عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
سهند و شعر آذری سروده استاد شهریار نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸٩/٢/٢۳

سهند و شعر آذری

استاد شهریار در سوگِ سهند (بولوت قراچورلو)

گویی سهند مرد؟

باور نمی کنم!

کوهی که کان لعلِ بدخشان به سینه داشت،

کوهی کریم کان همه سرچشمه زاد از او

کوهی که پهندشتِ مغان بود دامنش

کوهی که قله، وصل به الهام عرش بود

باور کنم که رفت به این سادگی به باد؟

پس آن همه پرنده

                    چرنده

                           چه می کنند؟

آن بره ها و آن همه ایلخی و گله ها

بی سرپرست و هی هی چوپان کجا روند؟

آن کبک هایِ ناز کجا دربدر شوند؟

 گویی خموش شد دگر آن نایِ جانفزا

نایی که رام بود به آوایش آهوان

نایی که صخره ها همه جان می گرفت از او

نایی که کوهها همه بودند همصداش

نایی که دره های خموشانِ شب از او

هر صبحدم به همهمه بیدار می شدند.

آوایِ او که مژده یِ صبح سپید بود

در گوشِ ما خزان زدگانِ کرانِ دشت

هم با غرور و غرشِ ابر بهار بود.

ای داد، روزگار!

گویی بلند نخواهد شد آن نوا؟

تکلیف من چه با غم بی همزبانیم؟

باز این سکوتِ تلخ و فضایِ فشارسنج

قبری که وقف زنده بگورانِ قرن ماست!

گویی خطابِ ناصر خسرو به مقبره[i]

از قرن ها گذشته به امواج رادیو

اینک به گوشِ ماست که «یاران کجا شدند؟»

ما هم خود آن حظیره که با انعکاسِ صوت

تکرار می کنیم که «یاران کجا شدند؟»

من شعر رودکی که به خاکِ شهید گفت

تکرار می کنم به رثایِ سهند خود:

او یک تن و به چشم خرد از هزار بیش

در این قیامِ ملت و غوغایِ رستخیز

در زیر بالِ پرچم پیروز انقلاب

در موکبِ شریعتیِ قهرمانِ ما

یا تختیِ جوان جهان پهلوان ما

همراه با جهاد جوانان بی سلاح

همراه سیلِ خونِ جگرگوشه هایِ ما

همراه با شهید درخشانِ مطهری.

این هم سهند ماست که از دست می رود:

سیمایِ شاعرانه و سحرِ بیان اوست

آن شعر پهلوانی و رعد صدایِ اوست

                            کز دست می رود!

گل های سرخ[ii] غرق به خاکِ سیاه ماست

کز دور با اشاره یِ دستی که: الوداع!

دارند می روند دنبالِ آن قوافل پیشین

                                   که رفته بود

قزوینی و وحید و ملک بود و دهخدا

وز پشت سر صفِ فضلایی عظیم شان

سازندگان ما، نوازندگان ما

همچون امیر خیزی و یکتایِ اشتری

سینا، عدیل بهمنیار گرانبها

اقبالِ آشتیانی و اسحار ذی الحکم،

هم چند تن که اندکی آلوده زیستند

من نامشان در این صف پاکان نمی برم،

اما همه ذخایر از دست رفته اند

این کاروانِ رفته غبارش همیشه هست

پیوسته در خیالِ منند این مجاهدین.

تشییع و برگزاری ختم و بزرگداشت

نقشی که با من است و فضایی که با من است

اما شهید و از همه هم جانگدازتر

دکتر معین که مایه یِ اعجاب علم شد

او هشت سال کرد به اغما مقاومت

آخر بجز حیات نباتی نماند از او

تنها گهی به حس یتیمانِ خویشتن

اشکی رقیق داشت به چشمانِ بی رمق

پنداشتی که آن همه بر باد می رود!

توفانِ نوح هم مگر از یاد می رود؟

کوه سهند بود که چون اصفهان

نصفِ جهان است وصفِ او

فری به شوکتِ زاینده رود داشت

همت بلند و صبع بلند و نظر بلند

دنیاش بالمزایده یک مشت خاک داشت.

چون آبشار سلسله بند از ستیغِ کوه

الهامش از عوالمِ بالاش می رسید

راهی به ماورای طبیعت گشوده بود

دل متصل به منبع و در سینه مخزنی

سرشاری از ذخایر الهامِ عشق داشت،

الهام بخش قافیه سازی چو من که شعر

تنها به چارچوبِ عروضیش دیده بود

سرمشقِ شعر در همه ابعاد شعر بود.

او شاعری که از چو منی باج می گرفت!

انگیزه یِ سرودِ سهندیه یِ من اوست

دریایی و مصب دو صد رودخانه داشت!

کوهی عظیم بود که از جای کنده شد

تبدیل شد به حرف

در اختلاط میهم و نجوایِ ابرها

او با شعاع و شعشعه یِ ماهتابها

راهی به ساحلِ ابدیت گشود و رفت

مجذوبِ جاودان: یک سکته و سکوت!

این کوه ریشه ها که به دلها دوانده بود

ناگاه ریشه ها به تزلزل درآمدند

زخمی عمیق در دلِ مردم بجای ماند

زخمی که عمقِ آن، همه احساس می کنیم

این زخم یادگار سهند است و یاد اوست

تا زنده ایم داغِ دلِ داغدار ماست!

رفت و بجایِ او خلایی مانده جانگزا

تا آن خلا چگونه کند روزگار پر؟

                 *  *  *

دانی سهند کیست؟

او یک جوانِ کارگری بود چپگرا

از ایل و چادر قره چورلوی آذری

فرزند کوه و دشت و چراگاه و چشمه سار

چون صخره با صلابت و چون چشمه پاک دل

زندان کشیده بود و کتک خورده از رژیم

زیر فشار چکمه به تهران گریخته

مردانگی و عشق به هم در سرشته بود

نان و پنیر خورد و بیندوخت مزد خویش

سرمایه ای بهم زد و چرخی خریده شد

هی خشت رویِ خشت

کم کم دو پایگاه برای ستم کشان

یعنی دو کارگاه استاد روی پا

اولدوز رفیق او و عصایی بدست او

اردویی از ستم زدگان را پناه داد

از جمله جمعی از نجبایِ مهاجرین

همراهِ چرخها، سر و مغزش به جنب و جوش

دریایِ کف به لب که هنوزش نهان خروش

آتشفشان که در خفقان داشت دود و دم

تا در گرفت شعله یِ حیدربابا در او

چون بمب منفجر

فواره زد تنوره یِ آتشفشان او

چندان به خود دمید که کوهِ سهند شد

شد شاعری که شعرِخود از آسمان گرفت

شد شاعری که من سپر انداختم به او

دریایِ شعر آذریش را نهنگ شد.

او همصدا به نعره یِ حیدربابای من

غراترین چکامه یِ خود را نثار کرد.

بشکست زان صلا قرق خلوت مرا

با دعوتش اجابت من ناگزیر شد

در شهر خاطرات به وجد آمدم از او

گنجینه ی بزرگترین شاهکار من

با وی نثار شد

شایسته بود و حق که به حق دار می رسید

تا نعره ها، به آن سوی ارس کشید

بندی زدند مهره ی پشت شکسته را

دستی به دست تا پل رستم کشیده شد

آغاز شد مشاعره یا خود معاشقه

گویی به ساحل ارس از هر دو سو به صف

ایستاده ایم و عهد کهن تازه می کنیم

تجدید عهد و درد دلی باز در گرفت

دلهای داغدار به هم جوش خورده بود

از هر دو سو برادر محنت کشیده بود

کو چشم دل به روی برادر گشوده بود

راز و نیاز همره طغیان اشک شوق

وورغون شناختیم و سلیمان و بختیار

با کوه های شور و ادب آشنا شدیم

با کوه های قله هنوزش نهان به ابر

هاتف سری به گوش من آورد بارها

می گفت: تاج خویش دو دستی نگاه دار

کاینجا نگاه بفکند از سر کلاه را

راز و نیاز ها همه با آن زبان دل

آن راز و آن نیاز نگنجد به پارسی

آن جا مجاملات دورغی لغت نداشت

الحق زبان شعرِ دلِ من هم آذری است

در عین آن غروری طبیعی که در سخن

ابزار شعر نرم و چکش خورده و مطیع

اوزان هجایی و کلاماتش همه بسیط

آزاد از تصنع و ترکیب کلمه ها

اشباع حرف علّه و مدّ غلیظ نیست

بسیاری از لغات و مفاهیم آذری است

کز پارسی معادلشان من نیافتم

در ترجمه همیشه مترجم کلافه است

یک جمله، چند جمله تلف کرده، تازه هم

لطفی که بود در سخن از بین رفته است

از ما لغات علمی و فنی اش هیچ نیست

اما لسان حس و زبان طبیعت است

هر حسی و حالتی به سهولت بیان شود

گویا زبان برای هنرپیشه ساخته است

بال پرنده هرچه قویتر فضاش پست

یک مخرج اضافی و نه حرف عله هست

از حیث فلکور چه زبانی است بی نظیر

در عامیانه اش کلمات قصار هست

آنقدر گفته های عارفانه که چون وحی منزل است

از قصه های عشقی و ضرب المثل غنی

که قصه ها گاهی نشادر است و گهی نوشدارو است

بی خود نبود نغمه ی حیدر بابای من

پر باز کرد در همه اقصای شرق و غرب

از بس زبان چو اسب نجیبی ست سازگار

رام هنر نمایی مرد سوارکار

از روزنامه هاش که اکنون عتیقه است

یک ملانصرالدین که تکان داد شرق را

پایین با این کاریکاتور که نظیرش نیامده است

او مادر ی که صور سرافیل زاد از او

***

از شعر و از نمایش و نشریه پیشتاز

موزیک و مارش و ارکس او شهره در جهان

مشدی عباد دارد و آرشین مال عجیب

این هر دو دیده اید و لیکن به ترجمه

وز شاعران او چه بگویم خدای را

یک صابرش به هرچه که شاعر قلم کشید

در انقلاب اول مشروط رهبر اوست

هشدارهای اوست که بیدار باش ماست

بیدار کرد خفته یاندیشه و قلم

الهام بخش جمله اساتید شعر ماست

لاهوتی اش مجاهد و سرمشق انقلاب

عشقی و فرخی دو شهیدند چشمگیر

افراشته که سقط جنین بود آخری

اشرف نخست پیرو صابر به پارسی ست

او نیز گم شد و دگرش کس نشان نیافت

ابداع و نوگرایی ما منبع اش از اوست

سیمرغ قاف بود از اقلیم قاف بود

قفقاز کان آرین و کانون و آریا

بس شاعران که آذری آموختند از او

شاگردها به مکتب او تربیت شدند

او بهترین مبارزه را با فساد کرد

با هر رژیم دیکتاتوری در نبرد بود

با استراتژیک و سلاح جدید خود

جنگید با ریا و خرافات و مذهبی

سرمشق شد به اهل قلم در مبارزات

هرکس به قدر وسع نصیبی گرفت از او

تغییر داد روح اریستوکراسی ما

روح دموکراتیک بدو ساخت جانشین

شعر دری قیافه ی ملی به خودگرفت

ذوقی پدید شد..........

فی الجمله دهخدا ............

...............

روحانی از کمیک جلودار قوم شد

وز نوگرایی که نوه یا نبیره بود

نیما و میرزاده یعشقی فسانه شد

عارف به روی مسند شیدا نشست وگفت

ملی ست این ترانه همه عاشقانه نیست

امروز نیز شعر طبیعیِ آذری

کاملترین نمونه ی شعر جهان ماست

عرفان به داد فارسی ما رسیده است

ورنه به شعر وصف زمین می خوریم ما

رد نثر نیز رهبر ما بود طالبوف

او نیز از نوادر اقلیم قاف بود

انصاف باد و یاد همه رفتگان به خیر

باری در اختناق دری ناگهان گشود

از سرزمین مادر ایران به روی ما

چون شیرخوار و نکهت پستان مادری

دیدم شمیم آن به شام آشناست

شوق درون من که شکفتن گرفت از او

کورا به رستم غلی اف کاین بنا نهاد

او طفل بادکوبه ی آذربایجان ماست

در شش زبان زنده ی دنیا پروفسور است

مأمور بود و روابط فرهنگ شوروی

اما به سوز آتش هجران گداخته

او رستم است این پل رستم به نام اوست

زین سوی هم سهند بود که شعر پیک عاشقان

او پیک عاشقان و تجارت بهانه بود

***

او بارها از این پل رستم گذشت و رفت

هر بار هم به صله و سوغات بازگشت

هر بار هم به صله و سوغات بازگشت

سوغات او برای من از شعر شاعران

بیش و کمی که حفظ توانسته بود کرد

ور نه نوشته ای که به من آرد امان نداشت

چون سانسوری دو جانبه بود و شدید بود

در فرصتی به کوتهی یک شب وصال

حالی که رفت و سوز و گدازی که در گرفت

یک اشک شوق او که سهندیه من است

شاید که جلد دوم حیدر بابا شود

وین شعر پارسی ست که جلد سوم از اوست

 با این که هیچ رنگ سیاسی در آن نبود

شیطان خبر شد و پل رستم شکست خورد

چون هفت خوان رستم ایران باستان

آن هر فسانه شعر که جان خود فسانه است

در آذری سهند شهیر و شناخته ست

هم در مقام تعرفه اجلال و اعرف اوست

اما برای پارس زبانان بود ناشناس

زیرا به پارسی به سزاوار خود نبود

عمرش وفا نکرد که جبران آن کند

این هم غمی که باز مرا رنج می دهد

زان رو من این مقام نوشتم به پارسی

تا با سهند کوه عظیم آشنا شوید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



[i]    رفتم سویِ حظیره که پرسم از او نشان

یارانِ خود که همدمِ گور فنا شدند

یاران کجا شدند بگفتم. حظیره نیز

داد از صدا جواب که «یاران کجا شدند؟»

 

[ii] اشاره به خسرو گلسرخی

  نظرات ()
مطالب اخیر برف انسان و بیماری‌های همیشگی کندوان، کندخانه‌های صخره‌ای در آذربایجان نقد فرمالیستیِ داستان کوتاهِ «داش آکل» عکس باقری حمیدی برای یکسالگی آندیا نلسون ماندلا، برای درگذشت مردی که چون سرو بود در خاورمیانه چه‌می‌گذرد؟ «خشم و هیاهوی» ویلیام فاکنر برای تولد آندیا ساختمانی
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) محمود دولت آبادی (٢) رمان مدرن (٢) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) آرتور میلر (۱) داود مستوفی (۱) مستوفی (۱) بولوت قراچورلو (۱) احد حسینی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه وکیل من آموزش آشپزی پرتال زیگور طراح قالب