عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
دریاچه‌یِ ارومیه، قربانیِ مدیریت افراد نالایق و بی‌تفاوتی مردم آذربایجان نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/۳/٧

مرگ دریایِ زیبایِ آذربایجان

سخن از دریا همواره دریاچه‌یِ ارومیه را بیاد می‌آورد. کسانیکه در ذهنیت فرهنگی و در فرهنگِ زبانیشان واژه‌یِ دریا با نامِ این دریاچه تداعی می‌شود، نیک می‌دانند که بخشی از ذهنیت زیبایی‌شناسی آذربایجانیان با این دریاچه پدیدآمده است. یک آذربایجانی همواره آب و خاک و نان و آتش را  نیروهایِ زندگی پنداشته است. یک آذربایجانی همواره نگران کمبود یا نبود یکی از این چهار نیرویِ زندگی بوده است. آب را حرمتیِ بزرگ نهاده‌اند. فراوانیِ آب در یک مکان را ستایش کرده‌اند. از آب‌هایِ گوارایِ کوهها  نوشیده‌اند و در آب‌هایِ شورِ دریا شنا کرده‌اند.  

آذربایجانیان رویای رفتن به دریا و بازی کردن روی شنزار داغ دریا را هرگز فراموش نمی‌کنند. تابستان‌ها رویایِ رفتن به دریا هرکسی را سرشار از امید به شادمانی و روزی پر از حسِ خوشبختی می‌ساخت. گروه گروه انسان‌هایِ جوینده‌یِ زیبایی با هر وسیله‌یِ ممکن به دریا می‌رفتند. وسیله‌یِ رفتن بسرعت دگرگون می‌شد، اما خود رفتن همچنان پایدار بود. روزگاران پیش روستانشینان از سولدوز با ارابه به دریا می‌رفتند. ارابه‌ها را دو کَل می‌کشید. بر نشستنگاهِ بازِ ارابه صدایِ آواز مردان و زنان با نسیم سحرگاهی در می‌آمیخت. همزمان گاری‌هایِ اسب‌کش هم مردم را به دریا می‌برد. سپس تریلیِ تراکتور، مینی‌بوس، دوچرخه، وانت‌بار، موتورسیکلت، و سرانجام اتوبوس و اتوموبیل گروه‌گروه مردم را به دریا کشاند. از شهرها و آبادی‌هایِ دیگر پیرامون دریا خبر نداشتیم، اما به گمانِ ما کرداریِ نیک همچون کردارِ مردمِ سلدوز را داشتند. با خشکیدنِ دریا، میلِ داشتنِ روزی شاد نیز در خیال مردم پژمرده شد.

دریا هم دریا بود. رنگِ سبزآبی آبِ گسترده حسی از جاودانگی و بی‌پایانی در بیننده پدید می‌آورد. گستره‌یِ آب، موجهایِ کَفدار را از جایی ناپیدا در میانگاه دریا بسوی ساحل می‌آورد. هنگام توفیدنِ سپیدباد خیزاب‌ها خوفناک می‌شدند. هر کسی از دیدنِ نعره یِ موجِ پیش‌آیند، هراسیده می‌گشت. پیرامون دریا هم تپه ماهور و کوه بود. رویِ دشت و دامنه وکوه همواره سایه‌ای از رنگ سبزِ زندگی به چشم می‌آمد. آنجا که آب رودخانه‌ها دمادم خوابِ دریا را برمی‌آشفت، تالاب‌هایی درست شده بود. پیرامون تالاب‌ها جگن‌زار و میانگاه تالاب‌ها محل چمیدنِ مرغابیها، غازها، فلامینگوها، آبچلیک‌ها و دُرناها و کلنک‌ها بود. لک‌لک‌ها هم می‌آمدند و می‌رفتند. تمامِ زیبایی طبیعت در دریایِ ارومیه گرد آمده بود. تمام آن زیبایی‌ها از هم پاشید.

تابستانها شنا کردن در آبِ دریا شکل آشکاری از خوشبختیِ زندگی بود. کودکان، جوانان، میانسالان و سالمندان خیار در دست با لباس شنا بسوی آب دریا می‌رفتند، روی خیزاب‌های نرم آب شناور می‌ماندند و گاهگاهی خیار نیش‌زده را به چشم می‌مالیدند تا چشم‌ها از گزند شورآب پاک بماند. سالخوردگان و گاهی میانسالان روی ماسه‌های داغ ساحل دریا دراز می‌کشیدند، دیگران اندام آنها را با ماسه‌یِ داغ می‌پوشاندند. گرمایِ سوزان، انسانهای خوابیده در ماسه را بی‌تاب می‌کرد و بی‌تابی را با آب هندوانه فرو می‌نشاندند. تنها ماسه‌‍‌هایِ داغِ دریای ارومیه می‌توانست سرمایِ یخینِ آذربایجان را از استخوانهای مردم بدر آورد. رفتن به دریای ارومیه رویای هر آذربایجانی و خاطره‌اش سرچشمه‌یِ بی‌پایان بیانگری بود. آن همه گرمی و امید به سلامتی یکباره از دست رفت.

 چهل و پنج روز از تابستان می‌گذشت و دیگر شنا در دریا به پایان می‌رسید. در باورِ مردم آذربایجان در چهل و پنجِ تابستان «گویروخ» بچه‌دار می‌شد و سرما بر تن زمین و آب می‌نشست. «گویروخ» مادرِ سرما و دشمن آتش و گرمی بود. پس از چهل‌وپنج تابستان نمی‌شد به دریا رفت: سارا در چهل و پنجِ تابستان خود را به آبِ آرپاچای افکنده بود و گرمیِ زندگی در آب سرد شده بود. تمام این زیبایی‌ها محو شد.

زمستانها هم دریای نقره‌فام تا پایانِ افقِ دید هر بیننده‌ای کشیده می‌شد. در میان کوههای برف‌پوشِ پیرامون، آب دریای ارومیه از حرکت شتابناک باز می‌ایستاد و گویی از سرمایِ سوزناکِ هوا به شگفتی درآمده است. تک درختانِ کنار دریا، پوشیده از شَدّه‌هایِ مرواریدگونِ پژه‌یِ سحرگاهی در سکوتی ژرف فرو می‌رفتند. نیمگاهِ پیشروز، مه از دریا برمی‌خاست و به آسمان می‌رفت. جاهایی توده‌ای از مه از سرشاخه‌هایِ لرزان درختی آویزان می‌ماند. تماشایِ دریا و مه و برف و درختان سرد در زمستان بیننده را سرشار از زیباییِ شگفت‌انگیز هستی می‌کرد. تمام این شگفتی‌ها در یادِ انسانهایِ فراموشکار گم شد و چند روزی دیگر از کتابهایِ جغرافیا نیز کنار گذاشته می‌شود.. 

امروز دریایِ رویاییِ آذربایجان مزرعه‌ای از کپه‌کپه نمک است. توده‌های ابرمانند و کوچکِ نمک تمام بستر دریا را پوشانده است. اندک آب باقی مانده در دریای زیبایِ ما، تن سنگین و اندوهگین خود را بر بستر نمکپوش دریا به آرامی حرکت می‌دهد. رودخانه‌یِ جغاتی نرسیده به گوشاچای خشکیده و تالاب زیبایش به محل گَندآب تبدیل شده است. از رودخانه‌یِ گادار در سولدوز تنها نامی باقی مانده است. از رودخانه‌های مهاباد، شهرچای، سرو، سلماس، قطورچای و خوی خاطره‌ای محو در خاطر پیرمردان و پیرزنان مانده است. سوفی چایِ بزرگ سهند در پایین ماراغا خشک می‌شود. رودخانه‌یِ پرآب سبلان، که پس از گذر از دشتی در دوزدوزان آجی‌چای می‌شد و از تبریز می‌گذشت تا آبش را به دریا بریزد، اینک به بستر پساب‌های صنعتی تبدیل شده است. دشت‌ها و کوههای پیرامون این رودخانه‌ها و تالاب‌ها به کویر ناهموار بیشتر می‌ماند. مرغابیها، غازها، فلامینگوها، آبچلیک‌ها و دُرناها همگی اندوهگین این جفای انسانها هستند و دیگر به تالاب‌های پیرامون دریا نمی‌آیند. پرندگان نیز همچون انسانهای آگاه توان تحمل ویرانیِ این گوشه‌یِ زیبایِ زمین را ندارند.آب و زندگی باهم از دریایِ زیبای آذربایجان گرفته شد.

از ارومیه به تبریز می‌آمدم. ناگزیر راه میانیِ دریا را می‌پیمودم. از روی پل نیمه کارآمد گذشتم. از تماشای پل هیچ حس زیبایی‌شناسی در ذهنم پدیدار نشد. پل را روی هوا بسته‌اند. در دو سویِ پل هزاران تن آهن و پولاد زنگ‌زده، ستونهای درشت پولادی، کشتی‌هایِ به پهلوافتاده، پسریز روغن موتور و آلونک‌هایی بنام فروشگاهِ بیسکویت و نوشابه مرکز دریا را به پلشتیِ زشت‌اندیشان آلوده است. زشت‌تر از آن پل و آن راه گذرگاهی را بیاد ندارم. کوهها را کندند، در دریا ریختند تا دریا را و طبیعت را باهم ویران کنند. هیاهوی کرکننده و نعره هایِ بیهوده‌یِ تبلیغاتِ قدرتجویان هوشِ حسابگرِ انسان‌ها را چنان آشفته ساخت که خشک شدن دریا از گمان کسی نگذشت. هیاهویِ تبلیغات گوش مردمِ عوام را پُر کرد و چشمِ بینایشان بینایی و ذهنشان بینش را فراموش کرد. آشوبِ صدا انسانها و پرندگان را بشدت آزار داد.

در آسمان بجایِ هوای پاک، سمّی‌ترین گازها در چرخش هستند. هزاران ماشین، کارخانه، نیروگاه، مراکز تولید مواد شیمیایی و کارگاههایِ دنیایِ مدرن در حال گرم کردن محیط و آلودنِ هوایِ پاکِ هستی هستند. آسمان چنان تیره شده که ابرهای برخاسته از دریایِ مدیترانه به این سو نمی‌آیند. پاکیِ زمین نیز از پلشتیِ همان کارخانه‌ها و کارگاهها بیمار شده است و دیگر از خاکِ زمین سبزه‌ای و گیاهی نمی‌روید. جریانِ آب رودها به سویِ دریا بسته شده و پساب‌هایِ صنعتی روانه‌یِ دریا هستند. چنین است که دریایِ زیبایِ آذربایجان از بین می‌رود. 

کاش نه جاده‌ای می‌کشیدند و نه پلی بر رویِ آن می‌بستند. کاش هرگز پایِ پلشتِ سودجویان را رویِ قلبِ دریا نمی‌گذاشتند. کاش تنها مکانِ رویاییِ گردش‌های تابستانی ما را به چرخه‌یِ طبیعت و حالِ  زیبایی‌جویِ انسانها واگذار می‌کردند. کاش دریا را نمی‌خشکاندند.  

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب