عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
قلعه بابک نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/٦/۱٥

سفر به قلعه ی بابک

جمعه هشتم شهریور 1390 به قلعه بابک می‌رویم. خورشید به فاصله‌ی یک سنگ‌انداز بالا آمده که راه می‌افتیم. تبریز تا اهر 108 کیلومتر است. خنکی صبحگاهی سنگینی مسافت را سبک می‌کند. رادیوی ماشین روشن است. گاهی موسیقی پخش شده از رادیو خیلی آرامبخش می‌شود. دو سوی جاده دشتی ناهموار با خاکی بی‌حاصل و تپه‌ماهورهای سوخنه غمی سنگین  بر دل می‌نشاند:  آذربایجان براستی کویر می‌شود! در فاصله‌های دور از یکدیگر روستاهایی دیده می‌شوند. این روستاها هم آب ندارند، چون در پیرامون روستا هیچ نشانی از درخت، بیشه و سبزه‌زار دیده نمی‌شود. ناتوانی از کوچ به شهرها این مردم را پایبند این منطقه کرده است. در سه‌راهی هریس ماشین ما را نگه می‌دارند. مردی میانسال با لباس غیرنظامی به داخل ماشین سر می‌کشد و مرا پیاده می‌کند. لحن آرام و خسته‌ای دارد. کارت‌شناسایی می‌خواهد. کارتی همراه ندارم. پس‌از پرسش‌های فراوان درمی‌یابد که من هیچکاره‌یِ این سرزمینم. پند می‌دهد که کارت شناسایی باید همراه داشته باشم. «چشم» می‌گویم و اجازه‌یِ رفتن می‌دهد. شوخیِ دوستان خیلی دیر نمی‌پاید. به گردنه‌یِ گویجه‌بل می‌رسیم. گردنه‌یِ گویجه‌بل مانند همیشه در دست بازسازی است. از گردنه که می‌گذریم، کار اداره راه اهر را تحسین می‌کنیم.  اسفالت جاده هموار و تازه است. جاده با سرازیری طولانی به سویِ اهر شتابی شادی‌آور دارد. سمت چپ جاده در درازنای دره‌ بیشه زار تا اهر کشیده شده است. در پلیس راه اهر، سرباز بدحالی تمام مدارک ‌ماشین را کنترل می‌کند. شب را نگهبان بوده و خسته است. مسیر کنارگذر اهر را می‌رویم تا ناگهان به سه راهی خطرناکی می‌رسیم. خوش شانس هستیم که جاده خلوت است. از سرعت‌گیرهای بلندِ خیابانی در حاشیه‌ی اهر  رد می‌شویم و به سوی کلیبر حرکت می‌کنیم. جاده ای با اسفالت هموار حرکت را شتاب می‌دهد. این سو، دشت و کوه سبزتر به نظر می‌رسد و در پیرامون روستاهایِ تک‌افتاده بیشه‌زار و درختان فراوانی نشان از امید به پایداری زندگی دارد. در مسیر اهر به کلیبر در کنار جاده تابلوهای راهنمایی بسیار کم است. تابلویِ ورگهان همچون همیشه خیال انگیز است. «ور» در زبان‌های کهن این مردم به معنیِ آبادی است. خیال بیننده به ژرفای تاریخ کشیده می‌شود: زمانی که در نتیجه‌ی اندیشه یِ زرتشتی  کوچندگان به فکر ساکن شدن در جایی افتادند.  نزدیکیِ آوایی « اهر» به «اهورامزدا» یادگارهای زرتشت در زبان را هم پشتیبانی می‌کند. پانزده کیلو متر مانده به کلیبر، از ماشین پیاده می‌شویم تا در دره ای سرسبز و پر آب صبحانه بخوریم. زیر سایه‌ی گسترده یِ درخت بید می‌نشینیم و دوستان به سرعت املتی آماده می‌کنند. چایی بیش از املت دلچسب‌تر است. زودتر از دیگر دوستان از کنار سفره‌یِ صبحانه بلند می‌شوم و از جمع کناره می‌گیرم تا از بالای شانه‌یِ راستِ دره آبگیری کوچک را تماشا کنم. سمت آفتابگیر آبگیر را صخره‌ای کشیده درست می‌کند و در سمت سایه‌سارش بوته‌های آویشن، بارهنگ، پونه کوهی و کاسنی بالا رفته‌اند تا به خارهای بلند دشت برسند. در آبِ سبز رنگ آبگیر خودم را تماشا می‌کنم. آنقدر بی‌حرکت می‌مانم تا پروانه‌ای که روی شانه‌ام نشسته از حرکت من بی‌تاب نشود. هنگامی که پروانه پر می‌کشد، من هم پیش دوستان بر می‌گردم. سرازیری جاده به سوی کلیبر زیباست. روستای پیام را که می‌گذریم، خیالم به دهم مرداد سال 1385 کشیده می‌شود که با چهار دوست از میانراه روستای پیام رفتیم و پس از هفده کیلومتر به دره‌ای رسیدیم با پرورش ماهی قزل‌آلا و سه شترمرغ. شب را در سه چادر سپری کردیم. سپیده‌دم  به روستای «گیت» رفتم. روستایی با چهارده خانواده و خانه‌هایی که دیوارهایش به تمامی از لاشه‌سنگ ساخته شده بود، بدون ملات. سمت درونِ خانه را کاهگل کشیده بودند. ‌آشوب خیال را مهار می کنم و نگاه به زیبایی درختان دره، درختچه‌های روی خاک کوه و مه آویخته بر سر کوه می‌کشانم.

ساعت یازده به کلیبر می‌رسیم. مجسمه‌یِ ابولقاسم نباتی((1778-1846، شاعر قره داغ، در میان میدانگاه آغاز شهر  فال فرخنده ای از دیداری به یادماندنی است. خیابان بین میدان تا هتل کلیبر را همچنان در حال بازسازی می‌یابیم. شاید این خیابان هر سال بازسازی می‌شود و هنوز خیال تمام شدن ندارد. از یک نانوایی نان می‌خریم. چنان نانهای برشته‌ای را سال‌هاست که ندیده‌ایم. ازکلیبر می‌گذریم تا مسیر سربالایی تند جاده‌ای را به پیماییم و به قلعه برسیم. در جایی از مسیر هزار تومان برای عوارض شهری پرداخت می‌کنیم. روی برگ عوارض، امضای شورای شهر کلیبر است. روی کاغذ  بجای «برگه‌یِ دریافتِ عوارض»،  ترکیبِ عربیِ «قبض الوصول» را بکار برده‌اند. تصمیم می‌گیریم در سفری دیگر، نسخه‌ای از کتاب «غلط ننویسیم» استاد ابوالحسن نجفی را با خود بیاوریم و به اعضای شورای شهر کلیبر تقدیم کنیم تا از چنین ترکیب‌های غلطی استفاده نکنند.

سربالایی جاده را همچنان می‌رویم تا به «هتل بزرگ بابک»برسیم. هتل از ساختمانی سه طبقه و خوش ساخت تشکیل شده است. مردی هزار تومان می‌گیرد تا اجازه‌ی ورود به پارکینک را به ما بدهد. «پارکینک» محلی خاکی بسیار ناهموار و پر از قلوه‌سنگ های درشت و شکستگی صخره سنگهای کوهستان است. پیاده می‌شویم و سنگ های درشت را به کناری می‌اندازیم تا ماشینِ ما در جایی به‌ایستد. هر گونه حرکت، توده ای گرد خاک به هوا می فرستد. ماشین های سواری و اتوبوس و مینی بوس که پیشتر در «پارکینک» هستند، در زیر لایه ای از خاک اخرایی رنگ پنهان شده اند. از آقایی که برگه ی پارکینک به ما داده، می پرسیم: این هزار تومان را که می‌گیرید، دست کم اینجا را صاف بکنید. می‌گوید: «بله... یعنی نه خیر... در واقع بلی... ولی خوب باید ...» ناگهان برمی‌گردد وبا شتاب به سمت ماشینی می رود که می‌خواهد وارد «پارکینک» بشود. سواران از شیراز آمده‌اند. از استقبالِ هم استانی‌های خود با آن «پارکینک» شگفت‌انگیز از میهمانان شیرازی شرمنده می‌شویم. شهرداری کلیبر باید به مدیر«پارکینک» دستور دهد تا پارکینک مناسبی درست کند.

کنار ساختمان هتل، مردی فریاد می‌کشد: قلعه با تراکتور. شگفت زده می‌شویم. رفت و آمد تراکتور از مسیر جاده‌یِ عشایر و از میان سیاه چادرهایِ عشایر کوچروی مغان نه تنها آرامشِ زندگی آنها را بر می‌آشوبد، بلکه سبب خشکیدگی بیشتر کوهستان می‌شود. کسی که نمی‌تواند پیاده به قلعه برود، باید حق رفتن به قلعه با تراکتور یا لندرور را هم نداشته باشد. سخت‌گیری سازمان میراث فرهنگی برای نگهداری یکی از بزرگترین یادمانهای تاریخی ایران بسیار ضروری است.   

سرانجام کوله‌پشتی‌ها را می‌بندیم تا به سوی قلعه برویم. پله های بسیار زیاد آغازین، برای بالا رفتن دشوار است. در میانه‌ی پله ها و در سایه سار درختان زغال اخته، عاشیق یعقوب با همراهی بالابان‌نوازی روندگان را با آوازی صمیمیِ بدرقه می‌کنند. عاشیق یعقوب شصت ساله با زیبایی می‌خواند و ذوق شنوندگان را نیز در نظر دارد. گرایلی را خیلی استادانه می‌خواند. در شور، تابی به صدایش می‌دهد وآوازش سخت شنیدنی می‌شود. آواز عاشیق یعقوب مناسب‌ترین کاری است که در این گوشه‌ی دور افتاده انجام می‌شود. راه می‌افتیم، و تا مدتها صدای بم عاشیق یعقوب در گوشمان طنینی دلنشین دارد. پله‌ها را می پیماییم  به گسترده‌گی هموار دامنه می‌رسیم. ردیفی تیر برق با کابل‌های تلفن تا یک کیلومتر در دامنه‌ی کوه کشیده شده است. برق و تلفن شاید در مانور نیمه‌نظامی سالانه‌یِ آغاز تیرماه کاربرد دارد. مسیر طولانی را طی می‌کنیم. خشکسالی و رفت و آمد انسان ها جانِ کوه را گرفته است. هیچگونه سبزه‌ای در کوه دیده نمی‌شود. توده خارهای گون و خاربوته‌های کوهی نیز خشکیده است. در آن سوی دره، جابجا چشمه‌هایی دیده می‌شود. پیرامون هر چشمه، سبزه زاری گسترده است. از جاری شدن چشمه‌ها بسیار خوشحال می‌شویم.

افرادی در آمد و شد هستند. کسانی که از قلعه برمی‌گردند به مسافران اغلب خسته‌یِ قلعه روحیه می‌دهند که راه چندانی نمانده است. با شگفتی به کودکان و گاهگاه مردان و زنانی بر می‌خوریم که با دمپایی از قلعه بر می‌گردند. در میان روندگان نیز افراد بسیاری با دمپایی می‌روند. سخن‌ها همه از رسیدن و دیدن قلعه است. در کوه انسان‌ها به هم نزدیک می‌شوند. به هم سخنانی روحیه بخش و صمیمانه می‌گویند. هر کسی در حد توان خود به دیگران کمک می‌کند. در کوه زیباترین بخش شخصیت آدمی آشکار می‌شود. انسان دوستدار انسان ها می‌شود. چنین گمانی همه را به رفتاری انسانی و کمک‌کننده می‌کشاند. سخنان و رفتارهای خودپسندانه هم بسیار زشت می‌نماید.

تنگه‌ای را سپری می‌کنیم و به دیدرس قلعه می‌رسیم. کوهی از دره بدر آمده و سر بر آسمان گذاشته است. در چکاد کوه و بر بالای صخره‌ای استوار، قلعه بابک خرمدین یک‌هزار و دویست سال است که در برابر توفانهای طبیعی و انسانی پایدار ایستاده است. در زمان رواج ریا و دروغ خلفا ی عباسی، بابک از حرمت راستی گفتار و برابری انسان‌ها دفاع کرد. بابک جان خویش را در این راه نهاد تا راستیِ کردار بشری جان گیرد و زمین شایسته‌ی زیستن شرافتمندانه‌ی انسان گردد. همین پندار و کردار بابک سبب شکوه  قلعه شده است. مکان حرمت خود را از انسان‌هایی می‌گیرد که در آن ساکن شده و زیسته‌اند، وگرنه چند دیوار فرو ریخته که این همه انسان را به سوی خود نمی‌کشاند.  دیدنِ قلعه‌ی پرشکوه بابک، به کوه‌پیما نیروی تازه‌ای می‌دهد تا مسیر مانده را بدون احساس خستگی به‌پیماید. زمان چندانی نمی‌گذرد که انسان خود را از گذرگاه باریک مسیری به بلندای قلعه می‌کشاند تا از جایگاهی جهان را بنگرد که روزگاری مردان و زنانی در آن بزرگی به یادگار گذاشته‌اند. باریکه‌راه قلعه با شیب ملایمی به سوی ساختمان‌های قلعه کشیده شده است. پشت سر هم راه را می‌پیماییم. به ورودی می‌رسیم. آن بالا دروازه‌یِ جمهور همچنان زیبا و استوار مانده است. از دروازه می‌گذریم و به فضایِ گسترده‌یِ بام قلعه می‌رسیم. همواریِ بام را به هم زده‌اند. روی دیوار قلعه می‌نشینیم. آبی و میوه‌ای می‌خوریم. سپس متن زیر را برای دوستان و ده نفری که پیش از ما به قلعه رسیده‌اند می‌خوانم:                                                                                                            بابک خرمدین در  روز (دهم تیر) یکم ژولای سال 795 میلادی در آذربایجان متولد شد. بابک خرمدین رهبر گروهِ بزرگی از مردمی بود که در کوهستان‌های شمالِ آذربایجان کنونی با دامداری و مرتع‌داری زندگی می‌کردند. آنها گندم، جو و ارزن مورد نیاز خود را از بازرگانان دوره‌گرد که از زنگان، اردبیل و شمال دریای ارومیه می‌آمدند، خریداری کرده و قیمت را با گوسفند و بز پرداخت می‌کردند. این مردم به رهبری بابک از منطقه‌یِ آذربایجان در برابر زیاده‌خواهی‌ها و خواست‌های خلیفه‌یِ مسلمین دفاع می‌کردند. بابک خرمدین بیست و سه سال مبارزه کرد و سرانجام در چهارم ژانویه 834 میلادی بدستور خلیفه (معتصم بالله) در بغداد کشته و پیکر بی‌جانش قطعه‌قطعه شد.

تاریخ نویسان مسلمان همچون ابن ندیم (الفهرست) و طبری (تاریخ الرسل‌والملوک) بابک را با زشت‌ترین ویژگی‌ها توصیف کرده‌اند.  عبدالحسین  زرین‌کوب بدرستی نوشته است «تاریخ‌نویسان مسلمان کوشیده‌اند تا خاطره‌یِ بابک خرمدین را تیره و تباه کنند و از روی تعصب سعی کرده‌اند سیمای او را زشت و ناپسند جلوه دهند. افسانه‌هایی که در باب او جعل کرده‌اند به خوبی نشان می‌دهد که با غرض و نیت‌هایی سعی داشته‌اند نام بابک را آلوده کنند. بدین گونه قسمت‌های مهم تاریخ بابک و خرمدینان در ظلمت ابهام فرو رفته‌است». سعید نفیسی نیز به کژاندیشی تاریخ نویسان عرب اشاره کرده: « جزئیات زندگی بابک در پس پرده‌یِ تعصب و خودخواهی و خویشتن‌بینی مورخان اسلامی پنهان مانده است و آنچه درباره‌یِ تاریخ دین خرمی نوشته‌اند همه آلوده به غرض و تهمت است».                                                                                                                                      بابک خرمدین یکی از رهبرانی بود که پس از ورود حاکمیت خلیفه‌گری به سرزمین‌هایی که امروزه ایران نامیده می‌شود از استقلال فکری و ملی ملتی در آذربایجان دفاع کرد و با فریبکاری خلیفه کشته شد. قلعه‌های بسیار زیاد در بالای کوه‌های پیرامون کلیبر، اهر و خیاو همگی دارای ساختی همگون هستند و به نظر می‌رسد همه در سده‌یِ نهم میلادی (سوم هجری قمری) آباد بودند و پیروانِ بابک خرمدین در آن‌ها زندگی می‌کردند. در سال‌هایِ 1374 و 1375 خورشیدی بیشتر از یکصدهزار نفر از شهرهای آذربایجان روز دهم تیرماه برای گرامیداشت تولد بابک خرمدین و گرامیداشت روشِ ایستادگیِ او در برابر هجوم لشکر خارجی به قلعه‌یِ بابک رفتند. برای جلوگیری از پردازش و گسترش یک اسطوره‌یِ دیرپا، سال 1376 ورود به قلعه در تیرماه ممنوع شد. 

ساعت سه و نیم پسروز از قلعه پایین می‌آییم و از همان مسیر آمده راه خود را در پیش می‌گیریم. همه خسته‌اند. گاهی شیب ملایم مسیر سرعتمان را بیشتر می‌کند. پله‌ها خسته‌کننده‌ترین بخش راه هستند. نگاه به پیش‌رو و سخنانی امیددهنده ما را به محلی می رساند که ماشین را پارک کرده  بودیم.                                                                                                                                         در بازگشت از قلعه یکی از زیباترین و شاید ماندگارترین تصاویر هستی را برای همیشه در خیال خود ثبت می‌کنیم تا در لحظات دشوار این زندگی با تصویرهای قلعه و کوه و زلالی برخوردهای انسانها خود را آرام کنیم.  

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب