عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
داستان کوتاه (برای حسین خسروجردی) نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/٢/۳۱

 

پاره‌هایِ تنِ من

پاره‌یِ یکم: خان چوپان

خان چوپان کَپَنَک بر سر کشید، ساق پاها را روی شکم جمع کرد و چشمانش را بست. خواب، اما، نمی‌آمد. پاره پاره از رویدادها در ذهنش پیدا و ناپیدا می‌شد. دمی، خنکایِ باد را روی مچِ پایش حس کرد. برخاست، پاتاوه را دورِ مچِ پایِ راستش پیچید و بار دیگر دراز کشید. همچنان آشوب خیال بود و بویِ نم برداشته‌یِ پشم در گلوگاهِ کپنک. سوزشِ پوستِ گوشه‌یِ پلکِ چشم راست را با مالشِ نوک انگشتِ نشانه‌اش گرفت و انگشت را رویِ پوششِ رانِ پا خشک کرد. گله از آرپاچای کنده شده و بسویِ  سربالایی کوه گسترده می‌شد. چوپانِ دیگر، هارای، با گله بود. پس خان چوپان دلواپس گله نبود، در تنگنایِ رویدادی شگفت گرفتار بود و گشودنِ گره را از خود، هارای و هرکسی راه می‌جست. همه سر تکان می‌دادند و می‌گفتند: نمی‌دانم، خان، خودت که خوب می‌دانی.  اما خان چوپان نمی‌دانست.

- باید بخوابی، همین. باید خوابید. هارای چنین می‌گفت.

 اما خواب نمی‌آمد. خان چوپان در برابر پرسشی بی‌پاسخ از پای درمی‌آمد: چرا سارا خود را به سیلابِ آرپاچای سپرد؟

- چه می‌دانم، خان! خودت بهتر از ما می‌دانی.

اما خان چوپان بدرستی هیچ نمی‌دانست. می‌دانست که سارا به نامبردِ خان چوپان بوده. همه این را می‌دانستند. اما پیدا شدن بدرخان و خواستگارشدن بر سارا را نمی‌دانست. از دور دیده بود که بر سارا، به رسمِ ترکانِ مغان در آذربایجان، ردایِ سپید عروسی پوشاندند، روپوشی سرخرنگ بر روی سیمایِ زیبایش کشیدند، تاجی از گلهای سرخِ کوهی بر رویِ سرش گذاشتند و سوار اسبش کردند. اسب، اما، ناشناس بود. همان دم، خان چوپان نگران این فکر شده بود که نکند اسبِ ناشناس سارا را بر زمین بزند؟ همین. بزرگتر از این نگرانی دیگر چیست در هستیِ خان چوپان؟ سنگین‌تر از بر خاک افتادنِ سارا چیست؟ هیچ نیست، نه، هیچ نیست. بیش از این فکری به ذهنِ خان چوپان نمی‌رسید.

- آشیق حسن چرا سازش را نیاورده بود؟ او چرا نخواند؟

- چه می‌دانم. یقین چیزی شنیده بوده که به گوش ما نرسیده. او آشیق ایل است و هر خبری به او می‌رسد.

خان چوپان دمی حرکتِ هر دو چشمش را در درونِ چشمخانه حس‌کرد، خواب ممکن نبود. چشم گشود. تنه را به سنگینی برخیزاند . به پایین نگاه تاباند. تنها گله را دید و آرپاچای را، که جریانِ تندش در میانِ درختان و کوهها و خیالِ درهمِ خان چوپان ناپدید می‌شد. خیالش بی‌اختیار بسویِ آرپاچای کشیده می‌شد. راستی چه شد؟ سارا زنده ماند؟ از سیلاب بیرون آمد؟ کجا رفت؟ مرگ سارا در خیالِ پریشان خان چوپان نمی‌گنجید و هرگز در خیال کسی  هم نخواهدگنجید.

 آن خان چوپانِ سارایش را سیلاب برده هستم من. 

 

پاره‌یِ دوم: پهلوان

چنین می‌گفتند و چنین شنیده بودیم که اگر پهلوانی در میدانِ کُشتی در برابرِ مردم بر خاک افتد، سر به زیر می‌افکند و بی‌سخنی ناپدید می‌شود و دیگر سراغی از او یافت نمی‌گردد. در داستانها شاید کسی او را ببیند و سخنی با او بگوید و دردی از او بشنود، اما در روی زمینِ خشکِ زندگی دیده نمی‌شود. در میانِ مردم هم می‌آید و می‌رود، اما به چشم کسی نمی‌آید، زیرا با شکستش چنان کوچک می‌شود که تنها چشمِ انسانی می‌تواند او را به بیند که خود شکستی سخت خورده باشد. آن روز نیز چنین می‌گفتند و پهلوان چنین نمی‌شنید:

میدانگاه آبادی از جمعیت موج می‌زد. بدستور بدرخان میدان را خوب آب زده بودند و عطرِ خاکِ تازه آب خورده، تازگیِ مطبوعی را در هوا پراکنده می‌ساخت. جوانسالان و بزرگسالان دورتادور میدانگاه ایستاده و دل و جان به شنیدنِ آواز آشیق‌حسن سپرده بودند که «جنگی کوراوغلو» می‌خواند. آشیق حسن داستان را به جایی رسانده بود که کوراوغلو از هالای‌پوزان می‌خواهد برای آزادی «دلی‌حسنِ» گرفتارشده به استانبول برود. آشیق حسن چرخ می‌زد، سر را روی پرده‌هایِ ساز می‌خواباند و خودش  نیز به شوریدگی ساز گوش می‌داد. دمادم بر شمار جماعت افزوده می‌شد. دور میدانگاه، حلقه‌ای از جماعت  شکل گرفته بود. تنها کوچه‌ای باریک از دیواره‌یِ آدمی باز مانده بود تا بدرخان و تلی‌خانم از آن جایگاه، کشتی پهلوان حسن شمالی و پهلوان یزدیِ بزرگ را تماشا کنند.

پهلوان حسن شمالی در اوج جوانی و نیرومندی بود. پهلوان حسن شمالی در پی نام بود و نام هم در نبردی بزرگ و فراعادی بدست می‌آمد. او خطر کرده بود تا با شکست پهلوان یزدی چنین نامی را برای خویش بدست آورد  و هرگز هم نمی‌دانست که کسی اراده کرده است وجود او را درهم بشکند. حریف، پهلوان یزدی، نامی به گستردگی ایران داشت. کسی نتوانسته بود پشتِ پهلوان یزدی را در روزگار جوانی بر خاک آورد، اما یزدیِ بزرگ هزاران پهلوان را بر خاک نشانده بود.

نخست پهلوان یزدی پیدا شد. آرام پیش می‌آمد. با دیدنِ یزدیِ بزرگ، اشک در چشمانِ پیرمردان لرزید. آنها جوانی یزدی را دیده بودند. چون کوه بود این مرد در جوانی. اما اینک پیر شده بود و موهای یلندش در پشتِ سر به سپیدی برفِ کوههای آذربایجان بود. سرمایِ هوا هم مرد را مچاله کرده بود. در گامهایش هنوز استواریِ شگفتی پیدا بود.

سپس پهلوان حسن شمالی آمد. همه او را می‌شناختند. آمدن او هیجانی بر نینگیخت. جوان و نیرومند بود و عضلاتِ سینه و بازوانش چون زنجیری پیچیده می‌نمود. غمی بر او نبود. شگفتی در این بود که پهلوان  حسن شمالی چگونه حاضر شده چنگ در چنگ مردی بیندازد که همسالِ پدرش است؟

- کار، کارِ بدرخان است، بخدا. به بینید چه گفتم!

آمدن بدرخان و تلی‌خانم در لبخندهایِ بی‌رنگ مردم آشکار شد. آمدند و سرانجام به جایگاه رسیدند، از حرکت باز ایستادند و روی کرسی‌هایِ فرش‌پوش نشستند. دو پهلوان درگشت‌زدن بودند. عضلاتِ سینه و بازوها را به کششی گرم  می‌کردند و آرام آرام حرکاتشان تندتر و تندتر می‌شد. سپس چرخش آغاز شد. چندین بار دور میدانگاه چرخیدند، لباس‌ها را کندند، به گوشه‌ای پرتاب کردند و رباعی خواندند. صدایِ پهلوان حسن شمالی صاف و پرتوان بود، صدایِ پهلوان یزدی پرطنین بود، اما لرزشی هم داشت. آشیق حسن هم به اوج پرشکوه داستانش نزدیک می‌شد.

- نباید بدرخان بگذارد این کشتی سر بگیرد. ما آدم هستیم، بخدا. افتادن مرد دیدن ندارد!

با اشاره‌یِ دستِ بدرخان دو کشتی‌گیر به هم پیچیدند. پهلوان حسن شمالی چون کوه می‌نمود. یزدی پاها را ستون تن خویش و فشار تن حسن شمالی کرده بود و بیشتر در پی نگاه‌داشتن خویش بود تا انداختن حریف. پهلوان حسن شمالی در شادیِ پیروزی سریع حریف را می‌چرخاند و گاهی با لنگ مرد کهنسال را به تابی حسرتناک  ناچار می‌کرد. آفتاب روی قله‌یِ کوهی درنگ داشت و گویی می‌خواست او نیز پایان نبرد نابرابر را ببیند. زانوی پهلوان یزدی چند بار بر خاک آمد، اما همچنان پایداری می‌کرد.

 کسانی که تا پایان مانده بودند، خبر آوردند که کُشتی تا پنهان شدن خورشید پشتِ کوهها طول کشید. غروبگاه مردم پهلوان یزدی را روی دوش خود تا خانه‌یِ بدرخان بردند و از آن روز تاکنون خبری از پهلوان حسن شمالی بگوش کسی نرسیده است.

آن پهلوان بر خاک افتاده در برابر مردم هستم من.

 

پاره‌یِ سوم: کوراوغلو

زمانی که تفنگ بدستِ نامردان افتاد، و از شمشیرزن در جنگ کاری بر نیامد، و هالای‌پوزان، سردارِ نیرومند کوراوغلو، به تیر تفنگِ مردی چلاق و جُزام گرفته بر خاک افتاد، کوراوغلی یلان را به قلعه‌یِ چنلی‌بل  فراخواند. خبر در سراسرِ گیتی پیچید و بگوش تمام یلان رسید. یلان یکایک از جاهای دور آمدند و هفت روز پس از فراخوان، همه در میانِ دیوارهایِ چنلی بل یکجا جمع بودند. کوراوغلو هم میان آنان بود. مشک‌های شراب دست بدست پیموده شد. یلان بسلامتی کوراوغلو شراب نوشیدند و همه آماده‌یِ شنیدن آخرین پیام چشم به دهانِ کوراوغلو دوختند.

کوراوغلو نخست نعره‌ای برکشید که از شدتِ آن سنگ‌های بالایِ کوهها بلرزه درآمد و کاروانیانی که از چین برمی‌گشتند، خبر آوردند که کشاله‌یِ نعره یِ مردی را در سمنان شنیده‌اند. این آخرین نعره‌یِ کوراوغلو بود. کوراوغلو با یلان سخن گفت. او از آغاز دوره‌یِ نامردی گفت. همه از مرگِ هالای پوزان اشک ریختند. همه از پایان روزگارِ مردان و شمشیر و راستگویی و وفاداری به پیمان اندوهگین شدند. آنگاه هر یک از یلانِ نامدار سر به زیر افکند و بدون اینکه نگاهش به میهمانیِ نگاهی برود، یا سینه‌ای چسبیده به سینه‌یِ دیگر بلرزد، از هم جدا شدند و هر یک در راهی گم گشتند. تنها کوراوغلو در چنلی‌بل ماند.

مردِ تنها، به قلعه‌یِ خالی مانده، به رد پایِ مردانِ بزرگ، به استراحتگاهِ یلان و به جاگاه اسبان  نگاه کرد، و در خیالِ خویش چکاچاکِ شمشیرها و شادیِ لبخندِ پیروزی را در سیمایِ مردانش شنید و گریست. اندوه بر روی سینه‌اش چندان سنگین شد که زیر آوار سنگینیِ تنهایی، بخوابی ژرف و هزارساله فرو رفت.

هزار سال گذشت و سپیده دمِ روزی کوراوغلو با نوازشِ نسیمِ سحر از خوابِ دراز برخاست. تکرار نامِ خود را در آواز آشیق حسن شنید و دانست که مردم به او نیازمند شده‌اند. اراده فرمودکرختی اندام را با حرکاتی در هم بشکند. از سلامتیِ وجودش شگفت زده شد. دریافت که در دستانش و در تمامِ اندامش توانی بزرگ در جوشش است. زمان مردانگی باری دیگر فرارسیده بود. کوراوغلو شمشیر بر کشید، زنگار از شمشیر پاک کرد، سینه صاف نمود و نعره‌ای بر کشید.

از هر گوشه مردان به صدایِ نعره‌یِ او برخاستند و بسویِ چنلی بل راه افتادند. خان چوپان و پهلوان حسن شمالی و آشیق حسن هم همراه مردان گام برمی‌داشتند. کوراوغلی بادیدن نخستین مرد طرح نخستین یورش را بر سرِ دشمنانِ مردم کشید.

آن کوراوغلویِ برخاسته از خواب ...

  نظرات ()
استادان دانشگاه: از پرواز در آسمان تا مینی بوس سواری نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/٢/٢۸

روزگاری نه چندان دور سحرگاهان که از خانه بیرون می‌زدی تا گشتی در خیابان بزنی، با دو گروه از انسانهایِ سحرخیز روبرو می‌شدی. گروه نخست پیرمردانی بودند که از رنج بیخوابی در خانه می‌گریختند تا بیداری شبانه را به بیرون پیوند بزنند و رنج بیخوابی را با گشتن در خیابانها فراموش‌کنند. آنها در زیر فشار این گمانِ کهن نابود می‌شدند که خیابان جایگاه گشتن و خانه جایگاه خوابیدن است. هنگامی‌که خوابِ شبانه در خانه به رویایی بزرگ شباهت داشته باشد، پس ناچار باید به بیرون گریخت تا صدایِ حرکتِ بیقرارِ تو آرامش خوابیدگان را پریشان نکند. تعداد افراد این گروه بسیار اندک بود. اینان گاهگاه نان سنگکی هم می‌گرفتند تا خانواده بیاد داشته باشد که نان‌آور خانه هنوز کیست.

گروه دیگر مردان جوانسال یا میانسالی بودند که در سر چهارراه‌ها و گذرگاه‌ها به انتظار می‌ایستادند تا مینی‌بوسی سر برسد  و آنها را به کارگاه یا کارخانه‌یِ محل کارشان برساند. این گروه از کارگران صنعتی در تنگنایِ سختی گرفتار بودند. از سویی، سختیِ زندگی آنها را ناچار کرده بود از خوابِ شیرین سحری بگذرند و خود را به مسیر مینی‌بوس برسانند تا زندگی ادامه یابد. از سوی دیگر، سکوتِ سرد سحرگاه آنها را در این اندیشه فرو می‌برد که چرا نانِ گروهی به این سختی بدست می‌آید.

ورود مدرنیسم به زندگیِ انسان در جهان امروز همه چیز را به هم زد. پول به یک معیار ارزشی تبدیل شد و اهمیت هر چیزی با پول سنجیده شد. پس انسان ناگزیر شد بدنبال پول به تلاشی جانکاه دست بزند. پول هم ماهیتی گریزنده داشت. گروهی کوچک به سادگی پول بدست آوردند و گروهی بزرگ با زحمتِ فراوان تنها توانستند اندک پولی بدست آورند تا خود را به پایان ماه برسانند. زمان به فاصله‌یِ «دو حقوق‌گرفتن» تبدیل شد و این فاصله تکرار شد. بدین‌سان انسان درهم شکست.

یکی از گروههایی که کاخِ بلند جایگاه اجتماعیِ‌شان فروریخت، گروه استادان دانشگاه بود. این گروه در روزگار سنتی دارای شوکتی خیال‌انگیز بود. کسی از واقعیت وجودیِ آنها آگاه نبود. تعدادشان بسیار اندک بود و مردم جامعه اغلب کم سواد بودند و استادان دانشگاه را انسانهایِ برگزیده‌یِ زمان می‌پنداشتند. استادان در گمان مردمِ عادی، افرادی با آگاهی خداگونه پنداشته می‌شدند و در باور مردم حرمتی بزرگ داشتند. دست‌دادن با یک استاد به خاطره‌ای یگانه تبدیل می‌شد و هر کسی آرزو می‌کرد یکی از نزدیکان او استاد دانشگاه بشود تا شیرینیِ شنیدنِ سخنانِ او دمی از زندگی او را نیز شیرین بنماید. این آرزو به خیالی محال بیشتر شبیه بود. پایین بودن آگاهیِ همگانی سبب بالا رفتن جایگاه استادان دانشگاه شده‌بود. این کاخِ بلند خیلی ناگهان فرو ریخت.

گسترش مدرنیسم در گستره‌یِ زندگی همگانی با «زیاد شدگی» هر چیزی آشکار شد. همه چیز ناگهان زیاد شد. آرمان دنیایِ سرمایه‌داری، یعنی «ارزش افزوده» هدف هر بنگاه تولیدی و خدماتی و علمی شد و انسان به ابزاری کوچک برای افزایشِ «ارزش افزوده» تبدیل گشت. تولید بیش از نیازِ جمعیت به گستره‌یِ علم هم سرایت کرد و تعداد افراد درس خوانده بسیار زیاد شد. روزگاری تخصص‌ها تنها برای پاسخ به نیازهایِ تولید تعریف می‌شد و افرادی درس می‌خواندند تا متخصص شوند و کاری را به انجام برسانند. مدرنیسم تخصص را هم از هدفِ نخستین خود دور کرد. تخصص از بین رفت و افراد فراوانی به عنوان متخصص در اجتماع سرگردان شدند. این متخصصانِ سرگردان بیکار ماندند و در جستجویِ کار به هر دری زدند. فراوانی متخصص سبب شد کیفیت تخصص بسیار پایین بیاید و بسیاری از متخصصان با یک انسان عامی یکی شدند. آنها تنها مدرکی  داشتند که پشتوانه‌یِ علمی نداشت و گواهی بر ساده‌انگاری انسان مدرن بود.  

در دنیایِ مدرن تعداد دانشگاهها هم بسیار زیاد شد. دولت نتوانست بودجه‌یِ تمام دانشگاهها را بپردازد و ناگزیر اجازه داد تا دانشگاههایِ پولی تاسیس بشود. این دانشگاههای پولی بسرعت در خط سیر افزایشِ «ارزش افزوده» قرار گرفتند و به هر کسی اجازه دادند وارد دانشگاه بشود. گاهی افرادی با هوش بسیار پایین و حتا عقب مانده‌هایِ ذهنی هم اجازه یافتند وارد دانشگاه بشوند. دانشجو تغییر ماهیت داد و به ابزارِ تامین پول برای دانشگاه تبدیل شد. این وضع نخست در دوره‌یِ لیسانس بود. هنگامی که درخواستگر مدرک‌های بسیار بالا زیاد شد، همان دانشگاهها درهایِ دوره‌هایِ فوق‌لیسانس و دکترا را هم باز کردند تا هر کسی توان پرداخت شهریه را داشته باشد بتواند یک یا چند مدرک بالای دانشگاهی بگیرد. فراوانیِ این مدرک‌داران و فراوانی دانشگاهها سبب شد آنها به تدریس بپردازند. پس تدریس در شعبه‌های دانشگاههای پولی در شهرها، بخش‌ها، روستاها و آبادی‌های رو به‌ ویرانی رایج شود. بدینسان مینی‌بوس‌سواری استادان دانشگاه آغاز شد.

امروزه، سحرگاهان که از خانه بیرون می‌روی تا گشتی در خیابان بزنی، تنها با یک گروه از انسانهایِ سحرخیز روبرو می‌شوی: استادان دانشگاه که شبانه بیرون آمده‌اند، سر چهارراه‌ها ایستاده‌اند و منتظر هستند تا مینی‌بوس برسد و آنها را به یکی از مراکز دانشگاهِ پولی در شهرها، بخش‌ها و روستاهایِ دورافتاده‌ برساند تا چند ساعتی را در کلاسی بگذرانند و اندک پولی بدست آورند. تردیدی نیست که در آن مراکز هرگز هیچ نشانی از علم و خلاقیت فکری یافت نخواهد شد. مینی‌بوس‌سواری و تشکیلِ کلاس‌های دانشگاهی برای کسب پول آیین دنیای مدرن و یکی از بازی‌های طنز روزگار ماست.

  نظرات ()
حیدربابایه سلام و ترجمه‌های آن نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/٢/٢٥

بررسی پنج ترجمه‌یِ پارسی «حیدربابایه سلام»

این مقاله چکیده‌ای از یک مقاله‌یِ طولانی است.

شهرتِ گسترده‌یِ «حیدربابایه سلام» در ایران سبب شد اقرادی به ترجمه‌یِ پارسیِ آن دست بزنند. نبود سنت نقد ادبی و نا آشنا نبودن مترجمان با بنیان‌ها و روش‌های ترجمه، متن‌هایی را در زبان پارسی  پدید آورد که با متن ترکی «حیدربابایه سلام» بیگانه بودند. در این مقاله، نخست تاریخ ترجمه‌هایِ شناخته شده بیان میشود، سپس پنج‌ ترجمه‌یِ پارسی شعر بررسی می‌شود.

خانم پری جهانشاهی و خانم ناهید هادی هر یک به تنهایی در زمان زندگی استاد شهریار 76 بند حیدربابایه سلام (1)  را به نثر پارسی برگرداندند. هنگام چاپ دیوان شهریار در سال 1346، چهل بند از برگردان پری جهانشاهی و سی و شش بند از برگردان ناهید هادی در دیوان گنجانده شد. کار این دو خانم که حیدربابایه سلام را به نثر پارسی برگردانده بودند ارزش بررسی ندارد. این کار را کلینز بروکس (1934) در کتاب «جام خوش ساخت» به ارتداد نثرسازی تعبیر کرده است. بر پایه‌ی سخن بروکس، کار نثرسازانِ حیدربابایه سلام اهمیت ندارد. شعر باید به شعر ترجمه گردد.

ترجمه‌ی حیدربابایه سلام به شکل شعر در سال 1367 پس از درگذشت استاد شهریار آغاز شد. در سال 1368 میرصالح حسینی حیدربابایه سلام را به شعر پارسی ترجمه کرد. بر اساس همین ترجمه، جعفر مهرگانی با همکاری «ورنر بونزلی» متن پارسیِ حیدربابایه سلام را به زبان آلمانی ترجمه کردند ( آلمان: انتشارات مهر. 1967). گفته شده که «جیام پیرو بلینگری» در سال 1967 حیدربابایه سلام  را به زبان ایتالیایی ترجمه کرد. در ایران حسین منزوی، حیدربابایه سلام را به شعر پارسی ترجمه نمود. حامد ماکویی حیدربابایه سلام را در سال 1370 به شعر پارسی ترجمه کرد (تبریز: انتشارات یاران). کریم مشروطه چی (تهران: انتشارات دنیا. 1373)، محمدعلی سجادیه (تهران انتشارات خجسته. 1375) و بهروز ثروتیان (تهران: انتشارات سروش.1374) و سرانجام ناصر آذرپویا (تبریز: نشر مهران.1375) همین کار را تکرار کردند. بهمن فرسی نیز حیدر بابایه سلام را در سال 1377 به شعر پارسی شکسته با «لهجه یِ مردم پایین شهر تهرون» ترجمه کرد (تهران:انتشارات نگاه). آقای دکتر صبری تبریزی حیدربابایه سلام را در سال 1990 به زبان انگلیسی ترجمه کرد.

بررسیِ پنج ترجمه‌یِ پارسی

حامد ماکویی، کریم مشروطه چی و بهروز ثروتیان حیدربابایه سلام را به شعر پارسی در بحر مضارع مثمن محذوف (مفعولُ فاعلاتُ، مفاعیلُ فاعلان یا فاعلن) برگرداندند. تعداد اندک افاعیل این بحر به ظاهر می‌تواند کار ترجمه را به «ایجاز» در سخن شعر ترکی نزدیک‌تر نماید. در سخن ترکی شهریار، کمترین واژگان با قویترین تاثیر صدایی و بدون نقص در قافیه‌پردازی بکار رفته است. حامد ماکویی برای پای بندی به وزن انتخابی، خود را آزاد گذاشته تا اسم را به استعاره، واژه‌های ترکی را تکرار و گاهگاهی برای کامل شدن وزن از «ای خدا» هم استفاده کند. به این ترتیب «ساز به نای عشق»، «اوچاردیم به به افلاک می شدیم»، «ازدیرن کونلریم به روزهای خوش» ترجمه شده است. در بندهای فراوان وزن مضارع به هم ریخته و مصرع‌هایی همچون «می‌خاست بع بع بره و گاو و گوسفند» (بند 63)، «در شب چو درنا گذرد از فرازها» (بند 74) ، «گشته سوار قیرآت و بنموده خون به پا» (بند 74)، «حیدربابا بپرور مردان خوب و پاک» (بند 75) پدید آمده که درکنار سکته در وزن، معانی سستی هم دارند. ماکویی در ترجمه‌ی تعدادی از بندها هم به کلی معنی را به هم ریخته و بجای کنش پرهجان موجود در متن مبداء، معادلهایی در متن مقصد ساخته که سبک و سست به نظر می‌رسند. «داماد سیب زد به عروس جوانِ ده» (بند 25)، «می‌راند خوشه‌هایِ پراکنده روی تل» (بند 32)،« می‌کرد یک سگ چوپان در آن محل» (بند 33)، «در سیل سنگ و کوه بغرند خارّ و خارّ» (بند 35) نمونه‌هایی از این شعرهای سست هستند.

ماکویی در قافیه‌پردازی هم سستی‌های فراوان دارد. میوه‌ها با یادها ، ره‌ها با بر فنا و حیات را، برکشید پا با علم کرد گوشها، دام قیه با شده و آمده، گریستم با همی زدم هم قافیه شده‌اند. ماکویی در برگردان بندهای 14، 45 و 70 شعرهای بسیار خوب پارسی ساخته که می‌تواند در ادبیات پارسی به عنوان شکلی نو طرح شود.

کریم مشروطه چی و بهروز ثروتیان هر دو حیدربابایه سلام را در بحر مضارع مثمن ((مفعولُ فاعلاتُ، مفاعیلُ فاعلان) ترجمه کرده‌اند. رعایت دقیق وزن شعر پارسی و قافیه‌پردازی خوب در تمام بندها از ویژگی‌های خوب این دو ترجمه می‌باشد. «حیدربابا» به عنوان مخاطب در بیشتر بندهای متن مبداء وجود دارد. مشروطه‌چی بر حکم وزن شعر گاهگاهی چشم بر حضور حیدربابا بسته است، اما ثروتیان این حضور را جدی گرفته است. در زبان مبداء، حضور همیشه محسوس مخاطب سبب نزدیکی و صمیمیتِ کوه و شاعر می‌شود. این صمیمیت چندان گسترش می‌یابد که در بند چهار، شاعر با کوه به شوخی می‌پردازد: «حیدربابا گون دالیوی داغلاسین». این گفته، دعایی است که مادران در شکل نفرین به فرزندان گرامی خویش می‌گویند. معنایِ تلویحیِ گفته در ترجمه‌ها از بین رفته است. مشروطه‌چی آن را به «پشتت به پشتگرمی خورشید گرم باد» و ثروتیان به «حیدربابا، چو داغ کند پشتت آفتاب» ترجمه کرده‌اند. در این کار، قصد شاعر متن مبداء نادیده گرفته شده و هر دو مترجم معنای آشکار واژه‌ها را ترجمه کرده‌اند. در نتیجه، صمیمیتِ لحن گوینده و رابطه‌یِ او با کوهِ مخاطب و گواهِ رویدادها از بین رفته است.

ناصر آذرپویا در بحر رمل مثمن (فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلان یا فاعلن) حیدربابایه سلام را به شعر پارسی برگرداند. ترجمه‌یِ آذرپویا با رعایت دقیق وزن انتخابی حتا با اسم‌های خاص ترکی، قافیه‌پردازی مستحکم و خلق استعاره‌های پرهیجان دارای زبانی فخیم و فرهیخته است. بعضی از بندهای شعر پارسیِ آذرپویا با بهترین شعرهای پارسی برابری می‌کند: «هر چه تقدیر است حاکم بر جهان و زاد و میر/ سر بسر پورانِ بی‌پیر است و بی‌پوران پیر» (بند 5)، «دیده‌ها دارم به سیمایِ پری رویانِ ناز / نغمه‌هایم در زبانِ عاشقان و سیمِ ساز» (بند 25) و بندهای 71 تا 75 از این گونه شعرهای زیبایِ پارسی هستند. ترجمه‌ی آذرپویا در گسترش فرم‌های شعری در زبان پارسی ابتکار بزرگی است. این ترجمه با تمام زیبایی‌های شعر پارسی آن، از دیدگاهِ ترجمه‌شناسی و ارزش‌های زیبایی‌شناسی دارای فاصله‌ی فراوانی از متن اصلی است. طولانی بودن خط‌های شعر آذرپویا سبب شده اطناب زیرایستایِ زیباییِ متن ترجمه باشد. زبان ترجمه یِ آذرپویا آن زبان ساده‌یِ متن اصلی نیست. در ترجمه، واژگان با زیبایی در بندها جاری می‌شوند و حتا قافیه هم نمی‌تواند از سیلان صوت جلوگیری کند. صفت به فراوانی بکار رفته است. ترکیب‌های «مهرو دختران، باغات سبز و با صفا، خاطر دلهای نشکفته دلان، ابرهای برفگون، کودکانت دسته‌ای گل چیده با صد آب و تاب، سرسلامت باشی و گوهر فشان، کژ راهان طماع و جبان، جان و دلها قبض می‌گشت از کلام ذوالجلال» و همنشینی‌های فراوان واژه‌ها در شعر پارسی (ترجمه) بسیار زیبا هستند، اما ترجمه‌های متن اصلی نیستند.

بهمن فرسی در ترجمه از زبانی شگفت انگیز استفاده کرده است. فرسی در ترجمه‌یِ خویش از زبان پارسی شکسته با «لهجه‌یِ مردم پایین شهر تهرون» استفاده کرده است. ترجمه‌ی بند نخست حیدربابایه سلام چنین است:

حیدربابا تو شمشیر کشونِ آذرخشا

وختی که آب و سیلاب، به شارخار و غوغا

می غلتن و به ساحل، دسته می شن دخترا

سلامِ من از اینجا، به شوکت و ایلتون

اسمِ مارم بیاره، کسی اونجا به زبون

 به گمانِ من، مشکل ترجمه‌ی فرسی از تفسیر نادرست او از «سادگیِ زبان» در حیدربابایه سلام پدید آمده است. فرسی تفسیری از «زبان ساده» نمی‌دانسته است. کژفهمی فرسی از زیبایی‌شناسی و ماهیت زبان او را به پدید آوردن چنین متن مسخره‌ای کشانده است.

نتیجه‌گیری

ترجمه‌های «حیدربابایه سلام» به زبان پارسی در شناخت این شعر کمک بزرگی به خوانندگان جدی شعر ارائه داده است. مترجمان ناگزیر شده‌اند تفسیر خود را از متن بنویسند و در نتیجه به نقد «حیدربابایه سلام» کمک بکنند. نوشته‌های نقد مترجمان بسیار ارزشمندتر از نوشته‌هایِ استادان دانشگاههای ایران است. استادان دانشگاه از مهدی روشن‌ضمیر (1332) تا حسن احمدی گیوی (1386) به بهانه‌ی «حیدربابایه سلام» به شرح حالات احساسی و شرح زندگانی خود پرداخته‌اند، در حالیکه مترجم‌ها به خود متن اندیشیده‌اند. از سوی دیگر، بررسی ترجمه‌ها سبب شناخت دقیقِ جزئیات متن شعر شده است. مشکل موجود در ترجمه‌ها، حاصلِ کارکردِ ذهنی و استعاریِ زبان پارسی در کاربرد شعری آن می‌باشد.

پیرو سنت شاعران کهن زبان پارسی، توصیف کلی از حقیقت مجاز (ساخته شده در ذهنِ شاعران) اصل حاکم بر شعر پارسی است. زیبایی شعر پارسی حاصل تداعی‌هایی است که متن شعر در ذهن خواننده ایجاد می‌کند. این گونه درک زیبایی، عناصر مادی حاضر در سخن شعری را به فراموشی می‌کشاند. نیما یوشیج این سنت را تغییر داد و سعی کرد واژه را با معنای نخستین و مادی خود آشتی بدهد. این کار در فرم شعر نو نیز انجام شد و شاعران شعرهایی زمینی نوشتند، اما هنگامی که فرم شعر ترجمه شده همان فرم کهن باشد ناگزیر واژه ها، ایماژها، استعاره ها و گاهی قافیه‌های شعر کهن خود را تحمیل می‌کنند. مترجم نمی‌تواند خود را از این استبداد فرم شعر کهن رها کند، پس ناگزیر از اصول شعر کهن استفاده می‌کند.

«حیدربابایه سلام (1)» شعری در بزرگداشت جهان مادی است. در این شعر، عاطفه‌یِ شدید ایجاد شده در ذهنِ خواننده حاصل آمیزش واژه و ماده است. نام‌های فراوان افراد و مکان‌ها که در متن «حیدربابایه سلام (1)» پدیدار شده‌اند همه به کسانی اشاره دارند که هیچگونه هویت شاخص تاریخی، دینی و یا اجتماعی ندارند. نام‌هایی همچون ننه قیز، رخشنده، ملا ابراهیم، میرمصطفا دایی، میرزا تقی، فاطما خالا و نیز نام مکانهایی همچون خشکناب، ورزقان، شنگیل‌آوا، سولو دوز و دیگر نام‌ها همه تنها شخص یا مکانی را بیان می‌کنند و آنها هیچ نقشی در کتابهای تاریخی شناخته‌شده ندارند. این نام‌ها همان رابطه‌ی ساده و یک وجهی بین واژه و ماده را بیان می‌کنند و چون هیچ معنای ضمنی بدان‌ها افزوده نشده و تنها یک انسان یا یک مکان را می‌شناسانند، پس «ساده» تعبیر می‌شوند و نماینده‌یِ گونه‌ی انسان یا مکان می‌شوند. ناسازه‌یِ (پارادوکس) شعر رمانتیک در «حیدربابایه سلام» هم آشکار می‌شود. هر فردی هر چه از جامعه دورتر شود و از تمام هویتهایِ اجتماعی رها گردد، به مقام نمایندگی کل انسانها می‌رسد. سخن زیاده‌گویانه و پر از تعارف‌های زیادی در شعر پارسی سبب شده این نام‌ها در زیر آواهای وزنی ترجمه گم شوند. ناسازگاری آوایی نام‌هایِ ترکی با آوایِ شعر پارسیِ موزون، اهمیت نام‌های ویژه را از بین برده است.

با تمام کاستی‌های ترجمه‌ها، کار بزرگ تمام مترجمانِ  «حیدربابایه سلام» را ستایش می‌کنم و بر همه‌ی آنها درود فراوان می‌فرستم.   

کتابنامه

1- ثروتیان، بهروز (1374). سلام بر حیدربابا. تهران: انتشارات سروش.

2- شهریار، محمد حسین (1332). حیدربابایه سلام. تبریز: کتابفروشی حقیقت.

3- فرسی، بهمن (1372). سلام به حیدربابا. تهران: موسسه انتشارات نگاه.

4- ماکویی، حامد (1370). سلام به حیدربابا. تبریز: انتشارات یاران..

4- مشروطه چی، کریم (1373). سلام بر حیدربابا. تهران: انتشارات دنیا.

5- ناصرالفقرا (آذرپویا)، محمدتقی (1375). سیمرغ و قاف «حیدربابایه سلام»  تبریز: نشر آیین

٧- Brooks, Cleanth (1934). The Well-Wrought Urn. New York: Penguin. 

  نظرات ()
گلِ نرگس (نارسیس Narcissus ‌) نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/٢/۱٩

گلِ نرگس (نارسیس Narcissus ‌) و  اِکو (پژواک Echo  )

 

در اساطیرِ یونان, نارسیس جوانِ زیبا رو, بالا بلند و رعنایی بود. تمامِ دخترانِ یونان شیفته یِ او بودند, اما نارسیس به هیچ یک عنایتی نداشت. سرنوشتِ او چنین بود. زمان بدینسان گذشت تا آفرودیته (Aphrodite) الهه یِ عشق و زیبایی, خود عاشقِ نارسیس شد. عشقِ الهه نیز بی پاسخ ماند. بی توجهیِ نارسیس خشمِ آفرودیته را بر انگیخت. الهه تصمیم گرفت رنجِ عشقِ بی پاسخ را به نارسیس نشان دهد. به اراده یِ او, نارسیس تشنه شد. تشنگی او را به سویِ چشمه ای کشاند. چون خم شد تا آب بنوشد, سیمایِ زیبایِ خود را در آب دید و گرفتارِ عشق به خویشتن شد. نارسیس نتوانست از کنار چشمه دور شود. خواست برایِ معاشقه بر تصویرِ خود دست بزند, تصویرآشفته گشت. حتا ریختنِ اشکش بر آب نیز, تصویر را پریشان ساخت. نارسیس آرام آرام پی برد که عشق کششِ ذراتِ وجود در فاصله هاست. چون عشق با نگاه آغاز می شود, پس باید تنها با نگاه پایداربماند و در نگاه ها خود را محو نماید تا عشق جاودان گردد.

نارسیس آنقدر لب آب ماند تا اندک اندک کاهیده شد, و روزی جان سپرد. پیکرِ بی جانش در آبِ چشمه افتاد تا گواهی دهد پیوندِ عاشقان در مرگ رخ می دهد. به یادمانِ عشق, آفرودیته بر جایگاهی که نارسیس جان نهاده بود گلی را رویاند. به یادِ نارسیس, آن گل را گلِ نارسیس (یا گلِ نرگس) نامیدند. این گل اکنون نشانه یِ خودشیفتگی است. در ادبیاتِ پارسی نیز, نرگس نشانی از چشمِ خمار است.

    اِکو (پژواک) یکی از عاشقانِ نارسیس بود. چون مرگِ نارسیس را دید, اندوهناکتر شد. زبانِ حالِ اکو را شاعران بیان کرده اند, زیرا خود از بیانِ شورِ سرشارِ دلِ خویش ناتوان بود:

روزی اِکو در کنارِ زئوس ((Zeus خدایِ خدایان, دارنده یِ آذرخش و تندر, نشسته بود که هِرا (Hera) همسرِ کینه دار و انتقامجویِ زئوس, از جایگاهِ آسمانیِ خدایان, المپ  (Olympus), فرود آمد. وقتی اکویِ زیباروی را کنارِ همسرش دید, گمان برد که او معشوقه یِ زئوس است. خشمِ خویش را بر سرِ اکو فرو ریخت. قدرتِ گفتار را از او گرفت و اِکو را محکوم ساخت تا تنها آخرین هجایِ شنیده هایِ خود را تکرار کند. اکو در بیشه ها, جنگل ها, و دره ها پنهان شد. هم اکنون نیز, اگر کسی در کنارِ بیشه, جنگل, ویا دره ای فریاد بکشد و یا با صدایِ بلند سخن گوید, پژواکِ صدایِ اِکو را می شنود.

ECHO’S LAMENT OF NARCISSUS

 

Slow, slow, fresh fount, keep time with my salt tears

Yet slower yet, oh faintly, gentle springs

List to the heavy part the music bears      

Woe weeps out her division when she sings

Droop herbs and flowers

 Fall grief in showers

    Our beauties are not ours 

Oh, I could still  

Like melting snow upon some craggy hill

Drop, drop, drop, drop

Since nature’s pride is now a withered daffodil  

                                                       Ben Johnson (1573-1637)

 

سوگواری ِ اِکو  بر  نارسیس (گلِ نرگس)

 

خسته و آهسته تر کن گام ها را‏, چشمه یِ شوریده چون من

باز هم آهسته تر, ای چشمه یِ تر

گوش کن آوایِ سنگینِ دلم را

غم سراید همرهِ وایِ جدایی.

 

سبزه ها و لاله ها, سر در گریبان

غصه می ریزد فرو از آبشاران

رفته زیبایی ز ماها.

 

من کنون پر آه و نالان

می توانم از فراز سنگپوشان تپه ساران

بر چکم چون برفِ گریان:

                             قطره, قطره, قطره, قطره

چون شکوهِ  ’ملکِ صحرا

نرگسِ پژمرده ای شد.

                                                                             مترجم: عبداله باقری حمیدی

 

 

  نظرات ()
رضا سید حسینی, مترجم نامدار یاد باد نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/٢/۱٧

به یاد رضا سید حسینی (22 مهر 1305 11 اردیبهشت 1388)

 

رضا سید حسینی را در جریان سه کنفرانس ترجمه در دانشگاه تبریز (1369، 1373، 1377) و کنفرانس ترجمه‌یِ ادبی در دانشگاه فردوسی مشهد (1382) ملاقات کرده بودم. سیمایِ سیدحسینی دیدنی بود. ابروهایِ شبق‌رنگ بسیار پُر پشت در پیشانی بسیار بلند و عینکی با چهارچوبِ سیاه‌رنگ روی چشمانِ نگرانش، سیمایِ این مرد را در ذهنِ انسان پایدار می‌کرد.

 در آبان 1377 و در جریانِ برنامه‌یِ گشایشِ سومین کنفرانس ترجمه‌یِ ایران در تالار وحدت دانشگاه تبریز، صدها دانشجو، استاد و مترجم شاهد گشایشِ برنامه‌های کنفرانس بودند. دکتر لطفی‌پور به عنوانِ دبیر کنفرانس به حاضران خوش‌آمد گفت و سپس دکتر عباسعلی‌رضایی، مدیر برنامه‌یِ گشایش از نجف دریابندری و صفدر تقی‌زاده دعوت کرد که به روی صحنه بروند. دریابندری با قامتی استوار و سخت دیدنی و تقی‌زاده با سیمای آرام به روی جایگاه رفتند. سپس رضا سیدحسینی برای حضور در صحنه دعوت شد. سید حسینی در ردیفِ دوم نشسته بود و از نور پیاپی فلاشِ دوریسن‌های دانشجویانِ عکاس خسته بنظر می‌رسید. آرنجش را روی زانو گذاشته بود و مشت را تکیه‌گاه سری ساخته بود که بزرگ بنظر می‌رسید. سید حسینی از همانجا با سخنی کوتاه سپاسگزاری کرد، دستی به موهایِ پشتِ سرش کشید و گفت که خیلی آشفته است. دکتر رضایی بیتی خواند: ای که آشفتگی زلفِ تو آسایش ماست / گر چنین است، پس آشفته ترش باید کرد. خنده‌یِ همگانی در فضایِ تالار منفجر شد. همه به موهایِ پریشانِ مردی چشم دوختند که پشتِ سری بزرگ بدرستی آشفته بود. بیتِ شعر دکتر رضایی در جریان کنفرانس بر حافظه‌یِ همه نشست. سید حسینی هم به روی صحنه رفت تا از ترجمه سخن بگوید. سید حسینی گفت که مترجم ادبی باید کتابهایِ فراوانی در زمینه‌یِ ادبیات، تاریخ، فلسفه، زیبایی‌شناسی، جامعه‌شناسی، زبانشناسی و ادبیات بخواند. لحنِ آرام سخن‌گفتنِ تودماغیِ رضا سید حسینی دیگر تنها از کتابهایش بگوشِ هوش خواهد رسید. 

رضا سید حسینی در 22 مهر 1305 در اردبیل متولد شد. تا کلاس نهم در اردبیل درس خواند و در سال 1321 به مدرسه‌یِ پست و تلگراف در تهران وارد شد. سیدحسینی در سال 1324 دیپلم ارتباطات گرفت. برای ادامه‌یِ تحصیل در رشته‌یِ ارتباطات دور به پاریس رفت. در سال 1327 به امریکا رفت تا در امریکا فیلم‌سازی بخواند. در سال 1328 به ایران برگشت تا پیش استادان زبانِ فرانسه‌یِ آن روزگار، آقایان عبداله توکل، پژمان بختیاری و پرویز ناتل خانلری زبان فرانسه بیاموزد. همزمان در آموزشکده‌یِ تئاتر، درس «مبانی نقد فلسفه هنر و ادبیات» تدریس می‌کرد. رضا سید حسینی در اداره‌یِ مخابرات، رادیو و تلویزیون کار می‌کرد. چند بار سردبیر مجله‌یِ «سخن» شد.

رضا سید حسینی در دهه‌یِ سی شروع به ترجمه نمود. دهه‌یِ سی زمانِ پرکاریِ مترجمان بزرگ ایران بود. کودتایِ امریکایی 28 مرداد 1332 تمام نویسندگان را در داخل خانه‌هایشان اسیر کرد. استادان بزرگ ترجمه در ایران، آقایان: محمود اعتماد‌زاده (م. الف. به آذین)، ابوالحسن نجفی، محمد قاضی، عبدالله توکل،  نجف دریابندری، حسن شهبازی، بهمن شعله ور، شاهرخ مسکوب، عبدالرحیم احمدی، احمدکریمی حکاک، غلامحسین یوسفی و نویسندگانِ بسیاری به کار ترجمه پرداختند. بیشترین و موثرترین آثار در همین دهه ترجمه شد. رضا سید حسینی هم در دهه‌یِ سی شروع به ترجمه نمود.

سید حسینی در همان آغازِ کار، کتاب روانشناسیِ «پیروزی فکر» را ترجمه کرد. این کتاب مورد استقبال فراوانِ خوانندگان قرار گرفت. کتاب «پیروزی فکر» روانشناسی عامیانه‌ی دورانِ پیش از روانشناسیِ علمی زیگموندفروید است. این کتاب به شکل سخنانِ کوتاه پندآموز نوشته شده است. چنین کتابهایی همیشه مورد علاقه‌یِ  ایرانیان شیفته‌یِ پند و سخنان کوتاه شده است. آشکار است که پندهای گسسته تنها سبب گسستگیِ فکر خواننده می‌شود.  سپس «شاهکارهای دنیا» (مجموعه‌یِ ده داستان) و«طاعون» از آلبر کامو را ترجمه کرد. کتاب‌های «ضد خاطرات» و «امید» از آندره مالرو، «در دفاع از روشنفکران» از ژان پل سارتر، «لام لایت» از چارلی چاپلین، «رویای عشق» از ماکسیم گورکی، «آبرو ریخته‌ها» از جک لندن، «آخرین اشعار» از ناظم حکمت از ترجمه‌های رضا سید حسینی است.

رضا سید حسینی با تدوین کتاب دوجلدی «مکتب‌های ادبی» در ایران شناخته شد. مکتب‌های ادبی نخستین بار در سال 1334 توسط نشر زمان در ایران چاپ شد. چاپ پانزدهم این کتاب هم اکنون در بازار هست. «مکتب‌های ادبی» بزرگترین سهمِ رضا سید حسینی در فرهنگِ ادبی ایران است. واژه‌یِ »مکتب» در ایران اغلب به شکل نادرست بکار می‌رود. این واژه را به معنایِ «کلاسِ درسِ سنتی» (مکتب خانه) می‌پندارند. از نمونه‌هایِ آشکار این نادرستی، کاربردِ «مکتب شهریار» در دیوانِ استادشهریار است. شهریار پیرو هیچ مکتبی نیست و خود نیز در شعرِ پارسی مکتبی را بنیان نگذاشته است. ایرانیانِ گریزان از هم توانایی ایجاد مکتب را ندارند.

مکتب به آثار گروهی از شاعران و نویسندگان گفته می‌شود که در یک دوره‌یِ تاریخی و بر اساسِ جهان بینیِ فلسفیِ آن دوران در آثار خود اصول یکسانی را بکار برند. مکتب‌هایِ شناخته شده در ادبیات جهان «مکتب نئوکلاسی‌سیزم، مکتبِ رمانتی‌سیزم، مکتبِ رئالیزم ومکتب ناتورالیزم» است. مدرنیزم مکتب نیست، یک فرهنگ اجتماعی و گسترش‌یابنده‌یِ دنیایِ سرمایه‌داری است. آنچه که در ایران بنامِ «سبک» (در سبکِ خراسانی، سبک عراقی، سبک هندی) شناخته شده، معادلِ «مکتب» در ادبیات غربی است. رضا سید حسینی با کتاب مکتب‌های ادبی، خوانندگانِ ایرانی را از یک کژفهمی بزرگ رهانیده است.

رضا سید حسینی، در جریان چاپهای فراوانِ کتاب مکتب‌های ادبی، همواره نام جنبش‌های نوین را به کتابش افزوده است. در سالِ 1334، روشِ بیانگریِ «جریان سیالِ ذهن» در رمان‌ها در ایران ناشناخته بود. سید حسینی در چاپ دهم کتابش، این روش را به کتابش افزود. «دگردیسیِ رمان» نیز از بخش‌هایی است که سید حسینی بعدها به کتابش اضافه کرد.

در جریان سال‌هایِ پس از 1370، فراز و فرود زندگیِ مادی در ایران افراد را به رقابتی فشرده برای دریافت مدرک دکترا وادار کرد. گرفتنِ مدرک دکترا مد روز شد، حتا کدخدایانِ روستاهای کوچک هم برای خود مدرکِ دکترا تهیه کردند. افراد بیشماری نادانیِ خود را پشتِ مدرک‌های درشت دانشگاهی پنهان کردند. چنین فضایِ پوچی هرگز رضا سید حسینی را وسوسه نکرد. سید حسینی و اندک انسانهایِ اصیل بکار نوشتن پرداختند، تا در رشدِ درک مردم از هستیِ دگرگون شونده سهمی داشته باشند. سید حسینی و انسانهایِ نادری چون او از نردبانِ تلاشِ پاکِ انسانی بالا رفتند و در چکادِ فرهنگ بشری نشستند.

رضا سید حسینی در خرداد ماه 1387 برای معالجه‌یِ درد شدید و کم‌حرکتی دست‌ها و پاها به بیمارستان ایرانمهرتهران رفت. دکتر پارسا روی مهره‌های گردنِ او عمل جراحی انجام داد. سید حسینی به خانه رفت تا باز ترجمه کند. رنجِ سال ها او را در هم شکسته بود. سیدحسینی در فروردین 1388 باری دیگر در بیمارستان ایرانمهر در خیابان شریعتی تهران بستری شد و در یازدهم اردیبهشت1388 از حرکت باز ماند. اراده‌یِ پولادین استاد رضا سید حسینی، پایداریِ او در نوشتن و ترجمه‌کردن و نیز پایبندی او در نوشتن برای رهایی انسان از استبداد، مردی را پدید آورد که در ذهنیتِ خوانندگانِ جدی ادبیات و نظریه‌های ادبی بزرگ پنداشته می‌شود. یاد این مترجم بزرگ آذربایجانی، همواره فکر خوانندگان ادبیات و نقدادبی را به آرامش زیستن بدور از هیاهوی آشفته‌یِ دنیای شگفت‌انگیز نو فراخواهد خواند.   

  نظرات ()
«حیدربابایه‌ سلام » شهریار و سنت نوشتن درباره‌یِ آن شعر نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/٢/۱۱

سنتِ نوشتن درباره‌یِ «حیدربابایه سلام»

 

ستاد بزرگداشت یکصدمین سال تولد استاد سیدمحمدحسین شهریارکتابی با عنوان «شمع صدساله» (1386) منتشر کرده است. در این کتاب تعداد 8 پیام از مقامات سیاسی کشور، 63 مقاله، 4 شعر در بزرگی شهریار و 16 قطعه عکس از مراسم بزرگداشت چاپ شده است. گردآوری 63 مقاله در یک کتاب کار مناسبی است. این مقاله‌ها در جریان پنجاه سال نوشته شده‌اند. اگر مقدمه‌یِ مهدی روشن ضمیر برایِ نخستین چاپ حیدربابایه سلام (1332) هم به این مجموعه اضافه بشود، کتاب «شمع صدساله» تمام نوشته‌های نویسندگان و استادان ادبیات ایران درباره‌ی شهریار می‌شود.

مقاله‌یِ دکتر رضا براهنی، مالیخولیای اقلیم در شعر شهریار هم از کتاب «گزارش به نسل بی‌سن فردا» (تهران: نشر مرکز، 1383) انتخاب و در شمع صدساله چاپ شده است. مقاله‌ی رضا براهنی با تمام نوشته‌های دیگر کتاب از نظر ساختار، گسترشِ موضوع و روش‌شناسی تفاوت بنیادین دارد. مقاله‌ی «جمیل دوستان در دیوان اشعار استاد شهریار» از دکتر ساسان سپنتا دارای اطلاعات معتبری در شناساندن استادان موسیقی ایران در سال‌های 1280 تا 1340 است. در این نوشته، مقاله‌یِ براهنی را از بحث خود خارج کرده‌ام، زیرا به گمان من، مقاله‌یِ براهنی در میان آن 63 نوشته تنها مقاله‌ای است که دیدگاهی علمی نسبت به شهریار شناسی ارائه می‌دهد. بقیه‌یِ مقاله‌ها دارای ویژگی‌های بنیادین مقاله‌نویسی نیستند و بیشتر مقاله‌ها از نظر ساختار آشفته و از نظر موضوع پراکنده‌اند. با تاسف می‌نویسم که بسیاری از این نوشته‌ها در حد یک نوشته‌یِ ساده‌یِ تفریحی هستند و ارزش خواندن ندارند. در تعدادی هم دزدی ادبی به شکلی آشکار انجام شده است.

امروزه انسان‌های بسیاری علاقه‌مندِ نقد علمی شعر معروف «حیدربابایه سلام» هستند. این انسان‌ها پیرو سنت مقاله‌نویسی، ناچار هستند پیشینه‌ی ِ پژوهش فراهم آورند. این مقاله نویسان به  همین کتاب «شمع صدساله» نگاه می‌کنند و مقاله‌های زیر را در باره موضوع می‌یابند:

1- حسن احمدی گیوی، حیدربابا و شهریار دلها (ص 45)

2- رضا انزابی نژاد، نگاهی از کنار حیدربابا به دامنه‌یِ سهند (ص 65)

3- بهروز ثروتیان، درباره‌یِ ترجمه منظوم حیدربابایه سلام (ص 145)

4- محمدعلی روشن ضمیر، مقایسه‌ی بین حیدربابای شهریار و اشعار ویلیام وردز ورث (ص 223)

5- علی اصغر شعردوست، ویژگی‌های زبان‌شناسی در شعر شهریار (277)

6- سید مهدی علایی حسینی، نگاهی به حیدربابایه سلام و مقایسه آن با منظومه‌ای از هنری لانگ فلو (ص 668)

7- قاطمه عالی، خصوصیات شهریار و قطعه‌یِ حیدربابایه سلام (ص690)

نویسندگان این مقاله‌ها شاید شنیده‌اند که مقاله باید دارای انسجام ساختاری و وحدت موضوع باشد. انسجام ساختاری به معنی پیوستگی تمام اجزاء مقاله است. اجزاء مقاله نخست پاراگراف‌ها هستند. هر پاراگراف باید نتیجه‌یِ پاراگراف پیش از خود باشد. به سخن دیگر، هر پاراگرافی معلول پاراگراف پیشین و علت پاراگراف پسین است. در درون هر پاراگراف نیز رابطه‌یِ علت و معلول باید بین جمله‌ها حاکم باشد. آغاز، گسترش و نتیجه گیری نه تنها بخش‌های یک مقاله، بلکه بخش‌های هر پاراگراف نیز هست. همچنین نویسنده باید تنها یک موضوع را آغاز و گسترش بدهد و سرانجام نتیجه‌گیری نماید. یک مقاله تنها به یک موضوع باید پردازد. در یک مقاله نمی‌توان تمام مسائل یک نویسنده را بحث کرد. هفت مقاله‌ای که در بالا نام برده شد، هیچ یک این اصول بنیادین مقاله نویسی را رعایت نکرده است.

حسن احمدی‌گیوی پس از نوشتن از هر چیزی، درباره‌یِ حیدر بابایه سلام سخن می‌نویسد:

«این اثر نه تنها یکی از گرانبهاترین آثار ذوق و اندیشه ایرانی در عصر حاضر است، بلکه یکی از بهترین و ماندگارترین اشعار جهان است که خاطرات دوران کودکی شاعر را در روستا با همان صفای روستایی به زبانی ساده و رسا و گیرا و گویا باز می گوید، به گونه‌ای که به تصدیق صاحبنظران، هیچ شاعری در هیچ زبان و زمانی، خاطرات عهد خردسالی خود را بدین روشنی و زیبایی و شیوایی به سلک تظم نکشیده است! خاطراتی که بسیاری از سایه روشن‌های آن، از آن همه ما ایرانیان حرمان زدهنیز هست!  ...

حیدربابا برای من بیش از همزبانان عزیز شهری، آشنا و لذت بخش و دلنشین بوده و هست، زیرا بستر خاطرات دوران کودکی شاعر در شهر نیست، در روستاست، با همه صفاها و خصوصیتهای روستا و روستاییان!

مگر نه این است که بنده در «گیوی» خلخال که روستای بزرگ بود، به دنیا آمده‌ام و همه یا بیشتر تابلوهای حیدربابا در دوران کودکی جزء زتدگی‌ام بوده است که امروزه بسیاری از آنها از میان رفته، و یا در حال از میان رفتن است!»  (صص 47 - 48) 

حسن احمدی گیوی پس از این خودشناساندن خنده‌دار، متن نامه‌ی خود به کریم مشروطه‌چی را نیز در داخل مقاله آورده است. چنین کارهای کودکانه‌ای در حوزه ی نقد ادبی نمی‌گنجد. این افراد نامدار دانشگاهی تشنه‌ی شناساندن خودشان هستند. نوشته‌یِ حسن احمدی گیوی هیچ کمکی به خواننده در شناخت حیدربابایه سلام نمی‌کند. این نوشته گوشه‌هایی از احساسات درونی نویسنده را به خواننده بیان می‌کند و ارزشی ندارد. همچنین، این نوشته از نظر علامت‌گذاری هم بسیار آشفته و غلط است. نویسنده مانند کودکان دبستانی نتوانسته است جمله‌ها را از هم جدا کند.

رضا انزابی‌نژاد هم مقاله‌یِ خود را با خاطرات خوش گذشته‌اش آغاز و ادامه می‌دهد. نوشته‌یِ انزابی نژاد  ناگهان به روایت مستقیمِ گقتگوی خودش و فردی در خراسان درباره‌یِ حیدربابایه سلام می‌پردازد (ص 67). حضور انزابی نژاد در انشاء بسیار بیشتر از شعرِ شهریار احساس می‌شود. انزابی نژاد در این نوشته نشان داده که حتا آگاهی اندکی هم از مقاله‌نویسی ندارد. در دو صفحه‌یِ پایانی، انزابی نژاد خط‌های بخش نخستین شعر «سهندیم» را به روش معنی کردن شعر در کلاس‌های دبیرستان شرح داده است. نوشته‌ی انزابی نژاد هیچ ارزشی از نظر مقاله نویسی و شهریارشناسی ندارد.

نوشته‌ی بهروز ثروتیان با عنوان « درباره‌یِ ترجمه منظوم حیدربابایه سلام» (ص 145) ساختار ندارد. ثروتیان سیلان کلمات ذهنی خویش را نوشته است. به نظر می‌رسد ثروتیان سخن گفته و کسی سخنان آشفته‌ی او را از روی نوار به روی کاغذ آورده است. ثروتیان از بحث‌های ترجمه شناسی هیچ آگاهی ندارد. در ایران مجموعه مقالات سه کنفرانس ترجمه در دانشگاه تبریز (سال های 1369، 1373، 1379) و کتابهای فراوان در ترجمه‌شناسی در دسترس خوانندگان است. ثروتیان آن مقاله‌ها را نخوانده است. او تنها ذهنیت خویش را نوشته است. نوشته‌ی او هم دارای ارزش علمی نیست. نوشتن خاطرات آشنایی با افراد گوناگون در نوشته، عنوان« مقاله» را از نوشته ی ثروتیان حذف می‌کند. این نوشته می‌تواند روزگاری در شناخت ذهن خود ثروتیان کمک کند.

محمدعلی روشن‌ضمیر خواسته است حیدربابای شهریار و اشعار ویلیام وردز ورث را از نظر سادگی بیان، توصیف طبیعت، یادآوری خاطرات کودکی، احساسات، پرداختن به مشکلات طبقات محروم، و گرایش به دین و اخلاق مقایسه بکند (ص 223). نوشته‌ی روشن ضمیر بیشتر به مقابله این دو شاعر پرداخته و در تمام موارد شهریار را بسیار برتر از وردز ورث خوانده است. رنه ولک در کتاب« مفاهیم نقد» بررسی تطبیقی دو اثر  را کاری نادرست خوانده است. ولک استقلال هر اثر ادبی را مانع مقایسه‌ی آن با آثار دیگر می‌پندارد. نام بردن ویژگی‌های شعر رمانتیک و بیان نمونه‌هایی از آن ویژگی در شعر دو شاعر روش خواندن تطبیقی نیست. روشن ضمیر در نوشته‌اش سخنانی از حسن احمدی گیوی و مهدی روشن ضمیر را آورده است که نه تنها از موضوع خارج هستند بلکه سخنی علمی نیز ندارند. در متن نوشته استنادهایی به ویلیام هزلیت، لسلی اسیفن و والتر پیتر هست، درحالیکه در منابع نشانی از معرفی کتابهای آن نویسندگان نیست.

انشای علی اصغر شعردوست با عنوان «ویژگی‌های زبان‌شناسی در شعر شهریار» (ص 277) دارای هیچگونه ارزش علمی نیست. انشا نشان می‌دهد که نویسنده زبانشناسی را حتا در حد ابتدایی هم نمی‌شناسد. او فریفته‌ی نام علم شده است و تصوری بسیار عامیانه از این علم گسترده دارد. این انشا ارزش یکبار خواندن هم ندارد.

سید مهدی علایی حسینی در نوشته‌ای با عنوان«نگاهی به حیدربابایه سلام و مقایسه آن با منظومه‌ای از هنری لانگ فلو» (ص 668) دوازده بند از «حیدر بابایه سلام» ترجمه‌ی بهروز ثروتیان و ترجمه‌ی نثر محمدعلی اسلامی ندوشن از شعر «رود چارلز» سروده‌ی لانگ فلو را چاپ کرده است. علایی شرحی درباره‌ی این کار بی‌اهمیت نداده است.

انشای فاطمه عالی با عنوان «خصوصیات شهریار و قطعه یِ حیدربابایه سلام» (ص 690) نمونه‌ی آشکاری از دزدی ادبی است. بخش‌های گوناگون انشاء از نوشته‌های کم ارزش دیگران انتخاب شده است. فاطمه عالی روش نوشتن منابع را هم نمی‌داند.

این افراد در دانشگاه های ایران تدریس می‌کنند. آن‌ها روش‌های نگارش را به دانشجویان ادبیات یاد می‌دهند. هنگامی که خود دچار چنین درک ساده‌ای از نوشتن هستند، نتیجه‌ی تدریس آن ها هم نمی‌تواند امیدوار کننده باشد. 

سخن گفتن  تفاوتی بنیادین با نقد ادبی دارد. نقد ادبی تنها در شکل نوشتن اتفاق می‌افتد و در یک مقاله‌ی کامل معنی پیدا می‌کند. نقد ادبی آشکار ساختن معنای نهفته در متن است. در سده‌ی بیستم در کشورهای اروپایی و ایالات متحده امریکا رویکردهای علمی نقد ادبی پدید آمد. فرمالیستهای روسی توجه کنش خواندن را به متن برگرداندند. فرمالیستها ادعا کردند که تمام معنا در داخل خود متن موجود است. آنها بررسی زندگی شاعر یا نویسنده را از کنش خواندن کنار گذاشتند. دستاورد فرمالیستها توجه به جزییات متن شد. کاربرد یافته‌های زبانشناسی در خواندن متن سبب دقت بیشتر در جزییات متن شد. ژاک دریدا شالوده شکنی را پدید آورد. دریدا توجه خواننده را از الگوهای معنایی سنتی به محورهای نوین معنی کشاند. دریدا محور بودن یک معنی را روش تفکر استبدادی می‌دانست. از نظر دریدا متن نمی‌تواند تنها یک معنی داشته باشد. دستاورد بزرگ دریدا پیدایی روش‌های نوین برای درهم شکستن معناهای سنتی بود. تاریخگرایان نوین بار دیگر اهمیت آگاهی از زندگیِ نویسنده را برای کشف معنای اثر طرح کردند. پدیدار شدن روش های نوین نقد ادبی همچنان ادامه دارد.

در ایران شهریارشناسان، به بهانه یِ شهریار به معرفی خود می‌پردازند. شاید آنها نگران هستند که کسی به هستی آنها اهمیتی ندهد، پس ناچار خود به معرفی خود، زادگاه خود و دوستی خیالی خود با شهریار می‌پردازند. امروزه انسانهای خردمند نوشته‌های امپرسیونیستی را به عنوان نقد یک اثر نمی‌پذیرند. نویسنده‌یِ نقد باید خود را از متنِ نقد کنار بگذارد. منتقد ناگزیر است جزییات متن را شرح دهد. بسیاری از کسانی که درباره‌ی حیدربابایه سلام مقاله نوشته‌اند، سادگی زبان را تکرار کرده‌اند. هیچ یک از این نویسندگان «سادگی» را تعریف نکرده‌اند. آنها  درک «سادگی» را بدیهی پنداشته‌‎اند.  «سادگی» دارای مفهومی بسیار پیچیده می‌باشد. اگر متن بدرستی ساده باشد، هر کسی می‌تواند یک حیدربابایه سلام بنویسد، درحالیکه خود شهریار هم چنین کاری را نتوانسته انجام دهد. حیدربابایه سلام (2) دارای ویژگی های زیبایی‌شناختی حیدربابایه سلام (1) نیست. حیدربابایه سلام (2) تقلیدی از حیدربابایه سلام (1) است و اصالت ندارد. اصالت در حیدربابایه سلام (1) است. از سوی دیگر، طرح درک شعر توسط کسانی که سرگذشتی همچون شهریار را در روستا داشته‌اند، تلاشی نا آگاهانه و غلط در محدود کردن گستره‌ی زیبایی شعر شهریار است. روستا نشینی تجربه‌ی پنجاه‌هزار ساله‌ی بشر روی زمین است. این تجربه به آسانی از میان نخواهد رفت. ایالات متحده در تاریخ کوتاه خود (استقلال در 1776) تجربه‌ی روستا نشینی ندارد. در بسیاری از آثار نویسندگان ایالات متحده،  روستا زمینه‌یِ مکانی رویدادهای اثر است. شهریار با پرداختن به روستای ویران، تجربه‌یِ هزاران ساله‌ی بشر را موضوع سخن خویش قرار داده است. یکی از دلایل پذیرش حیدربابایه سلام همین نکته است.

 

 

  نظرات ()
سرمای روزگار نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/٢/٦

امید در آشفتگیِ روزگار و با مردمی شوریده

فرهنگ‌ها فضایِ فکری و در نتیجه هویتِ انسان‌ها را در زمان و مکانی یگانه می‌شناسانند. فرهنگ‌ها در رفتارهای همگانی انسان‌ها به جلوه در می‌آیند. فرهنگ‌ها خود از تلاش فکری انسان‌هایی نادر شکل می‌گیرند و با پذیرش و درونی شدن آن‌ها در ذهن مردم ماندگار و سبب شناسایی آن مردم می‌گردند. بزرگیِ مردم تنها در فرهنگی بزرگ ممکن می‌گردد. قدرت گرفتن نیرویی ناشناخته و حاکمیت آن در میان مردم فرهنگ را به انحطاط می‌کشاند.

انحطاط فرهنگ‌ها در اروپا در سده‌یِ سیزدهم میلادی آغاز شد، اما با رنسانس باری دیگر گسترش و رو به سمت انساندوستی نهاد. رنسانس حرکتی فرهنگی برای یکی شدن گفتار و کردار  انسان‌ها بود. فرهنگ رنسانس هم، مانند هر پدیده‌یِ اجتماعی دیگر، دچار عادت‌شدگی شد. عادت شدگی، مرگ هر پدیده‌ای است. 

حرکت‌های گروهیِ انسان‌ها برای کسب حقوق اجتماعی برابر با انقلاب فرانسه (1789) آغاز شد. انقلاب فرانسه انسان را به نتیجه‌یِ فکر روشنفکران امیدوار ساخت. شاعران رمانتیک فرانسه و انگلستان مورد ستایش مردم قرارگرفتند. آن‌ها به بزرگداشت گروهی از انسان‌های فراموش‌شده دست زده بودند. زیاده‌روی در چنین تفکری، آن شاعران را به بیراهه کشاند. از همین روی عمر جریان رمانتی‌سیزم تاریخی بسیار اندک بود، اما رمانتیک‌ها پاکیِ سرشت بشر را در آگاهی همگانی گنجاندند. رمانتیک‌ها زیبایی سخن بشر را کشف کردند، پس همواره مورد تحسین قرار خواهندگرفت. گفتار و کردارآن‌ها یکسان بود، از همین روی بیشتر رمانتیک‌ها خیلی زود مردند.

در سده‌یِ نوزدهم فیلسوفان به بیگانگی نیروی کار از نتیجه‌یِ کار اندیشیدند. این بیگانگی به گستره‌هایِ دیگر فکری نیز گسترش یافت. سرمایه‌داری در حال پیشرفت بود. در سرمایه‌داری ارزش کار هر انسان با پول مشخص می‌شود. پول هم پدیده‌ای مادی نیست، پس انسان از نتیجه‌یِ کارش آگاهی مشخصی نخواهد داشت. شکلی از بیگانگی بین انسان و ارزش‌ها پدید آمد. با گسترش تبلیغات، این بیگانگی به دنیای سخن کشانده شد. تبلیغات چیزی را تعریف می‌کرد که ارزش بالایی هم نداشت. در رمان «خواهرکاری» از «تئودر درایزر» شخصیت مرکزی رمان با دیدن آگهی‌های تبلیغاتی فراوان روی در و دیوار شهر دچار سرگشتگی در انتخاب می‌شود. او به درستی می‌پرسد: کدامیک از این‌ها درست می‌گوید؟ تبلیغات سخنانی را با تکرار پیاپی برای مردم بازمی‌گویند و مردم فریب می‌خورند. افسوس انسان به مفهومی بنام «حقیقت» پایبندی سنتی دارد. حقیقت نیز مفهومی است که از تکرار سخن آدمی پدید می‌آید. هر مفهوم غلطی هم پس از تکرار فراوان به شکل حقیقتی مسلم برمردم تحمیل می‌شود. گریختن از مفهومی حقیقت‌شده هم چه دشوار است. درپایان سده‌یِ نوزدهم، سرمایه‌داری با نیرویی شتابنده به جهان سرازیر می‌شد.

سده‌یِ بیستم با جنگ آغاز شد. انسان‌های خردمند ناگهان به شکننده بودن افکار و رویاهای انسان پی‌بردند. جنگ جهانی اول در سال 1919 به پایان رسید، اما پدید آمدن قدرت‌های جدید در کشورهای گوناگون، امکان جنگ را باری دیگر طرح ساخت. روشنفکران و نویسندگان به نوشتن درباره‌یِ خطرجنگ پرداختند. ویلیام باتلر ییتس( شاعر ایرلندی) در شعر« ظهور‌مسیح» (1924) آغاز جنگ بزرگ دیگری را آشکارا پیش‌بینی کرد و در تصویری بیادماندنی جهانی را توصیف کرد که پس از جنگ تنها جنازه‌ها روی زمین را خواهد پوشاند. سخن او در باور تمام مردم نشست. آن زمان هنوز بین سخن و معنی جدایی نیفتاده بود. نویسندگان با طرح تعهد در ادبیات، مردم را به مبارزه با جنگ‌افروزان تشویق می‌کردند.

در سال 1928 در ایالات متحده‌یِ امریکا رکود بزرگ اقتصادی پیش‌آمد. بی‌ارزش شدن دلار امریکا، بفروش نرفتن      محصول کشاورزان و خشکسالی، کشاوزان شرق امریکا را ناچار کرد همه چیز خود را رها کنند و به امید یافتن کار و زندگی مناسب در غرب امریکا حرکت کنند. هزاران نفر در راه جان باختند. در همین هنگام جان اشتاین بک، رمان «خوشه‌های خشم» را نوشت. این رمان بیان هنری رویدادی است که در آن هزاران انسان به دلیل سیاست‌های نادرست و ضدانسانی حکومتی قربانی می‌شوند. در آن زمان هنوز نویسندگان به تعهد در ادبیات، یعنی بزرگداشت انسان، اعتقاد داشتند. جان دوس‌پاسوس رمان سه جلدی «یو. اس. ای» را نوشت. دوس‌پاسوس مردم را از خطر زندگی دردنیای سرمایه‌داری آگاه می‌کرد. هر اثر ادبی سندی برای نشان دادن شکوه ادبیات و آشکار ساختن پستی سیاست‌های قدرت‌مداران بود.

سه سال پیش از آغاز جنگ جهانی دوم، در اسپانیا جنگ داخلی (1936) روی داد. جهان به دو قسمت تقسیم شده بود. فرانکویِ فاشیست می‌خواست جمهوری‌خواهان را سرکوب کند. این جنگ همه را به میدان کشانده بود. نویسندگانی چون ارنست همینگوی از امریکا و جرج ارول از انگلستان در جبهه‌یِ جمهوری‌خواهان و فاشیست‌ها مبارزه می‌کردند. در سال 1939 جنگ جهانی دوم آغاز شد. این جنگ پنجاه‌و هفت میلیون انسان را قربانی‌کرد. فریاد هنرمندان و نویسندگان بلند شد. چارلی چاپلین به نمایندگی از تمام انسان‌هایِ‌آزادی‌خواه در فیلم «دیکتاتور بزرگ» بزرگی هیتلر را به مسخره گرفت. نویسندگان ادبیات هم با روش‌هایِ نوین هنری، خطرتمرکز قدرت در دست فرد یا گروهی را آشکار ساختند. آنها دست به مبارزه‌یِ آشکار زدند.

جریان مکارتیسم در سال‌های پس از 1947 مردم امریکا را در هراسی بزرگ فرو برد. سناتور مکارتی پیشنهاد کرد که تمام افرادی که به دولت امریکا خیانت کرده‌اند باید محاکمه شوند. منظور او از خیانت، هر نوع انتقاد ساده ‌از دولت را هم شامل می‌شد. با نعریف مکارتی از خیانت، تمامِ مردم امریکا خائن بودند. آرتور میلر (1915-2005) برای آشکارکردن سرشت نادرست و بی‌پایه‌یِ مکارتیسم،  نمایشنامه‌یِ «ساحره‌سوزانی» را نوشت.

این گونه کارهای نویسندگان در دهه‌یِ 1960 میلادی شدت بیشتری یافت. در نوامبر 1969، برتراند راسل در نامه‌ای از دبیرکل سازمان ملل  درخواست کرد که از یک کمیسیون رسیدگی به جنایات جنگی حمایت کند تا کمیسیون «شکنجه و نسل‌کشی» امریکایی‌ها در ویتنام را بررسی کند. راسل خود دادگاهی تشکیل داد تا رئیس جمهور امریکا را در آن محاکمه کند. راسل گفت که « ما قاضی نیستیم. ما شاهد هستیم. وظیفه‌یِ ما دعوت از بشریت برای شهادت دادن به  این جنایت‌های وحشتناک و متحد ساختن انسان‌ها برای ایجاد عدالت در ویتنام است.»  برتراند راسل در 31 ژانویه 1970  بیانیه‌ای صادر کرد و از اسرائیل خواست که از سرزمین‌های اشغالی پس بنشیند. این بیانیه در سوم فوریه 1970 در کنفرانس بین‌الملی‌مجلس‌ها در قاهره خوانده شد. در آن زمان صدای انسانیِ نویسندگان به گوش و هوشِ مردم جهان می رسید.

در تاریخ پس از مشروطیت ایران نیز نویسندگان نقش رهبری فکری جامعه را داشتند. نثر نویسانی چون صادق هدایت، بزرگ علوی، جلال آل احمد، غلامحسین ساعدی، رضا براهنی، صمد بهرنگی، اسماعیل فصیح، سیمین دانشور، احمد محمود، محمود دولت آبادی، شاعرانی همچون نیما یوشیج، یدالله رویایی، سیاوش کسرایی، مهدی اخوان ثالث، فروغ فرخزاد، احمد شاملو و هوشنگ ابتهاج، مترجمانی چون محمد قاضی، م.الف. به‌آذین، داریوش آشوری، ابوالحسن نجفی، محمد مختاری و مصطفی رحیمی قطب‌های فکری مردم بودند و با آثار خود پوسیدگی رژیم ‌حکومتی پهلوی را آشکار و سیستم‌های نوینی را برای آگاهی مردم طرح می‌کردند. بسیاری از این نویسندگان مورد آزار رژیم پهلوی قرار می‌گرفتند.    

تغییر خیلی ناگهانی روی داد. گسترش تکنولوژی ارتباطات، مردم را در یک سردرگمی هولناک فرو برد. سال‌ها پیش (1933) روزولت، رئیس جمهور امریکا، گفته بود صداها آن قدر زیاد است که نمی‌توان دریافت کدام‌یک راست می‌گوید. این جمله تکرار سخن شخصیت رمان تئودر درایزر در دنیای واقعی بود. سخن‌های زیاد مردم را به بی‌باوری و تردید نسبت به تمام شنیده‌ها کشاند. سخنان تکراری زشتی هر عملی را از آن گرفت و هر جنایتی در جهان تنها در حد یک خبر ساده باقی ماند. مردم از اندیشیدن بازماندند. امروزدیگر کسی نمی‌اندیشد. هرکسی گفته‌هایی را برای کسب پول بیشتر تکرار می‌کند.

جهان سراسر آشفته است. مرزها به هم ریخته است. اخبار را می‌شنویم. در سومالی هر روز یکهزاروپانصد  نفر کشته می‌شوند.  این کشته‌شده‌ها مردمی عادی هستند که برای دریافت جیره غذایی سازمان ملل به روستاها و شهرهای گوناگون می‌روند و در راه کشته می شوند. این کشتار همچنان ادامه خواهد یافت. در سومالی در فاصله‌یِ زمانی 1998 تا 2006 چهار گروه ادعای استقلال یا دولتی خودمختاردر کشور سومالی کرده‌اند. ایالت پوتلند در 1998 اعلام استقلال کرد. این ایالت بیان نمود که در سازش ملی برای تشکیل دولت مرکزی شرکت خواهد کرد. دومین گروه در ایالت جوبالند در جنوب سومالی، استقلال‌کشوری را اعلام کرد. در سال 1999 ارتش مقاومت راهانوین در کنار پوتلند شکل گرفت.  ارتش مقاومت راهانوین دولت خودمختاری را در بی و باکول (نواحی جنوب و مرکز سومالی) اعلام کرد. چهارمین دولت اعلام شده در 2006 به عنوان دولت گالموداگ می‌باشد. این همه دولت کوچک درکشوری با مردمانی فقیر و بیچاره تشکیل شده و قصدشان بدست آوردن فدرت وسرمایه برای گروه خودشان است. سازمان ملل و سازمان‌های کشورهای افریقایی نمی‌توانند این گروهها را به سازش و تشکیل یک دولت وادارکنند. هر گروهی به خوبی می‌داند که تحویل دادن کشور به یکی از آن گروها به معنی کشتارتمام اعضای گروه‌های دیگربه دست همان دولت قدرتمند است. آنها درکشوری جهان سومی بدنبال کسب قدرت هستند و نیک می‌دانند که در کشورهای جهان سوم کسی برای خودش در قدرت شریکی انتخاب نمی‌کند. در کشورهای جهان سوم، حریف را به روش‌های گوناگون می‌کشند. گروه‌های قدرت‌طلب سومالی تجربه‌یِ موزامبیک را پیش چشم خود دارند. باید تنهای تنها در قدرت ماند.

این سو، کشورهای آسیایی آشفته‌تر هستند. ایالات متحده‌امریکا و سایر کشورهای جهان سرمایه‌داری در عراق و افغانستان نیروی نظامی پیاده کرده‌اند و قدرت‌طلبان را می‌کشند تا دولت‌های دست‌نشانده‌یِ آنها در قدرت تنها باشد. فرمول همان است: قدرت را نمی توان با کسی شریک شد. هر روز هزاران نفر کشته می‌شوند. بسیاری از کشته‌شده‌ها از سرشت کار نیز خبر ندارند.

در کشورهای عربی و پس از سال‌ها حاکمیت خانواده‌هایی ویژه  بر دارایی کشورها، مدرنیسم در شکلِ آزادیخواهی ناگهان آشکار شد. دیروز در تونس، مصر، بحرین، یمن، و امروز در سوریه و فردا در الجزایر، اردن، عربستان سعودی و دیگر کشورها فریاد آزادیخواهی زبان‌های خاموش شنیده خواهد شد. مردم خیابان‌ها را از کنترل حاکمان آزاد می‌کنند و خود به جولان در میدانگاه‌ها و خیابانها می‌پردازند. خانواده‌های حاکم در کشورهای عربی، قدرت دیرپایِ خود را از دست می‌دهند و گرفتار خواست‌ِ مردم برای محاکمه می‌گردند.  حکومت‌های تماشاگر  نیز هر یک برای پیگیریِ سودِ سیاسی و پایداری حاکمیت خویش به سخن‌پراکنی می‌پردازند. آنها رویدادها را به سودِ خویش تفسیر می‌کنند. در خبرها، دروغ‌های بزرگ شنیده می‌شود. حکومت‌ها سخنِ پیشوایِ بزرگِ خودکامگی را هنوز کارآمد می پندارند. هیتلر فرموده بود: دروغِ دولت هر چه بزرگ‌تر باشد،  پذیرش مردم هم شدیدتر می‌شود. مردم به خیابانها می‌ریزند و آزادی می‌خواهند. حکومت‌ها مردم را به گلوله می‌بندند و آنها را به فریادی خاموش ناگزیر می‌سازند. همه امید به امیدی بسته‌اند که نویسندگان ساخته‌اند: پیروزی سرانجام از آنِ مردم است.  

خبر ها را از رادیو و تلویزیون می‌شنویم. هر روز هزاران نفر کشته می‌شوند. این خبر برانگیزنده‌یِ هیچ عملی نیست. کسی به فکر تشکیل دادگاه نمی‌افتد. کسی به دبیرکل سازمان ملل نامه نمی‌نویسد. کسی به کسی فکر نمی‌کند. هر کس به خودش و سود خودش فکر می‌کند. کسی در رمان یا نمایشنامه‌یِ خود، رنج‌هایِ مردم بیچاره را به نمایش نمی‌گذارد. در ادبیات امروز مردم غایب هستند. نویسندگان به ذهنیت آشفته‌یِ یک فرد تنها می‌پردازند و روایت جریان سیال ذهن انسانی درمانده را تنها روش بیانگری نو می‌پندارند. در ادبیات امروز، دیگر از آن دهها شخصیت «جنگ‌و صلح» تولستوی، «دن‌آرام» میخائیل شولوخوف، «خوشه‌های خشم» جان اشتاین بک و «کلیدر» محمود دولت‌آبادی خودمان خبری نیست. چنین فضایی جهان را در سرمای نابودکننده‌ای مسخ می‌کند. چنین روشی جهان را در تاریکی مسخره‌ای فرو می‌برد.

هوا سرد است. پیوند‌ها از هم گسیخته است. همه چیز در حال از هم پاشیدن است. من در چنین دنیایی هنوز به یگانه‌ انسان‌‌هایی امید بسته‌ام که باری دیگر پرچم ادبیات متعهد را به اهتزاز درآورند و از پستی و پلشتی قدرت‌هایی بنویسند که گرمای زندگی انسان‌ها را به سرما تبدیل می‌کنند.

 

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب