عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
تبریز، شهر بی‌دفاع نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/٤/۱٩

تبریز شهر بی‌دفاع

مردم عوام سخنی دارند: «آذربایجان منطقه‌یِ خوبی است، اما صاحب ندارد».  این سخن واقعیت تلخی را روایت می‌کند.  مدیران نهادهایِ گسترده در شهرهای آذربایجان دانش کافی و توانِ لازم برای اداره‌یِ مناسب شهرها و روستاها و طبیعت آذربایجان را ندارند. آذربایجان به حال خود رها شده، طراحی شهرهای آن را گروهی دلالِ زمین انجام می‌دهند، طبیعت آذربایجان نیز دارای چنان بحرانی است که تنها یک  اراده‌یِ بین‌المللی می‌تواند آن را از ویرانی کامل نجات دهد.

تبریز

تبریز در میان هیاهویِ قدرت‌جویان و خوشه‌چینانِ خرمنِ بادآورده‌یِ قدرت‌داران رها شده‌است. هر سال خبر ویرانیِ گوشه‌ای از آن شنیده می‌شود. در سال 1388 فلکه‌یِ بزرگِ ولیعصر و خیابانِ بسته‌یِ آن (شانزه‌لیزه) و همچنین فضای آرامگاهِ شهریار ویران شد. سال 1389 باغ گلستان مورد هجوم ویرانگران قرار گرفت و سال 1390 باغلارباغی به حراج گذاشته شد. نبود احزابِ سیاسی و نهادهای مردمی نیز سبب می‌شود صدایِ اعتراض قانونی شنیده نشود. تبریز در حال ویرانی است.

اداره‌یِ کلِ فرهنگ و ارشاد اسلامی در سال 1388 فضای آرامگاه شهریار را ویران کرد تا سالنی دوهزار مترمربعی بسازد.  اکنون سه سال است که محیط تاحدی آرام پیرامون آرامگاه شهریار ویران و خاک‌برداری شده و ستون‌های بتنی سربرآورده است. کسی نمی‌داند که این سازه چه زمانی به سرانجام خواهد رسید تا یادمان شهریار بزرگ پشت بنایی نوساز فراموش گردد. از شورای شهر تبریز می‌توان ایراد گرفت که به چه دلیلی اجازه‌یِ این ویرانی را به اداره‌ کل ارشاد اسلامی داده است. شهرداری و در بالای آنشورای شهر نمی‌بایست پروانه‌یِ ساخت چنان بنایی را صادر می‌کردند.  همه جای تبریز خرابه است و پیرامون شهر سراسر  زمین‌های منابع طبیعی است. اداره‌یِ ارشاد می‌توانست چنان بنایی را در مکانی دیگر بسازد. شهریار در زمان زندگی در این شهرِ بی‌دفاع، غریب و بیچاره مانده بود و پس از مرگش آرامگاهش در میان ویرانی گم شده است. صمیمانه از مردم خشکناب، شنگیل‌آوا و قره‌چمن می‌خواهم آرامگاه شهریار را به زادگاه خودش، روستایِ خشکناب، برگردانند. این کار در ایران انجام می‌شود. آرامگاه نیما یوشیج در سال 1371 از شهر ری در  تهران به زادگاهش، روستای یوش، منتقل شد. 

امسال نیز  باغلار باغی را فروختند. باغلار باغی دومین شهربازی دایر در تبریز است. باغلار باغی در زمینی ساخته شد که روزگاری بخشی از باغ‌های میوه‌ در شمال رودخانه‌یِ «میدان چای»  بودند. ما از چگونگی تصاحب زمین باغلار باغی خبر نداریم، اما تصاحب خانه‌های مردم بدبخت در میدان منصور را می‌دانیم. اگر تصاحب زمین باغلار باغی هم به گونه‌یِ تصاحب خانه‌های میدان منصور باشد، باید به حال مردم بیچاره اشک ریخت.  باغلارباغی یک شهربازی آباد است. فضای داخلی آن هم مناسب گردش مردم می‌باشد. اکنون این شهربازی را ‌فروخته‌اند و گفته‌اند که فضای سبز محل باغلارباغی روزگار گذشته و یا هتل جدید چندین برابر خواهد شد. ما گفته‌های شهردار و اعضای شورای شهر را جدی نگرفتیم، بلکه آن گفته‌ها را  سخنانی برای فراموش کردن طرح ویرانی شهر پنداشتیم.

آقایان شورای شهر و جناب شهردار! شما با شهر چه می‌کنید؟ واقعیت ویرانی را نمی‌توان با سخن‌پراکنی به فراموشی سپرد. به محل «بیمارستان بین‌المللی تبریز» در آغاز زعفرانیه نگاه کنید. آیا براستی آنجا برای بیمارستان مناسب است؟ ما در فضایِ بیمارستان محلی برای پارکینک اتوموبیل‌های پزشکان، آمبولانس‌ها، پرایدهای کارکنان و پیکان‌های مریض‌داران و ملاقات‌کنندگان نمی‌بینیم. فاصله‌یِ اتاق‌های بیماران از غرشِ گوشخراش ماشین‌ها چندان زیاد نیست. آیا بیماران از این هیاهوی ماشینی آزرده نخواهند شد؟ در شهرداری ده‌ها نفر دارای مدرک دکترا هستند. آیا آنها فقط حقوق می‌گیرند و صدایشان هنگامی شنیده خواهد شد که اخراج شده باشند. شما با شهر چه می‌کنید؟ در سی و سه سال کار شهری، حتا یک طرح شهری مناسب نساخته‌اید.

فضای سبز شهر تبریز از فضای سبز شهرهای کویری ایران کمتر است.  کافی است به شهر قم، اردکان یزد، یزد و کرمان نگاه کنید و آنگاه تبریز را در نظر آورید. اکنون تبریز یکی از خشک‌ترین شهرهای ایران است. تبریز قربانی مدیران کم‌سواد و مردم خیال‌باف است. مدیران نمی‌دانند. مغز مردم هم در زیر آوارِ افتخارات دفن شده است. تبریز هم آرام آرام به انبار بتن و شیشه و ماشین و دود تبدیل می شود. شاید بر نویسندگان است که آنقدر بنویسند  تا مردگان نیز از مرگ برخیزند و فریاد بکشند. تبریز را نجات دهیم.

  نظرات ()
دگرگونی در دنیای شگفت‌انگیز نو نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/٤/۱٦

مدرنیسم روشی از زندگی انسان در روزگار نوین است. در دوران حاکمیت مدرنیسم، زندگی بشر دچار دگرگونی‌های فراوان شد. دگرگونی اصل پایدار دنیای مدرن است. دگرگونی در دو میدانِ فردی و اجتماعی انسان‌ها آشکار شد. در میدانِ فردی، افراد فرصت یافتند استعدادهای خود را پرورش بدهند و به جایگاه‌های بالای اجتماعی و اقتصادی دست بیابند. در میدانگاهِ اجتماعی، روش‌های کهن روابط انسانی بتدریج  به هم‌ریخت و مثلثِ جایگاه‌ِ قدرت وارونه شد. در روزگار سنتی گروهی به رهبری یک نفر در گوشه‌یِ بالایی مثلث قدرت قرار داشتند و نوعی سازگاریِ نانوشته بین بالادست‌هایِ قدرتمند و مردم زیردستِ بی‌قدرت ایجاد شده بود. این دو گروه پذیرفته بودند که بالانشینانِ قدرتمند اجازه دارند با زیردستان هر کاری را بکنند. زندانی کردن، شکنجه دادن، به قتل رساندن و نیست‌کردن افرادِ آگاه، از حقوقِ رسمی قدرتمندان بود. مردم نیز این حق را پذیرفته بودند و قربانی شدنِ افراد آگاه را حق آنها می‌پنداشتند. چنین نگرشی به ساختِ اجتماع، نهادهای خود را تاسیس کرده بود و حاکمانِ قدرتمند از طریق آن نهادها حاکمیت خود را نگه می‌داشتند. روابط اقتصادی جامعه برای پایداری سیستمِ حاکم طراحی شده بود و در نتیجه‌یِ تمامِ سیستم‌های اداریِ جامعه، مردم سر به زیر و گوسفندوار به زندگیِ پستِ خود سرگرم می‌شدند.  اعتقاد به «پیشانی‌نوشت» و تقدیر از ویژگی‌های فکری مردم بود.

مدرنیسم تمام این روابط سنتی را به هم ریخت. به‌هم‌ریختگی در اروپای دوران رنسانس آغاز شد و بتدریج به کشورهای سنتیِ آسیایی و افریقایی نفوذ کرد. این دگرگونی با افزایشِ آگاهی فرد فرد اعضای جامعه شدت گرفت. وارداتِ کالایِ صنعتی از دنیایِ مدرن به کشورهای سنتی خودبخود اندیشه‌یِ مدرن را نیز وارد آگاهی همگانی مردم کرد. آن قدرتِ خداگونه‌یِ حاکمان فرو ریخت و گروهی از مردم توانستند در برابر حاکمان مستبد اعتراض کنند. پاسخِ حاکمانِ سنتی به درخواست‌ِ مردم اغلب وحشیانه بود. هر حاکمیتی در کشورهای سنتی، اعتراض کنندگان را افرادِ خائن، مزدور و مخالفِ امنیت و استقلالِ کشور معرفی می‌کرد. همزمان با سخن‌پراکنیِ گسترده، حاکمیت‌های سنتی گروهی مزدور را در خدمت خود داشت که در روزهای «بارانی» برای پشتیبانی از حکومت به خیابان‌ها بیایند. تعداد مزدورها گاهی براستی شگفت انگیز به نظر می‌رسید. این مزدورها افرادی کم‌هوش، نیرومند و سرسپرده بودند و حاضر بودند هر فرمانِ حاکمیت را اجرا کنند. نمونه‌یِ‌ آشکار چنین مزدورانی در خیزشِ مردم مصر دیده شد که برای پشتیبانی از حُسنی مبارک به خیابان‌ها می‌آمدند. گستردگیِ دگرگونی صدایِ مزدوران را بسرعت خاموش کرد. همین مزدوران در تونس، بحرین، یمن و کشورهای دیگر دیده شدند و هم‌اکنون نیز در سوریه به خیابان‌ها می‌آیند تا از هجومِ توپ‌ها و تانک‌هایِ حکومت به مردم بی‌دفاع حمایت کنند. این سدهای ساختگی توان ایستادگی در برابر خواستِ مردم به دگرگونی را ندارند. دگرگونی آغاز شده است. حکومت‌های سنتی همچون حکومتِ یمن، بحرین، سوریه، عربستان و کشورهای دیگر می‌توانند اعتراض مردم را مدتی کوتاه سرکوب کنند، اما آتش فروزانِ آگاهی را نمی‌توانند خاموش نمایند. مدرنیسم به سرعت گسترش می‌یابد.

مدرنیسم سبب شد حاکمان ضعیف شده و گروههای سازمان یافته‌یِ مردمی قدرتمند گردند. این جابجایی قدرت بزرگترین دستاورد سیاسی دوران مدرن است. امروزه دیگر هیچ حکومتی نمی‌تواند خود را نیروییِ رازآلود و نماینده‌یِ نیرویی برتر و فراعادی نشان دهد. این پندار کهن فرو ریخته است. افزایشِ توان ارتباطاتِ مردم با همدیگر و خبر رسانیِ گسترده سبب شده اعضای تشکیل دهنده‌یِ حاکمیت بخوبی شناخته شوند. در بسیاری از کشورها، تشکیل دهندگان حکومت اغلب دارای مشکلات بزرگِ مالی هستند و دستگاه قضایی در پیِ گرفتنِ پول‌هایی است که آنها از دارایی همگانی برداشته‌اند. آشکار شدنِ دزدیِ «بن علی» در تونس، «حسنی مبارک» در مصر و سایر حاکمان مستبد از خبرهای رایج دنیای امروز است. اکنون اعضای حکومت، کارمندانی هستند که برای مدتی مامور هستند قانون‌های تصویب شده را اجرا کنند و پس از پایان ماموریت خود به محلِ کار پیشین خود برگردند.

دگرگونی هرگز نخواهد ایستاد. در جاهایی همچون مراکش، حاکمان دارای اندک خردمندی هستند که دگرگونی را از راهِ انتخاباتِ سالم و انجام اصلاحاتِ سیاسی و اقتصادی به انجام برسانند. در چنین کشورهایی مردم از طریق نهادهای قانونی مانند حزب‌های سیاسی و گروههای مدنی خواست خود را به گوش افراد مامورِ انجام دگرگونی می‌رسانند. در کشورهایی هم حاکمان مستبد همچنان بر خودخواهی خود پافشاری دارند و کشور را همچون لیبی به جولانگاه جنگ و مرگ و گریز تبدیل کرده‌اند. دنیای شگفت‌انگیز نو بر اصلِ دگرگونی استوار است و کسانی که خود را حاکمِ همیشگی می‌‎پنداند بازیچه‌یِ زمان خواهند شد.   

  نظرات ()
دشمن مردم، هنریک ایبسن نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/٤/۱٥

نقد نمایشنامه‌یِ دشمن مردم نوشته‌یِ هنریک ایبسن

نمایشنامه‌یِ «دشمن مردم» داستان سه روز از زندگی مردم در شهری ساحلی در جنوب نروژ است. به ابتکار شخصیتی به نام دکتر استوکمان، مقامات شهری حمام‌های بزرگی از آب معدنی‌گرم را در شهر تاسیس کرده‌اند. امید به آینده‌ای روشن برای تمام مردم شهر آشکارا می‌درخشد. در همین زمان دکتر استوکمان واقعیتی را کشف کرده است که بر زندگی تمام مردم شهر، مقامات محلی و حتا منافع شخصی خود او اثر منفی خواهد داشت. دکتر استوکمان پس از مطالعه‌ای طولانی دریافته است که چشمه‌های آب معدنی شهر آلوده به نوعی باکتری بسیار خطرناک هستند. نوع آلودگی چنان است که بیشتر بر نسلهای آینده تأثیرمنفی خواهدگذاشت. دکتر استوکمان گزارشی از آلودگی تهیه کرده و به شهردار فرستاده است تا در جلسه‌یِ شورای شهر طرح نماید. شهردار، پبتر استوکمان،  برادر دکتر استوکمان است. خود دکتر استوکمان هم مسوول بهداشتیِ آب چشمه‌هاست.

شهردارگزارش را به خود دکتر بر می‌گرداند و از او می‌خواهد موضوع را فراموش بکند. شهردار محاسبه کرده است که بازسازی سیستم فاضلاب هزینه‌یِ بسیار هنگفت و دو سال زمان نیاز دارد. دکتر با تعهد به راستی و بدون درنظر گرفتن منافعِ آنی گروهی از مردم، خود را «دوست مردم» می‌پندارد و به پشتیبانی آنها امید بسته است. پس از رد درخواستِ دکتر از شورای شهر برای تعطیلی دوساله‌یِ چشمه‌ها و رفع آلودگی، دکتراستوکمان راه دیگری در پیش می‌گیرد. اوتلاش می‌کند گزارش را از راه ِروزنامه‌یِ محلی، یعنیپیامِ مردم، به آگاهی همگان برساند. در گمان دکتر، نویسندگانِ نشریات برگزیدگان مردم هستند، پس به پشتیبانی آنها امیدوار می‌شود. هاوستاد (سردبیر) و بیلینگ (گزارشگر) روزنامه نخست با شور فراوان ازاندیشه‌یِ دکتراستوکمان پشتیبانی می‌کنند. آنها در این پندار هستند که گزارشِ دکتر استوکمان سبب ایجاد هیجانی در میان مردم خواهد شد و مردم برای آگاهی از جزییات آلودگی، به خواندن روزنامه روی خواهندآورد، و در نتیجه با فروش فراوان روزنامه، سود زیادی به چنگ خواهند آورد. اَسلَکسن، صاحبِ چاپخانه و  نماینده‌یِ صاحبان املاک شهر نیز از چاپ گزارش حمایت می‌کند. او فروش زیاد روزنامه را روشی برای گسترش کار چاپ می‌پندارد و سود پیشآیند را حس می‌کند. دکتر استوکمان گزارش را به سردبیر می‌دهد و او قول می‌دهد که گزارش دکتر در شماره‌یِ دو روز بعد روزنامه چاپ شود.

روز دیگر دکتر استوکمان برای خواندن متنِ تایپ شده به دفتر روزنامه می‌رود و در کمال ناباوری با برخورد سردِ سردبیر و گزارشگر و حتا چاپخانه‌دار روبرو می‌شود. دکتر بعد می‌فهمدکه شهردار به دفتر روزنامه رفته و سردبیر را آگاه کرده که اگر گزارش چاپ شود، کسی از شهرهای دیگر به چشمه‌های آب گرم شهر نخواهد آمد، درآمد مردم از بین خواهد رفت و دیگر مردم پولی برای پرداختِ بهای آبونمان روزنامه نخواهند داشت. این استدلال منطقی و سودجویانه‌یِ شهردار، مسوولین روزنامه را ناگزیر می‌کند که گزارش خودِ شهردار را از وضع چشمه‌ها چاپ کنند. دکتر استوکمان ناپایداری برگزیدگان مردم در باورهایشان را آشکارا می‌بیند. دکتر استوکمان فریاد می‌کشد که در میدانگاه‌های همگانی مردم را گرد خواهد آورد و گزارش را برایشان خواهد خواند، اما بخوبی می‌داند که این کار غیر ممکن است. کسی سالنی در اختیار دکتر قرار نمی‌دهد.

دکتر استوکمان ناگزیر می‌شود از سالن بزرگ خانه‌یِ ناخدا هورستر برای خواندن گزارشِ خود به مردم استفاده کند. انبوهی از جماعت شهر در خانه‌یِ هورستر گرد می‌آیند تا گزارش دکتر را بشنوند. هنگامی که دکتر استوکمان وارد می‌شود، پیش از او شهردار، هاوستاد (سردبیر)، بیلینگ (گزارشگر)، اَسلَکسن (چاپخانه‌دار و نماینده‌یِ صاحبان املاک شهر) و سایر مقامات محلی در سالن نشسته‌اند. به اشاره‌یِ شهردار، مردم اَسلَکسن را به ریاست جلسه انتخاب می‌کنند. نخست  اَسلَکسن، به عنوان رئیس جلسه، سخنرانی می‌کند و به مردم هشدار می‌دهد که همگانی شدن گزارش دکتر استوکمان از وضعِ آلودگی آب چشمه‌ها سبب بیچارگی تمام مردم خواهد شد. مردم بشدت با گزارشِ خوانده نشده مخالفت می‌کنند. سخنرانی هاوستاد، سردبیر روزنامه، هم مردم را بر علیه دکتر استوکمان می‌شوراند. هنگامی‌که نوبت به خود دکتر استوکمان می‌رسد، دکتر درمی‌یابدکه گوشی برای شنیدن گزارش نمانده است، پس به روانشناسی توده‌یِ مردم می‌پردازد. دکتر به شکلِ آیرونیک ویژگی‌های مردم را درست به خودشان می‌گوید و مردم را با سگ‌ها و خوک و پرندگان مقایسه می‌کند و خشم مردم را برمی‌انگیزد. مردم دکتر استوکمان را «دشمن مردم» می‌نامند. دکتر استوکمان کشف دیگری را برای مردم آشکار می‌کند. دکتر می‌گوید که در همان گردهم‌آیی کشف کرده «تمام منابع اخلاقی شهر مسموم شده و ساختمان جامعه بر روی خاکِ آفت‌زده‌یِ دروغ بنا نهاده شده است.» دکتر همچنین می‌گوید که کنترل شهر و حاکمیت آن در قدرت کسانی است که به خواست مشتی مردم عوام ساده‌اندیش و نادان شهر را اداره می‌کنند. دکتر حکومتی را که بر پایه‌یِ رای اکثریت نادان بنا می‌شود مفهومی مسخره می‌داند و از حاکمیتِ «اقلیتِ آگاه و متعهد به راستی» سخن به میان می‌آورد. دکتر استوکمان می‌گوید «حق همواره با یگانه افراد تنهایی است که در جامعه پراکنده هستند» و اکثریت همیشه در خطاست. دکتر موضوع «آزاداندیش» بودن را طرح می‌کند. در گمان دکتر استوکمان، هاوستاد یک انسان «آزاد اندیش» است. هاوستاد مفهومی تازه را طرح می‌کند. هاوستاد ادعا می‌کند که او هرگز در روزنامه ننوشته است که «آزاداندیش» است. دکتر درمی‌یابد که حاکمان به طور خصوصی دارای افکار انسانی هستند، اما در عملِ اجتماعی زشت‌ترین کارها را انجام می‌دهند. دکتر بدرستی نتیجه می‌گیرد که اقلیت هوشمند حاکم بر مردم کارهای خود را نه بر پایه‌یِ حقیقت، بلکه بر پایه‌یِ خواست سخیف مردم تنظیم می‌کنند و به عوامفریبی دست می‌زنند. دکتر استوکمان نمی‌تواند دریابد که حاکمان چگونه با اجرای ظاهری اصول دموکراسی توان کنترل خواست و پندار مردم را دارند. مردم سالن را خشمگین ترک می‌کنند و بسوی خانه‌یِ دکتر استوکمان راه می‌افتند.

در پرده‌چهارم، واکنش‌های مردم نسبت به سخنان دکتر استوکمان بسیار آشفته است. مردم بدرستی معنای سخنان دکتر را نمی‌فهمند. آنها با بوق زدن، لودگی، نعره‌کشیدن، سخنان یاوه گفتن و ایجاد صداهایِ آشوبیده به واکنشِ دشمنان دکتر استوکمان پاسخ‌های همسو می‌دهند. پرده‌یِ چهارم نمایشنامه‌یِ «دشمن مردم» یادآور واکنش مردم به سخنان بروتوس و آنتونی در پرده‌یِ سوم  نمایشنامه‌یِ «جولیوس سزار» ویلیام شکسپیر است. در هر دو نمایشنامه، بی‌خردی و حماقتِ توده‌یِ مردم به نمایش درآمده است. در هر دو نمایشنامه، مردم رویدادِ مهمی را تنها برای لودگی و شادی به بازی می‌گیرند و هرگز آگاه نیستند که حاکمان با استفاده‌یِ نادرست از تایید توده‌یِ مردم و بازی آنها چه حکمِ ویرانگری را برای فرهیختگان جامعه صادر می‌کنند.     

دکتر استوکمان، دخترش (پیترا)، و ناخدا هورستر از کار اخراج می‌شوند. دو پسر دکتر استوکمان از مدرسه اخراج می‌شوند. دکتر استوکمان خانه‌اش را نیز از دست می‌دهد و ناخدا جایی در خانه‌اش به او می دهد تا سال را در آنجا بسر برند. دکتر که نخست تصمیم به رفتن از شهر داشت، تصمیم می‌گیرد در شهر بماند، خودش در خانه مدرسه‌ای برای فرزندان خود و بچه‌های فقیر تشکیل دهد و سرانجام به این کشف می‌رسد که قدرت در تنهایی است.

نمایشنامه‌ی «دشمن مردم» نمایشِ برخورد اقلیت هوشمند حاکم با پدیده‌ای درست، اما خلاف منافع آنی حاکمان و مردم است. دکتر استوکمان فردی آرمانگراست. دکتر بدرستی از نتایج آلودگی حمام‌های آب معدنی شهر آگاه است و فکر می‌کند مردم گزارشِ او را خواهند پذیرفت و او را به عنوان قهرمان مردم خواهند نامید. دکتر دگرگونی دمادم پندارهای مردم را در نظر نمی‌گیرد.

دکتر استوکمان و خانواده‌اش با مردم دیگر متفاوت هستند. والتر، پسر خُرد سال دکتر از مدرسه ایراد می‌گیرد.  مدیر او در مدرسه گفته بود که «کار و تلاش، مجازات انسان گناهکار در روی زمین است.» این سخن از کتاب تورات گرفته شده است. پسر بچه‌یِ کوچک دکتر  بر این گفته می‌خندد. پیترا، دختر جوانِ دکتر استوکمان، از روزنامه داستانی را برای ترجمه گرفته بود. هنگامی که محتوایِ داستان را خلافِ باورهایِ خود و خانواده‌اش یافت، کتاب را بدون ترجمه پس داد. پیترا به تصمیم‌های پدرش سخت وفادار است. خود دکتر در پرده‌یِ چهارم، به ظاهر خود را مسیح می‌پندارد، اما به واقع باور مردم را به بازی می‌گیرد. دکتر استوکمان می‌گوید: من مانند آن مسیحی نیستم که بگویم «شما را  عفو می‌کنم زیرا خود نمی‌دانید چه می‌کنید».  این گفته شکل پارودی آیه‌ای از انجیل است: «پدر، آنها را ببخش،  زیرا نمی دانند چه می‌کنند؛ و آنها رخت‌هایش را کندند و تاس انداختند« (لوقا 23:34). در میان اعضای خانواده‌یِ دکتر استوکمان، تنها همسرش، کاترین، مانند مردم است و همواره در پی نگهداری رفاه خانواده‌یِ خود است.

نمایشنامه‌یِ دشمن مردم آرمانگرایی روشنفکری در قالب «دکتر استوکمان» و پستیِ تن دادن به هیاهوی مردم در قالب «شهردار، گردانندگان روزنامه و صاحبان املاک» را به نمایش می‌گذارد. شخصیت مرکزی نمایشنامه با رویایِ حمایت مردم و با گمانِ خودپرستانه‌یِ «قهرمانِ مردم» دست به عملی می‌زند که پشتیبانی کسی را بدنبال ندارد. دکتر استوکمان بارها به پشتیبانی مردم امید می‌بندد، اما در اوجِ بحران مردم رو در روی او می‌ایستند. دکتر زبان مردم را نمی‌داند و به زبان علمی خود نیز سخن نمی‌گوید. دکتر در برابر مردم «زبان سیاست‌پیشگان» را  بکار می‌گیرد، اما در کاربرد این زبان بشدت ناتوان است. دکتر استوکمان فرمان‌های «ماکیاولی» برای حاکمِ سیاست‌پیشه را نخوانده است. ماکیاولی فریبِ مردم را نخستین اصل سیاست می‌داند. دکتر بجای فریب مردم، به سرزنش آنها می‌پردازد. نتیجه‌یِ چنین کاری آشکار است. او به اشاره‌های همسرش نیز توجهی ندارد، زیرا تمام منافع فردی را نادیده گرفته است. دکتر مردی است که برای کمک به مردم موضوعی را طرح کرد و توسط همان مردم به گوشه‌یِ تنهایی رانده شد. سخنِ پایانیِ دکتر آیرونیک به نظر می‌رسد. دکتر در پایان کشف کرده است که «قوی‌ترین فرد کسی است که تنهای تنها می‌ماند». این سخن در موقعیتِ پایانی دکتر خنده‌دار به نظر می‌رسد. دکتر گمان می‌کند که قوی‌ترین فرد جامعه‌اش است. او هیچ قدرتی در جامعه ندارد و برای گذران خانواده‌اش محتاج پشتیبانی ناخدا هورستر است.

با این حال، نمایشنامه پایداری دکتر استوکمان در اندیشه‌اش را بخوبی به نمایش گذاشته است. این پایداری در وابستگی به یک حقیقتِ علمی و وظیفه‌یِ تاریخی شایسته‌یِ تحسین است و در پایان خواننده نیز همراه با همسر و دختر دکتر استوکمان در کنار او می‌ایستد.

  نظرات ()
محمود دولت آبادی نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/٤/۱٠

روزگارِ سپری‌شده مردمِ سالخورده

 (اقلیمِ باد، برزخِ خس، پایانِ جغد)

نویسنده: محمود دولت‌آبادی

خلاصه‌یِ‌کوتاه

رمانِ "روزگارِ سپری‌شده مردمِ سالخورده" سرگذشتِ سه نسل از یک خانواده است. داستانِ این خانواده با استاد‌ابا آغاز می‌شود. او در زمانِ ناصرالدین شاهِ قاجار و در روزی پاییزی از جایی نامعلوم به روستایِ تلخابادکلخچان می‌آید. در کلخچان دو ارباب، حاج‌کلو و چالنگ، مردم را در کنترلِ خود دارند.کارِ معمولِ استاد‌ابا در روستا دلاکی، سرتراشی، ختنه، دندانکشی وحجامت است. مراسمِ عزا، عروسی و شبیه‌خوانی ماهِ محرم را اداره می‌کند و روزِ عاشورا نقشِ شمر را بازی می‌کند. با دختری از خانواده‌یِ سیدها به‌نامِ بی‌بی‌آدینه ازدواج می‌کند. آنها صاحبِ دختری به نامِ خورشید (متولد 1287) و دو پسر به نام‌هایِ عبدوس (متولد 1290) و یادگار ‌(متولد 1301) می‌شوند. خورشید در دوازده‌سالگی با حبیب‌دیلاق ازدواج می‌کند. استاد ابا در سالِ 1301 در روزیِ پاییزی سکته می‌کند و می‌میرد. پس از مرگِ استاابا، بی‌بی‌آدینه همسرِ میرعلی خشتمال می‌شود و از او صاحبِ پسری به نامِ باقر قوزی می‌شود.

با مرگِ استادابا، عبدوس سرپرستِ خانواده می‌شود. سنگینیِ مسوولیت و کم‌سالی، عبدوس را بداخلاق می‌سازد. در نتیجه‌یِ کتک‌هایِ عبدوس، یادگار چلاق می‌شود. عبدوس در ادامه‌یِ زندگیِ فقیرانه، کارهایِ کشاورزی وکدخدایی انجام می‌دهد، اما همیشه فقیر است. درآغازِ شانزده سالگی، دخترخاله‌اش آفاق زا برایش می‌گیرند و پس از شش ماه طلاقش می‌دهد. در آخرِ شانزده سالگی با خیری ازدواج می‌کند و از او صاحبِ سه پسر به نام‌هایِ رضی، نبی و اسد می‌شود. دختری هم بنامِ ملائک داشته‌اندکه ‌درکودکی می‌میرد. از خیری جدا می‌شود و با عذرا ازدواج می‌کند. از عذرا نیز صاحبِ سه پسر به نام‌های سامون (متولد1319)، نوران،‌ سلیم و دختری به‌نامِ مهرگان (متولد1330) می‌شود.

پسرانِ بزرگِ عبدوس برای کارِ فصلی از روستایِ کلخچان خارج می‌شوند و به ایوانکی می‌روند. در بازگشت، با پولِ بدست آمده به زندگی ِپدرِ خود کمک می‌کنند. نبی همیشه از پدرش ناراضی است. عبدوس با پولِ پسرانش، خانواده را برایِ زیارت به کربلا می‌برد. در کربلا پول و مدارک‌شان را دزد می‌زند و عبدوس و سامون ناچار می‌شوند برایِ فراهم کردنِ پولِ لازم برایِ سفر بازگشت، مدتی در عراق کار کنند. پس از ماه‌ها رنج‌بردن، خانواده با زحمتِ فراوان به کلخچان برمی‌گردد. سامون چند سالی به مدرسه می‌رود و سپس او هم ناچار بابرادرانِ ناتنیِ خود راهی‌ِکار در ایوانکی می‌شود. در سال‌هایِ 1330-1332، عبدوس متهم به حزبی‌بودن می‌شود و ناگزیر مدتی از خانه دور می‌ماند. دشواریِ زندگی با کارِ سرتراشی و کدخدایی از بین نمی‌رود. پسرانِ بزرگِ عبدوس ازدواج می‌کنند و راهیِ تهران می‌شوند.

سامون هم در سالِ 1338 عازم تهران می‌شود. او در تئاتر، مغازه‌یِ عکاسی و دکان‌ِسلمانی کار می‌کند. سامون با افرادی صاحبِ اندیشه آشنا می‌شود و خود شروع به نوشتنِ داستان و نمایشنامه می‌کند. پس از مدتی پدر، مادر، برادران و خواهرش و حتا عمویش یادگار را هم به تهران می‌کشاند. زندگی دربدر و فقیرانه در تهران باعثِ بیچارگیِ بیشتر عبدوس و خانواده‌اش می‌شود. زندگیِ نبی با کارِ نقاشیِ ساختمان مناسب است، اما در سالِ 1351 در یک تصادف در جاده‌یِ هرازکشته می‌شود. نوران واردِآموزشگاهِ گروهبانی می‌شود. با دختری ترک نامزد می‌شود، اما خیلی زود با بیماریِ سرطانِ خون می‌میرد. در سالِ 1349 سامون با دختریِ شیرازی به نامِ آذین ازدواج می‌کند. خانواده‌یِ پدری هم از خانه‌ای به خانه‌یِ دیگر می‌روند. سامون و همسرش هم مانند خانواده‌یِ پدری در خانه‌هایِ گوناگون زندگی می‌کنند. سالِ 1351 پسرشان- اشکین- و در سالِ 1353 دخترشان - بی‌بی-  متولد می‌شود. سامون بدون دلیلِ مشخصی در سالِ 1354 دستگیر و دو سال در زندان می‌ماند. سامون در زندان شاهد غیرانسانی‌ترین شکنجه‌ها می‌شود و با مردی به نامِ سعید سماوات آشنا می‌شود.

عمو یادگارکه در زیرِ سایبانی در کنارِ خیابانی در تهران سلمانی‌گری می‌کند در سالِ 1358 می‌میرد. در سالِ 1360 هم عبدوس می‌میرد.کربلایی عذرا هم پس از عمریِ پر از عذاب‌ در سالِ 1365 در تنهاییِ غریبانه‌ای می‌میرد. پایانِ سه‌جلد کتابِ «روزگارِ سپری‌شده مردمِ سالخورده»، جریانِ بی‌گسست و پیاپیِ این همه تلخی است که در ذهنِ سامونِ بدخش می‌گذرد و بر او فشار وارد می‌کند تا او به روایتِ تمامِ آن رویدادهایی بپردازد که چون نفرینی بر ذهنِ او سنگینی می‌کنند.

چنین خلاصه‌ای، فقط سرگذشتِ خانواده‌ا‌ی را شامل می‌شودکه مانند خانواده‌هایِ فراوانِ موجود در داستان دچارِ تلخیِ زندگی هستند. سرگذشتِ این خانواده تحتِ تاثیرِ عواملِ محیطی مانند باد و خشکسالی و عواملِ اجتماعی مانند بهره‌کشی فئودال‌ها از رعیت و دگرگونیِ شیوه‌یِ زندگی در عصر گذار می‌باشد. زندگیِ این خانواده به زندگیِ خانواده‌ها و مردمِ بسیاری پیوند خورده است. زندگیِ گروهی از مردمِ ایران در تاریخِ یک‌صدساله‌یِِ این سرزمین، زمینه‌یِ رویدادهایِ فراوانِ سه جلد رمان است. رویدادهایِ مهمِ تاریخ ایران مانند پایانِ دورانِ حکومتِ پادشاهانِ قاجار و پادشاه شدنِ رضا شاه در سالِ 1304، آمدنِ قشونِ روسیه به ایران در سالِ 1320، جریانِ حکومتِ مصدق در سال‌هایِ 1330 - 1332 و پیوستنِ مردم به خزب‌هایِ سیاسی، اصلاحاتِ ارضی محمدرضاشاه‌پهلوی در سالِ 1342 و کوچِ روستائیانِ بی‌زمین به شهرها،‌گسترشِ حاشیه‌نشینی در شهرهایِ بزرگ، گسترشِ فاحشگی در شهرها به علتِ فقر و انقلابِ اسلامی ایران در سالِ 1357 همه در شکل‌گیریِ زندگیِ شخصیت‌هایِ رمان تاثیر دارند. پس برایِ دریافتِ دقیقِ سه جلد رمانِ "روزگارِ سپری‌شده مردمِ سالخورده" باید اشخاص و رویدادهای فراوان‌ِ موجود در کتاب طرح، و در پیوندی ارگانیک با یکدیگر تفسیر شوند.

ادامه دارد

  نظرات ()
محمود دولت آبادی نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/٤/۱٠

نقدِ رمان روزگارِ سپری‌شده‌یِ مردمِ سالخورده

(جلد1- اقلیمِ باد      جلد2- برزخِ خس     جلد3- پایانِ جغد)

محمود دولت‌آبادی

مقدمه

از زمانی‌که خواندن ادبیات در دانشگاه‌ها آغاز شد، تلاش برای یافتنِ درونمایه (theme) هدف خواندن قرارگرفت. وجودِ ادبیات به عنوانِ یک رشته‌یِ مستقل در برنامه‌یِ آموزشیِِ دانشگاه‌ها، اندیشیدنِ جدی درباره‌یِ ادبیات را طرح کرد. کتابِ «هفت نوع ابهام» نوشته‌یِ ویلیام امپسون (1934)، ابهام در سخن را یکی از ویژگی‌هایِ اصلیِ ادبیات معرفی نمود. به نظر امپسون، ادبیات سخنانی مطرح می کند که دارایِ ابهام (ambiquity) هستند. ابهام در سخن ادبی باعث می‌شود ادبیات پیچیده به نظر آید و یافتن درونمایه یا معنایِ سخنِ ادبی ضرورتی برایِ استادان و منتقدانِ ادبی بشود. بزودی چنین قراردادی رایج شدکه در زیرِ رویدادهایِ اثر ادبی، درونمایه‌ای است که نویسنده به شکلِ غیرآشکار مطرح کرده است. رودیدادها مانند پوسته و درونمایه همچون هسته در نظر آمد. وظیفه‌یِ منتقدِ ادبی هم‌کشف و بیان درونمایه برایِ خوانندگانِ جدیِ ادبیات شد. درونمایه با روشهایِ گوناگون کشف و بیان می‌شود. گوناگونیِ این روش‌ها سببِ پیدایشِ رویکردهایِ گوناگونِ نقدِ ادبی شده است.

در یک اثر داستانی، خط داستان(plot) رویدادهای کوچک را به هم پیوند می دهد. این رویدادهای‌ِکوچک فضایی ایجاد می‌کندکه در ذهنِ خواننده هیجان (excitement) ایجاد شود. در یک اثر ادبیِ کوتاه، ممکن است هیجان تنهایک بار روی دهد. ادگار الن پو نخستین نویسنده‌یِ داستان کوتاه در ایالاتِ‌متحده‌امریکا اعتقاد داشت که در داستان‌کوتاه باید تنها یک بار هیجانِ ذهنی پیش‌آید. حجمِ کم و کوتاهیِ زمانِ رویدادهایِِ داستان مناسب پدید‌آمدنِ یک هیجانِ ذهنی هست.  رمان به دلیل حجم بزرگ، خواننده را در مقابل موج موج هیجان قرار می‌دهد. هر رویداد کوچکی‌ در رمان، خود به نقطه‌یِ اوجی (climax) می‌رسد تا کامل شود. در یک رمان، تمام رویدادها در خدمتِ درونمایه‌یِ کلی اثر هستندکه قرار است منتقدین ادبی (literary critics)کشف و فرمول‌بندی کنند. درونمایه‌یِ کلی اثر حاصل کنش متقابلِ (interaction) الگوهایِ معنایی (semantic patterns)  فراوان است. الگوهایِ معنایی در شکل‌هایِ گوناگون تکرار می‌شوند. هر الگویِ معنایی در اثر ادبی به عنوان واقعیتی پنداشته می‌شود. اگر واقعیت‌ها دارای تشابه باشند و همدیگر را تقویت کنند، می‌توان به پیوستگیِ آنها فکر کرد. تکرار واقعیت‌ها، حقیقت را به‌وجود می‌آورد. پس «حقیقتِ هنری» مفهومی است که از طریق تکرارِ واقعیت‌هایِ ادبی ساخته می‌شود. در درونِ حقیقتِ هنری‌ِکلی،  هر الگویِ معنایی نیز به طور مستقل دارایِ اهمیت و معنی می‌شود.  پس می‌توان در آثارِ ادبی بزرگ و پرحجم الگوهایِ معنایی فراوانی را به عنوانِ درونمایه در نظر گرفت و به شکل مستقل درباره‌ی‌ِ آنها‌ به بحث پرداخت.

رمانِ روزگار سپری‌شده مردم سالخورده در سه جلد جداگانه دارایِ حجم بسیار بزرگی است. گستردگیِ زمانِ رمان باعثِ ایجادِ الگوهایِ معنایی فراوانی شده است. رمان از سال 1940 آغاز و رویدادهایِ آن تا سال 1995  ادامه می‌یابد. عبدوس، راویِ مهمِ جلد اول، به نقل از دیگران نه‌تنها رویدادهایِ سال‌هایِ پیش از به تخت نشستنِ رضاشاه (1925)، بلکه گاهی نخستین کوچِ خانواده‌یِ خویش به روستایِ تلخابادِکلخجان را در سال‌هایِ بسیار دور نیز روایت می‌کند. چنین زمانِ طولانی باعث می‌شود رمان تاریخ بسیار درازی داشته باشد.

رویدادهایِ دورانِ رمان هم بسیار زیاد هستند. کوچ به امید یافتنِ شرایط بهتر، جنگِ دوم جهانی، کوچ، گرسنگی، مرگِ انسان‌ها، ویرانیِ روستاها، کوچ به شهر، همسرگزینی پی‌درپی، ایجادِ توهم، تولید خرافات، از هم پاشیدن نظام فئودالی، کار در شهر، حاشیه‌نشینی در شهرها، سربازی، گسترشِ نظم نوینِ حکومتی، گسترش فقر در شکلی جدید، مرگِ دوباره‌یِ انسان‌ها، مبارزه با رژیم شاه، زندانی شدن، شکنجه‌گران و رویدادهای فراوانِ دیگر در رمان باعث می‌شود هر یک از این عناصر معنایی (meaning elements) قابلیت پردازش جداگانه‌ای را داشته باشد. از آنجایی‌که می‌توان این عناصر معنایی را در الگوهایِ کلی طبقه‌بندی کرد، این نوشته به بیانِ آن درونمایه‌هایی می‌پردازد که تشابهِ ساختاری(structural assimilation) با درونمایه‌هایِ دیگر داشته باشد.

خواندن رمان با هر رویکردی (critical approach) ناگزیراست در پایان درونمایه‌ای را کشف و معرفی کند. خواندنِ سنتی تلاش داشت جزییاتِ زندگیِ نویسنده را در رویدادهای رمان پیدا کند و منظورِ رمان‌نویس را بیان کند. فرمالیست‌ها در پی یافتنِ فرمِ اثر بودند. فرمالیست‌ها وحدتِ جزییاتِ رمان را «فرم» نامیدند که در واقع همان درونمایه است. دوستارانِ روش هرمنوتیک (hermeneutic) مکالمه‌یِ متن(dialogue of the text) با زمانِ حال را در نظر دارند. آنها تلاش می‌کنند معناهایِ موجود در متن را کشف و بیان کنند. در تمام این رویکردها، تلاش برایِ یافتنِ درونمایه وجود دارد. اگر شالوده‌شکنی ژاک دریدا (Jacques Derrida, deconstruction) را هم در نظر آوریم،  در می‌یابیم که دریدا راه را برای یافتنِ معناهای فراوان باز کرده است. 

رمانِ روزگارِ سپری‌شده‌یِ مردمِ سالخورده روایتِ نویسنده از زندگیِ خود و تاریخِ مردمِ سرزمینش است. در این رمان، نویسنده رویدادهایِ سه نسل از نیاکانِ خود را از ذهنیتِ سامون روایت می کند. حضورِ سرگذشتِ خودِ نویسنده در رمان، ناگزیر شرحی کوتاه از زندگیِ او را پیش می‌آورد.

محمود دولت‌آبادی در سال 1940 در دولت‌آبادِ سبزوار متولد شد. در سال 1943 پس از شورش گل‌محمدها، خود شاهدبوده که جنازه‌هایِ کشته‌ها را درمیان روستاها و شهر میگردانند تا دیگر سودای شورش به سر کسی نزند. این حادثه از سال 1981 تا 1984 به داستانِ بزرگ کلیدر تبدیل شد. در کودکی در قهوه‌خانه‌ی روستا به داستان‌هایِ نقالان و داستان‌گوهای دوره‌گرد گوش می داد. در روستا و با تماشای شبیه‌خوانی‌های مراسم عاشورا، میل به داستان‌های عامیانه و افسانه در ذهنش پدیدارشد. زندگی در روستا دولت‌آبادی را با کشت گندم در زمین‌هایِ سخت دیم آشنا کرد. در سال 1948 برای تماشای نخستین فیلم به سینما باغ‌ملی سبزوار رفت. در سال 1949 رمانس امیرارسلان‌نامدار را خواند. در سال 1951 اولین مشکل بین برادران بزرگتر و خانواده پیش آمد. تحصیلات ابتدایی را در همان روستای دولت‌آباد گذراند و در سال 1953 مدرسه ابتدایی را تمام کرد. در همان سال در یک کارخانه‌ی پنبه در سبزوارکار کرد و پس از یک سال بیماری او را به مشهد و تهران کشاند. در سال 1957 به روستا بازگشت. در سال 1958 به مشهد رفت تا وارد ارتش شود. در مشهد برای دومین بار به سینما رفت. سال 1959 بار دیگر به تهران رفت و در تهران با تئاتر و آثار نویسندگانی مانند آنتوان چخوف روس و صادق هدایت ایرانی آشنا شد. در سال 1960 تمرین داستان‌نویسی را آغاز کرد. سال 1961 درکلاس‌های درس تئاتر «آناهیتا» شرکت کرد. سال 1962 برای اولین بار در نمایش شب‌های سفید اثر فیودر داستایوسکی بازی کرد و سپس اولین داستان او «ته شب»  چاپ شد.

خانواده‌ی دولت‌آابادی در سال 1962 به تهران مهاجرت کرد. این مهاجرت و آوارگی در مناطق حاشیه‌ای تهران در رمانِ «روزگارسپری‌شده‌یِ مردم سالخورده» با پشیمانی توصیف شده است. سال 1963 در نمایش «نگاهی از روی پل» اثر آرتور میلر (1915-2005) بازی کرد. در همین سال برادرکوچکترش در سن بیست‌ویک سالگی درگذشت. همین برادر در رمان «روزگار سپری شده...» نوران برادر سام نام می‌گیرد و اندوه مرگش بر دل سام (که خود دولت‌آبادی است) سنگینی می‌کند. در سال 1963 داستان‌های ادبار و  هجرت سلیمان نوشته می‌شوند.

محمود دولت‌آابادی درسال 1966 با شاعر احمد شاملو آشنا شد. همان سال به بندرعباس سفرکرد و داستانهای سفر و بند  را نوشت. با غلامحسین ساعدی، داستان‌نویس‌و نمایشنامه‌نویس آشنا شد و در همان سال یعنی 1967 در نمایش «چوب‌بدست‌هایِ ورزیل» اثر ساعدی بازی کرد. در همین سال داستان اوسنه‌یِ بابا سبحان را نوشت. دولت‌آبادی در سال 1969 داستان عقیل،عقیل را نوشت و با تمرینِ نثر زیبایِ آن رمان، کلیدر را آغاز کرد.

محمود دولت‌آبادی در سال‌های 1975 و 1976 دستگیر و زندانی شد. در سال 1978 رمان گاواره‌بان توسط دکتر تورج رهنما به زبان آلمانی ترجمه و چاپ شد. نوشتن رمانِ رئالیستی جای خالی سلوچ در سال 1979 تمام و در ایران منتشر شد. در سال 1981 رمان هجرت سلیمان به آلمانی ترجمه و در سوئد چاپ شد. رمان کلیدر در سال 1983 در ایران منتشر شد و برای نویسنده شهرت ملی آورد. خواندنِ این رمانِ ده جلدی پناهگاهی برای جوانانی شد که از سیاست ناامید شده بودند. در سال 1986 مادر دولت‌آبادی در گذشت و نویسنده افسانه‌یِ کوتاه آهوی‌بخت‌من‌گزل را نوشت. در سال 1990 جلد نخست رمان روزگارسپری شده‌مردم‌سالخورده (اقلیم باد) منتشر شد. در همین سال رمان جای‌خالی سلوچ توسط زیگفرد لطفی به زبان آلمانی ترجمه و در سال 1992 منتشر شد. در سال 1992 جلد دوم رمان روزگارسپری شده‌مردم‌سالخورده (برزخ خس) چاپ شد. جلد سوم رمان روزگارسپری شده‌مردم‌سالخورده (پایان جغد) در سال1992 منتشر شد.

 محمود دولت‌آبادی در میان نویسندگان ایرانی بیشتر و موثرتر از همه به روستا و مردم آن پرداخته است. در کتابِ «مانیز‌مردمی هستیم» (1989)، دولت‌آبادی گفته است که هنوز زندگیش مجال آن را نداده که به مردم شهر هم به‌پردازد. پرداختن به مردم شهر در جلد سوم رمان روزگارسپری شده‌مردم‌سالخورده (پایان جغد) انجام شده است. با این وجود، دولت‌آبادی زبانِ گویایِ مردمی است که دهها هزار سال زندگی روستا نشینی را در سراسر زمین تجربه کرده‌اند. روستانشینی قسمتی از تجربه‌یِ تاریخی انسان است. از نظر تاریخی، مدرنیسم و شهرنشینی در ایران به تازگی آغاز شده است. طولانی بودن دوران روستانشینی و رنجی که مردم دربرابر خشکسالی‌ها، بیماری‌ها، زمستان‌هایِ سرد و تابستان‌های گرم کشیده‌اند، نیازمند آن است که نویسندگان تا چند دهه‌ی آینده نیز به آن به پردازند. درتاریخ ایالات متحده‌امریکا، دورانِ روستانشینی وجود ندارد، اما چون روستانشینی قسمتی از حافظه‌یِ تاریخی بشر است، نویسندگان ایالات متحده هنوز هم روستا را زمینه‌یِ مکانی داستان‌ها و اشعار خود قرار می دهند. ویلیام فاکنر(William Faulkner) زمینه‌یِ مکانی تمام رمانهای خود را روستا قرار داده است. در نمایشنامه‌های آرتور میلر(Arthur Miller)، شخصیت‌ها در حسرت شادمانی از دست‌رفته‌یِ  روستانشینی هستند.  اشعار رابرت فراست (Robert Frost)  همه در جغرافیایِ روستا اتفاق می‌افتد. رمانِ مشهور صد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز (Gabriel Garcia Marquez) در کلمبیا به سیر تحول زندگی در روستایِ ماکاندو درکلمبیا پرداخته است.

در ایران غلامحسین ساعدی و جلال آل احمد به مردم روستا پرداخته‌اند. ساعدی در عزاداران بیل، چوب بدست‌های ورزیل و گاو مردم روستا را با خرافات و ساده‌گی‌شان نشان می‌دهد. آل احمد در نفرین زمین مسثله‌یِ زمین و روستا را بحث می‌کند، اما شناختِ اندک آل احمد از جهانِ مردم ده‌نشین، نفرین زمین را رمانی کم‌اهمیت‌ می‌سازد. حقیقت آن است که دولت‌آبادی درست گفته است که مردم روستا در وجود او، وجودی هنری یافته‌اند. دولت‌آبادی و روستا یکی هستند. از اولین اثر یعنی ته‌شب و شاهکار او یعنی کلیدر و آخرین اثر او یعنی روزگار سپری‌شده مردم سالخورده همه نمایشِ بی‌پایان توانِ نویسنده برای آشکارساختن رنجی است که مردم ایران در سال‌های طولانی کشیده‌اند. در این آثارِ بزرگ، دولت‌آبادی سندی هنرمندانه از تاریخ مردمی فراهم ساخته است که بسیار معتبرتر و واقعی‌تر از هر کتابِ تاریخ ایران و ایرانیان می باشد. شخصیت‌های آثار دولت‌آبادی مردمی آشنا، صمیمی و دوست داشتنی هستند. فقر، بیماری، گرسنگی، کوچ، خشمِ طبیعت و انجمادِ فکری آنها باعث می‌شود این شخصیت‌ها بسیار آشنا به نظر برسند. هر خواننده‌ای، یک یا چند شخصیت‌ را آیینه‌ای برای شناخت خویش می یابد. عقیلِ رمان عقیل، عقیل، درماندگی هر ایرانی را در مقابل زلزله به نمایش می‌گذارد. شخصیت زیور در کلیدر شخصیت هر زنِ ایرانی است که در مقابل جفایِ شوهر و دشواریِ زن بودن در ایران رنج می‌برد و می‌آموزد. شخصیتِ زیور نمایشِ وفاداری نیز هست. شخصیت‌های عبدوس و سام یا سامون در رمانِ روزگار سپری‌شده مردم سالخورده نیز نه تنها خود دولت‌آبادی، بلکه هر ایرانی نیز هستند که به بازگویی زندگیِ خود و نسل‌های پیش از خود پرداخته‌اند. این شخصیت‌ها دوبار رنج می‌برند. یک بار خود و کسان خویش از میان آن رنج‌ها گذشته‌اند، و یک‌بار نیزآن همه رنج را باز می‌گویند. بازگوییِ رنج باعث می‌شود درد و دشواریِ زندگیِ سخت، دردآورترگردد. این شخصیت‌ها با بازآفرینی زندگیِ گذشته‌یِ خود و سرزمین‌شان در کلمات و جملات، سنگینیِ بارِ بدبختی را به دوش خود می‌گیرند. درست است که زندگی در زبان شکل می‌گیرد. فکر یا حس و یا یک عاطفه هنگامی واقعی می‌شود که در زبان آشکار شود. هر پدیده‌ای در زبان به واقعیت تبدیل می‌شود. شخصیت‌هایِ رمان‌هایِ محمود دولت‌آبادی هم با روایتِ خویش سعی دارند زندگی‌ِگذشته‌یِ هر ایرانی را به واقعیتی هنری و ماندگار تبدیل نمایند.

ادامه دارد

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب