عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
کرگدن، اوژن یونسکو نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/۱٢/٧

نقد داستانِ کرگدن

اثرِ اوژن یونسکو (1912-1994)

ادبیات همزمان با پیدایش «مفهوم انسان» در سخنِ بشری پدید آمد. نمایشنامه‌نامه‌نویسان بزرگِ یونان باستان «انسان» را در متنِ رویدادهای نمایشی گذاشتند و خدایانِ اساطیری را به حاشیه راندند. در میدانِ ادبیات «انسان» جانشین «خدا» شد. از همان روزگار ادبیات همواره تلاش داشته است انسان را تنها پدیده‌یِ آفریننده، دگرگون‌کننده، تفسیرکننده و سرانجام میراننده‌ و بازآفریننده‌یِ هستی بشناساند. همین ویژگی سبب شده دنیایِ دینی همواره ادبیات را دشمن خویش به پندارد.

انسان همیشه «موضوعِ ادبیات» و آفرینش زیبایی برای لذت بردن انسان «هدف ادبیات» بوده است. ادبیات همواره تلاش داشته ویژگی‌های ممتاز انسان را از راه‌های شگفت‌انگیز و نو به نمایش بگذارد تا مردم همزمان با لذت بردن از زیبایی درباره‌یِ انسان نیز بیاموزند. نمایشِ ویژگی‌های انسان، گاهی از راه وارونه انجام یافته است. انسان در غیبتِ خویش تعریف شده و یا در برابر آیینه‌یِ جانوران به نمایش گذاشته شده است.

تبدیل انسان به حیوان در سده‌یِ بیستم به شکلی از بیانگری ادبی تبدیل شد. فرانتس کافکا در سال 1915 داستانی «دگردیسی» (به ترجمه‌یِ صادق هدایت: مسخ) را چاپ کرد. در داستان کافکا، شخصیتی به سوسک تبدیل می‌شود. در سال 1925 میخائیل بولگاکف داستان «قلبِ یک سگ» را به چاپ رساند. در این داستان انسانی به سگ تبدیل می‌شود. اوژن یونسکو داستان کرگدن را در سال 1958 نوشت و غلامحسین ساعدی در سال 1969 داستان گاو را در مجموعه‌یِ «عزاداران بیل» چاپ کرد. در میان این داستان‌ها، کرگدن یونسکو دارای ویژگیِ اجتماعی بسیار برجسته‌ای است.

اوژن یونسکو کرگدن را نخست به شکل داستان کوتاه نوشت. به فاصله‌یِ اندکی پس از چاپ داستان کوتاه و ترجمه‌یِ آن به زبان انگلیسی توسط دانلد ام. الن، خود یونسکو داستانش را به شکل نمایشنامه درآورد. نمایشنامه مورد توجه تماشاگران تئاتر در تمام کشورهای جهان قرار گرفت. جلال آل احمد نمایشنامه را به زبان پارسی ترجمه کرد. نمایشنامه‌یِ «کرگدن» در ایران بارها اجرا شد. آخرین اجرای نمایشنامه‌یِ  کرگدن در آبان 1387 در تهران بود.

داستان «کرگدن» با نمایشنامه‌یِ «کرگدن» تفاوتهایِ جزئی دارد. راویِ داستان کوتاه در نمایشنامه به شخصیتِ برنژه (Berenger) تبدیل می‌شود. دوستِ برنژه، در نمایشنامه با نام ژان شناخته می‌شود. سایر شخصیت‌ها یعنی رئیس، دودار، بوتار، دیزی، خانم و آقای بویوف در هر دو اثر نقش تا حدی یکسانی دارند. با این حال، طولانی بودن متنِ نمایشنامه به شخصیت‌ها فرصت می‌دهد با گفتارِ خویش، فردیت ساده‌یِ خود را بیشتر به نمایش بگذارند. درونمایه‌یِ هر دو شکل ادبی یکسان است.

یونسکو «کرگدن» را زمانی نوشت که تاثیر جنگ جهانی دوم (1939-1945) هنوز در ذهنیت مردم اروپا رنگ نباخته بود. گسترشِ جنگ سرد بین ایالات متحده امریکا و اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی احتمال جنگ ویرانگر دیگری را طرح می‌ساخت. روشنفکران و نویسندگان دلیل آغاز جنگ را بررسی و گزارش می‌کردند تا از آغاز دوباره‌یِ جنگ جلوگیری بشود. نویسندگان بدرستی می‌دانستند که آغازگرانِ جنگ در سالهای پیش از جنگ و سال‌های نخستین جنگ دوم جهانی، نادانی و پندار توده‌یِ مردم عوام از تاریخ و تبار ساختگی را میدان بازی خود ساخته‌اند با شور و شوق فراوان از سویِ مردم پشتیبانی می‌شدند. جنگ دوم پنجاه و هفت میلیون انسان را قربانی و میلیونها انسان را بی‌خانمان در دنیایی ویران رها کرده بود. پیوستن نابخردانه‌یِ مردم آلمان به حزب نازی و پشتیبانیِ گسترده‌یِ مردم از فاشیسم در دهه‌های بیست و سیِ سده‌یِ بیستم میلادی زمینه‌یِ داستان کرگدن است.

در داستان کرگدن مردم شهری به کرگدن تبدیل می‌شوند. این تبدیل‌شدگی در فضای کوچک یک شرکت برجسته‌تر شده است. یونسکر توانسته است کارکنان یک شرکت کوچک را به عنوانِ نمونه‌یِ معرفی کننده‌یِ مردم یک کشور به نمایش بگذارد. افراد این شرکت نماینده‌یِ گرایش‌های گوناگون رایج در جامعه هستند. آشفتگی افراد داستان، آشفتگی جامعه‌ای را نشان می‌دهد که معنا در سخنانِ مقاماتِ حاکم و جمعیتِ آن جامعه بکلی از بین رفته است. مردم بدونِ هیچ دلیلی انسانیت خود را ترک می‌کنند تا با پیوستن به گله‌یِ کرگدن‌ها همرنگ جماعت باشند.

نخستین شخصیتی که با هویت مشخصی کرگدن می‌شود، بویوف نام دارد. حرف‌هایِ تشکیل دهنده‌یِ نام بویوف (Boeuf) به حرف‌های تشکیل‌دهنده‌یِ بیوولف (Beowulf) شباهت شگرفی دارد. بیوولف قهرمان حماسه‌یِ مردم انگلوساکسون است. اگر یونسکو چنین شباهتی را در نظر داشته باشد، او بی‌تردید زوال تاریخی بشر در سیر تاریخ از ابرمرد به حیوانی پست را در خیال خود داشته است. در حماسه‌یِ بیوولف (سده‌یِ هفتم میلادی)، بیوولفِ قهرمان جانورانی را می‌کُشد تا انسانها در آرامش زندگی کنند. در داستان کرگدن، انسانها به جانورانی پست تبدیل می‌شوند.

یکی از مسائل طرح شده در داستانِ کرگدن «وظیفه» است.  در کرگدن، وظیفه به یک روزمرگی بی‌معنی تبدیل شده است. پس از کرگدن شدن آقایِ بویوف، همسرش خانم بویوف بدون هیچ دلیلی به دنبال شوهرش راه می‌افتد تا در دنیای کرگدنها وظیفه‌یِ زناشویی را انجام بدهد. خانم بویوف نگران تنهاشدن است، پس کرگدن می‌شود تا همرنگ جماعت شود. سخنانِ استادِ منطق بشدت آشفته است:

مسئله آن نیست! مسئله بر پایه‌یِ قضیه‌ای است که از مقابل چشمانِ شما دور شده است. در آغاز مسئله این بود که آیا کرگدن امروز همان کرگدن هفته‌یِ پیش است یا کرگدن دیگری است. همین مسئله باید حل شود. شما می‌توانید یک کرگدن تک‌شاخ را هر دو بار دیده باشید، درست همانگونه که می‌توانید یک کرگدن دو شاخ را هر دو بار دیده باشید. همچنین می‌توانید کرگدن تک شاخی را بار اول و در بار دوم کرگدن تک شاخِ دیگری را دیده باشید، و نیز احتمال دارد کرگدن دوشاخی را بار اول و کرگدن دیگری با دو شاخ را در بار دوم دیده باشید و با این احتمال نمی‌توان به نتیجه‌ای رسید، زیرا احتمال دارد همان کرگدن دو شاخ در جریان هفته و پیش از پیدا شدنش امروز، یکی از شاخهایش را از دست داده باشد. این احتمال هم هست که دو کرگدن وجود داشته باشد و هر یک از این دو کرگدن در جریان روزهای هفته یکی از شاخهایش را از دست داده باشد. اگر بتوانید ثابت کنید که بار اول کرگدن تک شاخی را دیده‌اید، حالا آسیایی یا افریقایی بوده باشد، و امروز نیز کرگدن دو شاخی را دیده‌اید و مهم نیست که خاستگاه کرگدن آسیا یا افریقا باشد، آنگاه .و تنها آنگاه می‌توانید نتیجه بگیرید که در باره‌ی دو کرگدن مختلف بحث می‌کنید، چون احتمال بسیار اندکی وجود دارد که در جریان چند روز شاخ دومی روی پوز جانور رشد کرده باشد، حالا دیده شدنش به کنار، چون این فرض می‌تواند کرگدنی آسیایی یا افریقایی را به کرگدنی افریقایی یا آسیایی تبدیل کند و این امر در منطق صحیح احتمالی نادر است، زیرا یک کرگدن نمی‌تواند در یک لحظه در دو مکان گوناگون و یا بدنبال هم متولد شده باشد.

استاد منطق خود معنایی در سفسطه‌اش نمی‌یابد، تنها از روی وظیفه سخنانِ پریشانی را بر زبان می‌آورد. بی‌منطق بودن سخنان استاد منطق، بی‌منطق بودن جامعه‌ای را نشان می‌دهد که بی‌خردی و بی‌پایه بودن قراردادِ حاکم بر روابط اعضای تشکیل دهنده‌اش شده است.

بوتار خود را مارکسیست نشان می‌دهد. آگاهیِ او از روش اندیشیدن مارکسیسم بسیار ناچیز است. بوتار نیز مانند دیگران خیلی سطحی به پدیده‌ها نگاه می‌کند و هنگام ناتوانی در استدلال و یا در دشواری، توضیح را به زمانی دیگر واگذار می‌کند. کرگدن شدن او سبب حیرتِ راوی نمی‌شود، زیرا راوی به خوبی از بی‌پایگی و سطحی‌بودن سخنانِ بوتار آگاه است. رئیس نیز از روی وظیفه سخنانِ تکراری را بارها بر زبان می‌آورد. پیش بینی او در فروریختنِ پله‌ها بسیار بی‌معنی است و تنها سبب مسخره شدن از سوی همکارانِ خودش می‌شود.   

راوی نیز در آغاز داستان انسانی بی‌انگیزه برای زیستن نمایانده شده است. سخنانِ نخستینِ او بسیار بی‌معنی است و تنها برای انجامِ وظیفه‌یِ ساده‌یِ سخن گفتن بشری بیان می‌شوند. کرگدن‌شدگی تمام شخصیت‌ها و مردم، پیروی از یک وظیفه‌یِ همگانی برای همرنگ شدن است.

در داستانِ کرگدن، تمام شخصیت‌ها و مردمِ یک جامعه دچار تغییر می‌شوند. دگرشدگی در آنها فیزیکی است. شخصیت‌ها شکل انسانی خود را از دست می‌دهند. شگفتیِ راوی داستان از کرگدن‌شدنِ رئیس برای خواننده شگفت‌انگیز است. راوی رئیس را بخوبی می‌شناسد. رئیس مانند تمام افراد داستان شخصیتی تکراری و قابل پیش‌بینی دارد. هیچ عاملِ برجسته‌ای شخصیتِ رئیس را از دیگران جدا نمی‌کند، پس باید او نیز مانند دیگران به کرگدن تبدیل شود. سخنانِ سست، بی‌منطق، تکراری و بی‌معنیِ شخصیت‌های داستان از نظر سطح آگاهی آنها را در حد آگاهی کرگدن نشان می‌دهد، پس کرگدن شدن آنها سبب می‌شود به اصل حیوانی خود برگردند. قضاوت راوی درباره‌یِ شخصیت‌های داستان، حکمی است که می‌توان درباره‌یِ تمام مردم آن جامعه بکار برد. راوی بدرستی آگاه است که شخصیت‌های پیرامون او هیچ رابطه‌یِ منطقی با هستی و زندگیِ خردمندانه ندارند. منطق در گفتارِ آنها یک سفسطه است. سفسطه‌یِ استاد منطق درباره‌یِ کرگدن‌های دوشاخ و تک شاخ نمونه‌ای از پوچ بودن درک همگانی از پدیده‌هاست.

هر شخصیت طیفی از تخیلات مردم را نمایندگی می‌کند. بوتار ادعا دارد که مارکسیست است. استدلال به ظاهر ماتریالیستی او درباره‌یِ علت وجودیِ پدیده‌ها بر پایه‌یِ حسی بودن، به سرانجامی ماکیاولیستی می‌رسد: «انسان باید با زمان سازگار شود.»

غیر از راویِ داستان، تنها شخصیتی که در برابر کرگدن‌شدن اندکی مقاومت می‌کند، دیزی، تندنویسِ شرکت است. در میان گروه شخصیت‌های اصلیِ داستان، دیزی تنهاترین نفری است که پیش راوی می‌آید تا در کنار او و در برابر کرگدن‌شدگی مقاومت کند، اما حالت روانی حاکم بر جامعه دیزی را پیشتر دگرگون کرده است:

گفتم: دیزی، گوش کن. ما بچه‌دار می‌شویم. بچه‌های ما هم بچه‌دار می شوند. هر چند این کار زمان می‌برد، اما ما دو نفر می‌توانیم نسل انسان را دوباره زنده کنیم. تنها اندکی شجاعت لازم است.

-        نمی‌توانم بچه دار بشم.

-        پس فکر میکنی چگونه می‌توانی جهان را نجات بدهی؟

-    شاید این ما هستیم که نیازمند نجات داده شدن هستیم. شاید این ما هستیم که غیر عادی هستیم. آیا پیرامونمان کس دیگری از گونه‌یِ آدمی می‌بینی؟

ناامید به دیزی نگاه کردم: دیزی دوست ندارم به بینم تو اینگونه حرف می‌زنی. دیزی اطمینان می‌دهم که حق با ماست.

-        چه خودنمایی‌هایی! چیزی بنامِ «حق» وجود ندارد. جهان همین است که می‌بینی. جهان تو ومن نیست.

-        بلی، دیزی، می‌دانم که حق با من است. شاهدش هم این است که تو درکم می‌کنی. من ترا دوست دارم، آن اندازه که مردی می‌تواند زنی را دوست داشته باشد.

-    از این چیزی که «عشق» می‌نامی، اندکی شرمزده‌ام. عشق چیزی زشت و فاسد است. عشق قابل قیاس با انرژی شکوهمندی نیست که از این جانورانِ پیرامونِ ما بیرون می تراود.

 در زمان این گفتگو، دیزی در پندار خود کرگدن شده است، تنها فیزیک انسان را دارد. نام دیزی در زبان انگلیسی (Daisy) به معنیِ گلِ مروارید است. چنین معنایی به شکل تلویحی می‌رساند که او در برابر سرمای روزگار توان ایستادگی نخواهد داشت. دیزی چند روز با راوی می‌ماند و سپس به گله‌یِ انسان‌هایِ جانورشده می‌پیوندد.

بزرگترین تغییر در شخصیت خود راوی روی می‌دهد. در آغاز داستان، راوی فردی بی‌مسوولیت و غیرجدی است. او یکشنبه‌هایش را با مشروبخواری از بین می‌برد. شیفتگی راوی به تعداد شاخهایِ کرگدن در بخش نخستین زندگی او، سطحی بودن دیدگاه او را به هستیِ انسان نمایش می‌دهد. با گسترش داستان، حس انجام وظیفه‌یِ انسانی در راوی برانگیخته می‌شود. تصمیم راوی برای کنار گذاشتنِ مشروبخوری و پرداختن به پرورشِ فکرش، گامی بزرگ در تغییر شخصیت اوست. او برای نگهداریِ پیوند دوستیِ خود با ژان به دیدن او می‌رود. راوی با نگاه به دیزی سرشار از حسِ انسانیِ عشق می‌شود. خانم بویوف هم در نگونبختیِ خود و همسرش به راوی تکیه می‌دهد. سرانجام راوی به شخصیتی تبدیل می‌شود که در فکر نجات نسل انسانهاست. در پایان راوی به سختی تنهاست. کسی برای کمک به او وجود ندارد. همه‌یِ مردم اسانیت خود را زیرپا گذاشته‌ و به کرگدن تبدیل شده‌اند. تنها راویِ داستان در انسانیتِ خود پایدار می‌ماند. در داستانِ کرگدن، راوی نقش روشنفکری را بازی می‌کند که حاضر نیست در جهت جریان آب شنا کند. درک راوی از شرایط خود به عنوانِ یک روشنفکر در داستان بیانِ روشنی دارد:

در می‌یافتم که لازم نیست انسان باید همواره در جهتِ جریانِ آب شنا کند. فردیت مناسب‌ترین چیزی است که انسان باید بدان چنگ اندازد. با این حال، انسان ناگزیر است که شرکت جوید. جدا نگه داشتن خود از دیگران بسیار عالی است. آری، جدا از همنوعان خود. دیگر به کسی یا چیزی شبیه نبودم، جز شباهتی دور که به چند عکس قدیمی داشتم که ارتباطی هم با زندگی نداشتند.

در جوامعِ بهم ریخته و پریشان روشنفکران همواره چنین سرگذشتی را تجربه می‌کنند. آنها ناگزیر هستند که در میانِ جمع باشند ولی هرگز به یکی از آنها تبدیل نشوند. مقاومتِ راوی در برابر وسوسه‌یِ کرگدن‌شدن و سخنان شکوهمندِ او یادآور سخنانِ شخصیت‌های بزرگِ ادبیات جهان است. آشکارترین نمونه، دکتر استوکمان در نمایشنامه‌ی «دشمنِ مردم» از هنریک ایبسن است.

در ادبیات بسیاری از حیوانات دارای معنایِ استعاری شناخته شده‌ای هستند. در فرهنگ بشری گرگ نشانه‌یِ انزوا، روباه نشانه‌یِ حیله‌گری، شتر نشانه‌یِ پایداری در برابر دشواری‌ها، طاووس نشانه‌یِ چندرنگی، بلبل نشانه‌یِ عاشقِ جفاکشیده و لاک‌پشت نشانه‌یِ پایداری در زنده‌ماندن شناخته می‌شوند. کرگدن کشفِ خود یونسکو است. در ذهنِ کسی معنایی از پیش‌تعیین‌شده برایِ کرگدن وجود ندارد. کرگدن حیوانِ نادری است. یونسکو با انتخاب کرگدن نشان داده است که اگر انسان انسانیت خود را کنار بگذارد، به حیوانی نادر، نادان، پوست‌کلفت، نزدیک‌بین وخطرناکی تبدیل می‌شود که حتا زندگیِ خود را نیز ویران می‌کند.

داستان کرگدن از نظر ساختاری نیز دارای ویژگی‌ های ممتاز هنری است. در هر اثر هنری، تکرار زیرایستای روشِ آفرینش زیبایی است. چینش داستان در مکانی بزرگ در میانگاه شهر شروع می‌شود، سپس به محدوده‌یِ اندکی کوچکتر اداره‌ای می‌رسد و سرانجام در آپارتمان کوچک راوی بسته می‌گردد. همین حرکت از محیطی گسترده به محدود در شخصیت‌پردازی نیز تکرار می‌شود. تعداد فراوان مردم در آغاز داستان به چند کارمند اداره‌ای محدود می‌شود و سرانجام به یک شخصیت خلاصه می‌شود.  

کرگدن بزرگداشتِ انسانهای نادر نیز هست. مردان و زنانِ نادری که می‌توانند پدیده‌های اجتماعی را بشناسند و هنگامی که تمام مردم جامعه بدنبالِ همرنگی با یک جریانِ رایج هستند، آنها بزرگیِ شکوهمندِ انسان را پاسداری نمایند: «لازم نیست انسان باید همواره در جهتِ جریانِ آب شنا کند. فردیت مناسب‌ترین چیزی است که انسان باید بدان چنگ اندازد.»

اوژن یونسکو در داستان «کرگدن» خطر گسترشِ پیوستنِ مردم به یک جریانِ سیاسی را به نمایش گذاشته است. از نظر این داستان، اگر مردم یک جامعه بدون هیچ اندیشه‌ای و تنها برای سازگار شدن با حرکتِ مُد شده، پیرو یک جریان رایج بشوند، جامعه به آغل بزرگی از حیوانات شباهت بیشتری پیدا می‌کند.

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب