عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٤/۸/۱٩

ناسزاگویی به ترک‌زبانان ایران

روز جمعه پانزدهم آبان 1394 برنامه‌یِ ناسزاگویی به ترک‌زبانان از تلویزیون حکومتی جمهوری اسلامی پخش شد. این برنامه را سازمان ویژه‌ای تدوین کرد و از طریق شبکه‌های اجتماعی به تمام مردم ایران فرستاد تا اگر کسی در تلویزیون ندیده باشد، افتخار دیدن این نمایش تلخ و زشت را از دست ندهد. برنامه‌یِ «فتیله» در بسیاری از سایت‌های اینترنتی هم قرار داده شده و به آسانی قابل تماشا است.این برنامه سبب خشم شدید ترک‌زبانان ایران شد. خشم در روز دوشنبه به شکل نمایش‌های محدود خیابانی جوانان در بسیاری از شهرهای منطقه‌یِ آذربایجان پدیدار شد. مقامات محلی شهرهای آذربایجان و مدیران تلویزیون حکومتی از مردم ترک‌زبان ایران پوزش خواستند. تهیه‌کننده، کارگردان و دلقک‌های اجراکننده‌یِ برنامه‌یِ «فتیله» نیز با نوشتن بیانیه کار خود را با سخنانی سست و بی‌پایه شرح دادند. چنین ناسزاگویی از تلویزیون حکومتی جمهوری اسلامی مشکلی را بازنمایی کرد که به مدت نود سال در ایران پدیدار شده و گسترش یافته‌است.  

ستیز با ترک‌زبان‌ها و زبان ترکی با پایان دوره‌یِ قاجار در ایران پدید آمد. قاجارها ترک‌زبان بودند و از سال 1795 تا 1924 میلادی بر سرزمین ایران حاکم بودند. در دوران قاجار سیستم‌تولید سنتی فئودالی رو به زوال گذاشت، شهرنشینی گسترش یافت و برای نخستین بار دانش به عنوان یک ارزش انسانی شناخته شد. در دوران قاجار روزنامه پیدا شد، ترجمه آغاز گردید و نخستین نهادهای مدنی همچون مجلس، قانون اساسی پدیدار شد. مفهوم رعیت از بین رفت و مجموعه‌یِ مردم «ملت» نام گرفت. نویسندگان گفتمان حکومت رضاشاه به شدت تلاش داشتند دوران قاجار را ناشایست، فاسد و ویرانگر بشناسانند. آنها برای بزرگ نمایاندن رضاشاه تلاش فراوانی کردند تا دوران قاجار را کوچک بنمایانند. کارهای شکوهمند دوران قاجار را به وزیران فارس‌زبان‌ نسبت دادند. بدین‌سان اسطوره‌یِ «امیرکبیر» ساخته شد. نویسندگانی مانند اقبال آشتیانی، محمدعلی فروغی، پورداود و تمام استادان ادبیات فارسی و زبان‌های باستان دانشگاه تهران در دهه‌یِ بیست و سی خورشیدی تلاش فراوانی کردند تا برای مردم ایران هویت تاریخیِ فارسی بسازند. ساختن مفهومِ «قوم آریایی» و «دین زردتشت» برای گذشته‌یِ ایران و تکرار ویرانگری حاکمان ترک‌زبان از ساخته‌هایِ این گروه فرهنگ‌ساز بود.

پیدایش و گسترش مدرسه در ایران و نوشتن کتاب‌های درسی توسط نویسندگان ضدترک، گفتمانِ ضدترکی را در ذهنیت بسیاری از مردم فارس زبان ایران درونی کرد. پدیدآورندگانِ گفتمان جدید، زبان فارسی را زبانی برتر و زبان ملی ایران نامیدند. ضدیت با زبان ترکی در دوران محمدرضاشاه شدیدتر شد. تشکیل جمهوری خودمختارِ آذربایجان در سال 1325 و شکست آن در 1326 گفتمان ضدترکی را برجسته‌تر کرد. حکومت شاه زبان ترکی را ممنوع کرد و دستور داد در مدرسه‌ها، اداره‌ها و نهادهای حکومتی کسی ترکی سخن نگوید. این دستور در کشوری صادر شده بود که نیمی از مردمش به زبان ترکی سخن می‌گویند. دستور حکومت برای سخن نگفتن به زبان ترکی در هیچ جای کشور به سرانجامی نرسید. مردم ساکن در فلات ایران گویشورانی با زبان‌های گوناگون بودند و در کنار هم زندگی آرام، بی‌کشاکش و دوستانه‌ای را پیش می‌بردند. کشمکش بین فارس‌زبان‌ها و ترک‌زبان‌ها را حکومت پهلوی بوجود آورد و برای پایداری حاکمیت خود آن را به زشتی گسترش داد.  

حکومت محمدرضاشاه پهلوی تلاش فراوانی کرد هویت ترک‌زبان‌ها و زبان ترکی را دگرگون سازد. این حکومت به دستِ  افراد کم‌دانشِ زبانشناسی مانند منوچهر مرتضوی پدیده‌یِ ساختگیِ «زبان آذری» را پیش کشید. به گمان چنین افرادی زبان آذری گونه‌ای از زبان فارسی است که در سده‌های سیزدهم میلادی با آمدن مغول‌ها دگرگون شده است. نتیجه‌یِ کار آن افراد از رسانه‌های حکومتی به فراوانی تکرار شد و یک گفتمان ضدترکی قدرتمندی را پدید آورد. ضدیت با زبان ترکی و ترک‌زبان‌ها بازیگران فرهنگیِ حکومت شاه را چنان سرگرم کرده بود که نتوانستند برای زبان فارسی خودشان نیز گرامر و آرایه‌های عربی بنویسند. آنها گرامر زبان عربی و آرایه‌های ادبیِ عربی را برای بیان سخن فارسی بکار بردند. هنوز هم واژگانی همچون «فعل، فاعل، ضمیر، مفعول، مضاف‌الیه و استعاره، تشبیه، مجاز، مرسل و عروض» فکر دانش‌آموزان ایرانی را آزار می‌دهد. فرهنگ‌سازان زبانِ برتر برای زبان خود نیز هویت مناسبی ننوشتند. شوونیسم فارسی چنین پدید آمد.

شوونیسم فارسی و ضدیت با زبان ترکی و ترک‌زبانان پس از فروپاشی حکومت شاه نیز ادامه یافت. دهه‌یِ نخستین حکومت نوپای جمهوری اسلامی در جنگ با عراق سپری شد. گفتمان جنگ بر هر نوع گفتمانی حاکم بود. با آغاز دهه‌یِ هفتاد باری دیگر شوونیست‌ها به کار پرداختند. نخست تلاش کردند واژه‌یِ «آذربایجان» را به ترکیب جدید «شمالغربِ‌کشور» دگرگون نمایند. ساختن استان‌های اردبیل، زنجان، قزوین و البرز در راستای کوچک‌کردن گستره‌یِ جغرافیایی «آذربایجان» انجام شد. در سال 1384 کاریکاتوریست مزدوری به ترک‌زبانان توهین کرد. خشم مردم در شهرهای ترک‌زبان سبب کشته‌شدن نزدیک به بیست انسان در شهرهای گوناگون ایران شد. کاریکاتوریست به آمریکا پناه برد تا در کنار شوونیست‌های ایرانی ساکن در انگلستان و امریکا به کار به پردازد. ساختن و پخش برنامه‌یِ ضدِ ترک‌زبانان «فتیله» در آبان 1394 در ادامه‌یِ کار همیشگی شوونیست‌های فارسی است.

ضدیت با ترک‌زبان‌ها و آذربایجان در پدیده‌های گوناگون اجتماعی آشکار شده است. توهین تماشاگران فوتبال به ترک‌زبان‌ها در استادیوم آزادی تهران بارها تکرار شده است. دادن شعار ضدترکی با صدای افراد «لیدر» و تکرار آن از سوی تماشاگران فارس‌زبان را همگان بارها شنیده‌اند. از سوی دیگر، رسانه‌های کشوری نیز به شکل آشکار و دانسته همواره به جای «زبان‌ترکی» از ترکیب نادرستِ «زبان آذری» استفاده می‌کنند. این گروه از شوونیست‌ها باید بدانند که زبانی با نام «زبان آذری» در شاخه‌های زبانی بشری وجود ندارد. همچنین، باید بدانند که منطقه‌یِ آذربایجان بخش مهمی از جغرافیایِ ایران است و مردم ساکن در آن ترکی سخن می‌گویند.

حکومت جمهوری اسلامی می‌تواند در گسترش آگاهی همگانی از  زبان‌های رایج مردم ایران برنامه‌های مناسبی داشته باشد. این حکومت باید نخست زبان‌های مردم ایران را به رسمیت بشناسد. مردم ایران به زبان‌های «ترکی، فارسی، گیلکی، کردی، ارمنی و عربی« سخن می‌گویند. هر یک از این زبان‌ها دارای گونه‌ها و لهجه‌هایی هستند و زبان هر قشر اجتماعی نیز خود دارای سیاقِ ویژه‌ای است. گویشوران این زبان‌ها دارای عادت‌های رفتاری، آیین‌های فرهنگی و علاقه‌های ویژه‌ای هستند. غیر از زبان فارسی، هیچ‌یک از زبان‌های دیگر به دلیل نداشتنِ کتاب و نوشتن دارای زبان معیار نیستند. این زبان‌ها حاملِ تاریخ و فرهنگ مردمی هستند که سده‌های زیادی در کنار هم با آسایش و همیار زیسته‌اند. گویشوران هر یک از این زبان‌ها دارای آیین‌هایی هستند که بسیار تماشایی و شایسته‌یِ شناخت است. بجای بازی کردن با زبان‌ها و کوچک‌شمردن گویشوران یک زبان، باید همه را یکسان پنداشت. هیچ زبانی بر زبان دیگر برتری ندارد. اگر رسانه‌ها مایل هستند زبان برتر پیدا کنند، باید زبان فارسی را فراموش کنند و به یادگیری زبان انگلیسی بپردازند.

نیمی از مردم ایران  در شهرهای گوناگون به زبان ترکی سخن می‌گویند. ترک‌زبانان در مناطق آذربایجان، تهران، خراسان، همدان، استان مرکزی، کهکیلویه‌ و بویراحمد، استان فارس، زابل، یزد و حتا استان‌های کویری زندگی می‌کنند. ترک‌زبان‌ها مردمانی سخت‌کوش و عاشق زندگی هستند. آنها دارای تاریخ و فرهنگ بسیار پرشکوهی هستند. تلاشِ گروه اندکی از کارکنانِ شوونیست شبکه‌دو تلویزیون ایران و تمام شوونیست‌های تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی (BBC) و وی.‌او. ای (VOA) هیچ اهمیتی ندارد. ترک‌زبان‌ها توانایی گسترش فرهنگ و زبان خود را دارند و باید بدور از خشم و شورش اجتماعی به آموختن و آموزش زبان خود به‌پردازند.  َ

 

  نظرات ()
بیوک محبی نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٤/۸/۱٦

برای بیوک محبی

سپیده از روی شانه‌یِ مردی آویخته از دار سر می‌زند

بیوک محبی را از سال 1364 می‌شناختم. دانشجوی زبان انگلیسی دانشگاه تبریز بود. جوانی بلندقد بود با شانه‌هایِ پهن و دستانی بزرگ داشت. همیشه سر بالا راه می‌رفت: ایستاده و کشیده، گویی توانایی خم شدن ندارد. بسیار آرام بود. هنگامی که حرف می‌زد، صدای آرام و سخنان کوتاهش با هیکل بسیار تنومندش بی‌تناسب می‌نمود. گفته‌هایش به سخنان اندیشمندان تاریخ بیشتر شبیه بود. در درس‌خواندن دانشجویی متوسط بود. در هیاهوی دانشجویان درس‌خوان و میداندار، وجودش به چشم نمی‌آمد. آرام می‌آمد و بی‌صدا می‌رفت.

بیوک محبی در سال چهارم دوره‌یِ لیسانس و در درس «نمایشنامه‌ جهان» ناگهان پدیدار شد. شش ترم در کلاس نشسته‌بود، نمره‌های متوسطی گرفته بود و در سایه‌سارِ زندگیِ تنهای خود چرخیده بود و با کسی طرح دوستی پایدار نریخته بود. با دو دانشجوی دیگر در کلاس استاد خانم یغمایی نمایشنامه‌یِ «ساحره‌سوزانی» از آرتور میلر را برای ارائه در کلاس انتخاب کرده بودند. هنگامی که در نقش سومین نفر از گروه، محبی شخصیت قهرمان نمایشنامه «جان پراکتر» را بیان می‌کرد، تمام دانشجویان کلاس شباهتی شگرف بین بیوک محبی و جان پراکتر احساس می‌کردند. آن روز از خیال هیچ کس نمی‌گذشت که بیوک محبی در سیزدهم آبان 1394 به سرنوشتِ جان پراکتر گرفتار خواهد شد.

بیوک محبی در خیاو (مشکین‌شهر) بدنیا آمده بود. کسی چیزی از زندگیش نمی‌دانست. تنها گفته‌می‌شد معلم مدرسه است، و مادری دارد. مانند ابری بزرگ می‌آمد و مانند سایه‌یِ عصرگاهان می‌رفت. از دور گرفته و عبوس به چشم می‌آمد، اما در کنار آدم که سخن می‌گفت، دریا را بیشتر می‌مانست: آرام و ترس‌بار. در سال 1369 در جریان کنفرانس سوم ترجمه در دانشگاه تبریز نیمروز آمد و کنار من نشست و از کتابهایش سخن گفت. آن روز هر دو لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی گرفته بودیم و خود را اندکی بزرگ می‌پنداشتیم. بیوک محبی براستی بزرگ بود. علاقه‌مند فرهنگ‌نویسی و ضرب‌المثل‌ها بود. از کیفش دفتری بیرون کشید و لیستی بلند از ضرب‌المثل‌های انگلیسی، ترکی و فارسی را نشان داد. لبخندی بر لب داشت و از شگفت‌زدگی من شاداب شده بود. در این جوان رشید و قوی‌هیکل شخصیتی را می‌دیدم که از کار خود به وجد آمده بود. بیوک محبی آن روز کودکی بود که برای داشتن اسباب‌بازی کمیابش لبخند می‌زد. جان پراکترِ نمایشنامه‌یِ آرتور میلر آن دمِ ناچیز از دوستان دوران لیسانس می‌گفت، از همه به نیکی و احترام یاد می‌کرد و در جستجوی کتاب‌های ضرب‌المثل بود. به کتابفرشی نیمای تبریز رفتیم. کتابِ دو زبانه‌یِ «ضرب‌المثل‌های انگلیسی-فارسی» سیف‌غفاری را خریدم و به محبیِ پرشکوه تقدیم کردم. خندید، رفت و «افسانه‌های تبای» سوفوکل با ترجمه‌ شاهرخ مسکوب را برای من آورد. بیوک محبی مرا می‌شناخت، اما من آن دریایِ آرام و توفانی را نمی‌توانستم به‌تمامی بشناسم.    

پس از گذر سال‌ها، باری دیگر بیوک محبی را در کنفرانس سوم ترجمه در سال 1377 دیدم. کت‌وشلواری سرمه‌ای بر تن داشت و چند جلد از کتاب ضرب‌المثل‌های دو زبانه‌یِ خودش را در دست داشت. یک جلد را به دکترحسن نکوروح داد. نکوروحِ مانند بسیاری از مردم شیراز مجسمه‌یِ ادب بود. از بیوک محبی خواست امضاء کند. در نگاه آن مرد درشت‌اندام دوباره همان کودک به لبخند درآمده بود. با صدای آرامی گفت: استاد کتاب کوچکی است، شایسته‌یِ داشتن امضاء نیست. پافشاری استاد حسن نکوروح، بیوک محبی را به امضاء کردن کتاب واداشت. دکتر نکوروح آن زمان با ترجمه‌یِ رمانِ «کوهستانِ جادو» از تامس مان آلمانی شهرتی بدست آورده بود و کار و پرهیبِ آرامش برای بسیاری رشک‌انگیز بود. بیوک محبی هم کتاب ضرب‌المثل را چاپ کرده بود و به چشم کسی نمی‌آمد: هنوز کوبشِ طبل‌های سحرگاهِ شهر سیلم (‌Salem) در نمایشنامه‌یِ ساحره‌سوزانی خوابِ سحرگاهی مردم را برنیاشفته بود.

بیوک محبی کودکی بود که هیکلِ تنومندِ مردان آرمانی آذربایجان را داشت. در دشت‌ها، دره‌ها وکوهستان‌های خیاو رشد کرده بود و مانند کوه آرام و وحشی بود. معلم شده بود. به سخنان کوتاه هم علاقه‌یِ شدیدی داشت. چه تدریس می‌کرد و در کدام مدرسه‌یِ کدام شهر بود، من ندانستم و به گمانم کمتر کسی می‌دانست. یکبار در کتابفروشی آیین، بین چهارراه شهناز و سه‌راهی فردوسی بیوک محبی را دیدم. با ناصر آذرپویا، مدیر کتابفروشی حرف می‌زد. با من هم احوالپرسی کرد. ماندنش دیری نپایید، کتابی گرفت و رفت. آذرپویا گفت که اخراجش کرده‌اند. آذرپویا گفت که این مرد آرام جریان اداری را پی گرفته و پاسخی مناسب دریافت نکرده است.بیوک محبی پس از پی‌گیری بی‌سرانجام، خود حکم داده و دست به اجرای حکم زده بود. محبی درنیافته بود که عدالت پدیده‌ای اجتماعی است. عدالت را باید قانونِ اجتماع تعریف و اجرا کند. فرد توانایی اجرای عدالتِ اجتماعی را ندارد. اگر فردی خود دست به اجرای عدالت بزند، کارش به جنایت خواهد کشید. این دریای آرام به خروش درآمده بود. در گمان بیوک محبی مشکل را مدیر کل پدید آورده بود. پس مدیر کل را در خیابان به قصد کشت کتک زده بود و همراهان مدیر کل تنِ کتک خورده‌یِ مدیر کل محترم را از جوب کنار خیابان بیرون کشیده بودند. بیوک محبی اجرای حکم خودش را در تهران نیز پی‌گرفته بود. در تهران نیز با مدیر کل بسیار محترمی در کنار پارک‌شهر تهران برخورد داشته بود. پس از پانزده دقیقه کتک‌کاری، کارکنان اداره پیکر کتک‌خورده‌یِ مدیرکل را از میان آب و لجنِ جوب کنار خیابان بیرون کشیده بودند. بیوک محبی با این کارها و چند تهدید دیگر به عنصری «برهم‌زننده‌یِ امنیت اجتماعی» تبدیل شد. بیوک محبی دامنه‌یِ کتک‌زدن‌هایش را گسترده‌تر کرد. این نویسنده‌یِ کتاب‌های ضرب‌المثل خود به ضرب‌المثلی تبدیل شد. در سال 1381سه سرهنگ آگاهی نیروی انتظامی در مقابل دانشگاه تبریز می‌خواستند محبی را دستگیر کنند که محبی آخرین کار جنایی خود را انجام داد. بیوک محبی با کارد سرهنگ بدلی را از پای درآورد. این دریای آرام دیگر کشتی بزرگی را واژگون کرده بود و می‌بایست خود نیز واژگون شود. بیوک محبی سیزده سال در زندان ماند. در سپیده‌دم سیزدهم آبان، روز دانش‌آموز، بیوک محبی در نقش جان پراکتر نمایشنامه‌یِ «ساحره‌سوزانی» به اجرای نقش پرداخت.

بیوک محبی گرفتار توفان رویدادها شد. به گمان من، کسی محبی را درک نکرد. آموزش و پرورش سرشار از نیروهای اضافی و بیکارِ حقوق بگیر است. بجای اخراج می توانستند محبی را به کار دیگری بگمارند. محبی می‌توانست دفتردار یک مدرسه و یا کارمند اداری باشد. در چنان شرایطی بیوک محبی با همان آرامش خود به زندگی ادامه می‌داد. بیوک محبی دیگر دست به جنایت نمی‌زد. بیوک محبی را به سوی جنایت پرتاب کردند. محبی ناگزیر دست به جنایت زد. بیوک محبی کاری کرده‌بود که با روح سرکش و زیبایی دوستش در تناسب نبود. آرام بود و در ناآرامی محیط آرامش خود را به تمامی از دست داد. بیوک‌محبی در سحرگاه سیزدهم آبان 1394 در زندان تبریز به دار آویخته شد. پیکر بی‌جان بیوک محبی را دوستان و بستگان اندکش در گورستان شهر تبریز به خاک سپردند.

بیوک محبی «غنچه‌یِ ناشکفته پرپر شده‌یِ» آذربایجان است. سرزمین خیاو مشکین‌پوش معلمی خواهد ماند که بسیاری از سخنانش ناگفته فراموش شد. دیگر دانشجویان زبان و ادبیات انگلیسی ورودی 1364 دانشگاه تبریز نمایشنامه‌یِ «ساحره سوزانی» را بی‌وجود دردناکِ بیوک محبی نخواهند خواند. هر چه بود گذشت. بیوک محبی کشتی بود که گرفتار توفان زمانه شد. دیگر مردی آرام و تنومند در جستجوی ضرب‌المثل‌ها گوش به سخنان مردم نخواهد داد.

دیگر بلبلان سرزمین خیاو برای بیوک محبی، که قلبم گرامیش می‌دارد، آواز نخواهند خواند. دیگر خورشید سرزمین خیاو بر سیمای آرام بیوک محبی نخواهد تابید. دیگر قلعه‌یِ قهقهه در کوهستانِ خیاو قیقهه‌یِ فروخورده‌یِ بیوک محبی را نخواهد شنید. دیگر لک‌لک‌های سرزمین قره‌داغ به امید نگاهبانی بیوک محبی به آذربایجان بر نخواهند گشت. بیوک محبی با لک‌لک‌ها به کوچی بی‌بازگشت رفت. هر چه بود تمام شد:

قاضی دنفورت: مایل نیستم که ..

جان پراکتر: من سه فرزند دارم. اگر دوستانم را بفروشم چگونه می‌توانم به فرزندانم بیاموزم مانند مرد سرافراز راه بروند...

Arthur Miller (1951). The Crucible. New York: Penguin Books (Act 4)

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب