عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
عید قربان نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/۸/۱٦

روزِ قربان

درروزگارِ باستان، مردم برایِ برانگیختنِ رحمِ خدایِ نیرومند، بز یا گوساله‌ای را قربانی می‌‌کردند، گوشتش را کباب می کردند تا دود و بویِ سوختگی به آسمان رود و خدایِ مهربان بر دل‌هایِ سوخته‌یِ مردم رحم آورد. این آیین در هنگامِ نیاز به باران در بهاران انجام می‌شد تا تشنگیِ‌ انسان و طبیعت به مهرِ باران، توسط پاسدارِ مهر به فراموشی سپرده نگردد. آیینِ قربانی تا کنون پایدار مانده است. امروزه نیز هر سال در گوشه‌گوشه از این جهانِ پهناور، روزِ قربان به یاد آورده می‌شود و مردم پیرامونِ حیوانِ قربانی جمع می‌شوند و با انجامِ آیینِ قربانی، از رفته‌ها و گذشته‌ها یاد می‌کنند.

اینک هر سال، مردانی یافت می شوند که خود به تنهایی گوساله‌ای را می‌کشند و گوشتِ قربانی را میانِ بستگان خود و همسرشان تقسیم می‌کنند. چنین مردانی گاهی هم اندکی از گوشتِ قربانی را به کاشانه‌یِ دارندگانِ قدرت می‌فرستند تا آن گوشتِ ناچیز را پس‌اندازی بزرگ برایِ روزهایِ نیازمندی بسازند. اما جشنِ قربان، آیینی گروهی است. گروه گروه از مردم در یک منطقه‌یِ شهری، گاوِ بزرگی را می‌خرند و پس از قربانی کردنِ آن، گوشتش را میانِ مردمِ همان منطقه تقسیم می‌کنند.

ما هم در سولدوز هر سال روزِ قربان را برگزار می‌کردیم. گاو یا گوساله‌یِ بزرگی را می‌خریدند. سرمه بر چشمانش می‌کشیدند. پارچه‌یِ سرخ‌رنگ دورِگردنش می‌بستند تا رنگِ سرخ سینه‌یِ حیوان را بپوشاند. قند در دهانش می‌گذاشتند وآب به حیوان می‌نوشاندند. زیر سر حیوانِ قربانی شبدر یا یونجه می‌گذاشتند. رویِ تیغه‌یِ‌کارد دعا خوانده می‌شد. هنگامی که خونِ حیوان به بیرون جاری می‌شد، کهنسال‌ترین پیرِ ‌طایفه انگشتِ گواهیِ خود را در خونِ قربانی می‌زد و بر رویِ پیشانیِ کودکان، نوجوانان و جوانان نشانی از خون می‌گذاشت تا به‌یاد داشته باشندکه با طایفه و قبیله پیمانِ همخونی دارند و پیمان را پیرِ ‌طایفه،‌ با خون بر پیشانیِ‌آنها امضا کرده است.

 امروزه بیشتر داستانِ سامیِ «قربانی‌شدن ناتمامِ پسربه دست پدر» را درعملِ قربانی تکرار می‌کنند. معناهایِ‌گوناگونی را دراین آیینِ سالخورده می‌یابند و به بیانِ آدمیان می‌کشانند. زمینه‌یِ نخستینِ باورها و پندارها فراموش شده است. »مردم« به »ملت« تبدیل شده و از آن قبیله و طایفه و مردم تنها نامی در کتاب‌هایِ تاریخ مانده است، اما من به اصلِ این آیین شیفتگی‌ِکودکانه‌ای دارم و دراین پاییزِ مهرخیز، می‌خواهم این نوشته را همچون نشانی خونین برپیشانی‌ام به‌پنداری و به یاد آوری که من همچنان بر سرِ پیمانِ‌مان هستم و به قبیله‌یِ منتظرانِِ بارانِ مهر تو بستگی‌دارم.

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب