عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
برف نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩۳/٩/۳٠

... دیگر برف نمی‌بارد

bagerihamidi@gmail.com

روزگاری نه چندان دور، بارش برف از چهل‌وپنج پاییز آغاز می‌شد. پوشش برف از بلندای کوه‌ها شروع می‌شد و آرام آرام به سوی دشت کشیده‌ می‌شد. آبان به پایان نرسیده مناطق کوهستانی زمین زیر پوششی از برف پنهان می‌شد. بادهای پاییزی هم شروع می‌شد. باد از باختر آرام به سوی خاور می‌وزید و روز بروز شدت می‌گرفت. در روزهای پایان پاییز باد شبانه‌روز می‌توفید و برف را از بلندی‌ها جاکن می‌کرد و بر دلِ دره‌ها می‌کوبید. زمین با برف هموار می‌شد و در پرتو گاه‌گاهِ خورشید درخششی سپید و خیره‌کننده داشت. در آن سال‌ها، مردم در آبادی‌هایِ ریز و درشت زندگی دشوار خود را با شادی به پیش می‌بردند. در آن سال‌ها، نشانی از خانه‌های بلند، خیابان‌های باریک، آمد و شد سراسیمه‌یِ ماشین‌ها در میان انسان‌ها نبود. در آن سال‌ها و در زندگیِ انسان‌ها، مردان و زنان بیشتر از ماشین به چشم می‌آمدند. در آن سال‌ها، انسان‌ها از سرمای گزنده‌یِ زمستان و از نهیب یخبادها به کلبه‌های گِلی خود پناه می‌بردند، با مردان و زنان خانواده‌ و تبار ِ خویش یکجا گِرد می‌آمدند و زندگی را با سخنان پرامید خویش رنگی می‌ساختند.  با سپری شدن روزهای سرد زمستان، انسان‌ها به  سردی هوا عادت می‌کردند و سرما تسلیم پایداری انسان می‌شد. آنگاه مردان و زنان در دشت‌های ِ برف‌پوش پدیدار می‌شدند و با نام شکار یا شادی به گشت‌زنی می‌پرداختند.  یقین نیز داشتند که هراس از سرما در هم شکسته و خورشید زندگی‌بخش با قدرت زمین را بیدار خواهد کرد.

دگرگونی در سرزمین ما بسیار ناگهانی پدیدار شد. در گذرگاه پنجاه سال، آبادی‌ها به شهر تبدیل شدند، گروه‌های انسانیِ دامدار و دهقان هویتِ خود را گم کردند و  ناگزیر در اداره‌های دولتی همچون میلیون‌ها فرد دیگر به سرگردانی روز گذراندند. تولید از بین رفت و افراد کارمند در اتاق‌های اداره‌ها چشم به ساعت دوختند تا نیمروز از اداره به خانه‌هایشان بروند. خانه‌ها نیز کوچک شد، روی هم انبار گشت و فرد انسانی پیوندش با خاک به تمامی‌ گسست. فصل‌های گرم و سرد رنگ باختند و برای فرد کارمند شکافی شگرف در درک او از هستی انسان پدید آمد. گروه‌های انسانی نیز از هم پاشیدند و هر انسان به تک‌فردی تبدیل شد که به زحمت توانست بار سنگین زندگی را به پیش کشاند. روزها یکسان شد و هر روز تکرار روزهای دیگر گشت. بدین سان زندگی زیبایی و معنای خود را از دست داد.

در روزگار معناباختگیِ زندگی، وسایل رفاه از کشورهای تولید کننده به سرزمین ما سرازیر شد.افراد به خرید و مصرف ابزاری پرداختند که با ماهیتِ آنها بیگانه بودند. داشتن ابزار زندگی مدرن آرام آرام به یک  سیستم ارزشی تبدیل شد. هر کس وسایل رفاه بیشتری داشت، در بالایِ پایگان ارزش جای گرفت. کسانی که در بازار درندگیِ انسانی سهم کمتری بدست آورند، پَست انگاشته شدند. هویت انسانی افراد آرام آرام در هم شکست.

دگرگونی در سرزمین ما به اراده، خواست  و تلاش مردم هیچگاه پدیدار نشد. کسانی از انگلستان، روسیه، امریکا سرگذشت مردم کشور ما را به اراده‌یِ خویش نوشتند. تنها در زمان‌هایی روحانیون تلاش کردند سرنوشت مردم را بدست گیرند و در سال 1357 به پیروزی رسیدند. در این گستردگیِ دگرگونی‌ها، فردی از میلیون‌ها نفر جایگاه خود را نشناخت و تسلیم اراده‌یِ سیستمی شد که بدور از درک مردم بر سرزمین حاکم شده بود.

دگرگونی‌ها از میانِ مردم آغاز نشد. رنگ‌برنگ شدن زندگی اجتماعی همواره از طرف گروه حاکم شروع شد و بر مردم تحمیل گشت. مردم بی‌اراده هر سخن گروه حاکم را پذیرفتند. مردم ورود سربازهای روسیه در جنگ جهانی اول به ایران را اغلب تماشا کردند و سپس به سرعت حضور آنها را عادی پنداشتند. کشمکش انگلستان و روسیه جهت رویدادها را تعیین کرد. از طرف مردم حرکتی پیدا نشد. مردم به اراده‌یِ ایالات متحده‌یِ امریکا از سیستم فئودالی رها شدند، اما در ذهن خویش همچنان رعیت‌هایی ماندند که گوش به فرمان ارباب داشتند.  ارباب شکل عوض می‌کرد، اما همواره در بالای پایگان اجتماعی با نام‌های گوناگون نشسته بود.

دوران مدرن وارد سرزمین ایران شد. مردم مست نشاط مدرنیسم شدند و در مستی خویش تلاشی به بازسازی شهرهای مدرن نکردند. شهرها مناسب زندگی مدرن نبود. خوردن بسیار زیاد شد و دفع نیز زیادتر گردید. واردکنندگان مدرنیسم به این سرزمین، کاری برای ایجاد خیابان‌های بزرگ، پارک‌های گسترده، سیستم فاضلاب و نهادهای بسیار زیاد شهری نکردند. دشواری چهره‌یِ وحشتناک خویش را نشان داد. آمد و شد ماشین‌ها در خیابان‌های باریک سخت‌تر شد و دود سنگینی بر سر شهر فرود آمد. دود چنان شدید شد که آسمانِ روزگاری آبی تیره شد و در روزهای فراوان سال آسمان آبی دیده نشد. آسمان سرزمین ما سخت تیره و آلوده شد.

ابرهای برآمده از مدیترانه با گردش بادها به سوی آسمان سرزمین ما آمدند، اما به دیواری از دود برخوردند. دیگر ابری در آسمان پدیدار نشد. دیگر در زمستان برفی نبارید. تنها تیرگی هوای دودگرفته در آسمان جان گرفت و جان بسیاری را گرفت. دیگر برف نمی‌بارد.

در سال 1393 پاییز به پایان می‌رسد. زمین همچنان دود گرفته و تیره در حسرت باران و برف عبوس دیده می‌شود. خاکِ زمین، نمای ساختمان‌ها، کفِ خیابان‌ها و شاخه‌های درختان اندک کنار خیابان‌ها و پارک‌های ناچیز سیاه دیده‌ می‌شود. زندگی را بدست خویش سیاه کرده‌ایم. طبیعت زیبا را نابود کرده‌ایم، رودخانه‌ها و دریاچه‌ها را خشکانده‌ایم و فکری هم برای بازسازی زندگی به ذهن ساده‌یِ ما نمی‌گذرد. چشم براه داریم تا کسی، گروهی، کشوری بیاید و دشواری‌های ما را به آسایش تبدیل کند. دیگر برفی نمی‌بارد. زمستان را نیز بدون برف نمی‌توان در گمان آورد. کاری ساخته نیست، دیگر برفی نمی‌بارد.

  نظرات ()
انسان و بیماری‌های همیشگی نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩۳/٩/٢٦

انسان و بیماری‌ها

bagerihamidi@gmail.com

 انسان سرگذشت سختی بر روی زمین داشته است. انسان همواره با دو پدیده‌یِ ویرانگرِ «طبیعت» و «انسان‌های دیگر» رویارو بوده است. پدیده‌های طبیعی در شکلِ سرما، گرما، توفان، رانش‌های زمین و بادها همواره بشر را به مرگ کشانده‌اند. کشمکش گروه‌های انسانی با یکدیگر برای بدست آوردن زمین مناسبِ زیستن دلیل دیگر مرگ انسان بوده است. شکننده بودن بدن انسان در برابر طبیعت و انسان‌های دیگر دو پدیده‌یِ بسیار دشوار زندگی بوده‌اند و شاید همواره نیز باشند. انسان‌ها بسیار بیمار شده‌اند و برای رهایی از بیماری‌های سخت به ساختن خرافه پرداخته‌اند. جادوگران، پیران، حکیم‌ها و سرانجام پزشکان برآمد نیاز انسان به رهایی از بیماری بوده است. پیش از گسترش بهداشت در دوران «مدرن» و سپرده شدن بسیاری از بیماری‌ها به فراموشخانه‌یِ کتاب‌های تاریخِ پزشکی، انسان در برابر بسیاری از بیماری‌ها کمر خم کرده و در برابر بیماری‌هایی نیز بر خاک افتاده است.  

زندگی انسان بر روی زمین تا میانه‌های سده‌یِ بیستم براستی دشوار بود. نخستین دلیل دشواری زندگی انسان، طبیعت بود. زمانی بسیار دراز طبیعت پوشیده از بوته‌هایِ گیاهان، درختان، رودخانه‌ها، مرداب‌ها، آبگیرها و دریاها بود. در میان این پوشش گیاهی و آبی، جانوران فراوانی زندگی می‌کردند. انسان درگیری همیشگی با این جانوران داشت. کار و گوشتِ آنها را برای پایداری زندگی خویش نیاز داشت و گاهی در چنگِ مرگبار آنها گرفتار می‌شد. دشواری چنان شدید بوده که گروه‌های انسانی زمانی بس دراز نتوانسته‌اند از نظر تعداد خیلی بزرگ شوند.

دشواری دیگرِ زندگیِ انسان، شکنندگی بدن خود انسان در برابر طبیعت بوده است. هوای همواره دگرگون شونده بیشترین فشار را بر انسان وارد می‌کرد. دگرگونی هوا و نامناسب بودن محیط سبب شکستن انسان می‌شد. دگرگونی شدید و ناگهانی در هوا، خشکسالی و قحطی، پدیدار شدن موجودات بیماری‌زا در محیط زندگی انسان و نبود پاکیزگی در محیط سبب پیدایش بیماری‌های مرگبار برای انسان می‌شد. نبود روش نگاشتن سبب شد از بیماری‌های روزگاران دور نشانی در تاریخ نباشد. با پیدایش نوشتن در میان مردم سومر و یونان گسترش بیماری‌ها در میان مردم نوشته شد.

روزگاری «طاعون» بیماری وحشتناک گروه‌های انسانی بشمار می‌رفت. از میان نخستین نوشته‌های انسان‌ها، نمایشنامه‌یِ «اودیپ شهریار» گسترش طاعون را در شهر تبای گزارش کرده است. مردمِ شهر-کشور «تبای» گرفتار طاعون شده‌اند و پایان زندگی شهر را رو در روی خود می‌بینند. مردم اورپا در میان خود نویسندگانی داشته‌اند که بیماری‌ها را گزارش نمایند. طاعون در سده‌یِ شانزدهم و هفدهم هم مردمِ اروپا را به وحشت انداخته بود. بیماری مالاریا نیز کشتار گسترده‌ای را سبب می‌شد. در ایران به دلیل نبودِ توان نوشتن، نوشته‌ای نیست که گسترش بیماری‌ها را در زمان‌هایِ دور گزارش بنماید. گزارش سفرنامه‌های خارجیان نشاندار گسترش طاعون در ایران در سده‌یِ سیزدهم میلادی است. از دوران قاجار (1796- 1924) گزارش‌ِ بیماری‌ها در دسترس است. بیماریِ پوستی مانند «جزام» انسان‌هایی را از گروهایِ بشری رانده و به فرایندِ مرگ آرام و دردناک در دخمه‌ها و کندخانه‌های باستان در دره‌ها و شیبِ دامنه‌ها کشانده است. کندخانه‌های پیرامون اسپیران در شمال تبریز و پیسدیحلی تپه در سولدوز از یادمان‌های رانده‌شدگی جزامیان از آبادی‌ها در آغاز سده‌یِ بیستم میلادی است. »مالاریا» و «وبا» نیز دو بیماری کشنده‌یِ مردم ایران در دو سده‌یِ گذشته بوده‌اند. گستره‌یِ گستردگی بیماری‌ها چنان بوده که ناگزیر به برگ‌های کتابها نیز راه یافته است، اما در هیچ کتابی از بیماریِ همیشگی و فصلی «سرماخوردگی» سخنی به میان نیامده است. کسی از دشواری رویارویی انسان با سرماخوردگی در روزگار سرد گذشته سخنی ننوشته است.

سرماخوردگی یکی از بیماری‌هایِ گسترده در میان انسان‌هاست. گفته می‌شود که پیداگاه سرماخوردگی ویروس است. ویروس سرماخوردگی باید پیوندی با سرما داشته باشد. سرماخوردگی اغلب در پاییز و گاهی در آغاز بهار در میان مردم گسترش می‌یابد. تب و لرز شدید، بی‌میلی به حرکت و کار، و احساس شدید سرما سه ویژگی سرماخوردگی است. انسانِ سرماخورده نیازمند پاکیزگیِ دست‌ها و پیرامون دهان، خوراک مناسب و استراحت در مکانی گرم است. این نیازها در روزگار مدرن بسادگی پاسخ مناسب می‌یابند، اما در روزگار پیشین دور از دسترس انسان بوده‌اند. سرماخوردگی انسان‌های فراوانی را در گذشته بر خاک افکنده است. جوانان و بزرگسالان تاحدی در برابر سرماخوردگی می‌توانستند ایستادگی کنند و پس از روزهای فراوان بیماری باری دیگر برخیزند. نوزادان و کودکان در برابر سرماخوردگی شکننده‌تر بودند. گستردکی گورهای کوچک در گورستانهای گذشته نشاندار مرگِ گسترده‌یِ کودکان است.

زمستان‌هایِ بسیار دیرپا و سرد، یخبادها، برف سنگین و نبود ابزار مناسب ِ زیستن انسان‌ها را در درازای زمان بیمار می‌کرد. انسان‌های سرماخورده و تب‌دار و لرزان و شکننده را می‌توان در «کندخانه‌های» باستان در میان حیوانات در نظر آورد. می‌توان سپردن انسان به گرمای تن حیوانات را در دخمه‌های کنده‌شده در زیرِ زمین دید. تلاشِ زنان را برای درمان بیمارِ سرماخورده با جوشانده‌یِ گیاهان کوهی می‌توان با چشم خیال تماشا کرد. می‌توان نبود هیچ گونه خوراکی، پاکیزگی، گرما و استراحت برای انسانِ روزگار گذشته را درک نمود. تنها نمی‌توان چگونگی زنده ماندن و ادامه‌یِ نسل بشر را بسادگی درک کرد.

این متن در زمان سرماخوردگی نوشته شد تا سندی برای لرزش خودم در برابر سرماخوردگی باشد و همچنین یادمانی  از انسان‌هایی باشد که در نبود بهداشت، نبود مکانی گرم و نبود روش‌های مناسب درمان در سرمای جانکاه زمستان‌های کهن نتوانستند پای دارند.

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب