عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
محمد قاضی، مترجمی متعهد نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/۱٠/٢٩

ُ

بمناسبت 24 دی، سالگرد درگذشت محمد قاضی

دوران جدید، دوران ترجمه:

مردم سرزمینی که امروزه ایران نامیده می‌شود هزاران سال در تنگنایِ باورهایِ طایفه‌ای و سنت‌هایِ خرافی گرفتار بودند. حاکمان دوران قاجار تلاشِ صمیمانه و موفقی در گسترشِ طایفه‌گری و آیین‌های خرافی در میان مردم داشتند. پایان حاکمیت فئودالیسم و گسترش شهرنشینی و ورود مفهومِ «آزادی» به ذهن و زبان ایرانیان حکومتِ قاجار را از میان برد. سال‌های پس از 1300 جامعه‌یِ ایران دچار دگرگونی سریع و شتابنده بود. پیدایش نهادهایِ نوین آموزشی مانند مدرسه و دانشگاه در ایران یکی از دگرگونی‌های شگرفِ تاریخ فرهنگی ایرانیان است. همزمان با دگرگونی فرهنگی، ترجمه در ایران پدیدار شد. بیشتر مترجمان، نویسندگانِ بزرگی بودند که کتاب‌های نویسندگان غربی را به خوانندگان ایرانی معرفی کردند. مترجمان نویسندگانِ متعهدی بودند که هدفشان گسترش آگاهی در میان خوانندگان بود. مردان بزرگی همچون محمد قاضی، نجف دریابندری، ابوالحسن نجفی، بهمن شعله‌ور، استاد حسن شهبازی، پرویز لشکری، ذبیح‌الله منصوری، پرویز داریوش، کریم امامی، م. الف. به‌آذین (محمود اعتمادزاده)، اسدالله امرایی، عزت‌الله فولادوند، کریم کشاورز، محمد مختاری، صفدر تقی‌زاده، جلال ستاری، کاظم فیروزمند و بسیاری دیگر زندگی خود را صرفِ ترجمه‌ی کتاب‌های نویسندگان بزرگ کردند. این بزرگان فرهنگِ کشور در تنگنایِ فرهنگی حاکم تلاشِ صمیمانه‌ای انجام داده‌اند تا صدای مردان و زنان اندیشمند جهان را به گوشِ خوانندگان ایران برسانند. مترجم‌ها روش‌های بیانگری و اندیشه‌های انسان‌های غربی را به ایرانیان معرفی کردند.

جایگاهِ محمد قاضی:

در میانِ مترجمان، محمد قاضی جایگاه بالایی دارد. محمد قاضی پنجاه‌و هفت کتاب از اندیشه‌های انسانی نویسندگان و اندیشمندان طراز اول چهار از گوشه جهان: ویکتور هوگو، آناتول فرانس، هکتور مالو، ولتر، گوستاو فلوبر، رومن رولان، بلز ساندرا، گی دو مو پاسان، ژول رومن، ولادیمیر پوزنر، ماریان دوبوزی، مارسل پانیول، فنلن واتین کابه از فرانسه؛ جک لندن، لئون برتن، آنتوان دوسنت اگزوپری، پیرل باک، کایل آنستوت، دی براون، جان اشتاین بک،  ا.ج.دمیب نیک و هاروه ی واسرمن  از ایلات متحده آمریکا؛ فیودر داستایوسکی، کری ولف، تارله، ژلوبوفسکایا، آ.ولکوف، واسیلی نیکیتین، ماکسیم گورگی و ایلیا ارنبورگ از اتحاد جماهیر شوروی؛  میگل دوسروانتس، ساوه درا، ژاک سرون و آنا ماریا ماتوته از اسپانیا؛ اینیا تسیوسیلونه، مالاپارته و بوکاچیواز ایتالیا؛ چارلز دیکنز و چارلی چاپلین از انگلستان؛ نیکوس کازانتزاکیس و گوستاس تاکتسیس از یونان؛ نیکلای هایتوف و ایوان وازوف از بلغارستان؛ مارسل نیدرگانگ از آلمان؛ ایوان اولبراخت از چکسلواکی؛ جرزی کوزینسکی از لهستان؛ هانس کریستین اندرسون از دانمارک؛ ابراهیم احمد از عراق؛ هراند پاسورماجیان از ارمنستان؛ امین مالوف از لبنان و فرانتز ورفل از اتریش  را ترجمه کرد. این کارنامه‌یِ درخشان برای یک مترجم شایسته‌یِ تحسین است.

محمد قاضی در ایران زندگی می‌کرد. در ایران نویسنده و مترجم را همیشه فردی بیگانه می‌پندارند. حکومتِ واپسگرای شاه با مترجم‌ها به روش بسیار غیرانسانی رفتار می‌کرد. بسیاری از مترجم‌ها مدتی را در زندان رژیم شاه سپری کردند. رژیم شاه بر زندگی مترجم‌ها و نویسندگان سخت‌گیری میکرد، و سرانجام جهان بر خود او سخت گرفت: شاه همچون جانوری زخمی در جهانی به این بزرگی جایی را برای مُردن پیدا نمی‌کرد. امروزه دگرگونی‌های بزرگ سیاسی فضا را برای مترجم‌ها بهتر نکرده است. مترجم‌ها همچنان نادیده گرفته می‌شوند. در تبلیغاتِ گسترده‌یِ تلویزیون سخنی از نویسنده و مترجم نیست. بجای آنها، به فوتبالیست‌ها می‌پردازند. زمانی که برای زندگی، کژرفتاری‌ها، زشت‌گویی‌ها و مشکلات یک فوتبالیست در تلویزیون صرف می‌شود، بسیار بیشتر از زمانی است که صرف ادبیات و ترجمه می‌شود. قاضی در چنین فضایی «بزرگ» شد. در خلوتِ خانه‌یِ خویش ترجمه کرد و سرانجام در میان سکوتِ رسانه‌ای درگذشت.  محمد قاضی در 24 دی ماه 1376 درگذشت. شصت‌وسه روز پس از درگذشت محمد قاضی، یک فوتبالیست بنام سیروس قایقران در 18 فروردین 1377 درگذشت. مرگ محمد قاضی در تهران با سکوت رسانه‌ای و خاکسپاریش در مهاباد با دشواری برگزار شد. مرگِ قایقرانِ فوتبالیست با چنان گستردگی رسانه‌ای روبرو شد که گروه فراوانی به اشتباه فکر کردند براستی یک شخصیتِ تاریخی و فرهنگی مهمی مُرده است. تلویزیون ساعت‌ها به قایقران پرداخت. در مرگ محمد قاضی، سخنی از او و ترجمه در تلویزیون شنیده نشد. در فضای امروز هم، جوانی بنام محمد قاضی در یک تیم اصفهانی فوتبال بازی می‌کند. تبلیغات تلویزیونی برای این فوتبالیست چنان زیاد است که گاهی نامش جانشین نام محمد قاضی مترجم می‌شود. با تمام این سخنان، محمد قاضی نامی ماندگار در تاریخ ترجمه‌یِ ایران است.   

ترجمه و سانسور:

محمد قاضی در فضایِ حکومتِ کودتایی به کار ترجمه پرداخت. فشار و سانسور بر نویسندگان و کتاب درکشور حاکم بود. حکومتِ پوسیده‌یِ شاه نویسندگان و مترجمان را در زندان‌ها سرکوب می‌کرد. دستگاه سانسور اجازه نمی‌داد هر کتابی چاپ شود.  کاربردِ واژه هایی همچون «گل سرخ»، «لاله خونین»، «رفیق»، «مبارزه»، «خلق»، محروم»، «فقر» و بسیاری ممنوع بود. محمد قاضی کتابِ «داستانی از انسان‌ها و خرچنگ‌ها» اثر خوزه دوکاسترو، نویسنده‌یِ کشور برزیل را ترجمه کرده بود. هنگامی که نویسنده در سال 1342 به ایران سفر کرد، از قاضی پرسیده بود: «شنیده‌ام در ایران سانسور خیلی شدید است، شما چگونه کتاب‌هایتان را از سانسور دستگاه حاکم دور نگه می‌دارید؟» قاضی گفته بود:«... ما اینجا نمی‌توانیم از بدبختیها و بی‌عدالتی‌های رایج در کشورمان مستقیم سخن بگوییم، چون سرو کارمان با ساواک و زندان و زجرو شکنجه خواهد بود. ولی اگر نویسنده ای -  مثل شما -  دردها و بدبختی های مردم ستم‌کش کشورش را در کتابی عرضه کرده باشد و ما حس کنیم که آن چه بر سر مردم کشور ما می‌آید، درست همان است که در آن کتاب تشریح و توصیف شده است؛ به ترجمه آن می‌پردازیم تا تسکینی به درد دل خود بدهیم. اگر مورد اعتراض و تعقیب دستگاه سانسور قرار گرفتیم؛ می‌گوییم: اینها مربوط به فلان کشور عقب‌مانده است و ربطی به کشور پیشرفته و مهم ما ندارد. به عبارت دیگر، ما در پناه نام شما «حرف های خودمان را می زنیم.» (سرگذشت ترجمه های من، 345)

قاضی هرگز از روی تفنن و یا به خاطر سفارش ترجمه نکرد. قاضی نخست باید خود را راضی می‌کرد. قاضی بر این باور بود که آثار باید روشنگر باشند و واقعیت‌های زندگی و راه و رسم انسانیت را به همگان بیاموزد. قاضی کتابهایی را انتخاب می‌کرد که به گمان خویش باید به منافع محرومان، دمکراسی، صلح و دوستی میان انسانها و ملت ها متعهد باشند و نیازهای جامعه را برآورده سازند.

شهرت محمد قاضی:

محمد قاضی مترجمی متعهد بود. تعهد قاضی سرشتی از نوع تعهد «ژان پل سارتر» داشت. قاضی در «میدان خالی فرهنگ نوشتاری» و به دلیل انتخابِ کتاب‌های متعهد در ایران معروف شد. قاضی تا پایان عمر به اندیشه‌یِ «خدمت به مردم از راه ترجمه» اعتقاد داشت. مهم نیست که این باور قاضی تا چه پایه درست به نظر برسد، مهم آن است که قاضی تا پایان عمر به آن باور پایبند ماند. محمد قاضی را با ترجمه‌یِ «دُن کیشوت» (در سال 1336) رمانسِ نویسنده‌یِ اسپانیایی «سروانتس» در ایران شناختند. دُن کیشوت سرگذشت غمبار انسانی است که خودش را در کتاب‌هایش غرق کرده بود. دن کیشوت شب‌ها از تاریک‌روشن غروب تا سپیده‌دم و روزها از طلوع آفتاب تا وقتی هوا تاریک‌تر می‌شد سرگرم خواندن بود؛ و در نتیجه از کم‌خوابی و مطالعه‌یِ زیاد مغزش خشک و عقلش زائل شد. «دن کیشوت» درباره‌یِ «تراژدی خواندن» است. دن کیشوت، قهرمان زیاده‌روی در خواندن است. مسأله تنها در بد بودن کتابها نیست، بلکه در میزان خواندن دن کیشوت است. خواندن تنها تخیل او را منحرف نکرده، بلکه آن را ربوده است. فکر می‌کند دنیا درون کتاب است. دن کیشوت در اثر «کتاب‌زدگی» از رسوایی یا گمراهی فراتر می‌رود. دیوانه،  ژرف‌اندیش، قهرمان و براستی بلند‌نظر می‌گردد. «دن کیشوت» دلش می‌خواهد حتا کاغذ‌پاره‌هایی  را هم بخواند که در خیابان‌ها ریخته‌اند.

«دن کیشوت» نخستین و مهم‌ترین رویداد درباره‌یِ اعتیاد به خواندن ادبیات است. دن کیشوت هم نکوهش نهاد ادبیات و هم پیامی پرشور به ادبیات است. «دن کیشوت» کتابی بی‌پایان است که موضوعش همه‌چیز( تمام دنیا) و هیچ‌چیز( درون ذهن یک نفر- یعنی دیوانگی) است. رمان سروانتس بی‌پایان، طولانی، خودویرانگر، انعکاسی، شادی‌آور، غیر‌مسئولانه، حجیم و همانند‌سازی خود است. تصویر دقیقی از آن بی‌پایان باشکوهی است که ادبیات نام دارد. دن کیشوت هذیان شکننده‌ای است که بنیادش، نویسندگی و گستردگی جنون‌آمیز آن است. نویسنده در درجه اول خواننده است؛ خواننده‌ای که اختیار از کف داده، خواننده‌ای خودسر، خواننده‌ای گستاخ که ادعا دارد می‌تواند کار را بهتر انجام دهد. با این همه وقتی بزرگ‌ترین نویسنده دوران خود، داستان روشنگر خود را درباره‌یِ کار نویسندگی نوشت، به درستی نویسنده‌ای متعلق به آغاز سده‌یِ بیستم را خلق کرد که تصمیم گرفته بود در بلندپروازانه‌ترین اقدام خود بخش‌هایی از « دن کیشوت» را بنویسد. «دن کیشوت» بیشتر از هر کتابی که تاکنون نوشته شده، ادبیات است.

دن کیشوت بعد از انجیل پرخواننده‌ترین  کتاب دنیای باخترزمین است. سروانتس با نگارش دن کیشوت، کتاب را در ردیف بزرگترین کتاب‌های جهان و خود را به نام یکی از بزرگترین نویسندگان جهان درآورده است. دن کیشوت زینت فرهنگ اسپانیاست.

خلاصه‌یِ «دن کیشوت»:

در روستایی واقع در استان مانش در اسپانیا نجیب‌زاده‌ای بی‌چیز و گوشه‌نشین بنام «آلونزو کیشانو»  زندگی می‌کرد. دراتاق ویرانِ خود تنها به خواندن کتاب‌هایی در مورد افسانه‌های شوالیه‌ها و قهرمانان رزم‌آور مشغول بود. آلونزو پس از ماههاا چنان در ژرفای ادبیات خیال‌انگیز فرو رفت که رفته رفته خود را در گمان و خیال خودش، سلحشوری توانا و شکست ناپذیر پنداشت. یک روز زره فرسوده پدربزرگ را بر تن کرد، یابویی نیمه جان سوار شد، نام خود را دن کیشوت نهاد و برای کمک به رنج‌دیدگان و مبارزه با ظالمان سفرش را آغاز کرد. آلونزو برای اینکه آیین شوالیه‌گری را براستی انجام دهد، یک دختر روستایی را بعنوان دلدار خود در نظر گرفت و «سانچو پانزای» ده‌نشین را که در سفاهت و ابلهی مشهور بود بعنوان دستیار خود انتخاب کرد و در وادی سفر گام نهاد. داستان رمانس، روبرو شدن دن کیشوت و دستیار او با واقعیت‌های دنیای بیرونی است که هیچ شباهت ونزدیکی با آرمان‌هایی ندارد که دن‌کیشوت و دستیارش در سرمی‌پرورانند. رودررویی دن کیشوت با رویدادهای محیط بیرون را سروانتس آنچنان استادانه به تصویر کشیده که خواننده هنگام خندیدن بر حماقت و خام‌اندیشی دن کیشوت، برای سرنوشت او دل می‌سوزاند و غمگین می‌شود .

در یکی از صحنه‌های داستان، دن‌کیشوت و دستیارش با دو راهب مفلوک برخورد می‌کنند. راهب‌های بینوا در کنار کالسکه حرکت می‌کردند و در کالسکه بانویی نشسته بود. دن‌کیشوت بی‌درنگ به دستیار خود سانچو رو کرده و اعلام می‌کند که این‌بار دشمنان سفاک، شاهزاده خانمی را به اسارت گرفته‌ و می‌برند و او که رزم‌آوری دلیر است باید شاهزاده خانم را نجات بخشد. نتیجه این حمله دلاورانه به کالسکه آن است که سانچو از بیم کتک‌خوردن به سویی می‌گریزد و دن‌کیشوت نالان به سویی حرکت می‌کند. سانچو پانزا در ادامه داستان بخاطر اشتباهات ارباب خود توسط صاحب یک مسافرخانه به اسارت گرفته‌ می‌شود. صاحب مسافرخانه سانچو را در یک پتو پیچیده و در گوشه‌ای از مسافرخانه بعنوان گروگان نگه می‌دارد. در نبردی دیگر دن کیشوت و سانچو به رمه‌ای یورش می‌برند. آنان رمه را دشمنان خود می‌پندارند. پایان این سلحشوری نیز جز کتک خوردن او و دستیارش نیست..

در بخش‌های پایانیِ داستان دن کیشوت و دستیارش در شهر بارسلون درمیان ساختمان‌های بلند و لنگرگاه‌ها حضور پیدا می‌کنند.  در بارسلون دن کیشوت به مبارزه‌ای می‌پردازد و از آن پیروز بیرون می‌آید. دن کیشوت اطمینان یافته که شوالیه‌ای بی‌مانند و بی‌رقیب است. سرانجام دون‌کیشوت و دستیارش به روستای خود باز‌می‌گردند. دن کیشوت پس از سفرهای طولانی، پیر و خسته به بستر مرگ و بیماری می‌افتد. پایان کار دن کیشوت با آن آرمان‌های سلحشورانه‌اش بسیار اندوهناک است.

درونمایه‌یِ «دن کیشوت»:

داستان دن کیشوت سفر شخصیتی آرمانگرا در دنیایی است که آرمانها را نادیده می‌گیرد و برای تفریح و شادی با عاملِ آرمانها بازی می‌کند. دن کیشوت دارای دو سویه‌یِ معنایی است. از سویی، داستان به انسان‌هایی اشاره دارد که با ابزار ناکارآمد گذشته و با باورهای روزگار گذشته تلاشِ صمیمانه‌ای دارند تا دنیایی نو را بسازند. این سویِ داستان، سبب خنده‌یََِ خواننده می‌شود.  از سویِ دیگر، دن کیشوت انسانی است که در راهش پایداری بی‌پایانی دارد. پایداری در باورها، دن کیشوت را انسانی می سازد که خواننده در اندوهش اندوهناک می‌شود. دن کیشوت آشکارگی شادی و اندوه همزمان در دنیای ادبیات است. 

زندگی و مرگ:

 محمد قاضی در 12 مرداد 1292 در روستای سریل‌آباد مهاباد بدنیا آمد. در سال 1308 به تهران رفت و تا پایان عمر در تهران زیست. قاضی پنجاه و هفت کتاب ترجمه کرد. محمد قاضی در سحرگاه 24 دی سال 1376 درگذشت. پیکر قاضی در گورستان شهر مهاباد به خاک سپرده شد.

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب