عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
زلزله 21 مرداد در ورزقان، هریس و اهر نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩۱/٥/٢٦

اشکی برای مردم بی‌پناه و زلزله‌ زده‌یِ آذربایجان

   زمین‌لرزه «ورزقان، اهر و هریس» در روز شنبه 21 مرداد 1391 چهل هزار انسان روستانشین را بی‌خانمان و دام‌هایشان را بی‌حصارکرد. این مردم روستانشین زندگی ساده‌یِ خویش را با اندک درآمدی از کشت و کار و دامداری به پیش می‌بردند. آنها در تقسیم دارایی هنگفت سرزمین ایران در گوشه‌ای دور افتاده و بدور از هیاهوی گیج‌کننده‌یِ مدرنیته مانده بودند. روستانشینان «ورزقان، اهر، هریس» و هزاران جای دیگر ایران به دلیل مکانی نتوانسته بودند در رقابتِ بی‌پایانِ شهرنشینان برای گردآوری پول شرکت کنند. آنها به زمین‌های کوچک، کشت و کار خویش و چند دام دل بسته بودند و در خانه‌هایی با دیوارهایِ چینه‌ساز، خشت‌ساز و سنگ‌چین با سقفی از الوار چوبی و پوشال و با پوششی از کاه‌گل زندگی می‌کردند. در خانه‌های کوچک خود باورهای ساده و امیدهای کوچکی را پرورش می‌دادند.

بسیاری از جوان‌سالها به شهرها کوچ می‌کردند و روستا آهسته‌آهسته کوچکتر می‌شد، اما همچنان نفس می‌کشید. دختران با جامه‌یِ سپیدِ عروسی به خانه‌یِ جوان‌مردان دیگر می‌رفتند تا زندگی روستانشینی پایدار بماند. محصول فراوان، تولد فرزند و بازگشت سفرکرده‌ای سبب شادی همگانی می‌شد. شادی‌های کوچک در میان مردم تقسیم می‌شد. حسرت‌های فراوان نسبت به کوچ‌های انجام نیافته و خریدهای نکرده در گفتار مردم تکرار می‌شد. ناتوانی از دگرگونیِ زندگی و یا ناتوانی از کوچ، آنها را به «باور به تقدیر» ناگزیر می‌کرد. زندگی در روستا جاری می‌شد و همچنان جاری می‌شود و مکان و زمان هم در کشاکش دیالکتیک خویش زندگی روستانشینان را دگرگون می‌کند:

در گذرگاه زمان، باد و باران پوششِ کاه‌گلِ خانه‌ها را جابجا  می‌کند، و روستانشینان پوششی از کاه‌گل بر خانه‌هایشان می‌افزایند. بدین سان، پس از سالها پشت‌بام خانه‌ها بسیار سنگین می‌شود و الوارهای چوبیِ سقف‌ها آرام‌آرام می پوسد و ناتوان می‌گردد. مرد روستایی سال به سال چشمی به آسمان و چشمی به خاک دارد تا محصول گندم، عدس، یونجه و میوه‌ی باغ‌ها بیشتر از مصرفِ سالیانه‌اش شود و او با فروش اضافه‌محصول بتواند سقف را نو کند، بام را کاه‌گلی تازه به‌پوشاند، پنجره‌ای به اتاقش نصب کند و شاید دروازه‌یِ حیاطش را عوض کند. خشک‌سالی‌های پیاپی رویاهای ساده‌یِ مرد و زن روستا را در خاکِ داغِ دشت و کوه دفن می‌کند و روستانشین به باور معجزه دلبسته می‌شود. معجزه در شکل ویرانگرش بر روستانشین پدیدار می‌شود.

مردان و زنان روستاهای ورزقان، هریس و اهر در حال چیدن بوته‌های کوتاه گندم و یا عدس با داس هستند که زمین به لرزه در می‌آید. هنگامی که زمین از لرزش باز می‌ایستد و پای کشاورز بر زمین سخت استوار میگردد، نگاهی به روستایش می‌افکند: روستا خاک شده و تنِ سنگینش با باد به آسمانِ ناشناخته‌ای کشیده می‌شود.

*   *   *

    روستای «شال‌لی» در سر راه خوجا (خواجه) به ورزقان است. روستای «شال‌لی» پیش از شنبه بیست‌و یکم مرداد بیست خانوار داشت، اما در روز دوشنبه بیست و سوم مرداد هیچ خانواری ندارد. هر سو، پشته‌پشته کلوخ، خشت‌خشت دیوار فرو ریخته دیده می‌شود و از میان این ویرانی بزرگ نوکِ الوارهای چوبیِ تیره‌رنگ بدر آمده و بسوی آسمان نشانه رفته است. زنی هفتاد ساله شاید بنام «زهرا سلطان حسن زاده» در میان ویرانی ایستاده و با رسیده‌گان صحبت می‌کند. سخنان در جمله‌های کوتاه بیان می‌شود.  مردی با نام تیمور اسعدی در کنار سازه‌یِ بتونیِ ساختمان یک طبقه ایستاده و به رسیده‌ها خوش‌آمد می‌گوید. ساکن روستایِ «شال‌لی» است. دست‌ها را تکان و زلزله را شرح می‌دهد: اینجا ایستاده‌ بودم. ناگهان زمین زیر پایم به هوا رفت. افتادم. زهرا سلطان پی می‌گیرد: ما نشسته‌بودیم. با این دختر و اون پسر. زمین لرزید. گفتم فرار کنید. ناگهان همه چیز فرو ریخت. بشکه‌نفت واژگون شده و نفت اندکش تا پای درخت سپیداری کشاله رفته است. پسر بچه‌ای بنام «بهزاد» می‌پرسد: نفت درخت سپیدار مرا می‌خشکاند؟ زهرا سلطان استوار و بی‌لرزش زبان پاسخ می‌دهد: نه! روستای «شال‌لی» به تلی از خاک تبدیل شده است.

روستای «سرند» به هم‌ریخته شده است. در ورودی روستا، مرده‌شوی‌خانه از ریخت افتاده، گویی با ابزار بزرگی ضربه‌یِ سنگینی بر آن وارد کرده‌اند. دیوار بسیاری از خانه‌ها از آجر است و سقفِ آنها تیرآهن دارد. در تمام چنین خانه‌ها ترک‌ها و شکاف‌های بزرگی در دیوار و سقف دیده می‌شود. خانه‌های گلی به تمامی فرو ریخته است. روستای «سرند» کشته ندارد، اما خسارت شدیدی دیده است. بالاتر از «سرند» روستاهای «تازه‌کند» و «عباس‌آباد» به تمامی فرو ریخته‌اند. «تازه‌کند» هفت کشته داده. روستای «کیوی» (گویچ) ویران شده و شانزده مرده را از زیر خاک بیرون کشیده‌اند. سرندی‌ها به کمک مردم کووی رفتند. در این روستاها همه همدیگر را می‌شناسند.

روستای «دیغ‌دیغان» از دور بسیار دیدنی است. هنگام آبادانی، روستا در یالِ تپه‌ای بوده، شمالش کوه وسمت جنوبش دره‌ای با دو چشمه‌یِ آب بوده است. زلزله تمام روستا را بر خاک افکنده است. ده نفر کشته داده‌اند. همه در باغ و بیابان و کوه سرگرم کار یا پشت گله‌یِ گوسفند بودند. جنازه‌یِ مردی بنام «عسکر خرمی» را ساعت یازده روز دوشنبه 23 مرداد از زیر خاک بیرون کشیده‌اند. به رسم کهن مردم آذربایجان، جنازه را با سرعت آماده‌یِ دفن می‌کنند. در دره یک لنگه‌یِ در چوبی را موازی جریان جویبار «تازه پدیدار شده» قرار داده‌اند. جنازه عریان روی لنگه‌یِ در است. حلقه‌ای از مردم روستایی به دور جنازه بسته‌ شده تا از دید زنان دور بماند. در روستا زن نباید به جنازه‌یِ مرد نگاه کند. چهار متر بالاتر از لنگه‌یِ در، در دیگِ بزرگی آب گرم شده. از آن آب گرم روی جنازه می‌ریزند و روحانی بسیار نحیفی دعاکنان میت را غسل می‌دهد. بالای دره گورستان است. چهار جوان با یک بیل و یک کلنگ کار دشواری در کندن قبر دارند. همه‌یِ کارها در سکوتی وحشت‌خیز انجام می‌گیرد. در دور دست گاهی ناله‌یِ زنی بلند می‌شود و در دم خاموش می‌گردد. زبان‌ها خشک شده و اشکی در چشم‌ها برای ریختن روی پیکر بی‌جان عزیزان نمانده است. مردی آرام و هفتاد ساله شاید بنام «داود اسدی» بجای تمام مردم سخن می‌گوید: میهمان‌ها ببخشید، خانه‌ای نمانده که در آن به سوگ بنشینیم. اشک در چشمان «ابوالفضل قلی‌زاده» آنی می‌چرخد و خشک می‌شود. روحانی اشاره‌ای دارد که نویسندگان بنویسند «ما چه مردمی بودیم».

روستایِ زیبای «ای‌یه» (هیق) ویران شده است. در «ای‌یه» معنی ویرانی شدید به ذهن می‌آید. خانه‌های گلی مردم آوار شده و این همه آوار در دامنه‌یِ کوهی فرو ریخته است. گویی روستا را پس از ویرانی زیر و رو کرده‌اند. گذرگاه‌ها و کوچه‌ها با آوار خانه‌ها به هم آمیخته و دیگر گذرگاهی دیده نمی‌شود. «لطف‌الله حمیت» یکی از ساکنان روستا می‌گوید که روستا چهل و پنج خانوار داشت. در زلزله سه نفر کشته شده‌اند:«حاج میرعلی موسوی، الهوردی نامور و کلثوم ذاکری». همسر بانو ذاکری اندوه‌زده با دو نفر دیگر روی تلی از ویرانی ایستاده‌اند. جایی را نشان می‌دهد و اشکبار می‌گوید: اینجا. ناله در گلوی مردی دنیا دیده می‌شکند و بر خاک نشسته می‌شود. شب را چگونه سپری می‌کنند؟ نصرت‌الله عطایی هیق دست به کتِ خاک گرفته اش می‌کشد و می‌گوید: در هراس جانور که آن چند حیوان باقی‌مانده را نخورد. بالاتر از «ای‌یه» ویرانیِ قلعه‌ای دیده می‌شود. روزگاری قلعه خان‌نشین بوده. دیوارهایی از خشت خام چهارگوش با گذرگاه‌های بسیار منظم دارد. سقف‌ها فرو ریخته، اما دیوارها سالم هستند. روزگاری قلعه بسیار دیدنی بوده است.

روستای بزرگ و یکصد خانواری «چایکندی» در سر راه خواجه به ورزقان است. چایکندی در هم کوبیده شده است. کشته ندارند، اما چیزی هم برای زندگی نمانده است. مردم در کنار جاده ایستاده‌اند تا چیزی از کمک‌کنندگان دریافت کنند. هاجر، زنی با هیکلی درشت در گوشه‌ای ایستاده و دو کلید گردنبندِ گردنش شده است. کلیدهای کمدی هستند که زیر آوار مانده. تمام لباس‌هایش هم در درون همان کمد هستند. آیا لباس‌ها در داخل کمد خاک‌آلود می‌شوند؟ هاجر می‌پرسد. فرامرز نباتی پشت کوهی را با انگشت نشانه می‌گیرد و روستای «چاخماخ‌بولاغ» را نشان می‌دهد. چاخماخ‌بولاخ دو تاست: چاخماخ‌بولاخ بالا و چاخماخ‌بولاخ پایین.

چاخماخ‌بولاغ بالا به کلی در هم ریخته و هفت کشته داده است. روستایی زیبا که رو به شمال دارد و چنان ویران شده که گویی کوه را اندکی بلند کرده‌اند و خانه‌های گلی به سمت پایین ریخته است. چاخماخ‌بولاغ پایین کوچکتر و دیدنی‌تر است. در حاشیه‌یِ  دره‌ای بیست خانه‌یِ گلی جابجا افتاده و اکنون در درون خود متلاشی شده‌اند. جوانی با موتورسیکلت طول دره را به آرامی می‌پیماید. جوان موتورسوار، سواد جعفرپور، مکثی می‌کند تا دیدارکنندگان را راهنما باشد. دو هفته پیش از مرداد ماه دختردایی خود «ناهید» را فراری داده و به سرعت عروسی گرفته‌اند. اکنون خانه‌شان که تنها یک اتاق است فرو ریخته، بخشی از جهیزیه‌یِ ناهید را بیرون کشیده‌اند و یخچال همچنان مانده است. یخچال کنار دیوار است و خطر ریزش دیوار بسیار زیاد است. ناهید دختری جوان هیچ احساسی به از دست رفتن تمام زندگی‌شان ندارد. به سواد نگاه می‌کند و لبخند می‌زند تا به زبان بی‌زبانی نشان دهد زندگی هیچگاه از حرکت باز نمی‌ایستد.

روستاهای ورزقان ویران شده‌اند. روستاهای زیبایِ «باجاباج، چوبانلار، زنگ‌آوا، علی بَی‌کندی، قره‌بولاغ، میرزَلی‌کندی، هیبت‌بَی، شخیملی، گول‌عنبر» به تمامی بر خاک افتاده‌اند و اکنون در برابر باد و آفتاب مانده‌اند تا به یادگاری از یک دوره از زندگی بشر تبدیل شوند. در «باجاباج» بیست‌و نه نفر کشته شده‌اند: بیست و شش انسان کامل و سه کودک «بدنیا نیامده» در شکم مادرانشان. باجاباج تلخی ویرانی را شدیدتر به نمایش گذاشته است. روستای زیبای باجاباج به شدت درهم کوبیده شده. زنگ‌آوا هفت کشته داده است. زنگ‌آوا روستایی زیباست. بخشی از خانه‌های گلی از دامنه‌یِ کوه لغزیده و به پایین ریخته‌اند. چند خانه سالم به نظر می رسد. به رسم کهن آذربایجانیان، پشت بامشان پشته‌های زرد شده‌یِ یونجه همچون قوطی بزرگی با سلیقه چیده شده و پایداری شگرفی از خود نشان می دهد. این پشته‌های یونجه در زمستان به دام‌ها داده خواهد شد. روز همه سرگردان هستند و شب‌ها مردم آواره‌یِ دشت می‌شوند تا گوسفندان و گاوهایشان را از گزند گرگ و شغال دور نگه دارند. استراحت و خواب در میان زلزله و ویرانی فراموش شده است. میرزَلی‌کندی هفت کشته داده است. قهرمان سلیمی، مردی گریان همسر، مادر و دختر عموی خود را از زیر خاک بیرون کشیده است. به روستای میرزَلی‌کندی نگاه می‌کند و با حسرت می‌گوید: جایی هم نیست دو نفر کنارم بنشینند و سوگواری کنم. اشک و ناله در صدای مرد کار و زندگی در هم می‌شکند.

شهر ورزقان هم سخت به هم ریخته است. بخشی از خانه‌ها به تمامی فرو ریخته، خوابگاه دانشجویان آموزشکده فنی ورزقان از بیرون سالم است، اما در درون دیوارهای اتاق‌ها متلاشی شده است. خانه‌های کهنسال ورزقان مانند خانه‌های روستایی به تلی از آوار تبدیل شده و در دیوارهای خانه‌های نوساز ترک‌های طولانی دیده می‌شود. همه چیز به هم ریخته است. سقف خانه‌ها تَرَک برداشته و دیگر فکر زیستن در اندرونشان از ذهن کسی نمی‌گذرد.  

مردم پریشان شده‌اند. زندگی در روستاهای هریس، اهر و ورزقان به مانعی بزرگ بنام ویرانی برخورد کرده است. مردان و زنانی که تا روز شنبه در بخشندگی و میهمان‌دوستی شناخته‌شده بودند، اکنون به انسان‌هایی نیازمند کمک دیگران تبدیل شده‌اند. مردان و زنان زندگی ساده‌یِ خود را از دست داده‌اند و چشم‌انتظار برپای داشتن زندگیِ نوین هستند. آنها از ماهیت زندگی نوین آگاهی درستی ندارند، زیرا قدرت و تصمیم در اختیار کسان دیگر است. گروه کوچکی از این مردان و زنان به انسان‌هایی تبدیل شده‌اند که می‌توانند شکوه بزرگی انسانی را فراموش کنند و دست سوی دیگران دراز کنند، اما گروه بزرگی درمانده، ‌انتقام‌جو و پرخاشگر در روی ویرانه‌های خانه‌های خود ایستاده‌اند و دمادم خشم از نگاه و سخنشان فرو می‌چکد. در نگاهِ انسانی تماشاگر و خسارت‌ندیده هم این پرسشِ تلخ آویزان است که به چه دلیلی خانه‌های میلیون‌ها شهروند یکی از ثروتمندترین کشورهای جهان باید هنوز از خشت خام، چینه ساز، سنگ‌چین و کاه‌گل باشد؟‌

گروه‌های کمک‌رسان صمیمانه در تلاش هستند خوراک و آب‌معدنی به مردم برسانند. جمعیت هلال احمر از روز فردای زلزله به مردم چادر داده تا سقفی پارچه‌ای بالای سرشان داشته باشند. هر کس چادری گرفته و در جایی بر پا داشته است. در کنار هر روستا چند چادر با اندکی نظم دیده می‌شود؛ بسیاری از چادرها در میان ویرانی سر بر آورده‌اند. پراکندگی چادرها کار رساندن وسایل زندگی به مردم را دچار آشفتگی کرده است. آب معدنی به تعداد زیاد به مردم داده می‌شود. در کنار ویرانه‌ها و پیرامون چادرها بطری‌های خالی آب معدنی رها شده و گوشه‌ای از زندگی شهری در این آشوب بی‌نظمی و هراس به چشم می‌آید.

در جاده‌ها و پس از ساعت پنج پسروز صفی طولانی از اتومبیل‌های شخصی دیده می‌شود.  هر کسی اندک وسایل خریداری شده و یا گردآوری شده را به زلزله‌زدگان می‌رساند. برنامه‌ای در مدیریت این همه کمک مردمی دیده نمی‌شود. افرادی که سالها پیش خانه‌ی خود را در روستا رها کرده و به شهرها کوچ کرده بودند، برگشته‌اند تا شاید از کمک‌های احتمالی دولت سود ببرند. در گرمای روز و در میان خاک و آوار مردان و زنان بی‌خانمان گاهی خود را بیاد می‌آورند و در می‌یابند که چندین روز است تن و لباس‌های خود را نشسته‌اند.

چهارپایان بر پایه‌ی نشانه‌هایی محل نگهداری خود را می‌شناختند. آن نشانه‌ها در هم ریخته و چهارپا از روستا رّم می‌کند و سر به دشت و کوه می‌گذارد. نگهداری چهارپایان در مکان‌های بی‌حصار کنار روستا شبانگاهان براستی دشوار است. چهارپا نمی‌تواند به خوابیدن در فضای آزاد خو بگیرد. مرد روستا سرگردان بی‌خانمانی خویش و بی‌پناهی حیواناتش درمانده شده و چشم امید به ساختن حصارهایی برای حیوانات دارد.

پل‌های اعتماد فرو ریخته و کسی به شنیده‌ها اعتمادی ندارد. خبر می‌رسد ورزشکاران در شهرهای بزرگ پول‌های فراوان جمع کرد‌ه‌اند. میزان پول جمع شده و سرنوشت این نوع پول‌ها در رسانه‌ها مشخص نمی‌شود. هیچ مرکز معتبری آماری روشن از کمک‌‌های مردمی در یک رسانه‌ی رسمی منتشر نمی‌کند. از کشته‌شدگان و تعداد روستاهای ویران شده هم آمار رسمی منتشر نشد. در نبود آمار، شایعه گسترش می‌یابد. شایعه مردم زلزله‌‌زده را نگران می‌کند. مردان و زنان نجیبی بزرگی و منش انساندوستی خود را در زیر خاک دفن می‌نمایند و به کارهای سودجویانه دست می‌زنند. زلزله فقر گسترده مردم و بی‌برنامگی دولت در رسیدگی به فقیرترین قشر مردم را آشکار کرده است. زلزله زندگی در منطقه‌ی زیبای قره‌داغ آذربایجان را به هم ریخته است.

درختِ زندگی در روستاهایِ ورزقان، اهر و هریس  رشد خواهد کرد. گروهی به کوچی نافرجام دست خواهند زد. گروهی باز خواهند ماند تا زیبایی زندگیِ روستایی برای همیشه از یادها فراموش نشود.                   

  نظرات ()
زلزله منطقه آذربایجان و رسانه‌های دولتی در ایران نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩۱/٥/٢٦

زلزله‌‌یِ آذربایجان، شبکه‌های تلویزیونی ایران و روزنامه‌های تهران  

روز شنبه 21 مرداد زلزله تمام مناطق آذربایجان را تکان داد. دو زلزله در ساعت  چهار و پنجاه و سه دقیقه و پنج و نه دقیقه پسروز روی داد. خبر بسرعت در تمام شهرها و روستاهای آذربایجان پیچید: روستاهای اهر، هریس و ورزقان به تمامی ویران شده‌اند. خبر ویرانی دهان به دهان گشت و پژواکش در سراسر ایران طنین افکند. برای دریافت خبر بسیاری از مردم شبکه‌های تلویزیون جمهوری اسلامی ایران را روشن کردند. خبری از زلزله نبود. انگار هیچ رویدادِ طبیعی بخش بزرگی از این سرزمین را ویران نکرده است. در ساعت پنج و بیست دقیقه تلویزیون بی‌بی‌سی برنامه‌های خود را قطع کرد و خبر زلزله در آذربایجان را گفت. در رسانه‌های دولتی ایران هیچ خبری نبود، هیچ. گویی گردانندگان برنامه‌های تلویزیون هیچ شده‌اند. آنها سرگرم سخن‌پراکنی‌های خود بودند. درباره‌یِ مدال‌های المپیک و پرچم «سه رنگ» و «پر افتخار» و پیروزی ارتش پیروز سوریه بر مردم به پا خواسته صحبت می‌کردند. چهل شبکه‌یِ تلویزیون دولتی ایران در برابر این رویداد «مرگبار انسانی» سکوت کرده بودند. شب در شبکه‌یِ سوم، برنامه‌یِ «خنده بازار» پخش شد. این برنامه از تلویزیونی پخش می‌شد که در دوازده ماه سال ماتم‌زده‌گی و سوگواری را به خانه‌های مردم بیچاره می‌برد. این بی‌توجهی به سرگذشت غمبار مردم فرصت را برای برنامه‌های تلویزیون‌های خارج از کشور باز کرد. مردم هم خبرهای دقیقی از مناطق زلزله زده را در شبکه‌های مجازی اینترنت قرار ‌دادند. تلویزیون‌های خارج از کشور با استفاده از خبرهای اینترنت دم‌به دم گزارش‌های تکان دهنده از زلزله‌زده‌گان پخش کردند.

سیمای جمهوری اسلامی ایران، شبکه سهند برنامه‌های بی‌محتوای خود را پی می‌گرفت. از مردم تبریز خواسته می‌شد شب را در بیرون سپری کنند. جمعیت هراسان به خیابان‌ها ریخته بودند و ترافیک سنگینی پدید آمده بود. پارک‌ها و فضاهای اندک درون شهر پر از جماعت هراسیده و نگران بود. مردم بیاد ‌آوردند که در درون شهر فضایی خالی نمانده است. شهرداری همه جا را برای ساختِ برجهای آپارتمانی فروخته است. برای جمعیت یک و نیم میلیون نفری تبریز، پارک و فضای سبز و فضای باز کافی وجود ندارد.

روز یکشنبه بیست و دوم مرداد تلویزیون شبکه سهند روش درست کردن «کُفته» در روستای خاصبان را نشان می‌داد. مجری برنامه، مردی سپید مو با ریشی بُزی و سفید رنگ بنام «وطن‌پرست» در مرکز این برنامه‌یِ تلخ و زشت قرار داشت. «وطن‌پرست» در نقش یک دانای کل خانواده‌ای را رهبری می‌کرد تا «کفته» را آماده کنند. مرد سپید مو «وطن‌پرست» در بالای سفره‌یِ پهن‌شده‌ای نشسته بود، کفته می‌خورد و با صدایی که از سیمایش زشت‌تر بود روده‌درازی می‌کرد. سپس فرد میانسالی بنام «رامین راستی» برنامه‌ای درباره‌یِ زلزله را آغاز کرد. پس از نشان دادن تمرین خوش‌نویسی و تشریفات تیتراژ، مجری و دو فرد دیگر در صفحه‌یِ تلویزیون پدیدار شدند. رامین راستی در ساعت 06/12 نیمروز زلزله را «نزولات آسمانی» نامید. برنامه‌های علمی پسین همین شبکه واهی بودن سخن مجری تلویزیون را ثابت کرد. زلزله پدیده‌ای زمین‌شناختی است و کارکرد آن طبیعی است. می‌توان گسل‌های زمین را شناخت و با طراحی شهرها در فضاهایی مناسب و ساخت‌ِ خانه‌هایی بر پایه‌یِ اصول مهندسی خانه‌سازی از پدید آمدن فاجعه‌های انسانی پیشگیری کرد. یقین دارم که زلزله امتحان الهی نیست، زلزله امتحان مدیریت شهری در کشور است. گستردگیِ ویرانی در مناطق روستایی اهر، هریس و ورزقان نشان داد مدیریت شهری ایران چه کارکردی داشته است.

روزنامه‌های تهران هم به زلزله و ویرانی کامل دویست و هیژده روستا و ویرانی سه شهر در آذربایجان اهمیتی ندادند. روز دوشنبه بیست و دوم مرداد 1391 روزنامه‌یِ «شرق» گزارشی را از زلزله‌ در آذربایجان چاپ کرد. در تمام گزارش از دو روستایِ ویران «باجه‌باج» و «چوبانلار» نام برده شده بود. نویسنده این دو روستا را به غلط در پنج کیلومتری هریس قرار داده بود. نادرست بودن رابطه‌یِ مکانی در گزارش نشان می‌داد نویسنده به مناطق زلزله زده نرفته است و خبرهای آشفته‌ای را شنیده و گزارش نادرستی را نوشته است. ورق‌پاره‌های دیگر تهران همچون «فرهیختگان»، «اعتماد»، ‌«اطلاعات»، «جوان»، «کیهان» و دیگر «روزی‌نامه‌های تهرانی» تمایلی برای خبررسانی و تحلیل رویداد زلزله نداشتند. آنها اغلب بجای نام «آذربایجان» از واژه‌یِ ساختگی و غلط «شمالغرب کشور» استفاده می‌کردند. بی‌توجهی رسانه‌های دولتی به زلزله‌یِ آذربایجان توهینی به شعور مردم آگاه تمام جهان است.

فریاد بی‌پناهی مردم زلزله‌زده و دادخواهی آنها در رسانه‌ای به گوش مردم جهان رسید که تهیه‌کنندگانش بنام «شهروند خبرنگار» شناخته می‌شوند. این گروه نیازی به کارت شناسایی و مجوز ندارند. آنها تنها نیاز به یک دوربین و دسترسی به اینترنت دارند. صدای مردم بی‌خانمان، حیوانات بی‌حصار و آبادی‌های ویران شده آنچنان بلند است که به گوش مردم عدالت خواه جهان برسد.

مردم سراسر کشور به یاری زلزله‌زده‌گان شتافته‌اند. مردم از هر شهر و روستایی در حد توان مالی خود به زلزله‌زده‌گان کمک می‌کنند. یاری مردم می‌تواند به نیازهای خوردنی، نوشیدنی و بهداشتی زلزله‌زده‌گان چند روزی پاسخ بدهد، اما ساختن دوباره‌یِ زندگی آنها نیازمند پول بسیار زیاد و برنامه‌ای است که تنها دولت به کمک دولت‌های کشورهای خارجی باید انجام بدهد.     

  نظرات ()
زلزله در ایران نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩۱/٥/٢٦

زلزله‌های یکصد سال گذشته در ایران و آمادگی انسان‌ ایرانی برای برخورد با آن

زلزله در ایران یک پدیده‌یِ طبیعی و بسیار آشناست. از سال 1300 خورشیدی به این سو زلزله بارها شهرها و روستاهای ایران را ویران کرده است. هر بار در سراسر کشور هیجانی شدید پدید آمده و پس از چند ماه همه چیز فراموش شده است.

در روز چهار شنبه هفدهم اردیبهشت سال 1309 زلزله شهر سلماس را با خاک یکسان کرد. دیلمقان، شصت روستا و خود سلماس ویران شدند. دامنه‌یِ آسیب‌ها از دشت سلماس به دهستان قطور و مسیر بالایِ زاب در ترکیه کشیده شده بود. تعداد ۴۰۰۰ نفر در زلزله‌یِ سلماس کشته شدند.

روز جمعه 11/6/1341 نیمه‌های شب زلزله‌یِ شدیدی بخش گسترده‌ای از مرکز ایران را لرزاند. مرکز اصلی زلزله بوئین زهرای قزوین بود. زلزله در روستاهای ساوه، تهران، همدان و زنجان نیز احساس شد. در این زلزله 25000 نفر کشته شدند. 121 روستا با خاک یکسان شد و در گستره‌ای به گستردگی 40000 کیلومترمربع همه چیز در هم کوبیده گردید. هزاران گوسفند و گاو روستائیان در زیر خاک ناپدید شد. نشریات خارجی آن روزگار شدت این زلزله را بیشتر از انفجار 2000 بمب ئیدروژنی دانستند.

ساعت 15 و 35 دقیقه و 56 ثانیه به وقت گرینویچ در روز پنجشنبه 25 شهریور 1357 (روز 16 سپتامبر 1978) زلزله‌یِ سهمگینی استان خراسان را به لرزه در آورد. شهر طبس و 30 روستای پیرامونش به تمامی ویران و به 100 روستای دیگر خسارت وارد شد. خسارتهای عمده‌ی این زلزله در شعاع 30 کیلومتری طبس بود. این زلزله در تهران به فاصله‌ی مستقیم 540 کیلومتر و در مشهد به فاصله‌ی مستقیم 380 کیلومتر احساس شد. بر پایه‌یِ آمار رسمی 3662 نفر در شهر طبس و 2701 نفر در روستاهای پیرامون طبس کشته ‍‌شدند.

سی دقیقه پس از نیمه‌شب پنجشنبه 31 خرداد 1369 زلزله‌یِ وحشتناکی در شهرهای رودبار و منجیل در استان‌ِ گیلان و طارم علیا در استان زنجان روی داد و 48000 نفر را کشت. خسارت‌های زلزله هراسناک بود. در نزدیکی منجیل دو روستا زیر ریزش کوه ناپدید شدند. زلزله به ساختمان‌های شهرهای رشت، آستانه اشرفیه، قزوین خسارات شدیدی وارد کرد.

در روز دوشنبه دهم اسفند ماه سال 1375 زلزله‌ای با بزرگای 5.5 ریشتر در دامنه کوه سبلان روی داد. در این زلزله 760 نفر جان خود را از دست دادند و خسارات فراوانی به تاسیسات زیربنایی و ساختمان‌های شهرهای اردبیل، نیر، سرعین و مشگین‌شهر وارد شد.

در ساعت پنج و بیست و شش دقیقه بامداد 5 دی 1382 زلزله شهر بم و شهرهای دیگر استان کرمان را به لرزه در آورد. بر پایه آمارهای رسمی، در این زمین‌لرزه تعدا 26271 نفر کشته، 30000 نفر زخمی و یکصد و بیست هزار نفر بی‌خانمان شدند. ارگ بم، بزرگترین سازه‌یِ گلی جهان به تمامی ویران شد. هنوز شهر بم کامل بازسازی نشده است.

شنبه 21 مرداد 1391 در ساعت چهار و پنجاه و سه دقیقه پسروز زلزله‌ای با بزرگای 2/6  ریشتر شهرهای اهر، ورزقان و هریس در آذربایجان را لرزاند. در این زمین لرزه 306 نفر کشته و 218 روستا به تمامی ویران شدند. مردم خوش‌شانس بودند که اغلب روی گندمزارها و عدس‌زارهای خود سرگرم «درو» بودند. اگر زمین لرزه شبانگاه روی می‌داد، تعداد کشته‌ها هولناک می‌شد.

چهارشنبه ساعت 20:38 دقیقه 15 آذرماه ‌‌زلزله‌ای به قدرت 5.5 ریشتر ‌در طول‌جغرافیایی 59.54 و عرض‌جغرافیایی 33.50 شهرهای بیرجند، درمیان، قائن و زیرکوه در استان خراسان‌جنوبی را لرزاند. مرکز زلزله روستای شاج از بخش «زُهان» شهرستان «زیرکوه» بود. در این زلزله روستاهای زُهان، پیشه‌رو، شاج، باغستان، زردان، حسین‌آباد، عباس‌آباد، شیرخند، شاد، نهرود، سردوان، زورآباد، برازان، بن‌خونیک، اوجان، شاخن، مبارک‌آباد، فورجان، میریک و پدمرود و شانزده روستای دیگر ویران شدند. قدرت کم زلزله و آمادگی مردم برای گریز از خانه‌ها سبب شد تنها هشت نفر کشته شوند.

زمین‌لرزه به روزمرگی زندگی ایرانی تبدیل شده است. در زمین‌لرزه‌یِ 1369 در رودبار-منجیل و در زمین‌لرزه بم تلویزیون دولتی ایران هیجان شدید و گسترده‌ای را در میان مردم دامن زد. استادان زمین‌شناسی در دانشگاه‌های ایران گسل‌ها (Faults) و پهنه‌های بین‌گسلی (Plates) را بررسی کردند. واژه‌هایی مانند «مهندسی زلزله»، «سازه‌های مقاوم در برابر زلزله» و «آمادگی مردم برای روبرو شدن با زلزله» وارد گفتمان عادی مردم شد. در شهرهای گوناگون، مانور زلزله برگزار شد. هزینه‌های فراوان به بهانه‌یِ آمادگی برای رویارویی با زلزله صرف شد. زلزله‌یِ «اهر، ورزقان، هریس» نشان داد که آن همه برنامه نتیجه‌یِ خوبی نداشته است. نگاهی به ویرانی روستاها  و مردم بی‌خانمان آشکارا سستی در مدیریت شهری و بی‌برنامگی دولت در اداره‌یِ زندگی مدرن را نشان می‌دهد.

آیا پس از گذشت سی و چهار سال از پیروزی انقلاب اسلامی باید شاهد زندگی میلیون‌ها انسان در خانه‌های گلی با سقف‌های پوشالی باشیم؟ آیا باز باید چشم براه فاجعه‌ای دیگر در منطقه‌یِ دیگری از کشورمان باشیم؟

  نظرات ()
بازی‌های المپیک لندن و زیبایی حرکت فیزیکی انسان نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩۱/٥/٢٢

المپیک و زیبایی‌های حرکت فیزیکی انسان

المپیک 2012 در شهر لندن از روز جمعه ششم مرداد ماه آغاز شد و تا یکشنبه بیست‌و دوم مرداد 1391 ادامه یافت. در بازی‌های المپیک ورزشکاران کشورهای جهان در لندن گرد آمدند تا زیبایی حرکت و توان فیزیکی انسان را در رقابتی دوستانه به نمایش بگذارند. ورزشکاران برگزیده در رشته‌های گوناگون ورزشی همواره برای نمایش تنها یک هدفِ انسانی رقابت می‌کنند: بکار بردن تمام توانِ فیزیکی و فکری برای برنده شدن در میان ورزشکاران همگروه. برنده شدن یک ورزشکار همواره حسی از غرور انسانی نسبت به توانایی بشر در تماشاگر تلویزیون ایجاد می‌کند.

در بازی‌های المپیک، نشانی از برتری‌جویی ملی و یا نژادی دیده نمی‌شود. هر ورزشکار به مجموعه‌یِ انسانهایی تعلق داشت که در باورشان زندگی دوستانه و سرشار از صلح ممکن است. در المپیک «جنونِ تعصب» نسبت به کشور و یا نژاد دیده نمی‌شود. تمام ورزشکاران در فضایِ زیبای ورزشگاه و در میان نظمِ سازمان‌یافته‌یِ جماعت حاضر در رشته‌ها‌یِ ورزشی رقابت می‌کنند. در المپیک هویت ملی یا نژادی اهمیت خود را از دست می‌دهد. در لندن، ورزشکاران کشورهای کوچک و کمتر شناخته‌شده‌ای همچون «جامائیکا»، «باهاما»، «ترینیداد و توباگو»، «فیجی» و «کره‌شمالی» در کنار ورزشکاران کشورهای بزرگی همانند چین، ایالات متحده امریکا، انگلستان، روسیه، آلمان و ژاپن قرار می‌گرفتند و به دور از مفاهیمی مانند «ملیت»، «دین» و «نژاد» به رقابتی انسانی می‌پرداختند. ورزشکاری مورد توجه تماشاگر قرار می‌گرفت که رقابت زیبایی داشت و توان بشری را بهتر از دیگران و در زمان کوتاه‌تری به نمایش گذاشته بود.

المپیک میدان نمایش توان فردی است. تنها نمایش ورزشی فرد به چشم می‌آید. درست به همین جهت است که ورزش‌هایِ گروهی همچون فوتبال، بسکتبال و والیبال مورد توجه گسترده‌یِ تماشاگر سالن و تماشاگر تلویزیونی نیست. نتیجه رقابت‌ در رشته‌های ورزشی تیمی تاحدی قابل «پیش‌دانی» است. همه انتظار قهرمان شدن تیم بسکتیال امریکا و تیم والیبال روسیه را دارند. رقابت فردی قابل پیش‌گویی نیست. جماعت بسیار زیادی در المپیک لندن مشتاق دیدن رقابت‌های شنای «مایکل فِلپس» امریکایی و دویدن «یوسین بولت» جامائیکایی بودند، زیرا این دو ورزشکار بالاترین شکلِ زیبایی حرکات انسانی را در رقابتی ورزشی نشان می‌دادند. روز پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391 هشتاد هزار نفر در استادیوم ورزشی گرد آمده بودند تا مسابقه دوی دویست متر مردان را تماشا کنند. هنگامی که «یوسین بولت» جامائیکایی در 19 ثانیه و شصت‌و سه صدم ثانیه دویست متر را دوید، تماشاگر احساس کرد که وقت و پولش را بیهوده صرف نکرده است. المپیک میدان رقابت‌های انسانی است.

المپیک لندن سرشار از زیبایی‌های انسانی است. ورزشکاران زیاد و تماشاگران فراوان با لباس‌های رنگارنگ در صفحه‌یِ تلویزیون پدیدار می‌شوند و رنگین‌کمانی از زیبایی‌هایِ انسانی را ایجاد می‌کنند. در سالن‌های زیبایِ لندن، پرچم کشورها تنها هنگام ایستادن ورزشکاران روی سکوی قهرمانی برای شناساندن ورزشکار دمی برافراشته و سپس دور برده می‌شود. در دستانِ تماشاگران سالن‌ها نیز پرچم‌ها اغلب برای ایجاد زیبایی رنگ در میان جماعت به نمایش در می‌آید.

رقابت‌های ورزشی المپیک میدانِ نمایشِ توانِ فیزیکی و مدیریتی زنان نیز است. در اداره‌یِ بازی‌ها تفاوتی بین زن و مرد وجود ندارد. در بسیاری از بازی‌های دشوار همچون کشتی، جودو، بوکس و تکواندو داوری مسابقه را زنان انجام می‌دهند. اداره‌یِ بی‌نقص بازیها و مدیریت بسیاری از سالن‌ها توسط زنان میدانی فراهم آورده که در تقویت مفهوم برابری زن و مرد در اداره‌یِ جهان در روزگار مدرن سهمی مهم دارد. زنانِ جوانسال نیز از کشورهای جهان در مسابقات رشته‌های سنگین ورزشی شرکت می‌کنند. سهم زنان در ایجاد هیجان ورزشی در المپیک همچند سهم ورزشکاران مرد است. در المپیک بسیاری از «جامه‌های کهن معنایی» و مفاهیم سنتی به فراموشخانه‌یِ تاریخ سپرده می‌شود. هر کسی به عنوان یک «انسان» در مسابقه شرکت می‌کند.  

در المپیک لندن نشانی و عکسی از دولتمردان انگلیس در سالن‌ها دیده نمی‌شد. در واقع، عکس هیچ مقام حکومتی در هیچ جا دیده نمی‌شد. سیاست‌بازان حکومتی مدت چهارده روز از نمایش همگانی محو شده‌اند. گاهی سیاست‌بازی در سالن دیده می‌شود، اما براستی مورد توجه کسی قرار نمی‌گیرد. دیوید کامرون، نخست وزیر انگلستان، در مسابقات جودو همراه ولادیمیر پوتین در سالن نشسته بود، اما دوربین‌های تلویزیونی روی آنها متمرکز نشده بود. تنها یکبار تصویر آن دو را نشان دادند، درست همانگونه که تصویر هر تماشاگر «متفاوتی» را کارگردان تلویزیونی به نمایش می‌گذاشت. المپیک محل پدیداری بخشی از انسانیتِ انسان است. در المپیک توان فیزیکی آشکار می‌شود. توان فکری نابغه‌های نادر در گذرگاه زمان و با نتایج کارهای بزرگ فکری‌شان آرام آرام در دیدرس انسان‌های متعارف قرار می‌گیرد. برای نمایش «توان فکری» انسان نمی‌توان زمانِ کوتاهی را در نظر گرفت.

بازی‌های المپیک بزرگترین «آیین» گروهی انسان‌ها در روزگار مدرن است. بزرگترین نهاد سنتی انسانی، یعنی «دین» هر سال یکبار پیروان خود را یکجا گرد می‌آورد تا دینداران آیینِ تعریف‌شده‌ای را انجام دهند. پیرو قراردادی نانوشته، در برگزاری یک آیین دینی پیروان دین‌های دیگر نمی‌توانند شرکت کنند. در المپیک هیچ دیواری برای پاسداشت سنتی کشیده نشده است. همه می‌توانند در المپیک به عنوان ورزشکار یا تماشاگر شرکت کنند. هدف از آیین‌ المپیک گسترش شادی پیروزی در میان انسان‌هاست. باختن در المپیک بسرعت فراموش می‌شود. افراد بازنده برای گفتن شادباش به فرد پیروز به سرعت به سوی او می‌روند و شادی او را پایدارتر می‌نمایند.

المپیک در روزگار باستان و در سال 776 پیش از میلاد در «شهر-کشور» آتن آغاز شد. در سال‌های حکمرانی کلیسا در اروپا رقابت‌های المپیک از 334 میلادی «غیر دینی» تشخیص داده شد و تعطیل گشت، اما فراموش نشد. در سال 1895 میلادی  المپیک مدرن باری دیگر آغاز شد و دو جنگ جهانی هم در سده‌یِ بیستم بازی‌ها را تعطیل نکرد. امروزه با کمک تکنولوژی پیشرفته بازی های المپیک به زیباترین شکل ممکن برگزار می‌شود. کشورهای میزبان بر پایه‌یِ توان سازماندهی انسانی و کاربرد تکنولوژی مسابقات المپیک را زیباتر و انسانی‌تر برگزار می‌کنند. المپیک همچنان پایدار است تا شادی انسان پایدار باشد.

  نظرات ()
المپیک و ورزش در ایران نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩۱/٥/٢٢

ورزشکاران ایران در المپیک

نمایش ورزشکاران ایران در المپیک لندن بسیار عالی بود. دریافت سه مدال طلا در کشتی فرنگی برای ورزش ایران شکوهمند است. این سه مدال نتیجه‌یِ کار سازماندهی شده، مدیریت ثابت محمد بنا، پایداری تیم کشتی در تمرین‌های برنامه‌ریزی شده و «پیش‌دانی» روش‌های کشتی فرنگی (چهار دقیقه هُل دادن) در رقابت‌ها بود. سه مدال طلای کشتی فرنگی مدیون پیگیری سرسختانه‌یِ محمد بنا در تمرین برای رسیدن به مدال بود. در وزنه‌برداری یک مدال طلا، دو مدال نقره و یک مدال برنز حاصل اراده‌یِ فردی وزنه‌برداران بود. همه می‌دانستند که بهداد سلیمی مدال طلا خواهد گرفت، اما سه مدال دیگر براستی در نتیجه‌یِ اراده‌یِ فردی خود وزنه‌برداران بود. مدال نقره‌یِ محمد معتمد در تکواندو هم شکوهمند است. می‌توان تا پایان بازی‌ها به دریافت دو مدال دیگر در کشتی آزاد امیدوار بود. درخشش ورزشکاران ایران را به خودشان، مربیانشان و خانواده‌هایشان تبریک می‌گوییم.

نتیجه‌یِ بدست آمده برای کاروان ورزش ایران را می‌توان دو گونه بررسی کرد. روش نخست و رایج در گفتار مدیران ورزشی، مقایسه‌یِ تعداد مدال‌های این دوره از بازیها با دوره‌های پیش است. در دوره‌های پیش ورزشکاران ایران هرگز این تعداد مدال را بدست نیاورده بودند. در رشته‌یِ کشتی فرنگی ایرانیان هیچگاه مدال طلا دریافت نکرده بودند. براستی، کشتی فرنگی در انحصار کشتی‌گیران اروپای شرقی بود. کشتی فرنگی ایران برای نخستین بار این موفقیت مهم را بدست آورده است. این مقایسه نشان از پیشرفت این رشته‌یِ ورزشی در ایران دارد. روش دیگر، مقایسه‌یِ هزینه‌یِ صرف شده برای کل ورزش با تعداد مدال‌هاست. رشته‌های ورزشی ورزشکاران مدال‌آور هم باید در نظر باشد.

امروزه در کشور ما شبکه‌یِ سوم سیمای جمهوری اسلامی ایران رسانه‌ای برای ورزش است. شبکه‌یِ ورزش و شبکه‌یِ خبر نیز به ورزش می‌پردازند. دیدگاه حاکم در رسانه‌های ورزشی ایران حمایت از رشته‌یِ فوتبال و «بزرگنمایی» دو تیم پرسپولیس تهران و استقلال تهران است. تماشای فوتبال در ایران به عنوان تنها سرگرمی خانواده‌ها شناخته می‌شود. بر عکس این فضایِ حاکم رسانه‌ای، مدال‌های المپیک در رشته‌یِ سنتی کشتی بدست می‌آید و کشتی نیز به شکل گسترده از تلویزیون پخش نمی‌شود. هیاهوی زیاد پیرامون دو تیم فوتبال و نادیده گرفتن رشته‌های دیگر ورزشی و دریافت مدال المپیک در همین رشته‌های «نادیده‌گرفته شده» ناسازه‌یِ (ناسازه=پارادوکس) همیشگی فرهنگ و ورزش ماست. تماشاگر ورزش ایرانی ناگزیر بود بازی‌های المپیک را از شبکه سوم تلویزیون ترکیه، شبکه اجتماعی تلویزیون باکو و شبکه ورزش دوبی تماشاگر تلویزیون تماشا کند.

واقعیت آن است که وقت و پول بسیار زیادی صرف فوتبال می‌شود. بازیکنانی در میدانِ رسانه‌ها بزرگ می‌شوند و پول هنگفتی به آنها پرداخت می‌شود. نمایش ضعیف ورزشی آنها سبب ایجاد آشوب در دریافت تماشاگر جوان می‌شود. تماشاگران جوان و طرفدار دو تیم تهران اغلب گرفتار «جنونِ تعصب» هستند. تلویزیون و رسانه‌ها در شدت آن دیوانگی نقش عمده دارند. بده-بستان دوسویه بین رسانه‌ها و تماشاگران به سود همان ورزشکاران ضعیف تمام می‌شود. آنها پول های بزرگ بدست می‌آورند و به مدال آوران المپیک پندهای پدرانه و تشویق‌های شفاهی با لوح تقدیر می‌رسد.     

المپیک و ورزش آیین زندگی در دنیای مدرن است. اگر مدال المپیک اهمیت دارد، پس بازی‌های المپیک هم باید اهمیت داشته باشد. بخش بزرگی از مردم دوست دارند تمام رقابت‌های المپیک را از تلویزیون تماشا کنند. برنامه‌یِ پخش رقابت‌های المپیک از تلویزیون ایران تنها محدود به پخش رقابت ورزشکاران ایرانی است. به گمانِ من، ورزشکاران ایران هم بخشی از کل ورزشکاران المپیک هستند. باید تمام رقابت ها را تماشا کرد تا به اهمیت المپیک پی برد. پخش مسابقه فوتبال بین تیم بسیار ضعیف پرسپولیس تهران و فجر شیراز در گرماگرم رقابت‌های المپیک پوزخندی بر ذوق تماشاگران ورزش است. نگرش حاکم بر ورزش و نگرش رایج درباره‌یِ مرد و زن باید دگرگون شود تا ورزشکاران ایران در المپیک 2016 بتوانند دهها مدال بدست آورند.  

 

  نظرات ()
آزادی زنان در زمینه‌یِ سنتی پندار ایرانی نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩۱/٥/۱٦

تاریخ، زنان و آزادی

دگرگونی زندگی از شکل سنتی به مدرن در ایران خیلی ناگهانی روی داد. دگرگونی از سنت به مدرنیته در ایران از سال‌های 1250 خورشیدی آغاز شد. در آغاز فرایند تبدیل زندگی «رعیتی و روستایی» به زندگی «دلالی و شهری» با مقاومت شدید سنت‌گرایان روبرو شد. جنبش‌های شهری در رشت، قزوین و شیراز به شدت سرکوب شد و افراد بسیاری کشته شدند. جنبش مشروطه‌خواهی در ادامه‌یِ جنبش‌های مردم طبقه‌متوسط شهری و جنبش «باب» در دوران ناصرالدین شاه قاجار روی داد. جنبش مشروطه روشِ سنتی تولید، یعنی نظام «ارباب - رعیتی» را بسیار ضعیف کرد و ارباب‌ها را از قدرت برکنار نمود. رسیدن رضاشاه به قدرتِ حکومتی در سال 1304  نتیجه‌یِ پیروزی اندیشه‌یِ مدرنیسم در ایران بود.  مدرنیسم در شکلِ دگرگونی تاریخی زبان نوشتار، آزادی‌های مدنی انسان، آزادی زنان، شکل دادن به ساختار نهادهای نوین زندگی همچون مجلس شورا، قانون اساسی، و تاسیس اداره‌های دولتی، بانک، ارتش و پلیس شهری در کشورِ بشدت سنتی اجرا می‌شد. احزاب سیاسی در ایران تشکیلات خود را سازماندهی می‌کردند. این فرایند در روزگاری بود که بیشترین تعداد جمعیت ایران در روستاها بودند و تصوری از دگرگونی تاریخی نداشتند. روستائیان همیشه بازوهای حکومت سنتی و ابزار سرکوب جنبش‌های آینده‌نگر بوده‌اند. مدرنیسم به آرامی پیش می‌رفت. جنگ جهانی دوم تاثیر بزرگش را در ایران هم گذاشت.

همزمان با دگرگونی تاریخی، گروهی به فرهنگ‌سازی پرداختند. تدوین فرهنگ «پرشکوه گذشته» و چاپ کتاب‌های درسی برای دانش‌آموزان در مدارسِ نوین آغاز شد. دانش‌آموز ایرانی نوشته‌های تاریخ‌نویسانی همچون اقبال آشتیانی را به عنوان تنها منبع آگاهی و حقایقی بی‌ایراد پذیرفت و در ذهن مردم بیسواد ایران درونی کرد. یک حس شدید ملی در ایران پدید آمد. شخصیت‌های ناشناخته‌ای همچون کوروش، داریوش، انوشیروان و قدرتمندانی مانند نادرشاه، امیرکبیر و رضاشاه به عنوان مردان بزرگ تاریخی برای دانش‌اموز ساده‌فکر ایرانی معرفی شد. هیچ خواندنِ تاریخ همراه با نقد در ایران انجام نشد. ملی‌گرایی شدید در جامعه‌یِ روستایی و سنتی ایران ترویج می‌شد. ملی‌گرایی به بیماری «خودپرستی» کشیده شد: ایرانیان خود را برترین ملت، تاریخ خود را پرشکوهترین تاریخ، مردم ایران را باهوش‌ترین مردم، کارهای انجام شده را برترین شکل آن کارها و آثار اندک ادبی خود را برترین آثار ادبیات جهان پنداشتند. این پندار بی‌پایه هنوز هم در میان قشری از مردم رایج است. پارادوکس تفکر ایرانی هم آغاز شد: آگاهی ایرانیان بر پایه‌یِ افسانه‌ها و داستان‌های وهمی شکل گرفت و افسانه‌سرایی روشی برای شناخت تاریخ، ملت‌ها و شخصیت‌ها شد. زندگی فکری ایرانیان در روزگار مدرن چنین آغاز  شد.

مردم ایران تعریف مشخصی از انسان مدرن و زندگی مدرن ندارند. حضور دین اسلام در سخن ایرانیان و زندگی مادی و غیر دینی مردم بر پارادوکس فکری دامن زد. دین اسلام نگاه سودجویانه به «زن» را حرام اعلام می‌کند، و گسترش بهداشت و زیبایی «زن» انسانِ مرد را به سوی زن می‌کشاند. دوگانگی پندار اخلاقی از زن و واقعیتِ رفتار مرد ایرانی با زن ریشه در دوگانگی باورهای دینی و شرایط زندگی مادی دارد. مردم ایران در گفتار به شدت اخلاقی هستند، اما آمار قتل‌های ناموسی و رفتار مردان با زنان در میدانگاه‌ها و گذرگاههای همگانی واقعیت تلخ دیگری را گزارش می‌کند.

حس شدید و بی‌پایه‌یِ ملی‌گرایی در دوران حکومت پهلوی راهی بن‌بست بود. سندی بر شکوه گذشته‌یِ تاریخی ایران وجود نداشت. تاریخ ایران براستی از سده‌یِ دوم هجری (نهم میلادی) نوشته شده است. پیش از آن افسانه‌ها و گمان‌های بی‌پایه است. نفرت شدید تاریخ‌سازان حکومت پهلوی از ملت ترک آنها را به آفرینش داستان‌های بیهوده‌ای کشانده بود. ستیز با ترک‌ها خود را در ایجاد نفرت شدید نسبت به «امپراطوری مغول‌ها» نشان می‌داد.

پایان حکومت پوسیده پهلوی بن‌بست تاریخی ایرانیان را گشود. خواننده‌یِ جدی ایرانی به نادرستی گزارش‌های تاریخی نویسندگان دوران پهلوی پی برد و به آرامی تلاش برای خواندن تاریخ در پرتو یافته‌های نوین آغاز شد. وقتی آشکار شد که کتیبه‌یِ بیستون منسوب به داریوش هخامنشی، رونویسی و کپی دقیقی از سنگ‌نوشته‌یِ «سرپل ذهاب» است، در افسانه‌یِ کشورداریِ داریوش هخامنشی تردید ایجاد شد. این تردید خواننده را به خواندن دوباره‌یِ تاریخی که غربی‌ها برای ما نوشته‌اند، ناگزیر کرد. بسیاری از گمان‌های سنتی فرو ریخت و تصور نوینی از گذشته پدید آمد. خواننده دریافت که پرشکوهترین دوران تاریخی ایران همان دوران حاکمیت مغول‌ها در ایران بوده است. بزرگترین شاعران تاریخ ادبیات ایران، یعنی مولوی، سعدی، حافظ در دوران مغول پدیدار شده‌اند. مینیاتور به عنوان شکلی از هنر نقاشی در دوران مغول شکوفا شد، شکل حکومتی و نهادهای حاکمیت مرکزی در دوران مغول بنیان گذاشته شد. در دوران مغول کارهای واپسگرایانه‌ای هم انجام شد. چنین خواندن تاریخ گذشته، تصور انسان امروز را نسبت به گذشته‌یِ تاریخی دگرگون کرد.

انسان امروز به خواندن دقیق و جدی واقعیت‌های گذشته‌یِ تاریخی نیازمند است، اما آگاه نیز است که تاریخ به خواست حاکمان و به سود آنان نوشته شده است. در تمام نوشته‌های تاریخی هیچ نشانی از مردم نیست و تنها به کارهای شاهان و حاکمان با بزرگ‌نمایی بیمارگونه پرداخته شده است. مردم بی‌پناه ایران در داستان‌ها، رمان‌ها و داستان‌های کوتاه پس از 1304 نام و نشانی از خود دیدند. هنگامی که مردم در تاریخ غایب باشند، نمی توان از حضور زن در زندگی سخنی گفت. دکتر رضا براهنی در کتابِ «تاریخ مذکر» پیامد نگرش نویسندگان به زن را به خوبی بیان کرده است.

زن ایرانی و مرد ایرانی قربانی سیستم‌ پایدار فئودالی در گذشته‌یِ ایران است. تا دهه‌یِ چهل سده‌یِ حاضر، یعنی تا پنجاه سال پیش مرد و زن همراه با روستا فروخته می‌شد. گسترش ناگهانی مدرنیسم در ایران هویتی به مرد و زن داد، اما روش زندگی دراز مدت در دوران فئودالیسم و اشاره‌های دینی مردها را حاکم بر زنان نموده است. زن قربانی تفکر مردسالار سیستم فئودالی است.  

به گمان من، در چنین شرایطی زنان نیز باید به یک خودسازی فکری برسند. زن ایرانی باید نخست خود را به عنوان یک انسان برسمیت بشناسد، در کارهای فکری همچون خواندن و به ویژه «نوشتن» سهم بزرگی داشته باشد و از راه نوشتن آگاهی فکری و توان مدیریتی خود را بر باور مردها بنشاند. آنگاه می‌توان از حقوق زنان و سهم زنان در اداره کشور سخن به میان آورد. 

  نظرات ()
ودود موذن و پیکره شهریار نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩۱/٥/۱٦

پیکره‌ىِ «استاد شهریار»

در میدان هتل مرمر تبریز

استادشهریار هویت فرهنگی آذربایجان و بخشی از هویت فرهنگی ایران است. سرودن شعر در قالب‌های گوناگون سنتی و نو و در دو زبان فارسی و ترکی شهریار را در جایگاه بلندی در ادبیات معاصر ایران قرار داده است. بی‌هیچ تردید، شهریار پُرخواننده‌ترین شاعر معاصر ایران است. سرودن غزل در عالی‌ترین شکل خود، سرودن مثنوی‌های بسیار زیاد، کشف قالب‌های جدید شعری در قطعات «هذیان دل» و «راز و نیاز» و سرانجام میراث پرشکوه شهریار در دو شعر «حیدربابایه سلام» و «سهندیم» در زبان ترکی شهریار را سخنگوی عواطف مردم ایران زمین ساخته است. شهریار نمونه‌یِ عالی هنرمندانی است که خود را ویران می‌سازند تا صدای هنر رساتر به گوش برسد.

شهریار همواره در مرکز توجه مردم ایران زمین بوده است. شهریار یکی از نادر شاعرانی است که از آغاز شاعرانگی معروف شد. چاپ هفتاد و شش بند «حیدربابایه سلام (1)» در سال 1331 شهرت شهریار را در جمهوری آذربایجان و ترکیه نیز گسترش داد. گذر زمان شاهد گسترش شهرت شهریار است و به همین دلیل هر سال در سالروز درگذشت او (27 شهریور) در شهرهای گوناگون مراسمی برای گرامیداشت شاعر بزرگ ایران زمین برگزار می‌شود.

مجسمه‌ها و تندیس‌های شهریار زینت میدانگاههای کشور است. در شهرهای آذربایجان نیز مجسمه‌های شهریار در میدانگاهها نگاه مردم را سرشار از غرور می‌کند. در روز پنجشنبه پنجم مرداد ماه 1391 تندیس شهریار در میدان «هتل مرمر» تبریز رونمایی شد. این تندیس دو متر و بیست‌وپنج سانتی‌متر بلندی دارد و ترکیب آن از کامپوزیت است. در تندیس، شهریار کتابی را در دست راست دارد، انگشتش در لای صفحه‌ای از کتاب است و به افق چشم دوخته است. در بخش پایین‌تر از دست، طرحی از کوهها دیده می‌شود. این طرح‌ها نشانی از آذربایجان کوهستانی است و اشاره‌ای به کوهستان شعر «سهندیم» و کوه نامدار شعر «حیدربابایه سلام» دارد. تندیس شهریار را استاد هنرمند «ودود موذن» (متولد اردبیل، سال 1339) ساخته است.

ودود موذن، آراسته به هنرهای فراوان

موسیقی

 صدای بلند و دلنشین در خانواده موذن سعادتی است که تمام اعضای خانواده از آن بهره‌مند هستند. صدای اذان رحیم موذن زاده اردبیلی هر روز گوشِ شنونده‌گان ایرانی را صفا می بخشد. در ماه محرم، صدای پدر ودود موذن به ویژه سوگسرود «زینب، زینب»‌ (اجرا در سال 1347) ترکیبی از موسیقی و سوگنامه را به نمایش می‌گذارد. ودود موذن از دوران کودکی به فراگیری موسیقی مقامی در خانواده‌یِ خود پرداخت. در سال 1358 موسیقی ایرانی را نزد استادان مرحوم ملت‌پرست، شاملو، آشتیانی شروع کرد. در سال 1359 با استاد ناصح‌پور آشنا شد و پیش او به آموختن پرداخت. همزمان نزد استاد مظهری به فراگیری نواختن تار پرداخت. ودود موذن از سال 1365 به فراگیری علمی و آکادمیک موسیقی آذربایجانی پرداخت و پیش استاد آغاخان عبدالله‌یف خواندن را تمرین نمود. ودود موذن با استادان بزرگ موسیقی آذربایجان همانند حاجی‌بابا حسین‌اف، یعقوب احمداف، رامیز قلی‌اف، عارف بابایف و سایر هنرمندان بزرگ آذربایجان به اجرای شیوه‌های مختلف موسیقی مقامی آذربایجان پرداخت و آثار به یاد ماندنی را از خود به جای گذاشت. رادیو دولتی آذربایجان (باکو) ودود موذن را سرآمد خوانندگان مقامی ایران نام برده است. ودود موذن همراه استاد بزرگ کمانچه هابیل علی‌اف به اجرای کنسرت‌های گوناگونی در نقاط مختلف ایران پرداخت. ودود مؤذن ضمن تحقیق گسترده در موسیقی عاشیقی به فراگیری نواختن ساز قوپوز نزد استاد حیدری پرداخت. صدای بلند و زلال و بی نقص ودود موذن و آشنایی علمی او با دستگاهها و گوشه‌های موسیقی ایرانی و آذربایجانی و زعایت دقیق ردیف‌های موسیقی در اجرا او را به خواننده‌ای بی‌نظیر تبدیل کرده است. ودود موذن فرزند هنرمند آذربایجان است.

نقاشی

 ودود موذن در رشته‌یِ نقاشی تحصیلات آکادمیک دارد. ودود مدرک لیسانس در نقاشی را ازدانشگاه استانبول دریافت کرده است. ودود موذن در نقاشیِ سبک رئالیسم یکی از برجسته‌ترین نقاشان کشور است. نمایشگاه نقاشی رئالیستی ودود موذن همواره هنر نقاشی را به تماشاگر معنا می‌کند. تابلوهای معروف «دریا»، «کوه»، «جنگل» و زندگی در دشت» ودود از زیباترین آثار نقاشی رئالیستی ایران زمین است.

مجسمه‌سازی

 ودود موذن نقاشی را به شکل آماتور در کنار کار عملی با استادان بزرگ مجسمه‌سازی جمهوری آذربایجان یاد گرفته است. ودود موذن پیکره‌های زیبایی از شاه اسماعیل صفوی (در مجموعه صفی‌الدین شهر اردبیل)،‌ عروج جانباز (در میدان جانباز اردبیل)، تندیس تیمسار سپهبد ظهیرنژاد (در میدان ارتش اردبیل)، پیکره قارتال (در میدان قارتال سرعین)، پیکره شهریار (در  پارک شهریار، شهرک آزادی اردبیل) و پیکره رحیم موذن زاده اردبیلی (در میدان توحید اردبیل) را ساخته و سبب زیبایی شهر و معرفی شخصیت‌ها شده است.

پیکره‌شهریار در میدان هتل مرمر تبریز

ودود موذن ساختن پیکره شهریار را در سال 1388 شروع کرد. این پیکره تصویری از تصور هنرمند از شخصیت شهریار است. پیکره‌یِ شهریار را در آبان ماه 1389 آقای مهندس بهرام حمایت دید و تحت تاثیر جزئیات هنری پیکره قرار گرفت. مهندس حمایت عکسی از پیکره گرفت و در تبریز به آقای مهندس آبدار، شهردار آن روز منطقه هشت تبریز نشان داد. مهندس حمایت و مهندس آبدار با این اندیشه‌یِ مشترک که پیکره باید در تبریز نصب شود، تصمیم گرفتند انتقال پیکره به تبریز را از راههای قانونی پیگیری کنند. در چهارم اردیبهشت 1390 پیکره به «باغ ابریشم» مهندس حمایت منتقل شد. این پیکره در باغ مورد بازدید هنرمندان، مقامات محلی و افراد فراوانی قرار گرفت. در پاییز 1390 قرارداد خرید پیکره با هنرمند مجسمه‌ساز امضا شد و پیکره همچنان در «باغ ابریشم» ماند. در چهارم خرداد 1391 پیکره شهریار مورد بازدید اعضای انجمن‌های ادبی تبریز قرار گرفت و تحسین همه را بر انگیخت. سرانجام پیکره‌یِ شهریار در 28 تیرماه 1391 به میدان «هتل مرمر» تبریز منتقل و روی پایه‌ای نصب شد. پیکره شهریار در روز پنجشنبه ساعت یازده و سی دقیقه نیمروز با حضور ودود موذن، بهرام حمایت، استاد آواز نژادآریا، استاد عکاس جدیدالاسلام، تعدادی هنرمند و نویسنده و دو مقام شهرداری رونمایی شد.

پیشنهاد به نماینده‌یِ بستان آباد در مجلس شورا و شهردار بستان آباد

پیشتر یک پیکره‌یِ شهریار در میدان «هتل مرمر تبریز» نصب بود. این پیکره را هنرمند مجسمه‌ساز، احد حسینی ساخته بود. پیکره طرحی از شهریار بود که روی صندلی نشسته بود و بازوهایش را روی دسته‌های صندلی گذاشته بود. آن پیکره را برداشته‌اند و هم اکنون در انبار شهرداری نگه‌داری می‌شود.

از نظر مکانی و زادگاه، نام شهریار با «حیدربابایه سلام» و روستای «خشکناب» تداعی می‌شود. روستای خشکناب در پانزده کیلومتری «قره‌چمن» واقع شده است. از سمت بستان آباد به قره‌چمن در کنار روستای «قزلجه» تابلویی جاده‌یِ خشکناب را نشانه رفته است. در سه‌راهی قزلجه به خشکناب تابلوی بزرگی روستای خشکناب را نشان می‌دهد. هر سال دهها انسان هنرشناس و دوستار ادبیات به روستای خشکناب می‌روند تا برای شاعر بزرگ ایران زمین ادای احترام کنند. شایسته است مجسمه شهریار، که در انبار شهرداری است، در سمت راست همان سه‌راهی قزلجه و روی پایه‌یِ بلندی رو به خشکناب نصب شود. پشت مجسمه به سمت کوه خواهد بود و در زمینه‌یِ کوه بسیار چشم‌نواز خواهد بود. همچنین، بهترین نشان از هنرمندی خواهد بود که نام روستای کوچکی را در ذهن جهانیان نشانده است و کار زیبای احد حسینی هم در گوشه‌یِ انبار شهرداری خاک نخواهد خورد.   

    

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب