عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
سرمای زودرس در مناطق زلزله زده‌یِ آذربایجان نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩۱/٦/٢٢

بارش باران و آغاز سرما در آذربایجانِ زلزله‌زده

آذربایجان سرزمین بادهاست. هر سال در آخرین ماه تابستان سپیدباد از سمت کوه سبلان به سوی دریاچه‌یِ خشکیده‌یِ ارومیه می‌وزد. گذر روزها سپیدباد را تندتر و پرشتاب‌تر می‌نماید. گاهی باد از آغاز تا پایان شب می‌توفد و هراس بر جان انسان می‌افکند. سپیدباد سرشتی خشک دارد. سپیدباد گیاهان کوه و دشت را می‌خشکاند، برگ‌های درختان را تیره می‌سازد و انگور، گردو، سنجد و دیگر میوه‌های پاییزی را به رسیدن زودهنگام وادار می‌کند. سپیدباد را در آذربایجان پیشامد پاییز می‌شناسند. هنگامی که سپیدباد از توفیدن باز ایستاد، باران آغاز می‌شود. امسال در آذربایجان بارش باران بسیار زود و بدون پیشامد آغاز شد. از دهم شهریور امسال بارش باران آغاز شد.

در سال‌های دور مردم آذربایجان به پیشواز باران می‌رفتند. باران زمین‌های تفته از گرمایِ خورشیدِ تابستان را نمدار می‌کرد، آب به ژرفای خاک می‌فرستاد و چرخشِ هوا در داخل خاک را ممکن می‌ساخت. امسال، سالِ شوم 1391، خاک بر سر مردم نشسته و دیگر زایندگی خاک از خیال مردان و زنان روستایی نمی‌گذرد. خاکِ مادر به تمامی فراموش شده و روستایی بی‌خانمان تنها خاکِ فرو ریخته بر زندگیش را با چشمانی اشکبار تماشا می‌کند.

امسال شب‌ها در آذربایجان اغلب باران می‌بارد. بارش باران هوا را به شدت سرد می‌کند. چادرنشینانِ ناامید در مقابل چادرها جمع می‌شوند،  الوار چوبی را که تا روز شنبه بیست‌ویکم مرداد 1391 سقف خانه‌هایشان بود در میان سنگ‌چین اجاق‌ها می‌گذارند و آتش می‌زنند، گروه گروه انسان دور آتش‌ جمع می‌شوند و دست‌های خود را روی شعله‌های آتش می‌گیرند تا سرمای شب را درهم بشکنند. در داخل چادرها زنان کودکان و نوجوانانِ لباس پوشیده را در قنداقی از پتو می‌پیچانند، گوشه‌یِ پتو را روی سرشان می‌کشند تا گرمای نفسشان خواب را برایشان پدیدار نماید. شب‌ها مردم زلزله‌زده و بی‌پناه آذربایجان به زمان گذشته‌ می‌روند و زندگی روزگار ده هزار سال پیش را تجربه می‌کنند. در تهران هم رئیس دولت در تلویزیون دولتی از مدیریت جهانی سخن می‌گوید.

با دمیدن سپیده و آغاز روشنایی سیلی از سخنان دهان به دهان می‌چرخد. خبرها مانند پرندگانی مهاجر  بالایِ نیازهایِ زندگی چادرنشینی می‌چرخند و روی خبر مهم «ساختنِ خانه» فرود می‌آیند. خبرها بی‌اساس هستند. در روستای «ای‌یه» هیچ کاری انجام نشده است. ویرانی به شکل روزهای نخستین زلزله بر جای مانده است. گروه اندکی کوچیده‌اند و گروه بزرگی همچنان گوش به خبرهای رسیده از روستاهای دیگر دارند. روستاهای «یوخاری قشلاخلار ، آشاغی قشلاخلار، یوخاری چاخماخ بولاخ و آشاغی چاخماخ بولاخ» به تمامی فراموش شده‌اند. کار بازسازی پیشرفتی ندارد. در روستاهای «زغین‌ اُو» و «میرزَلی‌کندی» قطعه‌زمینی را با ریختن گچ خط‌کشی کرده‌اند. گویا برای هر خانوار سیصد متر زمین در نظر گرفته‌اند. باران‌های شبانگاهی خط‌ها را محو کرده و هیچ نشانی از سازندگی نیست. نشانه‌های تلخ تبلیغات هم برای مردم دور از آذربایجان فریبنده است. پی‌ریزی یک اتاق «شانزده مترمربعی» در روستای یازده‌خانواری «شال‌لی» و پی‌کنی چند خانه در روستای یکصد و بیست خانواری «کیوی» نشانه‌یِ خوبی از برپای ایستادن خانه‌ها پیش از برفِ پاییز و سرمای زمستان نیست. در روستاهای «دیغ‌دیغان»، «باجاباج» و «چوبانلار»  خاک‌برداری تاحدی تمام شده است. قرار است به مردم «کانکس» یدهند. روستاییان خود باید زیرسازی کنند، صفحه‌ای صاف و «شش متر در شش متر» بر روی زمین آماده کنند تا کانکس احتمالی بر رویش قرار بگیرد. هر کس چیزی می‌گوید. سازمان مسکن و شهرسازی استان‌های آذربایجان‌غربی، مازندران و اصفهان در روستاهای ورزقان تا کنون کار مهمی انجام نداده‌اند. مدیریت بازسازی خانه‌های ساده‌یِ مردم به بن‌بست وحشتناکی رسیده است. وزیر امور خارجه از مناطق زلزله زده دیدن می‌کند و وزیر مسکن و شهرسازی هم شاید در پی بهبود روابط ایران با کشورهای همسایه است. مدیریت ساختن خانه برای مردم زلزله‌زده دچار آشفتگی شدیدی شده است و در تهران هم رئیس دولت در تلویزیون دولتی از مدیریت جهانی سخن می‌گوید.

ناامیدی در رفتار مردم آرام آرام آشکار می‌شود. مردم روستانشین زندگی ساده و دلنشین خود را با کار روی گندمزارها و یونجه‌زارها و پرورش  گاو و گوسفند به پیش می‌بردند. در دنیای ‌تغییریابنده‌یِ مدرن و رنگارنگ و به دور از  هیاهوی زندگی شهری، پنجاه هزار نفر در روستاهایِ منطقه‌یِ قره‌داغ آذربایجان زندگی ساده‌ و آرامی داشتند. آن آرامش در زلزله‌یِ بیست‌ویکم مرداد 1391 در زیر خاک دفن شد. «حسن نظری» مردی از روستای «چوبانلار» در سپیده‌دمِ روز سه‌شنبه چهاردهم شهریور از آشفتگی و خبرهای نادرست ناله سر داده بود. حسن نظری با نجابت یک انسان زحمتکش و خشمناک از فراموش‌شدگی، می‌گفت که دولت پدرِِ ملت است و باید همچون پدری از فرزندانش مراقبت کند. همان شب رئیس دولت در یک گفتگوی تلویزیونیِ بسیار طولانی سخنی از زلزله‌زدگان بر زبان نیاورد.

روزهای سرد پاییز از راه می‌رسند. سیل‌های بی‌هنگام ویرانه‌های روستای «بیلوردی» را شسته و برده است. روستایِ «گورا دره» همچنان در زیر صخره‌های فرود آمده از کوه «چال‌لی داغ» دراز کشیده تا بمیرد. لاشه‌یِ گوسفندان مردم روستاهای «ملالار، چوبانلار و گورا دره» در زیر توده‌های سنگ و خاک پوسیده و تمام شده است. شب‌ها گرگ‌ها وحشت در جان مردم می‌افکنند. آنها از ترس گرگ‌ها، گوسفندان خود را با قیمت‌های ناچیز به دلالان می فروشند تا شاید امکان کوچ به شهری برایشان ممکن شود. در شهر ورزقان هشت هزار نفر در داخل چادر زندگی می‌کنند. در شهرهای اهر و هریس هم زندگیِ  چادرنشینی دیده می‌شود.  در روستاها هم چهل هزار نفر در چادرهای پارچه‌ای دست‌وپا می‌زنند. بزودی زندگی در داخل چادر غیرممکن خواهد بود. روستاییان بی‌خانمان ناگزیر خواهند بود دام‌های خود را بفروشند و به کوچ‌های بی‌سرانجام دست بزنند. آنها ناگزیر خواهند بود در حاشیه‌یِ شهرک‌ها زاغه‌های خود را ایجاد کنند و برای گذران به هر کاری دست بزنند. مشاهده‌یِ کم‌توجهی دولت به سرگذشت پنجاه هزار انسان و ناتوانی در مدیریت ساختن خانه‌های ساده‌یِ آنها سبب پدید آمدن اندیشه‌هایی نو در میان مردم خواهد شد. دولت کنونی پس از ده ماه کنار خواهد رفت و خاطره‌یِ تلخش چند سال، و یا شاید چند ماه، ذهن مردم را آزرده خواهد کرد.

روزهای سرد پاییز از راه می رسند. شب‌ها در داخل چادرها سرما مردم را می‌لرزاند. لرزشِ اندامِ انسان‌ها و به هم خوردن دندانهایشان در یکی از ثروتمندترین کشورهای جهان در باور انسان متعارف و مدرن پذیرفتنی نمی‌نماید. صدها پیرمرد و پیرزن و کودک و جوان شب‌های وحشتناکی را پشت سر می‌گذرانند.  کمک به آن مردم مسئله‌یِ اول اجتماعی کشور ماست. ممکن است روزی خودمان در چنان روزی گرفتار شویم. پنجاه هزار نفر انسان پاکدل و ساده رو در روی سرمای کشنده‌یِ زمستان ایستاده‌اند. با کمک‌هایمان برای آن مردم سپری در مقابل سرما برایشان بسازیم.  

  نظرات ()
در مناطق زلزله‌زده‌یِ آذربایجان چه می‌گذرد؟ نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩۱/٦/٩

غبار فراموشی روی مردم و ویرانه‌های زلزله‌یِ 21 مرداد 1391

زلزله‌یِ شنبه بیست‌ویکم مرداد 1391 بسیار ویرانگر بود.  هفده‌هزار و هشتصد خانه‌ در روستا‌های ورزقان، اهر و هریس به مشتی خاک تبدیل شد. در این زلزله صدها انسانِ رنج و کار کشته شدند. هزاران دام در زیر آوار خانه‌ها و «کلوخ دیوارها» و دیوارهای کوچه‌باغ‌ها تلف شد. بالاتر از تمام این ویرانی‌ها، امید پنجاه هزار انسان ساده و پاک و صمیمی با خاکِ خانه‌ها بال در آورد و به سوی  شبِ تیره و بدفرجام آرزوها پر کشید و ناپدید شد.

روز یکشنبه، یک روز پس از زلزله، «محمد نجار» وزیر کشور دولت احمدی نژاد در گفتگوی تلویزیونی از پایان عملیات خاک‌برداری و آغاز عملیات بازسازی خبر داد. امید در رویایِ بینندگان تلویزیون لبخند زد. روز دوشنبه «رحیمی» معاون اول احمدی‌نژاد خبر داد که خانه‌های مردم زلزله‌زده در فاصله‌یِ دو ماه ساخته خواهد شد. در روزهای دیگر مقامات محلی آذربایجان سخن از دادن پول یک میلیون تومانیِ کمک‌خرجی، دو میلیون تومانی خرید مصالح و وام دوازده میلیون تومانی سخن گفتند. شبکه‌های گوناگون تلویزیونی از آغاز بازسازی روستا‌های زلزله‌زده گزارش دادند. بیشتر شدن سخنپردازی امید به بازسازی را کمتر کرد. دو پدیده‌یِ سیاسی هم سبب کم رنگ شدن خبرهای زلزله شد. بیست و هفتم مرداد روز قدس بود و قرار بود که نشست سران کشورهای غیرمتعهد در هشتم شهریور در تهران برگزار شود. سرگذشت غمبار مردمِ زلزله‌زده در سایه‌یِ این دو رویداد سیاسی رنگ باخت.

در روزهای نخست رویدادِ زلزله، مردم آذربایجان و سایر مناطق ایران به شدت هیجان زده شده بودند. این هیجان سبب شد مردم با شتاب به کمک زلزله زدگان بشتابند. کارکنان هلال احمر جمهوری اسلامی ایران در روز یکشنبه 22 مرداد 1391 به بسیاری از زلزله‌زدگان چادر دادند. مردم اغلب چادرها را پراکنده در جاهای گوناگون روستا نصب کردند. گروهی هم از شهر تبریز و شهرهای دیگر راهی روستاها شدند و در ورودی روستاهای ویران چادر زدند تا از کمک‌های مردمی و پول احتمالی دولتی سود ببرند. کمک‌های مردم از هر سو رهسپار مردم زلزله‌زده بود. از بیست و یکم تا سی‌ام مرداد 1391 هر روز پس از ساعت چهار ترافیک سنگینی از اتوموبیل‌های کمک‌رسان در جاده‌های ورزقان، اهر و هریس تشکیل می‌شد. کنار چادرهای مردم بسته‌بسته بطری‌های آب معدنی دیده می‌شد. با گذشت زمان، سیل کمک‌ها فرو نشست. جاده‌ها خلوت شد و دیگر کسی سراغی از مردم زلزله‌زده نگرفت.

در هفته‌یِ اول زلزله، تلویزیون ورزشکارانی را نشان می‌داد که توبره به دست و گونی بدست از مردم پول جمع می‌کردند. این نمایش تلخ و فریبنده پنج روز بدرازا کشید. ورزشکارانی در این نمایش زشت شرکت کرده بودند تا کار غلامرضا تختی در زلزله‌یِ بویین‌زهرا در سال 1341 را تکرار کنند. تلویزیون هرگز نگفت که ورزشکاران پول‌های جمع‌شده را به چه نهادی دادند و یا به چه حسابی واریز کردند تا بدست مردم بیچاره برسد. ورزشکارانی سودجو،کم‌سواد و بدون آگاهی از بازی‌های روزگارِ مدرن بازیگر نمایشی بدفرجام شده بودند. مردم زلزله‌زده در میان این بازی‌های تلخ فراموش می‌شدند.

هیژده روز پس از زلزله دیگر سخنی از بازسازی خانه‌های مردم نیست. زلزله‌زدگان در میان ویرانی می‌چرخند، الوارهای چوبی را زیر و رو می‌کنند و آوار خاک را می‌کاوند و  تا شاید چیزی از لوازم زندگی دفن شده‌یِ خویش را پیدا کنند. روی تلِ خاک درِ شکسته‌یِ یخچال، بدنه‌یِ به هم پیچیده‌یِ اجاق گاز، گوشه‌یِ خاک‌گرفته‌یِ یک لحاف یا پتو، دسته‌یِ یک بیل و یا دستکاله و از این قبیل ابزار دیده می‌شود و دیگر حسی از شوق هم در ذهن صاحب خویش بر نمی‌انگیزد. در هیژده روز مردم از زندگی سالیان خویش جدا شده‌اند و آرام آرام به رفتاری شگفت انگیز و بیگانه با هویت خویش روی می‌آورند. مردم به فروش در و پنجره‌یِ شکسته، بافه‌های یونجه و علوفه و گاو و گوسفند خویش روی آورده‌اند. افسردگی و خشونت شدید نسبت به همدیگر در میان مردم زلزله زده رشد می‌کند.

شب‌ها داستان زندگی مردم وحشتناک‌تر و تلخ‌تر می‌شود. در میان حصارهایی که از تور سیمی، پرچینِ چوب، علف، کهنه تایر و هرچیز بدست آمده درست شده‌، گاوها و گوسفندان می‌خوابند و با احساس بوی گرگ و شغال سراسیمه خود را به حصار می‌کوبند و خواب مرد روستا را آشفته می‌کنند. هر چه زندگی مردم بیچاره لاغر می‌شود، گرگ‌ها و شغال‌ها فربه می‌گردند. در پناهِ سراسیمگی انسان و حیوان و سگ و گرگ، آن سو در میان باغ‌های درختان سیب و گلابی و مزرعه‌های کوچک هویج و هندوانه گرازها به جشن می‌پردازند. گراز پوزه‌یِ خود را درون خاک نرم جالیز هویج فرو می‌برد و پیش می‌رود. گراز به اندازه‌یِ یک تراکتور کوچک «مسی فرگوسن»  زور دارد. زمین شخم خورده از پوزه‌یِ گراز مکانی مناسب برای جولان توله‌های گرازها می‌شود. در روستای «چاخماخ‌بولاخ پایین» و «شال‌لی» گرازها درختان تنومند سیب را در هم شکسته بودند.

با آغاز روز کشمکش‌ها شکل دیگری بخود می‌گیرد. گاهی فردی کمک‌کننده با یک وانت‌بار و یا اتوموبیل شخصی در آغاز روستا پدیدار می‌شود. از داخلِ چادرهای آغاز روستا زنان و مردان به استقبال وانت‌بار و اتوموبیل بیرون می‌آیند. در میان گریه از کودکان و همسران مرده‌یِ خویش می‌گویند تا دل کمک‌کننده را به رحم آورند و کمک را به تمامی از او برُبایند. این گروه اغلب از شهر تبریز و شهرهای دیگر بدانجا رفته‌اند و زیانی از زلزله ندیده‌اند. آنها از دست فقر شهری گریخته و به روستاهای ویران پناه برده‌اند تا از احساس انساندوستی گروهی سود ببرند. مردان و زنان روستایی و زلزله‌زده این رفتار را چند بار با شکیبایی تحمل می‌کنند. نجابت روستانشین به دشواری کنار گذاشته می‌شود. ناگهان جوانی از میان روستائیان شورش می‌کند و به چادرنشینان آغاز روستا حمله می‌کند. جنگ در می‌گیرد. زلزله‌زدگان و میهمانانِ ناخوانده درگیر می‌شوند. درگیری فشار ویرانی را بیشتر می‌کند.

در روستاهای زلزله‌زده هیچ کاری برای ساختن خانه‌های مردم آغار نشده است، اما خبرهای ویرانگر و دشمن‌ساز به فراوانی جریان دارد. روستائیان دو گروه هستند. گروهی همیشه در روستا زندگی می‌کنند و خانه، زمین، باغ و خانواده‌ای در روستا دارند. گروه اندکی در شهر زندگی می‌کنند و به صورت فصلی و اغلب سه ماه برای کارگری و عملگی به روستا می‌روند. این گروه اغلب خانه‌های کوچک دارند. در روستای «ای‌یه» (هیق) چند نفر از این گروه مستاجر بودند. اکنون در آشوب خبرها سخن از دادن وام دوازده میلیون تومانی تنها به روستانشینان همیشگی است. روستاییان فصلی تلاش دارند از انجام فاجعه‌ای دیگر جلوگیری کنند. آنها خبرهای شوم دیگری می‌آورند. خبرها پشتوانه‌یِ درستی ندارد. خبرها آشوب ایجاد می‌کند و آشوب روانِ زلزله زده را براستی ویران می‌کند.

در هفته‌نخست زلزله و در میان هیجان عاطفی مردم، چندین شرکت ساختمان‌سازی و راه‌سازی بولدوزرهای خود را به یاری روستاییان فرستادند. بولدوزرها در میان ویرانی و آوار سنگین راه باز می‌کردند تا آمد و شد ساده‌یِ مردم ممکن گردد. این کار را در تبلیغات رسمی «خاک‌برداری» نامیدند. بولدوزرها به سرعت محل را ترک کردند و خاکِ کوبیده‌ای بر جای گذاشتند. خاک کوبیده در زیر پای مردان و زنان روستانشین آسیاب شد و سرانجام به «خاک پوده» تبدیل شد. خاک پوده نرم، سبک و به رنگ سفید آرد است. خاک پوده با کوچکترین جابجایی به هوا بلند می‌شود، بر سر و روی انسان می‌نشیند و نفس انسان را بند می‌آورد. خاک پوده با کمترین جریان باد به هوا بلند می‌شود و روی سر و شانه‌یِ مردم رونده و روی چادرهای انسان‌های زلزله‌زده می‌نشیند. روستایی پوشش پلاستیکی روی چادر می‌کشد و خاک را تا بلندای یک متر دور چادر خود انبار می‌کند. باد خاک را از ویرانه‌ها بلند می‌کند و روی چادر می‌نشاند. چادر آهسته‌آهسته در زیر پوششی از خاک پنهان می‌شود. گویی سکونت‌گاه مردم بیچاره‌یِ منطقه‌یِ قره‌داغ آذربایجان، مردم روستاهای ورزقان، اهر و هریس سرنوشتی غیر از پوشش کاهگلی ندارد.

زمان به سرعت می‌گذرد.  کارهای  ناچیز تبلیغاتی انجام می‌شود. روستای «شال‌لی» در سر راه خوجا به ورزقان تاحدی خاک‌برداری شده است. خاکبرداری را سازمان مسکن و شهرسازی آذربایجان‌غربی انجام داد. در سمت راست جاده مقداری ستون و دیوار فلزی به زمین ریخته‌اند. چند خط گچی نیز روی زمین‌های انتهایِ شمالی روستا کشیده‌اند. این عملیات نشان می‌دهد کارهایی انجام شده است. کار انجام شده در روستای کنار جاده است و روستا تنها «یازده» خانوار دارد. این کارها در روستای «شال‌لی» برای تبلیغات تلویزیونی مناسب است، اما برای هفده‌هزار و هشتصد خانه‌یِ ویران شده مناسب نیست. ماهِ نخست قول معاون اول احمدی نژاد تا چند روز دیگر پایان می‌یابد، اما هنوز از خاکبرداری و ساخت و ساز هیچ خبری نیست. کسی به زلزله‌زدگان نمی‌اندیشد.

در روستاهای زلزله‌زده‌یِ آذربایجان سرمای روزهای پاییز و سوز وحشتبار زمستان فرا می‌رسد. مردم زلزله‌زده گرفتار کابوس مرگبار زندگیِ زمستانی در داخل چادرهای پارچه‌ای هستند. آنها ناامید از زندگی هستند و نمایندگان مردم به دور از هر گونه نگرانی به کارهای روزمره‌یِ خود در مجلس شورا ادامه می‌دهند. دولت درگیر نمایشی برای نشان دادن گستره‌یِ قدرت خویش در میدان رقابت‌های جهانی است. مردم هم به فکر گذران زندگی خویش هستند. دیگر کسی به زلزله‌زدگان نمی‌اندیشد.   

زلزله‌یِ روستاهای ورزقان، اهر و هریس فقر وحشتناک مردمی را نشان داد که در یکی از ثروتمندترین کشورهای جهان زندگی می‌کنند. این مردم از زلزله آسیب ندیدند، آنها قربانی فقر شدند. فقر مردم هنگام فاجعه آشکارتر شد. مردم روستاهای زلزله‌زده همواره پشتیبان و تبلیغاتچیِ دولتی بوده‌اند که اکنون آنها را فراموش کرده است. دیگر کسی به زلزله‌زدگان نمی‌اندیشد.

  نظرات ()
زلزله‌یِ آذربایجان نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩۱/٦/۳

برای خاک‌نشینان روستای باجاباج

بیست و سه کیلومتر مانده به ورزقان، جاده‌ای به سمت راست جدا می‌شود و به سوی روستای باجاباج کشیده می‌شود. در آغاز جاده‌یِ باجاباج استخر پرورش ماهی قزل‌آلا در دره‌ای پوشیده از سبزه و درختان سپیدار است. سربالایی جاده به آهستگی دور می‌شود تا آنجا که دیگر جاده‌یِ ورزقان دیده نمی‌شود. در سمت راست و پایینِ جاده، دره‌ای از سمت خاور به سوی باختر رفته و در جایی پهنای دره گشاده‌ می‌شود. گشادگی دره به شکل «تخم‌مرغی افتاده» دیده می‌شود. جایی‌که دره به جنوب شکم داده یونجه‌زارهای مردم روستاست. در دو کناره‌یِ هر یونجه‌زار، به رسم کهن آذربایجانیان، درختان سپیدار قد بر افراشته‌اند. شیبِ شمال دره تند است. روستای باجاباج در آفتابگیر سمت شمال دره ساخته شده است.

روزگاری بسیار دور مردمِ گله‌داری شیفته‌یِ کوه‌ها، چراگاه‌ها، چشمه‌سارها و دره-رودهای این مکان شگفت شده و آنجا را برای ماندگاری برگزیدند. آن مردم در سوی آفتابگیرِ دره «غارخانه‌های» خود را حفر کردند. هر غارخانه تونلی در دو سطح است. سطح نخستین و ورودی غارخانه محلی برای نگه‌داری گله در زمستان بوده و در بخش آخر و بسته‌یِ غارخانه سکویی بلندتر از سطح نخستین، مکانی برای زیستن آدمیان بوده است. گرمای تن و نفس حیوانات سبب گرمای غارخانه می‌شده و انسان دنیای کهن زمستان‌هایِ وحشت‌بار را در پناه گرمای حیوانات به سر می‌آورده است. چنین غارخانه‌هایی شکل نخستین زیستگاه بشر است و در سراسر پهنه‌یِ زمین گسترده شده‌اند. غارخانه‌ها در پیرامون کوه سهند گسترده‌ شده و در همانجا به تکامل رسیده‌اند. شکل کامل غارخانه‌ها در روستاهای «تولاسَر» و «حِله وَر» وجود دارد و کامل‌ترین آنها در روستای «کندوان» ساخته شده است.  غارخانه‌ها نخستین تلاشِ انسان در بازسازی طبیعت برای مکانِ زیستن خویش است.

باجاباج با چنین غارخانه‌هایی شکل گرفت. برای جریان هوا بین غارخانه و بیرون سوراخ‌هایی در سقف کنده شد. این سوراخ‌ها را در معماری سنتی آذربایجان و به زبان ترکی «باجا» می‌گفتند. گمان می‌رود «باجاباج» نام خود را از وجود صد‌ها «باجا» در سطح دره گرفته و در روزگار روستاسازی نوین آن نام را نگه داشته است. پایداری زندگی مردم گله‌دار در دره‌یِ زیبا و مناسب زیستن، مردم را به ساخت خانه‌هایی روی زمین رهگشا شد. پیدایش ساختِ خانه‌های روی زمین در سراسر «خاورزمین» با دیوارهایِ چینه‌ساز و سپس خشت خام و بام‌هایی با الوارِ چوبی و پوشال و پوشش کاه‌گل در باجاباج هم انجام شد و مردم خانه‌های خود را روی زمینی ساختند که در زیر پوسته‌یِ بیرونی‌اش ده‌ها تونل دراز وجود داشت. در زلزله‌یِ بیست و یکم مرداد 1391 این غارخانه‌ها از هم پاشید و بسیاری از خانه‌های روستائیان دچار شکستگی و جابجایی باورنکردنی شد.

*‌‌‌ *‌‌‌ *

روستای زیبایِ «باجاباج» در زلزله در هم ریخت. درهم‌ریختگی خانه‌ها بسیار شگفت‌آور است. اگر زلزله شبا‌نگاه روی می‌داد، بی‌گمان کسی در «باجاباج» زنده نمی‌ماند تا شاهدی بر ادامه‌یِ زندگی در این روستای چشم‌نواز باشد. ویرانی باجاباج سخت دلگیر است. خانه‌ها از بلندیِ تپه به پایین پرتاب شده‌اند.  خانه به خانه کوبیده شده و آوار بر آوار فرو غلتیده است. پشته‌های قوطی شکل و زرد شده‌یِ یونجه از پشت بام‌ها فرو ریخته و به زیر خاک رفته است. در جاهایی بسته‌های گران‌بهای یونجه دیده می شود و گویی ارابه‌ای چپ شده و بارِ یونجه‌اش در درازای راه کشیده شده است. در کنار روستا »گالاخ‌ها« اغلب سالم مانده‌اند.  گالاخ انباریِ  مخروط شکل (مانند لانه‌یِ موریانه)  به بلندیِ پنج تا  هفت متر که زنان با چیدنِ تپاله‌های دست‌سازِ بیضی شکل  آن را در تابستان درست می‌کنند. تمامِ سطحِ بیرونیِ گالاخ را مانند کاهگل با پهنِ خیس می‌پوشانند. در پایین و چسبیده به زمین دریچه‌یِ کوچکی برای وارد شدن و خارج شدن دارد.  اندرونِ آن را از تپاله‌هایِ جمع‌آوری شده از صحرا، پهن، پشکل و همچنین تپاله‌هایِ دست‌ساز بیضی شکل و کلوخ‌پهن‌هایِ بریده  از کف طویله یا آغل می‌انبارند و در زمستان به عنوانِ سوخت استفاده می‌کنند. اندکی که خالی می‌شود پناهگاه مناسبی برای سگ‌ها در سرمایِ زمستان است. از نظر آوایی و معنا به واژه‌یِ غربیِ collect شباهت دارد. «حمزه‌ الطافی» از میان خرابه سر بلند می‌کند و خانه‌یِ خود را در حاشیه‌یِ یک ویرانیِ بزرگ نشان می‌دهد و منتظر شگفتی شنونده‌ می‌ماند. در دوازدهمین روز پس از زلزله حمزه همچنان خاک را می‌کاود. بدنبال اندک پولی است که از فروش قالی بدست آورده بود و اکنون پول «پیچیده در پارچه‌ای» زیر خاک گم شده است. سمت چپ خانه‌یِ «حمزه الطافی» فرو ریختگی درازی دیده می‌شود. آنجا یکی از آن «غارخانه‌ها» بوده که حمزه از آن به عنوان آغل گوسفندان استفاده می‌کرده است. شکستگی زمین اتاق دوطبقه‌ی حمزه را به دل زمین فرو برده است. پَرتابشِ آوار خانه گالاخ خانواده‌یِ حمزه را هم در هم شکسته است.

پایین‌تر از خانه‌یِ حمزه و آن سمت گذرگاه میانی روستای باجاباج خانه‌یِ نوسازی به پهلو خمیده و به تیرآهنی زنگ زده تکیه داده است. خانه‌یِ «یوسف جهانگیری» و «رقیه قویدل» است. فقر و ناداری همچون بارانی از شمایل خانه فرو می‌بارد. مصالح، روش ساختن دیوار و وسایلِ پخش‌شده‌یِ پیرامون خانه آشکارگی فقر است. یوسف و رقیه، سخت‌کوش و پایدار در کار، خودشان دیوار حیاط را با سنگ و ملاطِ آهک و بتن یک متر بالا آورده‌اند و نیمه‌تمام رها کرده‌اند. نزدیک‌تر به خانه‌یِ آن دو، اتاقی نیمه فروریخته با دری باز دیده می‌شود. زنی سرگرم پختن نان بوده که زلزله زمین را لرزانده و زن گریخته و دیگر بر نگشته است. تنور سرد شده و در گوشه‌یِ جنوب تنور یازده نان روی هم چیده شده‌اند. خاکِ پوده‌یِ سقف نا‌نها را پوشانده و تنها لبه‌یِ برشته‌یِ نان‌ها دیده می‌شود. رنگِ نان‌ها به پریدگی مردی است که چند خانه آن سوتر در میان خاک و الوار چوبی خرابی را می‌کاود. مرد «عبدالله دربان» نام دارد.

«عبدالله دربان» میز تلویزیون کوچکی را روی تلی از خاک گذاشته، چند جلد کتاب دینی از زیر خاک در آورده و روی میز تلویزیون چیده است. ماسکی دهن و بینی مرد را پوشانده و رنگ لباسهایش دیده نمی‌شود، پوشیده از خاک است. عبدالله دربان «مداح» روستاست. با وسواسی حیرت‌انگیز در این ویرانی بزرگ چند بشقاب چینی سالم و شکستگی بشقاب‌های زیادی را گوشه‌ای از تل خاک گذاشته است. آنها جهیزیه دخترش بوده‌اند که چنان در هم شکسته‌اند. خانه، طویله‌ها، انبار و تمام وسایل زندگی از بین رفته، اما از شکستن جهیزیه‌یِ دخترش سخت اندوهگین است. ظرف‌ها را دختر خودش از ورزقان و تبریز انتخاب کرده بود.

در سویی یک بیل مکانیکی در میان ویرانه‌ها می‌غرد و خاک را جابجا می‌کند. ماشین را یک شرکت مهندسی از ارومیه آورده تا کمکی به روستاییان بی‌خانمان باشد. تیغه‌یِ بیل مکانیکی فرشی را تکه‌تکه کرده و در میان خاک‌ها رها کرده است. تکه‌های کوچک فرشی رنگ خاک بخود گرفته‌اند. چشمان مردی به لبه‌یِ بیل بزرگ دوخته شده تا شاید پس‌انداز یک عمر کار خود و خانواده‌اش را در میان خاک داخل بیل پیدا کند. در روستای باجاباج یادمان‌های تاریخِ درازدامن زندگی بشر روی خاک در آنی به خاک تبدیل شده است. ناله‌های زنی نشسته بر خاک دمادم با باد کوهستانی و در میان غرش ماشین و صدای گاهگاهی آدمیان شنیده می‌شود.  

زنی بر روی تلی از خاک نشسته و اشک پیاپی از چشمانش بر روی گونه‌های خاک‌گرفته‌اش جاری است. داستان آمدن زن و دختری را به باجاباج برای چیدن بوته‌های عدس تعریف می‌کند و می‌گرید. «یاخچی خانم محرمی» و دخترش «آذر پرتوی» روز پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391 به باجاباج آمده بودند تا بوته‌های عدس‌ مزرعه‌کوچکشان را به چینند و به خانواده‌یِ نامزدِ «آذر» هم دستی یاری رساننده برسانند. «یاخچی خانم» و «آذر» در کنار زنی بنام «فاطمه دژبانی» نشسته بودند که زلزله زمین را لرزاند. مادر و دختر توانستند از داخل خانه به بیرون بگریزند، اما از زلزله نتوانستند. در کوچه‌یِ تنگ خانه‌ای بر سرشان خراب شد. فاطمه دژبانی هم نتوانست تکانی بخورد. در کنار تنور جان سپرد. پیکر بی‌جان آن سه زن را روستائیان باجاباج از میان تلی از خاک بیرون کشیدند و به حافظه‌یِ گریان خویش سپردند.

در پایین روستا و نرسیده به باغ‌ها خانه‌ای نوساز و نیمه ویران دیده می‌شود. آنجا خانه‌یِ مردی بنام «صمد دربان» است. خانه‌یِ دوطبقه صمد دربان در جهت شرقی-غربی جلوه‌یِ زیبایی داشته است. سمت شرق خانه فرو افتاده و از دور همچون کامیونی به نظر می‌رسد که بخش عقب‌اش در باتلاق فرو رفته باشد. بخش ویران کارگاه قالی‌بافی اعضای خانواده بوده که اینگ سوگوار بیست و شش انسان، روستا، خانه‌ و زندگی بر خاک افتاده‌یِ خودشان هستند. دو دختر نوجوانِ آقای صمد دربان، سمیه و لیلا حسرت تمام خانواده را در خاک شدنِ جهیزیه‌یِ دو دختر بزرگ بر زبان می‌آورند. سالی رنج برده بودند تا قالی نفیسی را ببافند و به قیمت هفت میلیون تومان بفروشند. آن پول صرف خرید جهیزیه برای دو دختر بزرگتر شده بود که در زیر تلی از خاک دفن شد. صمد دربان و دو دخترش تک‌درختی را در یال کوه و بالای روستای «چوبانلار» نشان می‌دهند و چشمانشان اشکبار می‌شود. نزدیک به آن تک درخت بوته‌های گندم مزرعه‌یِ کوچک دیمی خود را با دست و دستکاله می‌چیدند که زمین به لرزه در آمد. از آن دور روستا را دیدند که در برابر چشمان وحشت‌زده‌یِ این انسان‌های رنج و کار به گردِ خاک تبدیل شد و به هوا رفت. با تراکتور خود را به مکانِ روستا رساندند و دیگر روستای باجاباج را نیافتند. باجاباج به تاریخ ساده‌یِ انسان‌های پاک‌دل پیوسته بود.

مردان، زنان، پسران و دختران باجاباج در میان آوار خانه‌های خویش دست و پا می‌زنند. زنی سالخورده بنام سحنه (سکینه) یک کتری روئین را از زیر خاک بیرون کشیده و با پارچه‌ای خاکش را پاک می‌کند. سحنه در سخنی شگفت می‌گوید: مردم از دهات و شهرها همه چیز به اینجا می‌آورند، اما هیچ‌یک نمی‌تواند جایگزین چیزی از خودمان باشد که از زیر خاک بدر می‌آوریم. سحنه و ده‌ها زن و مرد در جستجوی خاطرات زندگی‌شان خاک را زیر و رو می کنند تا شاید یادگار از روزگاری بیابند که آرامش را حس می‌کردند و همدیگر را دوست می‌داشتند. کاخ آرامش و دوستی هم در خاک دفن شده است.  

اینجا، روستای باجاباج، تجسم ویرانی است. از زندگی هزاران ساله‌یِ اجداد باجاباجی‌ها تنها پشته‌پشته خاک و اندوهِ سنگین یک زندگی «در خاک افتاده» بر جای مانده است. مردان، زنان، جوانان و کودکان روستای باجاباج، شگفت‌زده از ویرانی ناگهانی زندگی خود، به ویرانی بزرگی نگاه می‌کنند و اشک در چشمانشان چرخ می‌زند. در باجاباج امید به زندگی در خاک دفن شده است.  هیچ روستایِ ویرانی همچون باجاباج اندوهگین نیست. شهریارِ خشکنابی می‌بایست زنده بود تا سوگسرود «باجاباج » را در قالب شعری همچون «سهندیه» بسراید.

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب