عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
گذری دیگر از کوچه‌یِ فریدون مشیری نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/۸/٢

برای سالگرد درگذشت فریدون مشیری (30 شهریور 1305- 3 آبان 1379) 

فریدون مشیری شعر کوچه را در اردیبهشت 1339 در نشریه «روشنفکر» چاپ کرد.  در دهه‌یِ سی و آغاز دهه‌یِ چهل فضای ادبی ایران بشدت سیاسی بود. در ایران گروه «نخبه‌های سیاسی» تشکیل نشده بود (و هرگز تشکیل نشد) و استادان دانشگاه‌ها از شاه و حکومتِ پوسیده‌اش چاپلوسی می‌کردند. در آن روزگار سخت، نویسندگان، مترجمان و شاعران، با اشاره‌های آشنایِ خوانندگان، به آشکارسازی زشتیِ هراس از وحشتِ حکومتی و پستیِ تسلیم شدن به حکومت می‌نوشتند. در آن فضای سیاسی- ادبی، فریدون مشیری هیچگاه به سیاست نپرداخت. مشیری همواره به بیان عشقِ «انسانِ مرد» به انسانِ زن» پرداخت. ایماژهایِ رمانتیک از راه قیاس‌ِ شاعرانه‌یِ احساس انسان به عناصر طبیعت روشِ بیانگری همیشگی مشیری بود.

شعر «کوچه» به مدت پنجاه سال بیان عشق انسانِ ایرانی بوده است. شعر «کوچه» چندان زیاد خوانده شده که نام فریدون مشیری و نام کوچه حسی یکسان بر می‌انگیزند. شعر «کوچه» از تلویزیون و یا رادیوی دولتی هیچگاه تبلیغ نشده است، اما شناخته‌شده‌ترین شعر عاشقانه‌یِ ادبیات ایران است. «کوچه» راهی است که هر انسانی در خیال خویش به رویداد عاشقانه‌ای در ذهن خویش کشیده است. کوچه از نمونه‌های اصیل شعر لیریک است.

شعر «کوچه» پیآیند سنت عاشقِ سخنگو و معشوق بی‌سخن در شعر کهن ایرانی است. ایماژهای «شب، مهتاب، لبِ جو، ناپایداریِ عشق، کبوتر، بام و آهو» در شعر کهن جهان و ایران برای بیان عشق کارکرد فراوان داشته‌اند. زیبایی شعر کوچه در صمیمیتِ بیان، سادگی گفتار، و تکرار تصویری است که اسطوره‌سازان، شاعران و نویسندگان در ناخودآگاه خوانندگان ادبیات پدید آورده‌اند.   

در «کوچه» واگویه‌های یک عاشق از یک رویداد عشقی با «معشوقی از دست رفته» شنیده می‌شود. عاشقِ شعر در نقش روایتگر رویداد با صدای بلند حسرت از دست دادن معشوق را بیان می‌کند. عاشقی از کوچه‌ای می‌گذرد و «مکانِ کوچه» گذر او با معشوقه‌اش را باری دیگر فرایاد او می‌آورد. قید تکرارِ «باز» در خط نخست شعر نشان از گذر تکراری عاشق از آن کوچه را دارد. یادآوریِ رویدادِ گذر سبب می‌شود تمامِ وجود روایتگر در چشمانش گِرد آید و او با چشمانش معشوق را جستجو نماید. ایماژهای دیداری (چشم، خندیدنِ گل، درخشید) و بویایی (عطر) رویداد را بسیار حسی می‌کند. روایتگر باری دیگر همان عاشق دیوانه‌یِ روزهای رفته شده است. یادآوری گذر با معشوق از کوچه، گفتگویی را بیاد روایتگر می‌آورد. بیان به شکل منطقی «دراماتیک» می‌شود و گفتگویِ عاشق و معشوق با فعل‌های بیانگری «گفتی» و «گفتم» به شکل مستقیم روایت می‌شود. خط‌های «تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است/  باش فردا که دلت با دگران است» یکی از اعترافات عاشقانه‌ای است که هیچ عاشقی بر زبان نمی‌آورد. در زمان آن رویداد عاشق دلش با دیگری بوده است. معشوق خردمندانه از عاشق می‌خواسته که «فراموش کند». تکرار «نتوانم» معشوق را به گریه واداشته است، اما کاخ عشقشان فروریخته است. خط «مرغ شب ناله‌یِ تلخی زد و بگریخت» نشان از پایان عشق آن دو دارد. مرغ شب در ‌بافتار شعر همان جغد است. ویرانی عشق با نشانه‌هایش آشکار شده است. ویرانی فکر عاشق را به زمان حال برمی‌گرداند: »نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم!«

شعر «کوچه» همزمان با بیانگری حسرت بی‌پایان عاشق برای عشق از دست رفته، نشاندار شدن مکان از یک رویداد انسانی را نیز آشکار می‌کند. هر مکانی با یک رویداد انسانی معنا پیدا می‌کند. در سالگرد درگذشت شاعرِ کوچه، پس از سال‌های بسیار و رویدادهای اندوهبار زندگی در روزگارِ هول‌انگیز، یک بار دیگر خیال خود را به کوچه‌ای می‌کشانم که نخستین نوشته‌یِ عاشقانه‌ام در دستان لرزانم ماند و از آن روز تا کنون همواره در پی تفسیر همان نوشته می‌نویسم.

کوچه

بی‌تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم 

 

در نهانخانه‌ی جانم

 گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

 

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

 

آسمان صاف، شب آرام

بخت خندان، زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید: تو به من گفتی:

از این عشق حذر کن!

لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن

آب، آئینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا،‌ که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

 

با تو گفتم:

«حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پیش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم»

باز گفتم که: «تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!»

 

اشکی ازشاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله‌ی تلخی زد و بگریخت!

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید،

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم، نرمیدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!

بی‌تو اما به چه‌حالی من از آن کوچه گذشتم!

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب