عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
زلزله‌یِ آذربایجان نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩۱/٦/۳

برای خاک‌نشینان روستای باجاباج

بیست و سه کیلومتر مانده به ورزقان، جاده‌ای به سمت راست جدا می‌شود و به سوی روستای باجاباج کشیده می‌شود. در آغاز جاده‌یِ باجاباج استخر پرورش ماهی قزل‌آلا در دره‌ای پوشیده از سبزه و درختان سپیدار است. سربالایی جاده به آهستگی دور می‌شود تا آنجا که دیگر جاده‌یِ ورزقان دیده نمی‌شود. در سمت راست و پایینِ جاده، دره‌ای از سمت خاور به سوی باختر رفته و در جایی پهنای دره گشاده‌ می‌شود. گشادگی دره به شکل «تخم‌مرغی افتاده» دیده می‌شود. جایی‌که دره به جنوب شکم داده یونجه‌زارهای مردم روستاست. در دو کناره‌یِ هر یونجه‌زار، به رسم کهن آذربایجانیان، درختان سپیدار قد بر افراشته‌اند. شیبِ شمال دره تند است. روستای باجاباج در آفتابگیر سمت شمال دره ساخته شده است.

روزگاری بسیار دور مردمِ گله‌داری شیفته‌یِ کوه‌ها، چراگاه‌ها، چشمه‌سارها و دره-رودهای این مکان شگفت شده و آنجا را برای ماندگاری برگزیدند. آن مردم در سوی آفتابگیرِ دره «غارخانه‌های» خود را حفر کردند. هر غارخانه تونلی در دو سطح است. سطح نخستین و ورودی غارخانه محلی برای نگه‌داری گله در زمستان بوده و در بخش آخر و بسته‌یِ غارخانه سکویی بلندتر از سطح نخستین، مکانی برای زیستن آدمیان بوده است. گرمای تن و نفس حیوانات سبب گرمای غارخانه می‌شده و انسان دنیای کهن زمستان‌هایِ وحشت‌بار را در پناه گرمای حیوانات به سر می‌آورده است. چنین غارخانه‌هایی شکل نخستین زیستگاه بشر است و در سراسر پهنه‌یِ زمین گسترده شده‌اند. غارخانه‌ها در پیرامون کوه سهند گسترده‌ شده و در همانجا به تکامل رسیده‌اند. شکل کامل غارخانه‌ها در روستاهای «تولاسَر» و «حِله وَر» وجود دارد و کامل‌ترین آنها در روستای «کندوان» ساخته شده است.  غارخانه‌ها نخستین تلاشِ انسان در بازسازی طبیعت برای مکانِ زیستن خویش است.

باجاباج با چنین غارخانه‌هایی شکل گرفت. برای جریان هوا بین غارخانه و بیرون سوراخ‌هایی در سقف کنده شد. این سوراخ‌ها را در معماری سنتی آذربایجان و به زبان ترکی «باجا» می‌گفتند. گمان می‌رود «باجاباج» نام خود را از وجود صد‌ها «باجا» در سطح دره گرفته و در روزگار روستاسازی نوین آن نام را نگه داشته است. پایداری زندگی مردم گله‌دار در دره‌یِ زیبا و مناسب زیستن، مردم را به ساخت خانه‌هایی روی زمین رهگشا شد. پیدایش ساختِ خانه‌های روی زمین در سراسر «خاورزمین» با دیوارهایِ چینه‌ساز و سپس خشت خام و بام‌هایی با الوارِ چوبی و پوشال و پوشش کاه‌گل در باجاباج هم انجام شد و مردم خانه‌های خود را روی زمینی ساختند که در زیر پوسته‌یِ بیرونی‌اش ده‌ها تونل دراز وجود داشت. در زلزله‌یِ بیست و یکم مرداد 1391 این غارخانه‌ها از هم پاشید و بسیاری از خانه‌های روستائیان دچار شکستگی و جابجایی باورنکردنی شد.

*‌‌‌ *‌‌‌ *

روستای زیبایِ «باجاباج» در زلزله در هم ریخت. درهم‌ریختگی خانه‌ها بسیار شگفت‌آور است. اگر زلزله شبا‌نگاه روی می‌داد، بی‌گمان کسی در «باجاباج» زنده نمی‌ماند تا شاهدی بر ادامه‌یِ زندگی در این روستای چشم‌نواز باشد. ویرانی باجاباج سخت دلگیر است. خانه‌ها از بلندیِ تپه به پایین پرتاب شده‌اند.  خانه به خانه کوبیده شده و آوار بر آوار فرو غلتیده است. پشته‌های قوطی شکل و زرد شده‌یِ یونجه از پشت بام‌ها فرو ریخته و به زیر خاک رفته است. در جاهایی بسته‌های گران‌بهای یونجه دیده می شود و گویی ارابه‌ای چپ شده و بارِ یونجه‌اش در درازای راه کشیده شده است. در کنار روستا »گالاخ‌ها« اغلب سالم مانده‌اند.  گالاخ انباریِ  مخروط شکل (مانند لانه‌یِ موریانه)  به بلندیِ پنج تا  هفت متر که زنان با چیدنِ تپاله‌های دست‌سازِ بیضی شکل  آن را در تابستان درست می‌کنند. تمامِ سطحِ بیرونیِ گالاخ را مانند کاهگل با پهنِ خیس می‌پوشانند. در پایین و چسبیده به زمین دریچه‌یِ کوچکی برای وارد شدن و خارج شدن دارد.  اندرونِ آن را از تپاله‌هایِ جمع‌آوری شده از صحرا، پهن، پشکل و همچنین تپاله‌هایِ دست‌ساز بیضی شکل و کلوخ‌پهن‌هایِ بریده  از کف طویله یا آغل می‌انبارند و در زمستان به عنوانِ سوخت استفاده می‌کنند. اندکی که خالی می‌شود پناهگاه مناسبی برای سگ‌ها در سرمایِ زمستان است. از نظر آوایی و معنا به واژه‌یِ غربیِ collect شباهت دارد. «حمزه‌ الطافی» از میان خرابه سر بلند می‌کند و خانه‌یِ خود را در حاشیه‌یِ یک ویرانیِ بزرگ نشان می‌دهد و منتظر شگفتی شنونده‌ می‌ماند. در دوازدهمین روز پس از زلزله حمزه همچنان خاک را می‌کاود. بدنبال اندک پولی است که از فروش قالی بدست آورده بود و اکنون پول «پیچیده در پارچه‌ای» زیر خاک گم شده است. سمت چپ خانه‌یِ «حمزه الطافی» فرو ریختگی درازی دیده می‌شود. آنجا یکی از آن «غارخانه‌ها» بوده که حمزه از آن به عنوان آغل گوسفندان استفاده می‌کرده است. شکستگی زمین اتاق دوطبقه‌ی حمزه را به دل زمین فرو برده است. پَرتابشِ آوار خانه گالاخ خانواده‌یِ حمزه را هم در هم شکسته است.

پایین‌تر از خانه‌یِ حمزه و آن سمت گذرگاه میانی روستای باجاباج خانه‌یِ نوسازی به پهلو خمیده و به تیرآهنی زنگ زده تکیه داده است. خانه‌یِ «یوسف جهانگیری» و «رقیه قویدل» است. فقر و ناداری همچون بارانی از شمایل خانه فرو می‌بارد. مصالح، روش ساختن دیوار و وسایلِ پخش‌شده‌یِ پیرامون خانه آشکارگی فقر است. یوسف و رقیه، سخت‌کوش و پایدار در کار، خودشان دیوار حیاط را با سنگ و ملاطِ آهک و بتن یک متر بالا آورده‌اند و نیمه‌تمام رها کرده‌اند. نزدیک‌تر به خانه‌یِ آن دو، اتاقی نیمه فروریخته با دری باز دیده می‌شود. زنی سرگرم پختن نان بوده که زلزله زمین را لرزانده و زن گریخته و دیگر بر نگشته است. تنور سرد شده و در گوشه‌یِ جنوب تنور یازده نان روی هم چیده شده‌اند. خاکِ پوده‌یِ سقف نا‌نها را پوشانده و تنها لبه‌یِ برشته‌یِ نان‌ها دیده می‌شود. رنگِ نان‌ها به پریدگی مردی است که چند خانه آن سوتر در میان خاک و الوار چوبی خرابی را می‌کاود. مرد «عبدالله دربان» نام دارد.

«عبدالله دربان» میز تلویزیون کوچکی را روی تلی از خاک گذاشته، چند جلد کتاب دینی از زیر خاک در آورده و روی میز تلویزیون چیده است. ماسکی دهن و بینی مرد را پوشانده و رنگ لباسهایش دیده نمی‌شود، پوشیده از خاک است. عبدالله دربان «مداح» روستاست. با وسواسی حیرت‌انگیز در این ویرانی بزرگ چند بشقاب چینی سالم و شکستگی بشقاب‌های زیادی را گوشه‌ای از تل خاک گذاشته است. آنها جهیزیه دخترش بوده‌اند که چنان در هم شکسته‌اند. خانه، طویله‌ها، انبار و تمام وسایل زندگی از بین رفته، اما از شکستن جهیزیه‌یِ دخترش سخت اندوهگین است. ظرف‌ها را دختر خودش از ورزقان و تبریز انتخاب کرده بود.

در سویی یک بیل مکانیکی در میان ویرانه‌ها می‌غرد و خاک را جابجا می‌کند. ماشین را یک شرکت مهندسی از ارومیه آورده تا کمکی به روستاییان بی‌خانمان باشد. تیغه‌یِ بیل مکانیکی فرشی را تکه‌تکه کرده و در میان خاک‌ها رها کرده است. تکه‌های کوچک فرشی رنگ خاک بخود گرفته‌اند. چشمان مردی به لبه‌یِ بیل بزرگ دوخته شده تا شاید پس‌انداز یک عمر کار خود و خانواده‌اش را در میان خاک داخل بیل پیدا کند. در روستای باجاباج یادمان‌های تاریخِ درازدامن زندگی بشر روی خاک در آنی به خاک تبدیل شده است. ناله‌های زنی نشسته بر خاک دمادم با باد کوهستانی و در میان غرش ماشین و صدای گاهگاهی آدمیان شنیده می‌شود.  

زنی بر روی تلی از خاک نشسته و اشک پیاپی از چشمانش بر روی گونه‌های خاک‌گرفته‌اش جاری است. داستان آمدن زن و دختری را به باجاباج برای چیدن بوته‌های عدس تعریف می‌کند و می‌گرید. «یاخچی خانم محرمی» و دخترش «آذر پرتوی» روز پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391 به باجاباج آمده بودند تا بوته‌های عدس‌ مزرعه‌کوچکشان را به چینند و به خانواده‌یِ نامزدِ «آذر» هم دستی یاری رساننده برسانند. «یاخچی خانم» و «آذر» در کنار زنی بنام «فاطمه دژبانی» نشسته بودند که زلزله زمین را لرزاند. مادر و دختر توانستند از داخل خانه به بیرون بگریزند، اما از زلزله نتوانستند. در کوچه‌یِ تنگ خانه‌ای بر سرشان خراب شد. فاطمه دژبانی هم نتوانست تکانی بخورد. در کنار تنور جان سپرد. پیکر بی‌جان آن سه زن را روستائیان باجاباج از میان تلی از خاک بیرون کشیدند و به حافظه‌یِ گریان خویش سپردند.

در پایین روستا و نرسیده به باغ‌ها خانه‌ای نوساز و نیمه ویران دیده می‌شود. آنجا خانه‌یِ مردی بنام «صمد دربان» است. خانه‌یِ دوطبقه صمد دربان در جهت شرقی-غربی جلوه‌یِ زیبایی داشته است. سمت شرق خانه فرو افتاده و از دور همچون کامیونی به نظر می‌رسد که بخش عقب‌اش در باتلاق فرو رفته باشد. بخش ویران کارگاه قالی‌بافی اعضای خانواده بوده که اینگ سوگوار بیست و شش انسان، روستا، خانه‌ و زندگی بر خاک افتاده‌یِ خودشان هستند. دو دختر نوجوانِ آقای صمد دربان، سمیه و لیلا حسرت تمام خانواده را در خاک شدنِ جهیزیه‌یِ دو دختر بزرگ بر زبان می‌آورند. سالی رنج برده بودند تا قالی نفیسی را ببافند و به قیمت هفت میلیون تومان بفروشند. آن پول صرف خرید جهیزیه برای دو دختر بزرگتر شده بود که در زیر تلی از خاک دفن شد. صمد دربان و دو دخترش تک‌درختی را در یال کوه و بالای روستای «چوبانلار» نشان می‌دهند و چشمانشان اشکبار می‌شود. نزدیک به آن تک درخت بوته‌های گندم مزرعه‌یِ کوچک دیمی خود را با دست و دستکاله می‌چیدند که زمین به لرزه در آمد. از آن دور روستا را دیدند که در برابر چشمان وحشت‌زده‌یِ این انسان‌های رنج و کار به گردِ خاک تبدیل شد و به هوا رفت. با تراکتور خود را به مکانِ روستا رساندند و دیگر روستای باجاباج را نیافتند. باجاباج به تاریخ ساده‌یِ انسان‌های پاک‌دل پیوسته بود.

مردان، زنان، پسران و دختران باجاباج در میان آوار خانه‌های خویش دست و پا می‌زنند. زنی سالخورده بنام سحنه (سکینه) یک کتری روئین را از زیر خاک بیرون کشیده و با پارچه‌ای خاکش را پاک می‌کند. سحنه در سخنی شگفت می‌گوید: مردم از دهات و شهرها همه چیز به اینجا می‌آورند، اما هیچ‌یک نمی‌تواند جایگزین چیزی از خودمان باشد که از زیر خاک بدر می‌آوریم. سحنه و ده‌ها زن و مرد در جستجوی خاطرات زندگی‌شان خاک را زیر و رو می کنند تا شاید یادگار از روزگاری بیابند که آرامش را حس می‌کردند و همدیگر را دوست می‌داشتند. کاخ آرامش و دوستی هم در خاک دفن شده است.  

اینجا، روستای باجاباج، تجسم ویرانی است. از زندگی هزاران ساله‌یِ اجداد باجاباجی‌ها تنها پشته‌پشته خاک و اندوهِ سنگین یک زندگی «در خاک افتاده» بر جای مانده است. مردان، زنان، جوانان و کودکان روستای باجاباج، شگفت‌زده از ویرانی ناگهانی زندگی خود، به ویرانی بزرگی نگاه می‌کنند و اشک در چشمانشان چرخ می‌زند. در باجاباج امید به زندگی در خاک دفن شده است.  هیچ روستایِ ویرانی همچون باجاباج اندوهگین نیست. شهریارِ خشکنابی می‌بایست زنده بود تا سوگسرود «باجاباج » را در قالب شعری همچون «سهندیه» بسراید.

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب