عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
زلزله‌زدگان منطقه‌یِ قره‌داغ آذربایجان نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩۱/٩/۱٦

در مناطق زلزله‌زده آذربایجان چه می‌گذرد؟

در برابر بادهای سرد زمستان

سرمای پایانِ پاییز در مناطق زلزله‌زده‌یِ «ورزقان، اهر، هریس و روستاهای شمالی اسپیران» زندگی را برای دهها هزار انسان بسیار دشوار کرده است. باد سرد تمام وقت می‌وزد و بر اندام انسان‌های درمانده گره‌ناگشودنی می‌افکند. تعداد اندکی از خانواده‌ها در چند روستا در داخلِ خانه‌های «تازه ساخته شده» ساکن شده‌اند. آنها از سرما در امان هستند. هفتاد درصد از زلزله‌زدگان در داخلِ کانکس‌های «دوازده‌مترمربعی» ساکن شده‌اند و همواره مواظب هستند که به هنگام باز و بسته شدن درب ورودی باد درِ کانکس را از جا نکَند. انسان‌هایی که هنوز در داخل چادر زندگی می‌کنند در برابر باد و سرمای برخاسته از کوههای برف‌پوش می‌لرزند. با اوج گرفتن سرما کار ساختِ خانه‌ها از هفته‌یِ دوم آذر ماه به تمامی متوقف شد. کمک‌رسانی بسیار کم شده است. دیگر از آن صف ماشین‌های شخصی در جاده‌های خاک‌پوش قره‌داغ ویران خبری نیست.

نان خوراک  اصلی زلزله‌زدگان است. نان به سختی بدست می‌آید. کسانی که پول دارند، نان را از فروشندگان دوره‌گرد می‌خرند، اما جماعت بسیار زیاد بی‌پول چشم به راه انسان‌هایی مانده‌اند که شاید با یک بسته نان سر برسند. غیر از نان و پنیر چیزی برای خوردن یافت نمی‌شود.

با رسیدن هر ماشینی به روستا، تعدادی زن و بچه و جوان و بزرگسال بسرعت خود را به ماشین می‌رسانند تا شاید چیزی فراچنگشان آید. کینه و بدبینی به همدیگر در سخنان مردان و زنان روستا آشکارا بیان می‌شود. هرکس دیگری را «دزد، دروغگو، فریبکار و شهری» می‌نامد. مردم نسبت به هم بسیار بدبین شده‌اند. سخنِ سالخورده‌یِ مردم روستانشین آذربایجان به واقعیت تلخی تبدیل شده است: هنگامِ سفتی شخم‌زار و دشواری کشیدن خیش، هر یک از گاوهای نر بسته‌به‌یوغ هم‌بند خود را «تقصیرکار» می‌پندارد. زندگی در زوستاهای زلزله‌زده‌یِ آذربایجان به سرمایِ وحشت‌بار و به دشواریِ ناداری برخورد کرده است.

در روستای «ای‌یه» (هیق) بسیاری به کوچی قابل پیش‌بینی تن داده‌اند. کسانی که مانده‌اند، چادرها را برچیده و به کانکس‌ها پناهنده شده‌اند. حتا یک خانه هم در «ای‌یه» کامل ساخته نشده است. فقر و ناداری مردم را به آستانه‌یِ مرگ رسانده است. مردان و زنان روستاهای «چاخماخ‌بلاخ بالا» و «چاخماخ‌بلاخ پایین» همچنان سرگردانِ سخنان هستند. برای ساکنان چاخماخ‌بلاخ بالا زمینی یافت شده و زیرسازی هشت خانه انجام شده است، اما کار تعطیل شده است. آنها به کانکس‌های نصب شده در محل پیشین روستای خود پناه برده‌اند. در چاخماخ‌بلاخ پایین تنها کانکس‌ نصب شده و گروهی در داخل کانکس‌ها ساکن شده‌اند. هنوز خانواده‌های زیادی در داخل چادر زندگی می‌کنند. جواد جعفرنژاد، عضو شورای روستای چاخماخ‌بلاخ پایین، در روز پانزدهم آذر 1391 کودکان خردسال خود و همسایگان را نشان می‌دهد و پرسش تلخی در نگاهش به اشک تبدیل می‌شود: آیا زمستان را به سر خواهند برد؟ با سرما و نبود غذا پاسخ دشوار می‌نماید. کودکان، جوانان و بزرگسالان در برابر سرمای سوزناک و در نبود غذا لاغر و تکیده شده‌اند، پوست صورت و دست‌هایشان به چرمِ قهوه‌ای رنگی تبدیل شده که روی اندامِ لاغرشان کشیده شده است. مردم روستاهای «زیغانوو»، «زنگ‌آوا»، «باجاباج»، «چوبانلار»، «دَبَنوو»، «قشلاخلار بالا»، قشلاخلار پایین» و بسیاری دیگر از روستاهای زلزله‌زده در داخلِ کانکس‌های کوچک دوازده‌مترمربعی روزهای بسیار دشواری را در پیش خواهند داشت. بسیاری از گاوها و گوسفندها فروخته شده و اندک حیوانات باقی مانده در داخلِ سوله‌های کوچک نگران نبود علوفه در زمستان هستند. نگرانی درونمایه‌یِ زندگی در مناطق زلزله زده است.

در روستاهای زلزله‌زده بهداشت به تمامی فراموش شده است. در میان چند خانه می توان توالتی را دید که برای استفاده‌یِ زن‌هاست. مردها مانند دوران کهن از ده خارج می‌شوند و پشتِ سنگی درشت یا در فرورفتگی خاک خود را از بارِ «پسریز» رها می‌کنند. جوان‌مردی در روستای دیغ‌دیغان گفت که چیزی خورده نمی‌شود که پسریزی هم پدید آید. در روستاهای زلزله‌زده اهمیت توالت و نقش بنیادین آن در پیشرفت و تکامل تمدنیِ  بشر آشکارا به چشم می‌آید.

روز چهاردهم آذر در نزدیکی روستای چاخماخ بلاخ پایین رهگذران بالای تپه‌ای دو تراکتور را می‌دیدند که با خرمنکوب سرگرم خرمنکوبی بودند. نزدیکتر به تراکتورها گروهی مرد و زن در کار نابهنگام خرمنکوبی بودند. کُلَشِ سیاه‌شده از باران را داخل خرمنکوب می‌انداختند و خرمنکوب کاهی سیاه‌رنگ و گندمی با کُرک‌های سیاه شده بیرون می‌داد. صاحبِ یکی از خرمن‌ها، اروجعلی، می‌گفت خیلی دیر کرده‌اند ولی نمی‌شد بوته‌های گندم را خرمن‌کوبی نکرد. پس از آن کار دشوار و در هوای سرد، خوراک نهار آن مردان و زنان نان و پنیر با چایی بود.

این مردان و زنانِ «رنج و کار و ویرانی» همانند انسان‌های روزگاران گذشته چشم به شانس و اقبال دوخته‌اند. امید به کمک‌های دولتِ یکی از ثروتمندترین کشورهای جهان در ذهن آنها رنگ باخته است. کسی بدرستی نمی‌داند چه تعداد از افراد در زمستان سر بر خاک مرگ خواهند نهاد. خطر و هراس از مرگ در نگاهِ انسان‌ها  آشکارا حس می‌شود.

در روستای «باجاباج»، مردی بنام یوسف جهانگیری رهگذری را به کانکسِ زندگیش دعوت کرد. در داخل کانکس چهار نفر نشسته‌بودند. دخترشان از مدرسه برگشت. با شرم‌نازی در نگاهش پشت مادرش پنهان شد و دمی بعد پیش آمد. مادر بسرعت گفت که دختر به هنگامِ ورود، شرمسار داشتن جوراب‌های مادر به پا خود را نشان نداد. آن دختر بچه «رعنا» نام دارد. در کلاس دوم درس می‌خواند. رنگِ پریده‌یِ صورتِ رعنا و لباس‌های بسیار نازک تنش هراس بر ذهن و فکر بیننده می‌انداخت: سرمای زمستان غنچه‌گلِ زندگی چند نفر از این «رعناهای» ناشکفته را برای همیشه سرد خواهد کرد؟ در پیرامون مدرسه‌یِ روستای چوبانلار هنوز خانواده‌های زیادی در داخل چادر مانده‌اند. خطر مرگ روی‌در رویِ بسیاری از زلزله‌زدگان ایستاده است. آیا در این دنیای پیشرفته کسی به زلزله‌زدگان می‌اندیشد؟ 

  نظرات ()
معرفی کتابی درباره‌یِ زُنوز (مرند، آذربایجان) نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩۱/٩/۱٦

کتاب «گذری بر سرزمینِ علم و ادب: زنوز»

نویسنده: سیدجبار ریاضی

ناشر: انتشارات حور شرق (تبریز)،  1385

نوشتن درباره‌یِ موقعیت جغرافیایی و رویدادهایِ بزرگِ تاریخی هر منطقه از زندگیِ انسان در روی زمین کاری ارزشمند است. ارزش کار در برجسته ساختن گوشه‌هایی از هستی انسان در منطقه‌ای است که همواره چشمِ تاریخ‌نویسان پایتختی بر آنها بسته‌است. تاریخِ گذشته‌یِ ایران را اغلب تاریخ‌نویسان غربی و چند مورد از تاریخ و جغرافیایِ ایران را نویسندگان عرب نوشته‌اند. آشکار است که در چنین تاریخ‌هایی، رویِ کارهای پیرامونِ حاکمان بیشتر توجه می‌شود و منطقه‌هایِ دورافتاده و مردم ساکن در آن مکان‌ها در سراسر کشور نادیده گرفته می‌شود. در چنین وضعی، افرادی از منطقه مدارکی گرد می‌آورند تا نوری بر گذشته‌یِ تاریک زندگی مردم پیرامون خویش بتابانند. چنین کار پُراهمیتی بیشتر توسط معلم‌ها انجام می‌شود. در هر شهرکوچکی، معلمی بازنشسته برای گذراندنِ  زمان و پُر کردن روزهایِ تهیِ خویش مدارکی را گرد می‌آورد تا تاریخ منطقه‌یِ خود را بنویسد. چنین کارهایی دارایِ اهمیت دوگانه است. نخست، افسانه‌های رایج در گفتار مردم گرد می‌آید تا توسط پژوهندگان جدی تفسیر شوند. دیگر، افزودنِ نامی از خود نویسنده به گفتارِ مردم همان منطقه است. چنین نامهایی، هویتِ فرهنگیِ منطقه‌ای را شکل می‌دهند. کتابِ «گذری بر سرزمینِ علم و ادب: زنوز» در چنین زمینه‌یِ فکری، قابل بررسی است. 

بر اساسِ نوشته‌یِ کتاب، سید جبار ریاضی در ششم بهمن ماه سالِ 1300 خورشیدی در زنوز (از آبادی‌هایِ پیرامونِِ مرند) متولد شد. ریاضی «پس از اتمامِ تحصیلات» به عنوانِ معلم در آموزش و پرورش استخدام شد و در زنوز تدریس کرد. ریاضی مدتی هم در مرند تدریس کرد. پس از بازنشستگی، به کار خواندن کتاب پرداخت. سید جبار ریاضی در روز 29 آذر 1379 دیده بر جهان فرو بست. پس از درگذشت سید جبار ریاضی،  دخترشان خانم مهناز ریاضی نوشته‌هایِ پدر را تدوین نمود و در سال 1385 به کمک «محمد کمالی وحدت» کتابِ «گذری بر سرزمینِ علم و ادب: زنوز» را به چاپ رساند.                                                            

کتابِ «گذری بر سرزمینِ علم و ادب: زنوز» از دو فصل تشکیل می‌شود. فصل نخست 21 صفحه است. این فصل به بررسی موقعیت جغرافیاییِ زنوز، رویدادهایِ حمله‌یِ عثمانی‌ها به منطقه‌یِ آذربایجان ایران در سال 1723 میلادی، معرفی کوه سلطان سنجر (زنجیرداغی) و محله‌های زنوز می‌پردازد. در این فصل، سه افسانه‌یِ رایج در گفتارِ شفاهیِ مردم زنوز درباره‌یِ  دلیل نامگذاری کوه «کله توکن» نوشته شده است. نویسندگانِ تاریخ باید بدانند که این پدیده‌یِ «قطع کردن سر» در هیچ مکانی از ایران هرگز اتفاق نیافتاده است. «قطع کردن سر» تنها در تاریخ خشنِ اروپا در سده‌هایِ یازده تا هیژده میلادی با گیوتین و بدستور حاکمانِ مستبد انجام شده‌است. تاریخ ایران شرمسار بدار آویختن انسان‌هاست. درباره‌یِ وجود «قلعه» و «دیز» در پیرامونِ زنوز، نویسنده در کتابش با صمیمیت می نویسد که «اینجانب هر چه در زنوز و زنوزق و اطرافِ آن پرس و جو نمودم از آن قلعه‌ها که در بالا ذکرش رفت اثری بدست نیامد و حتی محل احتمالی آنها نیز پوشیده می‌باشد... (ص 9)». این سخنِ درست، نویسنده را به اندیشیدن درباره‌یِ معنا و خاستگاه اورارتوییِ واژه‌یِ «دیز» راهنمایی نکرده است، نویسنده ناچار شده برای یافتنِ منبعِ افسانه به نامِ فامیلِ خانواده‌های ساکن در زنوز متوسل بشود. زنوز هیچگاه نمی‌توانسته محلی مناسب برای ساختن قلعه و دژ باشد. تعداد چهل هزارکشته‌شده‌یِِ زنوز در درگیری با عثمانی‌ها هم اغراقِ بزرگ و باورنکردنی است. در حمله‌یِ عثمانی‌ها به آذربایجانِ ایران، جمعیت کل آذربایجان (یعنی استان‌های آذربایجان‌غربی، آذربایجان‌شرقی، اردبیل، زنجان، همدان)  به چهل هزار نفر نمی‌رسید. چنین اغراقهایی در ایران بسیار معمول است، زیرا ایران در اساس جامعه‌ای کشاورزی-دامداری است و در چنین جامعه ای «زمان» و «عدد» تعریف مشخصی ندارد.    

فصل دوم کتاب «شرح حال علماء، ادبا و شعرای زنوز» می‌باشد. این فصل 140 صفحه است. در میان نامهای این فصل، با نادیده گرفتنِ «رشیدالدین فضل‌الله همدانی»، میرزا جبارخان سیاهپوش دارایِ نامی آشنا در انقلاب مشروطه می‌باشد. بقیه‌ی افراد بیشتر شاعر هستند و شعرهایی از آنها چاپ‌شده‌است. سید جبار ریاضی با گردآوری شعر شاعران زنوز بزرگترین خدمت را به نویسندگان شعر در زنوز انجام داده است. 

بنظر می‌رسد «حیدربابایه سلام» شهریار تاثیری نیکو در شاعرانِ زنوز داشته‌است. سه نظیره برای  «حیدربابایه سلام» در کتاب چاپ شده است.  چکامه‌یِ «سلطان زنجیره سلام» از دکتر امیر هوشنگ سید زنوزی در 114 بند، پیرو فرمِ بیرونیِ «حیدربابایه سلام» است. چکامه‌یِ «زنوزه سلام» از سید ابراهیم شهیدی زنوز در 73 بند سروده شده است. از نصیر پایگذار زنوزی هم تنها هفت بند در فرم «حیدربابایه سلام» چاپ شده است. این نظیره‌های شاعران زنوزی می‌توانند تنها در گستره‌یِ زنوز قابل طرح باشند. این نظیره‌ها از نظرِ ساختار، زبان، فرم و جهانِ درونی با «حیدربابایه سلام» شهریار تفاوت ماهیتی دارند. واژه‌های بکار رفته در این نظیره‌ها با گویش ترکی هیچ یک از مناطق ایران سازگار نیست. چنین شکلِ ساختگی از زبان، سبب می‌شود خواندن شعرهای این شاعران بسیار دشوار و گاهی غیرممکن شود. این کاستی‌ها را می‌توان با ویرایشِ مناسبی توسط یک شعرشناس برطرف کرد.        

کتابِ «گذری بر سرزمینِ علم و ادب: زنوز» از زنده‌یاد سید جبار ریاضی، بعنوان ماده‌یِ خام دارای اهمیتی بزرگ در شناختن منطقه‌ای از آذربایجان ایران است. صفحه‌های 151 تا 154 سرگذشت غمبار سالهای آغازینِ آموزش و پرورش در مرند را وصف می‌کند. برای احترام به سید جبار ریاضی و آغازگرانِ آموزش های نوین در ایران قسمتی از یک پاراگراف در صفحه های 151 و 152 آورده می‌شود:          

«نخستین مدرسه در مرند در سال 1324 هجری افتتاح شد. افتتاح مدرسه در مرند مثل سایر نقاط، نخستین بار توسط رهبران مشروطه و آزادیخواهان انجام گرفت.... در سال 1324 آقای مکافات به همراه چند تن در مرند مدرسه‌ای بنامِ «مساوات» را افتتاح کردند. مدیریت این مدرسه با میرزا حسین رشدیه (برادر میرزا حسن رشدیه) بود. این مدرسه ابتدایی بود، اما پیرو اصول آن زمان، علوم مختلف و زبان روسی در آن تدریس می‌شد. طرفداران استبداد و قشریون جامعه بشدت با این مدرسه مخالف بودند. شش ماه از افتتاح مدرسه می‌گذشت. اولیا خود را برای یک جشن و امتحان حاضر می‌کردند. چند ساعت به شروع امتحان مانده بود. با تحریک مخالفین و دشمنان علم و آگاهی، عده‌ای از اهالی دکان‌های خود را بستند و به مدرسه هجوم بردند. در اندک زمانی مدرسه را ویران و اثاثیه‌ی آن را به غارت بردند... (صص 151و 152)».                                                    

مسیر پرفراز و فرود آگاهی همواره از میانِ جنگلِ استبدادِفکری، فکرِخودپرستی و هراس از دگرگونیِ افرادی می‌گذرد که سود خویش را در ثابت نگه داشتن وضعِ موجود جستجو می‌کنند. روشِ چنین افرادِ کهنه‌فکر همواره ریاکاری و ترساندنِ مردم از دگرگونی بوده است. گذر زمان تمامِ آن کهنه فکرها را زیر فشارِ خود خُرد کرده است. نویسندگانِ تاریخِ آموزش و پرورش همواره از رنجی می‌نویسند که بر مردم تحمیل شده است.

بر سید جبار ریاضی و تمام معلمانِ پاک نهادی که از طریق نوشتن درباره‌یِ زادگاه خود تلاش داشته‌اند آگاهی را در جامعه گسترش دهند و تنها نگرانی‌شان گسترش و حاکمیتِ نادانی در جامعه بوده است، درود فراوان می‌فرستیم.          

  نظرات ()
سوگواری ماه محرم نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩۱/٩/٦

برای سینه‌زنان دسته‌یِ روستای قزاق

آذربایجان روزگاری از چهارده محال: محالِ موغان، محال زنگان، محال همدان، محال سارو، ، محال قارا‌داغ، محالِ یکان و خانات، محال جولفا، محال هِشتری، محال ماراغا، محال شربیان (شبستر، شرف‌خانا)، محالِ قوتور، محالِ اورمی، محال سایین‌قالا و محال سولدوز تشکیل می‌شد. تربیز (تبریز) مرکز تمامِ محال‌های آذربایجان و تختگاهِ حاکم بود. هر یک از این محال‌ها، روستاهایِ فراوان و ارباب‌های نامداری داشت. در سال‌های نخستین روزگار قاجار (1794-1925 میلادی) یکپارچگی سیستمِ سالخورده‌یِ ارباب-رعیتی از هم گسست و از اهمیت «روستا» به عنوان مکان زندگی انسان به مدت پانصدهزار سال کاسته شد. ارباب‌ها و گروهی از رعیت‌ها به حرفه‌هایِ جدیدتری روی آوردند. تعدادی از روستاها گسترده گشتند و بسرعت به شهر تبدیل شدند. انقلاب مشروطیتِ ایران (1905-1907 میلادی) چرخشِ زندگی از روستانشینی به شهرنشینی را سبب شد. در فرایند دگرگونی‌های بنیادین زندگی سنتی، آیین‌های گسترش‌یافته در دوران قاجار به ویژه سوگواری دهم محرم،  نیز دگرگون گردید و امروزه با روش‌های نوین اجرا می‌شوند.

*   *   *

محال سولدوز روزگاری «هشتاد و شش» روستا داشت. سرحدهای خاوری – باختری آن را با دو روستای «مَمیَند» و «دربند» نشانه‌گزاری می‌کردند. خط شمالی محال سولدوز خط ساحلی جنوب دریاچه‌یِ اورمیه بود و در جنوب دیواره‌یِ ایجاد شده از کوههای فرنگی، سولتان یاغیب و قلعه ماران سولدوز را به دژی ماننده می‌کرد. «تپه‌یِ حسنلو» محالِ سولدوز را در جهان شناسانده است. مردم روستاهای سولدوز ترک زبان و شیعه هستند و آیین محرم را هر سال اجرا می‌کنند.

*   *   *

روستای قزاق در سمتِ شمال کوههای قلعه ماران در محال سولدوز است. در روستای قزاق «محرم» از پنجم ماه شروع می‌شد. هر یک از پنج خانواده‌یِ بزرگ قزاق شامِ یک روز را در مسجد می‌داد. شامگاه پیش از خوردن شام دسته‌یِ سینه‌زنی نوحه‌ای را می‌خواند. ایستادن در صف دسته‌یِ سینه زنان، کوبیدن بر سینه و تکرار همآواز یک شعر با آهنگی کُند و نیم‌چرخ‌های یکباره‌یِ دسته بین سینه زدن و خواندن آن هیجان شادی بود که هر سال یکبار به سراغ آدم می آمد. با پایان سینه‌زنی، افراد پای دیوار مسجد می‌نشستند و چایی می خوردند. هنگام پنج شام تمام بزرگسالان، جوانسالان و کم‌سالان روستا در مسجد جمع می‌شدند، مردان در سمتِ آفتاب‌خیزان و زنان در سمتِ آفتاب‌نشینان سفره باز می‌کردند و شام می‌خوردند. شام همیشه شوربای «گوشت و سیب‌زمینی» بود. شوربا را زنان و دختران روستا می‌پختند. شوربا را در کاسه‌های رویین می‌ریختند و در سفره می‌گذاشتند: دو نفر یک کاسه. صدای مردی از نزدیکی منبر بلند می‌شد: بر یزید لعنت، بخورید. جنب و جوش در می‌گرفت. شوربا در داخلِ کاسه ترید می‌شد و سپس چهار دست با شتاب در میان کاسه و دهان‌های گرسنه به حرکت در می‌آمد. آنگاه گوشت و سیب‌زمینی شوربا را داخلِ کاسه می‌کوبیدند تا کامل خُرد و به هم آمیخته شود. خوشمزه‌تر از شوربای محرم را کسی بیاد نمی‌آورد. پنج روز محرم را همه دوست می‌داشتیم. پس از آیین‌های نوروز، محرم بهترین مناسبت برای گردهم‌آیی مردم بود.

روز عاشورا دسته‌یِ سینه‌‌زنی زودهنگام تشکیل می‌شد. چند ریش سفید در پیشاپیش و زنان نیز در پسِ دسته حرکت می‌کردند. تعداد بیست و هفت نفر سینه‌زن روستای قزاق در دو ردیف به خط می‌شدند. چون یک ردیف سیزده نفر و دیگری چهارده نفر می‌شد و تقارن به هم می‌خورد، به دختران هم اجازه می‌دادند در صفِ دسته‌یِ سینه‌زنی شرکت کنند. هنگامی که دسته به روستای «قاضی» و یا روستای دیگری می‌رفت، دختران برمی‌گشتند. نوحه‌خوان در وسط دسته حرکت می‌کرد.

دسته‌سینه‌زنی روستای قزاق پس از چند بار رفت و برگشت در تنها گذرگاه میانی روستا و چند بار دور زدن در خرمنگاه و نوشیدن شیرِ گرم به سوی گورستان مشترک سه روستا می‌رفت. همیشه راه میان بر انتخاب می‌شد. در درازایِ مسیر دو کیلومتری، گذر دسته به شکلِ حرکت در دو ردیف ممکن نبود. سینه زنان اجازه داشتند در یک ردیف و بدنبال هم بروند. دیگر نوحه‌خوانی و سینه‌زنی نبود. سخن‌ها بیشتر پیرامون یافتن مکانی برای نهار دور می‌زد. نرسیده به گورستان و در یونجه‌زار مشهدرشید، دسته بار دیگر شکل می‌گرفت. نوحه‌خوان نوحه‌ای را شروع می‌کرد و دسته‌سینه‌زنی تکرارکنان وارد گورستان می‌شد. در گورستان دیدن سنگ‌گور و خاک برآمده‌یِ گور مردان و زنان آشنا اندوه ناشناخته‌ای را بر دلها فرو می‌بارید. بزرگسالان در کنار گور می نشستند، انگشت بر خاک گور می‌گذاشتند و فاتحه می‌خواندند، کم‌سالان چشم به نام‌های نوشته‌ در سنگ‌ها باز می‌کردند و زبان بر سخن می‌بستند. اینجا گور «فرامرز» است، آنجا «احد»، این یکی «خاور ننه» و «علسگر» آنجاست. اندوه هنگامی شکسته می‌شد که نوحه‌خوان دسته را به تشکیل و سینه‌زنی دعوت می‌کرد. همه شادمان به سوی نوحه‌خوان برمی‌گشتند تا مقصد را بپرسند. مقصد روستای «قاضی» و پیش از آن رفتن به «اجاقِ» میرآباد بود. در سولدوز زیارت‌گاه را «اجاق» می‌نامند.

جماعت روستای قزاق بر تریلی یک تراکتور سوار می‌شد و در کنار روستای «پاشا» پیاده می‌شد. دسته شکل می‌گرفت: ریش‌سفیدان در پیشاپیش و دسته‌یِ سینه‌زنان بدنبال آنها حرکت می‌کرد. زنان دیگر نبودند. دو ردیف دسته‌یِ روستای «پاشا» به رسم کهن سولدوزی‌ها از هم فاصله می‌گرفت تا دسته‌یِ میهمان از وسط آن بگذرد. قرار نانوشته‌ای بود که هر دو دسته نوحه‌ را با چنان صدای بلندی بخوانند که دیگری به اشتباه بیفتد و شکست بخورد. دسته‌یِ روستای قزاق همیشه برای چنین رویارویی نوحه‌ای را حاضر می‌کرد که آهنگش با سه‌ضرب اجرا شود. یک‌ضرب‌زدنِ دسته‌یِ روستای «پاشا» هرگز نمی‌توانست حریفِ سه‌ضرب‌های آهنگین قزاقی‌ها شود. دسته‌یِ قزاق پیروزمند از بین دسته‌یِ روستای میهمان می‌گذشت، گاهی شیر گرم می‌خورد  و پیاده تا اجاق میرآباد می‌رفت. راه چندان دور نبود.

اجاق میرآبادکلبه‌یِ گِلی کوچکی بود و قبر سیدی در داخلش بود. پیرامون کلبه بیشه‌ای از درختان نارون بود. هر سال در محرم تصمیم گرفته می‌شد کاه‌گل کلبه را نو کنند و یا اتاقی مناسب بسازند، اما پس از محرم تمام آن تصمیم‌ها فراموش می‌شد. در «اجاق» فرصتی پیش می‌آمد تا سینه‌زنان روستاهای گوناگون در نقشِ «کشتی‌گیر» و سپس «بالارونده از درخت» پدیدار شوند و مسابقه‌ای میان بچه‌ها به داوری جوانسالان درگیرد. هر روستا شش نفر به پیش می‌کشاند و مسابقه کشتی در می‌گرفت. گاهی میانسالان نیز پا به میدان می‌گذاشتند. در سال 1350 محمود، چهل ساله از روستای قزاق، پشتِ تمام کشتی‌گیران روستاهای دیگر را  بر خاک آورد. مسابقه‌یِ «بالا رفتن از درخت» میان کم‌سالان انجام می‌شد. کسی حریف «قنبر» نمی‌شد. سینه‌زنان روستای قزاق در چنین مسابقاتی هرگز شکست نمی‌خوردند.

دسته سینه‌زنان  پس از سینه‌زنی، اجرای «کارناوال و مسابقه» سوار تریلی تراکتور می‌شد تا به روستای «قاضی» برای نهار خوردن برگردد. هر سال تنها یکبار برخورد افراد در چنان مکان مقدسی پیش می‌آمد. در راه سخنان به تمامی از شکل مسابقه، پیروزی و گفته‌های افراد دیگر درباره‌یِ زورِ قزاقی‌ها بود. دو صد متر مانده به روستای قاضی سینه‌زنان از تریلی پیاده می‌شدند و دسته باری دیگر شکل می‌گرفت. خیلی دیده شد که سینه‌زنان روستای قزاق عَلَمی را نیز از «اجاق» آورده‌اند. ریش‌سفیدان پافشاری می‌کردند که آن کار مانند دزدی است و گناه است، اما سینه‌زنان پیروز عَلَم‌ها را جایزه‌یِ پیروزی خود می‌پنداشتند. ریش‌سفیدان در پیشاپیش، دو علمدار پسِ آنها و در آخر یک نوحه‌خوان و  بیست‌وپنج سینه‌زن روستای قزاق به سوی دسته‌یِ پیشوازکننده‌یِ روستای قاضی پیش می‌رفت. سینه‌زنان قاضی بسیار باادب بودند. آنها با رسیدن دسته‌یِ سینه‌زنان سکوت می‌کردند تا دسته‌یِ میهمان از بین دو صف دسته‌یِ میزبان نوحه‌خوان بگذرد و به داخل مسجد کوچک روستایِ قاضی بالای تپه‌یِ خرمنگاه وارد شود. ریش‌سفیدان اغلب می‌خواستند دو دسته به هم به پیوندند و یک نوحه را با هم بخوانند. این دو روستا نزدیک به هم بود و افرادش همدیگر را بخوبی می‌شناختند. سینه‌زنان چنین پیشنهادی را کمتر می‌پذیرفتند. دسته‌های سینه‌زنی وارد مسجد می‌شد و هر یک پس از خواندن چهار بیت شعر یک نوحه پخش می‌شد تا سینه‌زنان برای خوردن نهار بروند. بیرون چند خانواده‌یِ روستای قاضی آماده بودند تا افراد دسته‌یِ سینه‌زنان روستای قزاق را به خانه‌هایشان برای ناهار ببرند. در هر خانه‌ایِ پنج یا شش نفر سر سفره می‌نشست. صاحب خانه از سفر پیشروز می‌پرسید و یکی از میهمان‌ها، زباندار، شرح پیروزی «کشتی‌گیران» و «بالاروندگان از درخت» را با غرور تعریف می‌کرد. خوردن شوربای گوشت و سیب‌زمینی در خانه‌های مردم بسیار با ادب روستای قاضی و گفتن از پیروزی‌های مردم روستای قزاق در خانه‌ای با تاقچه‌ها و عکس سربازی مرد خانه تکرار آن دَمِ شادی بود که هر سال تنها یکبار روی می‌داد.

پس از ناهار سینه‌زنان روستایِ قزاق گرد می‌آمدند و دیگر خسته‌تر از آن بودند که بتوانند سینه بزنند. سوار تریلی تراکتور می‌شدند، به روستا بر می‌گشتند و در میان خانه‌های اندک روستا ناپدید می‌شدند.

شامگاه یکبار دیگر سینه‌زنان روستای قزاق در مسجد گرد می‌آمدند تا حلوای رسیده از پنج خانوار و آخرین شام را بخورند، سینه‌زنی کنند و با حسرتی شگرف از شب‌ها و روزهای فراوان دیگری بگذرند تا سال‌ها سپری شود، هر یک از سینه‌زنان روستای قزاق در راهی گم شوند، سر از شهری در بیاورند و به هنگام دیدن کارناوال‌های امروزه‌یِ آیین محرم با دُهل‌های بزرگ و بلندگو‌ها و سنج و اسب و شتر و آهنگ‌های شاد نوحه‌خوانی و شعرهای بی‌روح، آن روزهای درخشان سال‌های پیش را بیاد آورند و گاه‌گاه به پسربچه‌یِ بیگانه‌ای با عینک، موهای بلند و پریشان بیندیشند که کسی ندانست بادهای زمانه او را به کجا برد.  

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب