عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
سوگواری ماه محرم نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩۱/٩/٦

برای سینه‌زنان دسته‌یِ روستای قزاق

آذربایجان روزگاری از چهارده محال: محالِ موغان، محال زنگان، محال همدان، محال سارو، ، محال قارا‌داغ، محالِ یکان و خانات، محال جولفا، محال هِشتری، محال ماراغا، محال شربیان (شبستر، شرف‌خانا)، محالِ قوتور، محالِ اورمی، محال سایین‌قالا و محال سولدوز تشکیل می‌شد. تربیز (تبریز) مرکز تمامِ محال‌های آذربایجان و تختگاهِ حاکم بود. هر یک از این محال‌ها، روستاهایِ فراوان و ارباب‌های نامداری داشت. در سال‌های نخستین روزگار قاجار (1794-1925 میلادی) یکپارچگی سیستمِ سالخورده‌یِ ارباب-رعیتی از هم گسست و از اهمیت «روستا» به عنوان مکان زندگی انسان به مدت پانصدهزار سال کاسته شد. ارباب‌ها و گروهی از رعیت‌ها به حرفه‌هایِ جدیدتری روی آوردند. تعدادی از روستاها گسترده گشتند و بسرعت به شهر تبدیل شدند. انقلاب مشروطیتِ ایران (1905-1907 میلادی) چرخشِ زندگی از روستانشینی به شهرنشینی را سبب شد. در فرایند دگرگونی‌های بنیادین زندگی سنتی، آیین‌های گسترش‌یافته در دوران قاجار به ویژه سوگواری دهم محرم،  نیز دگرگون گردید و امروزه با روش‌های نوین اجرا می‌شوند.

*   *   *

محال سولدوز روزگاری «هشتاد و شش» روستا داشت. سرحدهای خاوری – باختری آن را با دو روستای «مَمیَند» و «دربند» نشانه‌گزاری می‌کردند. خط شمالی محال سولدوز خط ساحلی جنوب دریاچه‌یِ اورمیه بود و در جنوب دیواره‌یِ ایجاد شده از کوههای فرنگی، سولتان یاغیب و قلعه ماران سولدوز را به دژی ماننده می‌کرد. «تپه‌یِ حسنلو» محالِ سولدوز را در جهان شناسانده است. مردم روستاهای سولدوز ترک زبان و شیعه هستند و آیین محرم را هر سال اجرا می‌کنند.

*   *   *

روستای قزاق در سمتِ شمال کوههای قلعه ماران در محال سولدوز است. در روستای قزاق «محرم» از پنجم ماه شروع می‌شد. هر یک از پنج خانواده‌یِ بزرگ قزاق شامِ یک روز را در مسجد می‌داد. شامگاه پیش از خوردن شام دسته‌یِ سینه‌زنی نوحه‌ای را می‌خواند. ایستادن در صف دسته‌یِ سینه زنان، کوبیدن بر سینه و تکرار همآواز یک شعر با آهنگی کُند و نیم‌چرخ‌های یکباره‌یِ دسته بین سینه زدن و خواندن آن هیجان شادی بود که هر سال یکبار به سراغ آدم می آمد. با پایان سینه‌زنی، افراد پای دیوار مسجد می‌نشستند و چایی می خوردند. هنگام پنج شام تمام بزرگسالان، جوانسالان و کم‌سالان روستا در مسجد جمع می‌شدند، مردان در سمتِ آفتاب‌خیزان و زنان در سمتِ آفتاب‌نشینان سفره باز می‌کردند و شام می‌خوردند. شام همیشه شوربای «گوشت و سیب‌زمینی» بود. شوربا را زنان و دختران روستا می‌پختند. شوربا را در کاسه‌های رویین می‌ریختند و در سفره می‌گذاشتند: دو نفر یک کاسه. صدای مردی از نزدیکی منبر بلند می‌شد: بر یزید لعنت، بخورید. جنب و جوش در می‌گرفت. شوربا در داخلِ کاسه ترید می‌شد و سپس چهار دست با شتاب در میان کاسه و دهان‌های گرسنه به حرکت در می‌آمد. آنگاه گوشت و سیب‌زمینی شوربا را داخلِ کاسه می‌کوبیدند تا کامل خُرد و به هم آمیخته شود. خوشمزه‌تر از شوربای محرم را کسی بیاد نمی‌آورد. پنج روز محرم را همه دوست می‌داشتیم. پس از آیین‌های نوروز، محرم بهترین مناسبت برای گردهم‌آیی مردم بود.

روز عاشورا دسته‌یِ سینه‌‌زنی زودهنگام تشکیل می‌شد. چند ریش سفید در پیشاپیش و زنان نیز در پسِ دسته حرکت می‌کردند. تعداد بیست و هفت نفر سینه‌زن روستای قزاق در دو ردیف به خط می‌شدند. چون یک ردیف سیزده نفر و دیگری چهارده نفر می‌شد و تقارن به هم می‌خورد، به دختران هم اجازه می‌دادند در صفِ دسته‌یِ سینه‌زنی شرکت کنند. هنگامی که دسته به روستای «قاضی» و یا روستای دیگری می‌رفت، دختران برمی‌گشتند. نوحه‌خوان در وسط دسته حرکت می‌کرد.

دسته‌سینه‌زنی روستای قزاق پس از چند بار رفت و برگشت در تنها گذرگاه میانی روستا و چند بار دور زدن در خرمنگاه و نوشیدن شیرِ گرم به سوی گورستان مشترک سه روستا می‌رفت. همیشه راه میان بر انتخاب می‌شد. در درازایِ مسیر دو کیلومتری، گذر دسته به شکلِ حرکت در دو ردیف ممکن نبود. سینه زنان اجازه داشتند در یک ردیف و بدنبال هم بروند. دیگر نوحه‌خوانی و سینه‌زنی نبود. سخن‌ها بیشتر پیرامون یافتن مکانی برای نهار دور می‌زد. نرسیده به گورستان و در یونجه‌زار مشهدرشید، دسته بار دیگر شکل می‌گرفت. نوحه‌خوان نوحه‌ای را شروع می‌کرد و دسته‌سینه‌زنی تکرارکنان وارد گورستان می‌شد. در گورستان دیدن سنگ‌گور و خاک برآمده‌یِ گور مردان و زنان آشنا اندوه ناشناخته‌ای را بر دلها فرو می‌بارید. بزرگسالان در کنار گور می نشستند، انگشت بر خاک گور می‌گذاشتند و فاتحه می‌خواندند، کم‌سالان چشم به نام‌های نوشته‌ در سنگ‌ها باز می‌کردند و زبان بر سخن می‌بستند. اینجا گور «فرامرز» است، آنجا «احد»، این یکی «خاور ننه» و «علسگر» آنجاست. اندوه هنگامی شکسته می‌شد که نوحه‌خوان دسته را به تشکیل و سینه‌زنی دعوت می‌کرد. همه شادمان به سوی نوحه‌خوان برمی‌گشتند تا مقصد را بپرسند. مقصد روستای «قاضی» و پیش از آن رفتن به «اجاقِ» میرآباد بود. در سولدوز زیارت‌گاه را «اجاق» می‌نامند.

جماعت روستای قزاق بر تریلی یک تراکتور سوار می‌شد و در کنار روستای «پاشا» پیاده می‌شد. دسته شکل می‌گرفت: ریش‌سفیدان در پیشاپیش و دسته‌یِ سینه‌زنان بدنبال آنها حرکت می‌کرد. زنان دیگر نبودند. دو ردیف دسته‌یِ روستای «پاشا» به رسم کهن سولدوزی‌ها از هم فاصله می‌گرفت تا دسته‌یِ میهمان از وسط آن بگذرد. قرار نانوشته‌ای بود که هر دو دسته نوحه‌ را با چنان صدای بلندی بخوانند که دیگری به اشتباه بیفتد و شکست بخورد. دسته‌یِ روستای قزاق همیشه برای چنین رویارویی نوحه‌ای را حاضر می‌کرد که آهنگش با سه‌ضرب اجرا شود. یک‌ضرب‌زدنِ دسته‌یِ روستای «پاشا» هرگز نمی‌توانست حریفِ سه‌ضرب‌های آهنگین قزاقی‌ها شود. دسته‌یِ قزاق پیروزمند از بین دسته‌یِ روستای میهمان می‌گذشت، گاهی شیر گرم می‌خورد  و پیاده تا اجاق میرآباد می‌رفت. راه چندان دور نبود.

اجاق میرآبادکلبه‌یِ گِلی کوچکی بود و قبر سیدی در داخلش بود. پیرامون کلبه بیشه‌ای از درختان نارون بود. هر سال در محرم تصمیم گرفته می‌شد کاه‌گل کلبه را نو کنند و یا اتاقی مناسب بسازند، اما پس از محرم تمام آن تصمیم‌ها فراموش می‌شد. در «اجاق» فرصتی پیش می‌آمد تا سینه‌زنان روستاهای گوناگون در نقشِ «کشتی‌گیر» و سپس «بالارونده از درخت» پدیدار شوند و مسابقه‌ای میان بچه‌ها به داوری جوانسالان درگیرد. هر روستا شش نفر به پیش می‌کشاند و مسابقه کشتی در می‌گرفت. گاهی میانسالان نیز پا به میدان می‌گذاشتند. در سال 1350 محمود، چهل ساله از روستای قزاق، پشتِ تمام کشتی‌گیران روستاهای دیگر را  بر خاک آورد. مسابقه‌یِ «بالا رفتن از درخت» میان کم‌سالان انجام می‌شد. کسی حریف «قنبر» نمی‌شد. سینه‌زنان روستای قزاق در چنین مسابقاتی هرگز شکست نمی‌خوردند.

دسته سینه‌زنان  پس از سینه‌زنی، اجرای «کارناوال و مسابقه» سوار تریلی تراکتور می‌شد تا به روستای «قاضی» برای نهار خوردن برگردد. هر سال تنها یکبار برخورد افراد در چنان مکان مقدسی پیش می‌آمد. در راه سخنان به تمامی از شکل مسابقه، پیروزی و گفته‌های افراد دیگر درباره‌یِ زورِ قزاقی‌ها بود. دو صد متر مانده به روستای قاضی سینه‌زنان از تریلی پیاده می‌شدند و دسته باری دیگر شکل می‌گرفت. خیلی دیده شد که سینه‌زنان روستای قزاق عَلَمی را نیز از «اجاق» آورده‌اند. ریش‌سفیدان پافشاری می‌کردند که آن کار مانند دزدی است و گناه است، اما سینه‌زنان پیروز عَلَم‌ها را جایزه‌یِ پیروزی خود می‌پنداشتند. ریش‌سفیدان در پیشاپیش، دو علمدار پسِ آنها و در آخر یک نوحه‌خوان و  بیست‌وپنج سینه‌زن روستای قزاق به سوی دسته‌یِ پیشوازکننده‌یِ روستای قاضی پیش می‌رفت. سینه‌زنان قاضی بسیار باادب بودند. آنها با رسیدن دسته‌یِ سینه‌زنان سکوت می‌کردند تا دسته‌یِ میهمان از بین دو صف دسته‌یِ میزبان نوحه‌خوان بگذرد و به داخل مسجد کوچک روستایِ قاضی بالای تپه‌یِ خرمنگاه وارد شود. ریش‌سفیدان اغلب می‌خواستند دو دسته به هم به پیوندند و یک نوحه را با هم بخوانند. این دو روستا نزدیک به هم بود و افرادش همدیگر را بخوبی می‌شناختند. سینه‌زنان چنین پیشنهادی را کمتر می‌پذیرفتند. دسته‌های سینه‌زنی وارد مسجد می‌شد و هر یک پس از خواندن چهار بیت شعر یک نوحه پخش می‌شد تا سینه‌زنان برای خوردن نهار بروند. بیرون چند خانواده‌یِ روستای قاضی آماده بودند تا افراد دسته‌یِ سینه‌زنان روستای قزاق را به خانه‌هایشان برای ناهار ببرند. در هر خانه‌ایِ پنج یا شش نفر سر سفره می‌نشست. صاحب خانه از سفر پیشروز می‌پرسید و یکی از میهمان‌ها، زباندار، شرح پیروزی «کشتی‌گیران» و «بالاروندگان از درخت» را با غرور تعریف می‌کرد. خوردن شوربای گوشت و سیب‌زمینی در خانه‌های مردم بسیار با ادب روستای قاضی و گفتن از پیروزی‌های مردم روستای قزاق در خانه‌ای با تاقچه‌ها و عکس سربازی مرد خانه تکرار آن دَمِ شادی بود که هر سال تنها یکبار روی می‌داد.

پس از ناهار سینه‌زنان روستایِ قزاق گرد می‌آمدند و دیگر خسته‌تر از آن بودند که بتوانند سینه بزنند. سوار تریلی تراکتور می‌شدند، به روستا بر می‌گشتند و در میان خانه‌های اندک روستا ناپدید می‌شدند.

شامگاه یکبار دیگر سینه‌زنان روستای قزاق در مسجد گرد می‌آمدند تا حلوای رسیده از پنج خانوار و آخرین شام را بخورند، سینه‌زنی کنند و با حسرتی شگرف از شب‌ها و روزهای فراوان دیگری بگذرند تا سال‌ها سپری شود، هر یک از سینه‌زنان روستای قزاق در راهی گم شوند، سر از شهری در بیاورند و به هنگام دیدن کارناوال‌های امروزه‌یِ آیین محرم با دُهل‌های بزرگ و بلندگو‌ها و سنج و اسب و شتر و آهنگ‌های شاد نوحه‌خوانی و شعرهای بی‌روح، آن روزهای درخشان سال‌های پیش را بیاد آورند و گاه‌گاه به پسربچه‌یِ بیگانه‌ای با عینک، موهای بلند و پریشان بیندیشند که کسی ندانست بادهای زمانه او را به کجا برد.  

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب