عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
عقیل، عقیل محمود دولت آبادی نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩۱/۱۱/۱

خلاصه داستان «عقیل، عقیل»

محمود دولت آبادی داستان «عقیل، عقیل» را در نیمه‌یِ دوم سال 1353 نوشت. داستان «عقیل، عقیل» روایتی ادبی از زلزله‌یِ کاخک خراسان در سال 1347 است. «عقیل، عقیل» سندی بر اهمیت رُمان در بیان رویدادهای تاریخیِ زندگی مردم است. داستان «عقیل، عقیل» پشتوانه‌یِ نظری با اهمیتی از برتری ادبیات بر تاریخ است. کتاب‌های رسمی تاریخ شکل پیروزی گروهی قدرت‌طلب بر گروه‌های قدرت‌طلب دیگر را در یک کشور گزارش می‌کنند. کتاب‌های رسمی تاریخ همواره به سود گروه پیروز نوشته می‌شود. در کتاب‌های تاریخ تنها نام مردان پیروز در نبرد قدرت نوشته می‌شود. در کتاب‌های تاریخ، مردم و زندگی دشوار آنها همیشه نادیده گرفته می‌شود. مردم و زندگی سخت آنها در کتاب‌های ادبیات داستانی به نمایش در می‌آید. داستان «عقیل، عقیل» شاهد مناسبی بر این سخن است.

پیرنگ داستان «عقیل، عقیل« سرگشتگی و سفر بدفرجام پیرمردی بنام عقیل است. زلزله روستای «خاف» در نزدیکی کاخک و گناباد را به تمامی ویران کرده است:

خاف خراب شده بود. عقیل بر خاست. دست به کمر گرفت، برخاست و کوشید  تا بتواند روی پاهای خود قرار بگیرد. اما نشد، نتوانست و به ناچار دست دیگر را ستون دیوار کرد. پس ایستاد و یکبار دیگر روی خرابی خانه‌اش چشم گرداند و همچنان لب زیرینش را جوید. نگاهش چیز تازه‌ای نمی‌دید. همانچه را می دید که اول بار، پس از خرابی دیده بود. تخت و هموار، با کمی پستی و بلندی. پیش از این درختهای لب آبگیراز اینسوی بام، شاخ و برگهایشان پیدا بود. اما حالا که بام نیست، درخت‌های لب آبگیر از ساق تا شاخه، همه‌اش پیداست. این دست و آن دست هم دیگر کوچه و خانه نیست، خرابه است. خانه و حمام نیست، خرابه است. خرابی در خرابی بافته شده. دیگر خانه‌ای بر جا نمانده. همه تپیده، همه افتاده، همه هیچ شده‌اند. («عقیل، عقیل» در کارنامه سپنج1368 ، ص. 911)

در زلزله عقیل همسر، برادر، دختر، داماد، نامزد پسرش تیمور، دو فرزند خردسال و یک نوه‌اش را از دست داده و همه را با دستان خود دفن کرده است. پس دل ماندن ندارد و به همراه بز، چهار مرغ و خروس و دختر خردسالش، شهربانو، روستای خاف را ترک می‌کند تا به بیرجند برود. پسرش تیمور در بیرجند به سربازی است. هنگامِ خارج شدن از خاف، آقای مدیر را می‌بینند. مدیر پس از مرگ تمام کسانش در سکوتیِ مرگبار فرو رفته است. با دیدن آقای مدیر به شکلی خندیگرانه (ironic) شعر «چو ایران نباشد تن من مباد» در خیال شهربانو تکرار می‌شود. بیهودگی پیام شعری وقتی آشکار می‌شود که در شرایط ویرانی مردم از آن «ایران» شعر هیچ کمکی به مردم خاف نمی‌رسد. پس از نیمروز راه رفتن، شهربانو توان گام برداشتن ندارد. عقیل ناگزیر دخترش را به کول می‌بندد و با زحمت فراوان خود را به کنار درخت مراد در یال کتل می‌رساند. شهربانو را زمین می‌گذارد و سرش را به تنه‌یِ درخت تکیه می‌دهد. نذر می کند که اگر شهربانو خوب شود، بزش را فربانی بکند. لته‌پارچه‌ای از مندیلش پاره می کند و به درخت مراد می بندد. آنگاه از چشمه‌آب کوچکی آب برای خوردن شهربانو می‌آورد. شهربانو ناتوان شده است. چند قطره آب به دهان شهربانو می ریزد. شهربانو برای آخرین بار چشم می‌گشاید و از پدر می‌پرسد:

-        بابا ما کجا می رویم؟

-        می رویم پیش برارت  بابا جان. پیش تیمور، به بیرجند می رویم.

نباید شهربانو دنباله‌یِ حرفهای پدرش را شنیده باشد. چون پلک‌هایش را بر هم گذاشت و مُرد. (ص. 918 )     

عقیل شهربانو را چال می کند. پشته خاکی روی جسد دخترش می‌سازد و سرازیری کتل را بسوی گناباد در پیش می‌گیرد. رویای مرده‌ها دمی عقیل را رها نمی‌کند. جسد زنش زبیده را پیش چشم می‌بیند، لاشه‌یِ دامادش «عبدالله هنوانه‌باز» را می‌بیند، مرده‌یِ برادرش عباس و جسدهای فرزندانش علی، داود و شهربانو را پیش چشم می‌آورد. صدای شهربانو همچنان در گوشش پژواک دارد. مرگِ آن همه انسان در یک دم در ذهنش جا نمی‌گیرد. عقیل ذله می‌شود. پیرمرد مجنون می‌شود. دم‌دمای شب پای کتل سر بر سنگی می‌گذارد و به خواب می‌رود. دمی پیش از سپیده‌دم با صدای مردی از خواب برمی‌خیزد. مرد «یامین دشتبان» است که برای رساندن خبر ویرانی خاف و آوردن کمک به گناباد رفته بود و اکنون در سرراهش به عقیل برمی‌خورد. نانی به عقیل می‌دهد و هر یک در جهتی راهشان را پی‌ می‌گیرند.  یامین دشتبان به سوی خاف می‌رود و عقیل بسوی گناباد و تیمور حرکت می‌کند.

در گناباد همه چیز به هم ریخته است. خبر می‌گیرد که کاخک و باغ‌فیض بکلی ویران شده‌اند. در شهر مردم گوناگونی در رفت و آمد هستند. از باغ شهرداری بیمارستان ساخته‌اند. باغ‌ملی به اردوگاه زلزله‌زدگان تبدیل شده است. جلوی قهوه‌خانه و گاراژ بسیار شلوغ است. هر کس در فکر کمک به زلزله‌زدگان است، اما کسی نمی‌داند باید چکار بکند. عقیل با بز و مرغها و خروسش بشدت بیگانه می‌نماید.  کاروان دانشجوها، نظامی‌ها، پرستاران، دکترها و افراد ناشناس بسیاری در شهر هستند، اما عقیل تنها نظامی‌ها را می‌بیند و از آنها می‌پرسد که آیا از پسرش تیمور خبری دارند. شب از راه می‌رسد. عقیل باید شب را جایی سپری کند. جایی را نمی‌شناسد. رو به بیرون شهر می‌‌گذارد تا نزدیک به راه بیرجند جایی شب را بگذراند. نور باریکی از دری باز توجه عقیل را جلب می‌کند. عقیل بسوی باریکه‌یِ نور می رود. در داخل اتاقی نیمه‌ویران پیرمرد قلندری را می‌بیند. قلندر عقیل را به داخل خانه دعوت می‌کند. عقیل بز را به پایه‌یِ در باز می بندد و با دسته‌یِ مرغ و خرس وارد خانه می‌شود. قلندر از درویش‌های نعمت الهی گناباد است. عقیل نان و پیاله‌‌یِ چایی می‌خورد و شب خود را به گلیمی می‌پیچد و بیرون از اتاق می‌خوابد. سپیده دم بر می‌خیزد. مرغ‌ها و خرس هستند، اما بز را برده‌اند. جستجویِ بز به جایی نمی‌رسد. تنها شاخ‌های بز را در خرابه‌ای پشت قهوه‌خانه پیدا می‌کند. شاخ‌ها را به عنوان یادگار زندگی گذشته‌اش به شالش می بندد. عقیل از آن همه ویرانی و جفای انسان‌ها کلافه شده است. با دشواری خود را به بیرون شهر و کنار جاده‌یِ گناباد-بیدخت-بیرجند می‌رساند و منتظر می‌شود. در حال انتظار باری دیگر خیال مرده‌ها بسراغش می‌آید. در افکار آشفته‌یِ عقیل اکنون یک پرسش برجستگی دارد: خبر مرگ آن همه انسان را چگونه به تیمور بدهد؟ در دنیای فکر آشفته‌یِ عقیل دهها طرح و گفتگو در می‌گیرد.  سرانجام کامیونی عقیل را برمی دارد، از بیدخت می گذرند و راهی بیرجند می‌شوند. در راهی‌ دور عقیل سرگرم واگویه‌های فکر خویش است. چند بار گفتگویی کوتاه با راننده در می گیرد، اما عقیل کم‌گوست. پیرمرد در اندرون خویش گرفتار توفانی است که او را در آستانه‌یِ جنون قرار داده است.

عقیل به بیرجند می‌رسد. پرسان پرسان خود را به کنار دیوار پادگان می‌رساند. کنار جوی کوچک آبی می نشیند تا مرغها و خروسش آبی بخورند. یکی از مرغها مرده است. عقیل آن را دفن می‌کند و روی گورش آب می‌پاشد. پشت نرده‌ها دژبانر چند سرباز را برای عوض کردن پاس نگهبانی حرکت می‌دهد. عقیل از آن همه جنب‌وجوش چیزی نمی‌داند. عقیل در درون هر لباس سربازی پسرش تیمور را می بیند. به دربِ ورودی می‌رود. راهش نمی‌دهند و او را می‌رانند.  گفته می‌شود که جمعه به ملاقات پسرش بیاید. چهارشنبه است.  کسی عقیل را درک نمی‌کند. شب از راه می رسد. پیرمرد کنار جوی آب می‌نشیند و در خیالِ آشفته‌اش سیما و پرهیب تیمور شکل می‌گیرد.  بسوی تیمور خیز بر می دارد، اما تیمور در کار نگهبانی و سر پُست است. تفنگ را به سمت پدر نشانه می‌رود. عقیل درمانده به دنیای واقعی برمی گردد، اما دیگر واقعیت و خیال در پندار او یکی شده است. عقیل به پیشرفته‌ترین شکل بیماری اسکیزوفرنی گرفتار شده است. مرغ و خروس در میان تاریکی گم می‌شوند و عقیل همچنان گرفتار واگویه‌های خویش با آن جفتی از خویش است که در پیشروی ذهن دیوانه همیشه پیداست:

می‌روم پیش رئیس‌ش و التماسش می‌کنم و تیمور را پس می‌گیرم. تیمور خودم را می‌گیرم. تا نگیرم دست بر نمی‌دارم. تو هم برو. برو دیگر. برو. التماس می‌کنم برو دست از سر من بردار. تو عقلت سرجاش نیست. مردم‌آزاری می کنی. مکن! التماست می کنم، برو ها؟

من هستم. پیش تو می‌مانم، با تو. دیگر عقیل تو نیستی. گیوه‌ها را به گردن من بینداز. دیگر عقیل منم. عقیل، عقیل.

عقیل، عقیل! (ص 968)

این پایان اندوهبار داستان «عقیل، عقیل» است. محمود دولت‌آبادی پس از این داستان دستگیر و دو سال راهی زندان اوین شد. رژیم پوسیده و واپسگرای شاه هرگونه بیان رنج‌های مردم در کتاب نویسندگان را تلاشی برای سرنگونی رژیم می‌پنداشت. داستان «عقیل عقیل» نخستین نشانه‌های نثر رمانِ شکوهمند «کلیدر» را در خود دارد. طرح خطی پیرنگ در مسیر سفری از خاف تا بیرجند ساختار مناسبی برای بیان داستانی است که در آن زندگی پریشان مردم زلزله‌زده بخوبی توصیف شده است. راوی «دانای کل» داستان بیشتر به توصیف حرکت ذهنی شخصیت مرکزی داستان پرداخته است. پریشانی زندگی محیط بیرون نیز در روایت راوی دانای کل مشاهده می‌شود.

داستان «عقیل، عقیل» سندی بر درستی راه نویسندگان رئالیست است. دولت آبادی در این داستان شکلی از زندگی را روایت کرده است که بارها در ایران‌زمین روی داده است. 

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب