عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
افسانه‌ها‌یِ آذربایجان نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/۱٠/۱۸

پدیده‌یِ زمان و یک افسانه‌یِ فولکلوریک

bagerihamidi@yahoo.com

«زمان» یکی از پدیده‌های شگفت‌انگیز ذهنِ بشر است. چگونگیِ پیدایش، قرارداد و اندازه‌گیریِ «سال» را در کتاب‌ها ننوشته‌اند، اما تقسیم زمانِ زندگیِ انسان به «سال» بسیار قدیم است. در روزگارِ دراز زندگی انسان به شکل گله‌داری، زمان به دو قسمت ییلاق و قشلاق تقسیم ‌شد. در این دو واژه، تقسیم سال به دو بخشِ «یای» و «قیش» آشکار است. واژه‌های «یای» و «قیش» به شکل «یای- یاز» هم بکار می‌رفتند. با پدیدار شدن کشاورزی و گسترشِ مراحلِ کاشت، داشت و برداشت، بخشِ «پاییز» هم به کلیت زمان افزوده شد. «بهار» یا «باهار» مفهومی وارداتی به زبان و ذهنِ گویشوران ترکی و فارسی است. تقسیم زمان به بخش‌های کوچک پدیده‌ا‌‌یِ صنعتی است. تقسیم «زمان» به «ساعت، دقیقه و ثانیه» همزمان با صنعتی شدن جامعه در دو دهه‌یِ پایانی سده‌یِ هیجدهم و سده‌یِ نوزدهم در اروپا رایج شد. در سرزمینِ ایران به دلیلِ پایداری روشِ دامداری و کشاورزی نیازی به وجود «مفهومِ زمان» احساس نمی‌شده است. مردم ایران با زمان و تاریخ ناآشنا هستند. آگاهی افراد نادر از زمان و تاریخ نیز هرگز نتوانسته به آگاهی همگانی تبدیل شود. در واقع از سال 1300 خورشیدی «زمان» و بخش‌های آن در ایران گسترش یافت.

تقسیم زمان به دو بخش «یای» و «قیش» (تابستان و زمستان) در آذربایجان سبب آفرینشِ افسانه‌هایی در میان مردم شده است. این افسانه‌ها دارای لایه‌های معنایی زیادی هستند. هر لایه‌یِ معنایی برگشتای (مرجع)  مادی و زیستی دارد. در افسانه‌ها، هر معنا، معناهای دیگر را پشتیبانی می‌کند و بر زیبایی آنها می‌افزاید.

افسانه‌یِ «قار ننه - گون دَدَه» (به فارسی: ننه برف و بابا خورشید) با نام‌ِ «قاری ننه – بایرام کیشی» (بای + رام= بیگ‌رام، عمو نوروز) در میان گویشوران زبان‌ ترکی در سرزمین ایران دارای بسامد بالایی است. این افسانه را کسی ننوشته‌است. این مقاله تلاشی در دادن شکلِ نوشتار به این افسانه‌یِ دیرپایِ مردمِ سرزمین آذربایجان است.

افسانه‌یِ «قار ننه و گون بیگی» (ننه سرما و عمو نوروز)

روزگاری بود زندگی انسان سرشار از فراوانی و شادی بود. کوهستان‌ها پوشیده از سبزه‌ و رودخانه‌ها پر از آب بود. مردان و زنان گله‌های گوسفند و بز و گاو و گاومیش را در سبزه‌زاران دامنه‌یِ کوه‌ها می‌چراندند. هنگامی‌که سبزه و چرا در جایی تمام می‌شد،  اندک لوازم زندگی خود را بر پشتِ شتر و خر بار می‌زدند و سوار بر اسب و استر گله‌ را بسوی چراگاه دیگر می‌راندند. سگ‌های قدرتمند نگهبان گله و انسان بودند. انسان‌ها به آرامی زندگی می‌کردند و به آرامی سر بر خاک می‌گذاشتند. مردان و زنان پسران و دختران نیرومندی داشتند و یقین داشتند که پس از خود گله و زندگی بدست انسان‌های شایسته‌ای خواهد بود. هیچ اندوهی و هیچ غمی وجود نداشت. انسان شاد می‌زیست، تولد نوزادان را جشن می‌گرفت و در مرگِ انسان یا گوسفند و گاو خم بر ابرو نمی‌آورد. قبیله‌های کوچکی از انسان‌های کوشا و شاد نزدیک به هم درکار بودند. انسان زمین را در کنترل خود داشت و خدای زمان را فراموش کرده بود.

خدایِ زمان، زوربا، بر آرامش و شادیِ انسان رشک ورزید. اراده کرد انسان را بیازارد. پس چراگاه را خشکانید. انسان به چراگاه دیگر کوچ کرد. گله‌اش را نابود کرد. انسان باری دیگر آغاز کرد. فرزندانش را کشت. انسان فرزندان دیگری بوجود آورد. سرانجام، زوربا، خدایِ قدرتمند انسان را رقیب خویش در توانایی یافت.  زوربا  اراده کرد انسان را اسیر زمان سازد. انسان گرفتار زمان شد:

سرکرده‌های تمام قبیله‌های گله‌دار پیرمرد و پیرزنی بسیار فرزانه بودند. فکر، اراده و کار آن دو، زندگیِ مردم را به پیش می‌برد. زوربا بین آن دو انسان سالخورده جدایی افکند. مقدر کرد همواره امیدوار به دیدار یکدیگر باشند، اما به هم نرسند. زوربا مقدر کرد پیرزن در یای (تابستان) و پیرمرد در یاز بخواب برود. خواب آن دو آغاز شد. قبیله بی‌سر شد و  سرگردان در پیِ یافتنِ سرکردگان جدید به کوه و دشت و بیابان روی آورد.

هنگامی که پیرزن از خواب برخاست، گله به قشلاق برگشته بود. پیرزن مردش را جست، اما او را نیافت. اشک از چشمان زن جاری شد. اشک‌های پیرزن به آسمان رفت و از آسمان به شکل باران بر زمین فرود آمد. پیرزن گریست و بارش باران ادامه یافت. پیرزن ناگزیر در مغاکی ماندکه در دامنه‌یِ کوهی  به عنوانِ خانه کنده بودند. دو پسر پیر زن به پیش مادر رفتند و به مادر خواست قبیله را گفتند. قبیله خواسته بود که پیرزن گریه نکند. چهل و پنج روز از زمان قشلاق گذشته بود که پیرزن گریه نکرد و باران بند آمد. پیرزن بلند شد تا رخت و جامه بتکاند. نخست لحاف‌هایِ پر از پشمِ سفید گوسفند و پنبه‌اش را تکان داد. تمام پشم و پنبه از لحاف‌ها بدر آمد به آسمان رفت. پیرزن چشم به آسمان دوخت تا شاید برگشتِ پنبه و پشم را ببیند. ماه را دید که خیره به او نگاه می‌کند. پیرزن در ماه سیمای شویش را دید و شیفته‌یِ ماه شد. هر شب با پیدا شدن ماه بیرون رفت و ناله سر داد. ناله‌های پیرزن حیوانات را به نالیدن کشاند. سگ‌های گله به ماه نگاه کردند و نالیدند و گرگ‌های صحرا نیز زوزه‌های حسرتناک کشیدند. به ناله‌های پیرزن و حیوانات، از آسمان پاسخ داده شد. پنبه و پشم‌ِ لحاف‌های پیرزن به شکلِ برف بر زمین فرو بارید. پیرزن در شولایی از برف فرو رفت و به برف تبدیل شد. از آن پس پیرزن را «قارننه» نامیدند. قارننه تکان خورد و از آسمان برف فرود آمد. برف سرمای شدیدی با خود آورد. آسمان تیره و تیره‌تر شد. شب‌ها طولانی‌تر و روزها کوتاه‌تر شد. هنگامی که برف زمین را بتمامی سفید کرده بود و مردم آرام آرام از ادامه‌ی زندگی ناامید می‌شدند و خورشید را مرده می‌پنداشتند، شبی ماه با اشاره به پیرزن پیغام داد که همان شب خورشید بار دیگر زاده خواهد شد. خبر در میان مردم پیچید و مردم شاد شدند. آنها به انبارها رفتند و از میان کاه و گیاهان خشکیده، هندوانه و خربزه را بیرون کشیدند و تمام شب را به خوردن و نوشیدن و شادی سپری کردند تا سپیده‌دم تولد خورشید را تماشا کنند. سپیده دم خورشید پدیدار شد و پیرزن امیدوار به میان مردم رفت و حکمرانی را به پسر بزرگتر خود، چله‌ی بزرگ سپرد. پیرزن به چله‌یِ بزرگ امر کرد که با مردم مهربان باشد. پیرزن مدت زمان حکمرانیِ پسر بزرگ را چهل روز قرار داد. چله‌یِ بزرگ کارش را آغاز کرد. گاهی نافرمانی هم می‌نمود. شهپر خود را می‌گشود و سرما را بر بالای خانه‌ها و آغل‌ها و انبارهای مردم به پرواز در می‌آورد. پس از چهل روز، چله‌یِ کوچک به پیشگاه مادر رفت تا به اراده‌یِ او حکمرانی بر مردم را بدست گیرد. دو برادر در برابر مادر ایستادند. چله‌یِ کوچک از چله‌یِ بزرگ پرسید: با مردم چه کردی؟

چله‌یِ بزرگ گفت: سرما را بالای خانه‌ها، آغل‌ها و انبارها گرداندم، اما مردم تاب آوردند.

چله‌یِ کوچک گفت: تو نتوانستی مردم و زندگی را شکست دهی! ببین در زمان حکمرانی خود با مردم چه خواهم کرد! سرمایی خواهم آورد تا جنین‌ها در شکم مادران یخ بزند، انگشتان میهمانان به کوبه‌یِ در بچسبد، زنان در کنار تنورهای پر از آتش بر خود بلرزند، دست دختران را در دسته‌یِ کوزه و نوزادان را در داخل قنداق به یخ تبدیل خواهم کرد و سرانجام پیرمردان و جوان‌مردان را از خانه‌هایشان خواهم تاراند. برادر! تو بیرون از خانه‌ها ماندی. من به داخلِ خانه‌ها خواهم رفت.

ننه چله گفت: فرزندم، عمر تو تنها بیست روز خواهد بود. می‌توانی تنها بیست خانه را به یخبندان بکشانی. با بقیه توان درگیری نخواهی داشت. سعی کن مردم به نیکی از تو یاد کنند. قدرتِ انسان را نشناخته‌ای! نگرانم که خودت گرفتار مشکل بشوی.

چله‌یِ کوچک گفت: هر چند بیست روز کم است، اما قدرت مرا تماشا کنید. این گفت و بیرون رفت.

زنان و مردان از اراده‌یِ چله‌یِ کوچک آگاه شدند و اراده کردند خانه‌ها را گرم نگاه دارند. آنها بسرعت خانه‌ا‌ی را که چله در آن بود شناسایی کردند. در آن خانه جمع شدند، آتش افروختند، میهمانی راه انداختند تا چله را به شکست بکشانند. چله‌یِ کوچک بیست روز به بیست خانه وارد شد. تمام روز سرما را وارد خانه کرد. بیرون سوز سرما بیداد می‌کرد، اما داخل خانه‌ها گرم بود. سرانجام، چله‌یِ کوچک ناامید شد و اراده کرد به بلندای کوه برود تا سردترین برف را بیاورد.

در بالای کوه، کوهمرد تازه از خواب ‌بیدار شده و دلتنگ انسان گشته، چله‌یِ کوچک را دید که برف‌ها را در توری می‌ریزد تا با خود برده و به داخلِ خانه‌های مردم بپاشد. کوهمرد نگاهبان مردم و زندگی بود. چله‌یِ کوچک را گرفت و او را در بالاترین صخره‌یِ سرد کوه با زنجیر برفی به بند کشید.

کلاغها خبر بندی شدن چله را به قارننه رساندند. قارننه سخت پریشان شد و همراه پسر دیگرش چله‌یِ بزرگ به سوی قله‌ بلندترین کوه براه افتاد تا چله‌یِ کوچک را آزاد کند. قارننه و چله‌یِ بزرگ با سختی فراوان از کوه بالا رفتند. خسته و درمانده در بالای کوه در کنار چله‌یِ کوچک بخواب رفتند.

کوهمرد خواب قارننه و دو پسرش را دید و آسوده خاطر به سوی مغاکی رفت که «گون دَدَه» در آن خوابیده بود. «گون دَدَه» را بیدار کرد و او را روانه‌یِ آبادی کرد. گون دَدَه با شادمانی به سوی آبادی می‌رفت. گامهای او خورشید را هم به شور افکنده بود. مردان و زنان با مشعل‌ها و کنده‌های درختان آتش گرفته به استقبال گون دَدَه رفتند. مردم همه جا آتش افروختند و آن روز را «روز آتش» نامیدند. گون دده مشعلی را از دست زنی گرفت و به رودخانه‌یِ یخ بسته انداخت. یخ تنومند رودخانه در هم شکست. صدای شکستن یخ، دختر بزرگِ مرد، آغ یل (سپیدباد) را بیدار کرد. آن روز را «روز باد» نام نهادند. آغ یل به حرکت درآمد و برف بسرعت آب شد.  آن روز را «روز آب» نام‌گذاشتند. آب‌ها در سطح زمین جاری شدند و رودی تشکیل شد.  رود به ناودانِ  یک آسیابِ آبیِ در میانگاه دشت وارد شد و سنگ آسیاب بسیار بزرگی را چرخاند. چرخش تند سنگِ آسیاب زمین اطراف را نیز به لرزه در‌آورد. لرزه‌یِ شدید، تَرَک‌ها و شکاف‌هایی در زمین ایجاد کرد. نفس زمین آزاد شد و بخار از زمین گرم شده برخاست. مردم فریاد کشیدند: نفس به زمین برگشت. روز را جشن گرفتند و آن را «روز خاک» نامیدند. هنگامی که همه به آبادی رسیدند، دیگر از سرما و یخ خبری نبود و خورشید گرمابخش  گیاهان و خاک را به رقص درآورده بود. روز را جشن گرفتند و آن را «بایرام» (نوروز) نامگذاری کردند.

گون دَدَه می‌دانست که روز بایرام (جشن نوروز) دوازده فرشته برای ساختن زمین از آسمان فرود خواهند آمد. هر یک سازنده‌یِ یک ماه خواهند بود. گون دَدَه از همه خواست شادی کنند تا فرشتگان دوازده ماه سال را برای مردم شاد سازند. هنگامی که دوازده روز بسر آمد، گون دَدَه به مردم گفت که کار فرشتگان روی زمین تمام شده و روز سیزدهم به آسمان بر خواهند گشت. او از مردم خواست برای بدرقه‌یِ فرشتگان به دشت و کوه بروند و به شادی بپردازند تا فرشتگان با خاطره‌ای شاد زمین را ترک کنند. روز سیزده همه بیرون از خانه‌ها رفتند و تمام روز به شادی پرداختند. آن روز، گون دَدَه در میان مردم گسترده در دشت و کوه می‌گشت و دوست داشت قار ننه را ببیند، اما خبری از قار ننه نبود. نیمروز از دختر بزرگترش، آغ یل (سپید باد) خواست تا چرخی بزند و خبری از قارننه بیاورد. نیمروز باد برخاست و گردنبند قارننه را آویخته از یک درختِ نذری یافت. گردنبند را با شادی می آورد که ناگهان گردنبند به درختی گیر کرد و نخش پاره شد. دانه ها به آسمان رفتند. دمی بعد، تگرگ همراه دانه‌های گرنبند از آسمان فرو ریخت. ریختن تگرگ از آسمان، دختر کوچک گون‌دَدَه، مِه یل (مهر باد) را بیدار کرد. مهرباد براه افتاد و نسیم ملایمی سیمای مردم و طبیعت را نوازش کرد. نسیم و تگرگ نشانه‌های قارننه بودند. در گوشه‌ای، گون دَدَه دانست که قارننه باید در جایی برف گرفته خوابیده باشد. روز چهاردهم، گون دَدَه از گله‌داران خواست آرام آرام به فکر بردن گله به ییلاق باشند. اشک‌های گاهگاهی قارننه با تابش پرتو خورشیدِ گون دَدَه به هم می آمیخت و خاک زمین را به باروری می‌کشاند.

گون دَدَه با گله‌های فراوان مردم به دشت و کوه رفت، به چراگاه‌های گوناگون سر زد. در تمام این گشت و گذار، گون دَدَه همواره چشم به دیدار قارننه داشت. شش ماه گذشت، گون دَدَه خسته شد. خورشید هم همچون پیرمردان نمی‌توانست تمام پله‌های آسمان را بالا برود. خمیده از پشت کوهی بدر می‌آمد و چشمی به کوه از کنار کوهها راه خود را می‌پیمود. زمین سرد شده بود که کلاغها خبر آوردند قارننه در داخل چاهی در بالای کوه سهند بخواب رفته است. گون دَدَه خسته‌تر از آن بود که ارداه کند به بالای کوه سهند برود، قارننه را از چاه بیرون آورد. خواب مرد را در ربود. قارننه هم بیدار شده بود و از بلندای کوه به سوی آبادی در حرکت بود...  

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب