عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
خشکناب، زادگاه استادشهریار نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/٦/٢٤

خشکناب، روستایی در آخر جهان

دوشنبه 21 شهریور 1390 ساعت 3 از تبریز به سوی قره‌چمن راه می افتم تا روستای خشکناب، زادگاه شهریار، را تماشا کنم و با دیدن یادمان‌های شخصیت‌های شعر «حیدربابایه سلام» شهریار بزرگ را یاد آورم. مسیر 92 کیلومتر است. آفتاب از پشت سر می‌تابد و رانندگی  در جاده‌یِ خلوت آسان است. پس از سرازیری گردنه‌یِ شبلی، نگاهم به روستاهای پیرامون جاده کشیده می‌شود. نیمه‌جانی دارند و ‌ افراد مانده در روستاها چنان اندک هستند که به چشم نمی‌آیند. از میان بستان‌آباد می‌گذرم و پس از این شهر شگفت‌انگیز خیالم با نام تیکمه‌داش سرگرم می‌شود.  این سرگرمی‌ها گذرا هستند، من به خشکناب می‌اندیشم.

ساعت پنج تابلویِ «خشکناب، زادگاهِ استاد شهریار» کنار جاده پدیدار می‌شود. نزدیک به تابلو ماشین را پارک می‌کنم و پیاده می‌شوم. تابلو در سمتِ راست جاده است و در سمتِ چپ جاده و پنجاه متر دورتر روستای «قزلجه» قرار دارد. اندکی دور از تابلو، ساختمانی تک‌افتاده، کلینیک اورژانس شهریار، دیدنی است. از قزلجه تا قره‌چمن هشت کیلومتر فاصله است. راهی باریک از جاده جدا می‌شود و به سمتِ شمال کشیده می‌شود. در تقاطع باریکه و جاده‌یِ قراچمن «استخر پرورش ماهی قزل آلا» پشت ردیفی از درختان بلند سپیدار بوی آب و ماهی را در فضا پخش می‌کند. کنار روستای قزلجه از مردی میانسال، آقای علی غلامیان، خشکناب را می‌پرسم. با صفایِ انسانی مرا به خوردن چای در خانه‌اش دعوت می‌کند. می‌گویم: مهمان شهریار هستم. می‌خندد و مسیر را  روی خاکِ صافِ زمین با انگشت می‌کشد و شرح می‌دهد:

اول سربالایی است. جاده شن و قلوه سنگ هم دارد. بعد می‌رسی بالا، زمین‌های هموار ما را می‌بینی. آنجا یک شرکت است. بعد سرازیری است تا میرسد به دره‌ای با روستایش بنام «امامیه».  بعد یک سربالایی دیگر هست و پس از آن روستای «داش‌آتان». داش‌آتان کمتر از بیست خانوار دارد. دوباره سربالایی است و سرازیری بعدی راست می‌رسد به خشکناب. دیگر هیچ آبادی نیست. خشکناب آخر جهان است.

مسیر درست همانگونه است که مرد شرح داده است. کنار ساختمان «شرکت معدن پرلیت شهریار» می‌ایستم. دو کارگر آب می‌خورند. لیوان آبی هم به من می‌دهند. احوالپرسی و بدرقه با صمیمیت انسان‌های پاک. مزرعه‌های گندم را بتازگی درو کرده‌اند. کُلَش‌های گندم هنوز در میان ساقه‌های قطع‌شده‌ مانده است. پایِ گله‌یِ گوسفند و گاو به این مزرعه‌ها نرسیده است. در «امامیه» چهار خانوار ساکن  است. یکی خانه‌یِ زیبایی در میان باغ کنار راه دارد. سربالایی و بعد روستای «داش‌آتان» با شش خانواده در میان درختان گلابی و سیب پنهان است. از بالای تپه روستای خشکناب دیده می‌شود.  اول روستا «مدرسه شهریار خشکناب» و اندکی پایین‌تر در سمتِ چپ راه خانه‌ای نوساز و بی طرح. از ماشین پیاده می‌شوم. در روبرو، مردی کنار لوله‌یِ آبی پارچ آبی زیر لوله گرفته و نگاه می‌کند. به سوی او می‌روم. کانال سیمانی باریکی اندک آبی را به سمتِ باغ‌های شرقی روستا هدایت می‌کند. با مرد دست می‌دهم. نامش «رب‌علی بهزاد» است. اهلِ خشکناب است، اما در تهران زندگی می‌کند.  هر سال مرداد را در خشکناب سپری می‌کند. بیست و پنج خانوار کنونی هم اغلب مانند آقای بهزاد هستند. باریکه آبی که از لوله می‌ریزد، تنها آب آشامیدنی خشکناب است. کنار چشمه‌یِ آب می‌نشینم و آقای بهزاد  به میان روستا می‌رود و با جمعی دیگر بر می‌گردد. سید مسعود هاشمی، جعفر تمدن، اسکندر کرم پور، محمدتقی شکیب. همه اهل خشکناب هستند و ساکن تهران. خشکناب تنها سه خانواده‌یِ ثابت دارد. بقیه فصلی هستند. می‌آیند و می‌روند.

خشکناب ویران شده است. در میان ویرانه‌های خانه‌های فروریخته، خانه‌ای یک اتاقی درست شده است. دسته‌یِ کوچک ما به سوی دیواری چینه‌ساز با دری چوبی کشیده می‌شود. اسکندر می‌گوید:  این درب ورودی دودمان شهریار است. همه از در وارد فضای خالی مانده از هر اتاقی می‌شوند. خم می‌شوم بر آستانه‌یِ در بوسه‌ای می‌زنم و  پا به اندرون فضایی خالی  می‌گذارم. در سمت چپ بنای فروریخته‌یِ دودمانی دو طبقه بی در و پنجره دیده می‌شود. اسکندر می‌خواند:

خشکنابی یامان گونه کیم سالیب

سیدلردن کیم قیریلیب کیم قالیب

آمیر غفار دام داشینی کیم آلیب

                                      بولاخ گینه گلیر گولی دولودرور

                                     یا قورویوب باخچالاری سولدورور

خیلی سریع دودمانِ «آمیرغفار» و چشمه را نشانم می‌دهند. چشمه خشکیده و آبگیر با دیواره‌یِ کوتاه و سنگ‌چینش پر از برگ‌های بر زمین ریخته‌یِ درختان است. خانه‌ای را نشان می‌دهند.  سید مسعود هاشمی، پنجاه و نه ساله» می‌گوید: این خانه ایوانی داشت. شهریار در سال 1346 آمد و اینجا نشست. درها و دیوارها همه در هم شکسته و این همه ویرانی آوار سرم می‌شود.  اینجا زادگاه شهریار بزرگ ماست.  شهریار در همین خانه بدنیا آمده، در میان این درختان بزرگ شده، از همین گذرگاهها پای‌افشان گذشته، در آن فضایِ خالی میان درختان بید به بازی «میان‌گریز» (آرادان‌خیر) پرداخته، در مکتب‌خانه‌یِ بر باد رفته‌یِ این روستا درس خوانده و سپس در نوجوانی به تبریز و در جوانی به تهران رفته است. سنگینیِ بی‌اعتنایی خودمان را روی خیال و فکرم حس می‌کنم. اینجا، خشکناب، مرکز  فکر میلیون‌ها انسان است. عاطفه و شوق میلیون‌ها انسان ترک‌زبان با نام این مکان به وحدت می‌رسد. اینجا، خشکناب، آغاز و پایان جهان است. حیدربابا کجاست؟

اسکندر، بهزاد و هاشمی راه می‌افتند: ماشین را بیار. سوار ماشین می‌شویم.  جاده‌یِ میان چند خانه را طی می‌کنیم و سریع از خشکناب خارج می‌شویم.  سمتِ آفتابخیزان دهانه‌یِ دره‌ بسته می‌شود  و سپس زیرساخت مسیر قطار به سوی شمال کشیده می‌شود. سه دست به سوی کوهی اشاره می‌کنند. آن کوه «حیدربابا» است.  پیاده می‌شویم. عکس می‌گیرم. بهزاد بر می‌گردد و دره‌ای را نشان می‌دهد. دره‌ای کوتاه و عمیق، ردیفی از درختان بید در ژرفای دره با فاصله از هم سایه انداخته‌اند. اینجا «قره کولون دره‌سی» است. بال در می‌آورم. همواره از شنیدن نام این دره در شعر بزرگِ «حیدربابایه سلام» به وجد آمده‌ام. در پاسخ به حیرتِ سید مسعود هاشمی، می‌خوانم: «اوردا دوشر چیل کهلیگین فره‌سی».  از گروه جدا می‌شوم و راست به سمت بالای دره می‌روم. زیر آخرین درخت درنگی می‌کنم و چند سنگ را نشانه می‌گیرم و می‌روم.  تنها چند گام مانده به سنگ‌های اخرایی رنگ بالایِ دره، ناگهان و یکجا چند کبک  پر می‌کشند و به سمت شمال پرواز می‌کنند. نشسته می‌شوم. دست بر خاک می‌سایم و در برابر دیدگان حیرت‌زده‌ام سه مرد را می‌بینم که به کمک من می‌آیند. اسکندر خندان می‌گوید: این کبک‌ها هم هدیه‌یِ «قره‌کولون دره‌سی» به شما بود.

در این گشت و گذار خیال‌انگیز بندهای «حیدربابایه سلام» در گوشِ ذهنم تکرار می‌شوند. این شعر شگفت زبان ترکی پرده از روی زیبایی‌های زندگی سنتی، کوه، دشت و کودکی ما برداشته است. ما زیبایی سرزمین پدری خود را با این شعر  شناخته و تجربه کرده‌ایم. با این شعر سرشار از غرور انسانی شده‌ایم و با این شعر هزاران بار به روزهای کودکی‌مان سر کشیده‌ایم. خودم نوشته‌ام که «حیدربابایه سلام» بیان زندگی هزاران ساله‌یِ انسان بر روی زمین است. اکنون در افسونِ واقعیت سرزمینی گرفتار شده‌ام که نادیده گرفته‌ شده است.

جاده‌یِ سرازیری را می‌رویم  تا به جایی برسیم که پایین و در طولِ دره‌ای بسیار سرسبز روستای «شنگیل‌آوا» قرار دارد: «شنگیل‌آوا یوردو آشیق آلماسی/ گاهدان گئدیب اوردا قوناخ قالماسی» شنگیل‌آوا براستی زیباست. جاده‌ای اسفالت شده از قره‌چمن  به سمت شمالِ غربی کشیده شده است و پس از گذر از میانراهِ روستای «قَیشاخ» (قیش قوروشاخ می‌نویسند) به شنگیل‌آوا می‌رسد. شنگیل‌آوا در میان درختان سیب و گلابی پنهان شده است. خانه‌هایی که در دامنه‌یِ کوه‌هایِ شمال روستا  ساخته شده‌اند، بیشتر به چشم می‌آیند. روی پل میانی روستا چند جوان تکیه داده به نرده های فلزی پل ایستاده‌اند. با آنها احوالپرسی می‌کنیم.  همراهان من همه را می‌شناسند. شنگیل‌آوایی‌ها سخت با ادب و اندکی شرمآگین هستند. مردم خشکناب و شنگیل‌آوا دوستی دیرینه داشته‌اند.  بر می‌گردیم و به سوی روستای «قیشاخ» می‌رویم. خانه‌های روستای قیشاخ معماری زیبایی دارند. آقای هاشمی می‌گوید همه‌ی مردان روستا معمار هستند. خانه‌یِ پدری کوکب‌خانم، مادر شهریار را نشان می‌دهند. اشکوبه‌ای زیبا روی بلندی تپه و ویران به سمت جاده خم شده و آنی است که به تمامی فرو بریزد. اینجا سایه‌یِ ویرانی روی تمامِ یادگارهای بزرگترین شاعر آذربایجان سنگینی می‌کند. پیرزنی پیش می‌آید و می‌گوید که  کوکب‌خانم اصالتش خشکنابی بود. پدرش با کسی مشکلی داشته و آمدند به اینجا. او شهریار را دیده بود. پیرزن خود یکی از یادگارهای دوران شهریار بزرگ بود.

غروب آفتاب مرا به برگشتن ناچار می‌کند.  راه خشکناب را در پیش می‌گیریم و در سکوت راه را سپری می‌کنیم. کنار خشکناب یاران من پیاده می‌شوند و پس از آیین جدایی در میان تاریکیِ شب گم می‌شوند و من تنها راه تبریز را در پیش می‌گیرم.

صدای مردان و زنان ساکن در خشکناب امروز با صدای شخصیت‌های شعر «حیدربابایه سلام» در ذهنم تکرار می‌شود. پیرزنی می‌خواهد تلفنی داشته باشد تا بداند سه پسرش در تهران در چه حالی هستند. پیرمردی به قطره‌قطره آب چشمه‌یِ خشکناب نگاه می‌کند و می‌گوید: قرار بود چاهی بزنند. آمدند هفت متر چاه در ته دره کندند و رفتند تا پول را بخورند. میانسال‌مردی چشم به برگ‌های سیاه شده درختِ گلابی می‌دوزد و نمی‌تواند نگرانیش را بیان کند. مردم آذربایجان همواره از بی‌زبانی رنج برده‌اند. «مدرسه‌یِ شهریار خشکناب» به کاهدانی تبدیل شده است. جاده‌یِ خشکناب چنان ناهموار است که هیچ زایری هوس نمی‌کند باری دیگر به آن روستا برود. خشکناب در حال ویرانی است.

این سو و در تبریز آرامگاه شهریار در میان ویرانی دیگری خاک‌آلود است. اداره‌یِ کل ارشاد فضای سبز و درختان بلندقامت پارک مقابل آرامگاه را از بین برد تا سالنی برای سخنرانی و هدیه گرفتن مقامات دولتی درست بکند. درست شدن سالن زمان بسیار زیادی طول خواهد کشید و پس از درست شدن هم آرامگاه شهریار را پنهان خواهد کرد. آیا روزی خواهیم فهمید با میراث فرهنگی آذربایجان چه بازی می‌کنند؟

من این سفر را برای کشفِ معنای «حیدربابایه سلام» انجام ندادم. به باور من، «حیدربابایه سلام» نماینده‌ی زندگی روستانشینی تمام انسان‌ها بر روی زمین است. روستانشینی تجربه‌یِ صدهاهزارساله‌یِ انسان بر روی زمین است. این تجربه باید بیان هنری پیدا می‌کرد. پیش از شهریار شاعران بسیاری در جهان حسرت انسان را در از دست رفتن زیبایی زندگی کهن سرودند. شاعران زبان‌های دیگر را نمی‌شناسم، اما  در انگلستان  و در سال 1771 اولیور گُلداسمیت در شعر «روستای متروک» بر ویرانی روستا و پایان دنیای کهن اشک حسرت ریخت. شعر گلداسمیت از نظر ایماژها و استفاده از نام‌های خاص افراد شباهت فراوانی به شعر شهریار دارد. سپس در آغاز سده‌یِ نوزدهم میلادی ویلیام وردزورث در شعر «تاملی در جاودانگی» مضمون لذت بردن از یادآوری روزگار کودکی و زندگی گذشته را به شکلی عالی بیان کرد. آن شاعران بزرگ در زبان انگلیسی حس تاریخی و مشترک ملتی را بیان کردند. در ایران نیز شهریار در «حیدربابایه سلام» حسرت دردناکی را بیان کرد که هر انسانی به هنگام از دست دادن زیبایی‌های زندگی حس می‌کند.  شعر «حیدربابایه سلام» شهریار صدها انسان کنجکاو را به تلاش وادار کرد. هر آذربایجانی که زبان دیگری می‌داند تلاش می‌کند «حیدربابایه سلام» را به آن زبان ترجمه کند. من شعر «حیدربابایه سلام» را خردمندانه دوست دارم و هرگز احساساتی نمی‌شوم که کودکانه بگویم این شعر به هشتاد زبان ترجمه شده است. من آرزو دارم روزی یک شاعر انگلیسی زبان شعر «حیدربابایه سلام» را به زبان خودش ترجمه کند. ترجمه‌های ما برای خودمان سودمندی دارد. ترجمه‌های ما به زبان‌های دیگر نمی‌تواند مورد پذیرش جمعی گویشوران زبان‌های دیگر قرار بگیرند. تلاشی که ما می‌کنیم برای گسترش روش‌های نقد است.

سفر من به خشکناب، زادگاه شهریار، گریزی بود که از دست انسان‌های دیگر انجام شده بود. ما «حیدربابایه سلام» را می‌خوانیم تا از حسِ دنیایِ ساکن و بی‌حرکت لذت ببریم و آن لذت را پناهگاهی برای گریز از زمان حال می‌پنداریم. من هم از دست انسان‌های سودجو و سخن‌چین گریخته و به زادگاه شهریار پناه برده بودم.      

  نظرات ()
کودک و خزان شهریار و آخرین برگ اُ هنری نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/٦/٢۳

شهریار، هنرمندی اقتباس‌گر

داستانِ «آخرین برگ» اُ-هِنری و شعر «کودک و خزان» استاد شهریار

از زمانی که میخاییل باختین گفتمانِ «بینامتنی» را طرح کرد موضوع‌هایی همچون تلمیح(allusion)،  ترجمه(translation)، اقتباس(adaptation) و مناسب‌سازی(appropriation) بجایِ سخنِ سالخورده‌یِ «تحتِ تاثیر» بکار رفتند. اقتباس شکلی از ترجمه است. در اقتباس، یک مترجم- نویسنده متنی را در زبانِ مبداء می‌خواند و آن‌ را برای خوانندگان زبانِ مقصد به زبانی ساده «مناسب‌سازی» می‌کند. لیندا هاچیون، نظریه‌پرداز بزرگ ادبیات، اقتباس را فرایندی می‌داند که در آن ترکیبی از تقلید و خلاقیت بکار رفته است. در کار اقتباس،  مترجم- نویسنده فُرم (بیانگری) و محتوا  (افکار) را از هم جدا می‌کند و تلاش می‌کند فکر موجود در زبانِ مبداء را وارد فُرمی بکند که برای خواننده‌یِ زبان مقصد تاثیرگذار و لذت‌بخش باشد.

شهریار یکی از بزرگترین اقتباس‌گران تاریخ ایران زمین است. آنچه که تا کنون در ایران استقبال از شاعر دیگری نامیده شده، در واقع اقتباسی است که شاعر در یک زبان آفریده است. اقتباس در یک زبان براستی دشوار است. بررسی اقتباس‌های موجود در شعر پارسی نشان می‌دهد که شعرِ دوم از نظر ارزشی اغلب به پای شعرِ اصلی نمی‌رسد. گاهی اقتباس منجر به خلق پارودی می‌شود. اقتباس اثری از یک اثر در یک زبان نیازمند هنرِ اصیلِ اقتباس‌گر است.

در ایران نظریه‌ها‌یِ «اقتباس» و «مناسب‌سازی» شناخته شده نیستند و در سال‌های آینده چنین نظریه‌هایی از راه ترجمه‌یِ آثار انگلیسی پروفسور «لیندا هاچیون» وارد ایران خواهند شد. با این حال، بنظر می‌رسد که در تمام طولِ تاریخِ نوشتار در ایران (سده‌یِ چهارم هجری قمری تا کنون) اقتباس در ایران با «نام‎‌های عربی و مبهم» بسیار رایج بوده است. شهریار بی‌تردید یکی از موفق‌ترین و هنرمندترین اقتباس‌گران تاریخ ادبیات ایران زمین است.

شهریار موضوعِ شعر «من و شیر» را از یک داستانِ عربی دوران جاهلیت سروده‌یِ «بشر ابن عوانه» اقتباس کرده است. در این شعر، راوی داستانِ شجاعتِ خویش در کشتن شیری را برای معشوقِ خود روایت می‌کند. تعدادی از بیت‌های شعر شهریار بسیار زیباست. اقتباس بسیار معروفِ دیگر شهریار شعر «کودک و خزان» است. موضوع شعر از یک داستان امریکایی با عنوانِ «آخرین برگ» گرفته شده است. این داستان را اُ-هِنری نوشته است.

خلاصه‌یِ داستانِ «آخرین برگ»:

در منطقه‌یِ گرینویچ هنرمندان فراوانی زندگی می‌کردند. دو دختر نقاشِ جوان بنام‌های «سو» و «جانسی» در نیمه‌های بهار از دو شهر مختلف آمدند و در پی یافتن مکانی برای اجاره به هم رسیدند و خانه‌ای مشترک در طبقه‌یِ دوم ساختمانی اجاره کردند. در طبقه‌یِ پایین نیز نقاش پیری به نام «بِرمَن» زندگی می‌کرد. زندگی این گروه همراه با دیگر هنرمندان به پیش می رفت و زمان نیز می‌گذشت تا سرمای میانه‌یِ پاییز شهر را در بر گرفت. به دنبال سرما بیماری ذات‌الریه از راه ‌رسید و مردم در برابر آن ناتوان ماندند. بیماری همچونِ غولی قدرتمند در شهر حرکت می‌کرد و انگشتان یخین خود را به رهگذران می‌زد و آنگاه فرد بر زمین می‌افتاد. روزی غول بیماری یخدست خود را به پیشانیِ جانسی گذاشت و جانسی از پای درآمد. جانسی بستری شد و حالش روزبروز بدتر شد. سرانجام روزی دکتر به «سو» گفت که امکان زنده ماندن جانسی تنها ده در صد است. جانسی بیمار و ناتوان در بستر بیماری دچار افسردگی هم شده بود.

روزی «سو» از کار برگشت و متوجه شد که جانسی عددهایی را می‌شمارد. «سو» متوجه شد که جانسی برگ‌های درختِ عشقه‌ای را در حیات می‌شمارد. جانسی گفت که دیگر جانش بسته به آخرین برگ درخت عشقه در حیات خانه است. هنگامی که آخرین برگ از درخت کنده شود و بر زمین بیفتد، آخرین برگ زندگیِ جانسی نیز بر خاک خواهد افتاد. «سو» از این هذیان‌گویی دوستش بسیار نگران شد و به طبقه‌یِ پایین رفت تا همسایه‌یِ پیرشان، آقای بِرمَن را خبر کند. برمن مردی بود که در خانه‌اش بومی داشت و همیشه ادعا می‌کرد که روزی شاهکارش را خواهد کشید، اما حتا یک بار هم قلم‌مویش به بوم نخورده بود.

هنگامی که برمن بالا آمد شماره‌یِ اعداد جانسی خیلی ناچیز شده بود. جانسی به آسانی می‌توانست تعداد برگ‌ها را بشمارد. مرد دریافت که بیماری جسمیِ دختر به حالتِ بیماری روانی تبدیل شده است. اندکی جانسی را سرزنش کرد و پند داد که آرام باشد و بخوابد.

شبی سرد با توفانیِ شدید در راه بود. «سو» پرده‌ها را کشید و سعی کرد به دوستِ بیمارش غذا بدهد. تلاشِ او بی‌هوده بود. در بیرون صدای بادیِ ویرانگر خانه‌ها را می‌لرزاند و در اندرون دختر بیماری از تب می‌لرزید. پیش از به خواب رفتن، جانسی گفت که صبحِ روز بعد پرده‌ها بالا خواهد رفت و او برای آخرین بار به درختی بی‌برگ نگاه خواهد کرد و آنگاه خواهد مُرد. شبی هولناک سپری می‌شد.

روشنایی صبح از پشت پرده حس شد. جانسی بیدار شد و «سو» را بیدار کرد تا پرده را کنار بزند و او دَمی بیرون را نگاه کند. «سو» پرده را کنار زد و در کمال شگفتی دو دختر برگی را روی شاخه‌یِ درختِ عشقه دیدند. جانسی تکانی خورد، لبخند کم‌رنگی زد و دید که آخرین برگ هنوز بر جایش‌ است. با خود اندیشید که انگار قرار نیست او بمیرد، زیرا در چنان شبی توفانی برگِ امیدش هنوز روی درخت مانده است. «سو» غذای گرمی درست کرد و خوردند. جانسی آرام شده بود. هنگامی که دکتر به دیدن جانسی آمد و او را معاینه کرد در کمال شگفتی خوب شدن جانسی را احساس کرد. دیگر دارویی تجویز نکرد و تنها خواست که مراقب باشند و خوب غذا بخورند. دکتر به دیدن بیمار دیگرش در طبقه‌یِ پایین رفت. حالِ پیرمرد نقاش، بِرمَن بسیار بد بود. پیرمرد را به بیمارستان بردند و او در بیمارستان جان سپرد.

دو روز بعد جانسی بهبود یافته بود. غذایی درست کرده بودند. خواست به پیرمرد هم غذا ببرد. «سو» به آرامی جانسی را بغل کرد و گفت که پیرمرد مرده است. «سو» به جانسی گفت که در آن شبِ توفانی، پیرمرد برای نجاتِ جانسی تا صبح کار کرده بود و برگی را روی دیوار چنان کشیده بود که جانسی احساس کند برگ همچنان روی درخت است. سرما و یجبندان پیرمرد را از پای انداخته بودند. دو دختر به پایین رفتند و به نردبان، چند قلم مو و رنگ‌ سبز و زرد پاش‌خورده چشم دوختند. برگِ عشقه به زیبایی روی دیوار نقش بسته بود. دو دختر نقاش، در سکوت خویش و به زبان بی زبانی تایید کردند که سرانجام پیرمرد پیش از مرگش شاهکارش را خلق کرد.

 شهریار بر پایه‌یِ موضوعِ همین داستان، شعر کوتاه زیر را نوشته است:  

                                  کودک و خزان

مادری بود و دختر و پسری            پسرک از میِ محبت مست
دختر از غصه‌یِ پدر مسلول           پدرش تازه رفته بود از دست
یکشب آهسته با کنایه طبیب        گفت با مادر: این نخواهد رَست
ماه دیگر که از سموم خزان           برگها را بود بخاک نشست
صبری ای باغبان که برگ امید        خواهد از شاخه‌یِ حیات گُسست
پسر این حال را مگر دریافت           بنگر اینجا چه مایه رقت هست
صبح فردا دو دست کوچک طفل       برگها را به شاخه‌ها می‌بست

  نظرات ()
بهجت‌آباد خاطره‌سی، شهریار نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/٦/٢٢

بررسیِ شکلیِ دو قطعه شعر

« خاطره‌یِ بهجت‌آباد» و «بهجت‌آباد خاطره‌سی»

نسبیتِ معنا به زبان

بررسیِ دو قطعه شعر از یک شاعر و با یک موضوع و با بیت‌هایِ همسان از نظر ایماژهایِ شعری می‌تواند سهمی در تقویتِ ایده‌یِ «نسبیتِ مفهوم به زبان» داشته باشد. شعر پارسی شهریار .ویژگیِ تازه‌ای ندارد که آن را از شعرهایِ سنتیِ ادبیات پارسی یگانه سازد. ایماژهایِ موجود در شهر پارسی همه آشنایِ شعرخوان‌هایِ جدی است. شاید نیم‌خطِ (مصرع) نخستِ بیتِ پایانی (مقطع) (تاجِ عشق آری به خاکسترنشینان می‌دهند) بیانِ تازه‌ای از مفهومی سالخورده باشد، اما بیت‌ها و مصرع‌هایِ دیگر همگی آشنا هستند. این آشنابودن به این دلیل است که چنین شعرهایی را «سنتِ شعر پارسی» امضا کرده است و نیازی جدی به آوردن تخلصِ شاعر در بیت پایانی وجود ندارد. سرودنِ ترکیِ همان شعر به زبانِ ترکی شاید دلیلی باشد که خود شهریار نیز به تازه نبودن شعر پارسی متوجه بوده است. اطناب زیر ایستایِ شعر پارسی است و خواندنِ شعر را خسته‌کننده نموده، در حالیکه در شعر ترکی ایجاز زیر ایستایِ زیبایی است و خواندنِ شعر ترکی را بسیار شوق‌انگیز کرده است. شعر ترکی نیز با قراردادهایِ وزنی و قافیه‌ای سنتِ شعر پارسی نوشته شده است، اما وجود عناصرِ آوایی و ایماژهایِ نو در «بهجت آباد خاطره سی» شعر را تازه می‌نمایاند.

شهریار هر دو غزل را در سال 1351 سروده است. نخست، غزل به زبان پارسی سروده شد، و سپس شهریار آن را به ترکی نیز سرود. موضوع سخن در هر دو شعر به 43 سال پیش از سروده شدنشان مربوط است. سرایش این غزل شکلِ عملی سخن ویلیام وردزورث (1770- 1850) شاعر رمانتیک انگلستان است. وردزورث در دیباچه‌یِ «اشعار غنایی» (1798) نوشته است که شاعر یک پدیده‌یِ طبیعی را می‌بیند، تصویرِ ذهنیِ آن پدیده در مغز شاعر جریان می‌یابد تا در زمانِ آسودگیِ او به شعر تبدیل شود. رویداد ازدواج «پری» معشوق شهریار با دیگری و انتظار شهریار به دیدار او در شامگاهِ عروسی‌اش در دهه‌یِ نخست سده‌یِ چهاردهم خورشیدی روی داده بود و شهریار شعر را در سال 1351 خورشیدی سرود. روایتِ رویدادهایِ آشنا در زندگیِ شهریار، یعنی رفتن به نیشابور و دیدار از آرامگاه کمال الملک در آنجا و پرداختن به نوعی خلوت (عشق مجازی) در سال‌هایِ پس از 1340 خورشیدی در شعر پارسی بیان شده است. شعر ترکی تنها شدت انتظار را بیان می‌کند. شعر پارسی از 47 بیت و شعر ترکی از 15 بیت شکل گرفته است. طولانی بودن شعردر زبانِ پارسی، غزل را تا حد قصیده پایین می‌آورد. اطناب بر شعر پارسی حاکم است. تعدادی از بیت‌ها را در شغر پارسی می‌توان حذف کرد. از نظر آوایی، در شعر ترکی استفاده‌یِ فراوان از «واج آرایی» شعر را شنیدنی‌تر ساخته است. همچنین وجود ایهام در واژه‌یِ «یاری» در بیت نخست شعر ترکی سهمی بزرگ در زیبایی شعر ترکی دارد.  شعرهای پارسی و ترکی دارای بیت‌هایِ یکسانی هستند. بیت‌هایِ یکسان در دو زبانِ پارسی و ترکی برای سخنکاوی جالب هستند:                                                                             

پارسی:

جز خدا و اختر و من، چشم کس بیدار نیست

                                                       چشم اختر نیز هم سنگین خواب است و خمار

گه بنالد مرغکی یعنی که بیدارم  ولی

                                                        در زمان خسبد به لا لای نوایِ جویبار

ترکی:

بیر قوش آییغام سویله‌یه‌رک گاهدان اییلده‌ر

                                                    گاهدان اونودا یئل دئیه لای لای هوش آپاری

یاتمیش هامی بیر آللاه تویاخدیر داها بیر من

                                                     مندن آشاغی کیمسه یوخ اوندان‌دا یوخاری

جابجایی بیت‌هایِ پارسی در ترکی سبب به‌هم‌ریختگی نظم طبیعی رویدادها شده است. در شعر ترکی، آمدن بیداری گاهگاهی پرنده، منطق بیت پیشین را بهم ریخته است. وقتی پرنده‌ای بیدار است، پس نمی‌توان گفت «غیر از خدا و من» همه در خوابند. در شعر پارسی ترتیب مناسب‌تر به نظر می‌رسد. از نظر ترکیب واژه‌ها، شعرِ ترکی زیبایی بیشتری دارد. سرود لالایی باد به گوش پرنده در ترکی بسیار زیباتر از «لالایی جویبار» است. جویبار در سخن منظومِ پارسی همواره «سرود» یا «زمزمه» می‌خواند. در شعر پارسی، «اختر» تنها برای پرکردنِ وزن شعر آمده است. منطقِ سخن حکم می‌کند که نمی‌توان تنها یک اختر را در آسمان دید که آن هم «چشمش با خواب سنگین» شود.

پارسی:

آخرین بانگ خروس از طرفِ باغی شد بلند

                                                           در جگرگاهم خلنده خنجری بود آبدار

ترکی:

سانکی خوروزون سون بانی خنجردی سوخولدو

                                                             سینمده اورک وارسا کسیب قیردی داماری

بیت ترکی ترجمه‌یِ امین بیت پارسی است. در شعر پارسی، «باغ» تنها بر اساسِ نیاز وزن شعری آمده است. باغ با خروس تناسب و همنشینی ندارد. آواز خروس از آبادی‌ها به گوش می‌رسد، بلبل در باغ می‌نالد. در ترکیِ «سانکی» بر ابهامِ موضوع می‌افزاید، در حالیکه در شعر پارسی بنظر می‌رسد خروس از آغاز آشنایِ سخنگویِ  شعر است. همچنین تکرار آواهایِ خشنِ «خ» و «ق» در شعر ترکی با معنای متن تناسب بیشتری دارد.

پارسی:

صبح با چشمی دریده گفت دیگر جیم شو

                                                        کز الف اینجا به گوش آویزه سازد چوب دار

نیشخند صبح بی‌انصاف گویی صاعقه است

                                                            آخرین امیدم از وی، خرمنی شد تار و مار

ترکی:

ریشخندیله قیرجاندی سحر سویلدی: دورما

                                                      جان قورخوسو وار عشقین، اوتوزدون بو قوماری

در شعر پارسی، ترکیب «جیم شو» جدیتِ سخن را کاسته و سخن را به گویشِ نظامیان بدل کرده است. در ترکی، واج‌آرایی رویِ آواهایِ «ق»، «خ»، «س» و «ل» بسیار زیباست. در پارسی نیز واج آرایی «ص» شنیدنی است. استعاره‌یِ «خرمنِ تار و مار» برایِ «امید» در شعر پارسی تازه و بسیار زیباست.

پارسی و ترکی:

خود به محرابِ شفق در سجده دیدم غرقِ خون

                                                                 مقتدی یا پیشوا و خرمن هستی نثار

محراب شفقده اوزومو سجده ده گوردوم

                                                    قان ایچره غمیم یوخ، اوزوم اولسون سنه ساری

در شعرپارسی مصراع نخست و واژه‌های «مقتدا یا پیشوا» اشاره‌ای به شهادت علی‌ابن‌ابی‌طالب دارد و در خواندنی بینامتنی مفهوم را گسترده‌تر می‌سازد.در شعر ترکی با توجه به انگاره‌یِ «خنجر و فلب» در بیت‌هایِ بالا، تناسب چشمگیری به نظر می‌رسد.

پارسی:

در پناه شب امید آخرین دیدار هست

                                                           پای دار، ای صبح و ما را در پناه شب گذار

ای سحر امشب خدا را پرده از رخ وامگیر

                                                                 وامگیر این آخرین امیدم از دیدار یار

نرکی:

قورخوم بودو یار گلمه‌یه بیردن یاریلا صوبح

                                                          باغریم یاریلار صوبحوم آچیلما سنی تاری

دان اولدوزو ایستر چیخا گوز یالواری چیخما

                                                        او چیخماسادا اولدوزمون یوخدی چیخاری

دو بیت شعر پارسی تکرار یک موضوع است. سخنگویِ شعر امیدوار است که دیدار در پناه شب رخ بدهد. صبح شخص‌انگاری شده‌است  و از صبح با التماس خواسته می‌شود تا «پای دارد» و شب همچنان پناهگاه عاشق و معشوق برای دیدار باشد. زیباییِ شعر ترکی از عنصر تکرار پدید آمده است. در بیت نخست تکرارِ «یاریلا» و در بیت دوم تکرارِ «چیخا و چیخما» زیبایی شگفتی به شعر داده است.

پارسی:

تاج عشق آری به خاکستر نشینان می‌دهند

                                                               هر گدایِ عشق را حافظ نخواند شهریار

ترکی:

عشقی واریدی شهریارین گوللی چیچکلی

                                                       افسوس قارا یل اسدی خزان اولدی باهاری

پایان شعرها در هر دو زبان زیباست، اما مقطعِ شعر پارسی شکوهِ بیشتری دارد. پارادوکسِ عرفان در شعر پارسی بیان شده است: کسی که خود را خاکسترنشین نمود، می‌تواند تاج عشق بر سر بگذارد. شاعر پاداشِ یک عمر شاعری خویش را با دریافتِ نامِ «شهریار» از هنرمندترین شاعر زبان پارسی می‌ستاید، تنها بیت آخر تناسبی با کلِ شعر ندارد. بیت آخر وصله‌ای بسیار زیبا بر لباسی ژنده و پاره‌پاره است. بسیاری از بیت‌ها در شعر پارسی سست و اجباری هستند. بیت پایانی برآمده از استدلالِ غایب در شعر نیست. در شعر پارسی، مصرع‌هایی بی‌معنی و نامتناسب همچون «آهنم گو آب گشت و زیبقی شد بی‌قرار» وجود دارد. شعر ترکی از نظر ساختار بسیار منسجم است و اغلبِ بیت‌ها با هم و با حسِ کلی شعر متناسب هستند. در ترکی، حسرتِ همیشگیِ نرسیدنِ عاشق به معشوق برسخن حاکم است.  از نظر آوایی نیز، مکثِ ناگهانیِ موجود پس از واژه‌یِ «اسدی» زیبایی آوایی سخنِ شاعرانه را به هم می‌ریزد.

*    *    *

در کل، طولانی بودن شعر پارسی آن را خسته‌کننده نموده است، در حالیکه ایجاز شعر ترکی و تناسب و قرینه‌هایِ واژگانی در مصراع‌های تعدادی از بیت‌ها زیبایی شگرفی بوجود آورده است. وجود کاستی‌هایی در این دو شعر، هیچگونه تیرگی بر هنر شهریار وارد نمی‌سازد. کسی که بیش از دوهزار قطعه سروده باشد، شعرش باید دارایِ کاستی هایِ ساختی و محتوایی باشد. متن دو قطعه شعر به دو زبانِ پارسی و ترکی:

خاطره بهجت آباد

بهجت آباد است و شب نیمه است و من چشم انتظار

                                                              انتظاری  آخرین  کز  آخرین  دیدار  یار

قدرتی پا در میان آورده پر خوف و خطر

                                                        سرنوشت  مبهمی ما هر  دو  را  در  انتظار

گر بیاید بهر تودیع و وداعِ آخری است

                                                              ور نه بگذشته است کار از کارِ بختِ نابکار

اشک ریزانند و با من، هم خداحافظ کنان

                                                            بهجت‌آباد و لب استخر و این زیر چنار

هیکلی در جنب و جوشم، رویِ پایی بند نه

                                              آهنم گو آب گشت و زیبقی شد بیقرار  (زیبق: جیوه)

توده‌هایِ ظلمت شب، روی هم انباشته

                                                                 شانه‌هایم زیر بار سرب، گویی در فشار

برگ ریز آخر پاییز و در بیرونِ شهر

                                                       سوزنِ سرما، سر و صورت گزد چون نیش مار

من سگِ هارم گزیده، سردی‌ام احساس نیست

                                                              دوزخیًِ غار هجرانم که اقلیمی است حار

موج استخر از سیاهی گو سپاهی آهنین

                                                      در هجوم است و شبیخون با من این فوج سوار

جز خدا و اختر و من، چشم کس بیدار نیست

                                                      چشم اختر نیز هم سنگین خواب است و خمار

گه بنالد مرغکی یعنی که بیدارم  ولی

                                                        در زمان خسبد به لا لای نوایِ جویبار

هیکلِ نحس درختان سد راه هر امید

                                                          کاج‌ها گویی عبوسانند و برج زهرمار

روح شبگردم جهان در می‌نوردد، کو؟ کجا؟

                                                          راه بیرون جستن از این تیره غار تنگ و تار

التماس چشم و گوشم، از زمین و آسمان

                                                       یک شبح یا یک صدایِ پایی از آن گلعذار

گوش با اصواتم آمیزد به سانِ ضبط صوت

                                                              چشم در اشباحم آویزد به سان گوشوار

یک دو بار از ره سیاهی آمد و بگذشت و رفت

                                                                    غیر نومیدی نبودش با دلِ امیدوار

آتشی در خرمنِ هستی من افتاده بود

                                                                   تا بر آرد روزگار از روزگارِ من دمار

اهتزاز برگ‌ها بود و نوایِ ساز دل

                                                                 از عزادارانِ عشق و سوگوارانِ بهار

من چوغواصی که ناگه رفته در کامِ نهنگ

                                                        یا کسی کو خود زده ناگه به آبی بی‌گدار

صبحِ دیروزم گشوده پا به دژبانی ز بند

                                                             صبح فردا نیز باید بندم از این شهر بار

بایدم بیرون شد از این شهر و یکجا دست شست

                                                          از همه چیز جهان چونانکه از یار و دیار

چند ماهم بیش تا پایان تحصیلات نیست

                                                      حاصلِ یک عمر کشت و کار می‌سوزد به بار

از همه جانسوزتر، فکر پدر مادر که هست

                                                    چشمشان در راه و روز و شب کنند از خود شمار

وه چه تاریخی‌ترین شب می‌گذارد عمر من

                                                          تا که طولانی‌ترین یادی بماند یادگار

تیره توفانی که گر بر کوهساران بگذرد

                                                             باز نگذارد بجز خاکستری از کوهسار

در پناه شب امید آخرین دیدار هست

                                                           پای دار، ای صبح و ما را در پناه شب گذار

ای سحر امشب خدا را پرده از رخ وامگیر

                                                                وامگیر این آخرین امیدم از دیدار یار

کوکب صبحی گرفتم سازگار و سر به زیر

                                                       چون کنم با کوکب  بختی چنین ناسازگار

غرقه‌یِ غرقاب و دارم دست و پایی می زنم

                                                          بی فروغ از هر کران و نا امید از هر کنار

گه به جانم آتش تحمیل تسلیم و رضاست

                                                           گه  به  مغزم برقِ  فکرِ  انتقام  و  انتحار

داشت بر سر می‌زد از جوش و جنونم موج خون

                                                            سر به سویِ آسمان شد ناگهم بی اختیار

کای به میعاد کتابِ خود به مضطرین مجیب

                                                      بیش از این است انتظار اضطراب و اضطراز؟

ناگهم اغمایی و سیری و رویایی شگفت

                                                         واشدم چشم و ستون صبر دیدم استوار

گویی از دنیایِ دیگر گفته بودندم به گوش

                                                      شرطِ  بُردِ  عاقبت را باخت باید این قمار

گر طمع داری حیات جاودانی سربلند

                                                     چند روز خاکیان گو سر به زیر و خاکسار

آخرین بانگ خروس از طرفِ باغی شد بلند

                                                           در جگرگاهم خلنده خنجری بود آبدار

فرصت یک بار دیدن نیز با این دست باخت

                                                             طالعم  این  پاکباز  بدقمار  بدبیار

آسمان دیدار آخر نیز کرد از من دریغ

                                                              تا کند سوز و گدازم سکه‌ای کامل عیار

صبح با چشمی دریده گفت دیگر جیم شو

                                                        کز الف اینجا به گوش آویزه سازد چوب دار

نیشخند صبح بی انصاف گویی صاعقه است

                                                            آخرین امیدم از وی، خرمنی شد تار و مار

خود به محرابِ شفق در سجده دیدم غرقِ خون

                                                                 مقتدی یا پیشوا و خرمن هستی نثار

سرفکندم پیش و رفتم رو به سوی سرنوشت

                                                         ورد آهم دم به دم: ای روزگار، ای روزگار!

زی کمال الملک هم رفتم که شاید او کند

                                                            رخصت برگشت را فکری به حالِ این فگار

لیکن او را با دلی بشکسته‌تر دیدم که گفت

                                                         کل طبیب ار بود باری سر نبودش پنبه زار

کم‌کم آن عشق مجازم چون جَنین شد بار دل

                                                        روح از آن یک چند چون آبستنانم در ویار

تا که عشقی آسمانی زاد از آن دل چون مسیح

                                                            کز دم روح‌القدس می‌داشتندش باردار

تاج عشق آری به خاکستر نشینان می‌دهند

                                                               هر گدایِ عشق را حافظ نخواند شهریار

 

بهجت آباد خاطره سی

اولدوز سایاراق گوزله‌میشم هر گئجه یاری

                                                   گئژ گلمه‌ده دیر یار ، گئنه اولموش گئجه یاری

گوزلر آسیلی یوخ نه قارالتی نه ده بیر سس

                                                    باتمیش قولاغیم گور نه دوشورمکده‌دی داری

بیر قوش آییغام سویله‌یه‌رک گاهدان اییلده‌ر

                                                    گاهدان اونودا یئل دئیه لای لای هوش آپاری

یاتمیش هامی بیر آللاه اویاخدیر داها بیر من

                                                     مندن آشاغی کیمسه یوخ اوندان دا یوخاری

قورخوم بودو یار گلمه‌یه بیردن یاریلا صوبح

                                                          باغریم یاریلار صوبحوم آچیلما سنی تاری

دان اولدوزو ایستر چیخا گوز یالواری چیخما

                                                        او چیخماسادا اولدوزمون یوخدی چیخاری

گلمز تانیرام بختیمی، ایندی آغارار صوبح

                                                             قاش بیله آغاردیخچا داها باشدا آغاری

عشقین کی فرارینده وفا اولمیاجاقمیش

                                                               بیلمم کی طبیعت نیه قویموش بو قراری

سانکی خوروزون سون بانی خنجردی سوخولدو

                                                            سینمده اورک وارسا کسیب قیردی داماری

ریشخندیله قیرجاندی سحر سویلدی: دورما

                                                      جان قورخوسو وار عشقین، اوتوزدون بو قوماری

اولدوم قارا گون، آیریلالی او ساری تلدن

                                                               بیله قارا گونلردی ائده دن رنگیمی ساری

گوز یاشلاری هر یئردن آخارسا منی توشلار

                                                               دریایه باخار بللی‌دی چایلارین آخاری

از بس منی یاپراق کیمی هیجرانلا سارالدیب

                                                             باخسان اوزونه سانکی قیزیل گولدو قیزاری

محراب شفقده اوزومو سجده ده گوردوم

                                                    قان ایچره غمیم یوخ، اوزوم اولسون سنه ساری

عشقی واریدی شهریارین گوللو، چیچکلی

                                                     افسوس قارا یئل اسدی، خزان اولدو باهاری

  نظرات ()
«حیدربابایه سلام» استاد شهریار نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/٦/٢٢

نقدی نو بر«حیدربابایه سلام»

bagerihamidi@yahoo.com

چکیده

حیدربابایه سلام در دو بخش و با فاصله‌یِ زمانیِ دو سال سروده شد. بخشِ اول 76 بند و بخشِ‌دوم49 بند دارد. تردیدی نیست که بخشِ دوم تقلیدی از بخشِ اول است و از نظرِ هستی‌شناسی و زیبایی‌شناسی دارایِ اصالتِ بخشِ اول نیست. شهرتِ جهانگیرِ حیدربابایه سلام حاصلِ روش‌هایِ نوینِ بیانگریِ هنری در بخشِ اول می‌باشد. شهریار در 76 بندِ اول گذشته‌ای را روایت‌ می‌کندکه در حافظه‌یِ تاریخیِ تمامِ مردمِ کره‌یِ زمین جای دارد. در جریانِ زندگیِ بشر در رویِ زمین، روستانشینی طولانی‌ترین دوره را تشکیل می‌دهد. "حیدربابایه سلام" بیانِ هنریِ آن دوره‌یِ طولانی است که در قرنِ بیستم میلادی به پایان می آید. پایان یافتنِ دوره‌ای از تاریخ، سبب می‌شود یکی از شاعرترین شاعرانِِ ایران به روایتِ آن بپردازد. استحکامِ قافیه‌بندی، بیانِ رویداد تنها از طریقِ اسمِ‌جمع و فعل‌در شکلِ وجه‌وصفی، ‌کارکردِ بسیار اندکِِ صفت و قید در بیانِ شعری، به‌هم‌ریختنِ عمدیِ زمانِ قراردادی در توالیِ رویدادها و بیانِ هنرمندانه‌یِ اخلاق در این همه پدیده سبب می شود متن به ساده‌ترین شکلِ سخنِ بشر تبدیل شود. سادگی به معنایِ  رابطه‌یِ مستقیم بینِ دال و مدلول(register-registered) است، یعنی هر واژه‌ای تنهایک پدیده در جهانِ خارج را نامگذاری می‌کند و واژه دارایِ دلالت‌هایِ معنایی دیگری نیست. چنین رابطه‌ای باعثِ ایجاد هماهنگیِ هنری بینِ موضوعِ سخن و شکلِ بیان می‌گردد. این مقاله سعی دارد ویژگی‌هایِ زیبایی‌شناختیِ حیدربابایه سلام را بر اساسِ روش‌هایِ نوینِ نقدِ ادبی آشکار کند. پیروِ روشِ نقدادبیِ نو،  در این نوشتار از زندگیِ شهریار و علت‌هایِ خارجی سروده‌شدن شعر سخنی به میان نمی آید وتنها به نقدِ متن در 76 بندِاول پرداخته میشود.

 واژگانِ کلیدی:‌ حیدربابایه سلام، قافیه، اسم، صفت، فعل، روایت، زمان

*   *   *   *   *

1- تاریخِ نقد: سخن گفتن  تفاوتی بنیادین با نقد ادبی دارد. نقد ادبی تنها در شکل نوشتن اتفاق می‌افتد و در یک مقاله‌ی کامل معنی پیدا می‌کند. نقد ادبی آشکار ساختن معنای نهفته در متن است. در سده‌ی بیستم در کشورهای اروپایی و ایالات متحده امریکا رویکردهای علمی نقد ادبی پدید آمد. فرمالیستهای روسی توجه کنش خواندن را به متن برگرداندند. فرمالیستها ادعا کردند که تمام معنا در داخل خود متن موجود است. آنها بررسی زندگی شاعر یا نویسنده را از کنش خواندن کنار گذاشتند. دستاورد فرمالیستها توجه به جزییات متن شد. کاربرد یافته‌های زبانشناسی در خواندن متن سبب دقت بیشتر در جزییات متن شد. ژاک دریدا شالوده شکنی را پدید آورد. دریدا توجه خواننده را از الگوهای معنایی سنتی به محورهای نوین معنی کشاند. دریدا محور بودن یک معنی را روش تفکر استبدادی می‌دانست. از نظر دریدا متن نمی‌تواند تنها یک معنی داشته باشد. دستاورد بزرگ دریدا پیدایی روش‌های نوین برای درهم شکستن معناهای سنتی بود. تاریخگرایان نوین بار دیگر اهمیت آگاهی از زندگیِ نویسنده را برای کشف معنای اثر طرح کردند. پدیدار شدن روش‌های نوین نقد ادبی همچنان ادامه دارد.

در ایران شهریارشناسان، به بهانه‌یِ شهریار به معرفی خود می‌پردازند. شاید آنها نگران هستند که کسی به هستی آنها اهمیتی ندهد، پس ناچار خود به معرفی خود، زادگاه خود و دوستی خیالی خود با شهریار می‌پردازند. امروزه انسانهای خردمند نوشته‌های امپرسیونیستی را به عنوان نقد یک اثر نمی‌پذیرند. نویسنده‌یِ نقد باید خود را از متنِ نقد کنار بگذارد. منتقد ناگزیر است جزییات متن را شرح دهد. بسیاری از کسانی که درباره‌ی حیدربابایه سلام انشا نوشته‌اند، سادگی زبان را تکرار کرده‌اند. هیچ یک از این نویسندگان «سادگی» را تعریف نکرده‌ است. آنها  درک «سادگی» را بدیهی پنداشته‌اند.  «سادگی» دارای مفهومی بسیار پیچیده می‌باشد. اگر متن از نظر معنایی ساده باشد، هر کسی می‌تواند یک حیدربابایه سلام بنویسد، درحالیکه خود شهریار هم چنین کاری را نتوانسته انجام دهد. حیدربابایه سلام (2) دارای ویژگی‌های زیبایی‌شناختی حیدربابایه سلام (1) نیست. حیدربابایه سلام (2) تقلیدی از حیدربابایه سلام (1) است و اصالت ندارد. اصالت در حیدربابایه سلام (1) است. حیدربابایه سلام (2) بیان خاطره است، حیدربابایه‌سلام (1) بیان هنری زندگیِ گذشته‌یِ نسل انسان‌هاست. از سوی دیگر، طرح درک شعر توسط کسانی که سرگذشتی همچون شهریار را در روستا داشته اند، تلاشی نا آگاهانه و غلط در محدود کردن گستره‌ی زیبایی شعر شهریار است. روستانشینی تجربه‌ی سی هزار ساله‌ی بشر روی زمین است. این تجربه به آسانی از میان نخواهد رفت. ایالات متحده در تاریخ کوتاه خود (استقلال در 1776) تجربه‌ی روستا نشینی ندارد. در بسیاری از آثار نویسندگان ایالات متحده،  روستا زمینه‌یِ مکانی رویدادهای اثر است. شهریار با پرداختن به روستای ویران، تجربه‌یِ سی هزار ساله‌ی بشر را موضوع سخن خویش قرار داده است. یکی از دلایل پذیرش حیدربابایه سلام همین نکته است.

2- شرایط زمانیِ آفرینشِ «حیدربابایه سلام»

حیدربابایه سلام در زمینه‌ی تاریخی ایران شکل گرفته است. سنت شعر ایران بر پایه‌ی اندیشه‌ی افلاتونی بنا شده است. تقسیم صورت و معنا به دو پدیده‌ی مستقل، میراث زیبایی‌شناسی افلاتون است. در این سنت بطور قراردادی و به دلایل تاریخی- اجتماعی، صورت ابزار و وسیله‌ی رساندن معنی بوده و اغلب خود استقلالی ندارد. هر واژه، ایماژ، روایت و حتا کل شعر در خدمت رساندن مفهومی متافیزیکی می‌باشد. دوگانگی صورت و معنا در شعر حضور استعاره را ناگزیر می‌سازد. استعاره علاوه بر ایجاد حس این‌همانی بین دو چیز، فاصله‌ی آنها را نیز به طور تلویحی نشان می‌دهد. گسترش استعاره در شعر پارسی سبب شد تا ذهنیت شاعر بر عناصر مادی شعر غلبه کند و در نتیجه صنایع ادبی همچون استعاره، تشبیه، مجاز و کنایه از طریق رونق صفت عناصر عمده‌ی شعر پارسی باشند.

 شاعرانی که در ایران به زبان ترکی شعر می‌سرودند، بیشتر تکرار سنت شعر پارسی را پیشه‌یِ خود ساختند. محمد فضولی، که جواد هیئت در کتاب تاریخ ادبیات آذربایجان او را شکسپیر ادبیات آذربایجان نامیده، کاری غیر از تکرار اصول زیبایی شناسی شاعران پارسی‌گوی، به ویژه حافظ، انجام نداده است.

تکرار سنت افلاتونی در شعر رویکردی دوگانه داشته است. از سویی، زیبایی حاصل ترکیب عناصر بسیط تلقی می‌شد و خود عناصر بسیط به فراوانی و بدون رابطه‌ی علی محسوس در یک قطعه شعر بکار رفتند. از سوی دیگر، محسوسات در شعر نیمسایه‌های حقیقت برتر (مثل افلاتونی) تلقی شدند.

این دوگانگی در دوره‌ی مشروطیت تا حد زیادی از بین رفت. شعر در خدمت کسب هدفهای نزدیک و فوری زندگی سیاسی قرار گرفت. زمینی‌شدن شعر سبب شد صورت و معنی آشتی کنند و شعر به زبان روزمره‌یِ مردم نزدیک شود. حرکت آغاز شده را نیما یوشیج با درهم شکستن سنت‌های زیبایی شناسی سنتی، یعنی تقارن و تناسب در شکل، شتاب بیشتری داد. نیما و پیروان او توجه خوانندگان شعر را به عناصر جدیدی همچون واژگان، تصاویر شعری (ایماژ) و مفاهیم روزمره جلب کردند. پایداری نیما در گسترش شکل شعر نو و نوشتن اصولِ زیبایی‌شناسی شعر نو خوانندگان را با شکل نوینی از بیانگری شعری آشنا کرد. شهریار حیدربابایه سلام (1) را در چنین فضایی نوشت.

3- نقد «حیدربابایه سلام»

حیدربابایه سلام (1) در سال 1332 چاپ شد. موضوع این شعر، زندگی ساده‌یِ مردم در بدوی‌ترین شکل زیست می‌باشد. در 76 بند شعر، مرحله‌ای از تکامل زندگی بشر به شکل پرشکوه و جلایافته روایت شده است. هر بند حیدربابایه سلام از پنج خط تشکیل می‌شود. سه خط آغازین هر بند دارای قافیه‌ای مشترک و دو خط پایانی هر بند قافیه‌ای دیگر دارد (aaabb). در سه خط آغازین هر بند، چینش مکانی یا زمانی (setting) بیان میشود و در دو خط پایانی نظر گوینده درباره‌یِ موضوع سه خط اول بیان می‌شود. بسیاری از دو خط های پایانی، انتزاع موضوعی اخلاقی است.

شهریارسخنان خود را خطاب به کوهی بنام حیدربابا بیان می‌کند. خطاب قرار دادن کوه، آن را شخص انگاری می‌کند و کوهِ شخص‌انگاشته شنونده‌ایِ راستین می‌شود. به پشتیبانیِ چنین شنونده‌یِ پُراعتمادی، گوینده گذشته‌یِ پرمهری را بیاد می‌آورد و حسرتِ ژرف خویش را به آن زندگیِ از دست رفته بیان می‌کند. شاعر یادهای خود را از روستای خشکناب و مردم دوست‌داشتنی‌اش به کوهی می‌گوید که خود شاهد و جزئی از همان خاطرات است. تکرار خاطراتی که شاعر و کوه در روزگار گذشته شاهدش بوده‌اند، فاصله‌یِ گوینده و مخاطب را از بین می‌برد و آن دو یکی می‌شوند. این یکی شدن، این- همانیِ  انسان و طبیعت را بیان می‌کند. یکی شدن انسان و طبیعت، سبب پیدایش دنیایی می‌شود که در آن انسان‌ها و اشیاء و عناصر طبیعت تنها با نام و کار فیزیکی شناسایی می‌شوند.پس واژه‌ها و اشیاء یکی می‌شوند و هر چیزی به صورت بسیط جلوه می‌کند.

بتدهای شعر حیدربابایه سلام رویدادهایی را در گذشته روایت می‌کنند. در 76 بند حیدربابایه سلام، 56 روایت آغاز و بسرعت قطع می‌شود. هر بند به گوشه‌ای از یک رویداد اشاره می‌کند و بسرعت به رویدادی دیگر می‌پردازد. شهریار برای روایت رویدادهای فراوان و برای پیشگیری از ادامه‌ی یک روایت، زمان قراردادی را به شکل عمدی به هم می‌ریزد. بند نخستین به روایت رویدادی در بهار می‌پردازد،  بند دوم به زمستان بر می‌گردد و بند سوم تابستان را به شکل تلویحی روایت می‌کند. هنگامی که شعر به ادامه‌یِ یک روایت ناگزیر می‌شود و گمانِ توالی زمان در ذهنِ خواننده پیش می‌آید، شاعر با استادی موضوعی اخلاقی را پیش می‌کشد تا روایت کامل نشود. پاره‌های رویداد همانند قطعه‌های پازل پراکنده می‌شوند و هر خواننده‌ای در ذهنِ خویش آن قطعه‌ها را پیش هم می‌چیند. با چنین روش بیانگری هیچ روایتی به شکل کامل بیان نمی‌شود. در هر بند گوشه‌ای از یک ردیداد روایت می‌شود و در ذهن شاعر باعث ایجاد عاطفه می‌گردد و سپس قطع می‌شود تا رویدادی دیگر به همان روش روایت گردد. چنین روش بیانگری سبب می‌شود بین رویدادها فاصله ایجاد شود. تکرار پاره روایت‌ها و ارائه ی تصاویری از یک پدیده‌یِ غایب سبب می‌شود ذهن خواننده آن فاصله را به دلخواه خویش پر نماید و بدین‌سان جهان آرمانی هر خواننده یا شنونده‌ای پدید می‌آید. هیچ نیازی نیست که خواننده یا شنونده در حافظه‌یِ خویش چنان خاطراتی داشته باشد. شعر به اندازه‌ی کافی مصالح در اختیار ذهن خواننده یا شنونده قرار می‌دهد تا روستای ویران در خیال هر کس بازسازی شود. حیدربابایه سلام متنی است که خواننده هنگام خواندن بیشترین همکاری را با متن در بازسازی جهان ویران موجود در شعر انجام می‌دهد و به همین دلیل هر خواننده‌ای خواندنِ این کتاب شگفت‌انگیز را دوست دارد.

در حیدربابایه سلام، شاعر در جستجوی سعادت در یک جهان آرمانی است. او به پیروی از سنت رمانتیک‌ها آگاه است که آن سعادت در زمانِ آینده و در دنیای ماشینی بی‌روح بدست نخواهد آمد، پس شاعر نگاهش را به روزگار گذشته می‌تاباند و بطور خندیگرانه (ironically) سعادت را در جهانی می‌جوید که پیشتر ویران شده و از دست رفته است. این پس‌نگری دارای زمینه‌ی زیبایی‌شناسی است. ذهن انسان توان درک زیبایی جسمی در حال حرکتِ شتابنده را ندارد. جسم را باید از حرکت بازداشت تا در سکون امکان حس‌کردن، و درنتیجه درک زیبائی آن ممکن شود. در شعر این وضع با سفر به گذشته‌یِ مرده و ساکن ممکن می‌گردد. در حیدربابایه سلام شاعر به گذشته‌یِ سرزمین کودکی‌اش سفر می‌کند. در این سرزمین شخصیت‌ها و اشیاء در دنیای ساکن و سرشار از سعادت غرق در سکون و مرگ هستند. چون حیاتی ندارند، پس مرگی نیز بر آنها نیست و هر لحظه احساس شادمانی از آنها می‌تراود. این سعادت به طور کامل به خواننده نیز سرایت می‌کند.

نگرش شاعر به جهان مرده  در گذشته از سود و زیان رهاست. او هر پدیده‌ای را در گذشته بدون دخالت دادن حسابگری ذهنِ قراردادی بیان می‌کند. بیان پدیده ها تنها با اسم و فعل انجام می‌شود. در چنین بیانگریِ هستی، هیچ صفتی بکار نمی‌رود. بدرستی نیازی به کاربرد صفت نیست، زیرا صفت کاربرد سودجویانه‌یِ گوینده از اسم است. صفت ذاتی ماده نیست، بلکه بر آن عَرَض است. صفت تعبیر سودجویانه‌ی گوینده از ماده است. بکار نرفتن صفت در سخن از ویژگی‌های ممتاز و یگانه‌ی حیدربابایه سلام است..

از سویی، چون جهان ساکن و مرده است، پس برای بیانِ آن جهانِ ساکن، فعل ها هم از استبداد زمان قراردادی رها شده‌اند و در گذشته به حالتِ مطلقِ سکون رسیده‌اند. سکون فعل‌ها سبب شده کنش زمانی فعل‌ها در سه بخش فراردادی (گذشته، حال، آینده) محو شده و بیشتر فعل‌ها در حالت وجه وصفی بیان شوند. هر فعلی در حالت وصفی از کنش زمانی رها می‌شود و به صورت استمراری زمان ذهنی یا زمان ابدی را بیان می‌کند. یکی از دلایل لذت بخشیدن شعر به هر خواننده‌ای پیوند سخن با ابدیت است. انسان همواره از بی‌مرگی در ابدیت و خیال زندگی جاویدان لذت می‌برد.

در حیدربابایه سلام، آرایه‌های ادبی کاربرد چندانی ندارند. وجودِ آرایه‌های ادبی فراوان سخن را به ابهام می‌کشاند. سخن حیدربابایه سلام مستقیم است. هر واژه و ایماژی تنها یک شخص یا یک پدیده یا یک رویداد را نامگذاری می‌کند. حیدربابایه سلام با سنت شعر ایرانی تفاوتی بنیادین دارد. زبان حیدربابایه سلام، زبان روزمره‌ی مردمِ عادی است. ویلیام وردزورث در دیباچه‌یِ اشعار غنایی نوشته است که زبان شعر باید زبان گفتار روزمره‌ی مردم عادی باشد. زبان حیدربابایه سلام حکم وردزورث را اجرا کرده است. این زبان رها از قیدهای تشریفات، فریبکاری و هرآنچیزی است که دوگانگی در سخن و رفتار را پدید می‌آورد. کارکرد نخستین زبان، نامگذاری پدیده‌های فیزیکی، طبیعی و انسان‌ها و نیز بیان حرکت موجود در جهان طبیعی و انسانی بوده است. چنین کارکرد زبان سبب ایجاد عاطفه‌یِ شدید می‌گردد. عاطفه حسی است که از درک فوری و بی‌واسطه‌یِ یک خبر یا یک شیئی برانگیخته می‌شود و سبب ایجاد هیجان در ذهن دریافت کننده می‌گردد. تفاوت زبانِ حیدربابایه سلام از گفتار مردم عادی، تحمیل وزن و قافیه و دادن شکل هنری، یعنی فرم، به سخن می‌باشد.

قافیه‌هایی که در حیدربابایه سلام بکار رفته‌اند بر پایه‌یِ صوتهایی ساخته شده‌اند که ناگزیر جریان سخن را به سکون می‌کشانند تا در سکون ایجاد شده اندیشیدن ژرف ممکن شود. وزن هجایی شعر نیز بر این تاثیر می‌افزاید.

زیرایستایِ زیبایی در متن حیدربابایه سلام، ایجاز و کاستن معناهای افزوده شده به کلمات در گذر زمان و برگرداندن آن به نخستین رابطه‌یِ قراردادی بین واژه و جسم فیزیکی است. این رابطه‌یِ بسیط حکم می‌کند که نخستین عناصر زبان «اسم‌ها» و سپس «فعل‌ها» باشند. «اسم‌ها» برای نامگذاری اشیاء و اشخاص و«فعل‌ها» برای بیان حرکتِ هستی و رابطه‌ی بین اسم‌ها پدید آمده‌اند. سادگیِ زبان در همین معناست. به سخن آشکار، سادگی به معنای وجود تنها یک رابطه بین واژه و مرجعِ فیزیکی آن است. در «سادگی زبان» معناهای افزوده شده به واژه‌ها و به ساختار جملات از آنها کنار گذاشته می‌شود. حیدربابایه سلام (1) در این مفهوم ساده است که متن آن به تمامی از اسم و فعل تشکیل شده است. هر اسم و فعلی هم تنها یک پدیده‌یِ فیزیکی در دنیای روستا را نمایندگی می‌کند. چنین سادگی زبان موضوعی بسیار دشوار و پیجیده است و در واقع قابل تقلید نیست. خود شهریار هم در حیدربابایه سلام (2) نتوانسته به آن سادگی شگفت‌انگیز حیدربابایه سلام (1) وفادار بماند.

4- نتیجه گیری

«حیدربابایه سلام (1)» شعری در بزرگداشت جهان مادی است. در این شعر، عاطفه‌یِ شدید ایجاد شده در ذهنِ خواننده حاصل آمیزش واژه و ماده است. نام‌های فراوان افراد و مکان‌ها که در متن «حیدربابایه سلام (1)» پدیدار شده‌اند همه به کسانی اشاره دارند که هیچگونه هویت شاخص تاریخی، دینی و یا اجتماعی ندارند. نام‌هایی همچون ننه‌قیز، رخشنده، ملا ابراهیم، میرمصطفا دایی، میرزا تقی، فاطما خالا و نیز نام مکانهایی همچون خشکناب، ورزقان، شنگیل‌آوا، سولو دوز و دیگر نام ها همه تنها شخص یا مکانی را بیان می‌کنند و درباره‌ی آنها هیچ آگاهی در کتابها نوشته نشده است. این نام‌ها همان رابطه‌ی ساده و یک وجهی بین واژه و ماده را بیان می‌کنند و چون هیچ معنای ضمنی بدان‌ها افزوده نشده و تنها یک انسان یا یک مکان را می‌شناسانند، پس «ساده» تعبیر می‌شوند و نماینده‌یِ گونه‌ی انسان یا مکان می‌شوند. ناسازه‌یِ (پارادوکس) شعر رمانتیک در حیدربابایه سلام هم آشکار می‌شود. هر فردی هر چه از جامعه دورتر شود و از تمام هویتهایِ اجتماعی رها گردد، به مقام نمایندگی کل انسانها می‌رسد. شخصیت‌های بازیگر در «حیدربابایه سلام (1)» نماینده‌یِ تمام انسان‌ها هستند و خود شعر حیدربابایه‌سلام هم نماینده‌یِ حسرتِ تمام انسان‌ها به مرگِ دنیایی است که انسان در صدها هزار سال روی زمین ساخته بود.                                                                                                           

  نظرات ()
عشق و نشانه‌هایش نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/٦/۱٥

هلالِ ماه

از کتابِ «گل‌های حسرت»

روزهایِ آغاز هر ماه، ماه سخت دیدنی‌است. ساعتی پس از وداعِ روز، و درهمان‌سمتی که خورشید پنهان می‌گردد و به فاصله‌یِ یک‌سنگ‌انداز از بالای‌کوه‌هایِ باختر، هلالِ نازکِ ماه در زمینه‌یِ کبودِ آسمان پدیدار می‌شود. سپیدیِ ماهِ نو در تیرگیِ آسمان درخشندگیِ شگرفی دارد. دو گوشه‌یِ تیزِ هلال، چون دو شاخِ نورسته بر سر قوچ یا کلمیش، به سمتِ بالا کشیده می‌شود، وهلال همچون جامی باستانی درآسمان به جلوه در می‌آید. زیباییِ ماه، خیالِ‌آفرینشگرِ آدمیانِ را به بیانگری وامی‌دارد تا اشکِ تمامِ شاعرانِ عاشق را در آن جامِ ماه بریزند و پیشکشِ معشوق‌هایِِ نازک‌خیال بنمایند. چنین تماشاگهِ حیرت‌انگیزی در هفت روزِ اولِ ماه‌هایِ بهار و تابستان و نیز ماهِ اولِ پاییز، ذوقِ شاعرانه را در انسان‌هایِ برگزیده به صورتِ سرودنِ شعر نمایان می‌سازد تا غبارِ عادت از رویِ زبانِ بشری زدوده گردد. بدونِ شعر، نه ماه به چشم می‌آید و نه زبان زیباتر می‌شود.

درشبِ سومِ ماهِ نو و به فاصله‌یِ یک صدا رس،  ستاره‌ای درخشان بالایِ ماه دیده می‌شود. ستاره کششِ عاشقانه‌ای به ماه دارد. گاه در گمانِ آدمی چنین می‌نماید که دمی دیگر ستاره همچون مرواریدی در داخلِ جامِ ماه خواهدافتاد.گذر شب‌ها، اما، ستاره را به دورِ ماه می‌گرداند. پس از هر شب، ستاره دورتر و در سمتی از ماه دیده می‌‌شود. در شبِ چهاردهم، که قرصِ ماه سنگین، وحشت‌خیز وکامل شده، دیگر آن ستاره‌یِ عاشق از یادِ کسی گذر نمی‌کند. شب‌هایِ چندی باید بگذرد تا پیوندِ عاشقانه‌یِ ماه و آن ستاره‌یِ پرمهر باری دیگر به نمایش درآید.

زمانی که ماه باریک است و به مهربانی نیازمند است، ستاره‌یِ‌ عاشق پدیدار می‌شود تا نگاهِ انسانِ کاستی‌جو وکم‌بین در آن زیباییِ ماه نشانی از کاستی نیابد. آن هنگام که شاعران دفِ درخشانِ ماه را رویِ انگشتانِ خود به رقص و نوا در می‌آورند، ستاره خود را پنهان می‌سازد تا مباداکوچکیِ او، بر بزرگیِ ماه نشانی از کوچکی بزند. آن ستاره نشانِ مهر بر وجودِ خود دارد. آن ستاره، مهربان است: نگاهبانِ مهر.       

گاه‌گاه که در پهندشتِ زندگی گم می‌شوم، گمان نکنی مهر را فراموش کرده‌ام. مرا آن ستاره‌یِ کوچکی پندارکه به هنگامِ کاهشِ اندازه‌ات، پیشِ پایِ تو هستم، و هنگامی‌که پرتوِ درخشانِ تو جهان را در حیرتِ روشنایی خود فرو برده است دور می‌گردم تا کم‌نوربودنِ من سبب نگرددگمانِ تیرگی و کوچکی به پندارِ کسی راه یابد. 

  نظرات ()
قلعه بابک نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/٦/۱٥

سفر به قلعه ی بابک

جمعه هشتم شهریور 1390 به قلعه بابک می‌رویم. خورشید به فاصله‌ی یک سنگ‌انداز بالا آمده که راه می‌افتیم. تبریز تا اهر 108 کیلومتر است. خنکی صبحگاهی سنگینی مسافت را سبک می‌کند. رادیوی ماشین روشن است. گاهی موسیقی پخش شده از رادیو خیلی آرامبخش می‌شود. دو سوی جاده دشتی ناهموار با خاکی بی‌حاصل و تپه‌ماهورهای سوخنه غمی سنگین  بر دل می‌نشاند:  آذربایجان براستی کویر می‌شود! در فاصله‌های دور از یکدیگر روستاهایی دیده می‌شوند. این روستاها هم آب ندارند، چون در پیرامون روستا هیچ نشانی از درخت، بیشه و سبزه‌زار دیده نمی‌شود. ناتوانی از کوچ به شهرها این مردم را پایبند این منطقه کرده است. در سه‌راهی هریس ماشین ما را نگه می‌دارند. مردی میانسال با لباس غیرنظامی به داخل ماشین سر می‌کشد و مرا پیاده می‌کند. لحن آرام و خسته‌ای دارد. کارت‌شناسایی می‌خواهد. کارتی همراه ندارم. پس‌از پرسش‌های فراوان درمی‌یابد که من هیچکاره‌یِ این سرزمینم. پند می‌دهد که کارت شناسایی باید همراه داشته باشم. «چشم» می‌گویم و اجازه‌یِ رفتن می‌دهد. شوخیِ دوستان خیلی دیر نمی‌پاید. به گردنه‌یِ گویجه‌بل می‌رسیم. گردنه‌یِ گویجه‌بل مانند همیشه در دست بازسازی است. از گردنه که می‌گذریم، کار اداره راه اهر را تحسین می‌کنیم.  اسفالت جاده هموار و تازه است. جاده با سرازیری طولانی به سویِ اهر شتابی شادی‌آور دارد. سمت چپ جاده در درازنای دره‌ بیشه زار تا اهر کشیده شده است. در پلیس راه اهر، سرباز بدحالی تمام مدارک ‌ماشین را کنترل می‌کند. شب را نگهبان بوده و خسته است. مسیر کنارگذر اهر را می‌رویم تا ناگهان به سه راهی خطرناکی می‌رسیم. خوش شانس هستیم که جاده خلوت است. از سرعت‌گیرهای بلندِ خیابانی در حاشیه‌ی اهر  رد می‌شویم و به سوی کلیبر حرکت می‌کنیم. جاده ای با اسفالت هموار حرکت را شتاب می‌دهد. این سو، دشت و کوه سبزتر به نظر می‌رسد و در پیرامون روستاهایِ تک‌افتاده بیشه‌زار و درختان فراوانی نشان از امید به پایداری زندگی دارد. در مسیر اهر به کلیبر در کنار جاده تابلوهای راهنمایی بسیار کم است. تابلویِ ورگهان همچون همیشه خیال انگیز است. «ور» در زبان‌های کهن این مردم به معنیِ آبادی است. خیال بیننده به ژرفای تاریخ کشیده می‌شود: زمانی که در نتیجه‌ی اندیشه یِ زرتشتی  کوچندگان به فکر ساکن شدن در جایی افتادند.  نزدیکیِ آوایی « اهر» به «اهورامزدا» یادگارهای زرتشت در زبان را هم پشتیبانی می‌کند. پانزده کیلو متر مانده به کلیبر، از ماشین پیاده می‌شویم تا در دره ای سرسبز و پر آب صبحانه بخوریم. زیر سایه‌ی گسترده یِ درخت بید می‌نشینیم و دوستان به سرعت املتی آماده می‌کنند. چایی بیش از املت دلچسب‌تر است. زودتر از دیگر دوستان از کنار سفره‌یِ صبحانه بلند می‌شوم و از جمع کناره می‌گیرم تا از بالای شانه‌یِ راستِ دره آبگیری کوچک را تماشا کنم. سمت آفتابگیر آبگیر را صخره‌ای کشیده درست می‌کند و در سمت سایه‌سارش بوته‌های آویشن، بارهنگ، پونه کوهی و کاسنی بالا رفته‌اند تا به خارهای بلند دشت برسند. در آبِ سبز رنگ آبگیر خودم را تماشا می‌کنم. آنقدر بی‌حرکت می‌مانم تا پروانه‌ای که روی شانه‌ام نشسته از حرکت من بی‌تاب نشود. هنگامی که پروانه پر می‌کشد، من هم پیش دوستان بر می‌گردم. سرازیری جاده به سوی کلیبر زیباست. روستای پیام را که می‌گذریم، خیالم به دهم مرداد سال 1385 کشیده می‌شود که با چهار دوست از میانراه روستای پیام رفتیم و پس از هفده کیلومتر به دره‌ای رسیدیم با پرورش ماهی قزل‌آلا و سه شترمرغ. شب را در سه چادر سپری کردیم. سپیده‌دم  به روستای «گیت» رفتم. روستایی با چهارده خانواده و خانه‌هایی که دیوارهایش به تمامی از لاشه‌سنگ ساخته شده بود، بدون ملات. سمت درونِ خانه را کاهگل کشیده بودند. ‌آشوب خیال را مهار می کنم و نگاه به زیبایی درختان دره، درختچه‌های روی خاک کوه و مه آویخته بر سر کوه می‌کشانم.

ساعت یازده به کلیبر می‌رسیم. مجسمه‌یِ ابولقاسم نباتی((1778-1846، شاعر قره داغ، در میان میدانگاه آغاز شهر  فال فرخنده ای از دیداری به یادماندنی است. خیابان بین میدان تا هتل کلیبر را همچنان در حال بازسازی می‌یابیم. شاید این خیابان هر سال بازسازی می‌شود و هنوز خیال تمام شدن ندارد. از یک نانوایی نان می‌خریم. چنان نانهای برشته‌ای را سال‌هاست که ندیده‌ایم. ازکلیبر می‌گذریم تا مسیر سربالایی تند جاده‌ای را به پیماییم و به قلعه برسیم. در جایی از مسیر هزار تومان برای عوارض شهری پرداخت می‌کنیم. روی برگ عوارض، امضای شورای شهر کلیبر است. روی کاغذ  بجای «برگه‌یِ دریافتِ عوارض»،  ترکیبِ عربیِ «قبض الوصول» را بکار برده‌اند. تصمیم می‌گیریم در سفری دیگر، نسخه‌ای از کتاب «غلط ننویسیم» استاد ابوالحسن نجفی را با خود بیاوریم و به اعضای شورای شهر کلیبر تقدیم کنیم تا از چنین ترکیب‌های غلطی استفاده نکنند.

سربالایی جاده را همچنان می‌رویم تا به «هتل بزرگ بابک»برسیم. هتل از ساختمانی سه طبقه و خوش ساخت تشکیل شده است. مردی هزار تومان می‌گیرد تا اجازه‌ی ورود به پارکینک را به ما بدهد. «پارکینک» محلی خاکی بسیار ناهموار و پر از قلوه‌سنگ های درشت و شکستگی صخره سنگهای کوهستان است. پیاده می‌شویم و سنگ های درشت را به کناری می‌اندازیم تا ماشینِ ما در جایی به‌ایستد. هر گونه حرکت، توده ای گرد خاک به هوا می فرستد. ماشین های سواری و اتوبوس و مینی بوس که پیشتر در «پارکینک» هستند، در زیر لایه ای از خاک اخرایی رنگ پنهان شده اند. از آقایی که برگه ی پارکینک به ما داده، می پرسیم: این هزار تومان را که می‌گیرید، دست کم اینجا را صاف بکنید. می‌گوید: «بله... یعنی نه خیر... در واقع بلی... ولی خوب باید ...» ناگهان برمی‌گردد وبا شتاب به سمت ماشینی می رود که می‌خواهد وارد «پارکینک» بشود. سواران از شیراز آمده‌اند. از استقبالِ هم استانی‌های خود با آن «پارکینک» شگفت‌انگیز از میهمانان شیرازی شرمنده می‌شویم. شهرداری کلیبر باید به مدیر«پارکینک» دستور دهد تا پارکینک مناسبی درست کند.

کنار ساختمان هتل، مردی فریاد می‌کشد: قلعه با تراکتور. شگفت زده می‌شویم. رفت و آمد تراکتور از مسیر جاده‌یِ عشایر و از میان سیاه چادرهایِ عشایر کوچروی مغان نه تنها آرامشِ زندگی آنها را بر می‌آشوبد، بلکه سبب خشکیدگی بیشتر کوهستان می‌شود. کسی که نمی‌تواند پیاده به قلعه برود، باید حق رفتن به قلعه با تراکتور یا لندرور را هم نداشته باشد. سخت‌گیری سازمان میراث فرهنگی برای نگهداری یکی از بزرگترین یادمانهای تاریخی ایران بسیار ضروری است.   

سرانجام کوله‌پشتی‌ها را می‌بندیم تا به سوی قلعه برویم. پله های بسیار زیاد آغازین، برای بالا رفتن دشوار است. در میانه‌ی پله ها و در سایه سار درختان زغال اخته، عاشیق یعقوب با همراهی بالابان‌نوازی روندگان را با آوازی صمیمیِ بدرقه می‌کنند. عاشیق یعقوب شصت ساله با زیبایی می‌خواند و ذوق شنوندگان را نیز در نظر دارد. گرایلی را خیلی استادانه می‌خواند. در شور، تابی به صدایش می‌دهد وآوازش سخت شنیدنی می‌شود. آواز عاشیق یعقوب مناسب‌ترین کاری است که در این گوشه‌ی دور افتاده انجام می‌شود. راه می‌افتیم، و تا مدتها صدای بم عاشیق یعقوب در گوشمان طنینی دلنشین دارد. پله‌ها را می پیماییم  به گسترده‌گی هموار دامنه می‌رسیم. ردیفی تیر برق با کابل‌های تلفن تا یک کیلومتر در دامنه‌ی کوه کشیده شده است. برق و تلفن شاید در مانور نیمه‌نظامی سالانه‌یِ آغاز تیرماه کاربرد دارد. مسیر طولانی را طی می‌کنیم. خشکسالی و رفت و آمد انسان ها جانِ کوه را گرفته است. هیچگونه سبزه‌ای در کوه دیده نمی‌شود. توده خارهای گون و خاربوته‌های کوهی نیز خشکیده است. در آن سوی دره، جابجا چشمه‌هایی دیده می‌شود. پیرامون هر چشمه، سبزه زاری گسترده است. از جاری شدن چشمه‌ها بسیار خوشحال می‌شویم.

افرادی در آمد و شد هستند. کسانی که از قلعه برمی‌گردند به مسافران اغلب خسته‌یِ قلعه روحیه می‌دهند که راه چندانی نمانده است. با شگفتی به کودکان و گاهگاه مردان و زنانی بر می‌خوریم که با دمپایی از قلعه بر می‌گردند. در میان روندگان نیز افراد بسیاری با دمپایی می‌روند. سخن‌ها همه از رسیدن و دیدن قلعه است. در کوه انسان‌ها به هم نزدیک می‌شوند. به هم سخنانی روحیه بخش و صمیمانه می‌گویند. هر کسی در حد توان خود به دیگران کمک می‌کند. در کوه زیباترین بخش شخصیت آدمی آشکار می‌شود. انسان دوستدار انسان ها می‌شود. چنین گمانی همه را به رفتاری انسانی و کمک‌کننده می‌کشاند. سخنان و رفتارهای خودپسندانه هم بسیار زشت می‌نماید.

تنگه‌ای را سپری می‌کنیم و به دیدرس قلعه می‌رسیم. کوهی از دره بدر آمده و سر بر آسمان گذاشته است. در چکاد کوه و بر بالای صخره‌ای استوار، قلعه بابک خرمدین یک‌هزار و دویست سال است که در برابر توفانهای طبیعی و انسانی پایدار ایستاده است. در زمان رواج ریا و دروغ خلفا ی عباسی، بابک از حرمت راستی گفتار و برابری انسان‌ها دفاع کرد. بابک جان خویش را در این راه نهاد تا راستیِ کردار بشری جان گیرد و زمین شایسته‌ی زیستن شرافتمندانه‌ی انسان گردد. همین پندار و کردار بابک سبب شکوه  قلعه شده است. مکان حرمت خود را از انسان‌هایی می‌گیرد که در آن ساکن شده و زیسته‌اند، وگرنه چند دیوار فرو ریخته که این همه انسان را به سوی خود نمی‌کشاند.  دیدنِ قلعه‌ی پرشکوه بابک، به کوه‌پیما نیروی تازه‌ای می‌دهد تا مسیر مانده را بدون احساس خستگی به‌پیماید. زمان چندانی نمی‌گذرد که انسان خود را از گذرگاه باریک مسیری به بلندای قلعه می‌کشاند تا از جایگاهی جهان را بنگرد که روزگاری مردان و زنانی در آن بزرگی به یادگار گذاشته‌اند. باریکه‌راه قلعه با شیب ملایمی به سوی ساختمان‌های قلعه کشیده شده است. پشت سر هم راه را می‌پیماییم. به ورودی می‌رسیم. آن بالا دروازه‌یِ جمهور همچنان زیبا و استوار مانده است. از دروازه می‌گذریم و به فضایِ گسترده‌یِ بام قلعه می‌رسیم. همواریِ بام را به هم زده‌اند. روی دیوار قلعه می‌نشینیم. آبی و میوه‌ای می‌خوریم. سپس متن زیر را برای دوستان و ده نفری که پیش از ما به قلعه رسیده‌اند می‌خوانم:                                                                                                            بابک خرمدین در  روز (دهم تیر) یکم ژولای سال 795 میلادی در آذربایجان متولد شد. بابک خرمدین رهبر گروهِ بزرگی از مردمی بود که در کوهستان‌های شمالِ آذربایجان کنونی با دامداری و مرتع‌داری زندگی می‌کردند. آنها گندم، جو و ارزن مورد نیاز خود را از بازرگانان دوره‌گرد که از زنگان، اردبیل و شمال دریای ارومیه می‌آمدند، خریداری کرده و قیمت را با گوسفند و بز پرداخت می‌کردند. این مردم به رهبری بابک از منطقه‌یِ آذربایجان در برابر زیاده‌خواهی‌ها و خواست‌های خلیفه‌یِ مسلمین دفاع می‌کردند. بابک خرمدین بیست و سه سال مبارزه کرد و سرانجام در چهارم ژانویه 834 میلادی بدستور خلیفه (معتصم بالله) در بغداد کشته و پیکر بی‌جانش قطعه‌قطعه شد.

تاریخ نویسان مسلمان همچون ابن ندیم (الفهرست) و طبری (تاریخ الرسل‌والملوک) بابک را با زشت‌ترین ویژگی‌ها توصیف کرده‌اند.  عبدالحسین  زرین‌کوب بدرستی نوشته است «تاریخ‌نویسان مسلمان کوشیده‌اند تا خاطره‌یِ بابک خرمدین را تیره و تباه کنند و از روی تعصب سعی کرده‌اند سیمای او را زشت و ناپسند جلوه دهند. افسانه‌هایی که در باب او جعل کرده‌اند به خوبی نشان می‌دهد که با غرض و نیت‌هایی سعی داشته‌اند نام بابک را آلوده کنند. بدین گونه قسمت‌های مهم تاریخ بابک و خرمدینان در ظلمت ابهام فرو رفته‌است». سعید نفیسی نیز به کژاندیشی تاریخ نویسان عرب اشاره کرده: « جزئیات زندگی بابک در پس پرده‌یِ تعصب و خودخواهی و خویشتن‌بینی مورخان اسلامی پنهان مانده است و آنچه درباره‌یِ تاریخ دین خرمی نوشته‌اند همه آلوده به غرض و تهمت است».                                                                                                                                      بابک خرمدین یکی از رهبرانی بود که پس از ورود حاکمیت خلیفه‌گری به سرزمین‌هایی که امروزه ایران نامیده می‌شود از استقلال فکری و ملی ملتی در آذربایجان دفاع کرد و با فریبکاری خلیفه کشته شد. قلعه‌های بسیار زیاد در بالای کوه‌های پیرامون کلیبر، اهر و خیاو همگی دارای ساختی همگون هستند و به نظر می‌رسد همه در سده‌یِ نهم میلادی (سوم هجری قمری) آباد بودند و پیروانِ بابک خرمدین در آن‌ها زندگی می‌کردند. در سال‌هایِ 1374 و 1375 خورشیدی بیشتر از یکصدهزار نفر از شهرهای آذربایجان روز دهم تیرماه برای گرامیداشت تولد بابک خرمدین و گرامیداشت روشِ ایستادگیِ او در برابر هجوم لشکر خارجی به قلعه‌یِ بابک رفتند. برای جلوگیری از پردازش و گسترش یک اسطوره‌یِ دیرپا، سال 1376 ورود به قلعه در تیرماه ممنوع شد. 

ساعت سه و نیم پسروز از قلعه پایین می‌آییم و از همان مسیر آمده راه خود را در پیش می‌گیریم. همه خسته‌اند. گاهی شیب ملایم مسیر سرعتمان را بیشتر می‌کند. پله‌ها خسته‌کننده‌ترین بخش راه هستند. نگاه به پیش‌رو و سخنانی امیددهنده ما را به محلی می رساند که ماشین را پارک کرده  بودیم.                                                                                                                                         در بازگشت از قلعه یکی از زیباترین و شاید ماندگارترین تصاویر هستی را برای همیشه در خیال خود ثبت می‌کنیم تا در لحظات دشوار این زندگی با تصویرهای قلعه و کوه و زلالی برخوردهای انسانها خود را آرام کنیم.  

  نظرات ()
یاد‌ها نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/٦/۱٢

شکلِ فعلِ گذشته‌یِ ساده[1]

 

شکلِ فعل گذشته‌یِ ساده در زبان انگلیسی بسیار شگفت‌انگیز است. گذشته‌یِ فعلی را می‌نویسند و مفهومی را تمام شده می‌پندارند. تمام شدگی، معنی را به سکون می‌کشاند. حرکت را از فعل می‌گیرد و مفهومی در سکونِ مرگ به جلوه در می‌آید. گذشته، زمانِ آثارِ ادبی است. به سخنی، ادبیات بیانِ نوشتاریِ رویدادهایِ گذشته است. هر رویدادی پس از تبدیل شدن به گذشته، به عاملِ زیبایی شناسی تبدیل می‌شود. انسان تنها زیباییِ پدیده هایی را می‌تواند درک کند که از حرکت باز مانده باشند. سکون، ویژگیِ زیبایی است. تمامِ شکلِ فعل‌ها حرکت را طرح می‌سازند، اما سکون و زیبایی تنها در بیانِ پدیده‌ای در شکلِ فعلِ گذشته‌یِ ساده حاصل می‌شود.

شکلِ فعلِ گذشته‌یِ ساده تنها شکلی از شکلِ فعل‌هاست که در کنارش فعلِ کمکی ندارد. شکلِ فعلِ حالِ ساده نیز چنین است، اما ویژگی‌هایِ گذشته‌یِ ساده را ندارد. در شکل‌هایِ دیگر، با افزودنِ  not  به فعلِ کمکی و تغییر نیافتنِ فعلِ اصلی، مفهومِ جمله منفی می‌گردد، اما در شکلِ فعلِ گذشته‌یِ ساده، با آوردنِ didn't پیش از فعل در جمله، فعل شکلِ گذشته بودن خود را از دست می‌دهد و به شکلِ حال درمی‌آید. گذشته، شکلِ ثابت ِ فعل است. هر شکلِ فعلی منفی می‌شود، اما شکلِ فعلِ گذشته یِ ساده را چگونه می‌توان منفی کرد؟

چنین پرسشی بارها سبب شد در امتحان، پایین‌ترین نمره‌ی ِکلاس را به‌گیرم. در پاسخ به منفی‌کردنِ چند جمله با فعلی در شکلِ گذشته‌یِ ساده، می‌نوشتم «قابلِ منفی شدن نیست».  نمره هم نمی‌دادند. معلم‌ها حسِ مرا درک نمی‌کردند، و من نیز زبانِ بیانِ مفهوم را نداشتم. زمان گذشت تا بیست و چهار سال پیش، بر رویِ آن تپه‌یِ بی نام، با اندوهِ فراوان آرزو کردم که کاش تمام معلم‌ها‌یِ جهان جمع گردند و مرگِ کاوه را منفی‌کنند.



 . Simple Past Tense [1]  در این نوشته ، زمان معادلِ Time و شکلِ فعل معادلِ Tense گرفته شده است.

  نظرات ()
سرهنگ قذافی: پایان یک دوران و آغاز دورانی جدید نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/٦/٩

سرهنگ قذافی سرانجام ناگزیر شد شب یکشنبه سی‌ام مرداد ماه 1390 بگریزد و مردم را با ویرانیِ بزرگ زمان حکومت استبدادی خود رها کند. سرهنگ قذافی چهل‌ودو سال بر لیبی حاکم بود. نگرشِ قذافی به حکومت‌ها و مردم براستی شگفت‌انگیز بود. سرهنگ مسلمان متعصبی بود که در کنگره‌های سالانه‌یِ حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی به عنوان میهمان شرکت می‌کرد، در زمان حج مسلمانان در نزدیکیِ خانه‌یِ کعبه خیمه برپا می‌کرد و به برگزاریِ آیین حج می‌پرداخت. تلاش می‌کرد رهبر مسلمانان جهان شود، به گرایش‌های «پان عربیسم» لبخند می‌زد، ناگهان از رهبران کشورهای عربی دور می‌شد و به فکر اتحاد کشورهای افریقایی می‌افتاد. در مجمع عمومی سازمان ملل متحد در سال 2010 منشور سازمان ملل را پاره می‌کرد، شورای امنیت سازمان ملل را سازمانی فئودالی می‌نامید و خود در کشورش همچون یک فئودال حکومت می‌کرد. قذافی برای نابودی سرمایه‌داریِ جهانی به ترور روی می‌آورد، و مردمِ کشور خویش را نیز گرفتار وحشتِ تروریسم می‌کرد. در چهل و دو سال حکومت قذافی در لیبی، کشور بزرگ و ثروتمند لیبی دگرگونی‌هایِ شگرفِ دهه‌یِ هشتاد میلادی را نادیده گرفت، مردم در بیچارگی خود ماندند و کاری در گسترش آگاهی همگانی انجام نشد. صدایِ قذافی در سراسر جهان شنیده می‌شد، اما در داخل کشور لیبی مردم سایه‌یِ مشتِ آهنین او را بالای سر خود می‌دیدند. سرهنگ قذافی از رهبرانی بود که پایداری در حکومت او را نخست فاسد و سرانجام به انسانِ ابلهی تبدیل نمود. فساد و حماقت از نتایج قدرت پایدار یک رهبر در کشوری هستند.

قذافی نیاز زمان را هرگز درک نکرد. قذافی پس از سقوط نیز در دنیای وهمی خویش زندگی می‌کند. او مردم لیبی را دوستدار خود می‌پندارد. قذافی در چهل‌و دو سال گردنکشی در لیبی، مردم را به پستیِ تسلیم ناچار کرده بود. قذافی هرگز ندانست که مردم شکست خورده در برابر حکومتِ زورگو، چاره‌ای غیر از نشان دادن عشقِ ساختگی به حاکم مستبد ندارد. قذافی هیچگاه به این آگاهی نرسید که رابطه‌یِ حاکمِ مستبد با مردم بر پایه‌یِ «فریب» بنیان نهاده می‌شود. او مردم را فریب داد، و مردم هم او را فریب دادند. زمانی که به کمک مردم نیازمند شد، مردم در برابر او ایستادند و سرنگونش کردند. قذافی در سال 1969 به قدرت رسید. در آن زمان مردم در محدوده‌یِ مرزهای جغرافیایی ملی خود در فضایِ وحشتبار جنگِ هسته‌ای به سر می‌بردند و نیازمند زورگویی بودند که برایشان امنیت ایجاد کند. قذافی و حاکمان زورگویی مانند او امنیت را به بهای ویرانیِ کشور و بستن زبانِ آگاهان جامعه ایجاد کردند و امنیتِ ساختگیِ آنها ناگهان از هم پاشید.

دهه‌یِ هشتاد در سده‌یِ بیستم میلادی نگرش انسان را نسبت به هویتِ خویش و حکومت دگرگون ساخت. فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و گسترش ناگهانی آگاهی مردم از حقوقِ شهروندی خویش جهان را وارد دوران «چندگرایی» و «آزادیخواهی» نمود. رسانه‌های همگانی به سرعت انسان را در پیوندی پویا با انسان‌های دیگر قرار دادند و گرایش‌های کهنِ ملی رنگ باخت. کوچ‌های فردی و گروهی آغاز شد. انسانِ مدرن در پی یافتن مکانی آزاد برای زیستن براه افتاد. سخنان گذشته قداست و معنای خود را از دست داد و دوران جدید، سخن جدیدی از نگرش انسان به هستی را آغاز کرد. «تغییر» اصل حاکم بر روابط بشری شد. حاکمیت اصل تغییر بر ذهنیت انسان مدرن سبب شد او نتواند حاکمیت فرد یا گروهی را به مدت طولانی تحمل بنماید. انسان به این اندیشه رسید که حتا بهترین شکل حکومت هم نباید بیش از هشت سال بر مردم حاکم باشد. علاقه به سیستم‌ها جایگزین شیفتگیِ دیوانه‌وار به یک فرد شد و افراد زورگوی کهن از حاکمیت بر کشورها بر افتادند. توفان «تغییر» کشورهای عربی را در نوردید. امروز لیبی دچار دگرگونی شد، روزهای دیگر کشورهای دیگر نیز چنین کار شگرفی را تجربه خواهند کرد. علی عبدالله صالح در یمن، بشار اسد در سوریه و دیگر حاکمان مستبد ناگزیر هستند تسلیم اراده‌یِ مردم بشوند. اسرائیل نیز دگرگون خواهد شد. دگرگونی اسراییل از طریق گسترش خواست‌های یکسان یهودیان و مسلمانان برای زندگی آرام و مدرن در کنار یکدیگر و در کشوری بنام «اسراطین» خواهد بود. حکومت‌ها قدرتِ «مردم‌شکن» خود را از دست خواهند داد و مردم با اندیشه‌یِ روشنفکرانِ آگاه و مدیریتِ گروههایِ نوین شهری روش‌های نوین زیستن را تجربه خواهند کرد.

دگرگونی‌های شگفت‌انگیز در کشورهای خاورمیانه و افریقا پایان دورانی را گواهی می‌دهد که دستاوردش جنگ، ویرانیِ زمین، فقر، بیماری، نفرت، فریب و کوچ‌های ناگزیر بود. دوران گذشته با حاکمیت سرمایه‌داری و حاکمانِ مستبد شناخته می‌شد. حاکمان مستبد پیاپی سقوط می‌کنند. سرمایه‌داری جهانی هم دچار بحرانِ شدیدی شده است. به گمان من، دوران نوینی پدیدار می‌شود. مرگ مردم افریقا از گرسنگی، کم‌شدن منابع آبی و گسنرش خشکی در طبیعت سراسر جهان، حاکمیت باندهایِ خشن حکومتی بر مردم بخش بزرگی از جهان و همچنین نیرو گرفتن گروههای آگاهِ جوامع بشری شرایط را برای ایجاد نظم نوین جهانی آماده می‌کند. زمان ایجاد عدالت اجتماعی در جوامع انسانی فرا می‌رسد. عدالتِ اجتماعی پس از محو تعصباتِ نژادی، ملی، دینی و ایدئولوژیک کهن و گسترش آگاهی همگانیِ مردم اجرا خواهد شد. عدالت اجتماعی را گروههای کوچکی از آگاهان «براستی» تحصیل‌کرده و انساندوست می‌توانند اجرا کنند. مدیریت گروههای آگاه و انساندوست در توالی هشت سال خواهد بود و سیستم‌های جدی بازرسی بر پایه‌یِ روش‌های علمی کار آنها را کنترل خواهد کرد. آنگاه انسان رشد خواهد کرد و زیستنِ شاد و آزاد، روش و هدفِ زندگی خواهد شد. من به فرارسیدن چنین روزهایی امید بسیار دارم.   

  نظرات ()
خدمت سربازی و خاطره‌هایش نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/٦/٧

خاطراتِ سربازی

از کتابِ «گل‌های حسرت»

برای یاران خراسانی‌ام

 مردها دو سال خدمتِ سربازی انجام می‌دهند، سپس شصت‌ودو سال خاطراتِِ آن دو سال را تعریف می‌کنند. پایانی هم بر این داستان ها ننوشته‌ا‌ند. کافی‌است پیشِ مردی نامِ فرماندهِ گردان خودتان را بیاورید، در آنی شروع می‌کند به معرفی‌کردنِ فرمانده، سرگروهبان، ارشدِ آسایشگاه، همخرجِ خود و تمامِ کسانی که به واحد آنها ربطی دارد یا ندارد. حرف، حرف می آورد وسخن سخن، تا گوینده گرم می شود و خاطراتِ دیگران را هم از آنِ خویش می‌سازد و تا زمانی که شنونده‌ای دارد به پیش می‌تازد و کلمات را منبعِ بی‌پایان ِشادی می‌سازد. هیچ زنی هم نمی‌تواند به رازِ آن دو سال پی ببرد.

اکنون بیست وچهارسال از پایانِ خدمتم می‌گذرد. من عادت ندارم خاطراتِ سربازی را تعریف کنم، چون پس از ده سال تعریف و توصیف، روزی شنیدم که یکی می‌گفت خیلی تکراری شده‌اند. به ذوقِ داستان‌سرایی‌ام برخورد. همان روز تصمیم گرفتم دیگر از آن سال‌هایِ شوق و ترس و انتظار و مرخصی و ناامیدی وکشیک‌دادن‌ها و امیدها و ساندویچ‌خوردن‌ها و دوستی‌ها و گشتن‌ها و تنبیه‌ها و مرخصی‌ها و زیرِ سایبانِ کلاهِ سربازی ستاره‌کشیدن ها هیچ سخنی بر زبان، راستی چگونه نیاورم:

شب بود. سرکار یزدانی و پیاده وکاوه و توکل و حکایتی و سوقندی و تلگردی و من، خدمه‌یِ توپِ سومِ آتشبارِ یکمِ گردانِ383 تیپِ یک بجنورد، رویِ تپه‌ای بی‌نام نشسته‌بودیم و از دورانِ شخصی‌گری و از هر چیزی حرف می‌زدیم. تخمه و چایی هم داشتیم. در آرامشِ آن شبِ مهتابِ تابستانی، گاه‌گاهی از من می‌خواستند شعری بخوانم. می‌گفتم جایش نیست. توکل می‌گفت با دوستان جایِ همه چیز هست، بخوان از آن عاشقانه‌هایِ با حال.  با کلمات زمان را می‌کشتیم و می‌خندیدیم که ناگهان انفجارِگلوله‌یِ توپی کاوه را در غبارِ شب برای همیشه گم کرد.            

  نظرات ()
شاعران و داستان‌نویسانی که شهریور ماه سر بر خاک گذاشتند نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/٦/٧

شهریور پایانِ گرمای سال است. سال‌های زندگی بسیاری از نویسندگان نیز در شهریور به پایان رسیده است. برای خوانندگان ادبیات ماه شهریور نشاندار نامِ بزرگانی همچون مهدی اخوان ثالث، جلال آل احمد، صمد بهرنگی و محمد حسین شهریار  است. این مردان شگفت‌انگیز در رشته‌یِ خود سرآمد روزگار خود بودند. هر یک از آنها به نوعی رنجِ مردمِ روزگارِ خویش را به دوش ‌کشید. آنها وظیفه‌یِ گرانبار خود را با نیرویِ شگرف به سرانجام رساندند.  

مهدی اخوان ثالث (زاده‌یِ اسفند ۱۳۰۷، توس مشهد- درگذشته ۴ شهریور ۱۳۶۹، تهران و دفن شده در توس کنار آرامگاه فردوسی) شاعر پرآوازه و نظریه‌پرداز شعر نو در ایران است. اخوان ثالث (م. امید) از نظر شعری به نوعی پیام‌آوریِ شاعرانه رسیده بود. اخوان شعر را محصول بیتابی انسان در لحظاتی که در پرتو شعور نبوت قرار می‌گیرد، تعریف کرده بود. از نظر عقیدتی، اخوان آمیزه‌ای از تاریخ ایران باستان و آراء عدالت‌خواهانه پدید آورد. اخوان گفته بود: «من به گذشته و تاریخ ایران نظر دارم. من عقده عدالت دارم، هر کس قافیه را می‌شناسد، عقده عدالت دارد، قافیه دو کفه ترازو است که خواستار عدل است.... گهگاه فریادی و خشمی نیز داشته‌ام». شعرهای اخوان در دهه‌های ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ شمسی بیانِ هنری دگرگونی‌های فکری و اجتماعی زمان بود و بسیاری از جوانان روشنفکر و هنرمند آن روزگار با شعرهای اخوان به نگرش تازه‌ای از زندگی رسیدند. مهدی اخوان ثالث بر شاعران معاصر ایرانی تاثیری عمیق دارد. هنر اخوان در ترکیب شعر کهن و سبک نیمایی و سوگ او بر گذشته مجموعه‌ای به وجود آورد که اثری عمیق در هم‌نسلان اخوان و نسل‌های بعد گذاشت. اخوان اراده کرده بود نظریه‌پرداز دگرگونی بزرگ در شعر فارسی باشد. اخوان کتاب «بدعت‌ها و بدایع و عطا و لقای نیما یوشیج» را برای همین منظور نوشت. نام مهدی اخوان ثالث با شعرهای «چاووشی»، «آخر شاهنامه»، «خوان هشتم» و بیش از همه با شعرِ «زمستان» در حافظه‌یِ خوانندگانِ شعر نو زنده است. شعر «زمستان» در دی ماه ۱۳۳۴ سروده شد. «زمستان» سردی و پژمردگی و تاریکیِ فضای پس از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ را بیان می‌کند. در این شعر، زمستانِ اندیشه و پویندگی احساس می‌شود. در شعر «زمستان» غم تنهایی و بیگانگی انسان در میان انسان‌های دیگر به آشکارگی درآمده است.

صمد بهرنگی داستان‌نویسی است که پیرامون نامش داستان‌های فراوانی ساخته شده است. شیفتگیِ ایرانیان به داستان سبب شده هنر نویسندگیِ بهرنگی پوشیده و ناشناخته بماند. استفاده‌یِ سیاسی از داستان‌های بهرنگی و تفسیرهای عامه‌پسند نگذاشت هنر شگرفِ بهرنگی در داستان‌نویسی شناخته شود. داستانِ «ماهی‌سیاه‌کوچولو» و داستان «بیست‌وچهار ساعت در خواب‌وبیداری» گرفتار تفسیرهای فرا-متنی و فرا-ادبی شدند. داستانِ «ماهی سیاه کوچولو» را استراتژی نبرد مسلحانه با حکومتِ پوسیده‌یِ شاه می‌نامیدند. چنین خوانش‌های غلط سبب دور شدن ذهنِ خواننده از متنِ داستان و واکنش‌های نامناسبِ عواملِ حکومتِ شاه با داستان شد. امروزه، پس از گذشت سال‌های احساسات و خردمند شدن جامعه و آغاز کاربرد رویکردهای نقد ادبی لازم است داستان‌های بهرنگی مورد نقد علمی قرار گیرد. تعدادی از داستان‌های بهرنگی دارای یکپارچگیِ فُرمی و  وحدت موضوع عالی هستند. صمد بهرنگی (۲ تیر ۱۳۱۸ - ۹ شهریور ۱۳۴۷)، معلم، داستان‌نویس، پژوهشگر و مترجم بود. صمد بهرنگی در ۱۳۱۸ در چرنداب شهر تبریز به دنیا آمد. پدرش زهتاب بود. پس از تحصیلات ابتدایی و دبیرستان در مهر ۱۳۳۴ به دانشسرای مقدماتی پسران تبریز رفت. در خرداد ۱۳۳۶ از آنجا فارغ‌التحصیل شد. از مهر همان سال آموزگار شد و تا پایان عمر در دبستان‌های آذرشهر، ممقان، قاضی‌جهان، گوگان، و آخی‌جهان تدریس کرد. همزمان با معلمی، بهرنگی در مهر ۱۳۳۷ برای ادامه‌یِ تحصیل در رشته‌یِ‌ زبان و ادبیات انگلیسی در دوره‌یِ شبانه‌یِ دانشکده ادبیات دانشگاه تبریز واغرد شد و در خرداد ۱۳۴۱ در رشته‌یِ زبان و ادبیات انگلیسی مدرک لیسانس گرفت.

جلال آل‌احمد (۲ آذر، ۱۳۰۲، تهران - ۱۸ شهریور ۱۳۴۸، اَسالِم، گیلان) نویسنده و مترجم ایرانی بود. آل احمد یکی از پُرکارترین نویسندگان ایران در دوران معاصر است. آل احمد مقاله، داستان کوتاه، رمان، سفرنامه و تک‌نگاری نوشته است. در تمام این نوشته‌ها تعهد آل احمد به دگرگونی اجتماعی از راه نوشتار آشکار است. آل احمد نثرنویس بنامی است. نثر جلال آل احمد تلگرافی، پرخاشگر، حساس، دقیق، تیزبین، حادثه آفرین، فشرده، کوتاه، بریده، و در کل «ساده» است. جلال آل احمد در شکستن برخی از سنت‌های ادبی و قواعد دستور زبان فارسی شجاعتی کم نظیر داشت و این ویژگی در نامه‌های او به اوج می‌رسد. از ویژگی‌های دیگر نثر جلال آل احمد می‌توان به نیمه رها کردن بسیاری از جملات، تعبیرات و اندیشه‌ها و استفاده از علامت «...» به جای آن‌ها اشاره کرد. این کار در راستای ایجاز نوشته‌هاست. جلال در دوره‌یِ ادبیات متعهد زندگی می‌کرد. ادبیات متعهد را ژان ژل سارتر در کتابِ «ادبیات چیست؟» سازمان داده بود. هنر نویسندگی آل احمد هنری متعهد بود. مهمترین ویژگی هنر متعهد تفسیر هنر به عنوان ابزار، وسیله و رسانه بودن است. جلال آل احمد در «ارزیابی شتابزده» شیوه برخورد ادبیات را با مسایل جهان مانند فلسفه می‌داند، یعنی همچون فلسفه رسیدن به کلیات و صدور احکام کلی را هدف ادبیات می پندارد. جلال آل احمد به کلی‌گویی علاقه‌مند بود. آل احمد در «نفرین زمین» تلاش دارد تمام روستاها و نیروهای حاکم بر روابط روستایی را به نمایش بگذارد. شیفتگی به ادبیات متعهد سبب شد بسیاری از آثار آل احمد به روشِ «خاطره نویسی» نگاشته شود. در «خاطره نویسی» حضور نویسنده همواره حس می‌شود. در نثر آل احمد، راوی داستان‌ها و تک‌نگاری ها و سفرنامه‌ها به سادگی با آل احمد یکی می‌شود و صدایِ آل احمد به صورت یکسان در تمام آثار بگوش خواننده می‌رسد. به تعبیر میخائیل باختین، این گونه حضور نویسنده در آثار را می‌توان بسادگی همان تک‌صدایی بودن متن نامید. «نون‌والقلم» آل احمد داستانی «پیام‌آورانه» است. رویدادهای داستان (1340) شباهت فراوانی به رویدادهای ایران پس از انقلاب اسلامی دارد. «غرب‌زدگی» آل احمد بیشترین تاثیر را در سخن‌پردازی ایرانیان داشته است.

محمد حسین شهریار بزرگترین ناسازه‌یِ ادبیات ماست (ناسازه = پارادوکس). در روستایِ خشکناب متولد شد، اما تلاشِ فراوانی وجود دارد که او را زاده‌یِ تبریز بشناسانند. در دوران معاصر زندگی می‌کرد، اما وابستگی شدیدی به فُرم‌های سنتی شعر داشت. نزدیک به دو سال در «مدرسه‌ طب» درس خواند، اما هیچ ایماژ (صور خیال) پزشکی در شعرهایِ فراوانش بکار نبرد. کارمند بانک کشاورزی بود، ولی از کارمندی بیزار بود. حقوقِ بسیار خوب اما پوششی درویش‌مانند داشت. در خانه‌یِ شهریار فیش حقوقی شهریار در سال 1352 مبلغ پنجهزار تومان است. این پول معادل سه میلیون و نیم تومان امروز (1390) است. لباس‌ها و اندرونِ خانه‌اش در آن روز براستی فقیرانه است. شهریار در زمان زندگی خود، شهرتی به گستردگی ایران داشت. هزاران شاعر، نویسنده، استاد دانشگاه و افراد عوام به دیدنش می‌رفتند. با این وجود، روز تولد شهریار و حتا سال تولد شهریار ناشناخته است. در تبریز هر کسی خاطراتی از او ساخته است، اما مقاله‌یِ علمی درباره‌یِ شعرهایش بسیار اندک است. لطف‌الله زاهدی بیوگرافی شهریار را نوشت (لطف‌الله زاهدی. بیوگرافی استاد شهریار. چاپ دهم، تهران و تبریز: انتشارات نگاه و زرین، ۱۳۳۷)، دهها نفر همین بیوگرافی را با اندک تغییراتی بنام خود چاپ کرده‌اند. کسی رویدادهای دقیق سال‌های 1300 تا 1310 را ننوشته است. شهریار ناسازه‌یِ ادبیات ماست.

این چهار مرد بزرگ ادبیات مردمِ زمین در شهریور تنِ خویش را به خاک و نامشان را به حافظه و زبان مردمی سپردند که توانایی خواندن آثارشان را دارند.

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب