عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
کودک و خزان شهریار و آخرین برگ اُ هنری نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/٦/٢۳

شهریار، هنرمندی اقتباس‌گر

داستانِ «آخرین برگ» اُ-هِنری و شعر «کودک و خزان» استاد شهریار

از زمانی که میخاییل باختین گفتمانِ «بینامتنی» را طرح کرد موضوع‌هایی همچون تلمیح(allusion)،  ترجمه(translation)، اقتباس(adaptation) و مناسب‌سازی(appropriation) بجایِ سخنِ سالخورده‌یِ «تحتِ تاثیر» بکار رفتند. اقتباس شکلی از ترجمه است. در اقتباس، یک مترجم- نویسنده متنی را در زبانِ مبداء می‌خواند و آن‌ را برای خوانندگان زبانِ مقصد به زبانی ساده «مناسب‌سازی» می‌کند. لیندا هاچیون، نظریه‌پرداز بزرگ ادبیات، اقتباس را فرایندی می‌داند که در آن ترکیبی از تقلید و خلاقیت بکار رفته است. در کار اقتباس،  مترجم- نویسنده فُرم (بیانگری) و محتوا  (افکار) را از هم جدا می‌کند و تلاش می‌کند فکر موجود در زبانِ مبداء را وارد فُرمی بکند که برای خواننده‌یِ زبان مقصد تاثیرگذار و لذت‌بخش باشد.

شهریار یکی از بزرگترین اقتباس‌گران تاریخ ایران زمین است. آنچه که تا کنون در ایران استقبال از شاعر دیگری نامیده شده، در واقع اقتباسی است که شاعر در یک زبان آفریده است. اقتباس در یک زبان براستی دشوار است. بررسی اقتباس‌های موجود در شعر پارسی نشان می‌دهد که شعرِ دوم از نظر ارزشی اغلب به پای شعرِ اصلی نمی‌رسد. گاهی اقتباس منجر به خلق پارودی می‌شود. اقتباس اثری از یک اثر در یک زبان نیازمند هنرِ اصیلِ اقتباس‌گر است.

در ایران نظریه‌ها‌یِ «اقتباس» و «مناسب‌سازی» شناخته شده نیستند و در سال‌های آینده چنین نظریه‌هایی از راه ترجمه‌یِ آثار انگلیسی پروفسور «لیندا هاچیون» وارد ایران خواهند شد. با این حال، بنظر می‌رسد که در تمام طولِ تاریخِ نوشتار در ایران (سده‌یِ چهارم هجری قمری تا کنون) اقتباس در ایران با «نام‎‌های عربی و مبهم» بسیار رایج بوده است. شهریار بی‌تردید یکی از موفق‌ترین و هنرمندترین اقتباس‌گران تاریخ ادبیات ایران زمین است.

شهریار موضوعِ شعر «من و شیر» را از یک داستانِ عربی دوران جاهلیت سروده‌یِ «بشر ابن عوانه» اقتباس کرده است. در این شعر، راوی داستانِ شجاعتِ خویش در کشتن شیری را برای معشوقِ خود روایت می‌کند. تعدادی از بیت‌های شعر شهریار بسیار زیباست. اقتباس بسیار معروفِ دیگر شهریار شعر «کودک و خزان» است. موضوع شعر از یک داستان امریکایی با عنوانِ «آخرین برگ» گرفته شده است. این داستان را اُ-هِنری نوشته است.

خلاصه‌یِ داستانِ «آخرین برگ»:

در منطقه‌یِ گرینویچ هنرمندان فراوانی زندگی می‌کردند. دو دختر نقاشِ جوان بنام‌های «سو» و «جانسی» در نیمه‌های بهار از دو شهر مختلف آمدند و در پی یافتن مکانی برای اجاره به هم رسیدند و خانه‌ای مشترک در طبقه‌یِ دوم ساختمانی اجاره کردند. در طبقه‌یِ پایین نیز نقاش پیری به نام «بِرمَن» زندگی می‌کرد. زندگی این گروه همراه با دیگر هنرمندان به پیش می رفت و زمان نیز می‌گذشت تا سرمای میانه‌یِ پاییز شهر را در بر گرفت. به دنبال سرما بیماری ذات‌الریه از راه ‌رسید و مردم در برابر آن ناتوان ماندند. بیماری همچونِ غولی قدرتمند در شهر حرکت می‌کرد و انگشتان یخین خود را به رهگذران می‌زد و آنگاه فرد بر زمین می‌افتاد. روزی غول بیماری یخدست خود را به پیشانیِ جانسی گذاشت و جانسی از پای درآمد. جانسی بستری شد و حالش روزبروز بدتر شد. سرانجام روزی دکتر به «سو» گفت که امکان زنده ماندن جانسی تنها ده در صد است. جانسی بیمار و ناتوان در بستر بیماری دچار افسردگی هم شده بود.

روزی «سو» از کار برگشت و متوجه شد که جانسی عددهایی را می‌شمارد. «سو» متوجه شد که جانسی برگ‌های درختِ عشقه‌ای را در حیات می‌شمارد. جانسی گفت که دیگر جانش بسته به آخرین برگ درخت عشقه در حیات خانه است. هنگامی که آخرین برگ از درخت کنده شود و بر زمین بیفتد، آخرین برگ زندگیِ جانسی نیز بر خاک خواهد افتاد. «سو» از این هذیان‌گویی دوستش بسیار نگران شد و به طبقه‌یِ پایین رفت تا همسایه‌یِ پیرشان، آقای بِرمَن را خبر کند. برمن مردی بود که در خانه‌اش بومی داشت و همیشه ادعا می‌کرد که روزی شاهکارش را خواهد کشید، اما حتا یک بار هم قلم‌مویش به بوم نخورده بود.

هنگامی که برمن بالا آمد شماره‌یِ اعداد جانسی خیلی ناچیز شده بود. جانسی به آسانی می‌توانست تعداد برگ‌ها را بشمارد. مرد دریافت که بیماری جسمیِ دختر به حالتِ بیماری روانی تبدیل شده است. اندکی جانسی را سرزنش کرد و پند داد که آرام باشد و بخوابد.

شبی سرد با توفانیِ شدید در راه بود. «سو» پرده‌ها را کشید و سعی کرد به دوستِ بیمارش غذا بدهد. تلاشِ او بی‌هوده بود. در بیرون صدای بادیِ ویرانگر خانه‌ها را می‌لرزاند و در اندرون دختر بیماری از تب می‌لرزید. پیش از به خواب رفتن، جانسی گفت که صبحِ روز بعد پرده‌ها بالا خواهد رفت و او برای آخرین بار به درختی بی‌برگ نگاه خواهد کرد و آنگاه خواهد مُرد. شبی هولناک سپری می‌شد.

روشنایی صبح از پشت پرده حس شد. جانسی بیدار شد و «سو» را بیدار کرد تا پرده را کنار بزند و او دَمی بیرون را نگاه کند. «سو» پرده را کنار زد و در کمال شگفتی دو دختر برگی را روی شاخه‌یِ درختِ عشقه دیدند. جانسی تکانی خورد، لبخند کم‌رنگی زد و دید که آخرین برگ هنوز بر جایش‌ است. با خود اندیشید که انگار قرار نیست او بمیرد، زیرا در چنان شبی توفانی برگِ امیدش هنوز روی درخت مانده است. «سو» غذای گرمی درست کرد و خوردند. جانسی آرام شده بود. هنگامی که دکتر به دیدن جانسی آمد و او را معاینه کرد در کمال شگفتی خوب شدن جانسی را احساس کرد. دیگر دارویی تجویز نکرد و تنها خواست که مراقب باشند و خوب غذا بخورند. دکتر به دیدن بیمار دیگرش در طبقه‌یِ پایین رفت. حالِ پیرمرد نقاش، بِرمَن بسیار بد بود. پیرمرد را به بیمارستان بردند و او در بیمارستان جان سپرد.

دو روز بعد جانسی بهبود یافته بود. غذایی درست کرده بودند. خواست به پیرمرد هم غذا ببرد. «سو» به آرامی جانسی را بغل کرد و گفت که پیرمرد مرده است. «سو» به جانسی گفت که در آن شبِ توفانی، پیرمرد برای نجاتِ جانسی تا صبح کار کرده بود و برگی را روی دیوار چنان کشیده بود که جانسی احساس کند برگ همچنان روی درخت است. سرما و یجبندان پیرمرد را از پای انداخته بودند. دو دختر به پایین رفتند و به نردبان، چند قلم مو و رنگ‌ سبز و زرد پاش‌خورده چشم دوختند. برگِ عشقه به زیبایی روی دیوار نقش بسته بود. دو دختر نقاش، در سکوت خویش و به زبان بی زبانی تایید کردند که سرانجام پیرمرد پیش از مرگش شاهکارش را خلق کرد.

 شهریار بر پایه‌یِ موضوعِ همین داستان، شعر کوتاه زیر را نوشته است:  

                                  کودک و خزان

مادری بود و دختر و پسری            پسرک از میِ محبت مست
دختر از غصه‌یِ پدر مسلول           پدرش تازه رفته بود از دست
یکشب آهسته با کنایه طبیب        گفت با مادر: این نخواهد رَست
ماه دیگر که از سموم خزان           برگها را بود بخاک نشست
صبری ای باغبان که برگ امید        خواهد از شاخه‌یِ حیات گُسست
پسر این حال را مگر دریافت           بنگر اینجا چه مایه رقت هست
صبح فردا دو دست کوچک طفل       برگها را به شاخه‌ها می‌بست

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب