عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
خشکناب، زادگاه استادشهریار نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/٦/٢٤

خشکناب، روستایی در آخر جهان

دوشنبه 21 شهریور 1390 ساعت 3 از تبریز به سوی قره‌چمن راه می افتم تا روستای خشکناب، زادگاه شهریار، را تماشا کنم و با دیدن یادمان‌های شخصیت‌های شعر «حیدربابایه سلام» شهریار بزرگ را یاد آورم. مسیر 92 کیلومتر است. آفتاب از پشت سر می‌تابد و رانندگی  در جاده‌یِ خلوت آسان است. پس از سرازیری گردنه‌یِ شبلی، نگاهم به روستاهای پیرامون جاده کشیده می‌شود. نیمه‌جانی دارند و ‌ افراد مانده در روستاها چنان اندک هستند که به چشم نمی‌آیند. از میان بستان‌آباد می‌گذرم و پس از این شهر شگفت‌انگیز خیالم با نام تیکمه‌داش سرگرم می‌شود.  این سرگرمی‌ها گذرا هستند، من به خشکناب می‌اندیشم.

ساعت پنج تابلویِ «خشکناب، زادگاهِ استاد شهریار» کنار جاده پدیدار می‌شود. نزدیک به تابلو ماشین را پارک می‌کنم و پیاده می‌شوم. تابلو در سمتِ راست جاده است و در سمتِ چپ جاده و پنجاه متر دورتر روستای «قزلجه» قرار دارد. اندکی دور از تابلو، ساختمانی تک‌افتاده، کلینیک اورژانس شهریار، دیدنی است. از قزلجه تا قره‌چمن هشت کیلومتر فاصله است. راهی باریک از جاده جدا می‌شود و به سمتِ شمال کشیده می‌شود. در تقاطع باریکه و جاده‌یِ قراچمن «استخر پرورش ماهی قزل آلا» پشت ردیفی از درختان بلند سپیدار بوی آب و ماهی را در فضا پخش می‌کند. کنار روستای قزلجه از مردی میانسال، آقای علی غلامیان، خشکناب را می‌پرسم. با صفایِ انسانی مرا به خوردن چای در خانه‌اش دعوت می‌کند. می‌گویم: مهمان شهریار هستم. می‌خندد و مسیر را  روی خاکِ صافِ زمین با انگشت می‌کشد و شرح می‌دهد:

اول سربالایی است. جاده شن و قلوه سنگ هم دارد. بعد می‌رسی بالا، زمین‌های هموار ما را می‌بینی. آنجا یک شرکت است. بعد سرازیری است تا میرسد به دره‌ای با روستایش بنام «امامیه».  بعد یک سربالایی دیگر هست و پس از آن روستای «داش‌آتان». داش‌آتان کمتر از بیست خانوار دارد. دوباره سربالایی است و سرازیری بعدی راست می‌رسد به خشکناب. دیگر هیچ آبادی نیست. خشکناب آخر جهان است.

مسیر درست همانگونه است که مرد شرح داده است. کنار ساختمان «شرکت معدن پرلیت شهریار» می‌ایستم. دو کارگر آب می‌خورند. لیوان آبی هم به من می‌دهند. احوالپرسی و بدرقه با صمیمیت انسان‌های پاک. مزرعه‌های گندم را بتازگی درو کرده‌اند. کُلَش‌های گندم هنوز در میان ساقه‌های قطع‌شده‌ مانده است. پایِ گله‌یِ گوسفند و گاو به این مزرعه‌ها نرسیده است. در «امامیه» چهار خانوار ساکن  است. یکی خانه‌یِ زیبایی در میان باغ کنار راه دارد. سربالایی و بعد روستای «داش‌آتان» با شش خانواده در میان درختان گلابی و سیب پنهان است. از بالای تپه روستای خشکناب دیده می‌شود.  اول روستا «مدرسه شهریار خشکناب» و اندکی پایین‌تر در سمتِ چپ راه خانه‌ای نوساز و بی طرح. از ماشین پیاده می‌شوم. در روبرو، مردی کنار لوله‌یِ آبی پارچ آبی زیر لوله گرفته و نگاه می‌کند. به سوی او می‌روم. کانال سیمانی باریکی اندک آبی را به سمتِ باغ‌های شرقی روستا هدایت می‌کند. با مرد دست می‌دهم. نامش «رب‌علی بهزاد» است. اهلِ خشکناب است، اما در تهران زندگی می‌کند.  هر سال مرداد را در خشکناب سپری می‌کند. بیست و پنج خانوار کنونی هم اغلب مانند آقای بهزاد هستند. باریکه آبی که از لوله می‌ریزد، تنها آب آشامیدنی خشکناب است. کنار چشمه‌یِ آب می‌نشینم و آقای بهزاد  به میان روستا می‌رود و با جمعی دیگر بر می‌گردد. سید مسعود هاشمی، جعفر تمدن، اسکندر کرم پور، محمدتقی شکیب. همه اهل خشکناب هستند و ساکن تهران. خشکناب تنها سه خانواده‌یِ ثابت دارد. بقیه فصلی هستند. می‌آیند و می‌روند.

خشکناب ویران شده است. در میان ویرانه‌های خانه‌های فروریخته، خانه‌ای یک اتاقی درست شده است. دسته‌یِ کوچک ما به سوی دیواری چینه‌ساز با دری چوبی کشیده می‌شود. اسکندر می‌گوید:  این درب ورودی دودمان شهریار است. همه از در وارد فضای خالی مانده از هر اتاقی می‌شوند. خم می‌شوم بر آستانه‌یِ در بوسه‌ای می‌زنم و  پا به اندرون فضایی خالی  می‌گذارم. در سمت چپ بنای فروریخته‌یِ دودمانی دو طبقه بی در و پنجره دیده می‌شود. اسکندر می‌خواند:

خشکنابی یامان گونه کیم سالیب

سیدلردن کیم قیریلیب کیم قالیب

آمیر غفار دام داشینی کیم آلیب

                                      بولاخ گینه گلیر گولی دولودرور

                                     یا قورویوب باخچالاری سولدورور

خیلی سریع دودمانِ «آمیرغفار» و چشمه را نشانم می‌دهند. چشمه خشکیده و آبگیر با دیواره‌یِ کوتاه و سنگ‌چینش پر از برگ‌های بر زمین ریخته‌یِ درختان است. خانه‌ای را نشان می‌دهند.  سید مسعود هاشمی، پنجاه و نه ساله» می‌گوید: این خانه ایوانی داشت. شهریار در سال 1346 آمد و اینجا نشست. درها و دیوارها همه در هم شکسته و این همه ویرانی آوار سرم می‌شود.  اینجا زادگاه شهریار بزرگ ماست.  شهریار در همین خانه بدنیا آمده، در میان این درختان بزرگ شده، از همین گذرگاهها پای‌افشان گذشته، در آن فضایِ خالی میان درختان بید به بازی «میان‌گریز» (آرادان‌خیر) پرداخته، در مکتب‌خانه‌یِ بر باد رفته‌یِ این روستا درس خوانده و سپس در نوجوانی به تبریز و در جوانی به تهران رفته است. سنگینیِ بی‌اعتنایی خودمان را روی خیال و فکرم حس می‌کنم. اینجا، خشکناب، مرکز  فکر میلیون‌ها انسان است. عاطفه و شوق میلیون‌ها انسان ترک‌زبان با نام این مکان به وحدت می‌رسد. اینجا، خشکناب، آغاز و پایان جهان است. حیدربابا کجاست؟

اسکندر، بهزاد و هاشمی راه می‌افتند: ماشین را بیار. سوار ماشین می‌شویم.  جاده‌یِ میان چند خانه را طی می‌کنیم و سریع از خشکناب خارج می‌شویم.  سمتِ آفتابخیزان دهانه‌یِ دره‌ بسته می‌شود  و سپس زیرساخت مسیر قطار به سوی شمال کشیده می‌شود. سه دست به سوی کوهی اشاره می‌کنند. آن کوه «حیدربابا» است.  پیاده می‌شویم. عکس می‌گیرم. بهزاد بر می‌گردد و دره‌ای را نشان می‌دهد. دره‌ای کوتاه و عمیق، ردیفی از درختان بید در ژرفای دره با فاصله از هم سایه انداخته‌اند. اینجا «قره کولون دره‌سی» است. بال در می‌آورم. همواره از شنیدن نام این دره در شعر بزرگِ «حیدربابایه سلام» به وجد آمده‌ام. در پاسخ به حیرتِ سید مسعود هاشمی، می‌خوانم: «اوردا دوشر چیل کهلیگین فره‌سی».  از گروه جدا می‌شوم و راست به سمت بالای دره می‌روم. زیر آخرین درخت درنگی می‌کنم و چند سنگ را نشانه می‌گیرم و می‌روم.  تنها چند گام مانده به سنگ‌های اخرایی رنگ بالایِ دره، ناگهان و یکجا چند کبک  پر می‌کشند و به سمت شمال پرواز می‌کنند. نشسته می‌شوم. دست بر خاک می‌سایم و در برابر دیدگان حیرت‌زده‌ام سه مرد را می‌بینم که به کمک من می‌آیند. اسکندر خندان می‌گوید: این کبک‌ها هم هدیه‌یِ «قره‌کولون دره‌سی» به شما بود.

در این گشت و گذار خیال‌انگیز بندهای «حیدربابایه سلام» در گوشِ ذهنم تکرار می‌شوند. این شعر شگفت زبان ترکی پرده از روی زیبایی‌های زندگی سنتی، کوه، دشت و کودکی ما برداشته است. ما زیبایی سرزمین پدری خود را با این شعر  شناخته و تجربه کرده‌ایم. با این شعر سرشار از غرور انسانی شده‌ایم و با این شعر هزاران بار به روزهای کودکی‌مان سر کشیده‌ایم. خودم نوشته‌ام که «حیدربابایه سلام» بیان زندگی هزاران ساله‌یِ انسان بر روی زمین است. اکنون در افسونِ واقعیت سرزمینی گرفتار شده‌ام که نادیده گرفته‌ شده است.

جاده‌یِ سرازیری را می‌رویم  تا به جایی برسیم که پایین و در طولِ دره‌ای بسیار سرسبز روستای «شنگیل‌آوا» قرار دارد: «شنگیل‌آوا یوردو آشیق آلماسی/ گاهدان گئدیب اوردا قوناخ قالماسی» شنگیل‌آوا براستی زیباست. جاده‌ای اسفالت شده از قره‌چمن  به سمت شمالِ غربی کشیده شده است و پس از گذر از میانراهِ روستای «قَیشاخ» (قیش قوروشاخ می‌نویسند) به شنگیل‌آوا می‌رسد. شنگیل‌آوا در میان درختان سیب و گلابی پنهان شده است. خانه‌هایی که در دامنه‌یِ کوه‌هایِ شمال روستا  ساخته شده‌اند، بیشتر به چشم می‌آیند. روی پل میانی روستا چند جوان تکیه داده به نرده های فلزی پل ایستاده‌اند. با آنها احوالپرسی می‌کنیم.  همراهان من همه را می‌شناسند. شنگیل‌آوایی‌ها سخت با ادب و اندکی شرمآگین هستند. مردم خشکناب و شنگیل‌آوا دوستی دیرینه داشته‌اند.  بر می‌گردیم و به سوی روستای «قیشاخ» می‌رویم. خانه‌های روستای قیشاخ معماری زیبایی دارند. آقای هاشمی می‌گوید همه‌ی مردان روستا معمار هستند. خانه‌یِ پدری کوکب‌خانم، مادر شهریار را نشان می‌دهند. اشکوبه‌ای زیبا روی بلندی تپه و ویران به سمت جاده خم شده و آنی است که به تمامی فرو بریزد. اینجا سایه‌یِ ویرانی روی تمامِ یادگارهای بزرگترین شاعر آذربایجان سنگینی می‌کند. پیرزنی پیش می‌آید و می‌گوید که  کوکب‌خانم اصالتش خشکنابی بود. پدرش با کسی مشکلی داشته و آمدند به اینجا. او شهریار را دیده بود. پیرزن خود یکی از یادگارهای دوران شهریار بزرگ بود.

غروب آفتاب مرا به برگشتن ناچار می‌کند.  راه خشکناب را در پیش می‌گیریم و در سکوت راه را سپری می‌کنیم. کنار خشکناب یاران من پیاده می‌شوند و پس از آیین جدایی در میان تاریکیِ شب گم می‌شوند و من تنها راه تبریز را در پیش می‌گیرم.

صدای مردان و زنان ساکن در خشکناب امروز با صدای شخصیت‌های شعر «حیدربابایه سلام» در ذهنم تکرار می‌شود. پیرزنی می‌خواهد تلفنی داشته باشد تا بداند سه پسرش در تهران در چه حالی هستند. پیرمردی به قطره‌قطره آب چشمه‌یِ خشکناب نگاه می‌کند و می‌گوید: قرار بود چاهی بزنند. آمدند هفت متر چاه در ته دره کندند و رفتند تا پول را بخورند. میانسال‌مردی چشم به برگ‌های سیاه شده درختِ گلابی می‌دوزد و نمی‌تواند نگرانیش را بیان کند. مردم آذربایجان همواره از بی‌زبانی رنج برده‌اند. «مدرسه‌یِ شهریار خشکناب» به کاهدانی تبدیل شده است. جاده‌یِ خشکناب چنان ناهموار است که هیچ زایری هوس نمی‌کند باری دیگر به آن روستا برود. خشکناب در حال ویرانی است.

این سو و در تبریز آرامگاه شهریار در میان ویرانی دیگری خاک‌آلود است. اداره‌یِ کل ارشاد فضای سبز و درختان بلندقامت پارک مقابل آرامگاه را از بین برد تا سالنی برای سخنرانی و هدیه گرفتن مقامات دولتی درست بکند. درست شدن سالن زمان بسیار زیادی طول خواهد کشید و پس از درست شدن هم آرامگاه شهریار را پنهان خواهد کرد. آیا روزی خواهیم فهمید با میراث فرهنگی آذربایجان چه بازی می‌کنند؟

من این سفر را برای کشفِ معنای «حیدربابایه سلام» انجام ندادم. به باور من، «حیدربابایه سلام» نماینده‌ی زندگی روستانشینی تمام انسان‌ها بر روی زمین است. روستانشینی تجربه‌یِ صدهاهزارساله‌یِ انسان بر روی زمین است. این تجربه باید بیان هنری پیدا می‌کرد. پیش از شهریار شاعران بسیاری در جهان حسرت انسان را در از دست رفتن زیبایی زندگی کهن سرودند. شاعران زبان‌های دیگر را نمی‌شناسم، اما  در انگلستان  و در سال 1771 اولیور گُلداسمیت در شعر «روستای متروک» بر ویرانی روستا و پایان دنیای کهن اشک حسرت ریخت. شعر گلداسمیت از نظر ایماژها و استفاده از نام‌های خاص افراد شباهت فراوانی به شعر شهریار دارد. سپس در آغاز سده‌یِ نوزدهم میلادی ویلیام وردزورث در شعر «تاملی در جاودانگی» مضمون لذت بردن از یادآوری روزگار کودکی و زندگی گذشته را به شکلی عالی بیان کرد. آن شاعران بزرگ در زبان انگلیسی حس تاریخی و مشترک ملتی را بیان کردند. در ایران نیز شهریار در «حیدربابایه سلام» حسرت دردناکی را بیان کرد که هر انسانی به هنگام از دست دادن زیبایی‌های زندگی حس می‌کند.  شعر «حیدربابایه سلام» شهریار صدها انسان کنجکاو را به تلاش وادار کرد. هر آذربایجانی که زبان دیگری می‌داند تلاش می‌کند «حیدربابایه سلام» را به آن زبان ترجمه کند. من شعر «حیدربابایه سلام» را خردمندانه دوست دارم و هرگز احساساتی نمی‌شوم که کودکانه بگویم این شعر به هشتاد زبان ترجمه شده است. من آرزو دارم روزی یک شاعر انگلیسی زبان شعر «حیدربابایه سلام» را به زبان خودش ترجمه کند. ترجمه‌های ما برای خودمان سودمندی دارد. ترجمه‌های ما به زبان‌های دیگر نمی‌تواند مورد پذیرش جمعی گویشوران زبان‌های دیگر قرار بگیرند. تلاشی که ما می‌کنیم برای گسترش روش‌های نقد است.

سفر من به خشکناب، زادگاه شهریار، گریزی بود که از دست انسان‌های دیگر انجام شده بود. ما «حیدربابایه سلام» را می‌خوانیم تا از حسِ دنیایِ ساکن و بی‌حرکت لذت ببریم و آن لذت را پناهگاهی برای گریز از زمان حال می‌پنداریم. من هم از دست انسان‌های سودجو و سخن‌چین گریخته و به زادگاه شهریار پناه برده بودم.      

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب