عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
مقدمه‌ای بر ترجمه‌یِ «پیام به انشتین، شعری از شهریار» نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/۳/۳٠

مقدمه‌ای بر ترجمه‌یِ‌انگلیسیِ

پیام به انشتین، شهریار

 شهریار نسبت به شعرها و رویدادهایِ فراوانی با شعرش پاسخ داد. استقبالِ شهریار از غزل‌هایِ حافظ با غزل‌هاییِ بسیار زیبا را در دیوانش هم مستندکرده‌اند. شهریار به رویدادهایِ پیرامونِ خود نیز با شعر پاسخ می‌داد. نوشتنِ شعر در مرگِ بهار، صبا، قمر، ایرج‌میرزا، نیما‌یوشیج، همچنین در مرگِ افرادِ ناشناسی در پیرامونِ خود نمونه‌هایی از پاسخِ شاعرانه به یک رویداد است. شعرِ پیام‌به‌انشتین نیز شعری در توصیفِ وحشت انسان از امکانِ کاربردِ بمب‌اتمی است.   

پیام‌به‌انشتین درسالِ 1326 سروده شد (نیک‌اندیش‌نوبر، در خلوت‌شهریار، 1377، ص124). کاربرد بمبِ اتمی در هیروشیما و ناگازاکی در سالِ 1945 و تجربه‌یِ شش سالِ جنگِ‌جهانیِ‌دوم  فضاییِ وحشتبار برایِ مردمِ اروپا ایجادکرده بود. وحشتِ مردم در آثارِ هنری نمودار می‌شد. نمایشنامه‌نویسان ویرانیِ زندگیِ بشر درجهانِ پس از انفجارِ اتمی را موضوعِ بسیاری از نمایشنامه‌هایِ خود ساختند. در ایران نیز شهریار با شعری‌نیمایی به این پدیده‌یِ وحشتناک پاسخ داد.

هنرِ شاعر‌یِ شهریار در دو قسمتِ نخستینِ شعر نمایان می شود. پیام‌به‌انشتین  با آرایه‌یِ شخص‌انگاری (personification) آغاز می‌شود. نسیمِ‌شرق به شکلِ دختری در پرواز شخص‌انگاشته شده‌است. گیسوانِ این‌دخترِدرپرواز از وزشِ باد افشان شده و او در زیرِ بغلش شاخه‌‌هایی از گل‌ِنرگس و گلِ مریم را به رسمِ سوقاتی می‌برد تا پس از گذر از فرازِ دریاها و جنگل‌ها در سحرگاهی‌خرم به خلوت‌سرایِ نابغه‌یِ فیزیک ‌برسد. حالتِ افقیِ دخترِ‌در پرواز درستی و منطقی بودنِ تصویرِ «به سرکوبد، درِ خلوت‌سرای ...» را توجیه می‌کند. سکوتِ نسیمِ شرق هم خردمندانه طرح شده‌است. شاعری هم به دنبالِ نسیم از راه می‌رسد. این شاعر سخنگویِ نسیم است. شاعر از انشتین می‌خواهد در را به رویِ این‌مهمانِ‌ناخوانده (نسیمِ شرق)  بگشاید. موهایِ سپید و بلندِ سرِ انشتین خیلی‌خردمندانه با استفاده از استعاره‌یِ «ابریشمِ اندیشه‌هایت» توصیف شده است. استعاره‌یِ «دستِ لطیف» هم بسیار مناسبِ نسیم است.

در قسمتِ سومِ شعر، شاعر و انشتین از طریق آرایه‌یِ «نمودنِ‌کل‌با جزءٍ» (metonymy) با عبارت‌هایِ اسمیِ نبوغ شعرِمشرق  و پیرِ حکمتِ مغرب بیان‌شده‌اند. پس شا عر هم به دنبالِ نسیم از در وارد می‌شود تا بر دستِ انشتین بوسه بزند و آنگاه به بیانِ موضوع بپردازد. از همین قسمت هم بیانِ شعر، خطابی می‌شود و شاعر خطاب به دانشمندی سخن می‌گوید که او را خوب نمی‌شناسد و درباره‌یِ موضوعِ دانش و بینشِ خداشناسیِ این دانشمند،آگاهیِ اندکی دارد.

در  قسمتِ آغازینِ شعرِ پیام‌به‌انشتین، شهریار انشتین را سلطانِ ریاضی می‌نامد، درحالیکه انشتین (1879- 1955) بزرگترین فیزیکدان تمامِ قرن‌هاست. سهمِ انشتین در گسترشِ فیزیک بسیار‌گسترده‌است. قانونِ نسبیتِ انشتین به سازش بینِ مکانیک و فتوالکترومغناطیس منجر شد. قانونِ نسبیتِ کلیِ او به نسبیت در حرکتِ غیرهمشکل هم گسترش یافت  در سال1921، جایزه‌ی نوبل در فیزیک به دلیلِ «خدماتِ فراوانِ انشتین به فیزیکِ نظری و به ویژه به خاطرِ کشفِ قانونِ تاثیرِ فتوالکتریک» به او اعطا شد. 

تصورِ مطلق بودنِ حقیقتی که شرقی‌ها در زبانِ خویش ساخته‌اند در شعر موج می‌زند. تقسیمِ جهان به دو قسمتِ روح و ماده، قرارگرفتنِ روح در عالمِ بالا و ماده در جهانِ پایین، برتری روح بر ماده، و سرانجام این‌اندیشه که ماده پدیده‌یِ ناپایداری‌است که از انعکاسِ روح پدید می‌آید و به دنبالِ از هم پاشیدن به روح تبدیل می‌شود، در زبانِ شرقی پدید آمده و در ذهنیتِ همگانی پایدار شده است. این اندیشه در قسمتِ پنجمِ شعر نمایان است: اتم تا می شکافد جزء جمعِ عالم بالاست. جمعِ عالمِ بالا همان عالمِ مثال‌ها (World of Ideas) در بیانِ افلاتون‌است. در فیزیک، اتم پس از شکافتن به انرژی تبدیل می‌شود. به نظر نمی‌رسد که انرژی نسبتی با متافیزیکِ افلاتون داشته باشد. همچنین در «جهانِ جسم موجی ازجهانِ روح می‌دانم» پژواکی از تفکر عارفان در برتریِ  روح بر ماده و نیز تفکرِ هگل در طرح موجواره‌ها خوانده می‌شود. در دیدگاهِ انشتین دانشِ‌تجربیِ‌فیزیک از مسایلِ فکریِ متافیزیک متفاوت است.

شعرِ پیام‌به انشتین در قسمت‌هایِِ پایانی از آن شکوهِ شاعرانه‌یِ دو قسمتِ آغازین تنزل می‌یابد. سه خطِ «انشتین نامی از ایرانِ ویران...» انسجامِ ساختاریِ شعر را به‌هم می‌ریزد و از نظرِ معنایی هم وحدتی با کلِ شعر ندارد. لحنِ شعر به‌گونه‌ای است که گویی انشتین به مهدِ ابن‌سینا سخنی‌نا‌پسند گفته‌است. در خطِ‌آخرِ همین قسمت، بی‌اعتمادیِ شهریار به تمدن بیان شده است. در دو خطِ پایانی، لحنِ شعر، پندگونه شده و آشکار است که شهریار از مجادله‌هایِ انشتین با بوهر درباره‌یِ خداشناسی آگاه نبوده است. بحث‌هایِ خداشناسی انشتین و مجادلاتِ او با بوهر، نه از مسایلِ بنیادین، بلکه از بحث‌هایِ حاشیه‌ای دانشِ فیزیکِ انشتین است. انشتین نوشته است: من به خدایِ اسپینوزا اعتقاد دارم که خود را در  هماهنگیِ قانونمندِ جهان آشکار می‌کند، نه به خدایی‌که‌ خود را درگیرِ تقدیر و اعمالِ انسانها می‌سازد (نامه به Herbert S. Goldstein، 1923). انشتین سرانجام نوشت: موضعِ من در باره‌یِ خدا موضعِ یک ناباورست (an agnostic). من متقاعد شده‌ام وجدانِ آشکاری که اهمیتی والا نسبت به اصولِ اخلاقی‌برایِ بهبودی و نجابت زندگی درنظر دارد، نیازی به اندیشه‌یِ قانونگذاری ندارد، به ویژه قانونگذاری که بر پایه‌یِ پاداش و پادافره عمل نماید.

شعر پیام به انشتین هم مانند بسیاری از شعرهایِ شهریار باعثِ پرداختنِ داستان‌هایی شد. آنچه که درباره‌یِ بردنِ این شعر به خانه‌یِ انشتین در امریکا نوشته‌اند، افسانه‌هایی‌است‌ که اساتیدکم‌دانش و مردمِ عوام ساخته‌اند. خودِ انشتین هم پیشنهادکرده بود که دولتِ ایالاتِ متحده قرارگاهِ هیتلر را با بمبِ‌اتمی بکوبد، زیرا انشتین بهتر از هر کسی درباره‌یِ پیشرفتِ آلمانِ هیتلری در ساختِ بمب اتمی آگاهی‌داشت و به خوبی می‌دانست که هیچ اصلِ‌اخلاقی آلمان را از کاربردِ فراوانِ بمب اتمی بازنخواهد داشت. همچنین نوشته‌ها درباره‌یِ فاجعه‌یِ‌انفجار آنقدر زیاد بود که انشتین نمی‌توانست تمامِ آنها را بخواند. از سویِ دیگر انشتین بهتر از هرکسی دیگر از نتایجِ ویرانگرِ انفجارِ اتمی آگاه بود.

با تمامِ کاستی‌ها، اندیشه‌یِ صلح میانِ ملت‌ها از طریقِ محو مرزهایی که نژاد و کیش و ملیت پدیدآورده، قرار دادنِ وجدانِ بشری به عنوانِ پایتختِ جهان، و یکی پنداشتنِ دینِ موسا و عیسا و محمد از والاترینِ مفاهیمِ انسانیِ حاکم بر شعرِ پیام‌به‌انشتین است: مفاهیمی که مرا به ترجمه‌یِ‌شعر به زبانِ انگلیسی بر‌انگیخت. آرایه‌یِ شخص‌انگاریِ نسیم در آغازِ شعر هم از تصاویرِ زیبایِ شعرِ پارسی است. یقین دارم شهریار یکی از شاعرترین‌شاعرانِ تاریخِ ادبیاتِ ایران‌زمین است و انشتین دانشمندی است‌که‌ نامش معادلِ خردمندیِ بشری است. آرزو دارم ترجمه‌یِ من غباری بر خاطره‌یِ این دو انسانِ بزرگ نیفشاند.

  نظرات ()
آذربایجان: نام شهرها و مکان‌ها نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/۳/٢٦

درباره‌یِ نام‌هایِ

 هشتری،حله‌ور، کندجان، بیناب، سردری

 

یافتن ریشه و خاستگاه نام‌ِ مکان‌ها در ایران بسیار دشواراست. این دشواری به دلیل نبودن ریشه‌شناسی‌علمی‌واژه‌ها (Etymology) و آشفتگی درک تاریخی درایران است. ایران تنها کشوری در جهان‌است که تاریخش را دیگران می‌نویسند، زیرا تاریخ این‌کشور در داخلِ خود اغلب انکار می‌شود. در ایران، منطقه‌ی آذربایجان شرایط ویژه‌ای دارد. تعداد فراوانِِ‌ زبان‌هایِ مردم ساکن درآذربایجان در تاریخ و آشفته‌ساختنِ عمدی تاریخ در دوران رضاشاه پهلوی سبب کژفهمی‌های فراوانی در نامِ مکان‌های آذربایجان شده‌است. کسانی که به نوشتن ریشه‌یِ نام‌های آذربایجانی پرداختند، استفاده از روش مشابه‌سازی را تنها روش یافتن ریشه‌ی‌ِ نام‌ها فرض‌نمودند. این نویسندگان در روش‌مشابه‌سازی هم، مشابه ‌پارسی یا عربی را برای نام‌های‌آذربایجانی پایه‌یِ‌استدلال خویش‌گرفتند و تصورات بسیار غلطی را پدیدآوردند. نام‌مکانهایی از آذربایجان در کتاب‌های تاریخ و جغرافیا وجود داشت. بیشتر این کتاب‌ها را نویسندگان عرب زبان نوشته‌اند. در درستی بیشتر این نام‌ها می‌توان به دو دلیل شک‌کرد. نخست، نویسندگان در جاهایی دور از آذربایجان این کتاب‌ها را نوشته‌اند، پس احتمال اشتباه در آنها زیاد است. دیگر، نگارش نام‌ها از راه گوش دادن به سخنان مردم و تلفظِ نام‌ها توسط مردم بومی است. مردم بومی بی‌سواد آخرین هجای واژه‌ها را دقیق نمی‌گویند. دقیق نبودن آخرین‌هجا و به ویژه آخرین‌واجِ یک واژه سبب گوناگونی تلفظ هجای پایانی یک واژه در شهرهای گوناگون آذربایجان هم شده‌است. این‌دشواری در شنیدنِ تلفظِ‌‌هجای‌آخر و واج‌پایانی سبب چسباندن واج « ق» به آخر نام بسیاری از ‌مکان‌ها شده است. یک فرد آشنا به مسایل زبانی با دیدن نام‌هایِ «ایرانق، متنق، بیرق، شوردرق، سهرق» در آذربایجان دچار حیرت می‌شود. واج « ق» با تلفظِ عربی در زبان ترکی وجود ندارد. تلفظ واج « ق» برای یک ترک زبان‌آذربایجانی به غیرممکن نزدیکتراست. نمی‌توان دلیل چسباندن واج « ق» به آخر نام‌مکان‌ها در آذربایجان را درک‌کرد. بهرحال، رویدادهای روزگارگذشته را می‌توان با دقت ارزیابی و تصحیح کرد، اما استدلال غلط‌ و کودکانه در ریشه‌سازی نام‌ها در روزگار کنونی را نمی‌توان درک نمود. این نوشته به چند نام «هشتری، حله‌ور، کندجان، بیناب، سردری» می‌پردازد.

1- هشتری

شهر و منطقه‌یِ هشتری را به نادرست هشترود نامیده‌اند. آذربایجان زادگاه زردتشت بوده است. وجود ویرانه‌های آتشکده‌ها و تلِ خاکستر (کول تپه  æpæt ku:l)  در جاهای گوناگون آذربایجان حضور دین زردتشتی را در آذربایجان پذیرفتنی می‌کند. در آبان یشت اوستا (کرده 16) ازآناهیتا، ایزدبانوی آب، سخن به میان آمده است. از اسطوره ایزد «تیشتر» یا ایزد باران نیز در آبان‌یشت اوستا سخن رفته است. تیشتر ایزدی از تبار ایزدان بسیار کهن‌است که اصل آب‌ها و سرچشمه‌ی باران در ذات اوست و باروری زمین در گرو بارش اوست. تیشتر باید با دیو خشکسالی (اپوش) به نبرد بپردازد تا راه بارش باران هموارگردد. آناهیتا در آذربایجان با عنوان «قیز» (در معنی پارسی«دختر») شناخته می‌شود. واژه‌یِ‌ «قیز» در نام مکان‌های‌شرقی کوه‌سهند به فراوانی وجود دارد. رودخانه‌ی «قیز اوزن» (به غلط «قیزل‌اوزن»  می‌گویند)، قیزقالاسی، قیزکورپوسی و روستای آناقیز همه نزدیک به شهری‌است که تحریف نامش سبب کژفهمی بسیار شده است. شهر «هشتری» (Hishtari) یا ایشتری به نام « ایشتر» (ایزد‌کار و باروری بابلی و سومری) و تیشتر (ایزد باران در دین زردتشت) شباهت شگرفی دارد. تحریف این نام به «هشت‌رود» سبب گمراهی فکرمردم و جستجوی هشت رود در منطقه‌ای شده‌است که بیش از یک رودخانه ندارد. وجود قلعه‌یِ آژی‌دهاک (بابلی) در منطقه‌ی‌ِ هشتری، ریشه‌یِ نامِ هشتری را برگرفته از اساطیر بابل و زردتشت نشان می‌دهد. بیشتر آیین‌های باران خواهی در نزدیکی همین شهرهای هشتری ، میانا، و ماراغا (مراغه)، یعنی پیرامون کوه سهند انجام می‌شود. سهند در تورات با نام «کوه خدا» شناخته می‌شود.

2- حله ور

حله‌ور یک آبادیِ صخره‌ایِ زیرزمینی در دوهزاروشش‌صدمتری مانده به‌کندوان است. «حله‌ور» آبادیِ دامداران بوده‌است. شکل نیم‌دایره‌ای آغل‌هایِ‌کنده شده در سنگ‌بستر، وجود آخور در کناره‌یِ سنگی‌آغل‌ها، سوراخ‌هایی (به‌جایِ میخ‌طویله) در پایِ دیواره‌یِ صخره‌ای‌آخورها برایِ بستن یک‌انتهایِ زنجیر یا طنابِ گردنِ ‌حیوانات، وجود مرغدانی و آشیانه‌یِ سگ در ورودیِ آغل، وجودِ اتاقِ کوچکی در اندرونِ آغل در بلندایِ اندکی بالاتر از کفِ‌آغل، تنورهای درست‌شده در کفِ صخره‌ای اتاق‌ها و روزنه‌یِ هواکش موجود در سقف (باجا) همه نشان از زندگی زمستانی‌مردمی‌دامدار در آبادی «حله‌ور» دارد. بازسازی غیرعلمی این آبادی در دهه‌یِ 1380 و نبود پژوهشی علمی در خرده سفال‌ها و لوله‌های‌سفالی‌شکسته، سبب شده گذشته‌یِ این آبادی به حدس و گمان سپرده شود. دیوید رال، مصرشناس انگلیسی، این آبادی را سکونتگاه آدم و حوا نامید. نظر دیوید رال برپایه‌یِ دیدگاهی علمی شکل گرفته بود. نخستین سکونتگاه‌های بشر روی دشت‌ها به شکل دایره یا نیمدایره بوده است. شکلِ دایره‌ای یا نیمدایره‌ایِ خانه‌های‌نخستین، تقلیدی از شکلِ چادرِکوچ نشینان بوده است. سویِ دیگر استدلال دیوید رال بر پایه‌ی باستانشناسیِ تورات استوار است.

در کتاب‌هایِ‌کهن از آبادی حله‌ور نامی برده نشده‌است، زیرا مانند «تولاسر» و آبادی‌هایِ صخره‌ای دیگر در پیرامون‌کوه‌سهند اهمیتی نداشته‌است. معنایِ واژه‌ی «حله‌ور» به درکِ تاریخ این‌آبادی ‌کمک می‌کند. واژه‌ی« حله» (helle) به معنیِ «جماعتِ‌خانه‌ها یا صدخانه» است (فرهنگِ دهخدا از منتهی‌الارب ). تعداد خانه‌های درونِ سنگِ بستر زیرزمین به یکصد نزدیک است. صد عدد بزرگ در سنتِ ایرانی است. پس معنایِ برگرفته‌یِ حله (صدخانه) از منتهی‌الارب را می‌توان به درستی نشانگر تعداد زیاد خانه‌ها گرفت که با تعداد زیادِ خانه‌هایِ‌آبادی «حله‌ور» تناسب دارد. واژه‌یِ«ور» در پارسیِ باستان به معنی «آبادی» است. «ور» در نام آبادی‌هایی همچون ورگهان، لوور (که به نادرستی لیقوان شده)،ور اوی ( værǒví در پنج کیلومتری جنوب مراغه با آن «معبد مهر» رو به ویرانی‌اش) هم هست. پس نام حله‌ور به معنی «آبادی صدخانه» است. حله‌ور یا « آبادی صدخانه» یکی از یادمان‌های زندگیِ زیرزمینی پیرامون سهند (کوه‌ِخدا) است. حله‌ور نیازمند حفاری‌علمی و بازسازی درست است. حله‌ور یادگاری از نخستین معماری‌آدمی است که با تقلید از غار و چادر شکل گرفته است. سازمانِ میراثِ فرهنگیِ آذربایجان باید در نگهداریِ حله‌ور بسیار جدی باشد.

در روی تابلویی که در ورودی حله‌ور نصب کرده‌اند، متن‌کودکانه و خنده‌داری را نوشته‌اند که هیچ نشانی از خردمندی علمی ندارد. متن‌نوشته‌شده رویِ تابلویِ فلزی، ساخته‌شدن حله‌ور را به زمان فتح بزرگِ مغول‌ها (1253 میلادی) نسبت می‌دهد. نویسندگانِ آن متن هرگز نیندیشیده‌اند‌که وقتی سرکرده‌های تیزهوش مغول با اندیشه‌ی‌ِ درست از چین تا مصر را گرفتند، چگونه حیله‌یِ چندگله‌دار را نفهمیدند؟  چنان استدلالِ کودکانه‌ای تنها افراد خردسال را از اندیشیدن باز می‌دارد و سبب پوزخند بزرگ‌سالان بر ساده‌نگری مسوولان می‌شود..

3- کندجان یا کندوان

یادمان‌های‌زندگی در داخل ‌مغاک‌هایِ سنگی در سمت جنوب و باختر کوه سهند به فراوانی وجود دارد. در باسمنج، هربی، بئره، لوور (لیقوان)، ایرانا، متنه، زومارخان، کوهول‌های (کهل، مغاک، غار) موجود در روستاهای آذرشهر و بیناب و مراغه یادمان‌های زندگی در مغاک‌های‌کنده‌شده‌در صخره‌های هموار یا ایستاده وجود دارد. پس از حله‌ور و کندجان،  «تولاسر»کامل‌ترین آبادی درون صخره‌هاست. خانه‌ها وگورستان نیمه ویرانِ تولاسر خرده‌سفال‌ و سنگ قبرهایی از دوره‌ی صفویه دارد. وجود این همه آبادی صخره‌ای پیرامون سهند (به روایت تورات: کوه‌خدا) نظریه‌یِ دیوید رال را اعتبار بیشتری می‌بخشد. یک پژوهش علمی وگروهی می‌تواند شناخت درستی از این آبادی‌های صخره‌ای را فراهم آورد.

به نظر می رسد ساکنان حله‌ور روستایِ کندگان (کندجان یا کندوان) را ساخته باشند. وجود آبادی‌های صخره‌ای فراوان در منطقه‌ی سهند چنین گمانی را تقویت می‌کند. کندگان مرحله‌ی پیشرفته‌یِ حله‌ور است. در حله‌ور انسان و گله یکجا زندگی می‌کنند، اما در کندگان محل زندگیِ انسان و حیوان جدا شده‌است. «جان» شکل عربی‌شده‌ی «گان» است. «گان» (به معنی‌مکان) در نام زنگان، اسفنگان، لیگان،توفارگان، ممگان و کندگان وجود داشته که به «جان» تبدیل شده‌است. «کند» به معنی روستاست. پس «کندگان» به معنی «محل روستا» است. این نامگذاری نشان می‌دهد که ساکنان حله‌ور مدت‌زمانی پیش از رفتن و ساختنِ روستای صخره‌ای، آن محل را «کندگان» یا محل روستا می‌نامیده‌اند. 

 4-  بیناب

بیناب را می‌خواهند به زور «بن‌آب» تلفظ کنند. وجود آب در سفره‌هایِ آب زیرزمینی را دلیل این نامگذاری می‌پندارند. این استدلال بسیارساده و دور از خردمندی‌علمی به نظر می‌رسد. اگر وجود آب دلیل نامگذاری باشد، در جاهایی همچون پیرامون ارومیه سفره‌های آب زیرزمینی به سطح زمین نزدیکتر است. مردم ساکن در شهر و پیرامونِ آن‌مکان، شهر را «بیناو» تلفظ می‌کنند. «و» و«ب» به دلیل خاستگاه‌آوایی یکسان قابل تبدیل به یکدیگر هستند. مشکل در هجای نخست این واژه است. خود واژه‌یِ«بین» به معنی «هزار»  است. واژه‌یِ « ایو» هم در ترکی به معنیِ« خانه» است. پس می‌توان «هزارخانه» را معنای بیناب تصور کرد که بزرگی آبادی در روزگار کهن را بیان می‌کند.

5-  سردری

سردری، درآغاز جاده‌یِ تبریز به‌آذرشهر، از نام سردری‌دوم حاکم‌اورارتو گرفته شده است. اورارتوها، مانند مغول‌ها، نام خود را روی آبادی‌ها و رودها می‌گذاشتند. وجود قلعه‌یِ اورارتویی درسردری نامگذاری سردری را ثابت می‌کند. نام این شهر هم مانند هشتری از راه مشابه‌سازی پارسی تحریف شده و سبب کژفهمی فراوانی شده‌است.

  نظرات ()
اساطیر یونان: داستان یک گل نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/۳/۱٧

آفتاب‌گردان، گلِ عاشق

اساطیر یونان حاصلِ فکر منطقی انسان است. انسانِ خردمند یونانی در نیمه‌یِ نخستِ هزاره‌یِ یکم پیش از میلاد پدیده‌های هستی را در شبکه‌ای هنری سازمان‌دهی کرد و استعاره‌های موجود در زبان را به شکلِ پندارِ واقعیت درآورد. اساطیر یونان تکرار هنریِ واقعیت زندگی اجتماعی بود. شاعران و نویسندگان نیروهایِ ناشناخته‌ و فراتر از کنترل مردم را نام نهادند. این نام‌ها اغلب نیروهایی را به نام «خدا» شناسایی می‌کردند. «خدایان» به دو گروه آسمانی و یا «خدایان المپ‌نشین» و الهه‌های زمینی تقسیم شدند. مردم عادی یونان هستی و زندگی انسان را نتیجه‌یِ کنش و واکنش این خدایان و الهه‌ها می‌پنداشتند. گذر زمان نیرویِ «خدایی» بودن را از وجودهای اساطیری گرفت و آن‌ها را به انگاره‌های هنری تبدیل کرد. پیدایشِ روانشناسیِ مدرن اسطوره‌ها را تجسمِ نیروهای درون انسان تفسیر کرد و از آن‌ها انگاره‌هایی برای بیانگریِ روانِ انسان  پدید آورد.

یکی از انگاره‌های تکراری در اساطیر یونان، تبدیل انسان به گیاه است. خانمِ ایدیت همیلتن در کتابِ «اساطیر یونان» تبدیل انسان به گیاه را روشی برای پاک کردن جنایتِ «آدم کشی» از حافظه‌یِ مردم می‌پندارد. آدم‌کشی در شکلِ «قربانی» و نیز  «کشتار در جنگ‌های فردی و گروهی» رایج بوده است. پیدایشِ «اخلاقِ انسانی» در هزاره‌یِ نخستین پیش از میلاد یونان، شرمِ انسان از کارهای گذشته‌اش را در اسطوره‌یِ «گیاه‌شدگی انسان» طرح کرد. گل‌هایِ شقایق، سنبل، نیلوفر، نرگس (نارسیس)، لاله، آفتابگردان و گل‌های دیگری جوانانی بودند که به گل تبدیل شدند. در این نوشتار، داستان تبدیل‌شدگی آفتابگردان روایت می‌شود. آفتابگردان برای یونانیان باستان بنام «هلیانتوس» شناخته می‌شد. این واژه‌ ساخته‌ای از Helios «هلیوس» به معنای «خورشید» و Anthos  «انتوس» به معنای «گل» بود.

«کلای‌تی» Clytie نام یک پری دریایی بود که عاشق هلیوس یا همان آپولو، خدایِ خورشید شد. «کلای‌تی» بیرون از خانه روی زمین می‌نشست تا بتواند همیشه چشم بر خورشبد داشته باشد. دختر سرش را با حرکت خورشید در آسمان می‌گرداند تا خورشید به غروبگاه برسد، آنگاه سر بر خاک می‌افکند تا شب بگذرد و از سوی دیگر آسمان خورشید سر بر آورد. زمان گذشت تا آفرودیته دختر را به یک گیاه آفتابگردان تبدیل کرد. سیمای زیبای دختر به بخشِ گِرد گل و موهای زرینش به گلبرگ‌های نارنجی رنگِ  پیرامون مادگی تبدیل شد. رفتار دختر در گل نجسم یافت و آفتابگردان سر را به دنبال خورشید چرخاند. آفتابگردان نشانه‌یِ پایداری در عشق شد.

شامگاه روزی آرتمیس، الهه‌یِ شکار، از کنار آفتابگردان می‌گذشت. خورشید به پشت کوه رفته بود و آفتابگردان سرش را به سوی خاک پایین آورده بود. آرتمیس از آفتابگردان پرسید چه دلیلی دارد که شب‌ها سر از آسمان می‌گردانی و به خاک چشم می‌دوزی؟

آفتابگردان پاسخ داد: شبانگاهان در آسمان ستارگان چشمک می‌زنند و رفتارشان وسوسه‌انگیز می‌شود. نمی‌خواهم هنگامی که خورشید در دنیایِ دیگری در سفر است به او خیانت کنم. 

  نظرات ()
توشتن در نشریات نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/۳/۱٢

نشریاتِ استانی و دشواریِ نوشتن

bagerihamidi@yahoo.com

نشریات بخشی از واقعیتِ خبررسانی و تحلیل خبر در دنیای مدرن هستند. در جهانِ مدرن، نشریات فراوانی منتشر می‌شود. این نشریات پیوندی پیوسته با قدرت دارند. آنها یا می‌خواهند قدرت کسی یا گروهی را پشتیبانی‌کنند و یا می‌خواهند از افزایش قدرت کسی یا گروهی پیشگیری نمایند. گاهی هم هر دو نقش همزمان انجام می‌شود.

در ایران نیز نشریات فراوانی در تهران و شهرها منتشر می‌شود. کیفیت علمی، خبری، تحلیلی و نقد نشریه‌های استانی در ایران با نشریه‌های چاپ شده در تهران یکسان نیست. آرایش صفحه‌هایِ نشریاتِ استانی هم دارای آرامش و عناصر زیبایی‌شناسی نیست. هر کسی که از کنار دکه‌یِ روزنامه‌فروشی می‌گذرد، تفاوت آشکاری بین نشریات استانی و نشریات تهران می‌بیند. بیان این موضوع هم چندان تکرار شده که از توجه همگانی خارج شده است. در پندار همگانی، نشریات استانی کاری ساده برای بدست آوردن پول از راه چاپ عکس‌های مقامات دولتیِ محلی است و ارزش خواندن ندارند. تجربه‌یِ سالها کار نشریات استانی نیز درستی باور مردم را تقویت می‌کند. بسیاری از نوشته‌ها در نشریات استانی یا از طریق روابط عمومی اداره‌ها در اختیار نشریات قرار می‌گیرد و یا از اینترنت برداشته می‌شود. با اینحال، می‌توان این وضع را تغییر داد.

تغییر در فرم و صفحه‌آرایی کار آسانی است. دسترسی آسان به انواع نشریاتِ جهان در اینترنت، امکان آرایش صفحه‌های نشریات را برای هر کسی ممکن می‌سازد. تقلید از فرم و صفحه‌آرایی نشریات بزرگِ جهان در ایران آزاد است. این کار را تحصیل‌کرده‌های کامپیوتر می‌توانند انجام دهند. با انجام این کار بخشی از راه همگانی شدن نشریات هموار می‌شود. دشواری در نوشتنِ متن‌های جدید است. نوشتن نیازمند نویسنده است و در استان‌ها نویسنده وجود ندارد.

امروزه تعداد دانشگاهها بسیار زیاد است. این دانشگاهها برای هر کسی مدرکی می‌دهند. برایِ دریافت مدرک، هیچ نیازی به استعداد، تیزهوشی، داشتنِ ذوق و پشتکار نیست. هر کسی با پرداخت پولِ شهریه می‌تواند هر نوع مدرکی را از دانشگاههای ریزِ پراکنده در شهرها و روستاهایِ کشور دریافت کند. آمار درستی از تحصیل کرده‌ها در اختیار نیست، اما تعداد مدرک‌داران بسیار زیاد است. گروهی دارایِ مدرکی در یکی از رشته‌های علوم تجربی هستند. رشته‌های آنها ارتباطی با زندگیِ اجتماعی در ایران ندارد و کسی هم از آنها انتظار ویژه‌ای ندارد. گروهی دیگر در یکی از رشته‌های علوم انسانی همچون ادبیات، جامعه شناسی، گرایش‌های مختلف زبانهای خارجی، روانشناسی، فلسفه و مدیریت مدرک می‌گیرند. جامعه از این افراد انتظار دارد درباره‌یِ روابط بشری و واقعیت‌هایِ جامعه‌ی انسانی متن‌هایی نو بنویسند. واقعیت آن است که این افراد نمی‌توانند بنویسند. آنها روش تنظیم حرکتِ ذهن و تبدیل آن به اندیشه را یاد نگرفته‌اند. تحصیلات دانشگاهی در رشته‌های علوم اتنسانی ایران بر پایه‌ی سخنرانیِ استاد و شنیدنِ دانشجو انجام می‌شود. نوشتن در بسیاری از دانشگاههایِ ایران هیچ اهمیتی ندارد. حقیقت هم این است که سواد هر کس به اندازه‌یِ نوشته‌اش است. بیشتر مدرک‌های دانشگاههای ایران هیچگونه ارزش عملی ندارند. بسیاری از مدرک‌ها، البته فتوکپی‌شان، تنها در استخدام شدن لازم می‌آید.

گروهی با مدرک فوق لیسانس و دکترا در دانشگاهها با عنوان کلی استاد تدریس می‌کنند. این گروه برای افزایش خقوق خود ناچار هستند مقالاتی را در نشریات ویژه‌ای با امتیاز علمی- ترویجی، علمی پژوهشی وبا امتیاز «انستیتوی‌بین‌المللی علوم»(آی. اس.آی) چاپ کنند. چنین مقاله‌هایی در نشریات دانشگاهی چاپ می‌شود و به دور از دسترس همگان در قفسه‌های کتابخانه‌های دانشگاهها فراموش می‌گردد. این مقاله‌ها تنها در پرونده‌یِ کارگزینی استادان برای دریافت امتیازِ افزایش حقوق کاربرد دارد. مردم هیچگاه از نویسندگانِ چنین مقاله‌هایی قدرشناسی نکرده‌اند. آنها ارزش قدرشناسی هم ندارند زیرا برای هدفی ناچیز نوشته می‌شوند. نوشتن برایِ مردمِ جامعه به نویسندگان فداکاری نیاز دارد.                             

نویسندگان فداکار اغلب خارج از دانشگاه هستند. گستردگی آرمان‌هایِ آنها در تنگنای دانشگاه و اداره نمی‌گنجد. این نویسندگان افراد نادری هستند که با اندیشه‌یِ ایجاد فکرهای بشردوستانه در میان مردم می‌نویسند. آنها بدرستی می‌دانند که تنها با نوشتن می‌توان ذهن مردم را از زنجیر جهل و خرافات رهانید. جهل و خرافات در رفتار اجتماعی آشکار می‌شود؛ دارندگان مدرک‌های بالا هم گاهی به انجام خرافات تن می‌دهند. نویسندگان مردم می‌نویسند تا نشان دهند«حقیقت» مفهومی است که در سخن بشری ساخته می‌شود و در زمان و مکان تغییر می‌یابد. نویسندگان فداکار همواره مورد آزار قدرتمندان قرار می‌گیرند، زیرا ماهیت کار آنها مبارزه با قدرت است.

در آذربایجان هم نویسندگانی وجود دارد. نشریات استانی باید از آنها دعوت کنند نوشته‌های خود را برای چاپ در اختیار آنها قرار دهند. در میان نسلی که از تاریکیِ نوجوانی و جوانی سر بر می‌آورد، کسانی پیدا خواهند شد که رنج نوشتن را انتخاب بکنند. این گروه باید بدون هراس از بدگویی دیگران و ایرادگیری پُرگویان، جریان‌های ذهنی خویش را بنویسند تا سرانجام از میان هزاران فرد، انسان‌های نادری همچون غلامحسین ساعدی، صمد بهرنگی، احمد کسروی، رضا براهنی، شهریار و بابک احمدی، صادق هدایت و محمود دولت آبادی باری دیگر در جامعه‌یِ ما پدید آیند. جامعه‌ی‌‌ِ بدون نویسندگان و هنرمندانِ بزرگ را به سختی می‌توان جامعه‌ی زنده‌ای پنداشت. 

  نظرات ()
دریاچه‌یِ ارومیه، قربانیِ مدیریت افراد نالایق و بی‌تفاوتی مردم آذربایجان نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/۳/٧

مرگ دریایِ زیبایِ آذربایجان

سخن از دریا همواره دریاچه‌یِ ارومیه را بیاد می‌آورد. کسانیکه در ذهنیت فرهنگی و در فرهنگِ زبانیشان واژه‌یِ دریا با نامِ این دریاچه تداعی می‌شود، نیک می‌دانند که بخشی از ذهنیت زیبایی‌شناسی آذربایجانیان با این دریاچه پدیدآمده است. یک آذربایجانی همواره آب و خاک و نان و آتش را  نیروهایِ زندگی پنداشته است. یک آذربایجانی همواره نگران کمبود یا نبود یکی از این چهار نیرویِ زندگی بوده است. آب را حرمتیِ بزرگ نهاده‌اند. فراوانیِ آب در یک مکان را ستایش کرده‌اند. از آب‌هایِ گوارایِ کوهها  نوشیده‌اند و در آب‌هایِ شورِ دریا شنا کرده‌اند.  

آذربایجانیان رویای رفتن به دریا و بازی کردن روی شنزار داغ دریا را هرگز فراموش نمی‌کنند. تابستان‌ها رویایِ رفتن به دریا هرکسی را سرشار از امید به شادمانی و روزی پر از حسِ خوشبختی می‌ساخت. گروه گروه انسان‌هایِ جوینده‌یِ زیبایی با هر وسیله‌یِ ممکن به دریا می‌رفتند. وسیله‌یِ رفتن بسرعت دگرگون می‌شد، اما خود رفتن همچنان پایدار بود. روزگاران پیش روستانشینان از سولدوز با ارابه به دریا می‌رفتند. ارابه‌ها را دو کَل می‌کشید. بر نشستنگاهِ بازِ ارابه صدایِ آواز مردان و زنان با نسیم سحرگاهی در می‌آمیخت. همزمان گاری‌هایِ اسب‌کش هم مردم را به دریا می‌برد. سپس تریلیِ تراکتور، مینی‌بوس، دوچرخه، وانت‌بار، موتورسیکلت، و سرانجام اتوبوس و اتوموبیل گروه‌گروه مردم را به دریا کشاند. از شهرها و آبادی‌هایِ دیگر پیرامون دریا خبر نداشتیم، اما به گمانِ ما کرداریِ نیک همچون کردارِ مردمِ سلدوز را داشتند. با خشکیدنِ دریا، میلِ داشتنِ روزی شاد نیز در خیال مردم پژمرده شد.

دریا هم دریا بود. رنگِ سبزآبی آبِ گسترده حسی از جاودانگی و بی‌پایانی در بیننده پدید می‌آورد. گستره‌یِ آب، موجهایِ کَفدار را از جایی ناپیدا در میانگاه دریا بسوی ساحل می‌آورد. هنگام توفیدنِ سپیدباد خیزاب‌ها خوفناک می‌شدند. هر کسی از دیدنِ نعره یِ موجِ پیش‌آیند، هراسیده می‌گشت. پیرامون دریا هم تپه ماهور و کوه بود. رویِ دشت و دامنه وکوه همواره سایه‌ای از رنگ سبزِ زندگی به چشم می‌آمد. آنجا که آب رودخانه‌ها دمادم خوابِ دریا را برمی‌آشفت، تالاب‌هایی درست شده بود. پیرامون تالاب‌ها جگن‌زار و میانگاه تالاب‌ها محل چمیدنِ مرغابیها، غازها، فلامینگوها، آبچلیک‌ها و دُرناها و کلنک‌ها بود. لک‌لک‌ها هم می‌آمدند و می‌رفتند. تمامِ زیبایی طبیعت در دریایِ ارومیه گرد آمده بود. تمام آن زیبایی‌ها از هم پاشید.

تابستانها شنا کردن در آبِ دریا شکل آشکاری از خوشبختیِ زندگی بود. کودکان، جوانان، میانسالان و سالمندان خیار در دست با لباس شنا بسوی آب دریا می‌رفتند، روی خیزاب‌های نرم آب شناور می‌ماندند و گاهگاهی خیار نیش‌زده را به چشم می‌مالیدند تا چشم‌ها از گزند شورآب پاک بماند. سالخوردگان و گاهی میانسالان روی ماسه‌های داغ ساحل دریا دراز می‌کشیدند، دیگران اندام آنها را با ماسه‌یِ داغ می‌پوشاندند. گرمایِ سوزان، انسانهای خوابیده در ماسه را بی‌تاب می‌کرد و بی‌تابی را با آب هندوانه فرو می‌نشاندند. تنها ماسه‌‍‌هایِ داغِ دریای ارومیه می‌توانست سرمایِ یخینِ آذربایجان را از استخوانهای مردم بدر آورد. رفتن به دریای ارومیه رویای هر آذربایجانی و خاطره‌اش سرچشمه‌یِ بی‌پایان بیانگری بود. آن همه گرمی و امید به سلامتی یکباره از دست رفت.

 چهل و پنج روز از تابستان می‌گذشت و دیگر شنا در دریا به پایان می‌رسید. در باورِ مردم آذربایجان در چهل و پنجِ تابستان «گویروخ» بچه‌دار می‌شد و سرما بر تن زمین و آب می‌نشست. «گویروخ» مادرِ سرما و دشمن آتش و گرمی بود. پس از چهل‌وپنج تابستان نمی‌شد به دریا رفت: سارا در چهل و پنجِ تابستان خود را به آبِ آرپاچای افکنده بود و گرمیِ زندگی در آب سرد شده بود. تمام این زیبایی‌ها محو شد.

زمستانها هم دریای نقره‌فام تا پایانِ افقِ دید هر بیننده‌ای کشیده می‌شد. در میان کوههای برف‌پوشِ پیرامون، آب دریای ارومیه از حرکت شتابناک باز می‌ایستاد و گویی از سرمایِ سوزناکِ هوا به شگفتی درآمده است. تک درختانِ کنار دریا، پوشیده از شَدّه‌هایِ مرواریدگونِ پژه‌یِ سحرگاهی در سکوتی ژرف فرو می‌رفتند. نیمگاهِ پیشروز، مه از دریا برمی‌خاست و به آسمان می‌رفت. جاهایی توده‌ای از مه از سرشاخه‌هایِ لرزان درختی آویزان می‌ماند. تماشایِ دریا و مه و برف و درختان سرد در زمستان بیننده را سرشار از زیباییِ شگفت‌انگیز هستی می‌کرد. تمام این شگفتی‌ها در یادِ انسانهایِ فراموشکار گم شد و چند روزی دیگر از کتابهایِ جغرافیا نیز کنار گذاشته می‌شود.. 

امروز دریایِ رویاییِ آذربایجان مزرعه‌ای از کپه‌کپه نمک است. توده‌های ابرمانند و کوچکِ نمک تمام بستر دریا را پوشانده است. اندک آب باقی مانده در دریای زیبایِ ما، تن سنگین و اندوهگین خود را بر بستر نمکپوش دریا به آرامی حرکت می‌دهد. رودخانه‌یِ جغاتی نرسیده به گوشاچای خشکیده و تالاب زیبایش به محل گَندآب تبدیل شده است. از رودخانه‌یِ گادار در سولدوز تنها نامی باقی مانده است. از رودخانه‌های مهاباد، شهرچای، سرو، سلماس، قطورچای و خوی خاطره‌ای محو در خاطر پیرمردان و پیرزنان مانده است. سوفی چایِ بزرگ سهند در پایین ماراغا خشک می‌شود. رودخانه‌یِ پرآب سبلان، که پس از گذر از دشتی در دوزدوزان آجی‌چای می‌شد و از تبریز می‌گذشت تا آبش را به دریا بریزد، اینک به بستر پساب‌های صنعتی تبدیل شده است. دشت‌ها و کوههای پیرامون این رودخانه‌ها و تالاب‌ها به کویر ناهموار بیشتر می‌ماند. مرغابیها، غازها، فلامینگوها، آبچلیک‌ها و دُرناها همگی اندوهگین این جفای انسانها هستند و دیگر به تالاب‌های پیرامون دریا نمی‌آیند. پرندگان نیز همچون انسانهای آگاه توان تحمل ویرانیِ این گوشه‌یِ زیبایِ زمین را ندارند.آب و زندگی باهم از دریایِ زیبای آذربایجان گرفته شد.

از ارومیه به تبریز می‌آمدم. ناگزیر راه میانیِ دریا را می‌پیمودم. از روی پل نیمه کارآمد گذشتم. از تماشای پل هیچ حس زیبایی‌شناسی در ذهنم پدیدار نشد. پل را روی هوا بسته‌اند. در دو سویِ پل هزاران تن آهن و پولاد زنگ‌زده، ستونهای درشت پولادی، کشتی‌هایِ به پهلوافتاده، پسریز روغن موتور و آلونک‌هایی بنام فروشگاهِ بیسکویت و نوشابه مرکز دریا را به پلشتیِ زشت‌اندیشان آلوده است. زشت‌تر از آن پل و آن راه گذرگاهی را بیاد ندارم. کوهها را کندند، در دریا ریختند تا دریا را و طبیعت را باهم ویران کنند. هیاهوی کرکننده و نعره هایِ بیهوده‌یِ تبلیغاتِ قدرتجویان هوشِ حسابگرِ انسان‌ها را چنان آشفته ساخت که خشک شدن دریا از گمان کسی نگذشت. هیاهویِ تبلیغات گوش مردمِ عوام را پُر کرد و چشمِ بینایشان بینایی و ذهنشان بینش را فراموش کرد. آشوبِ صدا انسانها و پرندگان را بشدت آزار داد.

در آسمان بجایِ هوای پاک، سمّی‌ترین گازها در چرخش هستند. هزاران ماشین، کارخانه، نیروگاه، مراکز تولید مواد شیمیایی و کارگاههایِ دنیایِ مدرن در حال گرم کردن محیط و آلودنِ هوایِ پاکِ هستی هستند. آسمان چنان تیره شده که ابرهای برخاسته از دریایِ مدیترانه به این سو نمی‌آیند. پاکیِ زمین نیز از پلشتیِ همان کارخانه‌ها و کارگاهها بیمار شده است و دیگر از خاکِ زمین سبزه‌ای و گیاهی نمی‌روید. جریانِ آب رودها به سویِ دریا بسته شده و پساب‌هایِ صنعتی روانه‌یِ دریا هستند. چنین است که دریایِ زیبایِ آذربایجان از بین می‌رود. 

کاش نه جاده‌ای می‌کشیدند و نه پلی بر رویِ آن می‌بستند. کاش هرگز پایِ پلشتِ سودجویان را رویِ قلبِ دریا نمی‌گذاشتند. کاش تنها مکانِ رویاییِ گردش‌های تابستانی ما را به چرخه‌یِ طبیعت و حالِ  زیبایی‌جویِ انسانها واگذار می‌کردند. کاش دریا را نمی‌خشکاندند.  

  نظرات ()
علی نظمی تبریزی، شاعری با هفتاد سال رنجِ نوشتار نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/۳/٧

علی نظمی تبریزی

bagerihamidi@yahoo.com

  زندگی

علی نظمی در روز اول مهر ماه سال 1306 در منطقه‌یِ «دَوه‌چی» تبریز متولد شد. پدرش، حسین شکارچی، میر شکار مظفرالدین شاه قاجار  (۳ فروردین ۱۲۳۲ خورشیدی - ۱۲ دی ۱۲۸۵ خورشیدی) بود. حسین درآمد مناسبی نداشت، اما ذوقِ سرشاری به شنیدن شعر و موسیقی داشت. حسین شکارچی در کودکی در مکتب‌خانه‌یِ «میرزا محمد حسین مکتب دار» درس خوانده و خط یاد گرفته بود. میرزا محمد حسین در خط شاگرد و تقلیدگر «امیرنظام گروسی» بود.  حسین شکارچی شیفته‌یِ اشعار سعدی بود. شیفتگیِ حسین به فرزندش نیز رسید و علی از پنج سالگی ذوقی حساس به شنیدن شعر و موسیقی نشان داد.

علی نظمی در سال 1313 به مکتب‌خانه‌ی «حاجی مظفر» در محلِ بقعه‌یِ «سید ابراهیم» رفت. در مکتب‌خانه‌های آن روزگار گلستانِ سعدی و قرآن تدریس می‌شد. در این زمان 47 سال از آغاز کار مدارسِ نوینِ میرزا حسن رشدیه (1230-1323 خورشیدی) در ششگلان تبریز می‌گذشت، اما ناآگاهی مردم، سرسپردگیِ مردم به خرافات و قدرتِ سنتی تاریک‌اندیشان کودکان را همچنان به مکتب‌خانه می‌فرستاد. علی نظمی در همان مکتب‌خانه «به چوب‌فلک» بسته شدن و کتک خوردن را تجربه کرد. روزی از درختی در حیاط مکتب‌خانه بالا رفته بود و مانند پسرِ داستان «گلدسته‌ها و فلک» جلال آل احمد با چوب‌فلک تنبیه شد. پس از چهار سال گذران در مکتب‌خانه، علی نظمی در سال 1317 به دلیل ناتوانی مالی مکتب خانه را رها کرد و تا سال 1322 مانند میلیونها کودک و نوجوان آن روزگار تنها روزها و سال‌ها را سپری کرد. در سال 1322 دوره‌یِ اکابر (بزرگسالان) را در دبستانِ «محمدی» شروع کرد. مدیر دبستان محمدی آقای علیاکبر ناجیان بود. علی نظمی در سال 1324 در دبستانِ «علمیه» با مدیریت «عباس‌قلی‌خان وقایعه‌ای» ثبت نام کرد، اما خواندن را ادامه نداد. عباس‌قلی‌خان بعدها مدیر دانشسرای مقدماتی پسران شد و شهرتی بدست آورد.  علی نظمی در همان سال 1324 به تهران رفت و به کار «دستفروشی پارچه» پرداخت. در سال 1328 به تبریز برگشت و در دبستان «فیوضات» نام‌نویسی کرد و در سال 1329 مدرک ششم ابتدایی دریافت کرد. امتحانات ِ نهاییِ ششم ابتدایی آن سال  را عبدالعلی کارنگ برگزار می‌کرد. کار پارچه فروشی نظمی در تهران تا سال 1332 ادامه یافت. در زمان ماندن در تهران، نظمی شب‌ها را در خانه‌یِ اسماعیل‌خان و اسدالله‌خان مدبر سپری می‌کرد.

شیفتگی به شعر، علی نظمی را به محافل شعری آن روزگار در تهران کشاند.  نظمی به جلسات «انجمن ادبی تهران» به مدیریت محمدعلی ناصح و درخانه‌یِ ناصح راه یافت. جلساتِ انجمن ادبی تهران روزهای چهارشنبه برگزار می‌شد و بزرگانِ شعر و ادبیات آن روز ایران: ملک‌الشعرا بهار، محمد امین ادیب طوسی، خطیب رهبر، مشفق کاشانی، جواد آذر، شهریار، رنجی تهرانی و بسیاری در آن شعر می‌خواندند.  علی نظمی به جلسات ادبی «یاران سه‌شنبه‌ها» نیز می‌رفت. چهار شاعر بزرگ آن روزها: امیری فیروز کوهی، رهی معیری، مهدی اخوان ثالث و محمدعلی ناصح در جلسات سه‌شنبه‌ها شعر می‌خواندند.  این شاعران نامدار درباره‌یِ شعرها و شاعران بحث می‌کردند و علی نظمی پیچیدگی‌های ساختاری و کاربرد آرایه‌های شعری را از آنان یاد می‌گرفت.

در روز اول اردیبهشت ماه 1330 ( 22 آوریل 1951 م)  ملک‌الشعرا بهار درگذشت. روز دوم اردیبهشت پس از نیمروز پیکر بهار را از مسجد سپهسالار تا چهار راه مخبرالدوله بر سر دست بردند و ساعت 4 او را در شمیران در باغ آرامگاه ظهیر الدوله به خاک سپردند. در این مراسم علی نظمی شرکت داشت و به گفته‌یِ خودش «بهار را در داخلِ گور گذاشت». زمان گذشت و در بیست وهفتم  شهریور 1367 علی نظمی، به گفته‌یِ خودش، پیکر شهریار را در گور گذاشت.

شرکت علی نظمی در جلسات شعر شاعران «سنت‌گرا» او را به سرودن غزل کشاند. افرادی که در جلسات ادبی آن روزها شرکت می‌کردند، همه سنت‌گرا بودند و اغلب با «شعر نیمایی» و شاعران نوپرداز دشمنی آشکاری داشتند. تاثیر سخنانِ «نامداران» آن روزها در ذهنِ علی نظمی درونی شد و نظمی همواره به سرودن شعر در قالب‌های کهن شعری پرداخت.

در سال 1332 علی نظمی برای همیشه به تبریز برگشت و با سفارش افرادی وارد کارخانه‌یِ «برقِ توکلی» شد. نظمی در «برق توکلی» حسابدار بود. در سال 1345 از برق توکلی بیرون آمد و در شرکت برقِ منظقه‌ای در پیچ خیابان خاقانی تبریز سرگرم کار شد. مهندس طباطبایی، مدیر عامل برق منطقه‌ای، شاعرانگی نظمی را دریافته بود و او را به کاری «بی‌مسئولیت» گذاشته بود. در سال 1362 علی نظمی بازنشسته شد و زندگی خود را با حقوق بازنشستگی و پول پرداختیِ اداره‌یِ ارشاد اسلامی آذربایجان شرقی اداره می‌کند.

 کتاب‌ها

چاپخانه‌یِ شفقِ تیریز نخستین کتابِ شعر علی نظمی را در سال 1352 با عنوان «هفت‌شهر نظمی» در هزار نسخه چاپ کرد.

دومین کتاب علی نظمی با عنوانِ «تذکره‌الشعرای منظوم و منثور دویست سخنور» را اداره‌یِ فرهنگ و هنر آذربایجان در سال 1354 بچاپ رساند. این کتاب شرح زندگی و شعر شاعران از رودکی در سده‌یِ چهارم تا رهی معیری در روزگار معاصر است.

کتاب‌های دیگر نظمی «دیوانِ غزلیات و اشعار متفرقه به انضمام سعادت نامه» (تهران: انتشاراتِ خامه، 1362)، «گلشن معانی« (تهران: نشر خیام، 1364)، «دیوان نظمی» چاپ‌سوم (تهران: انتشارات سروش، 1376)، «گلبانگ نظمی« (ناشر مولف، 1385) می باشد. علی نظمی در سال 1355 «دیوانِ امینیِ سرابی» را تصحیح و تدوین کرد و اداره‌یِ فرهنگ و هنر آذربایجان چاپ کرد.     

قالب‌های شعری

علی نظمی در قالب‌های گوناگون  شعر سروده است. جلد دوم «دیوان نظمی» (1389) دارای 190 غزل، 154 رباعی، بیست شعر با موضوع‌های گوناگون و بیست قطعه شعر با عنوان «ماده تاریخ» است. در این شعرها نظمی وابستگی پایداری به سنت هر قالب از نظر قافیه‌بندی، صورخیال و مضمون دارد.

شعر شاعران زبان پارسی از زمان تولد رودکی (858 میلادی، رودک، تاجیکستان) تا دگرگونی آن بدست نیما یوشیج (۲۱ آبان ۱۲۷۴ خورشیدی در دهکده یوش مازندران - ۱۳ دی ۱۳۳۸ خورشیدی در شمیران)  اغلب به مفاهیم ویژه‌ای وابستگی داشت و سخن شعری به تمامی بدور از زندگی اجتماعی مردم و حتا بدور از زندگی درونی خود شاعر نوشته می‌شد.  حجم بزرگی از شعرهای زبان پارسی به افسانه‌یِ دینی آفرینش در زمانی نامشخص می‌پرداخت و انگاره‌های شعری (ایماژها) هم  همه از حوزه‌های معنایی یکسان گرفته می‌شد. افسانه‌یِ آفرینش آدم و حوا، رانده شدن آنها از پردیس و تلاش برای بازگشت به آن پردیس به کهن‌الگوهایی تبدیل شده بود. شاعران بیشتر سرگرم پرداختن به احساسات، ناکامی، پشیمانی و امیدهای همان آدم نخستین بودند. نگاه به گذشته‌ای بی‌زمان و داشتنِ همیشگی پندار «سعادت از دست رفته» در برابر چشم سبب شده شعر کهن پارسی «گذشته‌نگر» و «غمگین» بشود. هر تصویری واقعی، گوشه‌ای از سعادت از دست رفته را بیاد شاعر می‌آورد و شاعر اشک حسرت می‌ریزد. اشک ریزی و افزایش حسرت در ذهنِ خواننده دستاورد شعر کهن پارسی است. تصویر «دختر» به عنوان معشوقِ «مردِ نوعی» در شعر کهن پارسی تصویری بشدت آشفته و بدور از واقعیت دخترِ زمینی بود. این مفهوم را رضا براهنی در کتابِ «تاریخ مذکر» بخوبی شرح داده است. انگاره‌های «گل‌ها» در شعرها تکرار می‌شد. تعدادی از این انگاره‌ها از راه اساطیر یونان به سخنِ شعر پارسی وارد شده بود و بسیاری از گل‌ها به صورت یکسان و بدون در نظر گرفتن جغرافیای مکان  در شعر شاعران پارسی در شهرهای گوناگون پدیدار می‌شد. خواندن شعر پارسی چنین پنداری را پدید می‌آورد که چشم شاعران پارسی زبان تنها به یازده گل باز بوده و در طبیعتِ زمین تنها یازده گل در همه جا رشد می‌کرد. پدیدار شدن «شعر عرفانی» سبب آشفتگیِ فراوان در هستی‌شناسی خواننده‌یِ شعر پارسی شد. خواننده ناگزیر بود چنین به پندارد که آنچه در شعر محسوس است، تنها واقعیت بی‌اهمیتی در خدمتِ رساندن حقیقتی عالی و ازلی است.  شعر زبان پارسی هیچ نشانی از واقعیتِ تاریخی زندگی مردم و شاعر در زمین ندارد و تنها بیان آهنگین و قافیه‌دار پنداری از یک افسانه‌یِ وارداتی است.  علی نظمی به شدت به این سنت شعری زبان پارسی وابسته است.

غزل‌های نظمی از نظر قافیه‌بندی و موضوع به سنتِ غزل پارسی پیوستگی شدیدی دارد. واقعیت آن است که کلمات «قافیه» را شاعران پارسی از رودکی تا سال 1300 تکرار کرده اند و اکنون یافتن قافیه‌ای «بکار نرفته» بسیار دشوار است. صور خیال ثابت هم چندان تکرار شده است که نوآوری در کاربرد صورخیال دشوار بنظر می‌رسد.  حضور سعدی و حافظ در تاریخ نوشتن غزل، کار شاعران زمان‌های پس از آنها را بسیار مشکل کرده است. غیر از دو غزل نویس معاصر، یعنی هوشنگ ابتهاج (ه. الف. سایه) و محمدعلی بهمنی غزل‌سرایان دیگر ناگزیر بوده‌اند از پندار نوآوری چشم بپوشند. غزل‌های علی نظمی از نظر صورخیال در میان سعدی، حافظ و صائب چرخ می‌زنند. بزرگترین دستاورد شعری علی نظمی، به گمانِ من، رباعی‌های اوست. 154 رباعی چاپ شده در جلد دوم دیوان نظمی (1389) آمیزه‌ای از «سخن غزل» و «قالب رباعی» است. گاهی یک رباعی خوانده می‌شود که شکوهِ خیام نیشابوری را در ذهن زنده می‌کند:

آشفته دماغم می گلرنگ کجاست      وان ساقی خوش کرشمه و شنگ کجاست

یک نغمه‌ی دلنشین به گوشی نرسد      آن  مطرب  و آن چغانه و چنگ کجاست

در چنین رباعی‌هایی، کاربردِ واژه‌های آرکائیک (ساقی، مطرب، چغانه و چنگ) سبب سفر ذهن در زمانِ گذشته  می‌شود تا به مقصد خیام نیشابوری برسد. در گروه بزرگی از رباعی‌ها، سخن عاشقانه‌یِ غزل حاکم است. خود نظمی بر این باور است که غزل سخن گفتنِ «عاشق» خطاب به «معشوق» است. این فضا حکم می‌کند که سخن مبهم، ناتمام، در پرده و لطیف بیان گردد. این لطافت در بسیاری از رباعی‌هایِ علی نظمی آشکار است.   

ماده تاریخ

ماده تاریخ پدیده ای است که پس از قرن هفتم در ادبیات فارسی رایج شد. ماده تاریخ بیان تاریخ‌هایی است در قطعه‌های کوتاه برای رویدادهای گوناگون همچون برتخت نشستن یا مرگ حاکم، امیر ، وزیر، دبیر و یا شاعر و حکیم و چنان کسانی سروده می شود. شعری که از این راه پدید آید قطعه‌ای کوتاه است که شاعر در یکی دو بیت آخر آن تاریخ مورد نظر را  بیان می‌نماید و بیت‌های پیشین آن را برای تمهید می‌آورد. تاریخ گویی به این روش را ماده تاریخ سازی می‌گویند. فن ماده تاریخ از ظرائف شعریه‌است و اغلب آنرا جزو صنایع مستظرفه دانسته‌اند. در زمانهای کهن نزدیک به اوایل پیدایش اسلام، بیان تاریخ به حساب ابجد یا حروف مقطعه معمول بوده‌است. بعدها حساب جمل در میان شعرای عربی‌گو، ترکی‌سرا و پارسی‌گو جاری و معمول گردید و از سده‌یِ پنجم به این سوی رایج شد.

دلیل رواج «ماده تاریخ» را امروزه می‌توان دریافت.  تاریخ و زمان قراردادهایی هستندکه در روزگار مدرن و در دنیایِ صنعتی بکار می‌رود. جامعه‌یِ دهقانیِ سرزمینِ ایران نیازی به اندازه‌گیری زمان و تاریخ احساس نمی‌کرده است.  به همین دلیل هم تاریخ ایرانیان را اغلبِ شرق‌شناسان غربی مانند هرودوت، پلوتارک، گیرشمن، آندرسن، ویل دورانت و ادوارد براون نوشته‌اند. در ذهنیت همگانیِ مردم ایران هیچگاه مفهوم زمان و تاریخ درونی نشده است. ایرانیان نیازی به درک تاریخی حس نکرده‌اند. مرگ افراد و رویدادهایِ ویژه‌ای اهمیت یافته و شاعران برای دریافتِ پول (صله) شعری به نام «ماده تاریخ» سروده‌اند. دلیل سرودن «ماده تاریخ» را در دنیای امروز بسادگی نمی‌توان درک کرد. امروزه حضور رسانه‌های همگانی هر رویدادی را با زمان دقیق ثبت می‌کنند و هزاران نوع تقویم وجود دارد. بدور از چنین سخنی، علی نظمی شعر «ماده تاریخ» می‌سراید و سید حسن امین در یادداشتی بر دیوان نظمی تبریزی، جلد دوم (1389) علی نظمی را بزرگترین نویسنده‌یِ این رشته [ماده تاریخ] می‌پندارد (ص بیست و دو). در دیوان نظمی تبریزی (جلد دوم 1389) تعداد بیست شعر در روش «ماده تاریخ» چاپ شده است. نوزدهمین شعر این ردیف، در مرگ منوچهر مرتضوی سروده شده است. نخست هفت بیت شعر سروده شده است و در پایان این بیت: نظمی پی سال وی رقم زد / «استاد عزیزم از میان رفت». مجموع واژه‌های مصرع دوم  بر پایه‌یِ ابجد، 1389 یعنی سال درگذشت منوچهر مرتضوی می‌شود. دکتر منوچهر مرتضوی، نویسنده‌یِ کتاب «مکتب حافظ» در نهم تیر 1389 درگذشت.

جایگاهِ علی نظمی

علی نظمی هم اکنون تنها شاعر شناخته‌شده در تبریز است. سخنِ آشکار و بی‌پرده‌یِ نظمی در هر مجلسی بیانی از خواسته‌ها و درد دل‌های صدها شنونده‌یِ سخن اوست. شجاعتِ علی نظمی در بیانِ واقعیت‌ها، حضورش در میان جوانان و شعرنویسان جوان و پیر، پرداختنِ نظمی به معرفیِ شاعرانِ بزرگ و انرژی بی‌پایان او در سرودن شعر بالاترین جایگاه شاعرانگی را به علی نظمی بخشیده است. شعرهای فراوان، شناساندن شخصیت‌های شعری و پایداری نظمی در ادامه‌یِ جلسات شعر «بزم سخن» سبب می‌شود بسیاری از فرهیختگان، علی نظمی را برجسته‌ترین شاعر شهر تبریز بشناسند.

  نظرات ()
شهریار (1285-1367) نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/۳/٥

ویژگی های شعر شهریار

 

عبداله باقری حمیدی

bagerihamidi@yahoo.com

 

چکیده

شعر شهریار در یک پروسه‌یِ زمانی طولانی نوشته شده است. درازای زمانِ شاعری شهریار سبب شده شعرش دارای فُرم‌‌های گوناگون باشد. دگرگونی همیشگی فرم در شعر شهریار و سرودن شعر در مدت زمانِ نزدیک به هفتاد سال گستردگیِ ویژگی‌های شعری را پدید آورده است. تعداد فراوان و هنری بودن بسیاری از شعرهای شهریار شهرتی برای شاعر پدید آورد که رویای خیلی از شاعران همزمان او بود. وفاداری به سنت غزل‌نویسی، شیفتگی به حافظ، واکنش به رویدادهای شعریِ زمان، بیانِ احساساتِ سنتی مذهبی، گریز پایدار از ایدئولوژی،  چرخش از سرودنِ شعر پارسی به شعر ترکی و بیقراری در شعرها از ویژگی‌های کلی شعر شهریار است. مقاله تلاش دارد این ویژگی‌ها را بررسی کند.

 

واژگان کلیدی: شهریار، نقد، سنتِ شعری، زمان، زبان

 

مقدمه  

شهریار از آغازِ زندگیِ شاعری در ایران معروف بوده است. آشناییِ شهریار با بهار، ایرج میرزا، عارف قزوینی، پروین اعتصامی، سپس با نیما یوشیج، هوشنگ ابتهاج، سیاوش کسرایی ، مهدی اخوان ثالث و شاعرانِ شناخته شده‌یِ ایران در نیمه‌یِ اول قرن چهاردهم خورشیدی او را در نشریات و نشست‌هایِ ادبی چهره‌یِ شناخته شده‌ای ساخت. پرداختنِ شهریار به سخنِ عشق در قالبِ آشنایِ غزل، او را به سرعت در ذهنِ خوانندگانِ عامی شعر معروف ساخت. شهریار در قالبی می‌نوشت که با تصورِ همگانیِ ایرانیان از شعر سازگار بود. رایج شدنِ شعرِ نو و مقاومتِ شدیدِ سنت‌گرایان در مقابلِ شعرِ نو، به همگانی شدنِ بحث درباره‌یِ شعر و شاعری کمک نمود. گشایشِ دانشگاهِ تهران در سالِ 1313 و دانشگاهِ تبریز در سالِ 1325، ادبیات را به موضوعِ کلاس‌هایِ درسِ دانشگاه تبدیل کرد. در کلاس‌هایِ دانشگاه، شعرها به بحث گذاشته شد. نبودِ سنتِ نقدِ ادبی باعثِ گسترشِ تصورِ «شناختِ شعر از رویِ زندگیِ شاعر»  شد. چنین رویکردِ امپرسیونیستی به خارج از دانشگاه نیز سرایت کرد. مردمِ عوام هم اجازه یافتند درباره‌یِ شعرِ یک شاعر بر اساسِ زندگی‌نامه‌یِ خیالی‌اش سخن بگویند. به زودی این مفهومِ رمانتیک رایج شد که شعر بازتابِ زندگیِ فردیِ خود شاعر است. همین گمان،‌ همگان را به ساختنِ داستان‌هایِ گاه واقعی و اغلب خیالی درباره‌یِ شاعرکشاند. شهریار شاعری است که بیشترین داستان‌ها درباره‌یِ او ساخته شده است. بجایِ روش هایِ نقدِ شعر، داستان‌هایی همچون عشقِ پرشورِ شهریار به دختری با نامِ ثریا، پشیمانیِ معشوق از ازدواج با دیگری و بازگشت به سویِ شهریار، تحصیل در دورهیِ «پیش‌پزشکی» به مدت چهارده ماه در «مدرسه طب»و رها کردنِ آن، خواب دیدنِ یک مجتهدِ اعظم و سرانجام معتاد شدنِ شاعر بر زبان‌ها افتاد. هرکسی خیالاتِ رمانتیکِ خود را به این داستان‌ها افزود. این گونه داستانهایِ اغلب ساختگی سرچشمه‌یِ تحلیلِ شعرِ شهریار شد.

واقعیتِ زندگیِ شهریار در سایه یِ داستانهایِ خیالی گم شده است. لطف‌الله زاهدی در دی ماهِ 1336 نخستین شرح‌حالِ شهریار را برای چاپ در آغازِ چهار جلدیِ دیوانِ شاعر نوشت. این زندگی‌نامه‌یِ کلی‌نگر در پنجاه و چهار سالگی شهریار نوشته شده است و جزئیاتِ زندگی و دستکم سالشمار زندگی شهریار را بیان نمی‌کند. نوشته‌یِ زاهدی سرچشمه‌یِ نوشته‌هایِ بیشماری درباره‌یِ زندگیِ شاعرشد. شهرتِ سریعِ شهریار و نبودِ یک زندگی‌نامه‌یِ جزئی‌نگر ومعتبر باعث شد ذهنِ افسانه‌پرداز ایرانی درباره‌یِ این شاعرِ بزرگ، داستان‌هایِ شگفت‌انگیز بسازد. چاپِ منظومه‌یِ «حیدربابایه سلام» در سالِ 1331 به زبانِ ترکی و استقبالِ شاعرانِ ترک‌زبان از آن، شهرتِ شهریار را در میانِ ترک‌زبانانِ ایران و کشورهایِ همسایه گسترش داد. سرودنِ شعر «سهندیم» در سالِ 1346به زبانِ ترکی و در سبکِ نیمایی، به عنوانِ یک بیانیه‌یِ هنری، هنرمندیِ شهریار را ثابت کرد.

 

بحث و بررسی

شهریار با تمامِ انسان‌هایِ همعصرِ خود تفاوت داشت. شهریار هویتِ برجسته‌ای به عنوانِ شهروند عادی نداشت. رابطه‌یِ او با روزمرگی‌هایِ زندگی بشدت آشفته و بی‌شکل بود. عکس‌هایِ فراوان شهریار نشان می‌دهد که او به زندگیِ عادیِ تمامِ انسان‌ها و حتا خودش بی‌اعتنا بود. پوشیدنِ لباس‌هایِ اغلب خارج از مُدِ زمان، داشتنِ پوستینی رنگی بر تن و گذاشتنِ کلاهِ کشیِ سُرمه‌ای رنگ بر سر جلوه‌هایِ خارجیِ خیالاتِ درونی و شخصیتِ یگانه‌یِ او بود.

شهریار در قالب‌هایِ گوناگون و به دو زبانِ پارسی و ترکی شعر سروده است. تعدادِ شعرها در دیوانِ دوجلدیِ شهریار (تهران: انتشاراتِ اهلِ قلم، 1382) کارِ بزرگِ شهریار را نشان می‌دهد:

الف- شعرهایِ پارسی : غزلیات (547 غزل)، قصیده‌ها (100 قصیده)، مثنوی‌ها (٢۵مثنویِ طولانی)، قطعات (150 قطعه)، شعرهایِ مناسبتی پارسی در قالب‌هایِ گوناگون (123 قطعه)، اشعاری برایِ انقلابِ اسلامی ایران (39 قطعه)

ب-  شعرهایِ ترکی: حیدربابایه سلام(1) و (2)، سهندیم، نامه‌هایِ منظوم به شاعران و شعرهایِ اجتماعی با رگه‌هایی از طنز، «سهند و شعرِآذری» برای درگذشتِ بولوت قره‌چورلو(سهند).

نگاهی آماری به شعرها کارِ پرحجم شهریار را نشان می‌دهد. تردیدی نیست که در ماندگاریِ نامِ یک شاعر، دو عامل یعنی حجمِ آثار یک شاعر و خلقِ آثارِ برجسته‌یِ هنری اهمیتِ ویژه دارند. از نظرِ حجمِ شعرها، شهریار بسیار بیشتر از حافظ و تا حدی برابر با سعدی شعر سروده است. از دیدگاهِ آماری می‌توان نامِ شهریار را پس از نام فردوسی، نظامی، مولوی و سعدی آورد. از دیدگاهِ هنری نیز شعرِ شهریار سزاوارِ شناسایی است.

شهریار یک شاعر بود. او شاعرِ مادرزاد بود. برایِ شهریار، شعر تنها روشِ بیانِ هنری بود. شهریار از زبان نه به عنوانِ وسیله‌ای برایِ ارتباطِ روزمره با دیگران، بلکه به عنوانِ شگردی برایِ بیانِ‌ هنری استفاده می‌کرد. زبان برای شهریار ابزاری برای رساندن اندیشه هم نبود. شهریار در مدحِ افراد بسیاری شعر سرود. در تمامِ مدیحه‌ها، شخصِ مدح‌شده در میانِ هنرِ اصیل و شگفتِ شهریار تحقیر می‌شود.  پس از سالِ 1357، اشعارِ مذهبیِ شهریار باعث شد حکومتِ نوپایِِ جمهوریِ اسلامی ایران نیز از شهریار استقبال کند. شهریار هم اشعاری در مدحِ  رهبرانِ جمهوریِ اسلامی نوشت. شهریار پس از عمری اندوهناک و رنجبار در 27 شهریور 1367 درگذشت. پس از کوچِ این شاعرِ اصیل، گروه‌هایِ فراوانی شعرِ شهریار را وسیله‌ای برایِ گذرانِ زندگیِ خویش ساختند.

شهریار شاعر محدود به زمانِ خود نیست. برایِ او «کاخِ خیالیِ شاعران» مقصد و الهام‌بخش است. موضوع برایِ چنین شاعری، بهانه‌ای ناچیز برایِ بیانِ هنرش است. موضوع، برده‌یِ هنر شهریار است، از همین روی اهمیتِ چندانی هم ندارد. شهریار به هیچ ایدئولوژی رایج در ایران وابستگی نداشت. ایدئولوژی مجموعه گفتارهایی است که گروه حاکم برای توجیه حکومت خود می‌سازد. در تاریخ ایران در سده‌یِ چهاردهم خورشیدی جریان‌های قدرتمند تاریخی پدید آمد. هر جریانی ایدئولوژی خود را در ذهن مردم جامعه گسترش منی‌داد. شهریار اغلب به این جریان‌های ایدئولوژیک توجهی نداشت. مهدی اخوان ثالث در کتابِ «بدایع و بدعت‌ها و عطا و لقایِ نیما یوشیج» (تهران: انتشارات بزرگمهر، 1369) درباره‌یِ پراکندگیِ موضوع و بی‌اندیشگی در شعرهایِ شهریار می‌نویسد:

شهریار همینطورها بود، یعنی به شدت و پاکی و صداقت، تحت تاثیر اطرافیان و دمخورانش واقع می‌شد. اگر مذهبی بودند، «علی ای همایِ رحمت تو چه آیتی خدا را» یا «افسانه شب» و «شب و علی» و مناجات‌هایِ زیبایش را می گفت. اگر توده‌ای‌ها چندی دمخورش بودند، «قهرمانانِ استالینگراد» می‌سرود، اگر نیمایی‌ها بودند، «دو مرغِ بهشتی» می گفت، اگر آذربایجانیهایِ چنین و چنان بودند «حیدربابایه سلام» می‌گفت، خلاصه مردی بود جاری و ساری با همه و هرچه هست و نیست، و البته مهربان و خونگرم هم با همه. (ص 14)

در این نوشته، اخوان ثالث واقعیتی را بیان کرده است که به گمانِ من نقطه‌یِ قوتِ شعر شهریار است. پراکندگی و گستردگیِ بسیار زیادِ موضوع در شعرهایِ شهریار نشان می‌دهد که شعر برایِ شهریار یگانه‌وسیله‌یِ بیانگری بود. برایِ انسان‌هایِ متعارف، زبان وسیله‌یِ ارتباط با دیگران برایِ پایداری در کسبِ سود و گریز از زیانِ زندگی است. برایِ شهریار، زبان تنها وسیله‌یِ بیانِ احساسات و آشکارسازیِ واکنش‌هایش به رویدادهایِ زندگی بود. شهریار شعر را همچون منشوری در برابر نور زبان می‌گرفت تا زیبایی‌های زبان را برای خویش و خواننده کشف کند. زبان، زمینه و غایت شعر شهریار است.

در سخنِ بشری، دو جهتِ زبان، یعنی جهتِ سودآوری و جهت زیبایی‌شناختی مورد نظر می‌باشد. جهتِ سودآوریِ زبان بیشتر به زمانِ حال وآینده می‌پردازد، اما جهتِ زیبایی‌شناختی‌ِزبان به روایتِ پدیده‌هایی می‌پردازد که درگذشته پدیدآمده‌اند. پدیده‌هایِ زمانِ گذشته ازرابطه‌یِ سود و زیان خارج می‌شوند و در گفتارِ انسان‌هایِ متعارف به شکلِ بیانِ نوستالژیکِ خاطرات و در سخنِ نویسندگانِ ادبیات به شکلِ‌آثارِ ادبی نمایان می‌شوند. این دو کارکردِ زبان در موردِ بیشترِ نویسندگان آشکار است. هر نویسنده‌ای به عنوانِ یک شهروندِ عادی از زبان برایِ برآوردنِ نیازهایِ روزمره‌یِ زندگی‌اش استفاده می‌کند و مانند گفتارِ تمامِ مردمِ عادی، گفته‌هایِ او نیز در هیاهویِ زندگی فراموش می‌شود، اما شخصیتِ هنریِ او در نوشته‌هایش نمایان می شود که ماندگاریِ بیشتری در گذرگاهِ زمان دارد. شهریار تنها با یک نوع از جهت‌گیریِ زبان آشنا بود: جهتِ گذشته و تاریخیِ زبان. این شیقتگی به گذشته در بسیاری از شعرهایِ شهریار به ویژه در شعرهایِ زیبایِ «هذیان‌دل»،   «تختِ جمشید»، «مولوی در خانقاهِ شمس»، «راز و نیاز» آشکارگی بیشتری دارد. در هر فرصتی، خیالِ بال‌گسترِ شهریار بر فرازکاخِ خیالیِ ساخته‌شده توسطِ شاعرانِ پیش از خود اوج می‌گیرد.

شهریار همواره «کاخِ خیالیِ شاعران» را پیش چشم داشت. رویایِ شاعر یافتنِ جایگاهیِ جاودانه در آن کاخ شاعران است. این کاخ هستیِ فیزیکی ندارد، پس مرگی هم ندارد. شهریار این کاخِ خیالی را در شعرِ «راز و نیاز»  و به شکلِ کامل در شعر بلند «سهندیم» توصیف کرده است. در شعرِ سهندیم، آسمان و زمین آیینه‌یِ یکدیگر می‌شوند و در هم منعکس می‌گردند تا وحدتِ تصویریِ شعر شکل گیرد. در آن دنیایِ خیالی، دو تن دیده می‌شوند: زهره و حافظ. زهره، همسنگِ ایرانیِ «آفرودیته‌ی یونانی» و «ونوسِ رُمی»، الهه‌یِ زیبایی و عشق است. حافظ هم کهن‌الگویِ شعر است. نگاهِ شاعر به چنین تصویرِ آرمانی نشان می‌دهد که او در جستجویِ زیبایی‌است. زیبایی حسی است که از تعادلِ دنیایِ مادی و آرمان‌هایِ انسانی در ذهن پدید می‌آید. این تعادل تنها در خیال به وجود می‌آید. عناصرِ پرورش دهنده‌یِ خیال، واژه‌ها و ساختارهایِ شعری هستند. شعر نیز در سنتِ فرهنگیِ یک جامعه‌یِ زبانی شکل می‌گیرد. شهریار به این سنت بسیار پای‌بند است. از نظر شهریار، حافظ بزرگترین نماینده‌یِ سنتِ شعری در زبانِ پارسی است. در شعر حافظ، واژه‌ها و ساختارهایِ شعری برایِ نمایشِ زیبایی زبان بکار گرفته شده‌اند. زبانِ حافظ، زبانِ روزگارِ خود نیست. اگر رویدادی تاریخی هم در شعرِ حافظ به بیان آمده، تنها وسیله‌ای برایِ افزودنِ ابهام به بیانِ شعری‌است. زبانِ حافظ، زبانِ زیبایی است. زیبایی هم هدفِ شعر و حقیقتِ شعراست.

حافظ سرمشقِ شهریار در شاعری است. شهریار غزل‌هایِ بسیاری در استقبال از غزل‌هایِ حافظ نوشته‌است. بسیاری از شعرهایِ شهریار از نظرِ وزن، قافیه‌پردازی،‌صورِ خیال و مضمون تکرارِ شعرهایِ حافظ است. شیفتگیِ ‌شهریار به حافظ، در سفرِ او به شیراز در سالِ 1352 و سرودنِ غزل‌هایی در بارگاهِ حافظ نیز نمایان است. رضا براهنی در کتابِ ارزشمندِ «گزارش به نسلِ بی سنِ فردا» (تهران، نشر مرکز، 1374) درباره‌یِ این شیفتگی توضیح می دهد:

شهریار صورتِ نوعیِ شاعر است. صورتِ نوعیِ شاعر، شاعرِ مادرزاد است. جهان او را به عنوانِ زبانِ گویایِ خود برگزیده است. چنین شاعری بدنبالِ دگرگون کردنِ جهان نیست، بلکه بدنبالِ بیانِ رمز و راز و معنا و مفهومِ بود و نبودِ پدیده‌هاست. گرایشِ او به حافظ بیش از هر شاعرِ دیگر را هم، دقیقا در همین میلِ درونی صورتِ نوعیِ شاعرانگیِ او  باید جست. شهریار شاعری است که در پشتِ سرش، شاعر بزرگتری را می بیند که «لسان‌الغیب» است. شهریار در سراسرِ حیاتِ شاعریِ خود می‌خواست «لسان‌الغیب» بشود، و این از ویژگی‌هایِ روحی و روانیِ صورتِ نوعیِ شاعر است. (صص 163-164)

حافظ، شهریار و تمامِ شاعرانی که «صورت نوعی شاعر» (archetype) هستند، زبان را برای نشان دادنِ زیبایی خودِ زبان بشری بکار می گیرند. در زبان شاعرانِ اصیل تکرارِ واژه ها، آواها، همآیی ها و انگاره هایِ شعری (poetic images) همه برای آفرینش حقیقت شعری بکار گرفته می شوند. حقیقتِ شعری هم مفهومی است که از تکرار واقعیت هایِ زبانی پدید می آید. هدفِ حقیقتِ شعری آفرینش زیبایی در سخن بشری است. حقیقتِ شعری حکم می‌کند که در اوجِ فاجعه‌یِ بشر، شعر باید زیبایی‌هایِ زندگی را به او بنمایاند تا عشقِ انسان به زیستن‌ پایدار بماند. این مضمونِ شاعرانه در پایانِ شعرِِ معروفِ «درستایشِ‌جامِ‌یونانی» سروده‌یِ شاعررمانتیکِ انگلیس، جان کیتز (John Keats, 1795-1821 )  چنین بیان شده است:

                                   زمانی که زمانِ پیر، نسلِ آدمی را خاک بنماید

                                   میانِ رنجِ بی پایانِ انسان ها، تو خواهی ماند همراهی

                                   بر او گویی که «زیبایی حقیقت هست، حقیقت نیز زیبایی»

                                   همین است آنچه می دانی و دانستن اگر خواهی.

شعر جان کیتس اشاره به بی زمانگی زیبایی شعری دارد. شهریار به شدت به این بی‌زمانگیِ شعری پای‌بند است. شهریار به این اصلِ زیبایی شناسی پی برده است که زیبایی در رویدادهایِ زمان گذشته پدید می آید، چون تنها درگذشته، زمان به سکونِ مرگ می‌رسد. با این وضع، دوگانگی دیگری در هستیِ شهریار پدید می آید. شهریار ناگزیر بین گذشته و حال سرگردان می شود. زندگی در زمان حال و وابستگیِ شدیدِ عاطفی به گذشته، بزرگترین توهمِ زندگیِ شهریار را پدید می آورد. چنین توهمی هر کسی را بی قرار می‌کند.

بی‌قراری در زندگیِ شخصی و درکارنامه‌یِ هنریِ شهریار از آغاز دیده می‌شود. آن سفرهایِِ بی‌پایان بینِ روستایِ خشکناب و تبریز، آن کششِ عاشقانه‌ی‌ بی‌سرانجام به معشوق و زندگی‌ِ ناگزیر با همسر، کوچ از تبریز به تهران و بازگشت به تبریز، کارمندی در بانکِ کشاورزی و بیزاری از کارمندی، سفرهایِ خیالی به ترکیه‌ و شوروی و ماجراهایِ «خلاف‌آمدِ عادتِ» این مردِ بزرگ همه نمایانگر توهمِ انسانی است که در تنگنایِ زندگی گرفتار آمده و عقلِ معاشی هم ندارد تا از شهرتِ گسترده‌یِ خود پولی بدست آورد.

شهریار انسانی فراعادی بود. او مانند هر شاعرِ بزرگی گرفتار توهم بود، توهم ماندن در میانِ دو جهان: تهران- تبریز، همسر- معشوقه، شعرِ نو- شعرِ کلاسیک، ایران-آذربایجان، زبانِ پارسی-  زبانِ ترکی، واقعیت- خیال، و سرانجام زندگی- مرگ. گرفتار شدن بین این دوگانه هایِ متضاد سرگشتگیِ هنریِ شهریار و توهمِ بزرگِ او را پدید می‌آورد. وابستگیِ شدیدِ عاطفیِ شهریار به گذشته و سنت‌هایش، این توهم را به سودِ طرفِ دومِ این دوگانه‌هایِ‌متضاد (Binary Oppositions) حل‌کرد. او به بازگوییِ روزگارِ سپری‌شده‌یِ سرزمینِ بومیِ خویش پرداخت. سرودنِ حیدربابایه سلام (1330) به زبانِ ترکی زمانی روی‌دادکه شهریار با سرودنِ غزل در زبانِ پارسی شهرتی بزرگ در ایران کسب کرده بود و استادیِ او در شعرِ زبانِ پارسی ثابت شده بود. او به بازسازیِ‌گذشته‌یِ سرزمینِ ویرانِ خویش پرداخت. وابستگی به سرزمینِ بومی در چنین شاعری قابلِ پیش‌بینی است. تهران نماینده‌یِ مدرنیسم بود، پس نمی‌توانست برای‌‌‌‌‌‌ِ مردی که از مدرنیسم بیزار است مکانِ آرمانی باشد. به نظر می‌رسد شهریاراز آغاز به سرزمینِ بومیِ‌خویش دلبستگیِ شدیدی داشته‌است. شعرِ بلندِ «هذیانِ دل» در سالِ 1316 به زبانِ پارسی سروده شده بود. رویدادهای‌ِگزارش شده در این شعر، همه به سرزمینی تعلق دارد که ویران گشته‌است. چند سال بعد، این رویدادها به سبکِ «روایت در رمان‌هایِ مدرن» در «حیدربابایه‌سلام» به زبانِ ترکی سروده شد. شهریار به استفاده از زبانی روی‌آورده بود که در روستایِ ویرانش، بدان زبان سخن می‌گفتند. شهریار نتوانست روستایش را از ویرانی نجات دهد، اما زبانِ ترکی را در ایران نجات داد.

نتیجه گیری

شهریار یکی از شاعرترینِ شاعرانِ تاریخِ ادبیاتِ ایران زمین و شاعری محبوب در ایران است. در میانِ بازماندگانِ وفادار به سنتِ شعرِ کهنِ ایران در دورانِ معاصر، شهریار برترین نماینده است. او به دو زبانِ پارسی و ترکی شعر سروده است. شعرهایِ او در هر دو زبان در اوجِ هنرمندی هستند. شهریار کهن‌الگویِ شاعری است. از همین روی، شعرِ شهریار همواره در زبانِ انسان‌هایی جاری خواهد شدکه جان‌هایِ شیفته‌یِ‌شان می‌خواهد هیجان‌هایِ روحیِ‌شان، با زبانِ شعریِ شاعریِ اصیل بیان گردد.

 

کتابنامه:

1- اخوان ثالث، مهدی (1369). بدایع و بدعت‌ها و عطا و لقایِ نیما یوشیج. تهران: نشر بزرگمهر.

2- براهنی، رضا (1374). گزارش به نسلِ بی سنِ فردا. تهران، نشر مرکز.

3- شهریار، محمد حسین (1382). دیوانِ دوجلدیِ شهریار. تهران: انتشاراتِ اهلِ قلم.

4- کیتز، جان (1812 م). شعرِ «در ستایشِ جامِ یونانی». مترجم: عبداله باقری حمیدی

  نظرات ()
مطالب اخیر کندوان، کندخانه‌های صخره‌ای در آذربایجان نقد فرمالیستیِ داستان کوتاهِ «داش آکل» عکس باقری حمیدی برای یکسالگی آندیا نلسون ماندلا، برای درگذشت مردی که چون سرو بود در خاورمیانه چه‌می‌گذرد؟ «خشم و هیاهوی» ویلیام فاکنر برای تولد آندیا ساختمانی عقیل، عقیل محمود دولت آبادی زلزله خراسان جنوبی، زهان، شاج
کلمات کلیدی وبلاگ آذربایجان (۳) استاد شهریار (۳) محمود دولت آبادی (٢) رمان مدرن (٢) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) ویلیام شکسپیر (۱) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱) باقرخان (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه ورزش ایرانی پرتال زیگور طراح قالب