عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
سیاست‌زدگی جامعه و نتایج آن نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/٥/۳٠

سیاست‌، سیاست، سیاست 

سیاست‌ و اجرای حاکمیت سیاسی در جهان امروز یک شاخه‌یِ علمی در علوم انسانی است. افراد فراوانی در دانشگاه‌های جهان علوم سیاسی می‌خوانند. تعداد اندکی تحصیلات دانشگاهی خود را تا دریافت مدرک دکتری علوم سیاسی ادامه می‌دهند. گروهی از این افراد در احزاب سیاسی کار می‌کنند و آرام آرام به سوی کسب رای مردم برای ورود به پارلمان و دولت حرکت می‌کنند. گروه‌های سیاسی برای نگهداری قدرت سیاسی خود ناگزیر هستند برنامه‌های اقتصادی-اجتماعی تصویب شده را به بهترین شکل اجرا کنند. در بسیاری از کشورها، نهادهای بازرسی همواره ناظر کارهای دولت و نهادهای حاکم بر جامعه هستند. چنین روشی در جامعه رقابت ایجاد می‌کند و حاکمان را در هراس همیشگی نگه می‌دارد. در چنین جامعه‌ای یک نفر یا یک گروه خود را حاکم جاودان نمی‌پندارد. اگر حاکمی خود را همیشگی به‌پندارد، دست به کارهای شرم‌آوری می‌زند. تاریخ سرشار از نمونه‌های کشتار، تبعید و زندانی‌کردنِ گروهِ‌آگاه جامعه توسط حاکمان مستبد است.

سیاست و بازیِ سیاسی را باید گروه‌های متخصص انجام دهند. اگر سیاست‌بازان توده‌یِ مردم را به بازی سیاسی بکشانند، عوام‌فریبی آغاز می‌شود. توده‌یِ مردم هرگز نمی‌توانند از قصدِ راستین سیاستمداران حاکم آگاه شوند. توده‌یِ مردم هیچگاه به اسنادِ دولتِ حاکم دسترسی نخواهند داشت. توده‌یِ مردم از دور شاهدی بر بخشی از روساخت‌ِ کارهای حاکمیت خواهد بود. اگر حاکمیتی در هر موقعیتی توده‌یِ مردم را به خیابان بکشاند، در آن جامعه مفاهیمِ آزادی بیان، تولیدِ اندیشه و حقِ آزادی شهروندی زیر پای توده‌یِ عوام  لگدمال خواهد شد. توده‌یِ مردم بزرگترین قدرتِ ویرانگری را دارا هستند. این قدرت با هدایتِ حاکمیت، روشنفکران و آزادیخواهان را هدف می‌گیرد و در شرایط سستیِ حاکمیت، خود حاکمیت را ویران می‌سازد. کشاندنِ مردم به بازی‌های سیاسی و درخواست از مردم برای حضور در خیابان‌ها و میدانگاه‌ها و تکرار این کنشِ سیاسی، سبب سیاست‌زدگیِ جامعه می‌شود.

سیاست‌زدگی توده‌یِ عوام دو خطر بزرگ را در پی دارد. نخست، مردم از مسایل راستین زندگیِ خود بیخبر می‌مانند و نمی‌توانند خود به حلِ مشکلات زندگی خود دست بزنند. مردم در برابر حضور خود در خیابان‌ها و میدانگاه‌ها، از حاکمیت هم انتظار دارند به آنها پول و موقعیت‌های پولساز بدهد. تکرار این کار سبب رشد روحیه‌یِ گدایی و گریز از کار در میان مردم می‌شود. خطر دوم امکانِ دگرگونی در اراده‌یِ جماعت است. کسی نمی‌تواند تضمین کند که مردم همیشه از یک گروه و یا یک جریان حمایت خواهند کرد. هنگامی که مردمِ سیاست‌زده درگیر کشمکشِ قدرت در جامعه بشود، نیرویِ ویرانگرش آشکار می‌شود و نتیجه‌اش در ویرانیِ شهرها پدیدار می‌گردد. سیاست‌زدگی سبب گسترشِ آشوب روانی در میان مردم نیز می‌شود. توده‌یِ مردم توانِ آگاه شدن از تمامِ جریان‌های سیاسی و اجتماعی را ندارد. نباید مردم را از زندگیِ ساده و شادشان محروم کرد.

دنیای شگفت‌انگیز امروز نیازمندِ تخصصی شدن تمام کارهای اجتماعی است. مردم نیازمند آرامش و دوستی در دنیایِ ساده‌یِ زیستن هستند. سیاست و کارهای سیاسی را کسانی انجام می‌دهند که در گروه‌هایی مانند حزب سازماندهی شده‌اند و برنامه‌های خود را برای اداره‌یِ جامعه تبلیغ و گسترش می‌دهند. سیاست‌بازان این بدبختی را دارند که نامشان پس از مدتی با زشتی و دزدی تداعی می‌شود. سیاست در فرهنگِ زبانی مردم با «تنبیه» و «غلط‌کاری» تداعی می‌شود. پایداری چنین نگرشی به کارهایِ سیاسی، بی‌اعتمادی به سیاست‌مداران را پدید می‌آورد. سیاست‌مداران هم نیاز اداریِ جامعه‌های امروز هستند. برای ایجاد تعادل در دریافتِ مردم و کار سیاست‌مداران، باید سیاست‌زدگی را در جامعه به پایان رساند. مردمِ لشکری هستند که در گذرگاه‌ تاریخ همواره در یک سوی میدان نجنگیده‌اند و هیچگاه پشتیبانیِ پایداری از یک فرد یا یگ گروه حاکم انجام نداده‌اند. مردم را باید با زندگی خود تنها گذاشت.

سیاست‌زدگی بزرگترین آفت مردم کشورهای پس‌مانده است. در کشورهایِ آسیا، افریقا و امریکای لاتین مردم مدتی بازیچه‌یِ سیاست‌مدارانِ حاکم می‌شوند و در همان مدت سخت‌ترین ضربه را به روشنفکران، فکر آزادی و هویت فردی وارد می‌آورند و سرانجام سرگردانِ سخنانِ سیاست‌مداران می‌شوند. نویسندگانِ امروز وظیفه دارند مردم را از بازیِ سیاست‌مدارانِ قدرت‌طلب برکنار نگه دارند.               

  نظرات ()
بحران جهانی نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/٥/٢٢

بحران در جهان: نظامِ سرمایه‌داری، حکومت‌های استبدادی، طبیعتِ خشن

انسانِ دوران صنعتی، سده‌های زمانی را برای اندازه‌گیری «زمان از دست‌رفته» پدید آورد. سده‌های زمانی به عنوان دوره‌ای برای دگرگونی‌های اجتماعی تبدیل شدند. سده‌یِ هیجدهم حاکمیت اشراف و پایان آن را در بر گرفت. سده‌یِ نوزدهم دنیای کهن و باورهای کهن را به هم ریخت و مدرنیسم را معرفی نمود. سده‌یِ بیستم بیشتر از تمام دوران زندگی بشر روی زمین رویداد داشت. دو جنگ ویرانگر پنجاه‌وهفت میلیون انسان را قربانی کرد و سپس بزرگترین نوآوری‌های فکری انسان به نمایش درآمد.  کاوش‌های فضایی، گسترشِ تکنولوژی ارتباطی، همگانی شدن زبان انگلیسی، پیدایش حکومت‌های دینی و بحران در دنیای سرمایه‌داری رویدادهای شگرف سده‌ی بیستم بودند. سده‌یِ بیستم با نمایش چهره‌یِ خشن سیستم جهانی سرمایه‌داری آغاز شد. به نظر می‌رسد الگویی در دگرگونی جهان با آغاز هر سده تکرار می‌شود. جهان با بحران کم‌سابقه‌ای روبروست.  

نخستین بحران در دنیای سرمایه‌داری آشکار شده است. سرمایه‌داری نظامی بر پایه‌یِ افزایش سرمایه‌یِ گروهی سرمایه‌دار پدید آمده و بر همین نظم هم به پیش می‌رود. پول محور سیستم سرمایه‌داری است. بانک‌ها مراکز نگهداری و کنترل جریان پول در جوامع بشری هستند. علت و معلولِ هر کاری در نظام سرمایه‌داری پول است. پول در گسترش به دنیای پس‌مانده، شکل‌های بومی گرفته است. ارزش این شکل‌های بومی پول، یا واحد پول ملی کشورها در برابر پول ایالات متحده‌یِ امریکا سنجیده می‌شود. معیار هر پیشرفت و دگرگونی در هرکجای جهان، پول ایالات متحده امریکاست. حکومت امریکا بسادگی می‌تواند ارزش پول کشورها را بیشتر و کمتر بکند. از سوی دیگر، میزان پولِ جاری در هر کشور  بر پایه‌یِ سهم آن کشور در تولید و مصرف جهانی تعیین می‌گردد. دنیای سرمایه‌داری تا کنون توانسته است جهان را به دو گروه سرمایه‌دار و مصرف‌کننده تبدیل بکند. گروهِ سرمایه‌دار بخش ناچیزی از مردم جهان را تشکیل می‌دهد، اما قدرت گسترده‌ای دارد. گروه بیشمار مردم مصرف‌کننده هم در تلاشی بی‌سرانجام گرفتار شده است تا زندگی خود را بر الگوی زندگی سرمایه‌داران اندک تنظیم بکند. تعادلی بین گروه سرمایه‌دار و مردم مصرف‌کننده وجود ندارد. پول‌ جاری در کشور باید از بانک بیرون برود و به بانک برگردد. هنگامی که بانک‌ها پول موجودی را در شکل‌ِ وام به مردم پرداخت می‌کنند و مردم پس از مدتی توان بازپرداخت وام خود را ندارند، بحران آغاز می‌شود. هم اکنون در ایالات متحده امریکا، یونان، اسپانیا، ایرلند و ایتالیا بحران کمبود نقدینگی بانکی آشکار شده است. نظام سرمایه‌داری تلاش می‌کند پول لازم برای بانک‌ها را تامین کند. نظام سرمایه‌داری نمی‌تواند به رفاه پایدار مردم فکر بکند. نظام سرمایه داری به پایداری سرمایه می‌اندیشد. جهان با بحران بی‌سابقه‌ای روبروست.

شکل‌گیری و پایداری حکومت‌های استبدادی در کشورهای پس‌مانده بخش دیگری از بحران جهانی است. حکومت‌های استبدادی در سده‌یِ بیستم پدیدار شدند و در آغاز سده‌یِ بیست‌و یکم با چالشی بزرگ رویرو شدند. حکومتِ استبدادی از افرادی تشکیل می‌شود که بر پایه‌یِ منافع مشترکِ باندی، قراردادهایی را به عنوان اصول جهانشمول و هم‌زمانی بر مردم تحمیل می‌کنند.  نظام‌های استبدادی پایداری خود را به قداست یک ایدئولوژی پیوند می‌زنند. این نظام‌ها با استفاده از وسایلِ ارتباطِ جمعی جملاتی را به عنوانِ اصول وحدت‌بخش و سعادت‌آور در ذهن مردم می‌گنجانند. هر گونه اعتراض به بی‌پایه بودن آن اصول، سرکوب و کشتارِ بی رحمانه‌ای را در پی می‌آورد. حکومت‌های استبدادی تا هنگامی پایدار می‌مانند که آگاهی مردم را در کنترل خود دارند. هنگامی که مردم آگاهی دیگری کسب می‌کنند، حکومتِ استبدادی از هم می‌پاشد. حکومت‌های استبدادی پیرو جبر زمان هستند و تا سال 2020 بکلی از بین خواهند رفت.

گسترش سرمایه‌داری و حاکمیت استبداد در کشورهای جهان سبب استفاده‌یِ غیرعلمی از منابع طبیعی می‌شود. استخراج بی‌پایان معادن و منابع انرژی از زمین، تعادل در خاک زمین را به هم می‌زند. از سوی دیگر، تولیدات صنعتی و مصرف ناآگانه تولیدات صنعتی سبب افزوده شدن گازهای سمی به هوا می‌شود. تولید گاز کربنیک بسیار زیاد و گازهای گلخانه‌ای و جریان آن گازها تعادل طبیعی خاک و هوا را به هم می‌زند و دگرگونی‌های شگرفی در یخ‌های قطبی و آب‌های روی زمین ایجاد می‌کند. آب به سرعت کم می‌شود و خشکسالی جهان را در بر می‌گیرد. به گمانِ من، خشکسالی در کشورهای افریقایی و آسیایی به دلیل وجود حاکمیت استبداد در این کشورهاست. حکومتِ استبدادی نسبت به همه بدبین می‌شود و تمام مردم را در حال توطئه بر علیه خود می‌پندارد. این نگرش بدبینانه به مردم  و پدیده‌های بیرونی باعث می‌شود حکومت استبدادی در اندیشه‌یِ خود باشد و توانایی برنامه‌ریزی نداشته باشد. بی‌توجهی حکومت به مردم و طبیعت خسارت‌های جبران‌ناپذیری را بر طبیعت و تاریخ کشور تحمیل می‌کند. هم اکنون در بسیاری از کشورهای افریقایی و آسیایی، خشکسالی بخش‌های بزرگی از خاک سرزمین‌ها را پوشانده، رودخانه‌ها و دریاهای فراوانی خشک شده‌اند و مردم ناگزیر هستند به کوچ‌های اجباری تن در دهند. در تمام این دگرگونی‌ها، مردم بیشترین فشار را تحمل می‌کنند و بارها ناچار می‌شوند تمام دست‌آوردهای خود را رها کنند و بگریزند. جهان در بحران وحشتناکی گرفتار شده است.

رهایی از این بحران بسادگی انجام نخواهد شد. رهایی از بحران جهانی نیازمند از بین رفتن حکومت‌های استبدادی و از هم پاشیدن نظام سرمایه‌داری است. مردم همچون ماهی در تورِ سرمایه‌داری و نظام‌های استبدادی دست‌ و پا می‌زنند.  رهایی در نتیجه‌یِ گسترشِ آگاهی میان مردم و حاکمیتِ آگاهی نوین بجای باورهای خرافی کهن ممکن خواهد بود. مردم باید در فکر ایحاد حکومتی بر پایهِ عدالتِ اجتماعی و آزادی اندیشه باشند. نویسندگان باید در این راستا بنویسند.          

  نظرات ()
زنده باد قانون، مرگ بر دیگری نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/٥/٢٢

دو نوع انسان، دو نوع نگرش

انسان‌ها پاک به دنیا می‌آیند و اغلب ناپاک از دنیا می‌روند. قراردادهای اخلاقی و زبانی جامعه، رفتار و گفتار انسان‌ها را شکل می‌دهد. قدرتِ قراردادها چنان زیاد است که تنها افراد اندکی توانایی رفتار و گفتار دگرگونه را در میان مردم پیدا می‌کنند و همواره دچار دشواری می‌شوند. مردم در کل پیرو معیارهای اخلاقی و فرهنگی جامعه‌یِ خود هستند. نگرش کلیِ افراد جامعه نسبت به رویدادها را قراردادهای اخلاقی جامعه تعیین می‌کند.

تماشای کشتار افراد و یا شنیدن خبر کشتار در کشورهای جهان سوم از روزمرگی‌های زندگی مردم است. مردم در عمل و فکر با کشتار انسان‌ها چنان خو می‌گیرند که از تماشایِ صحنه‌های هولناکی همچونِ اعدام افراد نیز لذت می‌برند. مرگ و کشتار بخشی از زندگی مردم درمانده در کشورهای جهان سوم است. انسانی که در سوریه‌، لیبی، یمن، افغانستان و کشورهای شبیه آنها زندگی می‌کند،  مرگ را همزاد زندگی خویش می‌پندارد. انسانی که در چنین کشورهایی زندگی می‌کند، شاهد بخاک و خون کشیده‌شدن انسان‌ها با گلوله‌های توپ و تانک حکومتی است که خود را خدایِ سرنوشت مردمی در داخل مرزهای قراردادی می‌داند. در سوریه و لیبی زندگی براستی از هم پاشیده است. حکومتِ خانواده‌یِ اسد بر سوریه چنان طولانی شده است که حاکمان خود را خداوندِ سرزمین سوریه می‌نامند و هر گونه اعتراضی در شهرهای سوریه را با گلوله خفه می‌کنند و در تلویزیون فریاد بر می‌آورند که اعتراض‌کنندگان خارجی، خائن و فتنه‌گر هستند. در لیبی نیز زندگی به هم ریخته است. یمن نیز در انتظار معجزه است. در این کشورها مرگ جان می‌گیرد و زندگی جان می‌بازد. مصر نیز هنوز در انتظار دگرگونی‌های غیرمنتظره است. چنین آشوبی نگرش مردم را نسبت به قانون، حقوقِ شهروندی و زندگی تعیین می‌کند.

روز یازدهم مرداد 1390 جلسه‌یِ دادگاهِ حسنی مبارک از چندین شبکه‌ی تلویزیون جهان مستقیم پخش می‌شد. گزارشگر خبر تلویزیون ایران در ساعت دو نیمروز در گزارش خبری با چند فرد مصری مصاحبه کرد. این افراد به عربی صحبت می‌کردند. لحن گفتارشان مانند سیمایشان خشن بود. گزارشگر گفت که می‌گویند: «حسنی مبارک باید اعدام شود.»

درست همان روز در خبر شبکه‌یِ بین‌المللی الجزیره گزارشی همانند آن صحنه پخش می‌شد. گزارشگر انگلیسی زبان از خانمی نروژی که فرزندش تازه بخاک سپرده شده بود، پرسید که باید با قاتل چه بکنند. خانمِ سوگوار نروژی با چشمانی اشکبار پاسخ داد: «من حقوق نخوانده‌ام، دادگاه تصمیم خواهد گرفت.»

این دو نوع نگرش نسبت به یک نوع رویداد، انسان را به اندیشه‌ای تراژیک وادار می‌کند.  فرد مصری بدون هیچ‌گونه آگاهی از حقوق و روند دادگاه، خود می‌تواند حکم صادر کند. چنین روشی در صدور حکم در جهان سوم بسیار رایج است و مردم بسادگی خواهان مرگ برای هزاران نفر می‌شوند.  انسان نروژی هم یاد گرفته است که هر کس اجازه‌یِ صدور هر گونه حکمی را ندارد. برای یک انسان مجرم تنها دادگاه حکم صادر می‌کند.

امید دارم این نگرش سبب نشود گروهی فکر کنند با حسنی مبارک همدردی می‌کنم. من فکر می‌کنم حسنی مبارک سزاوار دراز کشیدن در قفسِ فلزی بود و من آن صحنه را سرنوشت تمام حاکمان مستبد می‌دانم.  یقین دارم که اگر در کشوری استبداد زده، حاکم در واقعیت هم مانند حسنی مبارک دادگاهی نشود، در ذهنِ انسان‌ها و در تاریخ هزاران بار دادگاهی خواهد شد. به گمانِ من، حاکمیت استبداد در کشوری، مردم را به داشتن چنانِ نگرش‌های جنایت‌کارانه‌ای وادار می‌کند. 

آزادی، درک انسانی و احترام به انسان هنگامی در جوامع بشری رایج و حاکم خواهد شد که مردم دچار دگرگونی بنیادین بشوند. بدون گسترشِ آگاهی در میان مردم، حرکت‌های اجتماعی مردم نمی‌توانند به سرانجامی برسند که سبب حاکمیت مفهوم عدالت و آزادی بیان و رهایی از خرافات بشوند. درست بر پایه‌یِ همین گمان، نسبت به آینده‌یِ مصر، سوریه، یمن، لیبی و بسیاری از کشورهایِ منتظر حادثه بسیار نگران هستم. 

 

  نظرات ()
غار علیصدر، همدان نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/٥/۱٠

دیدار از غارِ علیصدر

bagerihamidi@yahoo.com

 اشاره: نوشتن وسیله‌یِ نگهداریِ  شادی و حالِ روانیِ پدید آمده از تجربه‌ای تازه است. تصاویرِ دیداری از طریق چشم‌ها در حافظه گِرد می‌آیند. انباشتگیِ تصاویرِ ذهنی در لحظه‌ای، هیجانِ آنی پدید می‌آورد. این حسِ هیجانی در گذر زمان توان خود را از دست می‌دهد و پس از مدت زمانی  فراموش می‌شود. عکس گرفتن یکی از روش‌هایِ پایدار ساختنِ حسِ لحظه‌هاست. سکون و بی حرکتیِ عکس نیازمندِ  متنی است که عکس را مناسبِ خواستِ انسانِ پرسشگر نماید. کسانی که توانِ نوشتن دارند این سعادت را نیز دارند که اندیشه‌هایِ خویش را در ساختارِ نوشته‌ای به‌گنجانند  تا  خود و کسانِ بسیاری درقالبِ متنی، آن شادیِ حسی را دریافت نمایند. این نوشته نیز برهمین خواسته‌ی ِ فکر بنیان دارد.

ساعتِ چهارِ پس از نیمروز با مینی بوس راه می‌افتیم. مینی بوس‌هایِ دیگر رفته‌اند. مینی بوسِ ما هم راه می‌افتد تا جمعِ سیزده نفریِ گروهِ آذربایجان را به مکانی برساند که شهرتِ جهانی دارد. جاده‌یِ رزن را در پیش می‌‌گیریم.  ماشین به پیش می‌رود وجاده شتابان از زیرِ ماشین به سویِ همدان پس می‌نشیند. از سه راهیِ لاله جین و بهار رد می‌شویم. در فاصله‌یِ 40 کیلومتریِ رزن به سمت آفتاب نشینان (باختر) می‌پیچیم تا 70 کیلومتر به پیماییم و به غار برسیم. صدایِ آواز و شوخی هم در کشاله‌یِ راه کشیده می‌شود.

جاده‌یِ پیچاپیچ از کنارِ شش روستا می‌گذرد. خانه‌هایی از خشتِ خام، دیوارهایِ چینه‌ساز با پوششی از کاهگل، و در میانِ آنها، جابجا، خانه‌هایی نیز از آجر با درهایِ آهنی به رنگِ اغلب آبی و سرمه‌ای خیال انگیز است. تابلویی نیست تا نام روستاها را بنویسم. نزدیکترین روستا به غار، سراب نام دارد. از دیدن تابلو، دوستم بیشترخوشحال می‌شود. دروسطِ روستایِ سراب، قلعه‌ای با دو برج جلوه‌یِ زیبایی دارد. بلندیِ برج ها 5 متر بنظر می‌رسد. دیوارهایِ قلعه و برج‌ها ازسنگِ لاشه با ملاتِ گلی ساخته شده است: یادگاری از دورانِ فئودالیسم درایران که بسیاردیر در سالِ1342 خورشیدی به پایان آمد. خانه‌هایِ دیگر در همان الگویِ روستاهایِ پیشترآمده می‌باشد.

ساعتِ ششِ عصر به غارِ علیصدر می‌رسیم. علیصدر روستایی است که غارِ نام آشنا در جنوبِ آن و در درونِ تپه‌ای قرار دارد. با گذر از میانِ پارکینگِ بسیار تمییز و منظم به پارکی وارد می‌شویم. پارک در درازایِ آفتاب خیزان به آفتاب نشینان (خاور به باختر) کشیده شده و سنگفرشِ گذرها و همچنین ردیفِ درختانِ سرو وکاجش بسیار تماشایی است. سپس بازار نوساخته ای است با سقفِ هلالی و بلند و با دو ردیف مغازه در دو سو که سفال، مواد غذایی و اسباب بازی برایِ کودکان می‌فروشند. ازمغازه‌ای صدایِ بلند وصافِ هایده به گوش می‌رسد: نوازشگرِ گوش‌هایِ خسته‌یِ گردشگران. از جایی هم صدایِ خواننده‌ای به گوش می‌رسد که نه آهنگش نظمی دارد و نه آوازخوان صداییِ دلخواه: گویی پرهایِ کلاغی را می‌چینند وناله‌هایِ پرنده‌یِ درمانده به هیاهو درآمیخته است. بگذریم.     

  واردِ سالنِ نوبت می‌شویم. سالنی بزرگ با سقفی بلند و چهار ردیفِ طولانی صندلیِ پلاستیکی که گروهی برآنها نشسته‌اند. نوبت خیلی زود می‌رسد. صفی از مردم با بلیط هایِ دوهزار و پانصد تومانی به سمتِ ورودیِ غارکشیده می‌شود. ما هم خیلی مشتاق گام به گام دیگران حرکت می‌کنیم. چند پله پایین می‌رویم . در فضایی بزرگ ، خنکایِ مرطوب درون غار حس می‌شود. از دالانی تا حدی طولانی رد می‌شویم و در کنار اولین باریکه‌یِ آب منتظر نوبت می‌مانیم. پس از ده دقیقه به درون غار می‌رویم و سوار قایق‌ها می‌شویم تا این جهانِ رازآلود را تماشا کنیم.

 نورِ پروژکتورها و لامپ‌های ِ آویزان این جهانِ تاریک را روشن می‌سازد تا حسِ تحسین و حیرت در انسان ایجاد گردد. درون غار به راستی شگفت‌انگیز است. ترکیبِ سنگِ آهک با قندیل‌های آویزان و تونل‌هایِ کشیده و طولانی در داخل، خنکیِ مطبوعی را بر جانِ بیننده می‌نشاند. فضاهایِ بزرگ، گذرگاه‌هایِ تنگ و پیچاپیچِ دالان‌هایِ دراز با گسترشِ برآمدگی‌هایِ سنگی ازهرسو بسیارحیرت انگیز است. تکرارِ واژه‌یِ "حیرت"، بیانِ آن حسی است که انسان در برخورد با ناشناخته‌ها ازآن سرشار می‌شود. بر رویِ زمینِ سخت، دیدنِ کوه‌ها، جنگل‌ها، دریا، آسمان، و ستارگان انسان را دچارِ کمبودِ واژه برایِ بیانِ حیرتِ خویش می‌سازد و در این زیر رازی دیگر رو در رویِ چشمانِ آدمی گسترده می‌شود. با چه روش و  واژگانی می‌توان نخستین مشاهده‌یِ دنیایِ ناشناخته را بیان کرد. قیاسِ این ناشناختگی با شناخته‌هایِ رویِ زمین به نظر تنها روشِ معمول می‌باشد. آدمی آگاهی‌هایِ پیشین درذهنِ خویش را در ناشناخته‌ها نیزجستجو می‌کند. بر رویِ زمین، انسان با قراردادهایی همگانی و یا یگانه‌یِ خویش، از فاصله‌یِ مکانی و همچنین جهتِ قرارگرفتن اشیاء تصوری برای خود می‌سازد. در این زیرزمین همه چیز تازه است و قراردادهایِ همگانی اعتبار خود را از دست داده‌اند. کسی بدرستی  نمی‌تواند تشخیص دهد شمال، جنوب و دیگر جهت‌ها کدام هستند.  این ناشناختگیِ جهت‌هایِ مکانی، مبهم بودن زمان را پیش می‌آورد. زمان، فاصله یِ دو رویداد در مکانی آشناست. در این زیر که هیچ رخدادی نیست، زمان هم حضورِ خود را از دست می‌دهد و به همین سبب هر بیننده‌ای گله‌مند از کوتاهیِ زمانِ بازدید است. کسی باور نمی‌کند که زمانِ مشخص شده با گردشِ عقربه‌هایِ ساعت و یا چرخش شماره‌هایِ دیجیت (digit) با گمانِ او از زمان تفاوت کرده است. پرسش‌هایِ فراوانی به ذهن می‌آید.     

 به‌راستی آدمی در این جهانِ سنگ و آب در جستجویِ چیست؟ به یاد دانته می‌افتم که به مغاک رفت تا سرنوشتِ شگفت انگیزِ بشر را در زمانِ حاکمیتِ تاریکی بر جهان گزارش کند و «کمدیِ الهی» را نوشت. مردی به پسرِ نوجوانش استلاگتیت‌ها و استلاگمیت‌ها را نشان می‌دهد و بسیار خوشحال هم هست که نوشته‌یِ کتاب اکنون در مقابلِ چشمانِ پسر قرار دارد. آب قطره قطره از سنگ‌ها می‌چکد.    

جماعتی که با قایق‌ها در حرکت هستند، مجذوبِ نقش‌هایِ رویِ دیواره‌های سنگی غار هستند. جوانِ قایق‌ران هم به این نیازِ مردم پاسخ می‌دهد. کلماتِ قایق‌ران و مشاهده‌یِ  خود ِ دیدارکنندگان تصویرهایِ ذهنیِ آنها را با نقش‌های ِ ترسیم‌شده بر تن ِ صخره‌سنگ‌هایِ واژگون یکسان می‌نماید تا توجه تماشاکنندگان بیشتر درگیرِ پندار گردد. چند متر مانده به محل سوار شدن به قایق‌ها، در بالا و در داخل شکافی مجسمه‌هایِ طبیعت‌ساز دیده می‌شود. نوری سرخ‌رنگ از یک پروژکتور بر آن‌ها می‌تابد.  راهنمایی آن‌ها را عروس و داماد معرفی می‌کند. شباهت‌شان به عروس و دامادِ واقعی،کم هم نیست، یا شاید در این مغاکِ  پر از آب، آدمی در اندیشه‌یِ عروس است. فروید کجاست؟

قایق‌ران‌ها قایق‌ها را به پیش می‌برند. این قایق‌ران‌ها جوانانی از روستایِ علیصدر هستند که با رکاب زدن و با فشارِ پاروها گروه‌هایِ حیرت‌زده‌یِ آدمی را از میان دالان‌ها و گذرگاه‌هایی تنگ و گشاد می‌گردانند و گاهگاهی طرحیِ رسوبی بر روی سنگی را توصیف می‌کنند: این پنجه‌یِ عقاب است. این شیرِ دوسر است که پیشتر آرم رادیو و تلویزیونِ ایران بود ولی اکنون فقط آرم تیم فوتبالِ پرسپولیس است. این را نگاه کنید، به کروکودایل (تمساح) شبیه است. قایق‌ران می‌بیند که من می‌نویسم، می‌گوید بنویس این هم مجسمه‌یِ آزادی است! چه ناسازه‌‌یِ (a paradox) شگفتی به ذهن می‌رسد: مجسمه‌یِ آزادی در تنگنایِ غارِ علیصدر گرفتار آمده است. صدایِ قایق‌ران همچنان به گوش می‌رسد: نگاه کنید این سنگ‌ها شبیه گلِ‌کلم هستند. البته شبیه هم هستند، و قیاس‌هایِ دیگر که با خود می‌اندیشم اینجا قیاسِ حسی تنها روشِ شناختِ اندیشگی می‌باشد، یعنی نخستین مرحله از پندارِ بشر برای شناختِ هستی اینک در این مکانِ حیرت انگیز کاربرد یافته است. جاهایی تابلوهایی نصب کرده‌اند که عمقِ آب را از ده متر تا شانزده متر بیان می‌کنند. به نظر می‌رسد آب حرکت می‌کند. نمی‌دانم رفتنِ قایق‌ها آب را به حرکت در می‌آورد، یا انسانِ ساکن حرکتِ خود رویِ قایق‌ها را به دریای ِ غار فرافکنی می‌کند.

شیفتگیِ انسان به دیدنِ شگفتی‌هایِ درونِ غار فروید و یونگ را به یادِ انسانِ اندیشنده می‌آورد. فروید غار را تصورِ انسان از زهدانِ مادر بیان کرد. از دیدگاهِ فروید انسان همواره در پی بازیافتنِ آن آرامش از دست رفته است. این گفته‌یِ فروید در عرفان « بازگشت به اصل» طرح گشته است. کارل گوستاو یونگ «ناخودآگاهِ جمعیِ» بشر را بیان کرد. از این دیدگاه، تجربه‌یِ انسان‌ها از طریقِ ناخودآگاهِ جمعی به نسل‌هایِ پسین منتقل می‌شود. اجزایِ تجربه در ذهنِ انسانِ امروز او را به کوشش برایِ یافتنِ کلِ تجربه وادارمی‌سازد. پس آدمی چنین مکانی را می‌گردد تا شاید رد پایی از نیاکانِ غارنشینِ خود را بیابد. سرشار از شوقِ دیدنِ مکانی حیرت انگیز از غار بیرون می‌رویم تا همیشه‌یِ زمانِ زندگی‌مان از این  مشاهده  پناهگاهی برایِ لحظه‌هایِ تنهایی ودرماندگی خویش سازیم. غار همیشه با ما خواهد بود و ما در آرزویِ یافتنِ گوشه‌هایِ پنهانِ آن بارها به همان غار خواهیم رفت.

از مسیرِ دیگری به همدان بر می‌گردیم. مردی- آشنایِ یکی از همراهان- به گروه اضافه شده است. همه ساکت هستند. دیگر از آن آوازخوانی‌ها و شوخی با راننده نشانی نیست. همنشینِِ من از پنجره بیرون را نگاه می‌کند. مهندسِ برق است. حسی همچون نوعی افسون همه را به سکوت کشانده است. این سکوت در مسیر همواره دلخواه من است. از جنوبِ لاله‌جین می‌گذریم. قرار می‌گذاریم برایِ تماشا و شاید خریدِ سفال روزِ دیگر به لاله جین برگردیم. از میان شهرِ کوچکِ بهار رد می‌شویم. به همدان نزدیک شده‌ایم.

شب بر رویِ همدان نشسته‌است. در بیرون جایی دیده نمی‌شود. به خیالِ خویش می‌گریزیم تا تصویرهایِ ذهنیِ  برگرفته از غار را مرورکنیم. گاهی کسی حرفی یاسخنی بر زبان می‌آورد، اما پاسخی دریافت نمی‌کند.

 شب ِهمدان: در سرِ میزِ شام ناگهان سخن‌ها سرازیر می‌گردد. این کار همیشه روی می‌دهد تا با تبدیلِ تصویر به‌کلمه، زیباییِ مکانِ مشاهده شده به حس درآید. کلمات و بیان روشی برایِ حسِ زیباییِ دنیایِ محسوسات است. احساس می‌‌کنم نیازمند تنها بودن هستم. به سرپرستِ گروه می‌گویم و آنگاه به تاریکیِ میان درختان سرو و بوته‌هایِ گلِ رز پناه می‌برم. در خنکایِ آرامِ چمن، یله و رها، دراز می‌کشم. شب چه آرامشی دارد!          

  نظرات ()
آواز جغد نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/٥/٥

آوازِ جغد

جغد شگفت‌ترینِ پرندگان است. چشمانِ گردش، هراس‌انگیز است. در قیاس با دیدِ تمامِ پرندگان و جانوران، چشمانِ جغد یگانه‌ و بی‌همتاست. شاهین و عقاب چشمانی تیزبین دارند و از بلندایِ آسمان شکارِ خود را روی زمین تشخیص می‌دهند، اما در تاریکیِ قیرگونِ شبانگاهان نمی‌بینند. تنها جغد میتواند شکارِ تیره رنگِ خود را در تیرگیِ بوته‌های‌ِگیاهانِ به‌هم‌تنیده وکوتاهِ زمین تشخیص دهد. جغد سرورِ پرندگان است.

در فرهنگِ عوام، جغد را با شومیِ ویرانی یکسان می‌پندارند. چنین پنداری، مانند بسیاری از خیالاتِ عوام، بی‌پایه است. مردمِ عوام ویرانگریِ پندارِکوتاهِ خود را به هر پدیده‌ای نسبت‌می‌دهند که از درکش عاجز هستند. جغدِ عاشقِ زندگی است. هنگامی که مردم از زندگی در مکانی دست می‌کشند و آنجا را رها می‌کنند، جغد شب‌هنگام بر بلندترین برج یا دیوارِ مکانِ رهاشده می‌نشیند و از انسان‌ها گلایه می‌کند که آبادیِ دیگری.را نیز به‌دستِ ویرانگری سپردند. جغد آنقدر آواز می‌خواند تا انسانی، حتا به قصدِ تاراندنِ جغد، به‌مکانِ خلوت‌افتاده برگردد. جغد در آبادیِ رو به ویرانی می‌ماند. فریادِ پر از گلایه‌اش هنگامی فرو می‌نشیندکه دیگر امیدی به برپای‌ماندن آخرین دیوارِ ایستاده نیست. جغد ناشناخته‌ترینِ پرندگان است.

 جغد همواره در گوشه‌یِ دورافتاده و به دور از دیدرسِ مردم می‌نشیند و نگرانِ ناپایداریِ انسان‌ها بر‌یافته‌هایِ فکریِ فرهیختگان رنج می‌برد. جغد شاعرِ پرندگان است. جغد اگر توانِ نوشتن داشت، به‌یقین شعر می‌نوشت. جغد از گریزِ انسان از حقیقتِ دشواریِ رنج‌بردن و تن در دادن به آسان‌ترین روش ِ زندگی می‌نوشت. جغد می‌نوشت که انسان شیفتگیِ بی‌پایانی برایِ نزدیک‌شدن به مرکزِ قدرت دارد. جغد از رنج‌بردنِ انسان‌هایی‌تنها همچون خودش هم می‌نوشت. جغد داناترینِ پرندگان است.

من آن جغدی هستم که در بلندایِ ارکِ رو به ویرانی نشسته‌ام و سوگ‌نامه‌یِ ویرانیِ‌ اندیشه‌هایِ پدید‌آمده از رنجِ فرهیختگانِ روزگاران را می‌نویسم. نیک می‌دانم که موجِ روزآمد، با‌ هیاهوی سرسام‌آورِ خود امواجِ آوازِ مرا مدتی ناشنیده خواهد‌داشت، اما نیک هم می‌دانم که کسی برایِ تاراندنِ من به این سوی خواهد آمد و آنی وجودش سرشار ازآوازِ من خواهد شد. چشم به راهِ آن لحظه هستم و با این امید شادم که شاید آن کس تو باشی. جغد امیدوارترینِ پرندگان است.

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب