان است. از ویلیام فاکنرامریکایی یک رمانِ بزرگ، صدا وسرسام (به غلط خشم‌وهیاهو ترجمه‌شده) در ردیف شاهکارهاست. صادق هدایت با بوف‌کور و محمود دولت آبادی با رمان‌هایِ جایِ‌خالی‌سلوچ و کلیدر محبوب ایرانیان شده‌اند. ارنست همینگوی، مارک تواین، جان اشتاین‌بک و نویسندگان بزرگ بسیاری هر کدام یک یا دو اثر بزرگ دارند. تنها ویلیام شکسپیر ممتاز است. تمام سی‌وهفت نمایشنامه‌یِ اودر اوج هنرمندی نوشته شده‌اند و همه در گنجینه‌یِ شاهکارهایِ ادبی جهان جای یافته‌اند.

 بنیانِ هنر نویسندگی، زبان است. هر نوع اندیشه‌ای در زبان به وجود می‌آید. حقیقتِ هنری یک اثر ادبی هم در زبان پدید می‌آید. زبان ادبیات، وسیله‌ای برای کسب سود و زیان نیست. در ادبیات زبان زیبایی خود را به جلوه می‌اندازد. پایداری ادبیات در گذر زمان به دلیل کاربرد زبان به‌خاطر خود زبان است. واژگان وساختارِ جملات در سخن هر نویسنده‌ای باعث ماندگاری او می شود. نمایشنامه‌هایِ شکسپیر از نظر نمایش زیبایی زبان شگفت‌انگیز هستند. هر نمایشنامه‌یِ شکسپیر با ایجاد موقعیتی آغاز می‌شود و به سرعت شخصیت‌ها، موقعیت و حتا درونمایه در خدمت زبان قرار می‌گیرند. در آغاز بیشتر نمایشنامه‌ها، شکسپیر استعاره‌ای را طرح می‌سازد و با گسترش موقعیت نمایشی، آن استعاره نیز گشوده و تفسیر می‌شود. در نمایشنامه‌یِ مکبث، شخصیت مکبث به سنجیدن موفعیت خویش پرداخته و نگران است‌که جاه‌طلبی بزرگ‌او باعث شود برای نشستن روی زین اسب پادشاهی، چنان تیز به هوا بپرد که بجای نشستن روی زین، از آن سوی سرنگون شود. با پیشرفت کنش نمایشی، این استعاره گشوده می‌شود تا به درستی مکبث سرنگون گردد. در لیرشاه، شخصیت لیرشاه در آغاز نمایشنامه از دوستِ‌وفادارش می‌خواهد که بین اژدها و خشمش قرار نگیرد. شکسپیر این مفهوم سالخورده را در نظر دارد که اژدها در داستان‌ها از گنجی  نگاهبانی می‌کند. اگر لیرشاه در کاربرد استعاری، بدرستی اژدها باشد، پس مملکت او گنج است. لیرشاه آگاه نیست که به شکل خندیگرانه (آیرونیک) گنج را از دست داده است و دیگر چیزی برایِ نگاهبانی نمانده که خشمناکش‌کند. از سویی چون زنده است ناگزیر باید گنجی را برای نگاهبانی بیابد. لیرشاه دخترش، کوردیلیا، را به عنوان گنج بزرگِ وجودِ خویش کشف می‌کند و سرانجام همراه با گنجش جان می‌سپارد. این روشِ بیانگری شکسپیر را می‌توان به دایره‌هایِ تشکیل شونده در برکه‌ی‌ِآبی با انداختن سنگی در آن تشبیه‌کرد. دایره‌هایِ گسترش‌یابنده در برکه از یک نقطه آغاز می‌شوند و در سطح آب گسترده می‌گردند. انگاره‌هایِ استعاری شکسپیر نیز از یک استعاره شروع می‌شوند و پیرامون همان استعاره گسترده می‌شوند. چنین روشی باعث می‌شود سخن چندمعنایی گردد. چندمعنایی هم ابهام ایجاد می‌کند. ابهام در سخن سبب ماندگاری زبان می‌شود. هر گروهی از خوانندگان سخن مبهم را در پرتو گستردگیِ زبان خویش بکار می‌گیرد. از این روی سخن مبهم شکسپیر و نویسندگان بزرگ دیگر در گستره‌یِ زمان کشیده می‌شود تا هر نسلی معنای دلخواه خویش را در آن بجوید.

محور بودن زبان در میان تمام عناصر ساختاری، برجسته‌ترین ویژگی آثار ویلیام شکسپیراست. در تمام آثار شکسپیر موضوع و شگردهای نمایشی، وسیله‌ای برایِ نمایشِ لایه‌های معنایی موجود در زبان هستند. موضوعِ اغلب نمایشنامه‌هایِ شکسپیر برایِ تماشاگران دوره‌ی‌ِ الیزابت (سده‌یِ شانزدهم میلادی) شناخته شده بود. تماشاگران شیفته‌یِ زبان شکسپیر می‌شدند. در دو نمایشنامه‌یِ بزرگ شکسپیر، ‌هملت و لیرشاه، زبان موضوعِ نمایشنامه است. در نمایشنامه‌یِ هملت، بازیگر اصلی با پیچیدگی‌هایِ زبان چنان درگیر می‌شود که سرانجام عمل‌مورد انتظار خود و تماشاگر را به‌تمامی فراموش می‌کند و بجایِ انتقام قتل پدر، تلاش دارد قاتل را در میانِ استعاره‌هایِ بیشمار دفن نماید. در نمایشنامه‌یِ لیرشاه، پادشاهی خردمند مملکت و حقِ‌حکومت را در برابر واژگانِ زبان به حراج می‌گذارد. لیرشاه از سه دخترش می‌خواهد میزانِ عشق خویش را به پدر با جملات بازگویند تا همسنگِ بیانشان، مملکت و حکومت بدست‌آورند. دو دخترِ بزرگسالِ این پادشاهِ زبانشناس، جملاتی را بیان می‌کنند و در برابرش مملکت بدست می‌آورند. دختر کوچکسالِ او، کوردیلیا، «هیچ» می‌گوید و دستاوردش هم «هیچ» می‌شود. هنگامی‌که لیرشاه درمی‌یابد زبانِ عاشقانه‌یِ دخترانش تهی از معنا بوده، دیوانه می‌شود و سر به بیابان می‌گذارد تا یکی بودن زبان و معنا را در بیان دیوانه‌ای جستجو کند. لیرشاه خردمندی خویش را بار دیگر زمانی بدست می‌آورد که کوردیلیایِ نازنینش توان بیانِ عشقِ زلال خویش را، گرچه بسیار دیر، کسب کرده‌است. شکسپیر در نمایشنامه‌یِ لیرشاه زبان را غایت زیستن و دستاورد هر کسی در زندگی می‌پندارد.    

شکسپیر زبان را جایگاه تولید وکشف حقیقت می‌پندارد. شکسپیرگاهی زبان را در شکلی بکار می‌بردکه هرکسی‌ پیرامونِ‌آن موقعیت، معنای ویژه‌ی‌ِ خود را در آن بیان حس می‌کند. در نمایشنامه‌یِ مکبث،‌ پس از شبی هراسناک و با سر زدن سپیده مکبث از درون اتاقی که شب‌هنگام خود پادشاه را در آن به قتل رسانده، بیرون می‌آید و جملاتی شگرف بر زبان می‌آورد: «اگر لحظه‌ای پیش از این دم جان می‌سپردم، براستی چه زندگی پرشکوهی را سپری‌کرده بودم. دیگر شراب زندگی سرکشیده شده و تنها دُرد آن باقی مانده.» این‌گفته‌یِ مکبث را شخصیت‌ها با توجه به جایگاه خویش به گونه‌های گوناگون تعبیر می‌کنند. نخست به نظر می‌رسد مکبث این گفته‌ها را برایِ فریب دیگران بر زبان می‌آورد. گسترشِ نمایشنامه نشان می‌دهد که مکبث برای خویش وچه راست می‌گفته است.  بدینسان شکسپیر موقعیت را مانند منشوری برایِ تجزیه‌یِ معناهای موجود در یک بیانِ آدمی بکار می‌گیرد تا نشان دهد چگونه معناهای گوناگون در یک بیان پدید می‌آیند و حقیقت‌ به عنوانِ مفهومی بشری در زبان شکل می‌گیرد و در گذرگاه زمان دریافته می‌شود.

شکسپیر در نمایشنامه‌یِ‌اتللو،‌ زبان را سرچشمه‌ و برانگیزاننده‌یِ‌کنش‌های‌بشر معرفی می‌کند. شخصیتِ ایاگو با کاربرد جنبه‌ای از زبان، اتللو را به پردازش چنان خیالی وادار می‌کند که بسیار فراتر از توان ذهنِ اوگسترده می‌شود و با شخصیتش تناسبی ندارد. ایاگو جمله‌ای را بیان می‌کند، پژواک این جمله در ذهنِ پاک‌اندیش اتللو بدگمانی را بوجود می‌آورد که وحشت‌انگیز است. سخن، ذهن اتللو را سرگرم می‌کند واز یادش نمی‌رود. اتللو ده‌ها دلیل دارد که سخنِ ایاگو بی‌پایه است، اما از فشار فزاینده‌یِ سخن نمی‌تواند رها شود. سخن همچون درختی در ذهنِ پاک اتللو گسترده می‌شود. زمانی فرا می‌رسد که اتللو با زندگیِ گذشته‌یِ خویش یعنی جنگ‌ها، اسارت‌ها، گریزها، چادرخوابی‌ها، نگاهبانی‌ها، لشکرکشی‌ها، کشتی‌ها، توفان‌ها و خودش وداع می‌کند. زندگیِ اتللو با همین سخنان، شکلِ واقعی بخود می‌گیرد. در الگویِ زبانی شکسپیر، واقعیت هنگامی شکل می‌گیرد و دریافته می‌شودکه به سخن تبدیل شود. سخن بر استدلال پیروز می‌شود. زمانی که سخن در ذهنِ اتللو چنان جان گرفت که تحملش ناممکن شد، اتللو جان همسر و جانِ خویش را می‌گیرد. 

گروهی از نمایشنامه‌هایِ شکسپیر دارایِ درس‌هایِ پیچیده‌ی‌ِ مردم‌شناسی هستند. روانشناسی توده‌یِ مردم در نمایشنامه‌هایِ «جولیوس‌سزار» و «کوریولانوس» چنان زیبا و واقع‌نمایانه به نمایش درآمده‌است که کتاب‌هایِ فراوان مردم‌شناسی باید همان نمایشنامه‌ها را سند استوار خویش برای توجیه رفتار توده‌یِ مردم قرار دهند. در نمایشنامه‌یِ جولیوس‌سزار، مردم ابزار سیاست‌بازان هستند. هر سیاست بازی توده‌یِ مردم را به سود خویش به میدان می‌کشاند. مردم در میدانگاه‌هایِ شهر گردهم می آیند تا تفریح کنند. برای مردم هر گردهم‌آیی گونه‌ای کارناوال و تفریح است. آن‌ها هرگز نمی‌فهمند که حضورآن‌ها در صحنه‌هایِ سیاسی و تفریح‌شان چه سرانجام وحشتباری را برای خردمندان و خودشان فراهم می‌آورد. شکسپیر این نقش را با استعاره‌ای بیادماندنی ترسیم کرده‌است: «مردمِ عامی،  پرهایی می‌شوند تا بال شاهینی از آنها شکل گیرد و هنگامی‌که شاهین اوج گرفت‌، نخست خردمندان را شکار می‌کند و سپس همان مردم را تحقیر می‌کند.» شکسپیر می‌گوید‌که قدرتمندانِ سیاسی بر روی دوشِ مردم عوام بزرگ می‌شوند و هر چه سنگین‌تر شدند، فشارشان بر مردم افزایش می‌یابد. در کوریولانوس، مردم باری دیگر در صحنه حاضر می‌شوند تا خردمند دیگری را به قتل برسانند و از این بازیِ مرگبار سرگرمیِ مناسبی برای خود درست کنند.

در سالروز تولد و مرگ این یگانه هنرمند بزرگ تاریخ ادبیات بشر، بزرگی نام‌ شکسپیر انسان‌های بسیاری را به اندیشیدن وامی‌دارد. ویلیام شکسپیر اهمیت و شگفتیِ زبان بشر را به نمایش‌گذاشت و با زبان آثارش پرده از رویِ زیبایی هستی برداشت. هر اثر ادبی پناهگاهی برای لحظه‌ای‌است که در آن انسانِ تنهایی رنج می‌برد. شکسپیر به نسل‌هایِ بسیاری از مردم جهان پناهگاه‌های فراوانی تقدیم‌کرد. شکسپیر ثروتِ مادی ‌جهان را برای خویش جمع نکرد. مال‌اندوزی نامِ کسی را در تاریخ ماندگار نکرده است. هر انسانی به میزان بخشندگی‌اش به هستی و به زندگی انسان‌ها بزرگ می‌شود. شکسپیر چنان هنری به انسان‌ها بخشیده‌است که نام بزرگش زینت‌بخش گفتار نسل‌هایِ بیشماری در گذرگاه زمان خواهد بود.

 

  نظرات ()
زبان و قدرت نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/۱/٢٥

حکومت، مردم، نویسندگانِ ادبیات

و بازی با زبان

 مقدمه

 زبانِ جایگاهِ تولیدِ اندیشه است. اندیشه نیز شاهدی بر یگانگیِ رفتارِ زبانیِ انسان در میانِ تمامِ جانداران است. گذرِ زمان، حقیقتِ مفهومِ دکارتیِ "من فکر می کنم، پس هستم" را ثابت کرده است. اندیشیدن خود را در شکلِ نوشتاریِ زبان آشکار می‌کند. هر نوشتاری هم تلاشی برایِ پاسداشتِ تازگیِ زبان در میانِ الگوهایِ تکراریِ گویشوریِ آدمی‌است. انسان با نوشتن مفهومی را کشف‌ می‌کندکه حقیقت نامیده می‌شود. به گمانِ من، مهمترین نکته در بحثِ نیچه از حقیقت این است که حقیقت کنش و دستاوردی انسانی است. مفهومِ حقیقت و ادعایِ مالکیت بر آن جهت‌گیریِِ زندگیِ‌آدمیان در جریانِ‌تاریخ را شکل داده‌است. حقیقت مفهومی‌است که در زبان بوجود می‌آید. زبان نیز هنگامی حاملِ حقیقتِ پایدار می‌شود که به شکلِ نوشته درمی‌آید.

تدوینِ زبان برایِ کشفِ حقیقت با یونانیان‌باستان آغاز شد. یونانیان خردورزیِ فلسفی را هنگامی به یک نهاد تبدیل‌کردندکه پایداریِ پایگانِ اجتماعیِ موجود تنها راه ادامه‌یِ زندگی تصور گردید.  خردورزی تنها از راهِ زبان ممکن بود.  قدرتِ زبان باعث شد از سپیده‌دمِ تاریخ سه‌گروه، زبان را به عنوانِ ابزاریِ قوی به خدمتِ خویش درآورند. حکومت‌ها، مردم و نویسندگان هر یک زبان را نوعی بکار‌گرفتند. حکومت زبان را وسیله‌یِ بیانِ حقیقتی قرار داد که رازآلود و ناشناخته بود. حاکمان این ناشناختگیِ حقیقت را به سرچشمه‌یِ دست‌نیافتنیِ خدایانِ المپ نسبت دادند. خدایان به عنوانِ حامیانِ حاکمان در بالایِ مثلثی قرار داشتند که راسِ آن در کوهِ المپِ آسمانی بود. در دو گوشه‌یِ پایینِ مثلث، حکومت و خانواده قرار داشت. در میانِ این سه‌ رکنِ جامعه، جایگاهِ نویسندگان نادیده گرفته شده‌بود. حکمِ افلاطون به اخراجِ هنرمند و شاعر از آرمانشهر، بخشِ اساسیِ خردورزیِ فلسفی را تشکیل داد و انکارِ وجودِ هنرمند و نویسنده از طرفِ حکومت را تایید نمود. واقعیتِ بنیادینِ هنر و نوشتن، یعنی ناسازِ‌گی(paradox) نیز از همین زمان آغاز شد: انکار کننده‌یِ هنرمندان و شاعران، افلاتون، خود نویسنده‌ای‌شاعر بود.

تقسیم‌بندیِ کهن از جوامع‌ِ بشری، امروزه به شکل سه نهادِ دیگر- حکومت، مردم‌ و نویسندگان-   درآمده است. هر یک از این سه گروه درکارکردی به هم‌بسته و در تقابلِ پنهان تلاش دارد حضورِ قدرتمندِ خود را با استفاده از زبان ثابت کند. این مقاله سعی دارد موقعیتِ هر یک از این سه گروه را در استفاده از زبان بررسی نماید.

بحث و بررسی

برتراند راسل در کتابِ قدرت به درستی یادآور شده‌که قدرت از آغازِ تشکیلِ جوامعِ بشری وجود داشته، اما در پایانِ سده‌یِ ‌هیژدهم به عنوانِ موضوعی در آگاهیِ عمومی قرارگرفته‌است. در سال‌هایِ پایانیِِ‌ سده‌یِ 18، فیلسوفانِ اجتماعی به تدوینِ ویژگی‌ها، توانمندی‌ها، کاستی‌ها و خطراتِ قدرت پرداختند. در پایانِ سده‌یِ نوزدهم، سیستم‌هایِ کهنِ حکومت‌هایِ اشرافی و فئودالی نیز پایان یافتند، و استقلال‌طلبان در کشورهایِ کوچک حکومت‌هایِ مستقلی را تشکیل دادند. این پدیده با نامِ استقلالِ ملی شناخته‌شد. تشکیل دهندگانِ این حکومت‌ها با بازنویسیِ تاریخِ کشورشان، اشخاص و رویدادهایِ ناشناخته وخاصی را به عنوانِ سرچشمه‌یِ الهامِ فکرِ حکومتی، طرح و در میانِ مردم تبلیغ کردند. هر حکومتی برایِ انکارِ واقعیت‌هایِ شناخته شده تا آن زمان و ساختنِ حقیقتِ تاریخیِ کشورِ خویش، از گروهی نویسنده کمک‌گرفت. بدین ترتیب، زبان به ابزاری قدرتمند در دستِ حکومت تبدیل شد. خدایانِ یونانِ باستان در شکلِ شخصیت‌هایِ تاریخیِ جدید در زبانِ حاکمان جاری شد و ناشناختگیِ این شخصیت‌ها، آن‌ها را به حاملانِ حقیقتِ برتر تبدیل نمود. حکومت‌ها به دارندگانِ کاملِ حقیقت تبدیل شدند. تکرارِ چنین ویژگیِ‌کمال‌یافته‌یِ حکومت در ذهنیتِ مردم، حکومت را به امرِ مقدسی تبدیل‌کرد. پیشرفتِ تکنولوژی، قدرتمندترین ابزارِ بیانی یعنی رادیو، تلویزیون و مطبوعات را در اختیار حکومت‌ها قرار داد. حکومت‌ها با این ابزارِ زبانی و نمایشی، حقیقت را در شکلِ سخنانِ‌کوتاه و کامل در ذهنِ مردم گنجاندند. 

واقعیت این است که امروزه نیز هر حکومتی ادعا دارد پاسخ‌هایِ روشن، بی‌نظیر و کاملی به تمامِ مسایلِ فکری و مادیِ مردم دارد. حکومت‌ها تلاشِ پیروزمندانه‌ای دارند تا مردم را در همان غاری بنشانند که افلاتون انسان را از ظلمتِ آن بسیار ترسانده و حکم‌کرده که از حقیقت چیزی جز پیکرِ سایه‌هایی بر دیوار نمی‌توان آگاه شد. به حکمِ وسایلِ ارتباط جمعی تنها حکومت‌ها ازحقیقت باخبر هستند و آن‌ها مسئولیتِ مقدسی دارند تا از طریقِ زبان، بخشِ قابلِ فهمِ حقیقت را بر مردم آشکارکنند.  هر حکومتی تلاش دارد مردمِ محکومِ خود را در تختخوابِ پروکراستیِ[1] بیانِ‌ هدایت‌شده‌ای بنشاند و آن‌ها را ناچار سازد در یک کلِ همشکل،گفته‌هایِ حکومت را به عنوانِ حقایقی مطلق، جهانشمول و حتا مقدس بپذیرند. در چنین وضعی، زبان به مجموعه‌یِ کوچکی از گزاره‌هایِ کوتاه و شعارگونه و اغلب مبهم تبدیل می‌شود.‌ چنین رویکردی به زبان، خودبخود قطعی، یکسو، تک‌آوایی و بی‌منطق خواهدبود. مردم به عنوانِ شنونده، متعهد به تکرارِ گزاره‌هایِ کوتاه و شعارگونه خواهندبود و هیچ سخنِ تازه (یا اندیشه) توسط مردم تولید نخواهد‌شد. زبان به تعدادی جمله‌یِ کوتاه و برگزیده تبدیل می‌شود و تکرارِ آن جمله‌ها، ایدئولوژی حاکم را شکل خواهد داد. پس ایدئولوژی، متنِ متناقضی از جملاتی است که تلاش دارد شناخته‌شده‌هایِ زبان را به ابهام و ناشناختگی تبدیل‌کند. ایدئولوژی باید مبهم باشد تا کلیتِ آن هرگز آشکار نشود. امید به آشکارگیِ ابهامِ‌ایدئولوژیک در میانِ مردم، نیرویِ پیش‌برنده‌یِ حکومت‌هاست. ابهامِ ایدئولوژی از طریقِ تولیدِ جمله‌هایِ جدیدِ مبهم به بهانه‌یِ شرح آن گسترش می‌یابد. این کار تنها در درونِ زبان شکل می‌گیرد و وابستگیِ شدیدی به زبانِ حکومت دارد. درست به همین دلیل است که حکومت‌ها، ایدئولوژیِ یکدیگر را نمی‌فهمند چون ایدئولوژی با جابجاییِ اجزایِ زبان ساخته می‌شود و دارایِ معنایِ آشکار و مستقلی نیست. مخاطبِ زبانِ حکومت‌ها، مردم است.

 مردم به شکلِ سنتی وجودِ حکومت‌ها را بدونِ استدلال می‌پذیرند. مردم نیک می‌دانند که برایِ اجرایِ قوانینِ اجتماعی، حکومت لازم است. مردم همچنین می‌دانندکه روابطِ متعادلِ انسان‌ها و زندگی در جامعه‌یِ متمدنِ امروزی تنها از طریق وجودِ حکومت ممکن می‌گردد. حکومت تمامِ بخش‌هایِ زندگیِ مردم را در چنگِ خود دارد. تسلطِ مطلقِ حکومت بر منابعِ مالیِ‌ملی، قانونگزاری و مدیریتِ ‌اجرا، مردم را ناچار می‌کند در درونِ تختخوابِ پروکراستیِ ایدئولوژیِ حکومت دراز بکشند و با تکرارِ جملاتِ حکم‌شده از سویِ حکومت، قانونمندبودنِ آن را تاییدکنند، اما به دلیلِ محدود بودنِ گستره‌یِ زبانی و سخت‌گیر بودن قوانینِ حکومت، گاهگاه مردم در مقابلِ خواست‌هایِ ایدئولوژیکِ حکومت مقاومت می‌کنند. میخائیل باختین دوگانگیِ برخوردِ مردم با حکومت‌هایِ سده‌هایِ میانه در اروپا را در کتابِ پرسش‌هایِ‌نظریه‌یِ ادبیِ داستایفسکی (لندن 1973) اینگونه شرح داده است:

می توانیم با در نظر گرفتنِ مواردِ استثنایی بگوییم که انسانِ سده هایِ میانه دو نوع زندگی داشت: یکی زندگیِ رسمی، یکنواخت، جدی و تلخ، استوار به نظامِ خشکِ اجتماعی، که در سایه‌یِ هراس، سرسپردگی و تظلم‌نمایی می‌گذشت، و دیگری زندگیِ کارناوالی، زندگی در مکان‌هایِ همگانی، زندگیِ آزاد و شاد و خندان، بی‌هراس از بی‌حرمتی، که‌ در پیِ زمینی کردنِ هر موردِ مقدس بود و در پیِ کوچک‌کردن، از باورها گریختن، در پیِ تماس با هر چیزِ ممکن (106- 107)

این تعبیرِ باختین از مردمِ سده‌هایِ میانه، امروزه نیز در میانِ مردمِ سراسرِ جهان رایج است. از سویی، مردم برایِ گذرانِ زندگیِ خود ناچار هستند زبانِ ایدئولوژیکِ حکومت را تکرار کنند و در حضورِ همگان تظاهرکنند که آن را باور دارند.  از سویِ دیگر، دور از دسترسِ عاملانِ حکومت، به ابداعِ طنز و شادی به پردازند. در مقابلِ جدیتِ خشکِ حکومتی، سبک‌انگاریِ زبانِ حکومت را وسیله‌یِ شادیِ خویش سازند. مردم با ساختنِ‌  جملاتِ طنز و مسخره کردنِ زبانِ حکومت، تعادلی میانِ سرسپردگیِ خویش به حکومت در حضورِ همگان و انتقامِ شخصی از حکومت ایجاد می‌کنند. پس طنز را می‌توان پیروزیِ کوتاه‌مدتِ واقعیتِ زبانیِ مردم بر حقیقتِ مبهمِ حکومتی تعریف‌کرد. از میانِ همین مردمِ حسابگر و ناساز، نویسندگان پدید می‌آیند.

نویسندگانِ ادبیات افرادی بسیار پیچیده هستند. نویسندگانِ ادبیات کارِ نوشتن را با ناسازه‌یِ شگفتی آغاز می‌کنند. آن‌ها در دنیایِ زبان چیزی را می‌آفرینندکه در جهانِ طبیعت وجودِ فیزیکی ندارد. واقعیت‌هایِ آثارِ ادبی، واقعیت‌هایِ‌محسوس نیستند. نوشته‌هایِ نویسندگان، تولید و گسترشِ اندیشه‌یِ نو در زبان است. هر نوشته،  درنگی ژرف درباره‌ی ِپرسش‌هایی است که انسانِ خردمند همواره با آن‌ها رو بروست. ادبیات ادعایی بر پاسخگویی به این پرسش‌ها را ندارد. اسکار وایلد در پایانِ مقاله‌اش حقیقت در سیماچه‌ها (1961) نوشته است "حقیقت در هنر چیزی است که موردِ متضادش هم حقیقت دارد".  هانس گئورگ گادامر در گفتگویی با مجله‌یِ لوموند (3 ژانویه 1995) گفت که "ما هرگز نمی‌توانیم واژگانی را بیابیم که چیزی را به طورِ قطع بیان کنند".  چنین واقعیت‌هایِ زبانی در بیانِ نویسندگانِ زیادی تکرار می‌شود. این نوشته‌ها بر چند معنایی بودن و در نتیجه چندصدایی بودن نوشته‌هایِ نویسندگان تاکید دارند. سخن این نویسندگان بر خلافِ سخنِ حاکمان مطلق‌گرا نیست. در حالیکه حاکمان خود را قادرِ مطلق می‌پندارند، ژان پل سارتر در کتابِ کلمات نوشته است "نویسنده خدا نیست که از دور ناظر جنگ باشد، او در جنگ شرکت می‌کند". نویسنده نیسز مانند حکومت با حقیقت سرگرم است، تنها او حقیقت را حاصلِ تکرارِ گزاره‌‌هایی در زبان می‌داند، اما حکومت حقیقت را کل‌مبهمی معرفی می‌کند که ازلی است و فقط حکومت توانایی دریافت و شرح آن را دارد. در هنر چیزی به پایان نمی‌رسد. هر اثرِ هنری تلاشی برایِ آغازِ دوباره‌یِ بیان هنری است. این گمان مخالفِ پندارِ حکومت برایِ مطلق‌گرایی است. نویسنده‌یِ ادبیات زبان را در حد بسیارِ گسترده‌ای بکار می‌گیرد. او از زبان آن‌قدر استفاده می‌کند تا چندین جلد کتاب فراهم‌آید. این فراوانیِ جملات درادبیات با محدود بودن تعدادِ جملاتِ حکومت ضدیتِ هستی‌شناختی دارد. به سخنی، ادبیات با جملاتِ زیادش به مبارزه با حکومت می‌پردازد. به همین علت است که در بیشترِ کشورها نویسندگانِ ادبیات موردِ ستم و آزارِ حکومت‌ها قرار می‌گیرند.

شگردِ ادبیات،‌کلمات و ساختارهایِ زبان است. ادبیات در واژه‌ها شکل می‌گیرد. هر اثرِ ادبی بیانِ هنرمندانه‌یِ واقعیتی فراتر از روزمرگیِ زندگی است. مناسباتِ میانِ آثارِ ادبی در حکمِ شناختنِ مناسباتِ انسانی است. پس تعدادِ زیادِ انواعِ ادبی سببِ گسترش روش‌هایِ اندیشیدن می‌شود. ادبیات ناگزیریِ زندگی است. نویسندگان، واژه‌ها و جملاتِ خویش را برحکومت‌ها تحمیل می‌کنند. قدرتِ گسترده‌ و همه‌زمانیِ ادبیات، حکومت و مردم را تسلیم می‌کند. ادبیات زیباییِ زبان است، پس حکومت نیز برایِ تاثیرِ زبانش‌گاهی از شگردهایِ‌ادبی‌استفاده می‌کند. ادبیات همواره در حالِ بازسازیِ خویش است. بازسازیِ ادبیات باعث آفرینشِ متن‌هایِ فراوانی می‌شود. کثرتِ‌آثارِ ادبی، به شکلِ‌ناگزیر، چندآوایی بودنِ حقیقت را به مردم و حکومت نشان می‌دهد. ویژگیِ چندآوایی بودنِ ادبیات سبب می‌شود صداهایِ فراوانِ جامعه به گوشِ مردم و حکومت برسد. حکم‌هایِ ادبیات قابلِ دفاع هستند، زیرا بر گذشته دلالت دارند. گذشته زمانِ ادبیات است. آینده زمانِ حکومت‌هاست. چون انجامِ‌کاری در آینده به احتمالات ارتباط دارد، پس قابلِ اعتماد نیست. حکومت‌ها در گذرگاهِ‌زمان فراموش می‌شوند، اما نویسندگانِ‌ادبیات در گستره‌یِ زمان گسترده می‌شوند و بزرگی‌شان مانند طوماری آرام‌آرام باز می شود تا موردِ تحسینِ نسل‌ها قرار گیرند. اگر در ادبیات اصالتِ‌مردمی باشد، ماندگار می‌شود.



[1]  در اساطیرِ یونان، پروکراست حاکمِ مستبدی بود که می‌خواست مردمِ زیرِ حکومتِ او یک شکل باشند. او افراد را در تختخوابی می‌خواباند. اگر درازتر از درازایِ تختخواب بودند،  قسمتِ زیادی را با شمشیرش می‌برید. اگر کوتاه‌تر ار آن بودند،  آن‌ها را  با زور می‌کشید تا  با درازایِ تختخواب  برابرگردند. Procrustan Bed                      

  نظرات ()
انسان شفاهی ، انسان کتبی نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/۱/٢٠

انسان شفاهی ، انسان کتبی

 

زبان ویژگیِ یگانه‌یِ انسان است. انسان با تواناییِ زبان محیط را به تسخیر خود در آورده‌است، کارهایی را با عنوانِ پیروزی‌هایِ خود و کارهایی را با عنوان شکستِ دیگران در حافظه‌ی انسان های تاریخ تعریف کرده است. سرانجام، انسان با توانایی زبان مفهومی به نام حقیقت خلق کرده و خود را تنها حاملِ حقیقت معرفی نموده است. زبان به انسان قدرتی شگرف داده است.

افراد بشری را از نظر کاربرد زبان می‌توان به دو گروه تقسیم کرد. گروهی تنها زبان را در گفتار خویش بکار می‌برند. این گروه را انسان های شفاهی می‌نامیم. گروهی هم شکل نوشتار زبان را جدی می‌پندارند و نوشتن را ستایش می‌کنند. این گروه را انسان‌های نوشتاری (کتبی) خواهیم نامید. هر کدام از این دو گروه انسانی ویژگی‌های یگانه‌ای دارند. 

انسان شفاهی همیشه در حال سخن گفتن است. برای انسان شفاهی، هستی بهانه‌ای برای سخن گفتن است. انسان شفاهی درباره ی هر حوزه ی دانش بشری سخنانی دارد. او همه‌چیزدان است. انسان شفاهی در هر جمعی حاضر است. چون خودخواه است، پس جمع را بدون خود به رسمیت نمی‌شناسد. مغز انسان شفاهی بشدت آشفته است. در سخن گفتن، از شاخه‌ای به شاخه ی دیگر می‌پرد و شنونده را نخست مسحور گفتار خویش، و سپس متنفر از گفتار خویش می‌سازد. انسان شفاهی شعر هم می‌خواند. او می‌داند که شعر برانگیزندگی شدیدی دارد. مغزِ انسان شفاهی سرشار از تک بیت‌های زیبای شاعران ایران است. او برای درستی سخن خویش از تک‌بیت‌های زیبای شاعران سود می‌برد. انسان شفاهی از نام بردن بزرگان لذت می‌برد، چون خود را در ردیف آنان می‌پندارد. در گفتار انسان شفاهی، تاریخ علوم و ادبیات جهان به نمایش در می‌آید. او همه چیز می‌داند، تنها هیچ یک را کامل نمی‌داند. از هر شاخه‌ی دانش بشری چیزهایی خوانده یا شنیده است. سخن شاعر انگلیسی الکساندر پوپ را نشنیده که دانش اندک چیز خطرناکی است. اگر چنین انسانی معلم شود، کلاس هایش سخت دیدنی است. او نمی‌تواند روی موضوعی ویژه تمرکز کند، پس درباره‌ی هر موضوعی حرف می‌زند. زیادگویی انسان شفاهی سبب کم حافظگی او می‌شود. در خاطره‌گویی بارها اشتباه می‌کند. شنونده ها نخست عاشق انسان شفاهی می‌شوند، اما بزودی از او متنفر می‌شوند. انسان شفاهی خودخواه است. او در هر گورسپاریِ مرده، خود را مرده و در هر عروسی خود را داماد می‌پندارد.

انسان شفاهی موجودی ضعیف و بی‌چاره است. او برای شناساندن خویش چاره‌ای غیر از سخن گفتن پیدا نمی‌کند. انسان شفاهی بیمارِ سخن گفتن است. دوست دارد در هر جمعی خود را مورد توجه قرار دهد. توجه دیگران مایه‌ی هستی اوست، پس به شنونده نیازمند است. انسان شفاهی عاشق محفل‌هاست، زیرا در محفل ها فرصت گفتار پیدا می‌کند. او به کسی فرصت سخن گفتن نمی‌دهد تا نظر آنها را نسبت به گفته‌های بی‌پایان خود دریابد. انسان شفاهی سکوت ناگزیر دیگران را سندی بر راستی سخنان خویش و علاقه‌ی شنوندگان به خودش می‌پندارد. انسان شفاهی گورسپاری خود را نیز پیش‌گویی می‌کند. او خیال می‌کند در گورسپاری او مردم جهان سوگوار خواهند شد، اما از مرگ او کسی باخبر هم نمی شود. انسان شفاهی سرانجام به بازیچه‌ی دیگران تبدیل می‌شود.

انسان نوشتاری (کتبی) نوع دیگری از انسان‌هاست. انسانِ نوشتاری، هستی را بهانه‌ای برای نوشتن خویش می‌سازد. او اصالت سخن را تنها در نوشتن می‌پندارد و نوشتار را ستایش می‌کند. انسان نوشتاری اعتقاد دارد که کم‌رنگ‌ترینِ قلم‌ها از قوی‌ترینِ حافظه ها ماندگاری بیشتری دارد، پس ناگزیر می‌نویسد. انسان نوشتاری فردی همیشه تنهاست. او در میان جمع هم با خیال خویش سرگرم است. انسان نوشتاری، واقعیت را هنگامی می‌پذیرد که به شکل نوشته در آمده باشد. برای انسان نوشتاری، متن نوشته شده بر هر پدیده‌ای برتری دارد. او می‌نویسد تا گواهی بر نادرست بودن «تقدم گفتار بر نوشتار» فراهم آورد. انسان نوشتاری واقعیت خود را نیز در نوشته می‌یابد، به همین دلیل از همه دور می‌شود تا بنویسد و سندی بر وجود خویش داشته باشد. انسان نوشتاری نیز از خود می‌نویسد. نوشتن او درباره‌ی خودش وارونه‌یِ هنجارهای زبانی جامعه اش است. او خود را کوچک و بیچاره و درمانده و بی‌نشان می‌نمایاند. او به خوبی آگاه است که چنین برخوردی با خود نتیجه‌یِ عکس خواهد داد. انسان نوشتاری همواره  به درستی این نوشته می‌اندیشد که «نویسنده هنگامِ نوشتن سر بر خاک می‌افکند و می‌نویسد، زمان او را سرافراز می‌کند». سرافرازی در زمان، رویای هر انسان نوشتاری است.

انسان‌های گفتار و نوشتار هر دو از زبان بهره می‌برند. زبان ابزار آنها در خودباوری است. مردم خردمند انسان‌های شفاهی را مدتی کوتاه دوست می‌دارند، اما انسانهای نوشتاری اغلب بر ارک ستایش نسل‌های بشری می نشینند.

انسان با داشتنِ تواناییِ زبان چاره‌ای غیر از گفتار و نوشتار ندارد. هر کسی از درسخوانده ها به یکی از این دو رویکرد زبانی گرفتار است. گروهِ بزرگی از مردم سخنِ شفاهی را وسیله‌یِ اثباتِ وجود خویش در هستی ساخته‌اند. من زبانِ گفتارم بند آمده است. من گرفتار نوشتن شده‌ام و این نوشته را همچون کتیبه ای برسنگی در سر راه رهپویان زبان قرار می‌دهم تا در این خستگی زمانه آنها را دمی به آرامش نشستن در سایه‌سار نوشتار  فراخوانم.

  نظرات ()
سیزده بدر نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/۱/۱٢

سیزده بدر

 

روزِ سیزدهم بهار، تمامِ مردمِ ایران به دشت و کوه می‌روند. رفتن به دیدارِ طبیعت در روزِ سیزده بدر، آیینِ‌کهنی برایِ نوسازی وگسترشِ عشق به زندگی‌است. پس از عیدِ نوروز، دیدارهایِ سالِ نو باید در دو هفته به پایان برسد. سیزدهمین روزِ بهار مردم به میانِ دشت می‌روند، سبزه‌هایِ سفره‌یِ هفت‌سین را به آب می‌سپارند تا رویش از خاطره‌یِ آب و خاک فراموش نگردد. روزِ چهاردهم استراحت می‌کنند و روزِ پانزدهم، با نیرویی تازه کار را آغاز می‌کنند تا آتشِ عشق به زیستن همچنان فروزان باشد. برایِ زندگی عشق ضروری است، اما عشق به تنهایی باقی نمی‌ماند. عشق با کار پایدار می‌شود.

نوروز و آیین‌هایِ سالِ نو را از کودکی دوست می‌داشتیم. تیرگیِ روزهایِ سردِ زمستان را با شادیِ این آیین‌ها فراموش می‌کردیم. سیزده بدر هم به بیرون از تنگنای ِخانه می‌گریختیم و رقص‌کنان ازدشت و تپه‌ماهورها می‌گذشتیم تا به کوهِ قلعه‌ماران برسیم. از بلندایِ قلعه به جهانِ پیرامون نگاه می‌کردیم تا مطمئن شویم خاک وسنگ‌ و چشمه و درختان و آبادی‌ها، دخمه‌هایِ جزامیان و حتا کلبه‌یِ شبانان در گلوگاهِ دره‌یِ لاک‌پشت‌ها از گزندِ زمستان ایمن مانده ‌است. وقتی می‌دیدیم همه چیز برقرار است، مطمئن می‌شدیم که زندگی ادامه خواهد یافت. هنگامِ نیمروز، پایِ چشمه شوری برپا می‌شد. صدایِ  سرنا ودهل جوانان را به رقص در می‌آورد. حرکتِ انسانی به جهانِ غیرانسان هم جاری می‌شد ودر درونِ ظرف‌هایِ بسیار ساده، غذایِ نیمروزی نیز به رقص درمی‌آمد. شادتر از سیزده‌بدر، روزی را به یاد ندارم.     

سیزده‌بدرِ امسال به جنگل‌هایِ ارسباران می‌روم. نیک می‌دانم که درسرمایِ آذربایجان برگی بر رویِ درختی و سبزه‌ای در خاکِ تیره نخواهم دید. می‌دانم که صدایِ چکاوک و بلبل و قمری را نیز نخواهم شنید، اما نیک می‌دانم هزاران انسانی را خواهم دیدکه به‌دوراز آشفتگیِ زندگیِ مدرن، در دشت وکوه، سفره‌یِ زندگی را گسترده‌اند وآتشِ شادی افروخته‌اند و همچون روزهایِ کودکی از این اطمینان، شاد خواهم شد که سرمایِ زمانه بر آیینِ کهنِ پیشینیانمان گزندی نرسانده است. 

  نظرات ()
نوروز ، زمانی برای دیدار انسان‌ها نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/۱/٢

نوروز

 

وقتی که در غار زندگی می‌کردیم، پایانِ زمستان برایمان بزرگترین شادی‌ها را می‌آورد. شادی را شایسته‌یِ خود می‌دانستیم، چون در مبارزه با مرگ پیروز شده بودیم. اندوهِ شکست را هم در چهره‌یِ کسانی می‌دیدیم که از حرکت باز مانده بودند. شب‌ها پیرامونِ آتش می‌نشستیم و به صدایِ درهم شکستنِ یخِ رودخانه گوش می‌سپردیم. داستان‌هایِ قهرمانانِ را می‌شنیدیم و سرشار از حسِ برتریِ انسان به خواب می رفتیم. سرما درچهره‌یِ ما خط می‌انداخت و ما رویِ دیوارِ غار خط می‌کشیدیم. روزها پایِ رودخانه می‌رفتیم و چرخش و حرکت ورق‌هایِ بزرگِ یخ را تماشا می‌کردیم و امیدوار می‌شدیم که یخِ زندگی درهم شکسته است. چهره‌هایِ ما هم شکسته می‌شد، اما حسِ پایداری را  در چهره‌یِ تمامِ انسان‌ها می‌دیدیم و درمی‌یافتیم که انسان ممکن است در هم بشکند، اما هرگز شکست نمی‌خورد. با چنین درکی به سویِ پایان زمستان می‌رفتیم.

عیدِ نوروز از راه می‌رسید. در دنیایِ کوچکِ ما، هر کاری را آیینی می پنداشتیم. وقتی هم کار به آیین تبدیل شد، معنایی فرامادی به‌خود می‌گیرد و انجامش ناگزیر می‌گردد. عید را با تمام آیین‌هایش جشن می‌گرفتیم.  بزرگسالان به خردسالان، تخم‌مرغِ پخته‌یِ رنگی عیدی می‌دادند. خردسالان با عیدی‌هایشان بازی می‌کردند. جوانان، به دلیلِ نداشتنِ اراده بر بخشیدنِ اموالِ بزرگترها، به یکدیگر امید و قول می‌دادند. همه شاد می‌شدند و  بدینسان روحِ شادی در میانِ مردم پخش می‌شد و با آنِ روحِ شاد، زندگی شایسته‌یِ زیستنِ‌آدمی می‌شد.

امروزه زندگی دشوار نیست. هر چیزی در دسترسِ انسان است. ابزارِ ساختِ دستِ انسان چنان فضایی به وجود آورده که سرمایِ زمستان نادیده گرفته می‌شود. دیگر نه خطی کشیده می‌شود و نه یخی آب می‌گردد. عیدِ نوروز هم از راه می‌رسد، اما مردم بیشتر راهِ سفرهایِ دور در پیش می‌گیرند تا از همدیگر بگریزند.

این نوروز هم رسید، اما تو همچنان از من دور هستی.  تا مکان‌هایِ بسیار دور سفر می‌کنی. جهان را می‌گردی. تا به ماه وشاید سیاراتِ دیگر هم می‌روی. از شنیدنِ خبرِ سفرهایِ بی‌پایانِ تو بسیار شاد می‌شوم. به هرجا می‌روی، اما هرگز اراده نمی‌کنی که از عرض خیابانی بگذری و به پیشِ من هم بازآیی. من همچنان چشم به راهم تا مرا با دیدارِ خود شاد کنی. اگر دورتر بودی، چنین انتظارِ بزرگی از تو نمی‌داشتم، اما تنها یک سنگ‌انداز از من فاصله داری. 

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب