عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
زلزله نیشابور، پنجشنبه 29 دی 1390 نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/۱٠/٢٩

برای یاران نیشابوری

زلزله

تاریخِ سرزمینِ ما آکنده از وحشتِ توفان و سیل و زلزله است. توفان در شکلِ تندبادهایِ وحشت‌آور بیشتر کشتگاهِِ مردم را ویران کرده است. سیل خانمانِ مردم را از رویِ زمین پاک نموده‌است. زلزله، اما، زندگیِ مردم را به زیرِ خاک کشانده و خاطره‌ای خاک‌آلود ازگذشته‌ها در ذهنِ فراموشکارِمردم بر جای نهاده‌است. در زلزله، لرزشِ زمین به‌سرعت در رگ‌وپیِ آدمیان جاری می‌شود. لرزشِ تنِ زمین بزودی پایان می‌یابد، اما اندامِ انسان‌ها هنگامی از لرزیدن باز می‌ایستدکه زمان  با رویدادهایِ جدید هراسِ لرزه را به خاطره‌ایِ غمبار تبدیل‌کرده باشد.

شبِ دهمِ آذر 1386، زلزله مرکزِآذربایجانِ ایران را تکان داد. گریختنِ شتابزده‌یِ افرادِ ‌خانواده‌ها از پله‌هایِ ساختمانِ چهار‌طبقه به پایین و به فضایِ بدونِ سقف و دیوار،  هراس از زلزله را دو چندان‌کرده‌بود. هنگامی که به انسان‌هایی پیوستم که ترس از مرگ‌ آن‌ها را یک‌جا گرد آورده بود، سخن به آوردنِ گرانبهاترین داشته‌ها از درونِ خانه رسیده بود. زنی که هنوز کشاله‌یِ وحشت در زبانِ لرزانش آشکار بود، از همسرِ خویش می‌خواست برایِ آوردنِ طلا و جواهراتش به اندرونِ خانه برگردد. پسران و دختران ِجوانسال در حسرتِ از دست دادنِ موبایلِ  یا کامپیوترهایِ خود بودند. مردی در پیِ یافتنِ همراهانی بود که برایِ آوردنِ سندها و مدارکِ شناسایی به خانه‌هایشان بروند. من نیز مانند هرکسی می‌خواستم برایِ آوردنِ داشته‌های‌ِ ارزشمندم به درونِ خانه بروم، اما همچون هزاران و یا میلیون‌ها نفرِ دیگر نمی‌توانستم.

ما، ‌مردمِ متمدن، از دور به خانه‌هایمان نگاه‌کردیم. به جایِ ما، وحشتِ‌مرگ‌ در ‌خانه‌ها ساکن‌شده‌بود. کسی توانِ رفتن به درونِ خانه‌ای‌ را نداشت که با رنجِ فراوان و با هزاران دشواری ساخته و یا خریده بود. ماندن در نزدیکیِ خانه هم وحشت‌آور بود. با ادامه‌یِ لرزش ها، سقف‌ها و دیوارها، یعنی نشانه‌‌هایِ‌تمدنِ بشری، به ابزارِ ترس تبدیل شدند. پس ناچار با مردمِ بسیار زیادی به چمنزاری با نامِ نوینِ پارک رفتیم. نشستیم و با سخنانِ تکراریِ آدمیان از فشارِترس اندکی‌کاستیم. از مردمِ بم هم سخن‌گفتیم. سرانجام از انتظار و سرما خسته شدیم و به زبانِ بی‌زبانی در حسرتِ داشتنِ چادری ماندیم که روزگاری نیاکانمان در پناهِ آن با شادیِ بسیار می‌زیستند و هراسی هم از توفان و سیل و زلزله نداشتند.

 سرانجام، ناچار به خانه‌هایمان برگشتیم. پژواکِ در‌هم‌شکسته وآشفته‌یِ‌ترافیک را از بیرون می‌شنیدیم و صدایی را از درون که انسان‌ها چه‌ چاره‌ناپذیر از ساخته‌هایِ ناگزیرِ خودشان یعنی خانه‌ها، شهرها، اندیشه‌ها و حکومت‌ها می‌ترسند.  

  نظرات ()
محمد قاضی، مترجمی متعهد نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/۱٠/٢٩

ُ

بمناسبت 24 دی، سالگرد درگذشت محمد قاضی

دوران جدید، دوران ترجمه:

مردم سرزمینی که امروزه ایران نامیده می‌شود هزاران سال در تنگنایِ باورهایِ طایفه‌ای و سنت‌هایِ خرافی گرفتار بودند. حاکمان دوران قاجار تلاشِ صمیمانه و موفقی در گسترشِ طایفه‌گری و آیین‌های خرافی در میان مردم داشتند. پایان حاکمیت فئودالیسم و گسترش شهرنشینی و ورود مفهومِ «آزادی» به ذهن و زبان ایرانیان حکومتِ قاجار را از میان برد. سال‌های پس از 1300 جامعه‌یِ ایران دچار دگرگونی سریع و شتابنده بود. پیدایش نهادهایِ نوین آموزشی مانند مدرسه و دانشگاه در ایران یکی از دگرگونی‌های شگرفِ تاریخ فرهنگی ایرانیان است. همزمان با دگرگونی فرهنگی، ترجمه در ایران پدیدار شد. بیشتر مترجمان، نویسندگانِ بزرگی بودند که کتاب‌های نویسندگان غربی را به خوانندگان ایرانی معرفی کردند. مترجمان نویسندگانِ متعهدی بودند که هدفشان گسترش آگاهی در میان خوانندگان بود. مردان بزرگی همچون محمد قاضی، نجف دریابندری، ابوالحسن نجفی، بهمن شعله‌ور، استاد حسن شهبازی، پرویز لشکری، ذبیح‌الله منصوری، پرویز داریوش، کریم امامی، م. الف. به‌آذین (محمود اعتمادزاده)، اسدالله امرایی، عزت‌الله فولادوند، کریم کشاورز، محمد مختاری، صفدر تقی‌زاده، جلال ستاری، کاظم فیروزمند و بسیاری دیگر زندگی خود را صرفِ ترجمه‌ی کتاب‌های نویسندگان بزرگ کردند. این بزرگان فرهنگِ کشور در تنگنایِ فرهنگی حاکم تلاشِ صمیمانه‌ای انجام داده‌اند تا صدای مردان و زنان اندیشمند جهان را به گوشِ خوانندگان ایران برسانند. مترجم‌ها روش‌های بیانگری و اندیشه‌های انسان‌های غربی را به ایرانیان معرفی کردند.

جایگاهِ محمد قاضی:

در میانِ مترجمان، محمد قاضی جایگاه بالایی دارد. محمد قاضی پنجاه‌و هفت کتاب از اندیشه‌های انسانی نویسندگان و اندیشمندان طراز اول چهار از گوشه جهان: ویکتور هوگو، آناتول فرانس، هکتور مالو، ولتر، گوستاو فلوبر، رومن رولان، بلز ساندرا، گی دو مو پاسان، ژول رومن، ولادیمیر پوزنر، ماریان دوبوزی، مارسل پانیول، فنلن واتین کابه از فرانسه؛ جک لندن، لئون برتن، آنتوان دوسنت اگزوپری، پیرل باک، کایل آنستوت، دی براون، جان اشتاین بک،  ا.ج.دمیب نیک و هاروه ی واسرمن  از ایلات متحده آمریکا؛ فیودر داستایوسکی، کری ولف، تارله، ژلوبوفسکایا، آ.ولکوف، واسیلی نیکیتین، ماکسیم گورگی و ایلیا ارنبورگ از اتحاد جماهیر شوروی؛  میگل دوسروانتس، ساوه درا، ژاک سرون و آنا ماریا ماتوته از اسپانیا؛ اینیا تسیوسیلونه، مالاپارته و بوکاچیواز ایتالیا؛ چارلز دیکنز و چارلی چاپلین از انگلستان؛ نیکوس کازانتزاکیس و گوستاس تاکتسیس از یونان؛ نیکلای هایتوف و ایوان وازوف از بلغارستان؛ مارسل نیدرگانگ از آلمان؛ ایوان اولبراخت از چکسلواکی؛ جرزی کوزینسکی از لهستان؛ هانس کریستین اندرسون از دانمارک؛ ابراهیم احمد از عراق؛ هراند پاسورماجیان از ارمنستان؛ امین مالوف از لبنان و فرانتز ورفل از اتریش  را ترجمه کرد. این کارنامه‌یِ درخشان برای یک مترجم شایسته‌یِ تحسین است.

محمد قاضی در ایران زندگی می‌کرد. در ایران نویسنده و مترجم را همیشه فردی بیگانه می‌پندارند. حکومتِ واپسگرای شاه با مترجم‌ها به روش بسیار غیرانسانی رفتار می‌کرد. بسیاری از مترجم‌ها مدتی را در زندان رژیم شاه سپری کردند. رژیم شاه بر زندگی مترجم‌ها و نویسندگان سخت‌گیری میکرد، و سرانجام جهان بر خود او سخت گرفت: شاه همچون جانوری زخمی در جهانی به این بزرگی جایی را برای مُردن پیدا نمی‌کرد. امروزه دگرگونی‌های بزرگ سیاسی فضا را برای مترجم‌ها بهتر نکرده است. مترجم‌ها همچنان نادیده گرفته می‌شوند. در تبلیغاتِ گسترده‌یِ تلویزیون سخنی از نویسنده و مترجم نیست. بجای آنها، به فوتبالیست‌ها می‌پردازند. زمانی که برای زندگی، کژرفتاری‌ها، زشت‌گویی‌ها و مشکلات یک فوتبالیست در تلویزیون صرف می‌شود، بسیار بیشتر از زمانی است که صرف ادبیات و ترجمه می‌شود. قاضی در چنین فضایی «بزرگ» شد. در خلوتِ خانه‌یِ خویش ترجمه کرد و سرانجام در میان سکوتِ رسانه‌ای درگذشت.  محمد قاضی در 24 دی ماه 1376 درگذشت. شصت‌وسه روز پس از درگذشت محمد قاضی، یک فوتبالیست بنام سیروس قایقران در 18 فروردین 1377 درگذشت. مرگ محمد قاضی در تهران با سکوت رسانه‌ای و خاکسپاریش در مهاباد با دشواری برگزار شد. مرگِ قایقرانِ فوتبالیست با چنان گستردگی رسانه‌ای روبرو شد که گروه فراوانی به اشتباه فکر کردند براستی یک شخصیتِ تاریخی و فرهنگی مهمی مُرده است. تلویزیون ساعت‌ها به قایقران پرداخت. در مرگ محمد قاضی، سخنی از او و ترجمه در تلویزیون شنیده نشد. در فضای امروز هم، جوانی بنام محمد قاضی در یک تیم اصفهانی فوتبال بازی می‌کند. تبلیغات تلویزیونی برای این فوتبالیست چنان زیاد است که گاهی نامش جانشین نام محمد قاضی مترجم می‌شود. با تمام این سخنان، محمد قاضی نامی ماندگار در تاریخ ترجمه‌یِ ایران است.   

ترجمه و سانسور:

محمد قاضی در فضایِ حکومتِ کودتایی به کار ترجمه پرداخت. فشار و سانسور بر نویسندگان و کتاب درکشور حاکم بود. حکومتِ پوسیده‌یِ شاه نویسندگان و مترجمان را در زندان‌ها سرکوب می‌کرد. دستگاه سانسور اجازه نمی‌داد هر کتابی چاپ شود.  کاربردِ واژه هایی همچون «گل سرخ»، «لاله خونین»، «رفیق»، «مبارزه»، «خلق»، محروم»، «فقر» و بسیاری ممنوع بود. محمد قاضی کتابِ «داستانی از انسان‌ها و خرچنگ‌ها» اثر خوزه دوکاسترو، نویسنده‌یِ کشور برزیل را ترجمه کرده بود. هنگامی که نویسنده در سال 1342 به ایران سفر کرد، از قاضی پرسیده بود: «شنیده‌ام در ایران سانسور خیلی شدید است، شما چگونه کتاب‌هایتان را از سانسور دستگاه حاکم دور نگه می‌دارید؟» قاضی گفته بود:«... ما اینجا نمی‌توانیم از بدبختیها و بی‌عدالتی‌های رایج در کشورمان مستقیم سخن بگوییم، چون سرو کارمان با ساواک و زندان و زجرو شکنجه خواهد بود. ولی اگر نویسنده ای -  مثل شما -  دردها و بدبختی های مردم ستم‌کش کشورش را در کتابی عرضه کرده باشد و ما حس کنیم که آن چه بر سر مردم کشور ما می‌آید، درست همان است که در آن کتاب تشریح و توصیف شده است؛ به ترجمه آن می‌پردازیم تا تسکینی به درد دل خود بدهیم. اگر مورد اعتراض و تعقیب دستگاه سانسور قرار گرفتیم؛ می‌گوییم: اینها مربوط به فلان کشور عقب‌مانده است و ربطی به کشور پیشرفته و مهم ما ندارد. به عبارت دیگر، ما در پناه نام شما «حرف های خودمان را می زنیم.» (سرگذشت ترجمه های من، 345)

قاضی هرگز از روی تفنن و یا به خاطر سفارش ترجمه نکرد. قاضی نخست باید خود را راضی می‌کرد. قاضی بر این باور بود که آثار باید روشنگر باشند و واقعیت‌های زندگی و راه و رسم انسانیت را به همگان بیاموزد. قاضی کتابهایی را انتخاب می‌کرد که به گمان خویش باید به منافع محرومان، دمکراسی، صلح و دوستی میان انسانها و ملت ها متعهد باشند و نیازهای جامعه را برآورده سازند.

شهرت محمد قاضی:

محمد قاضی مترجمی متعهد بود. تعهد قاضی سرشتی از نوع تعهد «ژان پل سارتر» داشت. قاضی در «میدان خالی فرهنگ نوشتاری» و به دلیل انتخابِ کتاب‌های متعهد در ایران معروف شد. قاضی تا پایان عمر به اندیشه‌یِ «خدمت به مردم از راه ترجمه» اعتقاد داشت. مهم نیست که این باور قاضی تا چه پایه درست به نظر برسد، مهم آن است که قاضی تا پایان عمر به آن باور پایبند ماند. محمد قاضی را با ترجمه‌یِ «دُن کیشوت» (در سال 1336) رمانسِ نویسنده‌یِ اسپانیایی «سروانتس» در ایران شناختند. دُن کیشوت سرگذشت غمبار انسانی است که خودش را در کتاب‌هایش غرق کرده بود. دن کیشوت شب‌ها از تاریک‌روشن غروب تا سپیده‌دم و روزها از طلوع آفتاب تا وقتی هوا تاریک‌تر می‌شد سرگرم خواندن بود؛ و در نتیجه از کم‌خوابی و مطالعه‌یِ زیاد مغزش خشک و عقلش زائل شد. «دن کیشوت» درباره‌یِ «تراژدی خواندن» است. دن کیشوت، قهرمان زیاده‌روی در خواندن است. مسأله تنها در بد بودن کتابها نیست، بلکه در میزان خواندن دن کیشوت است. خواندن تنها تخیل او را منحرف نکرده، بلکه آن را ربوده است. فکر می‌کند دنیا درون کتاب است. دن کیشوت در اثر «کتاب‌زدگی» از رسوایی یا گمراهی فراتر می‌رود. دیوانه،  ژرف‌اندیش، قهرمان و براستی بلند‌نظر می‌گردد. «دن کیشوت» دلش می‌خواهد حتا کاغذ‌پاره‌هایی  را هم بخواند که در خیابان‌ها ریخته‌اند.

«دن کیشوت» نخستین و مهم‌ترین رویداد درباره‌یِ اعتیاد به خواندن ادبیات است. دن کیشوت هم نکوهش نهاد ادبیات و هم پیامی پرشور به ادبیات است. «دن کیشوت» کتابی بی‌پایان است که موضوعش همه‌چیز( تمام دنیا) و هیچ‌چیز( درون ذهن یک نفر- یعنی دیوانگی) است. رمان سروانتس بی‌پایان، طولانی، خودویرانگر، انعکاسی، شادی‌آور، غیر‌مسئولانه، حجیم و همانند‌سازی خود است. تصویر دقیقی از آن بی‌پایان باشکوهی است که ادبیات نام دارد. دن کیشوت هذیان شکننده‌ای است که بنیادش، نویسندگی و گستردگی جنون‌آمیز آن است. نویسنده در درجه اول خواننده است؛ خواننده‌ای که اختیار از کف داده، خواننده‌ای خودسر، خواننده‌ای گستاخ که ادعا دارد می‌تواند کار را بهتر انجام دهد. با این همه وقتی بزرگ‌ترین نویسنده دوران خود، داستان روشنگر خود را درباره‌یِ کار نویسندگی نوشت، به درستی نویسنده‌ای متعلق به آغاز سده‌یِ بیستم را خلق کرد که تصمیم گرفته بود در بلندپروازانه‌ترین اقدام خود بخش‌هایی از « دن کیشوت» را بنویسد. «دن کیشوت» بیشتر از هر کتابی که تاکنون نوشته شده، ادبیات است.

دن کیشوت بعد از انجیل پرخواننده‌ترین  کتاب دنیای باخترزمین است. سروانتس با نگارش دن کیشوت، کتاب را در ردیف بزرگترین کتاب‌های جهان و خود را به نام یکی از بزرگترین نویسندگان جهان درآورده است. دن کیشوت زینت فرهنگ اسپانیاست.

خلاصه‌یِ «دن کیشوت»:

در روستایی واقع در استان مانش در اسپانیا نجیب‌زاده‌ای بی‌چیز و گوشه‌نشین بنام «آلونزو کیشانو»  زندگی می‌کرد. دراتاق ویرانِ خود تنها به خواندن کتاب‌هایی در مورد افسانه‌های شوالیه‌ها و قهرمانان رزم‌آور مشغول بود. آلونزو پس از ماههاا چنان در ژرفای ادبیات خیال‌انگیز فرو رفت که رفته رفته خود را در گمان و خیال خودش، سلحشوری توانا و شکست ناپذیر پنداشت. یک روز زره فرسوده پدربزرگ را بر تن کرد، یابویی نیمه جان سوار شد، نام خود را دن کیشوت نهاد و برای کمک به رنج‌دیدگان و مبارزه با ظالمان سفرش را آغاز کرد. آلونزو برای اینکه آیین شوالیه‌گری را براستی انجام دهد، یک دختر روستایی را بعنوان دلدار خود در نظر گرفت و «سانچو پانزای» ده‌نشین را که در سفاهت و ابلهی مشهور بود بعنوان دستیار خود انتخاب کرد و در وادی سفر گام نهاد. داستان رمانس، روبرو شدن دن کیشوت و دستیار او با واقعیت‌های دنیای بیرونی است که هیچ شباهت ونزدیکی با آرمان‌هایی ندارد که دن‌کیشوت و دستیارش در سرمی‌پرورانند. رودررویی دن کیشوت با رویدادهای محیط بیرون را سروانتس آنچنان استادانه به تصویر کشیده که خواننده هنگام خندیدن بر حماقت و خام‌اندیشی دن کیشوت، برای سرنوشت او دل می‌سوزاند و غمگین می‌شود .

در یکی از صحنه‌های داستان، دن‌کیشوت و دستیارش با دو راهب مفلوک برخورد می‌کنند. راهب‌های بینوا در کنار کالسکه حرکت می‌کردند و در کالسکه بانویی نشسته بود. دن‌کیشوت بی‌درنگ به دستیار خود سانچو رو کرده و اعلام می‌کند که این‌بار دشمنان سفاک، شاهزاده خانمی را به اسارت گرفته‌ و می‌برند و او که رزم‌آوری دلیر است باید شاهزاده خانم را نجات بخشد. نتیجه این حمله دلاورانه به کالسکه آن است که سانچو از بیم کتک‌خوردن به سویی می‌گریزد و دن‌کیشوت نالان به سویی حرکت می‌کند. سانچو پانزا در ادامه داستان بخاطر اشتباهات ارباب خود توسط صاحب یک مسافرخانه به اسارت گرفته‌ می‌شود. صاحب مسافرخانه سانچو را در یک پتو پیچیده و در گوشه‌ای از مسافرخانه بعنوان گروگان نگه می‌دارد. در نبردی دیگر دن کیشوت و سانچو به رمه‌ای یورش می‌برند. آنان رمه را دشمنان خود می‌پندارند. پایان این سلحشوری نیز جز کتک خوردن او و دستیارش نیست..

در بخش‌های پایانیِ داستان دن کیشوت و دستیارش در شهر بارسلون درمیان ساختمان‌های بلند و لنگرگاه‌ها حضور پیدا می‌کنند.  در بارسلون دن کیشوت به مبارزه‌ای می‌پردازد و از آن پیروز بیرون می‌آید. دن کیشوت اطمینان یافته که شوالیه‌ای بی‌مانند و بی‌رقیب است. سرانجام دون‌کیشوت و دستیارش به روستای خود باز‌می‌گردند. دن کیشوت پس از سفرهای طولانی، پیر و خسته به بستر مرگ و بیماری می‌افتد. پایان کار دن کیشوت با آن آرمان‌های سلحشورانه‌اش بسیار اندوهناک است.

درونمایه‌یِ «دن کیشوت»:

داستان دن کیشوت سفر شخصیتی آرمانگرا در دنیایی است که آرمانها را نادیده می‌گیرد و برای تفریح و شادی با عاملِ آرمانها بازی می‌کند. دن کیشوت دارای دو سویه‌یِ معنایی است. از سویی، داستان به انسان‌هایی اشاره دارد که با ابزار ناکارآمد گذشته و با باورهای روزگار گذشته تلاشِ صمیمانه‌ای دارند تا دنیایی نو را بسازند. این سویِ داستان، سبب خنده‌یََِ خواننده می‌شود.  از سویِ دیگر، دن کیشوت انسانی است که در راهش پایداری بی‌پایانی دارد. پایداری در باورها، دن کیشوت را انسانی می سازد که خواننده در اندوهش اندوهناک می‌شود. دن کیشوت آشکارگی شادی و اندوه همزمان در دنیای ادبیات است. 

زندگی و مرگ:

 محمد قاضی در 12 مرداد 1292 در روستای سریل‌آباد مهاباد بدنیا آمد. در سال 1308 به تهران رفت و تا پایان عمر در تهران زیست. قاضی پنجاه و هفت کتاب ترجمه کرد. محمد قاضی در سحرگاه 24 دی سال 1376 درگذشت. پیکر قاضی در گورستان شهر مهاباد به خاک سپرده شد.

  نظرات ()
افسانه‌ها‌یِ آذربایجان نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/۱٠/۱۸

پدیده‌یِ زمان و یک افسانه‌یِ فولکلوریک

bagerihamidi@yahoo.com

«زمان» یکی از پدیده‌های شگفت‌انگیز ذهنِ بشر است. چگونگیِ پیدایش، قرارداد و اندازه‌گیریِ «سال» را در کتاب‌ها ننوشته‌اند، اما تقسیم زمانِ زندگیِ انسان به «سال» بسیار قدیم است. در روزگارِ دراز زندگی انسان به شکل گله‌داری، زمان به دو قسمت ییلاق و قشلاق تقسیم ‌شد. در این دو واژه، تقسیم سال به دو بخشِ «یای» و «قیش» آشکار است. واژه‌های «یای» و «قیش» به شکل «یای- یاز» هم بکار می‌رفتند. با پدیدار شدن کشاورزی و گسترشِ مراحلِ کاشت، داشت و برداشت، بخشِ «پاییز» هم به کلیت زمان افزوده شد. «بهار» یا «باهار» مفهومی وارداتی به زبان و ذهنِ گویشوران ترکی و فارسی است. تقسیم زمان به بخش‌های کوچک پدیده‌ا‌‌یِ صنعتی است. تقسیم «زمان» به «ساعت، دقیقه و ثانیه» همزمان با صنعتی شدن جامعه در دو دهه‌یِ پایانی سده‌یِ هیجدهم و سده‌یِ نوزدهم در اروپا رایج شد. در سرزمینِ ایران به دلیلِ پایداری روشِ دامداری و کشاورزی نیازی به وجود «مفهومِ زمان» احساس نمی‌شده است. مردم ایران با زمان و تاریخ ناآشنا هستند. آگاهی افراد نادر از زمان و تاریخ نیز هرگز نتوانسته به آگاهی همگانی تبدیل شود. در واقع از سال 1300 خورشیدی «زمان» و بخش‌های آن در ایران گسترش یافت.

تقسیم زمان به دو بخش «یای» و «قیش» (تابستان و زمستان) در آذربایجان سبب آفرینشِ افسانه‌هایی در میان مردم شده است. این افسانه‌ها دارای لایه‌های معنایی زیادی هستند. هر لایه‌یِ معنایی برگشتای (مرجع)  مادی و زیستی دارد. در افسانه‌ها، هر معنا، معناهای دیگر را پشتیبانی می‌کند و بر زیبایی آنها می‌افزاید.

افسانه‌یِ «قار ننه - گون دَدَه» (به فارسی: ننه برف و بابا خورشید) با نام‌ِ «قاری ننه – بایرام کیشی» (بای + رام= بیگ‌رام، عمو نوروز) در میان گویشوران زبان‌ ترکی در سرزمین ایران دارای بسامد بالایی است. این افسانه را کسی ننوشته‌است. این مقاله تلاشی در دادن شکلِ نوشتار به این افسانه‌یِ دیرپایِ مردمِ سرزمین آذربایجان است.

افسانه‌یِ «قار ننه و گون بیگی» (ننه سرما و عمو نوروز)

روزگاری بود زندگی انسان سرشار از فراوانی و شادی بود. کوهستان‌ها پوشیده از سبزه‌ و رودخانه‌ها پر از آب بود. مردان و زنان گله‌های گوسفند و بز و گاو و گاومیش را در سبزه‌زاران دامنه‌یِ کوه‌ها می‌چراندند. هنگامی‌که سبزه و چرا در جایی تمام می‌شد،  اندک لوازم زندگی خود را بر پشتِ شتر و خر بار می‌زدند و سوار بر اسب و استر گله‌ را بسوی چراگاه دیگر می‌راندند. سگ‌های قدرتمند نگهبان گله و انسان بودند. انسان‌ها به آرامی زندگی می‌کردند و به آرامی سر بر خاک می‌گذاشتند. مردان و زنان پسران و دختران نیرومندی داشتند و یقین داشتند که پس از خود گله و زندگی بدست انسان‌های شایسته‌ای خواهد بود. هیچ اندوهی و هیچ غمی وجود نداشت. انسان شاد می‌زیست، تولد نوزادان را جشن می‌گرفت و در مرگِ انسان یا گوسفند و گاو خم بر ابرو نمی‌آورد. قبیله‌های کوچکی از انسان‌های کوشا و شاد نزدیک به هم درکار بودند. انسان زمین را در کنترل خود داشت و خدای زمان را فراموش کرده بود.

خدایِ زمان، زوربا، بر آرامش و شادیِ انسان رشک ورزید. اراده کرد انسان را بیازارد. پس چراگاه را خشکانید. انسان به چراگاه دیگر کوچ کرد. گله‌اش را نابود کرد. انسان باری دیگر آغاز کرد. فرزندانش را کشت. انسان فرزندان دیگری بوجود آورد. سرانجام، زوربا، خدایِ قدرتمند انسان را رقیب خویش در توانایی یافت.  زوربا  اراده کرد انسان را اسیر زمان سازد. انسان گرفتار زمان شد:

سرکرده‌های تمام قبیله‌های گله‌دار پیرمرد و پیرزنی بسیار فرزانه بودند. فکر، اراده و کار آن دو، زندگیِ مردم را به پیش می‌برد. زوربا بین آن دو انسان سالخورده جدایی افکند. مقدر کرد همواره امیدوار به دیدار یکدیگر باشند، اما به هم نرسند. زوربا مقدر کرد پیرزن در یای (تابستان) و پیرمرد در یاز بخواب برود. خواب آن دو آغاز شد. قبیله بی‌سر شد و  سرگردان در پیِ یافتنِ سرکردگان جدید به کوه و دشت و بیابان روی آورد.

هنگامی که پیرزن از خواب برخاست، گله به قشلاق برگشته بود. پیرزن مردش را جست، اما او را نیافت. اشک از چشمان زن جاری شد. اشک‌های پیرزن به آسمان رفت و از آسمان به شکل باران بر زمین فرود آمد. پیرزن گریست و بارش باران ادامه یافت. پیرزن ناگزیر در مغاکی ماندکه در دامنه‌یِ کوهی  به عنوانِ خانه کنده بودند. دو پسر پیر زن به پیش مادر رفتند و به مادر خواست قبیله را گفتند. قبیله خواسته بود که پیرزن گریه نکند. چهل و پنج روز از زمان قشلاق گذشته بود که پیرزن گریه نکرد و باران بند آمد. پیرزن بلند شد تا رخت و جامه بتکاند. نخست لحاف‌هایِ پر از پشمِ سفید گوسفند و پنبه‌اش را تکان داد. تمام پشم و پنبه از لحاف‌ها بدر آمد به آسمان رفت. پیرزن چشم به آسمان دوخت تا شاید برگشتِ پنبه و پشم را ببیند. ماه را دید که خیره به او نگاه می‌کند. پیرزن در ماه سیمای شویش را دید و شیفته‌یِ ماه شد. هر شب با پیدا شدن ماه بیرون رفت و ناله سر داد. ناله‌های پیرزن حیوانات را به نالیدن کشاند. سگ‌های گله به ماه نگاه کردند و نالیدند و گرگ‌های صحرا نیز زوزه‌های حسرتناک کشیدند. به ناله‌های پیرزن و حیوانات، از آسمان پاسخ داده شد. پنبه و پشم‌ِ لحاف‌های پیرزن به شکلِ برف بر زمین فرو بارید. پیرزن در شولایی از برف فرو رفت و به برف تبدیل شد. از آن پس پیرزن را «قارننه» نامیدند. قارننه تکان خورد و از آسمان برف فرود آمد. برف سرمای شدیدی با خود آورد. آسمان تیره و تیره‌تر شد. شب‌ها طولانی‌تر و روزها کوتاه‌تر شد. هنگامی که برف زمین را بتمامی سفید کرده بود و مردم آرام آرام از ادامه‌ی زندگی ناامید می‌شدند و خورشید را مرده می‌پنداشتند، شبی ماه با اشاره به پیرزن پیغام داد که همان شب خورشید بار دیگر زاده خواهد شد. خبر در میان مردم پیچید و مردم شاد شدند. آنها به انبارها رفتند و از میان کاه و گیاهان خشکیده، هندوانه و خربزه را بیرون کشیدند و تمام شب را به خوردن و نوشیدن و شادی سپری کردند تا سپیده‌دم تولد خورشید را تماشا کنند. سپیده دم خورشید پدیدار شد و پیرزن امیدوار به میان مردم رفت و حکمرانی را به پسر بزرگتر خود، چله‌ی بزرگ سپرد. پیرزن به چله‌یِ بزرگ امر کرد که با مردم مهربان باشد. پیرزن مدت زمان حکمرانیِ پسر بزرگ را چهل روز قرار داد. چله‌یِ بزرگ کارش را آغاز کرد. گاهی نافرمانی هم می‌نمود. شهپر خود را می‌گشود و سرما را بر بالای خانه‌ها و آغل‌ها و انبارهای مردم به پرواز در می‌آورد. پس از چهل روز، چله‌یِ کوچک به پیشگاه مادر رفت تا به اراده‌یِ او حکمرانی بر مردم را بدست گیرد. دو برادر در برابر مادر ایستادند. چله‌یِ کوچک از چله‌یِ بزرگ پرسید: با مردم چه کردی؟

چله‌یِ بزرگ گفت: سرما را بالای خانه‌ها، آغل‌ها و انبارها گرداندم، اما مردم تاب آوردند.

چله‌یِ کوچک گفت: تو نتوانستی مردم و زندگی را شکست دهی! ببین در زمان حکمرانی خود با مردم چه خواهم کرد! سرمایی خواهم آورد تا جنین‌ها در شکم مادران یخ بزند، انگشتان میهمانان به کوبه‌یِ در بچسبد، زنان در کنار تنورهای پر از آتش بر خود بلرزند، دست دختران را در دسته‌یِ کوزه و نوزادان را در داخل قنداق به یخ تبدیل خواهم کرد و سرانجام پیرمردان و جوان‌مردان را از خانه‌هایشان خواهم تاراند. برادر! تو بیرون از خانه‌ها ماندی. من به داخلِ خانه‌ها خواهم رفت.

ننه چله گفت: فرزندم، عمر تو تنها بیست روز خواهد بود. می‌توانی تنها بیست خانه را به یخبندان بکشانی. با بقیه توان درگیری نخواهی داشت. سعی کن مردم به نیکی از تو یاد کنند. قدرتِ انسان را نشناخته‌ای! نگرانم که خودت گرفتار مشکل بشوی.

چله‌یِ کوچک گفت: هر چند بیست روز کم است، اما قدرت مرا تماشا کنید. این گفت و بیرون رفت.

زنان و مردان از اراده‌یِ چله‌یِ کوچک آگاه شدند و اراده کردند خانه‌ها را گرم نگاه دارند. آنها بسرعت خانه‌ا‌ی را که چله در آن بود شناسایی کردند. در آن خانه جمع شدند، آتش افروختند، میهمانی راه انداختند تا چله را به شکست بکشانند. چله‌یِ کوچک بیست روز به بیست خانه وارد شد. تمام روز سرما را وارد خانه کرد. بیرون سوز سرما بیداد می‌کرد، اما داخل خانه‌ها گرم بود. سرانجام، چله‌یِ کوچک ناامید شد و اراده کرد به بلندای کوه برود تا سردترین برف را بیاورد.

در بالای کوه، کوهمرد تازه از خواب ‌بیدار شده و دلتنگ انسان گشته، چله‌یِ کوچک را دید که برف‌ها را در توری می‌ریزد تا با خود برده و به داخلِ خانه‌های مردم بپاشد. کوهمرد نگاهبان مردم و زندگی بود. چله‌یِ کوچک را گرفت و او را در بالاترین صخره‌یِ سرد کوه با زنجیر برفی به بند کشید.

کلاغها خبر بندی شدن چله را به قارننه رساندند. قارننه سخت پریشان شد و همراه پسر دیگرش چله‌یِ بزرگ به سوی قله‌ بلندترین کوه براه افتاد تا چله‌یِ کوچک را آزاد کند. قارننه و چله‌یِ بزرگ با سختی فراوان از کوه بالا رفتند. خسته و درمانده در بالای کوه در کنار چله‌یِ کوچک بخواب رفتند.

کوهمرد خواب قارننه و دو پسرش را دید و آسوده خاطر به سوی مغاکی رفت که «گون دَدَه» در آن خوابیده بود. «گون دَدَه» را بیدار کرد و او را روانه‌یِ آبادی کرد. گون دَدَه با شادمانی به سوی آبادی می‌رفت. گامهای او خورشید را هم به شور افکنده بود. مردان و زنان با مشعل‌ها و کنده‌های درختان آتش گرفته به استقبال گون دَدَه رفتند. مردم همه جا آتش افروختند و آن روز را «روز آتش» نامیدند. گون دده مشعلی را از دست زنی گرفت و به رودخانه‌یِ یخ بسته انداخت. یخ تنومند رودخانه در هم شکست. صدای شکستن یخ، دختر بزرگِ مرد، آغ یل (سپیدباد) را بیدار کرد. آن روز را «روز باد» نام نهادند. آغ یل به حرکت درآمد و برف بسرعت آب شد.  آن روز را «روز آب» نام‌گذاشتند. آب‌ها در سطح زمین جاری شدند و رودی تشکیل شد.  رود به ناودانِ  یک آسیابِ آبیِ در میانگاه دشت وارد شد و سنگ آسیاب بسیار بزرگی را چرخاند. چرخش تند سنگِ آسیاب زمین اطراف را نیز به لرزه در‌آورد. لرزه‌یِ شدید، تَرَک‌ها و شکاف‌هایی در زمین ایجاد کرد. نفس زمین آزاد شد و بخار از زمین گرم شده برخاست. مردم فریاد کشیدند: نفس به زمین برگشت. روز را جشن گرفتند و آن را «روز خاک» نامیدند. هنگامی که همه به آبادی رسیدند، دیگر از سرما و یخ خبری نبود و خورشید گرمابخش  گیاهان و خاک را به رقص درآورده بود. روز را جشن گرفتند و آن را «بایرام» (نوروز) نامگذاری کردند.

گون دَدَه می‌دانست که روز بایرام (جشن نوروز) دوازده فرشته برای ساختن زمین از آسمان فرود خواهند آمد. هر یک سازنده‌یِ یک ماه خواهند بود. گون دَدَه از همه خواست شادی کنند تا فرشتگان دوازده ماه سال را برای مردم شاد سازند. هنگامی که دوازده روز بسر آمد، گون دَدَه به مردم گفت که کار فرشتگان روی زمین تمام شده و روز سیزدهم به آسمان بر خواهند گشت. او از مردم خواست برای بدرقه‌یِ فرشتگان به دشت و کوه بروند و به شادی بپردازند تا فرشتگان با خاطره‌ای شاد زمین را ترک کنند. روز سیزده همه بیرون از خانه‌ها رفتند و تمام روز به شادی پرداختند. آن روز، گون دَدَه در میان مردم گسترده در دشت و کوه می‌گشت و دوست داشت قار ننه را ببیند، اما خبری از قار ننه نبود. نیمروز از دختر بزرگترش، آغ یل (سپید باد) خواست تا چرخی بزند و خبری از قارننه بیاورد. نیمروز باد برخاست و گردنبند قارننه را آویخته از یک درختِ نذری یافت. گردنبند را با شادی می آورد که ناگهان گردنبند به درختی گیر کرد و نخش پاره شد. دانه ها به آسمان رفتند. دمی بعد، تگرگ همراه دانه‌های گرنبند از آسمان فرو ریخت. ریختن تگرگ از آسمان، دختر کوچک گون‌دَدَه، مِه یل (مهر باد) را بیدار کرد. مهرباد براه افتاد و نسیم ملایمی سیمای مردم و طبیعت را نوازش کرد. نسیم و تگرگ نشانه‌های قارننه بودند. در گوشه‌ای، گون دَدَه دانست که قارننه باید در جایی برف گرفته خوابیده باشد. روز چهاردهم، گون دَدَه از گله‌داران خواست آرام آرام به فکر بردن گله به ییلاق باشند. اشک‌های گاهگاهی قارننه با تابش پرتو خورشیدِ گون دَدَه به هم می آمیخت و خاک زمین را به باروری می‌کشاند.

گون دَدَه با گله‌های فراوان مردم به دشت و کوه رفت، به چراگاه‌های گوناگون سر زد. در تمام این گشت و گذار، گون دَدَه همواره چشم به دیدار قارننه داشت. شش ماه گذشت، گون دَدَه خسته شد. خورشید هم همچون پیرمردان نمی‌توانست تمام پله‌های آسمان را بالا برود. خمیده از پشت کوهی بدر می‌آمد و چشمی به کوه از کنار کوهها راه خود را می‌پیمود. زمین سرد شده بود که کلاغها خبر آوردند قارننه در داخل چاهی در بالای کوه سهند بخواب رفته است. گون دَدَه خسته‌تر از آن بود که ارداه کند به بالای کوه سهند برود، قارننه را از چاه بیرون آورد. خواب مرد را در ربود. قارننه هم بیدار شده بود و از بلندای کوه به سوی آبادی در حرکت بود...  

  نظرات ()
بمناسبت سیزدهم دی، سالروز درگذشت نیما یوشیج نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/۱٠/٩

نیما یوشیج

(۲۱ آبان ۱۲۷۴ یوش، آمل - ۱۳ دی ۱۳۳۸ شمیران، تهران)

نیما یوشیج در دورانِ ناآرام تاریخ ایران ظهور کرد. انقلاب مشروطیت سیستم کهن روابطِ حاکم با مردم را بهم زده بود. قدرتِ خداگونه‌یِ حاکم از بین رفته و سخنگویان ملت خواست‌های نوین را به قانون تبدیل می‌ ‌کردند. برای نخستین بار مفهومِ «ملت» در ایران پدیدار شد. پادشاهی رضاشاه همزمان با ایجاد مفاهیم نوینی در ذهنیت مردم و پدید آمدن مفهومِ «شهرنشینی» آغار دوران مدرن را هم آشکار می‌کرد. جنگ جهانی دوم در سال 1320  آغاز شد و حکومت‌های کشورهای اتحاد جماهیر شوروی، انگلستان و امریکا رضاشاه را از حکومت ایران برداشتند و پسرش، محمدرضا را بجای او حاکم ایران کردند. جنبش‌های آزادی‌خواهی در شکل‌های گوناگون پدید می‌آمد. در سال 1324 در ایالتِ آذربایجان ایران جمهوری خودمختار تشکیل شد و در 1325 با لشکرکشی قشون دولتی از هم پاشید. ظهور پدیده‌یِ شکوهمندی بنام «دکتر مصدق و ملی‌شدن نفت» در تاریخ ایران سال‌های 1328 تا 1332 را سرشار از رویدادهای بزرگی کرد.

در این دوران پر از رویدادهای بزرگ تاریخی، علم تاریخ و ادبیات هم زیر بار بزرگترین دگرگونی‌های تاریخی قرار گرفتند. گروهی به تدوینِ رویدادهای گذشته‌یِ تاریخی پرداختند. داستان برای نخستین بار با «یکی بود، یکی نبود» جمال زاده وارد فضای فرهنگی کشور شد. داستان‌نویسان فراوانی به نوشتن پرداختند. موضوعِ ترجمه جدی شد و از راه ترجمه اندیشه وارد کشور شد.  در شعر هم نیما یوشیج و پیروان نیما دگرگونی مهمِ تاریخی را انجام دادند.

شعر ایران پس از سال‌ها رکود دچار تغییر شکل و موضوع شد. فُرم‌های کهن شعر، یعنی غزل، قصیده و مثنوی به تکراری بی‌هوده مبتلا شده بودند. دیگر صدایِ تازه‌ای در شعر شنیده نمی‌شد. کاربرد فراوانِ آن فُرم‌های شعری سبب تکرار موضوعِ آن شعرها شده بود و بوی کهنگی از شعرهای شاعران سنت‌گرای دوران نوین شنیده می‌شد.  گروهی بنام استادان دانشگاه با قیافه‌ای آراسته و با زبانِ ترکیبیِ پارسی- عربی بشدت از زیبایی و شکوه شعر کهن دفاع می‌کردند و هر گونه نوآوری در شعر را مسخره می‌کردند. مدرک‌های آنها، سفرهایشان به خارج از کشور و حمایتِ شدید حاکمیت از آنها سبب شده بود مردمِ شعرخوان استادان دانشگاه را در هاله‌ای از نور تقدس به بینند و سخنِ آنها را حقیقتِ مطلق به‌پندارند. کسی از واقعیتِ پوسیده‌یِ آنها خبر نداشت. نیما در برابر چنین افرادی قد برافراشت.  مخالفت با نیما یوشیج به روشی برای اثباتِ هویتِ دانشگاهی تبدیل شده بود.  کشاکشِ گسترده‌یِ نیما با صفی از ادیبان و سرایندگان سنتی همچون محمدتقی بهار، رعدی‌ آذرخشی، لطغعلی صورتگر، پرویز ناتل خانلری، مهدی حمیدی شیرازی و بسیاری دیگر  بر سر ادراک تازه از شعر و ادبیات و ماهیت نوآوری، در تاریخ ادبیات معاصر ایران سند شده است. نگاهی به مطبوعات و مجلات ادبی دهه‌یِ بیست و سی خورشیدی، کتاب‌ها و مقاله‌های استادان و شاعران یاد شده از سویی و یادداشتهای نیما به ویژه در «نامه ها» و «حرفهای همسایه» از سوی دیگر گستردگی کشمکش‌ها را نشان می‌دهد. تلاش نیما در شرح و بیان شیوه‌یِ نوین خود، تنها به سخنِ تئوریک و نوشته‌هایش خلاصه نمی‌شد، نیما در تعدادی از سروده‌هایش همانند شعرهای «قایق»، «آی آدم‌ها»، «مهتاب» و چندی دیگر به زبان استعاری و گاهی تمثیلی آن نبرد زبانشناختی را بیان ‌کرد.

نیما پیوسته کار خویش را پیش برد. نیما شعرنوشت و نظریه‌یِ نوین شعر را تدوین کرد. گذر زمان بزرگی کار نیما را ثابت کرد. نیما با درهم شکستن فرمِ شعرِ سنتی فارسی، راهی برای بیانِ موضوع‌های جدید کشف کرد. نیما وزن شعر سنتی فارسی را نگه داشت، اما واحد‌های شعر سنتی را دگرگون کرد. در شعر سنتی فارسی «مصرع» و «بیت» واحدهایِ شعر پنداشته می‌شدند. معنا اغلب در پایان بیت کامل می‌شد. نیما موضوع را واحد شعر قرار داد و بجایِ بیت و مصرع، واحدهای تازه‌یِ «خط»، «بند» و «پاراگرافِ شعری» را  تعریف کرد و خود به عالی‌ترین شکل در شعرهای خود بکار بست. نیما توجه خواننده را از مفاهیم انتزاعی کهن به مفاهیم عینی و محسوس زندگی برگرداند. ایماژهای شعر نیما از رویدادهای زندگی واقعی مردم گرفته شدند. نیما مانند شاعران کهن به انسان‌های خیالی و آسمانی و ساختگی نپرداخت، او به انسان‌هایی پرداخت که در پیرامون او زندگی می‌کردند و از فقر و استبداد حاکم بر کشور رنج می‌بردند:

آی آدم‌ها!

آی آدم‌ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!

یک نفر در آب دارد می‌سپارد جان.

یک نفر دارد که دست و پای دائم می‌زند،

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید.

این فریاد شاعری متعهد به پاسداریِ انسانیت انسان است. لیریک بودن چنین شعری سبب می‌شود خواننده خود شاعر را نیز در شمایل انسانی در حالِ غرق شدن ببیند. نیما براستی تنها و  درمانده بود. نیما برای دگرگونی فکر مردمی شعر می‌نوشت که با تاریخ، نوآوری و هنر بیگانه بودند و در پیِ تبلیغاتِ حکومتی باورهای نادرست و یک هویتِ ساختگی را برای خود تصور می‌کردند. شعر نیما یویج سرشار از انساندوستی و احترام به اارزش انسانی انسان است. در شعر نیما، عشق هم عشقی انسانی و قابل دریافت است:

ترا من چشم در راهم

شباهنگام

که می‌گیرند در شاخ «تلاجن» سایه‌ها رنگ سیاهی

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم؛

ترا من چشم در راهم.

شباهنگام، در آن دم که بر جا، درّه ها چون مرده ماران خفتگانند؛

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سر و کوهی دام،

گرَم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی‌کاهم؛

ترا من چشم در راهم.

نیما بزرگترین دگرگونی را در شعر  و سخن راکد فارسی پدید آورد و شاعران بزرگی همچون مهدی اخوان ثالث، سیاوش کسرایی، مهدی شیبانی، فریدون توللی، احمد شاملو، اسماعیل شاهرودی، فروغ فرخزاد، یدالله رویایی، هوشنگ ابتهاج، نادر نادرپور، فریدون مشیری، یدالله مفتون امینی، سهراب سپهری و بسیاری دیگر روش نیما را پی‌گرفتند.

پیروزی روش نیما سبب شد شهریار سنت‌گرا هم شعرهایی همچون «ای وای مادرم» و «مومیایی» را در قالبِ «نیمایی» بنویسد. یکی از بزرگترین شعرهای ترکی شهریار «سهندیم» در قالب نیمایی نوشته شده است. با این حال، هنوز تعدادی تلاش در تقلید از روشِ سعدی و حافظ دارند. این تقلیدگران همچون «دن کیشوت» دیر از خواب برخاسته‌اند، در جریان دگرگونی‌های شعر نیستند و بی‌هوده سعی می‌کنند شعر ماندگاری بنویسند. دوران غزل، قصیده و مثنوی از نوعِ کهن به پایان رسیده است.

  نظرات ()
«مهتاب» نیما یوشیج و نقد شعر با رویکرد فرمالیستی نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/۱٠/٩

مهتاب                                

می تراود مهتاب
می درخشد شبتاب
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.

نگران با من استاده سحر
صبح می خواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم بجان باخته را بلکه خبر
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می شکند

نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا! به برم می شکند

دستها می سایم
تا دری بگشایم
بر عبث می پایم
که به در کس آید
در و دیوار بهم ریخته شان
بر سرم می شکند

می تراود مهتاب
می درخشد شبتاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در ، می گوید با خود
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می‌شکند.

 نقد شعر «مهتابِ» نیمایوشیج

 با رویکرد فرمالیستی   

 شعر «مهتاب» از پنج پاراگرافِ شعری نشکیل شده است. هر پاراگراف گزاره‌ای است که در پایان، معنا با کاربرد قافیه در واژه‌های «ترَم، سفرم، برم، سرم، ترم» و ردیفِ «می‌شکند» کامل می‌شود. وزن سنتی شعر فارسی (بحر رمل: فاعلاتن فعلات و اغلب فاعلاتن فعلاتن...) و کاربرد آواتکرار (assonance) «آ» در بسیاری از واژگان و دگرگون شدن جای فعل با فاعل («می‌تراود مهتاب» بجای «مهتاب می‌تراود») سبب کُند شدن سرعتِ خواندن و گاهی ایستادن کامل کنش خواندن شعر می‌شود. این ایستایی و کُندی با ایستادن حرکت در مردم و راوی هماهنگی شگرفی دارد. حرکت در دنیای شعر به سکون رسیده است. تنها حرکت موجود در شعر، جریان کاوشِ زبانیِ راوی برای یافتن راهی به بیدار کردن مردم است.

شعر با دمی از طراوتِ شب در طبیعت آغاز می‌شود. تراوش مهتاب و درخشش شبتاب چینش مناسبی برای روایت یک رویداد رُمانتیک است. در معنای اساطیری الهه‌یِ ماه یا سِلِنه (Selene) عاشق مرد شبانی بنام اِندیمیون (Endymion) می‌شود. شبها سلنه در آسمان پدیدار می‌شود و عشق خویش را در شکل نور مهتاب بر شبان «بخواب‌رفته» فرو می‌پاشد. تکرار این افسانه‌یِ اساطیری ذهنیتِ آرامشِ عشق در شب مهتاب را پدید آورده است. مهتاب و شبتاب در دنیای شعر فضای زیبایِ طبیعی را برای تماشا ایجاد می‌کنند. گویی راویِ شعر از مردم دعوت می‌کند به تماشای آن زیبایی بیایند، اما مردم در خواب هستند. راوی آرام نیست و غمِ مردم خوابیده را دارد. در پاراگرافِ نخست، خواب سه بار تکرار می‌شود. تکرار خواب و اندوه راوی سبب گریستن او و جدی شدن مفهوم خوابِ مردم می‌گردد.

در پاراگرافِ دوم، سحر با قیدِ «نگران» و صبح با عبارتِ «از من می‌خواهد» شخص‌انگاری شده‌اند. شخص‌انگاریِ بخش‌های از زمان، مردمِ خوابیده را در وضعیتِ ناتورالیستی  قرار می‌دهد. زمان آماده و خواستارِ بیداری مردم است. در سحر و صبح برای مردم خبر مبارکی گفته‌خواهد شد، اما راوی آگاه است که سفر او برای بیداری کردن مردم بیهوده خواهد بود. این آگاهی از نتیجه‌یِ سفر همچون خاری بر دل راوی فرو می‌نشیند.

پاراگراف سوم آگاهیِ راوی از بیهودگیِ تلاش خود را آشکارتر می‌کند. راوی دسته‌گلی برای شادباش سحر با خود آورده است. همنشینی واژه‌یِ «تن» با «ساقِ گل» و ترکیبِ فعلیِ «نازک‌آرا» دسته گل را در حالتِ انسانی (شخص‌انگاشته) نشان می‌دهد. گل استعاره‌ای از کارِ راوی است که با خود به مبارکی سحر آورده است.

واژه‌یِ «دریغ» پاراگرافِ سوم در واژه‌یِ «عبث» پاراگرافِ چهارم تفسیر می‌شود. راوی دست بر در دارد، اما تنها دستش را بر در «می‌ساید». او به عبث بودن قصد خود پی برده است. راوی شاهد «به هم ریختگی در و دیوار» مردم بخواب رفته است. در و دیوار سازه‌های بشر روی زمین هستند. این سازه‌ها نیازمند بازسازی همیشگی هستند. وقتی انسان‌ها بخواب بروند، سازه‌هایشان هم در نتیجه‌یِ حرکتِ پیوسته در طبیعت فرو می‌ریزد. ویرانیِ دنیای مردم بر سر راوی تمام تلاش او برای بیدار کردن مردم را به پایان می‌رساند. باری دیگر راوی به محیط طبیعی نگاه می‌کند.

   پاراگرافِ پنجم تکرار پاراگرافِ نخستین شعر است. آگاهی راوی از وضعِ خود و مردم بخواب رفته سبب تغییر زاویه دیدِ کلِ روایت می‌شود.  زاویه دید «اول شخص» در چهار پاراگراف جای خود را به «زاویه دید» سوم شخص می‌دهد. راوی با تماشای خود از فاصله‌ای دور، برای نخستین بار تصویر کاملی از خود ترسیم می‌کند. او مردی است که با «پاهای آبله‌زده‌اش» از راهی دور آمده و همچنان دست بر در دارد و اکنون به «مردی تنها» تبدیل شده که در ورودی دهکده با خود اندوه خویش را واگویه می‌کند.

تمام شعر از یک رابطه‌یِ پارادوکس (ناسازه) تشکیل شده است. ناسازه‌یِ «اراده‌یِ مرد تنها به بیدار کردن مردم و دعوتِ طبیعت به بیداری» در کنار «خواب‌رفتگی بی‌پایان مردم» زیرایستای شعر نیماست. این ناسازه در کاربرد تکراری فعلِ «می‌شکند»  نیز آشکار است. بجای شکستنِ خواب مردم، خود بیدار کننده می‌شکند. تلخی شکست ماموریتِ راوی سبب پدیداری ناسازه‌های فراوانی شده است. در پاراگراف نخستین شعر، «شکستن خواب در چشم تر» ناسازه‌یِ اندوهگینی است. چشمِ تر توانایی خوابیدن ندارد. در پاراگرافِ دوم خار بجای پا در جگر راوی فرو می‌رود. در پاراگراف سوم، واژه‌های «کشتم و دادمش آب» دو مرحله از کار کشاورزی را بیان می‌کنند، اما بجای برداشتِ محصول، گل در هم می‌شکند.

شعر «مهتاب» خندیگرانه (Ironic) به پایان می‌رسد. در پایان راوی خودش را از منظری دور تماشا می‌کند و مردی تنها را با کوله‌باری می‌بیند که با تردید بر در دهکده ایستاده است. کوله‌بار او بسته می‌ماند و خواننده در حسرتِ کشفِ آنچه در کوله‌بار است شعر را به پایان می‌رساند. موضوع «مهتاب» با موضوعِ شعر «شهریار شهر سنگستان» مهدی اخوان ثالث نزدیکی شگفتی دارد. هر دو شعر به زبان استعاری «خواب‌رفتگی» بی‌پایان مردم و تلاش بی‌سرانجام افرادی متعهد را برای بیدار‌سازی آنها بیان می‌کند.

عبداله باقری حمیدی

  نظرات ()
نقد «مرگ فروشنده» آرتور میلر نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/۱٠/٤

نقد نمایشنامه

 مرگ یک فروشنده

آرتور میلر (2005 - 1915 آمریکا )

 چکیده

نمایشنامه‏ی مرگ یک فروشنده داستان فروشنده‏ی سالخورده در جامعه‏ای است که تمام ارزش‏های آن در واژه‏ی «موفقیت»خلاصه می‏شود. آشفتگی پیرمرد فروشنده به شکل هنری، آشفتگی جامعه‏ای را بیان می‏کند که آرمانهای اولیه‏اش را نابود کرده و افراد را در گریزی نافرجام برای کسب موفقیت به مسابقه واداشته است. شکاف عمیق میان خاطرات و موقعیت کنونی ویلی لومن به واقع فاصله‏ای را نشان می‏دهد که بین رویای امریکا در قرن نوزدهم و واقعیت زندگی مدرن در قرن بیستم اتفاق افتاده است. موفقیت مادی و بدست آوردن پول جانشین کمال روحی انسان شده است و این دوگانگی انسان‏های فراوانی مانند ویلی لومن را به نابودی کشانیده است. رفتار فردی و خانوادگی افراد در نمایشنامه بر مقیاس ارزش‏های جامعه تعریف می‏شود. در سراسر نمایشنامه، شخصیت‏ها نسبت به کسب آرامش روانی از طریق بیان عشق به یکدیگر بی‏اعتنا هستند. در واقع، تلاش برای سازگاری با ارزش‏های جامعه، افراد نمایشنامه را چنان گرفتار ساخته که هیچ یک نسبت به ارزش‏های انسانی لحظه‏ای نمی‏اندیشند. دوگانگی موجود میان نیاز انسانی شخصیت‏ها و تلاش برای برطرف ساختن نیاز ساختگی، زیر ایستای تمام تناقص‏های شخصیتی و موقعیتی در نمایشنامه است.

حرکت و گسترش موضوع نمایشنامه بر پایه‏ی رابطه بین ویلی لومن و پسر بزرگترش، بیف، استوار است. حس متناقضی پدر و پسر را به یکدیگر پیوند می‏دهد. از سویی آنها همدیگر را سخت دوست می‏دارند. هنگامی که دور از هم هستند برای دیدار بی‏تابی نشان می‏دهند. از یکدیگر متنفر نیز هستند. زیرا هر یک دیگری را عامل شکست خود می‏پندارد. پس این دو عضو خانواده نمی‏توانند روی در روی به بیان احساسات خویش بپردازند. رابطه‏ی عشق – نفرت بین پدر و پسر، رفتار دیگر شخصیت‏ها را نیز تعیین می‏کند. لیندا، همسر ویلی لومن، او را دوست می‏دارد، اما نمی‏تواند کمکی برای ایجاد تعادل روانی در زندگی ویلی طرح و اجرا کند. به سخنی، لیندا آرامبخشی است که با سکوت خویش در برابر ویلی او را به سوی ویرانی کامل پرتاب می‏کند. پسر جوانتر خانواده، هپی((Happy نیز در وضع دوگانه‏ای گرفتار آمده است. او نیز پدر را دوست دارد، اما برای موفقیت فردی خویش می‏خواهد ویلی وجود نداشته باشد. رابطة او با برادرش بیف نیز پایه‏ی محکمی ندارد. هنگامی که با بیف در یک جا قرار می‏گیرد، سخنگوی افکار آشفته‏ی پدرش می‏شود و رویاهای بی‏فرجام او را برای بیف طرح می‏سازد.

در کنار چنین خانواده‏ای، پدر و پسر دیگری (چارلی و برنارد) نیز زندگی می‏کنند. بنظر می‏رسد که آنها به آن موفقیت ارزشمند دلخواه جامعه دست یافته‏اند. پدر به ویلی می‏گوید که انسان موجودی فروشنده است و نباید عشقی نسبت به هیچ چیز در درون خویش پرورش دهدو برعکس ظاهر موفق آن پدر و پسر، عشقی در زندگی آنها دیده نمی‏شود.

استفاده‏ی میلر از روش اکسپرسیونیستی در پرداخت موقعیت‏ها، به کنش نمایشی و نیز به شخصیت‏ها اجازه داده است که به راحتی از حال به گذشته و از گذشته به حال و آینده سیر کنند. شخصیت عمو بن، تجسم مادی امکان موفقیت در گذشته را باز می‏نماید. عمو بن شکلی است که با حضور خود، گذشته‏ی ساده و سرشار از عشق را در مقابل دیدگان ویلی لومن قرار می‏دهد. ویلی لومن نیز تلاش می‏کند آن خوشبختی مرده با گذشته را باری دیگر زنده سازد، اما روشن است که کوشش او ویرانگر خواهد بود.

بیف و ویلی در بند یکدیگر گرفتار شده‏اند. بیف خود را تکرار پدرش می‏پندارد، پس برای رهایی از شکست مجسم، باید پدر را نابود کند. نیستی پدر به مفهوم هستی بیف است. پس پدر دست به خودکشی می‏زند تا بیف به موفقیت دست بیابد. نقشه‏ی پدر برای مرگش، بر پایه‏ی خیالی بنیان گذاشته شده است، پس نخواهد توانست آن موفقیت را نیز حاصل آورد. آرتور میلر در این نمایشنامه موفق شده است بنیادهای اساسی یک جامعه‏ی سرمایه‏داری یعنی خانواده، دفتر کار یک وکیل، دفتر کار یک بازرگان، رستوران، محل بازی بچه‏ها، ساختمانهای بلند فراسوی خانه‏ی حقیر لومن، باغ زیبای ویران شده‏ی قرن نوزده و گورگاه یک انسان را در یک صحنه گرد آورد. این نمایشنامه، بیان هنری آشفتگی‏های انسان در قرنی است که همه چیز در دسترس اوست، اما هر لحظه امکان از هم پاشیدن همه‏ی آنها و از جمله زندگی خود انسان وجود دارد.

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب