عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
نقد فرمالیستیِ داستان کوتاهِ «داش آکل» نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩۳/۱/۱۸

دیالکتیکِ وجود در شخصیت قهرمان

«داش‌آکل»

داستان کوتاه «داش‌آکل» از صادق هدایت نخستین بار در سال 1311 در مجموعه‌یِ یازده داستان «سه قطره خون» چاپ شد. همزمانی چاپ داستان با دوران گذار از حاکمیتِ سنت در دوران قاجاریه به مدرنیسم در سالهای حکومت رضا شاه خوانش تاریخی داستان را بسیار وسوسه‌انگیز می‌نماید. نبود نهادهای امنیتیِ حکومتی در جامعه‌یِ داستان، بودنِ «لوطی» در داستان به عنوان پناهگاهِ امنیتیِ مردم، بودن شخصیتِ «لات» در داستان به عنوان ضدقهرمان، اهمیت فردِ لوطی در نقشِ اجراکننده‌یِ عدالت بجای حاکمیت قانون در جامعه و توصیف دقیق پوشاکِ مردان لوطی زمان داستان را با دهه‌یِ نخستِ سده‌یِ چهاردهم خورشیدی پیوند می‌دهد. تاکید بر این عناصر تاریخی می‌تواند آگاهی اندکی برای خواننده‌یِ داستان فراهم آورد، اما خود داستان چنان منطقی آغاز می‌شود، گسترش می‌یابد و به پایان می‌رسد که برای کنشِ خواندن خودبسنده می‌نماید و به گردآوریِ آگاهی‌هایِ فرامتنی همچون پدیدارهایِ تاریخی و زندگیِ نویسنده‌یِ داستان برای روشن شدن موتیف‌ها و درونمایه‌یِ داستان نیازی احساس نمی‌شود. داستان‌کوتاه «داش آکل» دارای وحدت ارگانیک و ساختار بسیار منسجم است و گسترشِ داستان برای پرورشِ فرم هنری پیرامون شخصیتِ اصلی آن شکل می‌گیرد.

شخصیتِ محوریِ داستان «داش آکل» است. داش آکل لوطیِ سرشناس شهر شیراز است. «داش آکل در شهر مثل گاو پیشانی سفید سرشناس بود و هیچ لوطی پیدا نمی‌شد که ضرب شستش را نچشیده‌باشد. هر شب وقتی که توی خانه ملا اسحق یهودی یک بطر عرق دو آتشه را سر می‌کشید و دمِ محله سر دزدک می‌ایستاد، کاکا رستم که سهل بود، اگر جدش هم می‌آمد لنگ می‌انداخت. خود کاکا هم می‌دانست که حریف داش آکل نیست. چون دو بار از دست او زخم خورده بود و سه چهار بار هم روی سینه نشسته بود (ص42). ویژگی‌هایِ برتر فیزیکیِ داش‌آکل با رفتار مردم‌پسندش زینت می‌یافت. داش‌آکل کاری به کار زنها و بچه‌ها نداشت و با مردم به مهربانی رفتار می‌کرد. شهرت خوبِ داش‌آکل سبب شد که در دیدار نخست داش‌آکل با بیوه‌یِ حاجی صمد مرجان برای دیدن لوطی سرشناس شهرشان کنجکاو باشد.

داش‌آکل پسر یکی از ملاکین بزرگ شیراز است. پس از مرگِ پدر، تمام دارایی پدر به داش‌آکل می‌رسد. داش آکل به دارایی هنگفت ارث رسیده از پدر ارزشی نمی‌گذارد و تمام دارایی را با بخشش به نیازمندان، دستگیری افراد تنگدست و مشروب‌خوری به باد می‌دهد. داش‌آکل باورهای ساده‌ و مهرپرستانه‌یِ لوطی‌ها را با تکرار ضرب‌المثل‌های رایج روزگار و سوگند به «تیغِ آفتاب» و «پوریای ولی» نمایش می‌دهد.  

ناسازه‌های (پارادوکس‌هایِ) فراوان در داستان دوگانگی در داستان را پیش ‌می‌کشد. ترکیب ناسازه‌یِ آشکار «ملا» و «جهود» در نام عرق‌فروشِ یهودی داستان و نامیده‌شدن ملاهای واقعی با عنوان «کلم‌به‌سرها» اشاره‌های واژگانیِ روشن برای دوگانگی حاکم در کلِ داستان است. داش‌آکل به عنوان یک قهرمانِ آرمانیِ مردم دچار دوگانگیِ شدید شخصیتی است. دوگانگی در شخصیتِ داش‌آکل نخست با مرگِ حاجی‌صمد آشکار می‌شود. مردی که به دارایی خود آتش زده بود در اداره‌یِ داراییِ حاجی دقتِ تمام دارد. در گذر زمان با مدیریت داش‌آکل داراییِ خانواده‌یِ حاجی صمد بسیار بیشتر می‌شود. پرداختن به اداره‌یِ کارهای خانواده‌یِ حاجی صمد سبب می‌شود شخصیت اجتماعیِ داش‌آکل بی‌رنگتر بشود. خانه‌یِ بیوه‌یِ حاجی صمد جایگزین محله‌یِ سردزدک و قهوه‌خانه‌یِ دو میل می‌شود و آن عربده‌کشی‌های روزگار گذشته در برابر مردم جایش را به تک‌گویی‌های عاشقانه در برابر طوطی می‌دهد. داش‌آکلِ سی‌وپنج ساله عاشق مرجانِ چهارده ساله می‌شود و دوگانگی جانکاه‌تری در شخصیتِ او پدید می‌آید. داش‌آکل پیرو سنتِ لوطی‌ها فکر می‌کند که آشکار کردنِ عشقش به مرجان خلافِ رویه‌یِ جوانمردی و عمل به وظیفه است، پس داش‌آکل روزها به کارهای جدید خود و شبها به عشق می‌پردازد:

ولی نصف شب، آن وقتی که شهر شیراز با کوچه‌های پر پیچ و خم؛ باغ‌هایدل‌گشا و شراب‌های ارغوانیش به‌خواب می‌رفت؛ آن‌وقتی‌که ستاره‌ها آرام و مرموزبالای آسمان قیرگون به‌هم چشمک می‌زدند؛ آن وقتی که مرجان با گونه‌هایگل‌گونش در رختخواب آهسته نفس می‌کشید و گزارش روزانه از جلوی چشمشمی‌گذشت، همان‌وقت بود که داش آکل حقیقی، داش آکل طبیعی با تماماحساسات وهوی و هوس، بدون رودربایستی از تو قشری که آداب و رسومجامعه به‌دور او بسته بود، از توی افکاری که از بچه‌گی به‌او تلقین شده بود، بیرونمی‌آمد و آزادانه مرجان را تنگ در آغوش می‌کشید، تپش آهسته‌ی قلب، لب‌هایآتشی و تن نرمش را حس می‌کرد و از روی گونه‌هایش بوسه می‌زد، ولیهنگامی‌که از خواب می‌پرید، به‌خودش دشنام می‌داد، به زندگی نفرین می‌فرستادو مانند دیوانه‌ها در اتاق به‌دور خودش می‌گشت، زیر لب با خودش حرف می‌زد وباقی روز را هم برای این‌که فکر عشق را در خودش بکشد به دوندگی و رسیدگیبه‌کارهای حاجی می‌گذرانید (ص 48-49).

از سوی دیگر داش‌آکل گرفتار چنین باوری بود که شاید مرجان از قیافه‌یِ او خوشش نیاید. مردی که دیدارش برای مردم سبب شادی فراوان بود و سیمایِ نجیبش او را محبوب تمام مردم ساخته بود، نمی‌تواند با رد زخم‌های کارد و چاقو بر سیمایش به سازگاری برسد و نمی‌تواند بداند که مرجان نیز عاشق اوست. بر پایه‌یِ روایت داستان، اگر داش‌آکل از مرجان خواستگاری می‌کرد مادرش روی دست او را به داش‌آکل تقدیم می‌داشت، اما داش‌آکل نمی‌خواست گرفتار زن و بچه شود.

داش‌آکل در گفتارش «آزادی خود را دوست داشت»، اما به راستی آزادی خود را از دست داده بود. داش‌آکل از سویی اسیر وابستگی شدید عاطفی به مرجان بود و از سوی دیگر زنجیری انجام وظیفه بود. داش‌آکل مرد بیان نیز بود. یک جلسه نشستن پای صحبتش همه را شیفته‌یِ او می‌کرد. چنین مرد خوش‌زبانی اکنون از بیان عشق خود به مرجان ناتوان است و سخنان عاشقانه‌یِ خود به مرجان را در برابر طوطی آنقدر تکرار می‌کند تا طوطی زبان عشق داش‌آکل می‌شود و «با لحن داشی – با لحن خراشیده ای» یعنی با صدای خود داش‌آکل «گویای اسرار» عشق می‌گردد.  

داش‌آکل پس از هفت سال زندگی در شکل نوین آن شخصیتِ گذشته‌یِ خود را از دست می‌دهد و «دیگر حنایِ داش آکل پیش کسی رنگ ندارد و برایش تره هم خورد نمی‌کنند (47). در جریان آ« هفت سال داش‌آکل شخصیت اجتماعی خود و مرجان را باهم از دست می‌دهد. نخستین کوتاهی در نمایشِ شخصیتِ اجتماعی داش آکل در شب سوم از انجام وظیفه‌یِ »وکیل و وصی حاجی صمد» آشکار می‌شود. شب سوم گرفتاری در کارهای حاج صمد، داش‌آکل در گذر از چهارسوی سید حاج غریب به طرف خانه‌اش پاسخی مناسب به امام قلی چلنگر نمی‌دهد. پاسخِ کوتاه داش آکل «بی‌خیالش باش» با شخصیتِ شگرف پیشین او سازگار نیست. پنهان داشتن عشق به مرجان نیز از ناسازه‌های شخصیتی داش‌آکل است. روزی که برای مرجان شوهر پیدا می‌شود، وضعیت خنده‌دار اندوه‌گینی مشاهده می‌شود. به‌شکل خندیگرانه (Ironic) شوهر از داش‌آکل پیرتر و بدگل‌تر است. شوهر پیرتر و بدگل‌تر پوزخندی است که روایت به داش‌آکل تقدیم می‌کند و قضاوتی است که زمان از نتیجه‌یِ تصمیم‌های او ارائه می‌دهد.

گسستن داش‌آکل از میدان گسترده‌یِ جامعه‌یِ شیراز و چشم‌دوختنِ خیالی بر چشمانِ زیبای مرجان سبب می‌شود چشمانِ داش‌آکل بر بسیاری از واقعیت‌ها بسته بماند. پدیدار شدن داش‌آکل با «همان سر و وضع قدیمی، با موهای پاشنه‌نخواب شانه کرده، ارخلق راه‌راه، شب‌بند قداره، شال جوزه گره، شلوار دبیت مشکی، ملکی کار آباده و کلاه طاسوله‌یِ نونوار» در مجلس عروسی مرجان، تلاشِ بدفرجام مردی است‌که مانند دُن کیشوت گذر زمان و دگرگونیِ پوشاک را نادیده گرفته و با ابزاری قدیمی برای ساختن ارکِ فروریخته‌اش با مصالح کهنه بپا خاسته است. داش‌آکل هرگز درک نمی‌کند که زمان برای خلق دیگربار زندگی گذشته‌اش به سر آمده و دیگر زمان برای آغازی دیگر بسیار دیر شده است. داش‌آکل به خانه‌یِ ملا اسحق یهودی می‌رود تا به سان روزگار گذشته باری دیگر عرق بخورد و محله‌یِ سردزدک را قرق نماید. توصیفِ پلشتی خانه‌ی ملا اسحق عرق‌فروش جهود و پسر زشت ملا در حیاطی کثیف به روشی قیاسی در مقابل پاکیزگی خانه‌یِ حاجی صمد و فرزند زیباچشمش است و همچنین به بیان استعاری نشان می‌دهد که داش‌آکل چه مسیر هولناکی را در پیش گرفته است و از پله‌های شکوه و بزرگی اجتماعی چقدر پایین آمده است. پیشنهاد خندیگرانه‌یِ (ironic) ملا اسحق یهودی برای خرید ارخلقِ داش‌آکل صدایِ طنز زمانه‌ای است که داش‌آکل در گذر آن در قفسِ تنگ وفاداری به سنتِ لوطیان گرفتار شده و ندانسته تمام شکوهِ شخصیتِ اجتماعی را باخته است. داش آکل هرگز این حقیقت را درنیافته هنگامی که انسانی به جماعت مردم تعلق دارد، زیبایی‌های شخصیتش به چشم می‌آید و بزرگ می‌شود. هنگامی که انسان تنها به یک نفر تعلق یافت کوچک و تنها می‌شود و در تنهایی خود درهم می‌شکند. در بخش پایانی داستان داش‌آکل به سختی تنهاست. مرد پریشان، گرفتار در افسونِ عشقِ از دست رفته‌اش آرام آرام گام بر می‌دارد و به روزهای گذشته می‌اندیشد و از روی بی‌حوصلگی دو بیت شعر را زمزمه می‌کند:

به شب نشینی زندانیان برم حسرت / که نقل مجلشان دانه‌های زنجیر است و دلم دیوانه شد ای عاقلان آرید زنجیری/ که نبود چاره‌یِ دیوانه جز زنجیر تدبیری!

این دو بیت شعر را می‌توان خندیگریِ دراماتیک (dramatic irony) نامید. داش‌آکل خود آگاه نیست که ایماژ زنجیر در شعر در واقع بر دست و پای او بسته است و او تنها از وجود زنجیر آگاه نیست. زنجیر عشق ممنوع به مرجان و گذشته‌یِ هفت سال پیش او را اسیر کرده‌اند. به محله‌یِ سردزدک می‌رسد. «احساس کرد که آنجا نسبت به پیش خراب‌تر شده بود. مردم به چشم او عوض شده بودند همانطوری که خود او شکسته و عوض شده‌بود». داش آکل این دگرگونی‌ها را حس می‌کند اما به اهمیت آنها و کاری متناسب با آن دگرگونی‌ها نمی‌اندیشد.

هنگامی که کاکا رستم پیدا می‌شود داش‌آکل به رسم دوران کهن قمه را بر خاک می‌کارد و کاکارستم را مانند تصویر رستم روی تابلوهایِ قهوه‌خانه و حمام حس می‌کند. پیوند داش آکل با زمین و واقعیت گسسته است و در درگیری با کاکا رستم نیز بیشتر به نمایش پهلوانانی سرگرم می‌شود که روزگارشان به سر آمده است. داش‌آکل روزگاری دوبار بر کاکا رستم زخم زده بود و سه چهار بار روی سینه‌اش نشسته‌بود، اکنون بدست کاکا رستم زخم کشنده‌ای بر می‌دارد. «کاکارستم» داستان داش‌آکل شخصیت پارودی «رستم دستان» در شاهنامه است. پارودی شکل طنز شده و کوچک شده‌یِ یک اثر ادبی بسیار شناخته شده  و یا یک شخصیت شناخته شده است. رستم شاهنامه پس از سال‌ها سفر در زمان در داستان داش‌آکل به شخصیتی تبدیل شده که لکنت زبان دارد و به ناجوانمردی مشهور است. از سوی دیگر داش‌آکل داستانِ صادق هدایت از گذرگاهِ زمان به گذشته‌کشانده می‌شود تا به سهراب ناکام تبدیل شود. روش کشته‌شدن داش‌آکل بدست کاکارستم شباهت فراوانی به کشته‌شدن سهراب بدست رستم در شاهنامه دارد. در شاهنامه سهراب نخست رستم را بر زمین می‌زند و روی سینه‌اش می‌نشیند. داش‌آکل نیز روزگاری «سه چهار بار» بر سینه‌یِ کاکارستم نشسته بود. در شاهنامه رستم تیغ تیز را به بَر (پهلوی) سهراب فرو می‌برد: «سبک تیع تیز از میان بر کشید/ بر شیر بیدار دل بر درید». در داش آکل هم کاکا رستم «چشمش به قمه‌ی داش‌آکل افتاد که در دسترس او واقع شده‌بود، با تمام توانایی خودش آن را از زمین بیرون‌کشید و به پهلویِ داش‌آکل فرو برد« (ص 53). داش‌آکل خود از خانه‌اش هراس داشت و نمی‌توانست به خانه‌اش برود، اینک روی دست مردم به خانه‌اش برده‌ می‌شود. مردم هنوز عشقی به قهرمانِ بر خاک افتاده دارند. در داستان کاکارستم رها شده است، اما مردم داش‌آکلِ فهرمان را تنها نمی‌گذارند.

در مرگ داش‌آکل «همه‌یِ اهلِ شیراز برایش گریه کردند» (ص 53). گریه‌یِ همه‌ی اهل شیراز برای داش آکل یادآور سخنِ آغازین داستان است که «همه‌یِ اهل شیراز می‌دانستند که ...». سوگواری مردم شیراز برای خودِ داش‌آکل و برایِ پایان دورانی است که یک انسان ابرمرد می‌توانست به تنهایی اجراکننده‌یِ درستکار عرفِ نانوشته‌ی «عدالت اجتماعی» باشد.

واپسین خواسته‌یِ داش آکل از ولی‌خان، پسر بزرگ حاجی صمد، نگهداری طوطی و سپردن آن به مرجان (شاید) است. ولی خان طوطی را با قفسش به خانه‌یِ خودشان می‌برد تا طوطی زبانِ بیان عشق ویرانگر و بر زبان‌نیامده‌یِ داش‌آکل به مرجان باشد. نیم‌خط نخست غزلی از حافظ: «الا ای طوطی گویای اسرار» فرایاد می‌آید. سرانجام طوطی با صدای داش‌آکل به مرجان می‌گوید که عشقش داش‌آکل زیبا را ازپای انداخت. گریه‌های مرجان هم بر مرگ داش آکل، بیان حسرت از دست دادن مردی است که او نیز عاشقش بوده اما در دنیایِ مردسالار و جهانِ بی‌زبان زنان هرگز فرصت بیان نیافته است. پافشاری داش‌آکل در وابستگی به سنتِ لوطی‌ها سبب شد که خودش کشته شود و مرجان نیز ناکامِ بی‌زبان عشق باشد.  

داستان کوتاه «داش‌آکل» از صادق هدایت بیان زندگی مردی است که جهان بزرگی را به سود دنیای شکننده‌یِ خصوصی نادیده می‌گیرد. قهرمان داستان در بین دو جهان: دنیای لوطی‌گری در گستره‌یِ گسترده‌یِ جامعه و عشق در محدوده‌یِ خانه‌ای کوچک گرفتار می‌شود. دو جهان حاضر در داستان قهرمان را به ایستادن در بین دوگانه‌های متضاد ناگزیر می‌کند. انتخاب بین داشتن و نداشتن، سنت و عشق، جامعه و خانواده، آزادی و زنجیری و سرانجام زندگی و مرگ قهرمان را درهم می‌شکند. از سویی چون قهرمان حامل تمام ارزش‌های مورد پسند مردم است در مرگش تمام مردم و خواننده بر او گریه می‌کنند. 

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب