عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
عکس عبداله باقری حمیدی نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/۱٢/٢۱

  نظرات ()
عکس عبداله باقری حمیدی نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/۱٢/٢۱

  نظرات ()
عکس عبداله باقری حمیدی نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/۱٢/٢۱

 


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
سیمین دانشور درگذشت نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/۱٢/۱٩

ساربان سرگردان در واحه آرام گرفت

برای سیمین دانشور، زبان گویای زن ایرانی

سیمین دانشور در هشتم اردیبهشت سال 1300 در شیراز به دنیا آمد. سیمین دانشور در هیژدهم اسفند سال 1390  در تهران از جهان کوچ کرد. کوچ دانشور بسیار غریبانه بود. سه سال بود که پیوندِ خردمندانه‌یِ سیمین از دنیای محسوسات گسیخته بود. سیمین در سرزمینی که بسیار دوست داشت بیگانه شمرده می‌شد.

زنی که در سرزمین مردسالار و بشدت »زن‌ستیز« ایران دست به نوشتن و ترجمه بزند زندگی آرامی نخواهد داشت. نخست از سوی پدر همسرش، پدر جلال آل احمد انکار شد، اما سیمین خود را یکی از زنان خوشبختی می‌پنداشت که زوج مناسب خود را پیدا کرده است (غروب جلال). جلال مرد بزرگی بود. در کتاب «سنگی بر گوری« جلال از ستمی نوشته است که ذهنِ سنتی ایرانی بر سیمین دانشور تحمیل می‌کرد. دانشور، اما، بزرگ بود و اندیشه‌ای بزرگ در سر داشت.

سیمین دانشور در دانشگاه تهران درس می‌خواند. دانشجویِ استادان واپسگرای آن روزگار »فروزانفر، خانلری و بهار» بود، اما با نواندیشانی چون «صادق هدایت، نیما یوشیج، رضا براهنی، ساعدی، اسماعیل شاهرودی، مهدی اخوان ثالث و احمد شاملو« دوستی داشت. این دوگانگی زیرایستای زیبایی‌شناسی آثار دانشور را تشکیل می دهد.

در رمان «سووشون» (1348) دانشور شخصیتی بنام زری را سخنگوی خویش قرار داده است. زری در جامعه‌ای آشفته در پی آفرینش آرامش است. واقعیت رویدادهای رُمان زندگی زری را در هم می‌شکند. زری همسرش یوسف را از دست می‌دهد، اما امید به دنیای بهتر را بدست می‌آورد. مک ماهون در سخنی امید بخش به زری می‌گوید: «گریه نکن خواهرم. در خانه‌ات درختی خواهد روئید و درخت‌هایی در شهر تو و بسیار درختان در سرزمینت. باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت‌ها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی؟». این پیام مستقیم و امیدآور در رمان «داغ ننگ» ناتانیل هاوتورن هم به شکلی بسیار هنری به گوش می رسد.

دانشور رمان «داغ ننگ» را در سال 1334 ترجمه کرده بود. رمان «داغ ننگ» داستان پر آشوب زنی بنام هستر پرین است که در نتیجه‌یِ آمیزشی اجباری با یک روحانی بنام آرتور دیمزدیل صاحب دختری می‌شود. هستر پرین دختر حرامزاده‌اش را «مروارید« نام می‌گذارد. هستر پرین موفق می‌شود در دنیای پلشت و پر از ریای مردانه خود و دخترش را به سعادتِ زندگی آرام برساند. دخترِ هستر پرین، «مروارید»، نشاندهنده‌یِ پاکی انسانی در صدفی پوسیده و تشکیل شده از مردان صاحب قدرت و مقدس‌نما است. چنین درونمایه‌ای در رمانِ «جزیره‌یِ سرگردانی» نیز تکرار شده است.

«هستی» شخصیت محوری رمانِ «جزیره‌یِ سرگردانی» است. هستی نیز در میان مردان و زنان بیشماری سرگردان است. دو جوان بنام‌های مراد و سلیم خواهان هستی هستند. مراد چریک  و سلیم جوانی مذهبی است. هستی با هر دو ازدواج می‌کند. هیچ یک پناهگاهی برای هستی نیستند. هستی هنرمندی است که در میان جریان‌های فراوان تاریخ ایران، گذرایی سیاست و پایایی هنر و در پی شناختِ نیروهای تعیین‌کننده‌یِ جریان تاریخی گرفتار شده است. هستی در می‌یابد که تاریخ ایران سرگردان است. خانم نوریان، مادر بزرگ هستی، غرق در گذشته است. خانم نوریان ایماژ کشته شدن قهرمانانه‌یِ پسرش، یعنی پدر هستی را در مبارزات دوران دکتر مصدق مرور می‌کند. عشرت، مادر هستی، همسر مردی شده که با دستگاه حکومتی پیوند نزدیک دارد. هستی در میان چنین دنیایی از آدم‌ها براستی سرگردان است. در نوسان بین هنر و سیاست روزی هستی می‌گوید: «ایران توپ فوتبالی است که هر کس رسید، لگدی به آن می‌زند و نمی‌گذارد به دروازه نزدیک بشود» و می‌اندیشد: «کاش مارا به اسارت به سرزمین دیگری می‌بردند. جایی که کلمات قدغن نباشد و جایی که ولنگاری‌های مادر شوهر و مادر و ... بر سر آدم هوار نشود.». هستی به نتیجه‌ای واقع‌بینانه می‌رسد: برای زیستن در اینجا «آدم باید از فولاد باشد تا دوام آورد».

تردید شخصیت‌ها زیرایستای جریان فکری تاریخ ایران است. در اندیشه‌یِ سیمین دانشور در ایران هیچ فکری و یا جریانی دارای اصول روشن و آشکار نیست. بی‌برنامگی اساس حرکت‌های اجتماعی را در ایران تشکیل می‌دهد. دانشور نود سال در چنین دنیایِ آشفته‌ای زیست و اندیشه‌های آشفته‌یِ مردمان ایران را در شکلِ هنریِ داستان‌ها و ترجمه‌هایش به نمایش گذاشت. سیمین دانشور سه سال پیش از مرگش با سیاست، هنر و عاطفه وداع تلخی کرده بود. فراموشی از آن زن بزرگ انسانی شکننده ساخته بود. خوانندگان ادبیات سیمین دانشور را فراموش نخواهند کرد.

  نظرات ()
چهارشنبه سوری در سولدوز نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/۱٢/۱٧

چهارشنبه سوری در سولدوز

سولدوز دشتی بزرگ در جنوبِ دریایِ ارومیه است. مردم سولدوز انسان هایی هستند که شاد زیستن را  هدفِ زندگی می پندارند. آنها چهارشنبه سوری و نوروز را بسیار پرشکوه جشن می‌گیرند. در سال‌های پیش و در ماه جشن نوروز (اسپندماه)، نخست دیوارهایِ داخلِ خانه را با گل رس سپید می‌کردند. گلِ رس را در داخلِ تشت پر از آب حل می‌کردند. با جارو محلول را به دیوار می‌زدند. محلولِ آب و گل رس دیوار را شیری رنگ می‌کرد. بویِ گل‌رس خشکیده بر دیوار بوی تازگی بهار را داشت.

در شامگاه آخرین سه‌شنبه، نخست مردان و جوانان قوی بنیه و زورمند کشتی می‌گرفتند. گاهی پهلوانی هم به مردم می‌پیوست و جوانانِ سولدوز برای یافتن نام با پهلوان به کشتی می‌پرداختند. حسن شمالی (1300-1378) بارها برای شادیِ چهارشنبه‌سوری در مراسم سولدوز به نمایش پرداخت و با مردان سولدوز کشتی گرفت. آیین کشتی اغلب با نوجوانان آغاز می‌شد و سرانجام به نبرد مردی با پهلوانی پایان می‌یافت.  جنگاندن کَل‌ها پس از کشتی روی می‌داد. کَل یا کَلمیش، جنس نر گاومیش است. در کتابها کَلمیش توشته می‌شود. نام پدر شخصیتِ اصلی رمانِ «کلیدر» محمود دولت آبادی نیز کلمیش است. کَل‌ها بسیار قوی بودند و ویژگیِ وحشی خود را نگه داشته بودند. گاومیش یا به گویش آذربایجانیان »گامیش» نام قهرمان حماسه‌یِ سومر یعنی »گیل‌گامیش» نیز است. هنگام سرودنِ حماسه، انسانها و حیوانات نام‌های مشترکی داشتند.  

سرانجام در شامگاه، جوانان به آتش بازی می‌پرداختند. در مقابلِ خانه‌ها و گاهی در قله‌یِ کوههای نزدیک آتش می‌افروختند. همه پیرامون آتش گرد می‌آمدند. هنگامی که شعله‌های آتش فرو می‌نشست، از روی هیمه‌یِ آتش و اخگرها می‌پریدند تا دردها و بیماریهایشان در آن آتش بسوزد. جوانان در فضایی باز سرگرم به پرواز درآوردنِ گوی‌های آتش (شار) می‌شدند. تکه‌هایِ پارچه‌یِ کهنه را به شکلِ گویی (توپی) در می‌آوردند. گویِ پارچه ساز را با مفتول‌های سیمی محکم می‌بستند. از سیم بلند دستگیره‌ای برایِ گوی درست می‌کردند. گوی را داخل نفت می‌گذاشتند تا نفت در گوی نفوذ کند. شامگاه گوی را آتش می‌زدند و با نیرویِ بازو به هوا می‌انداختند. در هر روستایی جوانانی به خاطر بالاتر انداختن گویِ چهارشنبه سوری (شار اندازی) نامدار بودند. 

خوراک شام در تمام خانه‌ها شیربرنج بود. شیربرنج جوهر تمام غذاها پنداشته می‌شد. شیربرنج یادگار خوراک انسانها در دورانِ گذار از کوچ‌نشینی به یکجانشینی و کشاورزی است. «شیر» نشانی از  گله‌داری و «برنج» نشانِ کشاورزی است. زندگیِ انسان تا میانه‌یِ سده یِ بیستم میلادی بر اساسِ دامداری و کشاورزی بود.

سپیده‌دم روز آخرین چهارشنبه به پای رودخانه می‌رفتند. مردم گاوها و گوسپندهایشان را نیز به پای رودخانه می‌بردند تا از آبِ سپیده‌دم آخرین چهارشنبه بنوشند و اعتقاد داشتند که آن آب پاک‌کننده‌یِ گله‌یِ گاو و گوسپند از بیماری‌هاست.

*   *   *

سال 1350 خورشیدی برای آخرین بار جنگاندنِ کَل ها (جنسِ نرِگاومیش) در سولدوز انجام شد. گویی مردم می‌دانستند که دیگر چنین رسم فرخنده و سلحشورانه‌ای را نخواهند دید، پس، در پسین‌دم آخرین سه‌شنبه روزِ سال 1350 خورشیدی تمام مردم دشت سولدوز در روستاهای دارایِ کل‌هایِ جنگاور گرد آمده بودند تا شاهد پایان یافتن دوره‌ای از زندگی مردمی سختکوش و شاد باشند. تمام مردم هفتاد و شش روستایِ دشت سولدوز در مَمیَند، نیزام‌وات، آغ‌تولا، حسنلو، رَخ‌دهنه،کوول، بالیخ‌چی، قزاق و دربند ناهار را میهمان شده بودند تا به موقع جنگاندن کل‌ها را تماشا کنند. در هشت روستا جنگ کَل‌ها در گرمایِ نیمروز پایانه‌یِ زمستان به پایان رسیده بود و مردم به روستاها و خانه‌های خویش برگشته بودند تا آن جنگ‌های هراس‌انگیز را در سخنانِ کوتاه خویش بارها بازسازی کنند، اما در روستای قزاق دامنه‌یِ داستان گسترش بیشتری یافته بود.

خرمنگاه روستای قزاق زیرِ شهپرِ سپیدباد از برف پاک شده بود و در برابر پرتو خورشیدِ اندکی جان گرفته و نفس می‌کشید. در راه مالرویِ میانِ خرمنگاه، آبکندها و ردِ ارابه‌ها هنوز پر از برفآب بود. از دو خانه‌یِ روستا دو نوارِ باریکِ دودِ اجاق تا بلندایِ آسمانِ نیلی کشیده شده بود. بوی دودِ چوب سوخته و شیربرنج  جشنِ چهارشنبه‌سوری گاهگاهی با باد به سوی مردم کشیده می‌شد. کسانی که روی خاک پشته‌یِ کشیده‌یِ نهرِ باریک روستای کوچک قزاق نشسته بودند، به آرامی از رویدادِ پیشایند سخن می‌گفتند.  سخن مردی سیه‌چرده گرم گرفته بود و تا صدارس همه با دهانهایی باز به او خیره شده بودند. مرد سوگند می‌خورد که کَلِ بدرخان را خودش دیده است. می‌گفت آخرین روزهای پاییز از دربند می‌آمده که رسیدن شب ناچارش کرده شب را خانه‌یِ بدرخان بماند.

- دستم را بلند کردم به شانه‌یِ کوه‌مانند «سیاه‌کَل» نرسید، من که چنین کَلی ندیده‌ام به خدا!

- تو چه دیده‌ای پدرآمرزیده؟ بدرخان رفته مازان را زیر پا گذاشته تا این دیو را پیدا کرده. چقدر پول پایِ این کَل ریخته، به فکر من و تو نمی‌رسه.

- مازان کجاست؟

پیرمردی سیگار را به نوک موشتوک زد، موشتوک را بین لب‌ها گرفت و در حالیکه جیب‌هایش را برای یافتن چخماق می‌گشت، گفت: -  گمانم از مشهد هم اونورتره. یکبار در جوانی رفته‌ام.

جوانسال‌ها بی‌صدا خندیدند.

-  حالا کلِ اَحبرخان هم حریف اون دیوخواهد شد؟

- کدام حریف، پدر؟ بدرخان می‌خواهد اَحبرخان را خوار کند. کَلِ بدبختِ اَحبرخان را از همین حالا رو شاخهای اون دیو وحشی می‌بینم.

- چهار ماه تمام یکی از نوکرها تنها به سیاه‌کلِ رسیدگی کرده، هر روز سه بار جو داده‌اند تا حریفی در سولدوز نداشته باشد.

- می‌گفت تنها یونجه خورده. یکبار بدرخان سرکشی می‌کرده چند پر کاه در آخورِ سیاه کل دیده، پنج تیر انگلیسی را پر کرده بوده که نوکر را بکشد. تلّی خانم نگذاشته.

- جای خواهرم باشه، تلّی خانم شیرزنی‌ست بخدا!

- فردا باید قزاق اومد و گوشت کلِ اَحبر خان را خورد.

- اَحبر خان سوگند خورده که اگر کلِ او از مهلکه‌یِ جنگ فرار کند، سرش را خواهد برید و گوشتش را جلوی سگ‌ها خواهد انداخت.

- مگه ما مرده‌ایم بگذاریم سگ‌ها گوشت به اون خوبی رو بخورند. حرفا می‌زنی تو هم، پدر!

گفتگوی مردان ادامه می‌یافت. از آن سو، مردان و زنان از خانه‌ها بیرون می‌آمدند و پای بسوی خرمنگاه می‌کشیدند. همه چشم براه آوردن کل‌ها داشتند. آمدن افراد توجه چندانی جلب نمی‌کرد. تنها دمی تمام سرها به سوی ده برگشت. دخترانِ نامدار خانواده‌یِ زرگوش به سوی خرمنگاه می‌آمدند. ماتان و پاتان با لباسهایی یکدست سرخرنگ از خمِ جاده‌یِ ماران به سمتِ خرمنگاه پیچیدند. آراشکین سرخرنگ و تاج‌مانندی بر سر داشتند. چارقد سپید رنگی از بالایِ آراشکین پوشیده بودند. بال‌هایِ بسیار بلند چارقد پس از گذر چلیپایی از زیر چانه در پشت سرشان و اندکی پایین‌تر از شانه‌ها گره آرامی خورده وانتهایِ دو بالِ چارقد تا نزدیکی پاشنه‌یِ پای‌ِشان آویزان شده و در هر گام تابی آرام می‌خورد. آراشکین‌ها روی سر اندکی کج گذاشته شده بودند. سکوت می‌توانست همچنان ادامه یابد و زن و مرد از تماشایِ آن دو زیبارو به وجد آیند، اما پیدا شدن رشید و احبردهل زن و شروع نواختن دهل و سرنا عضلات را به لرزش و سپس به حرکت و آنگاه به رقصی در خرمنگاه واداشت. نیم حلقه‌یِ رقص، یا به گویش ترکان «یال‌لی» دم بدم بزرگتر می‌شد. زن و مرد دست در دست هم در خرمنگاه می‌رقصیدند. جشن چهارشنبه‌سوری همیشه با رقص شروع می‌شد. احبر زانو بر زمین می‌زد، دهل را بالای سر می‌برد و کوبه را بر پوستِ دهل می‌کوبید. رشید هم سر شیپوری  سرنا را به آسمان بلند می‌کرد و صدای بسیار بلند سرنا گیاهان خفته‌یِ زمین را هم به رقص در می‌آورد. نیم حلقه‌یِ رقص بارها چرخیده بود و پیران نشسته چهارمین سیگار خود را آتش زده بودند که آمدنِ بدرخان با چند مرد سرها را بسوی آنها برگرداند. رشید و احبر به پیشواز آنها رفتند. بدرخان یک اسکناس سرخ رنگ ده‌تومانی به رشید و یکی به احبردهل زن داد. احبر پول را بین دندانهایش گرفت و کوبش دهل را تندتر کرد. حرکت رقص هم تندتر شد. 

مردی با اشاره‌یِ انگشت بدرخان را به میانسال مردی که کنارش مچاله شده بود، نشان می‌داد. سیمایِ آرامش نشانی از نگرانی نداشت. اَحبرخان کنارِ او می‌آمد.  

کسانی که روی خاک پشته‌یِ کشیده‌یِ نهرِ باریک روستای کوچک قزاق نشسته بودند، خیلی ناگهانی از جا بر خاستند تا مبادا لگدکوبِ کَلِ سیاه رنگِ گریخته از بند و تاریکنایِ تویله‌یِ زمستانی شوند. سیاه کل چهار ماه در تاریکی مانده و اینک آزاد شده بود تا جهانی به بزرگی دشتِ سولدوز را برآشوبد. پاهای ستون مانند سیاه کل به هم می‌آمد و هیکل تنومند کل چون موجِ دریا تاب می‌خورد. دو مرد بدنبالِ سیاه کل می‌دویدند. پسر بدرخان سوار بر اسب سپیدرنگ بتاخت آمد و پیش از آنکه سیاه کل به میانِ بیشه‌زار نزدیک روندآوا برسد، کل را بر گرداند. کل را بسوی خرمنگاه هدایت می‌کرد. مردها نیز رسیدند و کل را در خرمنگاه اندکی آرام کردند تا مردم شاخهای شبق‌رنگ کل را نیز ببینند و بترسند.

احبرخان سیاه کل را دید. لرزه‌ای بر اندامش افتاد و پیشاپیش نام خود را بازیچه‌یِ سخنان مردم حس کرد. بدرخان می‌خندید. احبرخان نمی‌توانست تحسین خود را پنهان بدارد. گفت: یلی است بخدا این سیاه کل! اگر پافشاری چند مرد نبود، احبرخان هرگز حاضر نمی‌شد کلِ خود را به قربانگاه بیاورد. پسر ارشد احبرخان هم، برآشفته از تحقیری که بر پدر او وارد می‌شد، بسوی خانه رفت تا کل خودشان را از تویله بیرون بیاورد: اگر کشته شد هم به جهنم!   

دو کل بسوی یکدیگر خیز برداشتند. صدای بهم خوردنِ شاخ‌هایِ کل‌ها به گوش غریبه مردی دیرآمده نیز رسید که روی پلِ رودخانه ایستاده بود. جنگ کل‌ها آغاز شد. سرِ هر یک از کل‌ها زیر فشار وزن و نیرویِ اندام آن دیگری به پایین خم شده بود. هر یک از دو حیوان از روی سرشتِ خویش در تلاش بود که دیگری را درمانده کند. سیاه‌کل پاهایِ جلو را اندکی از هم باز گذاشته بود و نیرویش را دمادم رویِ شانه‌های خود جابجا می‌کرد تا فشار نیروی خمیده تعادلِ حریف را بهم بزند. کلِ اَحبرخان در زیر فشار ویرانگر حریف شاخِ چپ را حمایل می‌کرد تا بر چشم راستِ حریف فروکوبد. سیاه کَل می‌چرخید تا چشمش را از آسیب برهاند. مردانی چماق بدست دور کل‌ها می‌چرخیدند. در چرخش‌های پیاپی دمی پاهای پشتِ سیاه کَل رویِ خاک سستِ خرمنگاه سُر خورد. کلِ احبرخان بر فشارش افزود و هیکلِ بزرگ سیاه کل به اندازه‌یِ یک آرشین به پس رفت. رنگ بر رخسارِ بدرخان چون برف روی کوه ماران شد. کلِ احبرخان چند ضربه‌یِ شاخ بر زیر شاخِ سیاه‌کل زد. مردانِ نزدیک به کل‌ها آشکارا لرزشِ زانوهایِ پیشین و پوست شانه‌های سیاه‌کل را دیدند. کل احبرخان می‌دانست که زمانِ ضربه‌یِ پایانی فرا رسیده است. اندکی جدا شد و سنگینیِ اندامش را روی سر سیاه کل فرو انداخت. پوزه‌یِ سیاه کل به گلِ خرمنگاه مالیده شد. فشار بیشتر می‌شد تا حیوان از نفس کشیدن باز ماند. موجی از حرکت در اندام سیاه‌کل پدید آمد. نیرو به گردنِ سیاه کل رسید. سیاه‌کل زانوها را ستون کرد با نیرویی شگرف سر و گردن را بلند کرد. پاهایِ پیشینِ کلِ احبر خان از زمین کنده شد. سیاه کلِ شاخ‌های تیز را به حرکت در آورد. هر حرکتِ شاخ‌ها ضربه‌ای کشنده بر زیر گردن کلِ احبر خان فرود می‌آورد.

آهنگ سرنا و دهل، همگام با شدت نبرد به ضرباهنگی تند تبدیل شده بود.  سیاه‌کل حریف را به تلاشی جانکاه کشانده بود. دُم کلِ احبرخان دمی بالا رفت و از پشتِ کل، پهنِ شُلی به بیرون فواره زد. خنده سیمایِ بدرخان را روشن کرد و شرمندگی چهره‌ی احبرخان را تیره نمود. بدرخان خندان گفت: طنابداران حاضر شوید طناب اندازید و کل‌ها را جدا کنید. او پیروز شده بود. طنابداران پیش آمدند. احبرخان خشم گرفته و با فریادی آنها را دور کرد.

نیرویِ کلِ احبرخان تمام شده بود. کل بدنبالِ دمی بود که سر برگرداند و بگریزد. سیاه کل امان نمی‌داد.  طولی نکشید که سیاه‌کل حریف را به هم پیچاند و شاخش را به زیر شکمِ حریف کوبید. نعره‌ای کوتاه شنیده‌شد. کل می‌گریخت و سیاه‌کلِ پیروز از پشت ضربه‌هایی کشنده بر شکم و ران‌هایِ حریفِ شکست خورده و گریزان می‌زد.

بدرخان فریاد کشید: «سیاه» را مهار کنید.      

چهار مرد به سوی کل‌ها رفتند، با ضرباتِ چماق سیاه‌کل را برگرداندند. حیوانِ خسته گویی مست از پیروزی بود، پیروزمندانه سر را بالا گرفته بود و نگاهش را میانِ مردم تاب می‌داد. صد متر دورتر، گلوله‌ای شلیک شد. همه سر برگرداندند. کلِ احبرخان افتاده بود و در آخرین لرزش مرگ اسیر بود. پیرمردی فریاد کشید: نگذارید حرام بشود. چاقوهای تیز بسرعت سر کَل را بریدند.

مردم آرام آرام پراکنده می‌شدند تا زن‌ها پیرو رسمی کهن شیربرنج شام چهارشنبه را آماده کنند و مردها به امید خوردن گوشتِ کل احبرخان در روزی دیگر دل خوش دارند.

  نظرات ()
کرگدن، اوژن یونسکو نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/۱٢/٧

نقد داستانِ کرگدن

اثرِ اوژن یونسکو (1912-1994)

ادبیات همزمان با پیدایش «مفهوم انسان» در سخنِ بشری پدید آمد. نمایشنامه‌نامه‌نویسان بزرگِ یونان باستان «انسان» را در متنِ رویدادهای نمایشی گذاشتند و خدایانِ اساطیری را به حاشیه راندند. در میدانِ ادبیات «انسان» جانشین «خدا» شد. از همان روزگار ادبیات همواره تلاش داشته است انسان را تنها پدیده‌یِ آفریننده، دگرگون‌کننده، تفسیرکننده و سرانجام میراننده‌ و بازآفریننده‌یِ هستی بشناساند. همین ویژگی سبب شده دنیایِ دینی همواره ادبیات را دشمن خویش به پندارد.

انسان همیشه «موضوعِ ادبیات» و آفرینش زیبایی برای لذت بردن انسان «هدف ادبیات» بوده است. ادبیات همواره تلاش داشته ویژگی‌های ممتاز انسان را از راه‌های شگفت‌انگیز و نو به نمایش بگذارد تا مردم همزمان با لذت بردن از زیبایی درباره‌یِ انسان نیز بیاموزند. نمایشِ ویژگی‌های انسان، گاهی از راه وارونه انجام یافته است. انسان در غیبتِ خویش تعریف شده و یا در برابر آیینه‌یِ جانوران به نمایش گذاشته شده است.

تبدیل انسان به حیوان در سده‌یِ بیستم به شکلی از بیانگری ادبی تبدیل شد. فرانتس کافکا در سال 1915 داستانی «دگردیسی» (به ترجمه‌یِ صادق هدایت: مسخ) را چاپ کرد. در داستان کافکا، شخصیتی به سوسک تبدیل می‌شود. در سال 1925 میخائیل بولگاکف داستان «قلبِ یک سگ» را به چاپ رساند. در این داستان انسانی به سگ تبدیل می‌شود. اوژن یونسکو داستان کرگدن را در سال 1958 نوشت و غلامحسین ساعدی در سال 1969 داستان گاو را در مجموعه‌یِ «عزاداران بیل» چاپ کرد. در میان این داستان‌ها، کرگدن یونسکو دارای ویژگیِ اجتماعی بسیار برجسته‌ای است.

اوژن یونسکو کرگدن را نخست به شکل داستان کوتاه نوشت. به فاصله‌یِ اندکی پس از چاپ داستان کوتاه و ترجمه‌یِ آن به زبان انگلیسی توسط دانلد ام. الن، خود یونسکو داستانش را به شکل نمایشنامه درآورد. نمایشنامه مورد توجه تماشاگران تئاتر در تمام کشورهای جهان قرار گرفت. جلال آل احمد نمایشنامه را به زبان پارسی ترجمه کرد. نمایشنامه‌یِ «کرگدن» در ایران بارها اجرا شد. آخرین اجرای نمایشنامه‌یِ  کرگدن در آبان 1387 در تهران بود.

داستان «کرگدن» با نمایشنامه‌یِ «کرگدن» تفاوتهایِ جزئی دارد. راویِ داستان کوتاه در نمایشنامه به شخصیتِ برنژه (Berenger) تبدیل می‌شود. دوستِ برنژه، در نمایشنامه با نام ژان شناخته می‌شود. سایر شخصیت‌ها یعنی رئیس، دودار، بوتار، دیزی، خانم و آقای بویوف در هر دو اثر نقش تا حدی یکسانی دارند. با این حال، طولانی بودن متنِ نمایشنامه به شخصیت‌ها فرصت می‌دهد با گفتارِ خویش، فردیت ساده‌یِ خود را بیشتر به نمایش بگذارند. درونمایه‌یِ هر دو شکل ادبی یکسان است.

یونسکو «کرگدن» را زمانی نوشت که تاثیر جنگ جهانی دوم (1939-1945) هنوز در ذهنیت مردم اروپا رنگ نباخته بود. گسترشِ جنگ سرد بین ایالات متحده امریکا و اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی احتمال جنگ ویرانگر دیگری را طرح می‌ساخت. روشنفکران و نویسندگان دلیل آغاز جنگ را بررسی و گزارش می‌کردند تا از آغاز دوباره‌یِ جنگ جلوگیری بشود. نویسندگان بدرستی می‌دانستند که آغازگرانِ جنگ در سالهای پیش از جنگ و سال‌های نخستین جنگ دوم جهانی، نادانی و پندار توده‌یِ مردم عوام از تاریخ و تبار ساختگی را میدان بازی خود ساخته‌اند با شور و شوق فراوان از سویِ مردم پشتیبانی می‌شدند. جنگ دوم پنجاه و هفت میلیون انسان را قربانی و میلیونها انسان را بی‌خانمان در دنیایی ویران رها کرده بود. پیوستن نابخردانه‌یِ مردم آلمان به حزب نازی و پشتیبانیِ گسترده‌یِ مردم از فاشیسم در دهه‌های بیست و سیِ سده‌یِ بیستم میلادی زمینه‌یِ داستان کرگدن است.

در داستان کرگدن مردم شهری به کرگدن تبدیل می‌شوند. این تبدیل‌شدگی در فضای کوچک یک شرکت برجسته‌تر شده است. یونسکر توانسته است کارکنان یک شرکت کوچک را به عنوانِ نمونه‌یِ معرفی کننده‌یِ مردم یک کشور به نمایش بگذارد. افراد این شرکت نماینده‌یِ گرایش‌های گوناگون رایج در جامعه هستند. آشفتگی افراد داستان، آشفتگی جامعه‌ای را نشان می‌دهد که معنا در سخنانِ مقاماتِ حاکم و جمعیتِ آن جامعه بکلی از بین رفته است. مردم بدونِ هیچ دلیلی انسانیت خود را ترک می‌کنند تا با پیوستن به گله‌یِ کرگدن‌ها همرنگ جماعت باشند.

نخستین شخصیتی که با هویت مشخصی کرگدن می‌شود، بویوف نام دارد. حرف‌هایِ تشکیل دهنده‌یِ نام بویوف (Boeuf) به حرف‌های تشکیل‌دهنده‌یِ بیوولف (Beowulf) شباهت شگرفی دارد. بیوولف قهرمان حماسه‌یِ مردم انگلوساکسون است. اگر یونسکو چنین شباهتی را در نظر داشته باشد، او بی‌تردید زوال تاریخی بشر در سیر تاریخ از ابرمرد به حیوانی پست را در خیال خود داشته است. در حماسه‌یِ بیوولف (سده‌یِ هفتم میلادی)، بیوولفِ قهرمان جانورانی را می‌کُشد تا انسانها در آرامش زندگی کنند. در داستان کرگدن، انسانها به جانورانی پست تبدیل می‌شوند.

یکی از مسائل طرح شده در داستانِ کرگدن «وظیفه» است.  در کرگدن، وظیفه به یک روزمرگی بی‌معنی تبدیل شده است. پس از کرگدن شدن آقایِ بویوف، همسرش خانم بویوف بدون هیچ دلیلی به دنبال شوهرش راه می‌افتد تا در دنیای کرگدنها وظیفه‌یِ زناشویی را انجام بدهد. خانم بویوف نگران تنهاشدن است، پس کرگدن می‌شود تا همرنگ جماعت شود. سخنانِ استادِ منطق بشدت آشفته است:

مسئله آن نیست! مسئله بر پایه‌یِ قضیه‌ای است که از مقابل چشمانِ شما دور شده است. در آغاز مسئله این بود که آیا کرگدن امروز همان کرگدن هفته‌یِ پیش است یا کرگدن دیگری است. همین مسئله باید حل شود. شما می‌توانید یک کرگدن تک‌شاخ را هر دو بار دیده باشید، درست همانگونه که می‌توانید یک کرگدن دو شاخ را هر دو بار دیده باشید. همچنین می‌توانید کرگدن تک شاخی را بار اول و در بار دوم کرگدن تک شاخِ دیگری را دیده باشید، و نیز احتمال دارد کرگدن دوشاخی را بار اول و کرگدن دیگری با دو شاخ را در بار دوم دیده باشید و با این احتمال نمی‌توان به نتیجه‌ای رسید، زیرا احتمال دارد همان کرگدن دو شاخ در جریان هفته و پیش از پیدا شدنش امروز، یکی از شاخهایش را از دست داده باشد. این احتمال هم هست که دو کرگدن وجود داشته باشد و هر یک از این دو کرگدن در جریان روزهای هفته یکی از شاخهایش را از دست داده باشد. اگر بتوانید ثابت کنید که بار اول کرگدن تک شاخی را دیده‌اید، حالا آسیایی یا افریقایی بوده باشد، و امروز نیز کرگدن دو شاخی را دیده‌اید و مهم نیست که خاستگاه کرگدن آسیا یا افریقا باشد، آنگاه .و تنها آنگاه می‌توانید نتیجه بگیرید که در باره‌ی دو کرگدن مختلف بحث می‌کنید، چون احتمال بسیار اندکی وجود دارد که در جریان چند روز شاخ دومی روی پوز جانور رشد کرده باشد، حالا دیده شدنش به کنار، چون این فرض می‌تواند کرگدنی آسیایی یا افریقایی را به کرگدنی افریقایی یا آسیایی تبدیل کند و این امر در منطق صحیح احتمالی نادر است، زیرا یک کرگدن نمی‌تواند در یک لحظه در دو مکان گوناگون و یا بدنبال هم متولد شده باشد.

استاد منطق خود معنایی در سفسطه‌اش نمی‌یابد، تنها از روی وظیفه سخنانِ پریشانی را بر زبان می‌آورد. بی‌منطق بودن سخنان استاد منطق، بی‌منطق بودن جامعه‌ای را نشان می‌دهد که بی‌خردی و بی‌پایه بودن قراردادِ حاکم بر روابط اعضای تشکیل دهنده‌اش شده است.

بوتار خود را مارکسیست نشان می‌دهد. آگاهیِ او از روش اندیشیدن مارکسیسم بسیار ناچیز است. بوتار نیز مانند دیگران خیلی سطحی به پدیده‌ها نگاه می‌کند و هنگام ناتوانی در استدلال و یا در دشواری، توضیح را به زمانی دیگر واگذار می‌کند. کرگدن شدن او سبب حیرتِ راوی نمی‌شود، زیرا راوی به خوبی از بی‌پایگی و سطحی‌بودن سخنانِ بوتار آگاه است. رئیس نیز از روی وظیفه سخنانِ تکراری را بارها بر زبان می‌آورد. پیش بینی او در فروریختنِ پله‌ها بسیار بی‌معنی است و تنها سبب مسخره شدن از سوی همکارانِ خودش می‌شود.   

راوی نیز در آغاز داستان انسانی بی‌انگیزه برای زیستن نمایانده شده است. سخنانِ نخستینِ او بسیار بی‌معنی است و تنها برای انجامِ وظیفه‌یِ ساده‌یِ سخن گفتن بشری بیان می‌شوند. کرگدن‌شدگی تمام شخصیت‌ها و مردم، پیروی از یک وظیفه‌یِ همگانی برای همرنگ شدن است.

در داستانِ کرگدن، تمام شخصیت‌ها و مردمِ یک جامعه دچار تغییر می‌شوند. دگرشدگی در آنها فیزیکی است. شخصیت‌ها شکل انسانی خود را از دست می‌دهند. شگفتیِ راوی داستان از کرگدن‌شدنِ رئیس برای خواننده شگفت‌انگیز است. راوی رئیس را بخوبی می‌شناسد. رئیس مانند تمام افراد داستان شخصیتی تکراری و قابل پیش‌بینی دارد. هیچ عاملِ برجسته‌ای شخصیتِ رئیس را از دیگران جدا نمی‌کند، پس باید او نیز مانند دیگران به کرگدن تبدیل شود. سخنانِ سست، بی‌منطق، تکراری و بی‌معنیِ شخصیت‌های داستان از نظر سطح آگاهی آنها را در حد آگاهی کرگدن نشان می‌دهد، پس کرگدن شدن آنها سبب می‌شود به اصل حیوانی خود برگردند. قضاوت راوی درباره‌یِ شخصیت‌های داستان، حکمی است که می‌توان درباره‌یِ تمام مردم آن جامعه بکار برد. راوی بدرستی آگاه است که شخصیت‌های پیرامون او هیچ رابطه‌یِ منطقی با هستی و زندگیِ خردمندانه ندارند. منطق در گفتارِ آنها یک سفسطه است. سفسطه‌یِ استاد منطق درباره‌یِ کرگدن‌های دوشاخ و تک شاخ نمونه‌ای از پوچ بودن درک همگانی از پدیده‌هاست.

هر شخصیت طیفی از تخیلات مردم را نمایندگی می‌کند. بوتار ادعا دارد که مارکسیست است. استدلال به ظاهر ماتریالیستی او درباره‌یِ علت وجودیِ پدیده‌ها بر پایه‌یِ حسی بودن، به سرانجامی ماکیاولیستی می‌رسد: «انسان باید با زمان سازگار شود.»

غیر از راویِ داستان، تنها شخصیتی که در برابر کرگدن‌شدن اندکی مقاومت می‌کند، دیزی، تندنویسِ شرکت است. در میان گروه شخصیت‌های اصلیِ داستان، دیزی تنهاترین نفری است که پیش راوی می‌آید تا در کنار او و در برابر کرگدن‌شدگی مقاومت کند، اما حالت روانی حاکم بر جامعه دیزی را پیشتر دگرگون کرده است:

گفتم: دیزی، گوش کن. ما بچه‌دار می‌شویم. بچه‌های ما هم بچه‌دار می شوند. هر چند این کار زمان می‌برد، اما ما دو نفر می‌توانیم نسل انسان را دوباره زنده کنیم. تنها اندکی شجاعت لازم است.

-        نمی‌توانم بچه دار بشم.

-        پس فکر میکنی چگونه می‌توانی جهان را نجات بدهی؟

-    شاید این ما هستیم که نیازمند نجات داده شدن هستیم. شاید این ما هستیم که غیر عادی هستیم. آیا پیرامونمان کس دیگری از گونه‌یِ آدمی می‌بینی؟

ناامید به دیزی نگاه کردم: دیزی دوست ندارم به بینم تو اینگونه حرف می‌زنی. دیزی اطمینان می‌دهم که حق با ماست.

-        چه خودنمایی‌هایی! چیزی بنامِ «حق» وجود ندارد. جهان همین است که می‌بینی. جهان تو ومن نیست.

-        بلی، دیزی، می‌دانم که حق با من است. شاهدش هم این است که تو درکم می‌کنی. من ترا دوست دارم، آن اندازه که مردی می‌تواند زنی را دوست داشته باشد.

-    از این چیزی که «عشق» می‌نامی، اندکی شرمزده‌ام. عشق چیزی زشت و فاسد است. عشق قابل قیاس با انرژی شکوهمندی نیست که از این جانورانِ پیرامونِ ما بیرون می تراود.

 در زمان این گفتگو، دیزی در پندار خود کرگدن شده است، تنها فیزیک انسان را دارد. نام دیزی در زبان انگلیسی (Daisy) به معنیِ گلِ مروارید است. چنین معنایی به شکل تلویحی می‌رساند که او در برابر سرمای روزگار توان ایستادگی نخواهد داشت. دیزی چند روز با راوی می‌ماند و سپس به گله‌یِ انسان‌هایِ جانورشده می‌پیوندد.

بزرگترین تغییر در شخصیت خود راوی روی می‌دهد. در آغاز داستان، راوی فردی بی‌مسوولیت و غیرجدی است. او یکشنبه‌هایش را با مشروبخواری از بین می‌برد. شیفتگی راوی به تعداد شاخهایِ کرگدن در بخش نخستین زندگی او، سطحی بودن دیدگاه او را به هستیِ انسان نمایش می‌دهد. با گسترش داستان، حس انجام وظیفه‌یِ انسانی در راوی برانگیخته می‌شود. تصمیم راوی برای کنار گذاشتنِ مشروبخوری و پرداختن به پرورشِ فکرش، گامی بزرگ در تغییر شخصیت اوست. او برای نگهداریِ پیوند دوستیِ خود با ژان به دیدن او می‌رود. راوی با نگاه به دیزی سرشار از حسِ انسانیِ عشق می‌شود. خانم بویوف هم در نگونبختیِ خود و همسرش به راوی تکیه می‌دهد. سرانجام راوی به شخصیتی تبدیل می‌شود که در فکر نجات نسل انسانهاست. در پایان راوی به سختی تنهاست. کسی برای کمک به او وجود ندارد. همه‌یِ مردم اسانیت خود را زیرپا گذاشته‌ و به کرگدن تبدیل شده‌اند. تنها راویِ داستان در انسانیتِ خود پایدار می‌ماند. در داستانِ کرگدن، راوی نقش روشنفکری را بازی می‌کند که حاضر نیست در جهت جریان آب شنا کند. درک راوی از شرایط خود به عنوانِ یک روشنفکر در داستان بیانِ روشنی دارد:

در می‌یافتم که لازم نیست انسان باید همواره در جهتِ جریانِ آب شنا کند. فردیت مناسب‌ترین چیزی است که انسان باید بدان چنگ اندازد. با این حال، انسان ناگزیر است که شرکت جوید. جدا نگه داشتن خود از دیگران بسیار عالی است. آری، جدا از همنوعان خود. دیگر به کسی یا چیزی شبیه نبودم، جز شباهتی دور که به چند عکس قدیمی داشتم که ارتباطی هم با زندگی نداشتند.

در جوامعِ بهم ریخته و پریشان روشنفکران همواره چنین سرگذشتی را تجربه می‌کنند. آنها ناگزیر هستند که در میانِ جمع باشند ولی هرگز به یکی از آنها تبدیل نشوند. مقاومتِ راوی در برابر وسوسه‌یِ کرگدن‌شدن و سخنان شکوهمندِ او یادآور سخنانِ شخصیت‌های بزرگِ ادبیات جهان است. آشکارترین نمونه، دکتر استوکمان در نمایشنامه‌ی «دشمنِ مردم» از هنریک ایبسن است.

در ادبیات بسیاری از حیوانات دارای معنایِ استعاری شناخته شده‌ای هستند. در فرهنگ بشری گرگ نشانه‌یِ انزوا، روباه نشانه‌یِ حیله‌گری، شتر نشانه‌یِ پایداری در برابر دشواری‌ها، طاووس نشانه‌یِ چندرنگی، بلبل نشانه‌یِ عاشقِ جفاکشیده و لاک‌پشت نشانه‌یِ پایداری در زنده‌ماندن شناخته می‌شوند. کرگدن کشفِ خود یونسکو است. در ذهنِ کسی معنایی از پیش‌تعیین‌شده برایِ کرگدن وجود ندارد. کرگدن حیوانِ نادری است. یونسکو با انتخاب کرگدن نشان داده است که اگر انسان انسانیت خود را کنار بگذارد، به حیوانی نادر، نادان، پوست‌کلفت، نزدیک‌بین وخطرناکی تبدیل می‌شود که حتا زندگیِ خود را نیز ویران می‌کند.

داستان کرگدن از نظر ساختاری نیز دارای ویژگی‌ های ممتاز هنری است. در هر اثر هنری، تکرار زیرایستای روشِ آفرینش زیبایی است. چینش داستان در مکانی بزرگ در میانگاه شهر شروع می‌شود، سپس به محدوده‌یِ اندکی کوچکتر اداره‌ای می‌رسد و سرانجام در آپارتمان کوچک راوی بسته می‌گردد. همین حرکت از محیطی گسترده به محدود در شخصیت‌پردازی نیز تکرار می‌شود. تعداد فراوان مردم در آغاز داستان به چند کارمند اداره‌ای محدود می‌شود و سرانجام به یک شخصیت خلاصه می‌شود.  

کرگدن بزرگداشتِ انسانهای نادر نیز هست. مردان و زنانِ نادری که می‌توانند پدیده‌های اجتماعی را بشناسند و هنگامی که تمام مردم جامعه بدنبالِ همرنگی با یک جریانِ رایج هستند، آنها بزرگیِ شکوهمندِ انسان را پاسداری نمایند: «لازم نیست انسان باید همواره در جهتِ جریانِ آب شنا کند. فردیت مناسب‌ترین چیزی است که انسان باید بدان چنگ اندازد.»

اوژن یونسکو در داستان «کرگدن» خطر گسترشِ پیوستنِ مردم به یک جریانِ سیاسی را به نمایش گذاشته است. از نظر این داستان، اگر مردم یک جامعه بدون هیچ اندیشه‌ای و تنها برای سازگار شدن با حرکتِ مُد شده، پیرو یک جریان رایج بشوند، جامعه به آغل بزرگی از حیوانات شباهت بیشتری پیدا می‌کند.

  نظرات ()
شیفتگی ایرانیان به پیروی از یک فرد نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/۱٢/۱

فردپرستی و دلیل‌های تاریخی ِ آن

مردم ساکن در فلات ایران‌زمین اغلب از طریق کشاورزی و دامداری زندگی کرده‌اند. خُمره‌هایِ بزرگِ سفالیِ یافت شده در حفاری‌هایِ مناطقِ ایلام، حسنلو، جیرفت، مارلیک، پرسپولیس، شوش، هگمتانه، گیلان، کاشان، خراسان و جاهایِ فراوان دیگر همه دانه‌هایِ خاک شده‌یِ غلاتی همچون گندم، جو، نخود و ارزن در درون خود داشته‌اند. دیاکونوف در کتابِ «تاریخ ماد» جریان لشکرکشیِ آشور به آبادی‌هایِ پیرامونِ دریاچه‌یِ اورمیه را در سده‌یِ هشتم پیش از میلاد شرح می‌دهد. هدفِ لشکرکشیِ بزرگ، بدست آوردنِ غلات (گندم، جو) و دام (اسب،گوسفند، بز و گاو) بوده است. لشکرکشیِ آشورها به منطقه‌یِ اورارتوها در پیرامونِ دریایِ اورمیه، بارها با همان هدف تکرار شد. لشکرکشیِ گَزرها (خزرها) به نواحی جنوب دریایِ گَزر (خزر)، لشکرکشی اُزبک‌ها به نواحیِ خراسان امروزی، لشکرکشیِ اسکندر مقدونی به مشزق‌زمین (سده‌یِ چهارم پیش از میلاد)، لشکرکشیِ اعرابِ مسلمان به «خان‌نشین»‌های ایلام، فارس، گیلک، آذربایجان و مازندران در سده‌یِ هفتم میلادی، لشکرکشیِ چنگیزخان مغول به سرزمین‌های خاورمیانه در سده‌یِ سیزدهم میلادی، لشکرکشیِ تیمورلیِ ازبک به ایران (سده‌یِ پانزدهم میلادی)، لشکرکشیِ دولتِ عثمانی به ایران در سده‌یِ شانزدهم میلادی، لشکرکشی اشرفِ افغان به ایرانِ حکومتِ صفویه در آغازِ سده‌یِ هیژدهم میلادی همه برای بدست آوردن محصولات کشاورزی و دامداری و نیز بدست آوردنِ مرتع برایِ دامهای خود بوده است. لشکرکشی‌هایِ روزگارِ نو همچون لشکرکشی حکومت عثمانی به ایران در سده‌یِ نوزدهم میلادی و سرانجام لشکرکشیِ ارتش عراق به ایران در سال 1980 میلادی هدف‌هایِ سیاسی و اقتصادی داشته است. این همه جنگ در تاریخ سرزمین ایران دلیلی برایِ هراس ایل‌ها و مردم ایران از آشوب می‌باشد. کشاورزی و دامداری نیازمندِ محیطی آرام است.

آرامشِ محیط، برایِ سازمانهایِ ایلی و سپس طایفه‌ای در ایران چنان مهم بوده است که هرگز نخواسته‌اند سیستم سازماندهیِ زندگی خود را تغییر دهند. سیستم فئودالی (ارباب – رعیتی) از هزاره‌یِ سوم پیش از میلاد تا سالِ 1342 خورشیدی، یعنی پنج هزار سال در ایران زمین پایدار ماند. هراس از به هم ریختنِ آرامش برای مردم چنان اهمیت داشته که به آسانی به هر خواسته‌یِ نیروهایِ ناشناس و نیرومند تن در داده‌اند. در هر لشکرکشی نخست جنگی در گوشه‌ای رخ داده و پس از شکست ایل یا قبیله در آن منطقه، دیگر کسی جسارتِ رویارو شدن با لشکر مهاجم را نداشته است. در لشکرکشیِ اعرابِ مسلمان به ایران، پس از شکستِ رستم فرخزاد در قادسیه، دیگر ایلی یا کسی به مبارزه برنخاسته و سرانِ فئودالِ ایلات به استقبالِ لشکر پیروز اعراب رفته‌اند و قوانین آنها را پذیرفته‌اند. همین رفتار در لشکرکشی چنگیزخان مغول به خاورمیانه هم روی داده است. در نیشابور جنگی پیش‌آمده و پس از آن، لشکرِ پیروزِ چنگیزخان بدون هیچ درگیری تا بغداد رفته‌است و سرانِ فئودالِ ایلاتِ ساکن در ایران خود به پیشواز چنگیزخان رفته‌اند.                                                      

نظامِ ارباب- رعیتی سازمانِ ساده‌ای بود که از یک ارباب و تعداد بسیار زیادی از خانواده‌های دهقان تشکیل می‌شد. همین شکلِ ساده، تصویری کوچک از نظامِ حکومتی کشور نیز بود. اربابِ نیرومندترین ایل در مناطقِ گوناگون ایران به عنوان پادشاه در راسِ هرمِ قدرت قرار میگرفت و بقیه‌یِ ایل‌ها و طایفه‌ها و واحدهای کوچکِ کشاورزی-  دامداری پیروِ پادشاه بودند. پایداریِ چنین نظامِ ساده به مدتِ پنج هزار سالِ تاریخی، سبب بسته ماندنِ اندیشه‌یِ همگانیِ ایرانیان شده است. هر فرد ایرانی شیفتگیِ شدیدی به ساکن ماندنِ زمان دارد، زیرا تنها در زمانِ ساکن، آرامش پایدار می‌ماند. تکرار فراوانِ این پدیده‌یِ فکری به فرهنگِ مردم ایران زمین تبدیل شده است. پیرویِ ایرانیان از هر قدرتمندِی که گستره‌یِ قدرتش سراسرِ کشور بوده است، به اساسِ فرهنگی کشور تبدیل شده‌است. فرهنگِ ستایشِ فرد در نگهداشتنِ حکومتِ پادشاهان نقشیِ تاریخی داشته است.

افسانه‌ها و داستان‌هایِ اساطیری نیز در پیدایشِ تفکرِ «فردپرستیِ ایرانیان» نقش داشته‌اند. فردوسیِ بزرگ در شاهنامه، سرنوشتِ فرهنگیِ ایرانیان را نوشته است. در شاهنامه، جهان به ایران و توران تقسیم می‌شود. خارج از این دو، چین و ماچین است. ایران و توران قهرمانانی دارند که سرنوشتِ کشور به پیروزی یا شکستِ آنها بستگی دارد. پس از مرگِ رستم، دنیایِ افسانه‌ایِ داستان به پایان می‌رسد و دوره‌یِ تاریخی با حکومتِ ساسانیان آغاز می‌گردد. شاهنامه حماسه است. حماسه نیز داستانی بسیار طولانی و منظوم است که سرگذشتِ قهرمانی را نشان می‌دهد که سرنوشتِ کشوری بدست اوست. ایرانیان اسیرِ این تفکر حماسی هستند. ایرانیان همواره منتظر قهرمانی بوده‌اند که با حاکمیتش، آنها را به آرمانشهر خیالیِ‌شان برساند. اندیشه‌یِ طنز در تفکرِ حماسی آن است که با مرگِ قهرمانِ حماسه همه چیز به پایان می‌رسد. پس از مرگِ هر قهرمانی، اندیشه‌یِ همگانیِ ایرانیان بدنبالِ قهرمانی دیگر می‌گردد. چنین فکری سببِ پدیدار شدنِ «اعتقاد به تقدیر» می‌شود و انسان را از عملِ خردمندانه باز می‌دارد.

 پس می‌توان نتیجه گرفت که دو عامل در فردپرستیِ ایرانیان نقش داشته  است. عاملِ نخست، پایداریِ نظامِ فئودالی در تاریخِ ایران است. این نظام و مردم گرفتار در آن بشدت از به هم ریختنِ نظام موجود هراسناک بوده‌اند، پس به هر بهایی، آن نظام را نگه می‌داشتند. عاملِ دوم، اندیشه‌یِ حماسیِ ایرانیان است. در حماسه، سرنوشت یک کشور بدست یک فرد تعیین می‌شود. در حماسه، مردم در نقش نیرویی بزرگ غایب هستند. حماسه زایایی ندارد. زایایی در تراژدی است. در پایان تراژدی اندیشه‌ای نو پدیدار می‌شود و نمایندگان مردم آن را بیان می‌کنند. در حماسه همه چیز به پایان می‌رسد.    

با تاسف، واژه‌یِ حماسه در سخنِ امروز ایرانیان نیز هر روز تکرار می‌شود. قدرت گرفتن یک فرد و پیرویِ مردم از او اساسِ اندیشه‌یِ حماسی را تشکیل می‌دهد. عاملِ مهم دیگری همچون «دین» در پیدایش و تثبیتِ چنین تفکری نقش داشته که نیازمند نوشتاری دیگر است.

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب