عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
شهریار، بیچاره شهریار نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/٩/۳٠

سفره‌یِ باز شهریار و میهمانی دیرآمده و پرمدعا

پیرامون گفته‌های اصغر فردی درباره‌یِ بیوک نیک‌اندیش نوبر

شهریار برای افراد بسیاری جایگاه اجتماعی، شغل، درآمد و هویت ایجاد کرد. نبود سنتِ «نقد ادبی» و شیفتگی ایرانیان به افسانه‌پردازی سبب پردازش داستان‌های فراوان درباره‌یِ شهریار شد. شهریار شاعری است که بیشترین داستان و افسانه درباره‌یِ زندگیش ساخته شده است. همزمان با داستان‌پردازی عوام، گروهی از انسان‌های فرهیخته به ترجمه‌یِ «حیدربابایه سلام» به فارسی دست زدند. مقاله‌های فراوانی هم درباره‌یِ شعر شهریار نوشته شده است. این کارهای ارزشمند شایسته‌یِ ستایش هستند. چند نفر نیز در پی بدست آوردن سهم خویش از نام و شهرت شهریار هستند.

جستجو در سایت های اینترنتی با کلیدواژه‌یِ «شهریار» مصاحبه‌یِ خبرگزاری فارس (خانم مهناز سعید حسینی) با اصغر فردی را معرفی می‌کند. این مصاحبه انگار در 30/6/1389 انجام شده است. افراد دیگری همچون «کریم بهرامی» نیز همان مصاحبه را در وبلاگ خود و در سایت تبیان قرار داده‌اند. در بیست و هفتم شهریور 1390 هفته‌نامه‌یِ «گونش» در تبریز همان مصاحبه را چاپ کرده بود. در این مصاحبه اصغر فردی با عنوان «تنها شاگرد استاد شهریار» معرفی شده است. فردی در این مصاحبه سخنانی گفته که نیازمند بررسی است.

شهریار هیچگاه کسی را به عنوان شاگرد نپذیرفته است. دوستی شهریار با ابوالقاسم شهیار، زاهدی، امیر فیروزکوهی، ابوالحسن‌خان صبا، هوشنگ ابتهاج، نیما یوشیج را در کتاب‌ها نوشته‌اند. دوستی شهریار با بیوک نیک‌اندیش نوبر پایداری بیشتری داشته است. نیک‌اندیش سال‌های جوانی و خلاقِ عمر خود را برای شهریار سپری کرده است. دوران دوستی نیک‌اندیش با شهریار پرشکوهترین سال‌های شاعری شهریار است. در سال‌های 1331 تا 1356 شهرت‌ شهریار با سرودن شعرهای ترکی از ایران فراتر رفت و به کشورهای همسایه‌یِ ترک زبان گسترش یافت. اصغر فردی در سالهای پایانی زندگی شهریار در سر سفره‌یِ باز و بی‌صاحب شهرتِ شهریار نشسته بود. در این سال‌ها شهریار شعرهای فراوانی نوشت، اما حتا یکی از آن شعرها هم از دیدگاه هنری قابل تامل نیست. اصغر فردی دارای چنان آگاهی از نقد علمی شعر نیست که بداند شعر را «موضوع» برجسته نمی‌سازد. اصغر فردی در هفتادودو سالگی شهریار بر سر سفره‌یِ باز شاعر نشسته و بیش از همه از نام و شهرت شهریار استفاده شخصی برده است. فردی از فورانِ هنر شکوهمند شهریار در سالهای پیش از 1355 خبری ندارد. هشتصدوشصت غزل پرشکوه، حیدربابایه سلام، سهندیم، مثنوی‌های تخت‌جمشید و مولوی در خانقاه شمس همه در روزگاری نوشته شده‌اند که اصغر فردی بیهوده سعی در انکار آن دارد.

یکی از آشفته‌گویی‌هایِ اصغر فردی در باره‌یِ «بیوک نیک اندیش نوبر» است. اصغر فردی گفته است «متأسفانه بعد از مرگ شهریار او دوست‌های عجیب و غریبی پیدا کرد، کتاب‌های خاطرات عجیب و غریبی نوشته شد که ما اصلا نویسنده‌های آنها را نمی‌شناسیم. من 15 سال با شهریار زندگی کردم و یک بار آدمی با امضای نیک‌اندیش در خانه ایشان ندیدم. همین آدم کتاب چاپ کرد به نام «خاطرات دیگران با شهریار» و «در خلوت شهریار» که خانواده شهریار شکایت کردند و بعد از اینکه این کتاب 3 بار تجدید چاپ شد وزارت ارشاد کتاب‌ها را جمع و خمیر کرد ولی آن کتاب چاپ شده و تأثیرش را گذاشته بود و مأخذ فیلم کمال تبریزی قرار گرفت». فردی بر اساسِ گفته‌یِ خودش در سال 1355  نام شهریار را شنیده است. از 1355 تا پایان عمر شهریار (27 شهریور1367) پانزده سال نمی‌شود. فردی سه سال و چندماه به خانه‌یِ استاد شهریار رفت و آمد داشته است و در آن دوران شهریار براستی درمانده شده بود. برخلاف گفته‌یِ اصغر فردی دهها نفر از درِ باز شهریار وارد خانه‌یِ او می‌شدند، با استاد عکس می‌گرفتند و گفت و شنید ساده را به عنوان  «مصاحبه‌ با استاد» چاپ می‌کردند.

بیوک نیک اندیش نوبر از سال 1331 تا 1356 دوست نزدیک شهریار بوده است. سهم بزرگ نیک‌اندیش نوبر در گسترش شخصیت شهریار شناخته شده است. خانواده‌یِ شهریار نیازمند کمک‌های صمیمانه‌یِ نیک اندیش بوده است. فرزندان شهریار، به ویژه هادی، می‌تواند در این باره بدرستی گواهی دهد. می‌توان بسادگی ناتوانی شهریار را در خریدهای روزمره، ثبت‌نام فرزندان در مدرسه و خرید خانه دریافت. شهریار «خلوت‌گزیده‌ای» بود که هرگز نمی‌توانست از بلندای کاخِ خیال به زیر آید و در گستره‌یِ سرد زمین گردش کند. مدت سی و پنج سال آقای بیوک نیک‌اندیش نوبر به شهریار خدمت کرده و در جریان «سهم‌خواهی» و «نام‌یابی» هیچ ادعایی نکرده و به یاد روزهایِ شاد دوستی با استاد شهریار زندگی کرده است.

اصغر فردی از چاپ کتاب‌های «خاطرات شهریار با دیگران» و سه جلد «در خلوت شهریار» سخت برآشفته است. فردی هرگز نمی‌تواند درک بکند که همین کتاب‌ها روزی به عنوانِ ماده‌یِ نخستین نقد شعر شهریار با رویکرد «تاریخی-بیوگرافیکی» بکار گرفته خواهد شد.

حسادت یکی از ویژگی‌های افراد شهرت‌طلب است. با حسادت به کار دیگران و تلاش برای بی‌اعتبار کردن کار دیگران با روش‌های دروغ و تهمت نمی‌توان نامی برای خود درست کرد. شهریار شاعری است که به تاریخ زبان فارسی و ترکی تعلق دارد و مصادره‌یِ شهریار به سود خویش سبب پلشتی نام و هویت مصادره‌کننده خواهد بود.

  نظرات ()
برای سالروز درگذشت پدرم، سرمست باقری حمیدی ( 1298-1378) نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/٩/۱۸

آن روزها

 در خانه‌یِ پدری، هر بامدادِ بهار با صدایِ گنجشک ها از خواب بیدار می‌شدیم. با شبنم نشسته بر برگ برگ گل‌ها دست وصورتمان را می‌شستیم و در برابر نسیم خشک‌شان می‌کردیم. جلوه‌یِ آفتاب پرندگان را به سکوت می کشاند، اما طنینِ خوشِ آوازِگنجشک‌ها را تا مدتی درگوشمان حس می‌کردیم. سپس از پنجره به رقصِ بالِ دو لک لک چشم می‌دوختیم که پیاپی می‌رفتند و بر می‌گشتند. لک لک ها را همسایه‌هایِ خود می‌پنداشتیم. اول هرپاییز می‌رفتند و با آغازِ فصلِ گرما برمی‌گشتند. لک‌لک‌ها که می‌رقصیدند، ما هم به حرکت در می‌آمدیم و دوان دوان به سویِ لانه‌یِ آنها  می‌رفتیم. بانگِ مادر ما را بر می‌گرداند. مادر همیشه مراقب لک لک ها بود.

 در خانه‌یِ پدری درخت مهر کاشته بودند. پدر در حرکت بود، ما همه ساکن بودیم. پدر که آهسته آهسته از حرکت افتاد، ما به حرکت در آمدیم. خواهران به خانه‌یِ دیگران رفتند و برادران در پهندشتِ زندگی پراکنده شدند. پراکندگی چنان آرام آرام روی داد که هرگز نفهمیدیم آرامش را  کجا جا گذاشتیم.

 پدر پیرتر شد و دستانش توانِ آبیاریِ درختِ مهر را از دست داد. درخت خشکید و دیگر صدایِ گنجشکها از میانِ شاخ و برگِ فراوانِ درخت شنیده نشد. کسی هم نمانده بود که فریادِ درهم پرندگان، خوابِ سپیده‌اش را آشفته سازد. پاییزِ 1378،  لک لک ها که رفتند هوا هم سرد و سرد تر شد. آخرین برگ‌هایِ پاییزی که درخاک افتادند، پدر هم برخاک افتاد. اشک در چشمِ ناودانِ اتاقِ پدر چنان یخ زد که تمام زمسستان، همچون علامت تعجبی، آویزان ماند.

باری دیگر هوا گرم شد، آن اشک یخ زده فرو ریخت. عطر یاس‌هایِ حیاتِ پدری باز در هوا پیچید. بهارخاکِ  را در سبزه پوشاند. لک لک ها با گرمایِ هوا آمدند، اما نماندند. چون مادر هم نمانده بود که چشم مراقبت بر آنها داشته باشد.         

  نظرات ()
انسان‌ها و سایه‌ها نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/٩/۱۱

سایه‌ها

 روزگاری بودکه سایه‌ها برایِ ما معنایی گسترده داشتند. در گرمایِ روز، به سایه‌یِ درختانِ تنومند پناه می‌بردیم، و از کوتاهی و درازیِ سایه‌ها زمانِ روز را حدس می‌زدیم. پیش از نیمروز، سایه‌ها کوتاه‌تر می‌شدند و پس از نیمروز سایه‌ها قد می‌کشیدند ودرازتر می‌شدند. مردانِ بزرگ سایه‌یِ بزرگی داشتند و سایه‌یِ مردانِ کوچک همچون خودشان کوچک بود. در واپسین دمِ روز، سایه به سایه می‌آمیخت تا آنگاه‌که سایه‌ زمین را می‌پوشاند و ازآمیزشِ سیاهیِ خاک و سایه، تاریکی پدید می‌آمد. نبردِ روز به پایان می‌رسید. سایه‌یِ شب بر زمین می‌افتاد، و ما در گستره‌یِ خیال به سایه‌یِ مردانی می‌اندیشیدیم‌که در روزهایِ واقعه پناهگاهِ ما بودند. آرامش را احساس می‌کردیم چون می‌دانستیم که مردانی بیدار همچنان تاریکی را درهم می‌شکنند.

پیش از هرغروب، گروهی از مردان برایِ نگاهبانیِ‌آرامش به بالایِ تپه‌یِ باختریِ‌آبادی می‌رفتند. بربالایِ تپه می‌ایستادند و غروبِ خورشید را تماشا می‌کردند. سایه‌یِ آنها و سایه‌یِ درختانِ سپیدار برسرِآبادی و مردم کشیده‌ می‌شد. تمامِ شب را بالایِ تپه می‌ماندند تا مردم آسوده بخوابند.

 در آبادیِ کوچکِ ما همه بر این پندار بودند تا زمانی که سایه‌یِ مردانی بزرگ و راست‌گفتار برآبادی گسترده باشد، زندگی نیز ادامه خواهد یافت. زمان گذشت، درختانِ بلند ناپدید شدند و قامت‌ِ مردانِ بزرگ هم خمیده‌گشت. مردانِ خمیده به درختانی‌خمیده تکیه دادند و سایه‌های‌ِشان در خمیدگیِ اندامشان گم شد. سپس یک‌یک بر خاک افتادند و درختی هم بر بالایِ تپه نماند تا سایه‌اش بر بالایِ سرِ ما باشد. هرکسی گرفتارِ کارِ خویش شد و دیگرکسی برایِ نگاهبانی و تماشایِ غروبِ خورشید به بالایِ تپه نرفت. هر روز خورشید در تنهاییِ خویش، مسیرِ کمان‌شکلِ آسمان را می پیمود و در غربتِ کوه‌ها و تپه‌ها غروب می کرد.

روزی آشکارا در بالایِ تپه گروهی راهزن و حرامی را دیدیم که نیمخیزدر‌حرکت بودند.کوتاهیِ قدشان نشان از پستیِ پندارشان داشت. روشناییِ دیرگاهِ خورشید برآنها می‌تابید و سایه‌های‌ِشان تاآبادی و بالایِ سرِمردم کشیده می‌شد. با نگرانی به آن نورسیده‌ها نگاه‌کردیم و دانستیم هنگامی که سایه‌یِ مردانِ کوچک درگستره‌یِ زندگی دراز گردد، خورشید ِ انسانیت هم برایِ همیشه غروب‌ می‌کند.

  نظرات ()
عباس کیارستمی، هنرمندی با نامی ماندگار نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/٩/۱۱

نقدِ فیلم                             

خانه‌ی ِ دوست کجاست؟

نویسنده و کارگردان: عباس کیارستمی (متولد 1319)

 شخصیت‌هایِ فیلم: احمد احمدپور، محمدرضا نعمت زاده، معلمِ مدرسه، مادر احمد پور،پیرزنِ همسایه، پسرِ همسایه، پدر بزرگِ احمد، قهوه چی،  نجارِ پیر، و مردان و زنانِ روستاهایِ کوکر و پشته

 نقد: فیلمِ "خانه‌یِ دوست کجاست؟" داستانِ پسربچه‌ای به نامِ احمد احمدپور است که در کلاسِ دومِ دبستان درس می‌خواند. در تمامِ مدتِ نمایشِ فیلم، احمد خانه‌یِ دوستش، محمدرضا نعمت زاده، را می‌جوید تا دفترچه‌ی مشقِش را به او برساند. معلمِ دبستان شاگردان را تهدید کرده بود که هرکس مشق ننویسد از مدرسه اخراج خواهد شد. این تهدید انگیزه‌یِ کافی برایِ احمد ایجاد می‌کرد که جستجویِ خود را تا جایی ادامه دهد که ساختارِ فیلم کامل گردد.

ورودِ احمد به خانه‌یِ خودشان و آغازِ کارش او را بسرعت در فضایی قرار می‌دهد که با سادگی و زیبایی گسترش می‌یابد. هنگامی که احمد دفترچه‌‌یِ مشقِ نعمت زاده را درکیفِ خود می‌یابد، مدتِ اندکی از زمانِ تهدیدِ معلم گذشته‌است. احمد به شدت نگران می‌شود و از همین نقطه کشمکشِ او با جهانِ بزرگسالان آغاز می‌شود. سخنِ پیاپیِ احمد را مادرش نمی‌شنود و مانند معلم او را به انجامِ کارهای ِ خانگی وادار می‌کند. مادر در کارِ رختشوییِ خودش چنان سرگرم است که متوجه آشفتگی خواسته‌هایِ خود از پسرِ نگرانش نیست. کشمکشِ پسر و مادرش  با فرارِ پسر به بیرون به بهانه‌یِ خریدِ نان پایان می‌یابد. احمد از خانه بیرون می‌رود و به دنیایِ گسترده‌یِ بیرون پا می‌گذارد. در گذرِ شتابناکِ احمد از بازار و از میانِ پیرمردانِ بیکار روستا، تقابلِ شخصیتِ محوری و محیطِ پیرامون به نمایش در می‌آید. برخورد پدربزرگ با احمد و دستور او به بچه برای آوردنِ سیگار از خانه، فاصله‌یِ صمیمیتِ پاکِ کودک و خودخواهیِ آشفته‌یِ مردی کهنسال را نمابان‌تر می‌سازد.  نتیجه‌یِ اخلاقی که پدربزرگ از داستانِ تربیتی خود می‌گیرد تلاشی شکست خورده برایِ نگهداشتِ رابطه‌ای سنتی از گذشته است. پیرمرد آگاه نیست که پیروزیِ او بر نسلِ جدید تنها در حوزه‌یِ سخن و درگواهیِ مردانی‌ پیرتر از خود باقی است. او و همسالانش مدتها پیش قدرتِ حکمرانی در مقیاسِ کوچک را در پایِ دیوارهایی پوسیده و در حالِ ویرانی رها کرده‌اند.

احمد به روستایِ پشته می‌رود. در فراز و فرودِ کوچه‌هایِ روستایِ پشته و در گذرگاه‌هایِ ترسناک برایِ یک کودک، با دو گروه برخورد می‌کند. گروهِ اول کودکانی هستند که سخن او را می‌شنوند و به او پاسخ می‌دهند. گروهِ دوم بزرگسالانِ بسیاردان و بیچاره‌ای هستند که یا گفته هایِ احمد را نمی‌شنوند و یا پاسخی به او نمی‌دهند. روابطِ انسانها در این برخوردها سزاوار اندیشیدن است. بزرگسالان این کودک نگران را به نفع خود به کار می‌گیرند. در پشته، احمد در می‌یابد که محمدرضا و پدرش چند لحظه پیش به روستایِ کوکر رفته‌اند. احمد به سرعت به کوکر بر می‌گردد و مردی به نامِ آقایِ نعمت زاده را در حالِ خریدنِ یک در پیدا می‌کند. او تنهاست و محمد رضا با او نیست. آقایِ نعمت زاده چنان سرگرمِ کارش است که حتا صدایِ احمد را نمی‌شنود. برایِ تاکیدِ فراوان بر دو دیدگاهِ ناهمسان از دریافتِ پدیدارها، نعمت زاده ورقی از دفترِ مانده در دست ِپسرِ را برایِ نوشتنِ رسیدِ پول پاره می‌کند. او هیچ توجهی ندارد که این دفترسبب چه نگرانیِ بزرگ، و البته زیبایی، شده است. دفتر تبدیل به جسمی شده که دیدگاهِ دو گروه از مردم درآیینه‌یِ آن به نمایش در می‌آید. نعمت زاده روانه‌یِ روستایِ پشته می‌شود. احمد نیز به دنبالِ او راه آمده را بازپس می‌پیماید و خیلی دیر در می‌یابد که آن نعمت زاده، پدر احمد، یعنی دوستش نیست. در پشته، پسرِ همان نعمت زاده راهِ خانه‌یِ محمدرضا را به او نشان می‌دهد.

 احمد احمدپور در راهِ رفتن به سوی خانه‌یِ محمدرضا نعمت زاده، با پیرمرد نجاری برخورد می‌کند و زیباترین نمایِ فیلم هم شکل می‌گیرد. پیرمردِ نجار همراهِ احمد راه می‌افتد تا خانه‌یِ محمدرضا نعمت زاده را به او نشان دهد. روز هم به پایان رسیده و سایه‌ی ِ تاریکی حس می‌شود. پیرمرد در راه سرگذشتِ خود را در مقیاسِ درها و پنجره‌هایی که ساخته به احمد باز می‌گوید. کارِ خود را در  یک یکِ درها و پنجره ها نشان می‌دهد. حتا "درِخانه یِ دوستِ احمد" را نیز او ساخته است. در این سکانس، نیازِ پیرمرد به احمد بسیار بیشتر از نیازِ احمد به اوست. پیرمرد کسی را یافته که ناچار است به سخنِ حسرت بارِ او گوش دهد. پیرمرد  بی‌شتاب حرف می زند. شبِ فروافتاده بر مکانی بیگانه نیز برایِ پسر کم‌سال فضایی ترسناک ایجاد کرده و او را ناگزیر ساخته است که به آهنگِ گام‌هایِ پیرمرد گام بردارد. پیرمردِ سرگشتگیِ خود را بیان می‌کند. او گرفتارِ این خیال است که چرا درهایِ چوبی را با درهایِ آهنی عوض می‌کنند و نیز درها و پنجره هایِ چوبیِ کارِ دستِ خودش را به کجا می‌برند. رفتنِ آن دو به سرانجامِ دلخواه نمی‌رسد. خانه‌یِ محمدرضا نعمت زاده خاموش است. احمد نا امید از یافتنِ دوست و پیرمرد نا امید از نگه داشتنِ شنونده‌ایِ خوب بر می‌گردند. پیرمردِ نجار به جهانِ تنهاییِ خود پناه می‌برد و پنجره‌ای را که بین او و احمد گشوده شده بود می‌بندد. احمد راهِ کوکررا در پیش می‌گیرد تا سعیِ   میانِ ِ صفا و مروه‌یِ خود را کامل نماید.

نمایِ بسته‌یِ خانه یِ احمدپورها در شب غم غربت انسان را به نمایش می‌گذارد. پدر رادیویی را در دست گرفته و موج آن را بی‌هدف می‌گرداند. پس از مدتی رادیو را خاموش می‌کند و بدونِ هیچ سخنی به خواب پناهنده می‌شود. پدر بزرگِ آموزگار در هنگامِ روز در گوشه‌ای نشسته و غرق در درماندگیِ خویش است. تنها ارتباطِ انسانی را مادر از طریقِ دادنِ شامِ احمد ایجاد می‌کند. البته این ارتباط هم بی‌نتیجه می‌ماند زیرا نگرانیِ احمد برایِ اخراجِ محمدرضا نعمت زاده از مدرسه نمی‌گذارد او به خوردن نیازی حس کند. اهلِ خانه به خواب می‌روند تا خستگیِ روز را فرو بنشانند. احمد بیدار و نگران است و در بیرون از خانه بادِ شدیدی جهان را می‌آشوبد، پنجره یِ بازِخانه را بر هم می‌زند تا تنهایی و اندوهِ احمد را ژرف تر نشان دهد.

آشکار است که احمد خسته تر از تمام افراد خانه است. همه می‌خوابند، اما او بیدار می‌ماند تا در جهانی که روابط انسان ها زوال یافته، پاسدارِ حرمتِ دوستی باشد. او هنوز خردسال است و روابطِ مادیِ بشر او را آلوده‌یِ خویش نساخته است. اگر کور سویی برایِ پیوند پاکِ انسان ها باقی باشد، آن امید را باید در احساسِ زلالِ کودکان جستجو کرد. در چنین شبی احمد خودش مشقِ محمدرضا را می‌نویسد.

نمایِ پایانی فیلم کشمکش دو جهان بزرگسالان و کودکان را به سامان می‌رساند. احمد دفتر را به محمدرضا می‌دهد. او دفترش را باز می‌کند. در محلِ مشقِ شب، شاخه گلی نیز گذاشته شده است. معلم نه گل را می‌بیند و نه آن همه تلاشِ عاشقانه‌ای راکه برایِ انجامش کشیده‌شده حس می‌کند.  تنها خطی بر مشقِ محمدرضا می‌کشد تا وظیفه‌یِ خود را انجام داده باشد. دوربین رویِ شاخه یِ گل ثابت می‌ماند تا نشان دهد آن گل تصویری از دوستی و نیز هدیه یِ فیلم ساز به تماشاگر می‌باشد.

با چنین تماشایی از فیلم به این نتیجه می‌رسیم که موضوعِ فیلم روابط در هم شکسته‌یِ انسان‌هاو رنجی است که آدمی از بی‌اعتنایی دیگران می‌کشد. این رنج از طریقِ تقابلِ جهانِ کودکان و بزرگسالان به تصویر کشیده شده است. موفقیتِ فیلم در گستردگیِ موضوع و شکلِ بیان آن است. هر انسانی به مرکزیتِ خود، جهانی ساخته است و دیگران را هیچ می‌پندارد. گذرِ زمان به او نشان می‌دهد که خود نیز ذره‌ایِ ناچیز، نادیده گرفته‌شده و بی‌اعتنایی چشیده اشت. از سویی، حرکت شخصیتِ محوریِ فیلم از خانه به گستره‌یِ بازِ جامعه و مشاهده‌یِ روابطِ حاکم بر آن چنین می‌نماید که تنهاییِ انسان در جهان حاصل سودجوییِ افراد تشکیل دهنده‌یِ آن است. این تنهایی، بشر را اندوهناک می‌کند و اندوه هنگامی سنگین‌تر می‌شود که انسان به دنبالِ مفهومی انسانی‌تر و شایسته‌یِ آدمی تن به تلاشی جانکاه بدهد، اما سعیِ او از طرفِ همه نادیده گرفته شود.   

  نظرات ()
عباس کیارستمی، با حسی نوستالژیک از زیبایی هنری نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/٩/۱۱

  نقدِ فیلم                            

زیرِ درختانِ زیتون

نویسنده و کارگردان: عباس کیارستمی (متولد 1319)

 بازیگران: محمدعلی کشاورز، فرهاد خردمند، ظریفه شیوا، حسین رضایی، طاهره لادانیان، ماه‌بانو  دارایی، زهره نوروزی، بابک احمدپور، احمد احمدپور، خدابخش دفاعی. (35 میلیمتری، 105 دقیقه)

خلاصه: در روستایِ کوکر، حسین به خواستگاریِ دختری به‌نامِ طاهره می‌رود. چون خانه ندارد به او پاسخِ منفی می‌دهند. همان شب زلزله تمامِ مردم را بی خانه می‌کند. حسین در بی خانمانی خود را با همه یکسان می‌بیند و خوشحال هم هست. هفت روز می‌گذرد، در سرِ مزارِ «خدابیامرزها» حسین متوجه می‌شود طاهره و مادربزرگش زنده مانده‌اند. گروهی برایِ ساختنِ فیلم به کوکر می‌آبند. حسین با آنها کار می‌کند. گروه طاهره را برایِ بازی نقشِ دختر انتخاب می‌کند. طاهره حاضر به بازی در کنار حسین نیست.   

نقد: فیلم «زیر درختان زیتون» جریانِ ساختنِ فیلمی به کارگردانیِ محمدعلی کشاورز است.  در آغازِ فیلم و پیش از تیتراژ، کشاورز خود را به تماشاگرانِ فیلم معرفی می‌کند. این صحنه کشاورز را در دو سویه‌یِ شناختی قرار می‌دهد. کشاورز هم بازیگرِ فیلمِ کیارستمی است و هم کارگردانِ فیلمی در داخلِ فیلم است. پس او تلاش می‌کند بازیگران را کنترل نماید، در حالیکه خود در تسخیرِ کیارستمی- کارگردانِ فیلم- است. رفتارِ کشاورز را کیارستمی حکم می‌کند. پس «زیر درختان زیتون» از نظر ساختاری فیلم در فیلم است. به‌سخنی، موضوعِ کلیِ فیلم هنر و نقش هنر در روزگار دشوار انسان‌هاست. از همین جنبه می‌توان گفت که این فیلم بیانیه‌یِ هنریِ کیارستمی ست.

 زمینه‌یِ مکانیِ فیلم روستایِ کوکر از توابعِ رودبار است. مکان وهمچنین حضور چند شخصیتِ فیلمِ «خانه‌یِ‌دوست‌کجاست؟»  در این فیلم ، دو فیلم رایکجا در خاطره‌یِ تماشاگر پایدار می‌سازد. صدایِ پر دریغ و حسرتناکِِ معلم واحمداحمد پور وهمچنین جاده‌یِ پیچاپیچِ درفاصله‌ی ِکوکر و پشته از فیلمِ «خانه‌یِ دوست کجاست؟» در این فیلم نیز به نمایش در می‌آید و جاده به شاهراهِ عشق تبدیل می‌شود.

 سایه‌یِ زلزله را در ویرانی خانه ها و یادآوریِ افرادِ «خدا بیامرز» توسط اشخاصِ محلی و بازیگر فیلم می‌توان حس‌کرد. هر کسی یک یا چند نفر از خانواده‌یِ خود را از دست داده است، اما زندگی همچنان جریان دارد. جریانِ ساختن فیلم در اندرونِ ساختارِ فیلم هم آنها را به ادامه‌یِ زندگی تشویق می‌کند. کشاورزِ کارگردان به آشپزِ گروهِ فیلم‌سازی توصیه می‌کند که زن بگیرد. همچنین کشاورز  تلاشِ صمیمانه وغیر مستقیمِی دارد تا با ایجاد فضایِ مناسب ، حسین و طاهره به درکِ دوسویه و سرانجام به ازدواج برسند. کشاورز به عنوانِ هنرمند در جبرِ هنرِ کیارستمی این نقش را به عهده می‌گیرد تا از طریق هنر زندگیِ گروهی بی‌خانمان را در مسیرِ معمول بیندازد.

تاثیرِ زلزله بر زندگی وحشت بار است، اما فیلمِ «زیر درختان زیتون» آن وحشت را به فراموشی می‌سپارد. مرده‌ها در محدوده‌یِ کلماتِ زنده‌ها همچنان تکرار می‌شوند، اما فیلم از طریقِ طنز آن حضورِ مانع را از میان برمی‌دارد. از سویی دیگر، فیلم تسلیتیِ هنری به انسانهایی پژمرده است. نبود روایتِ داستانی در فیلم شباهت آن را به زندگی بسیار شدید می‌سازد. لحظاتی پس از شروعِ فیلم، بیننده فراموش می‌کند که با تصویر ساختگی از زندگی روبروست. آنچه در پرده دیده می‌شود، خود زندگی‌ست که در کار تن‌فرسایِ یک کارگردان در ساختن فیلم با گروهی آماتور به نمایش در می‌آید. موضوعی که این همه تصویرِگسیخته را به هم پیوند می‌دهد و فضایِ ایجاد شده را بسیار زیبا می‌نماید، دنیایِ ایجاد شده در کلِ اثر است. جهانِ فیلم ساده و ابتدایی است. این سادگی در علتِ رویدادهایِ اجتماعی و همچنین در زبانِ فیلم آشکار می‌شود.

مشکلاتی که رودررویِ بازیگران نمایان می‌شود، بسیارساده نمایانده شده‌اند. حسین در آغازِشبِ زلزله، به خواستگاریِ طاهره رفته و پاسخِ منفی شنیده است. برداشتِ حسین از رویدادِ ویرانگر، بسیار ابتدایی واسطوره‌ای است. حسین فکر می‌کند که اگر «آن خدا بیامرزها» به او پاسخِ مثبت می‌دادتد، دچارِ زلزله نمی‌شدند. سادگیِ موضوع و بیان این پندار را پدید می‌آورد که زیبایی درسادگی است. وظیفه‌یِ هنر نیز این است که زیبایی را بی‌آرایه و آشکار به بیننده نشان دهد.

کوششِ کشاورز در نقشِ کارگردان برایِ ایجادِ تفاهم بینِ حسین و طاهره سبب فرو ریختن دیوارِ ایجاد شده بین آن دو می‌شود.  حسین احساساتِ عاشقانه‌یِ خویش را با سخن و کار آن قدر بیان می‌کند تا زبانِ بسته‌یِ طاهره را باز نماید. در صحنه‌ای از فیلم، حسین سینی ِ پر از لیوان هایِ چایی رابرای ِپایانِ خستگیِ بازیگران تعارف می‌کند. لیوانِ بزرگی را برایِ طاهره نگه داشته و لیوانِ چایی را با این سخنِ عاشقانه پیش رویِ او بر زمین می‌گذارد: «زندگی یعنی این». طاهره، اما، همچنان خاموش است.  خاموشیِ طاهره برایِ حسین به حقیقتِ پایدارِ شخصیتِ طاهره تبدیل می‌شود. حسین از طاهره می‌خواهد که رضایت خود را به شکلِ برگرداندنِ صفحه‌ای از کتاب نشان دهد. به این ترتیب قرار گذاشته می‌شود پاسخِ طاهره با اشاره بیان گردد.

 در سکانسِ پایانی و در نمایی باز، کار فیلم‌برداریِ فیلم ِ کشاورز در روزی به پایان آمده و طاهره از سراشیبیِ مزرعه‌ای به سوی جنگلِ درختانِ زیتون پیش می‌رود. وسایل را پشتِ وانتی بار زده‌اند. کشاورز از حسین می‌خواهد که خود پیاده برود. حسین، سطلِ پر از وسایلِ چایی در دست، از این فرصتِ فراچنگ آمده بسیار خوشحال می‌شود. پس از دویدنِ‌مسافتی، سطل را زمین می‌گذارد و شتابان به دنبالِ طاهره راه می‌افتد. لحظه‌ای کشاورز با لبخندی دیده می‌شود تا نشان دهد یک هنرمند جریانِ عشق را کارگردانی می‌کند.  دوربین ثابت است و دو شخصیت از آن فاصله می‌گیرند. طاهره به درختانِ زیتون نزدیک‌تر است. پس برایِ رسیدن به معشوق، حسین باید بدود. طاهره مانندِ نقطه‌ای سفید دیده می‌شود. حسین هم به تدریج به نقطه‌ای سپید تبدیل می‌شود. در پهندشتی سرسبز، سرانجام دو نقطه به هم می‌رسند و یکی می‌شوند. پس از لحظه‌ای حسین شاداب بر می‌گردد تا سطلِ بر جای مانده را بردارد. این صحنه بدون کلمات است، تنها تصویرِ زیبا، موسیقی و مفهومِ درختِ زیتون ساختار فیلم را کامل می‌کنند. دو نقطه‌یِ سپید در زمینه‌یِ سبز به دو پروانه شبیه هستند. یکی‌شدن آن دو را واژه یِ زیتون معنی می‌کند.

از روزگارِتسلطِ اساطیر بر ذهنِ انسان، زیتون نشانه‌یِ صلح و آشتی بوده است. در یونانِ باستان در مراسمِ عبادتِ آپولو، خدایِ شعرو موسیقی و حقیقت، و همچنین آتنا، الهه‌یِ خرد و شهربان ، طبق‌هایِ پر از برگِ زیتون زینتِ جماعت و آرایشِ صحنه می‌شد. در نمایشنامه‌یِ «عروسیِ خون» نوشته‌یِ فدریکو گارسیا لورکا، در صحنه‌یِ دوم از پرده‌یِ سوم دو کودک صحبت می‌کنند. موضوع سخن‌شان ازدواج است:

                                                                      میانِ بوته‌هایِ سبزِ تاکستان

                                                                      تو می‌دانی چه بگذشته؟

                                                                       به زیر شاخه‌یِ زیتون،

                                                                      حقیقت را، چه بگذشته؟

با چنین تفکرِ بینِ متنی، در می‌یابیم که حسین پاسخِ دلخواهش را از طاهره گرفته‌است. موسیقیِ پایانیِ فیلم سرشار از شادی و امیدواری برایِ زندگیِ تازه است . پس با انتخابِ انسانهایی رنجدیده به عنوانِ موضوع،   فیلمِ «زیر درختان زیتون»  سعی می‌کند آنها را تسلی دهد و شور زندگی در فکرشان پدید آورد. این موضوع در ساختارِ فیلم حالتی دستوری می‌یابد و به زبانِ هنری نقش هنر را نسبت به مردمِ بلا دیده باز می‌‌گوید. فیلمِ «زیردرختان زیتون» حکم می‌کند که در اوجِ فاجعه‌یِ بشر، هنر باید زیبایی‌هایِ زندگی را به او بنمایاند تا عشقِ انسانی هرگزصدمه نبیند. این مضمونِ هنری در پایانِ شعرِِ معروفِ «درستایشِ جامِ یونانی» سروده‌یِ شاعررمانتیکِ انگلیس، جان کیتز (John Keats, 1795-1821 )  چنین بیان شده‌است:

                                     زمانی که زمانِ پیر، نسلِ آدمی را خاک بنماید

                                    میانِ رنجِ بی‌پایانِ انسان ها، تو خواهی ماند همراهی

                                   بر او گویی که: زیبایی حقیقت هست، حقیقت نیز زیبایی

                                   همین است آنچه می‌دانی و دانستن اگر خواهی.

  نظرات ()
غلامحسین ساعدی، مردی برای یک سده از تاریخ ملت ایران‌زمین نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/٩/٤

بمناسبت سوم آذر

سالروز درگذشت غلامحسین ساعدی (1314- 1364 خورشیدی)

کتاب‌هایِ غلامحسین ساعدی:

1- نمایشنامه

کار بافک‌ها در سنگر ، کلاته‌یِ‌گل، ده لال بازی (10 نمایش پانتومیم)، چوب‌بدست‌های ورزیل، بهترین بابای دنیا، پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت، آی با کلاه‌آی‌بی کلاه، خانه روشنی (پنج نمایشنامه)، دیکته و زاویه، پرواربندان، وای بر مغلوب،  ما نمی‌شنویم (سه نمایشنامه)، جانشین، چشم در برابر چشم، مار در معبد، عاقبت قلم فرسایی، هنگامه‌یِ آرایان، ضحاک، ماه عسل

2- داستان و رمان

عزاداران بیل، ترس و لرز، گور و گهواره، دندیل، توپ، واهمه های بی‌نام و نشان، مرغ‌انجیر، شکسته‌بند، آشفته حالان بیدار بخت، شکایت، سایه‌به‌سایه، مهدی‌دیگر، خانه‌های شهر ری، شب‌نشینی باشکوه

3- فیلم‌نامه: گاو، عافیتگاه

4- تک‌نگاری: ایلخچی، خیاو (مشکین شهر)، اهل هوا

غلامحسین ساعدی پرکارترین نویسنده‌یِ ایران در دوران معاصر است. ساعدی را به‌ اندازه‌یِ گستردگیِ کتاب‌هایش نادیده گرفته‌اند. ساعدی بزرگترین نمایشنامه نویس تاریخ ایران، یکی از ده داستان‌نویس تاریخ ادبیات ایران و یکی از دو تک‌نگار ( همراه با حلال آل‌احمد) در ایران است. آثار نثر ساعدی چندان زیاد است که خواننده‌یِ جدی ادبیات را دچار شگفتی می‌سازد. نام شهرهای آذربایجان (آذرشهر، ایلخچی، اسکو، خدافرین، تبریز و قره‌داغ) و جنوب (بوشهر و بندرعباس) در آثار ساعدی حرمت یافته‌اند. دکتر غلامحسین ساعدی همه جا بود و با همه‌یِ مردم دوست بود. ساعدی در مطب دلگشا بیماران را ویزیت می‌کرد، برای صحنه‌های تئاتر تهران، نمایشنامه و برای نسل‌های بشری رمان و داستان می‌نوشت.

ساعدی تاریخ می‌نوشت و خود یکی از شخصیت‌های کنشگر تاریخ معاصر ایران بود. سال 1330 آغاز فعالیت سیاسی ساعدی است. در سال 1331 مسئولیت انتشار نشریه‌هایِ فریاد، صعود و جوانان‌آذربایجان را به عهده‌گرفت و به نوشتن مقاله و داستان در این نشریه‌ها و روزنامة دانش‌آموز چاپ تهران پرداخت. ساعدی پس از کودتای 28 مرداد32 دستگیر و چند ماه زندانی شد. ساعدی با همین رویداد به کار اجتماعی پرداخت.

غلامحسین ساعدی در سال 1334 خواندنِ رشته‌یِ پزشکی را در دانشگاه‌تبریزآغازکرد. نبوغ ساعدی او را پیشتر به ادبیات کشانده بود. ساعدی شروع به نوشتن مقاله و داستان در مجله‌یِ سخن نمود. او همزمان با خواندن پزشکی،  کتاب‌های مرغ انجیر و پیگمالیون را در تبریز به چاپ رساند. از این سال به بعد شروع به نوشتن و منتشر کردن نمایش‌نامه و داستان‌های کوتاه نمود. در سال 1341 با کتاب هفته و مجلة آرش همکاری خود را آغاز‌کرد. پر بارترین سال‌های زندگی ساعدی از سال‌1342 شروع می‌شود. ساعدی به ویژه پس از سال 1345 بسیار پرکار بود.  فضایِ فرهنگی و ذهنی هر دوره را تنها چند فرد ممتاز می‌سازند. از میانه‌هایِ 1330 تا 1350، غلام‌حسین ساعدی یکی از سازندگان فضای روشنفکری در ایران بود. در سال 1353 ساعدی با همکاری نویسندگان بزرگ‌آن روزگار مجله‌یِ الفبا را منتشرکرد. در فاصلة دوره‌ای سی ساله، که از سال 1332 شروع می‌شود و در1363 پایان می‌یابد، غلامحسین ساعدی بیش‌از شصت داستان کوتاه نوشته است. ساعدی به نیکی دریافته‌بود که در دوران استبداد حکومتی، تنگ‌نظری نهادهایِ اداری و خرافه‌پرستی مردم، تنها راه روشنگری «نوشتن» است. 

نگاهی به تعداد کتاب‌ها، گستردگی موضوع و نوعِ نوشته‌های ساعدی (genre) انسان را دچار حیرتی دوگانه می‌سازد. نخست، ساعدی دارای چه‌گستردگیِ فکر و علاقه به مردم بوده است. دیگر، گستردگی نادیده‌گرفتن او در ایران‌است. ساعدی زمانی پزشک بود که این حرفه دارای جایگاه ممتاز اجتماعی در ایران بود. تعداد اندک پزشکان در ایران و درآمد بسیار زیاد آنها سبب می‌شد پزشکان به مال‌اندوزی وتفریح در ایران و خارج از ایران به پردازند و سیمایِ بدور از نگرانی خود را در میان آشفتگی مردم به رخ همه بکشند. در همین روزگار، دکتر غلامحسین ساعدی به خواستِ خود به روستاهایِ خدافرین، آذرشهر، ایلخچی و اسکو می‌رود، تا مردم درمانده را از بیماری‌ها برهاند. ساعدی  پیرنگِ داستانِ تاتار‌خندان (1367) را بر اساس رویدادهایِ واقعیِ زندگی پزشکی خودش نوشته‌است.

دنیای داستان‌های ساعدی دنیای غم‌انگیز فقر، خرافات، جنون، هراس و مرگ است. دهقانان کنده شده از زمین، روشنفکران مردد و بی‌هدف، گداها و ولگردان آواره در حاشیه‌ی اجتماع همه به شکلی زنده و باورکردنی در داستان‌ها و نمایشنامه‌های ساعدی حضور می‌یابند تا جامعه‌ای در هراس و پریشان را به نمایش‌بگذارند. ساعدی برخلاف اجتماع‌نگاران ساده‌انگار، از فقرستایی می‌پرهیزد و می‌کوشد که فقر فرهنگی را در زمینه‌سازی تباهی‌های اجتماعی و ازخودبیگانگی‌انسان‌ها آشکار کند. ساعدی در نخستین داستان‌هایش‌، چنان توجهی به دردشناسی روانی دارد که گاه روابط اجتماعی را در حدی روانی‌ خلاصه می‌کند و داستان را بر بستری بیمارگونه پیش می‌برد. ساعدی به مرور برجنبه‌یِ اجتماعی و سیاسی آثارش می‌افزاید و نومیدی و آشفته‌فکری مردمی را به نمایش می‌گذارد که سالیان دراز گرفتار حکومت ترس و بی‌اعتمادی متقابل بوده‌اند. در دندیل، آرام آرام فضایی‌کابوس‌وار و تلخ از مجموعه‌ای فقرزده ساخته می‌شود، اما وقتی تمام خواب و خیال‌های لحاف‌کشان دور می‌شود، نه جای خنده و نه جای گریه است، آن فضای بی‌هوده و پوک شایسته‌ی زهرخندی است بر قربانیان و قربانی‌کنندگان که رمه را به چنین قربانگاهی سوق داده‌اند.
با وجود این‌که گذر زمان بر بسیاری از داستان‌های روستایی سال 1340 تا 50 گرد  فراموشی پاشیده، عزاداران بیل هم‌چنان اثری پرخواننده و پدید آورندة یک جریان ادبی خاص است. شاملو می‌گفت:«عزاداران بیل را داریم از ساعدی که به عقیده‌یِ من پیش‌کسوت گابریل  گارسیا مارکز است.» کتاب عزاداران بیل در سال 1343 به چاپ رسید. عزادارن بیل تا سال 1356 دوازده ‌بار تجدید چاپ شد.

در میان نمایشنامه‌های ساعدی «چوب به دست‌های ورزیل» قدرتی شگرف دارد. ساعدی برای نشان دادن حس‌غربت در محیطی روستایی و آشکار ساختن رؤیاها و کابوس‌های مردمان این دیارغریب، چنان واقعیت و خیال را درهم می‌آمیزد که کارش جلوه‌ای فراواقعی می‌یابد. از تمامی عوامل ذهنی و حسی‌کمک می‌گیرد تا جنبه‌یِ هراس انگیز و معنای شوم وقایع عادی شده را در پرتو نوری سرد آشکار سازد. ساعدی سوررئالیسم را برای گریز از واقعیت به کار نمی‌گیرد بلکه، با پیش بردن داستان بر مبنای از هم پاشیدن مسائل روزمره، به وسیله‌یِ غرایب، طنز سیاه خود را شدید می‌نماید. این طنز چنان وهمناک است‌که کیفیت تصورناپذیر زندگی در دوران‌ سخت را با روشنی و شدتی واقعی‌تر از خود واقعیت مجسم می‌کند.

جلال آل احمد پس از دیدن نمایش‌نامة چوب به دست‌های ورزیل می‌نویسد: «این‌جا دیگر ساعدی یک ایرانی برای دنیا حرف‌زننده است. بر سکوی پرش مسائل محلی به دنیا جستن، یعنی این، اگر خرقه بخشیدن در عالم قلم رسم بود و اگر لیاقت و حق چنین بخششی می‌یافتم، من خرقه‌ام را به دوش غلام‌حسین ساعدی می‌افکندم.»

غلامحسین ساعدی نویسنده‌ای است که رفتار و زندگی بسیاری از نویسندگان ایران را نمایندگی می‌کند. آگاهی ساعدی از دشواری حاکم بر ذهنیت ایرانیان او را به سوی زندگیِ هنری سختی می‌کشاند. ساعدی هنرمند می‌نویسد و گاهی ناگزیر می‌شود در میدان سیاست کار کند. پرداختن به سیاست سرنوشت تلخ تمام نویسندگان ایران است. آشفتگی فرهنگی در ایران همه را به هر کاری ناگزیر می‌کند. نبودن سیاست‌پیشه‌گان حرفه‌ای در ایران سبب می‌شود مسوولیت سیاسی نیز روی دوش نویسندگان قرار گیرد. نویسنده‌ای که به سیاست می‌پردازد، بسرعت سرکوب می‌شود. رژیم واپسگرا و پوسیده‌یِ شاه ساعدی را به زندان افکند و خلاقیت او را نابود کرد. ساعدی در جامعه‌ای متعادل می‌توانست در ردیف بزرگترین نمایشنامه‌نویسان جهان قرار گیرد، اما در تاریکخانه‌یِ فرهنگیِ ایران ساعدی را نابود کردند. ساعدی هنوز نویسنده‌یِ ناشناخته‌یِ ایران است. کتاب‌ «شناخت‌نامه‌ی ساعدی»  از جواد مجابی (نشر قطره، 1379) و «نقد و تحلیل و گزیده داستانهای غلامحسین ساعدی» از روح‌الله مهدی پور عمرانی (نشر روزگار، 1381) دو کتابی است که درباره‌یِ آثار فراوان ساعدی در ایران چاپ شده است. شناخت ساعدی نیازمند مطالعات جدی از سوی کسانی است که رویکردهای نقد ادبی را می‌شناسند و توانایی نوشتن نیز دارند. غلامحسین ساعدی حتا در فراموشخانه‌یِ ذهن‌های ساده‌اندیش هم فراموش نخواهد شد.

پایان کار

غلامحسین ساعدی سرانجام به فرانسه رفت. پایان زندگی ساعدی در فرانسه اندوهناک است: «الان نزدیک به دو سال‌ست که در این‌جا آواره‌ام و هر چند روز را در خانه‌یِ یکی از دوستانم به سر می‌برم. احساس می‌کنم که از ریشه‌کنده شده‌ام. هیچ چیز را واقعی نمی‌بینم. تمام ساختمان‌های پاریس را عین دکور تئاتر می‌بینم. خیال می‌کنم که داخل‌کارت پستال زندگی می‌کنم. از دو چیز می‌ترسم: یکی از خوابیدن و دیگری از بیدار شدن. سعی می‌کنم تمام شب را بیدار بمانم و نزدیک صبح بخوابم. در تبعید، تنها نوشتن باعث شده من دست به خودکشی نزنم. کنده شدن از میهن در کار ادبی من دو نوع تأثیر گذاشته است: اول این که به شدت به زبان فارسی می‌اندیشم و سعی می‌کنم نوشته‌هایم تمام ظرایف زبان فارسی را داشته باشد،  دوم این که جنبه‌یِ تمثیلی بیش‌تری پیدا کرده است و اما زندگی در تبعید، یعنی زندگی در جهنم. بسیار بداخلاق شده‌ام. برای خودم غیر قابل تحمل شده‌ام و نمی‌دانم که دیگران چگونه مرا تحمل می‌کنند. من نویسنده‌یِ متوسطی هستم و هیچ وقت کار خوب ننوشته‌ام. ممکن‌است بعضی‌ها با من هم عقیده نباشند، ولی مدام، هر شب وروز صدها سوژه‌ی‌ ناب مغزم را پر می‌کند. شبیه چاه آرتزینی‌هستم که هنوز به منبع اصلی نرسیده، امیدوارم چنین شود و یک مرتبه موادی بیرون بریزد.»

غلام‌حسین ساعدی در سوم آذر1364 بر اثر خونریزی داخلی در بیمارستان سن آنتوان پاریس درگذشت و در هشتم آذر در قطعة 85 گورستان پرلاشز در نزدیکی آرامگاه «صادق هدایت» به خاک سپرده شد.     

چه باید کرد؟

ساعدی نویسنده‌یِ بزرگی در تاریخ ادبیات پارسی است. گستردگی موضوع و گوناگونی نوع ادبی در کتاب‌های ساعدی، او را به نویسنده‌ای بی‌مانند تبدیل می‌کند. ساعدی در آذربایجان متولد شد، در آذربایجان درس خواند و به ایران خدمت کرد. بزرگداشت ساعدی کمکی بزرگ به آشنا ساختن جوانان با فرهنگ ایران‌زمین خواهد بود. ساعدی را باید بشناسانیم. نخست، نویسندگان باید به شرح و نقد کتاب‌های فراوان او بپردازند. نهادهایی مانند اداره‌ی ارشاد اسلامی استان  و شورای شهر تبریز می‌توانند با نصب مجسمه و ساختن بنایِ یادبود ساعدی، این نویسنده‌یِ بزرگ را به مردم بشناسانند. مجسمه‌یِ ساعدی باید در ایلخچی، آذرشهر، اسکو، خدافرین و روستای تاتار نصب شود. این کار احترام به کار بزرگ نوشتن است.

آیا با وجود نویسنده‌ای مانند غلامحسین ساعدی، تلاش برای یافتن آرامگاه چهارم شمس‌تبریزی در خرابه‌های تبریز کار بی‌هوده‌ای به نظر نمی‌رسد؟ 

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب