عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
زلزله نیشابور، پنجشنبه 29 دی 1390 نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/۱٠/٢٩

برای یاران نیشابوری

زلزله

تاریخِ سرزمینِ ما آکنده از وحشتِ توفان و سیل و زلزله است. توفان در شکلِ تندبادهایِ وحشت‌آور بیشتر کشتگاهِِ مردم را ویران کرده است. سیل خانمانِ مردم را از رویِ زمین پاک نموده‌است. زلزله، اما، زندگیِ مردم را به زیرِ خاک کشانده و خاطره‌ای خاک‌آلود ازگذشته‌ها در ذهنِ فراموشکارِمردم بر جای نهاده‌است. در زلزله، لرزشِ زمین به‌سرعت در رگ‌وپیِ آدمیان جاری می‌شود. لرزشِ تنِ زمین بزودی پایان می‌یابد، اما اندامِ انسان‌ها هنگامی از لرزیدن باز می‌ایستدکه زمان  با رویدادهایِ جدید هراسِ لرزه را به خاطره‌ایِ غمبار تبدیل‌کرده باشد.

شبِ دهمِ آذر 1386، زلزله مرکزِآذربایجانِ ایران را تکان داد. گریختنِ شتابزده‌یِ افرادِ ‌خانواده‌ها از پله‌هایِ ساختمانِ چهار‌طبقه به پایین و به فضایِ بدونِ سقف و دیوار،  هراس از زلزله را دو چندان‌کرده‌بود. هنگامی که به انسان‌هایی پیوستم که ترس از مرگ‌ آن‌ها را یک‌جا گرد آورده بود، سخن به آوردنِ گرانبهاترین داشته‌ها از درونِ خانه رسیده بود. زنی که هنوز کشاله‌یِ وحشت در زبانِ لرزانش آشکار بود، از همسرِ خویش می‌خواست برایِ آوردنِ طلا و جواهراتش به اندرونِ خانه برگردد. پسران و دختران ِجوانسال در حسرتِ از دست دادنِ موبایلِ  یا کامپیوترهایِ خود بودند. مردی در پیِ یافتنِ همراهانی بود که برایِ آوردنِ سندها و مدارکِ شناسایی به خانه‌هایشان بروند. من نیز مانند هرکسی می‌خواستم برایِ آوردنِ داشته‌های‌ِ ارزشمندم به درونِ خانه بروم، اما همچون هزاران و یا میلیون‌ها نفرِ دیگر نمی‌توانستم.

ما، ‌مردمِ متمدن، از دور به خانه‌هایمان نگاه‌کردیم. به جایِ ما، وحشتِ‌مرگ‌ در ‌خانه‌ها ساکن‌شده‌بود. کسی توانِ رفتن به درونِ خانه‌ای‌ را نداشت که با رنجِ فراوان و با هزاران دشواری ساخته و یا خریده بود. ماندن در نزدیکیِ خانه هم وحشت‌آور بود. با ادامه‌یِ لرزش ها، سقف‌ها و دیوارها، یعنی نشانه‌‌هایِ‌تمدنِ بشری، به ابزارِ ترس تبدیل شدند. پس ناچار با مردمِ بسیار زیادی به چمنزاری با نامِ نوینِ پارک رفتیم. نشستیم و با سخنانِ تکراریِ آدمیان از فشارِترس اندکی‌کاستیم. از مردمِ بم هم سخن‌گفتیم. سرانجام از انتظار و سرما خسته شدیم و به زبانِ بی‌زبانی در حسرتِ داشتنِ چادری ماندیم که روزگاری نیاکانمان در پناهِ آن با شادیِ بسیار می‌زیستند و هراسی هم از توفان و سیل و زلزله نداشتند.

 سرانجام، ناچار به خانه‌هایمان برگشتیم. پژواکِ در‌هم‌شکسته وآشفته‌یِ‌ترافیک را از بیرون می‌شنیدیم و صدایی را از درون که انسان‌ها چه‌ چاره‌ناپذیر از ساخته‌هایِ ناگزیرِ خودشان یعنی خانه‌ها، شهرها، اندیشه‌ها و حکومت‌ها می‌ترسند.  

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب