عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
پیگمالیون در ادبیات ایران نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٥/۱٠/٩

داستان اساطیری پیگمالیون و گالاتیا

داستان اساطیری پیگمالیون را نخستین بار اُووید (Ovid) شاعر رومی هم‌عصر آوگوستس در سده نخست پیش از میلاد نوشت. اووید هم‌عصر ویرژیل و هوراس بود. در روایت اووید، پیگمالیون مجسمه ساز چیره دستِ قبرسی است. تمام زندگی خویش را به ساختن مجسمه‌های خدایان، مهربانوها و دیگران سپری کرده است. پیگمالیون همواره از زنان رویگردان بود. عهدی با خود داشت که هیچ گاه ازدواج نکند. سرانجام در سرآغاز کهنسالی تمام هنر، مهارت و نبوغ خویش را بکار گرفت تا مجسمه‌ای زیبا برای خود بسازد. پیگمالیون نمی‌توانست فکر زن را از سرش بیرون کند. پیوسته بر روی آن مجسمه کار کرد و سرانجام زیباترین اثر هنری را به وجود آورد. پیگمالیون مجسمه‌یِ زنی را ساخته بود و عاشقش شده بود. مجسمه را در آغوش می‌گرفت، پوشاکی زیبا و گرانبها بر آن می‌پوشاند و ستایشش می‌کرد، اما از پیکری سرد و بی‌حرکت پاسخی دریافت نمی‌شد.

در سرانجام درماندگی، پیگمالیون به معبدِ مهربانوی عشق و زیبایی، آفرودیته، رفت و از مهربانو خواست تا به مجسمه جان بخشد. عواطفِ عاشقانه و بی‌قراریِ عاشق را آفرودیته دریافت و مجسمه را زندگانی بخشید. چون به خانه بازگشت، به دیدار معشوقه‌اش شتافت. مجسمه را در اندام زنی زنده بر روی پایه‌ای ایستاده یافت. مجسمه‌یِ زن شده «گالاتیه» (Galatea) نام گرفت.  آفرودیت در پیوند زناشویی آن دو حاضر شد و زندگی آنها را برکت و افتخار ویژه بخشید.

داستان پیگمالیون را شاعران و نویسندگان فارسی بسیار پسندیده‌اند و آن را در فرم‌های گوناگون بازنویسی کرده‌اند. نخستین اثر پیگمالیون را در «دیوان شمس» مولوی می‌توان یافت.

مولوی، دیوان شمس

صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم               وانگه همه بت‌ها را در پیش تو بگدازم

صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم                    چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم

تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری               یا آنک کنی ویران هر خانه که می سازم

جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو               چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم

هر خون که ز من روید با خاک تو می‌گوید             با مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم

در خانه آب و گل بی‌توست خراب این دل              یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم

 محمدرضا شفیعی کدکنی (1387، غزلیات شمس دو جلد، تهران: سخن) در شرح این غزل مولوی دربارة محیط فرهنگی حیات مولوی میگوید:

«ازآنجاکه محیط فرهنگی حیات مولانا با بعضی از عناصر اندیشۀ یونانی آمیخته بوده است، دور نمی‌نماید که در این تصویر، و تصویرهای مشابه آن- که در غزلیات دیوان شمس مکرّر دیده می شود - مولانا متأثّر باشد از اسطورة پوگمالیون یونانی (پیگمالیون Pygmalion )، آدمی عاشق مجسمه‌ای شود که خودش ساخته (مولوی، 1387 ، ج 760 :2 ).

صادق هدایت در داستان کوتاه «عروسک پشت پرده» اسطوره‌یِ پیگالیون را در نظر دارد. این داستان در مجموعه سایه‌روشن در سال ۱۳۱۲ به چاپ رسید. عروسک پشت پرده داستان پسر جئانی بنام مهرداد و نامزدش درخشنده است. مهرداد به روش سنتی پرورش یافته و از زن بسیار رویگردان است. پس از دریافت دیپلم دبیرستان، خانواده‌یِ مهرداد درخشنده، دختر عمو را به‌ حکم سنت  به نامبرد مهرداد در می‌آورند و او را راهی فرانسه می‌کند. در فرانسه مهرداد با واقعیت انسان و روابط انسانی آشنا می‌شود. قدرت پرورش سنتی سبب می‌شود مهرداد واقعیت را نادیده بگیرد و همچنان در دنیای خیالی سیر نماید. در پایان امتحان‌ها روزی در سیر از خیابانی چشمش به مانکنی در پشت ویترین فروشگاهی می افتد و عاشق مانکن می‌شود.  مانکن را می‌خرد و با خود به ایران می‌آورد. در ایران بین عشق به مانکن به عنوان ساخته‌یِ هنری دست انسان و خود انسان یعنی نامزدش درخشنده در نوسان عاطفی است. درخشنده عشق مهرداد به مانکن را در می‌یابد و تلاش فراوانی دارد تا خود را به مانکن شبیه کند. مهرداد آرام آرام مانکن را فراموش می‌کند. روزی در اتاق خویش مانکن را می بیند که سری به یک سو خم کرده، دستی به کمر دارد و او را نگاه می‌کند. مهرداد سرگرم تماشای مانکن است که ناگهان مانکن به سوی او حرکت می‌کند. مهرداد با تپانچه گلوله‌ای را شلیک می‌کند و دمی دیگر درخشنده در خون خود پیچ و تاب می‌خورد. هدایت در این داستان هنر و واقعیت را درآمیخته است. برای نخستین بار در ادبیات ایران، بر خلاف گغته‌یِ ارسطو، واقعیت از هنر تقلید می‌کند. ارسطو در کتاب «بوطیقایِ شعر» هنر را تقلیدی از واقعیت می‌پندارد.

جرج برنارد شاو در سال 1291 خورشیدی (1912 میلادی) نمایشنامه‌ای با عنوان «پیگمالیون» نوشت. در این نمایشنامه، یک استاد زبانشناسی ادعا دارد که با دگرگونی گویش انسان، فرد می تواند طبقه‌یِ اجتماعی خویش را دگرگون نماید. دختر گل‌فروشی بنام الیزا را به خانه می‌آورد و به او زبان اشراف یاد می‌دهد. الیزا در مهمانی‌های اشراف شرکت می‌کند، به زبان تشریفاتی آنها سخن می‌گوید و کسی نشانی از دختری دوره‌گرد در او نمی‌یابد. سرانجام الیزا عاشق استاد زبانشناسی می‌شود. دختر توان گل‌فروشی خود را از دست داده و توان ازدواج با استاد را هم ندارد. دختر بین دو ناتوانی گرفتار می‌شود.  

غلامحسین ساعدی نمایشنامه‌یِ «پیگمالیون» (Pygmalion) را در سال 1335 نوشت و در مجله سخن (تهران) به چاپ رساند. پیگمالیون ساعدی نمایشنامه‌یِ کوتاهی در سه پرده است. در دو پرده‌یِ نخست و پایانی، داستان با گفتگوی سه شخصیت ناظر رویداد – ابر، باد و مه -  روایت می‌شود. پیگمالیون به عنوان شخصیت مرکزی در پرده‌یِ دوم سخن می‌گوید. در پیگمالیون ساعدی، پیگمالیون‌شاه عاشق مجسمه‌ای بنام «آمینوس فیلاری» می‌شود. عشق بی‌پاسخ شاه به مجسمه سبب پریشانی او می‌گردد. سرانجام شاه به معبد آفرودیت (الهه‌یِ عشق و زیبایی) راه می‌جوید و هر روز چند بار به نیایش آفرودیت برای زنده‌کردن مجسمه می‌پردازد. سرانجام آفرودیت به خواسته‌یِ شاه جوان پاسخ می‌دهد و مجسمه‌یِ آمینوس فیلاری» را زنده می‌گرداند. پیگمالیون‌شاه از زنده‌شدن مجسمه بسیار شاداب می‌شود، اما آمینوسِ زنده شده از شاه روی بر می‌گرداند. پیگمالیون روز بروز بی‌قرار و پریشان‌تر از پیش می‌شود. سرانجام به بارگاه «آندریای ساحر» می‌رود.  پیگمالیون نمی‌دانست که خود ساحر نیز شیفته‌یِ مجسمه است و در پی فرصتی است تا پیگمالیون را از سر راه عشق خویش بر دارد. آندریای جادوگر راه‌حل را در آب‌تنی آمینوس به هنگامِ جشن مفیستوفلس (Mephistopheles)  در دریای توفانی می‌داند. روز جشن، آمینوس فیلاری به قصد شنا تن به آب‌هایِ توفانی دریا می‌سپارد و بزودی فریادکشان پیگمالیونِ محبوب را برای نجات فرامی‌خواند. در صحنه‌یِ پایانیِ نمایش، جسدِ بی‌حرکت آمینوس فیلاری و پیگمالیون بر روی صحنه دیده می‌شود.  

نادر نادرپور  شعر «بت‌تراش» را در 22 آذر 1336 نوشت. این شعر (در قالب چهارپاره) اقتباس شاعرانه‌ای از داستان «پیگمالیون مجسمه ساز» است. 

بُت تراش

پیکرتراش پیرم و با تیشه‌ی خیال

یک شب ترا  ز مرمر شعر آفریده‌ام

تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم

ناز هزار چشم سیه را خریده‌ام

 

بر قامتت که وسوسه‌ی شستشو در اوست

پاشیده‌ام شراب کف آلود ماه را

تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم

دزدیده‌ام ز چشم حسودان نگاه را

 

تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنم

دست از سر نیاز به هر سو گشوده‌ام

از هر زنی، تراش تنی وام کرده‌ام

از هر قدی کرشمه‌ی رقصی ربوده‌ام

 

اما تو چون بُتی که بت ساز ننگرد

در پیش پای خویش به خاکم فکنده‌ای

مست از می غروری و دور از غم منی

گویی دل از کسی که تو را ساخت کنده‌ای

 

 هشدار! زانکه در پس این پرده‌ی نیاز

آن بت‌تراش بلهوس چشم بسته ام

یک شب که خشم عشق تو دیوانه‌ام کند

بینند سایه‌ها که تو را هم شکسته‌ام!

 

 

  نظرات ()
مطالب اخیر انتخابات ریاست جمهوری در 29 اردیبهشت 1396 هدیه تولد پیگمالیون در ادبیات ایران فیدل کاسترو (۱۳ اوت ۱۹۲۶–۲۵ نوامبر ۲۰۱۶) بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) محمود دولت آبادی (٢) رمان مدرن (٢) شمالغرب کشور (۱) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) محیط زیست (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب