عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
چهارشنبه سوری در سولدوز نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/۱٢/۱٧

چهارشنبه سوری در سولدوز

سولدوز دشتی بزرگ در جنوبِ دریایِ ارومیه است. مردم سولدوز انسان هایی هستند که شاد زیستن را  هدفِ زندگی می پندارند. آنها چهارشنبه سوری و نوروز را بسیار پرشکوه جشن می‌گیرند. در سال‌های پیش و در ماه جشن نوروز (اسپندماه)، نخست دیوارهایِ داخلِ خانه را با گل رس سپید می‌کردند. گلِ رس را در داخلِ تشت پر از آب حل می‌کردند. با جارو محلول را به دیوار می‌زدند. محلولِ آب و گل رس دیوار را شیری رنگ می‌کرد. بویِ گل‌رس خشکیده بر دیوار بوی تازگی بهار را داشت.

در شامگاه آخرین سه‌شنبه، نخست مردان و جوانان قوی بنیه و زورمند کشتی می‌گرفتند. گاهی پهلوانی هم به مردم می‌پیوست و جوانانِ سولدوز برای یافتن نام با پهلوان به کشتی می‌پرداختند. حسن شمالی (1300-1378) بارها برای شادیِ چهارشنبه‌سوری در مراسم سولدوز به نمایش پرداخت و با مردان سولدوز کشتی گرفت. آیین کشتی اغلب با نوجوانان آغاز می‌شد و سرانجام به نبرد مردی با پهلوانی پایان می‌یافت.  جنگاندن کَل‌ها پس از کشتی روی می‌داد. کَل یا کَلمیش، جنس نر گاومیش است. در کتابها کَلمیش توشته می‌شود. نام پدر شخصیتِ اصلی رمانِ «کلیدر» محمود دولت آبادی نیز کلمیش است. کَل‌ها بسیار قوی بودند و ویژگیِ وحشی خود را نگه داشته بودند. گاومیش یا به گویش آذربایجانیان »گامیش» نام قهرمان حماسه‌یِ سومر یعنی »گیل‌گامیش» نیز است. هنگام سرودنِ حماسه، انسانها و حیوانات نام‌های مشترکی داشتند.  

سرانجام در شامگاه، جوانان به آتش بازی می‌پرداختند. در مقابلِ خانه‌ها و گاهی در قله‌یِ کوههای نزدیک آتش می‌افروختند. همه پیرامون آتش گرد می‌آمدند. هنگامی که شعله‌های آتش فرو می‌نشست، از روی هیمه‌یِ آتش و اخگرها می‌پریدند تا دردها و بیماریهایشان در آن آتش بسوزد. جوانان در فضایی باز سرگرم به پرواز درآوردنِ گوی‌های آتش (شار) می‌شدند. تکه‌هایِ پارچه‌یِ کهنه را به شکلِ گویی (توپی) در می‌آوردند. گویِ پارچه ساز را با مفتول‌های سیمی محکم می‌بستند. از سیم بلند دستگیره‌ای برایِ گوی درست می‌کردند. گوی را داخل نفت می‌گذاشتند تا نفت در گوی نفوذ کند. شامگاه گوی را آتش می‌زدند و با نیرویِ بازو به هوا می‌انداختند. در هر روستایی جوانانی به خاطر بالاتر انداختن گویِ چهارشنبه سوری (شار اندازی) نامدار بودند. 

خوراک شام در تمام خانه‌ها شیربرنج بود. شیربرنج جوهر تمام غذاها پنداشته می‌شد. شیربرنج یادگار خوراک انسانها در دورانِ گذار از کوچ‌نشینی به یکجانشینی و کشاورزی است. «شیر» نشانی از  گله‌داری و «برنج» نشانِ کشاورزی است. زندگیِ انسان تا میانه‌یِ سده یِ بیستم میلادی بر اساسِ دامداری و کشاورزی بود.

سپیده‌دم روز آخرین چهارشنبه به پای رودخانه می‌رفتند. مردم گاوها و گوسپندهایشان را نیز به پای رودخانه می‌بردند تا از آبِ سپیده‌دم آخرین چهارشنبه بنوشند و اعتقاد داشتند که آن آب پاک‌کننده‌یِ گله‌یِ گاو و گوسپند از بیماری‌هاست.

*   *   *

سال 1350 خورشیدی برای آخرین بار جنگاندنِ کَل ها (جنسِ نرِگاومیش) در سولدوز انجام شد. گویی مردم می‌دانستند که دیگر چنین رسم فرخنده و سلحشورانه‌ای را نخواهند دید، پس، در پسین‌دم آخرین سه‌شنبه روزِ سال 1350 خورشیدی تمام مردم دشت سولدوز در روستاهای دارایِ کل‌هایِ جنگاور گرد آمده بودند تا شاهد پایان یافتن دوره‌ای از زندگی مردمی سختکوش و شاد باشند. تمام مردم هفتاد و شش روستایِ دشت سولدوز در مَمیَند، نیزام‌وات، آغ‌تولا، حسنلو، رَخ‌دهنه،کوول، بالیخ‌چی، قزاق و دربند ناهار را میهمان شده بودند تا به موقع جنگاندن کل‌ها را تماشا کنند. در هشت روستا جنگ کَل‌ها در گرمایِ نیمروز پایانه‌یِ زمستان به پایان رسیده بود و مردم به روستاها و خانه‌های خویش برگشته بودند تا آن جنگ‌های هراس‌انگیز را در سخنانِ کوتاه خویش بارها بازسازی کنند، اما در روستای قزاق دامنه‌یِ داستان گسترش بیشتری یافته بود.

خرمنگاه روستای قزاق زیرِ شهپرِ سپیدباد از برف پاک شده بود و در برابر پرتو خورشیدِ اندکی جان گرفته و نفس می‌کشید. در راه مالرویِ میانِ خرمنگاه، آبکندها و ردِ ارابه‌ها هنوز پر از برفآب بود. از دو خانه‌یِ روستا دو نوارِ باریکِ دودِ اجاق تا بلندایِ آسمانِ نیلی کشیده شده بود. بوی دودِ چوب سوخته و شیربرنج  جشنِ چهارشنبه‌سوری گاهگاهی با باد به سوی مردم کشیده می‌شد. کسانی که روی خاک پشته‌یِ کشیده‌یِ نهرِ باریک روستای کوچک قزاق نشسته بودند، به آرامی از رویدادِ پیشایند سخن می‌گفتند.  سخن مردی سیه‌چرده گرم گرفته بود و تا صدارس همه با دهانهایی باز به او خیره شده بودند. مرد سوگند می‌خورد که کَلِ بدرخان را خودش دیده است. می‌گفت آخرین روزهای پاییز از دربند می‌آمده که رسیدن شب ناچارش کرده شب را خانه‌یِ بدرخان بماند.

- دستم را بلند کردم به شانه‌یِ کوه‌مانند «سیاه‌کَل» نرسید، من که چنین کَلی ندیده‌ام به خدا!

- تو چه دیده‌ای پدرآمرزیده؟ بدرخان رفته مازان را زیر پا گذاشته تا این دیو را پیدا کرده. چقدر پول پایِ این کَل ریخته، به فکر من و تو نمی‌رسه.

- مازان کجاست؟

پیرمردی سیگار را به نوک موشتوک زد، موشتوک را بین لب‌ها گرفت و در حالیکه جیب‌هایش را برای یافتن چخماق می‌گشت، گفت: -  گمانم از مشهد هم اونورتره. یکبار در جوانی رفته‌ام.

جوانسال‌ها بی‌صدا خندیدند.

-  حالا کلِ اَحبرخان هم حریف اون دیوخواهد شد؟

- کدام حریف، پدر؟ بدرخان می‌خواهد اَحبرخان را خوار کند. کَلِ بدبختِ اَحبرخان را از همین حالا رو شاخهای اون دیو وحشی می‌بینم.

- چهار ماه تمام یکی از نوکرها تنها به سیاه‌کلِ رسیدگی کرده، هر روز سه بار جو داده‌اند تا حریفی در سولدوز نداشته باشد.

- می‌گفت تنها یونجه خورده. یکبار بدرخان سرکشی می‌کرده چند پر کاه در آخورِ سیاه کل دیده، پنج تیر انگلیسی را پر کرده بوده که نوکر را بکشد. تلّی خانم نگذاشته.

- جای خواهرم باشه، تلّی خانم شیرزنی‌ست بخدا!

- فردا باید قزاق اومد و گوشت کلِ اَحبر خان را خورد.

- اَحبر خان سوگند خورده که اگر کلِ او از مهلکه‌یِ جنگ فرار کند، سرش را خواهد برید و گوشتش را جلوی سگ‌ها خواهد انداخت.

- مگه ما مرده‌ایم بگذاریم سگ‌ها گوشت به اون خوبی رو بخورند. حرفا می‌زنی تو هم، پدر!

گفتگوی مردان ادامه می‌یافت. از آن سو، مردان و زنان از خانه‌ها بیرون می‌آمدند و پای بسوی خرمنگاه می‌کشیدند. همه چشم براه آوردن کل‌ها داشتند. آمدن افراد توجه چندانی جلب نمی‌کرد. تنها دمی تمام سرها به سوی ده برگشت. دخترانِ نامدار خانواده‌یِ زرگوش به سوی خرمنگاه می‌آمدند. ماتان و پاتان با لباسهایی یکدست سرخرنگ از خمِ جاده‌یِ ماران به سمتِ خرمنگاه پیچیدند. آراشکین سرخرنگ و تاج‌مانندی بر سر داشتند. چارقد سپید رنگی از بالایِ آراشکین پوشیده بودند. بال‌هایِ بسیار بلند چارقد پس از گذر چلیپایی از زیر چانه در پشت سرشان و اندکی پایین‌تر از شانه‌ها گره آرامی خورده وانتهایِ دو بالِ چارقد تا نزدیکی پاشنه‌یِ پای‌ِشان آویزان شده و در هر گام تابی آرام می‌خورد. آراشکین‌ها روی سر اندکی کج گذاشته شده بودند. سکوت می‌توانست همچنان ادامه یابد و زن و مرد از تماشایِ آن دو زیبارو به وجد آیند، اما پیدا شدن رشید و احبردهل زن و شروع نواختن دهل و سرنا عضلات را به لرزش و سپس به حرکت و آنگاه به رقصی در خرمنگاه واداشت. نیم حلقه‌یِ رقص، یا به گویش ترکان «یال‌لی» دم بدم بزرگتر می‌شد. زن و مرد دست در دست هم در خرمنگاه می‌رقصیدند. جشن چهارشنبه‌سوری همیشه با رقص شروع می‌شد. احبر زانو بر زمین می‌زد، دهل را بالای سر می‌برد و کوبه را بر پوستِ دهل می‌کوبید. رشید هم سر شیپوری  سرنا را به آسمان بلند می‌کرد و صدای بسیار بلند سرنا گیاهان خفته‌یِ زمین را هم به رقص در می‌آورد. نیم حلقه‌یِ رقص بارها چرخیده بود و پیران نشسته چهارمین سیگار خود را آتش زده بودند که آمدنِ بدرخان با چند مرد سرها را بسوی آنها برگرداند. رشید و احبر به پیشواز آنها رفتند. بدرخان یک اسکناس سرخ رنگ ده‌تومانی به رشید و یکی به احبردهل زن داد. احبر پول را بین دندانهایش گرفت و کوبش دهل را تندتر کرد. حرکت رقص هم تندتر شد. 

مردی با اشاره‌یِ انگشت بدرخان را به میانسال مردی که کنارش مچاله شده بود، نشان می‌داد. سیمایِ آرامش نشانی از نگرانی نداشت. اَحبرخان کنارِ او می‌آمد.  

کسانی که روی خاک پشته‌یِ کشیده‌یِ نهرِ باریک روستای کوچک قزاق نشسته بودند، خیلی ناگهانی از جا بر خاستند تا مبادا لگدکوبِ کَلِ سیاه رنگِ گریخته از بند و تاریکنایِ تویله‌یِ زمستانی شوند. سیاه کل چهار ماه در تاریکی مانده و اینک آزاد شده بود تا جهانی به بزرگی دشتِ سولدوز را برآشوبد. پاهای ستون مانند سیاه کل به هم می‌آمد و هیکل تنومند کل چون موجِ دریا تاب می‌خورد. دو مرد بدنبالِ سیاه کل می‌دویدند. پسر بدرخان سوار بر اسب سپیدرنگ بتاخت آمد و پیش از آنکه سیاه کل به میانِ بیشه‌زار نزدیک روندآوا برسد، کل را بر گرداند. کل را بسوی خرمنگاه هدایت می‌کرد. مردها نیز رسیدند و کل را در خرمنگاه اندکی آرام کردند تا مردم شاخهای شبق‌رنگ کل را نیز ببینند و بترسند.

احبرخان سیاه کل را دید. لرزه‌ای بر اندامش افتاد و پیشاپیش نام خود را بازیچه‌یِ سخنان مردم حس کرد. بدرخان می‌خندید. احبرخان نمی‌توانست تحسین خود را پنهان بدارد. گفت: یلی است بخدا این سیاه کل! اگر پافشاری چند مرد نبود، احبرخان هرگز حاضر نمی‌شد کلِ خود را به قربانگاه بیاورد. پسر ارشد احبرخان هم، برآشفته از تحقیری که بر پدر او وارد می‌شد، بسوی خانه رفت تا کل خودشان را از تویله بیرون بیاورد: اگر کشته شد هم به جهنم!   

دو کل بسوی یکدیگر خیز برداشتند. صدای بهم خوردنِ شاخ‌هایِ کل‌ها به گوش غریبه مردی دیرآمده نیز رسید که روی پلِ رودخانه ایستاده بود. جنگ کل‌ها آغاز شد. سرِ هر یک از کل‌ها زیر فشار وزن و نیرویِ اندام آن دیگری به پایین خم شده بود. هر یک از دو حیوان از روی سرشتِ خویش در تلاش بود که دیگری را درمانده کند. سیاه‌کل پاهایِ جلو را اندکی از هم باز گذاشته بود و نیرویش را دمادم رویِ شانه‌های خود جابجا می‌کرد تا فشار نیروی خمیده تعادلِ حریف را بهم بزند. کلِ اَحبرخان در زیر فشار ویرانگر حریف شاخِ چپ را حمایل می‌کرد تا بر چشم راستِ حریف فروکوبد. سیاه کَل می‌چرخید تا چشمش را از آسیب برهاند. مردانی چماق بدست دور کل‌ها می‌چرخیدند. در چرخش‌های پیاپی دمی پاهای پشتِ سیاه کَل رویِ خاک سستِ خرمنگاه سُر خورد. کلِ احبرخان بر فشارش افزود و هیکلِ بزرگ سیاه کل به اندازه‌یِ یک آرشین به پس رفت. رنگ بر رخسارِ بدرخان چون برف روی کوه ماران شد. کلِ احبرخان چند ضربه‌یِ شاخ بر زیر شاخِ سیاه‌کل زد. مردانِ نزدیک به کل‌ها آشکارا لرزشِ زانوهایِ پیشین و پوست شانه‌های سیاه‌کل را دیدند. کل احبرخان می‌دانست که زمانِ ضربه‌یِ پایانی فرا رسیده است. اندکی جدا شد و سنگینیِ اندامش را روی سر سیاه کل فرو انداخت. پوزه‌یِ سیاه کل به گلِ خرمنگاه مالیده شد. فشار بیشتر می‌شد تا حیوان از نفس کشیدن باز ماند. موجی از حرکت در اندام سیاه‌کل پدید آمد. نیرو به گردنِ سیاه کل رسید. سیاه‌کل زانوها را ستون کرد با نیرویی شگرف سر و گردن را بلند کرد. پاهایِ پیشینِ کلِ احبر خان از زمین کنده شد. سیاه کلِ شاخ‌های تیز را به حرکت در آورد. هر حرکتِ شاخ‌ها ضربه‌ای کشنده بر زیر گردن کلِ احبر خان فرود می‌آورد.

آهنگ سرنا و دهل، همگام با شدت نبرد به ضرباهنگی تند تبدیل شده بود.  سیاه‌کل حریف را به تلاشی جانکاه کشانده بود. دُم کلِ احبرخان دمی بالا رفت و از پشتِ کل، پهنِ شُلی به بیرون فواره زد. خنده سیمایِ بدرخان را روشن کرد و شرمندگی چهره‌ی احبرخان را تیره نمود. بدرخان خندان گفت: طنابداران حاضر شوید طناب اندازید و کل‌ها را جدا کنید. او پیروز شده بود. طنابداران پیش آمدند. احبرخان خشم گرفته و با فریادی آنها را دور کرد.

نیرویِ کلِ احبرخان تمام شده بود. کل بدنبالِ دمی بود که سر برگرداند و بگریزد. سیاه کل امان نمی‌داد.  طولی نکشید که سیاه‌کل حریف را به هم پیچاند و شاخش را به زیر شکمِ حریف کوبید. نعره‌ای کوتاه شنیده‌شد. کل می‌گریخت و سیاه‌کلِ پیروز از پشت ضربه‌هایی کشنده بر شکم و ران‌هایِ حریفِ شکست خورده و گریزان می‌زد.

بدرخان فریاد کشید: «سیاه» را مهار کنید.      

چهار مرد به سوی کل‌ها رفتند، با ضرباتِ چماق سیاه‌کل را برگرداندند. حیوانِ خسته گویی مست از پیروزی بود، پیروزمندانه سر را بالا گرفته بود و نگاهش را میانِ مردم تاب می‌داد. صد متر دورتر، گلوله‌ای شلیک شد. همه سر برگرداندند. کلِ احبرخان افتاده بود و در آخرین لرزش مرگ اسیر بود. پیرمردی فریاد کشید: نگذارید حرام بشود. چاقوهای تیز بسرعت سر کَل را بریدند.

مردم آرام آرام پراکنده می‌شدند تا زن‌ها پیرو رسمی کهن شیربرنج شام چهارشنبه را آماده کنند و مردها به امید خوردن گوشتِ کل احبرخان در روزی دیگر دل خوش دارند.

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب