عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
غار علیصدر، همدان نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/٥/۱٠

دیدار از غارِ علیصدر

bagerihamidi@yahoo.com

 اشاره: نوشتن وسیله‌یِ نگهداریِ  شادی و حالِ روانیِ پدید آمده از تجربه‌ای تازه است. تصاویرِ دیداری از طریق چشم‌ها در حافظه گِرد می‌آیند. انباشتگیِ تصاویرِ ذهنی در لحظه‌ای، هیجانِ آنی پدید می‌آورد. این حسِ هیجانی در گذر زمان توان خود را از دست می‌دهد و پس از مدت زمانی  فراموش می‌شود. عکس گرفتن یکی از روش‌هایِ پایدار ساختنِ حسِ لحظه‌هاست. سکون و بی حرکتیِ عکس نیازمندِ  متنی است که عکس را مناسبِ خواستِ انسانِ پرسشگر نماید. کسانی که توانِ نوشتن دارند این سعادت را نیز دارند که اندیشه‌هایِ خویش را در ساختارِ نوشته‌ای به‌گنجانند  تا  خود و کسانِ بسیاری درقالبِ متنی، آن شادیِ حسی را دریافت نمایند. این نوشته نیز برهمین خواسته‌ی ِ فکر بنیان دارد.

ساعتِ چهارِ پس از نیمروز با مینی بوس راه می‌افتیم. مینی بوس‌هایِ دیگر رفته‌اند. مینی بوسِ ما هم راه می‌افتد تا جمعِ سیزده نفریِ گروهِ آذربایجان را به مکانی برساند که شهرتِ جهانی دارد. جاده‌یِ رزن را در پیش می‌‌گیریم.  ماشین به پیش می‌رود وجاده شتابان از زیرِ ماشین به سویِ همدان پس می‌نشیند. از سه راهیِ لاله جین و بهار رد می‌شویم. در فاصله‌یِ 40 کیلومتریِ رزن به سمت آفتاب نشینان (باختر) می‌پیچیم تا 70 کیلومتر به پیماییم و به غار برسیم. صدایِ آواز و شوخی هم در کشاله‌یِ راه کشیده می‌شود.

جاده‌یِ پیچاپیچ از کنارِ شش روستا می‌گذرد. خانه‌هایی از خشتِ خام، دیوارهایِ چینه‌ساز با پوششی از کاهگل، و در میانِ آنها، جابجا، خانه‌هایی نیز از آجر با درهایِ آهنی به رنگِ اغلب آبی و سرمه‌ای خیال انگیز است. تابلویی نیست تا نام روستاها را بنویسم. نزدیکترین روستا به غار، سراب نام دارد. از دیدن تابلو، دوستم بیشترخوشحال می‌شود. دروسطِ روستایِ سراب، قلعه‌ای با دو برج جلوه‌یِ زیبایی دارد. بلندیِ برج ها 5 متر بنظر می‌رسد. دیوارهایِ قلعه و برج‌ها ازسنگِ لاشه با ملاتِ گلی ساخته شده است: یادگاری از دورانِ فئودالیسم درایران که بسیاردیر در سالِ1342 خورشیدی به پایان آمد. خانه‌هایِ دیگر در همان الگویِ روستاهایِ پیشترآمده می‌باشد.

ساعتِ ششِ عصر به غارِ علیصدر می‌رسیم. علیصدر روستایی است که غارِ نام آشنا در جنوبِ آن و در درونِ تپه‌ای قرار دارد. با گذر از میانِ پارکینگِ بسیار تمییز و منظم به پارکی وارد می‌شویم. پارک در درازایِ آفتاب خیزان به آفتاب نشینان (خاور به باختر) کشیده شده و سنگفرشِ گذرها و همچنین ردیفِ درختانِ سرو وکاجش بسیار تماشایی است. سپس بازار نوساخته ای است با سقفِ هلالی و بلند و با دو ردیف مغازه در دو سو که سفال، مواد غذایی و اسباب بازی برایِ کودکان می‌فروشند. ازمغازه‌ای صدایِ بلند وصافِ هایده به گوش می‌رسد: نوازشگرِ گوش‌هایِ خسته‌یِ گردشگران. از جایی هم صدایِ خواننده‌ای به گوش می‌رسد که نه آهنگش نظمی دارد و نه آوازخوان صداییِ دلخواه: گویی پرهایِ کلاغی را می‌چینند وناله‌هایِ پرنده‌یِ درمانده به هیاهو درآمیخته است. بگذریم.     

  واردِ سالنِ نوبت می‌شویم. سالنی بزرگ با سقفی بلند و چهار ردیفِ طولانی صندلیِ پلاستیکی که گروهی برآنها نشسته‌اند. نوبت خیلی زود می‌رسد. صفی از مردم با بلیط هایِ دوهزار و پانصد تومانی به سمتِ ورودیِ غارکشیده می‌شود. ما هم خیلی مشتاق گام به گام دیگران حرکت می‌کنیم. چند پله پایین می‌رویم . در فضایی بزرگ ، خنکایِ مرطوب درون غار حس می‌شود. از دالانی تا حدی طولانی رد می‌شویم و در کنار اولین باریکه‌یِ آب منتظر نوبت می‌مانیم. پس از ده دقیقه به درون غار می‌رویم و سوار قایق‌ها می‌شویم تا این جهانِ رازآلود را تماشا کنیم.

 نورِ پروژکتورها و لامپ‌های ِ آویزان این جهانِ تاریک را روشن می‌سازد تا حسِ تحسین و حیرت در انسان ایجاد گردد. درون غار به راستی شگفت‌انگیز است. ترکیبِ سنگِ آهک با قندیل‌های آویزان و تونل‌هایِ کشیده و طولانی در داخل، خنکیِ مطبوعی را بر جانِ بیننده می‌نشاند. فضاهایِ بزرگ، گذرگاه‌هایِ تنگ و پیچاپیچِ دالان‌هایِ دراز با گسترشِ برآمدگی‌هایِ سنگی ازهرسو بسیارحیرت انگیز است. تکرارِ واژه‌یِ "حیرت"، بیانِ آن حسی است که انسان در برخورد با ناشناخته‌ها ازآن سرشار می‌شود. بر رویِ زمینِ سخت، دیدنِ کوه‌ها، جنگل‌ها، دریا، آسمان، و ستارگان انسان را دچارِ کمبودِ واژه برایِ بیانِ حیرتِ خویش می‌سازد و در این زیر رازی دیگر رو در رویِ چشمانِ آدمی گسترده می‌شود. با چه روش و  واژگانی می‌توان نخستین مشاهده‌یِ دنیایِ ناشناخته را بیان کرد. قیاسِ این ناشناختگی با شناخته‌هایِ رویِ زمین به نظر تنها روشِ معمول می‌باشد. آدمی آگاهی‌هایِ پیشین درذهنِ خویش را در ناشناخته‌ها نیزجستجو می‌کند. بر رویِ زمین، انسان با قراردادهایی همگانی و یا یگانه‌یِ خویش، از فاصله‌یِ مکانی و همچنین جهتِ قرارگرفتن اشیاء تصوری برای خود می‌سازد. در این زیرزمین همه چیز تازه است و قراردادهایِ همگانی اعتبار خود را از دست داده‌اند. کسی بدرستی  نمی‌تواند تشخیص دهد شمال، جنوب و دیگر جهت‌ها کدام هستند.  این ناشناختگیِ جهت‌هایِ مکانی، مبهم بودن زمان را پیش می‌آورد. زمان، فاصله یِ دو رویداد در مکانی آشناست. در این زیر که هیچ رخدادی نیست، زمان هم حضورِ خود را از دست می‌دهد و به همین سبب هر بیننده‌ای گله‌مند از کوتاهیِ زمانِ بازدید است. کسی باور نمی‌کند که زمانِ مشخص شده با گردشِ عقربه‌هایِ ساعت و یا چرخش شماره‌هایِ دیجیت (digit) با گمانِ او از زمان تفاوت کرده است. پرسش‌هایِ فراوانی به ذهن می‌آید.     

 به‌راستی آدمی در این جهانِ سنگ و آب در جستجویِ چیست؟ به یاد دانته می‌افتم که به مغاک رفت تا سرنوشتِ شگفت انگیزِ بشر را در زمانِ حاکمیتِ تاریکی بر جهان گزارش کند و «کمدیِ الهی» را نوشت. مردی به پسرِ نوجوانش استلاگتیت‌ها و استلاگمیت‌ها را نشان می‌دهد و بسیار خوشحال هم هست که نوشته‌یِ کتاب اکنون در مقابلِ چشمانِ پسر قرار دارد. آب قطره قطره از سنگ‌ها می‌چکد.    

جماعتی که با قایق‌ها در حرکت هستند، مجذوبِ نقش‌هایِ رویِ دیواره‌های سنگی غار هستند. جوانِ قایق‌ران هم به این نیازِ مردم پاسخ می‌دهد. کلماتِ قایق‌ران و مشاهده‌یِ  خود ِ دیدارکنندگان تصویرهایِ ذهنیِ آنها را با نقش‌های ِ ترسیم‌شده بر تن ِ صخره‌سنگ‌هایِ واژگون یکسان می‌نماید تا توجه تماشاکنندگان بیشتر درگیرِ پندار گردد. چند متر مانده به محل سوار شدن به قایق‌ها، در بالا و در داخل شکافی مجسمه‌هایِ طبیعت‌ساز دیده می‌شود. نوری سرخ‌رنگ از یک پروژکتور بر آن‌ها می‌تابد.  راهنمایی آن‌ها را عروس و داماد معرفی می‌کند. شباهت‌شان به عروس و دامادِ واقعی،کم هم نیست، یا شاید در این مغاکِ  پر از آب، آدمی در اندیشه‌یِ عروس است. فروید کجاست؟

قایق‌ران‌ها قایق‌ها را به پیش می‌برند. این قایق‌ران‌ها جوانانی از روستایِ علیصدر هستند که با رکاب زدن و با فشارِ پاروها گروه‌هایِ حیرت‌زده‌یِ آدمی را از میان دالان‌ها و گذرگاه‌هایی تنگ و گشاد می‌گردانند و گاهگاهی طرحیِ رسوبی بر روی سنگی را توصیف می‌کنند: این پنجه‌یِ عقاب است. این شیرِ دوسر است که پیشتر آرم رادیو و تلویزیونِ ایران بود ولی اکنون فقط آرم تیم فوتبالِ پرسپولیس است. این را نگاه کنید، به کروکودایل (تمساح) شبیه است. قایق‌ران می‌بیند که من می‌نویسم، می‌گوید بنویس این هم مجسمه‌یِ آزادی است! چه ناسازه‌‌یِ (a paradox) شگفتی به ذهن می‌رسد: مجسمه‌یِ آزادی در تنگنایِ غارِ علیصدر گرفتار آمده است. صدایِ قایق‌ران همچنان به گوش می‌رسد: نگاه کنید این سنگ‌ها شبیه گلِ‌کلم هستند. البته شبیه هم هستند، و قیاس‌هایِ دیگر که با خود می‌اندیشم اینجا قیاسِ حسی تنها روشِ شناختِ اندیشگی می‌باشد، یعنی نخستین مرحله از پندارِ بشر برای شناختِ هستی اینک در این مکانِ حیرت انگیز کاربرد یافته است. جاهایی تابلوهایی نصب کرده‌اند که عمقِ آب را از ده متر تا شانزده متر بیان می‌کنند. به نظر می‌رسد آب حرکت می‌کند. نمی‌دانم رفتنِ قایق‌ها آب را به حرکت در می‌آورد، یا انسانِ ساکن حرکتِ خود رویِ قایق‌ها را به دریای ِ غار فرافکنی می‌کند.

شیفتگیِ انسان به دیدنِ شگفتی‌هایِ درونِ غار فروید و یونگ را به یادِ انسانِ اندیشنده می‌آورد. فروید غار را تصورِ انسان از زهدانِ مادر بیان کرد. از دیدگاهِ فروید انسان همواره در پی بازیافتنِ آن آرامش از دست رفته است. این گفته‌یِ فروید در عرفان « بازگشت به اصل» طرح گشته است. کارل گوستاو یونگ «ناخودآگاهِ جمعیِ» بشر را بیان کرد. از این دیدگاه، تجربه‌یِ انسان‌ها از طریقِ ناخودآگاهِ جمعی به نسل‌هایِ پسین منتقل می‌شود. اجزایِ تجربه در ذهنِ انسانِ امروز او را به کوشش برایِ یافتنِ کلِ تجربه وادارمی‌سازد. پس آدمی چنین مکانی را می‌گردد تا شاید رد پایی از نیاکانِ غارنشینِ خود را بیابد. سرشار از شوقِ دیدنِ مکانی حیرت انگیز از غار بیرون می‌رویم تا همیشه‌یِ زمانِ زندگی‌مان از این  مشاهده  پناهگاهی برایِ لحظه‌هایِ تنهایی ودرماندگی خویش سازیم. غار همیشه با ما خواهد بود و ما در آرزویِ یافتنِ گوشه‌هایِ پنهانِ آن بارها به همان غار خواهیم رفت.

از مسیرِ دیگری به همدان بر می‌گردیم. مردی- آشنایِ یکی از همراهان- به گروه اضافه شده است. همه ساکت هستند. دیگر از آن آوازخوانی‌ها و شوخی با راننده نشانی نیست. همنشینِِ من از پنجره بیرون را نگاه می‌کند. مهندسِ برق است. حسی همچون نوعی افسون همه را به سکوت کشانده است. این سکوت در مسیر همواره دلخواه من است. از جنوبِ لاله‌جین می‌گذریم. قرار می‌گذاریم برایِ تماشا و شاید خریدِ سفال روزِ دیگر به لاله جین برگردیم. از میان شهرِ کوچکِ بهار رد می‌شویم. به همدان نزدیک شده‌ایم.

شب بر رویِ همدان نشسته‌است. در بیرون جایی دیده نمی‌شود. به خیالِ خویش می‌گریزیم تا تصویرهایِ ذهنیِ  برگرفته از غار را مرورکنیم. گاهی کسی حرفی یاسخنی بر زبان می‌آورد، اما پاسخی دریافت نمی‌کند.

 شب ِهمدان: در سرِ میزِ شام ناگهان سخن‌ها سرازیر می‌گردد. این کار همیشه روی می‌دهد تا با تبدیلِ تصویر به‌کلمه، زیباییِ مکانِ مشاهده شده به حس درآید. کلمات و بیان روشی برایِ حسِ زیباییِ دنیایِ محسوسات است. احساس می‌‌کنم نیازمند تنها بودن هستم. به سرپرستِ گروه می‌گویم و آنگاه به تاریکیِ میان درختان سرو و بوته‌هایِ گلِ رز پناه می‌برم. در خنکایِ آرامِ چمن، یله و رها، دراز می‌کشم. شب چه آرامشی دارد!          

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب