عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
برای درگذشت دکتر اسماعیل رفیعیان نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸٩/٢/٢٥

مردی که با باد آمد و با باد هم رفت ...

دکتر رفیعیان را آخرین بار ساعت یازده پیش‌ازنیمروز شنبه 7  اردیبهشت 1387 دیدم. روی صندلی نشسته‌بود، پنجه‌یِ دست راستش، هم‌بلندای شانه‌اش، دستگیره‌یِ عصایی را زیر فشار خود داشت و در سیمایِ مهربانش، آرواره‌اش در لرزشی بی پایان گرفتار بود. احترام به همه ویژگی دکتر بود. با بزرگواری مرا پیش‌خودش نشاند و به بزرگی از ترجمه‌هایِ من یاد‌کرد. گفتم: گنجینه‌ی واژگان دکتر سرشار از زیبایی و شکوه بزرگی انسان است. گفت: توصیفت خیلی خوب بود. دکتر انسانی بود که در سخن شفاهی پاک‌گو بود. دکتر چه پیر شده بود.

آن روز پیرشدن دکتر در خاطرم نمی‌نشست، درست آنگونه‌که امروز هم مرگش در باورم‌نمی‌گنجد. دکتر مردی بود که از میان توفان‌هایِ روزگار گذشته بود. از زمان تولدش در سال 1302 تا به امروز روی موج توفان‌هایِ زمان نشسته بود و شاهد مردنِ مردان در جریان توفان‌های سیاسی شده بود. دکتر در چه روزگار نابسامانی زیست.

کسی که در آذربایجان زندگی می‌کند، سرگذشت آرامی نخواهد داشت. پس لرزه‌یِ هر زلزله‌یِ سیاسی در تهران، آذربایجان را ویران می‌سازد. رفتن رضاشاه (سوم شهریور1320) در تهران اتفاق افتاد، حکومت خودمختار فرقه دموکرات در آذربایجان تشکیل شد. این رویداد شگفت درگمان انسان امروز نمی‌گنجد. در زمان رضاشاه، میرزاکوچک خان می‌خواست در گیلان حکومت خودمختار تشکیل دهد. میرزا کوچک خان شکست خورد، اما در21آذرماه سال 1324، یعنی بیست سال پس ازآن ناکامیِ بزرگ، جعفر‌خان‌پیشه‌وری درآذربایجان پیروزشد. هشتم‌آذر1324 پدر دکتر رفیعیان در مرند کشته شد. 21 آذر 1325 حکومت فرقه‌یِ دموکرات در آذربایجان و کردستان از هم پاشید. معرفی کردن افراد وابسته به فرقه، دستگیری‌ها و اعدام‌ها آغاز شد. دکتر رفیعیان در خوزستان بود. گروه بسیار زیادی از مردم می‌خواستند دکتر برای انتقام قتل پدرش به مرند بازگردد. دکتر شکیبایی را انتخاب کرد. او در خرداد1326 به مرند بازگشت و تا آذر 1328 رئیس‌فرهنگ مرند بود.

دکتر رفیعیان در سال 1331 به تهران رفت تا دوره‌یِ دکترای ادبیات پارسی را بخواند. توفان دیگری در راه بود. مبارزه مردم ایران برایِ آزادی و استقلال نفت به رهبری دکتر مصدق، محمدرضاشاه را به تکاپویِ بدفرجام وادار کرده بود. شاه و افراد‌پیرامونش به‌کمک دولت ایالات متحده امریکا چشم داشتند و مردم در فکر حکومتی آزاد بودند. در چنین‌کشاکشی مردان دارای مدرک دانشگاهی‌ نمی‌توانند بی‌تفاوت باشند. برایِ آنها تنها در سمتِ مردم ماندن وجود دارد. دکتر رفیعیان به مرند بازگشت تا مردم را به حمایت از دکتر مصدق تشویق بکند. هنگام کودتایِ 28 مرداد 1332 دکتر در مرند بود و ناچار شد پنهانی از مرند بگریزد. دکتر درگیر چه کاری شده بود.

برایِ بازی‌هایِ خطرناک در ایران نمی‌توان پایانی تصورکرد. پرداختن به کارهایِ سیاسی نوعی بندبازی است. کسی‌که به بندبازی پرداخته‌باشد باید دو مهارت را بخوبی فراگیرد. نخست، در کارش چنان ماهر باشد که تماشاگران را بخوبی سرگرم نماید. دیگر، باید بتواند روی بند بماند و با سر بر خاکِ زمین‌نیفتد. درس خوانده‌ها چنین سرنوشتِ لرزانی را دارند. هر درس‌خوانده‌ای گاهی در برابر خواست مردم نمی‌تواند بی‌تفاوت باشد. پنجم تیر ماه 1342 از طرف شاه و نخست وزیر (اسدالله‌اعلم) اعلام شد که انتخابات مجلس شورای ملی با آزادی انجام می‌شود و هرکس می‌تواند داوطلب ورود به مجلس شود. مردم بارها با چنین گفته‌هایی فریب خورده‌اند. مردم مرند دکتر اسماعیل رفیعیان را شایسته‌یِ نمایندگی دانستند و پیش ازآنکه به خود دکتربگویند، تبلیغات به سود او را آغازکردند. موج حمایت از دکتر رفیعیان سراسر مرند، زنوز، علمدار، گرگر، یکان و رودگات را فرا گرفت. مردم در شوق پیروزیِ بسیار آشکار مست بودند که چند روز پیش از انتخابات، در «کنگره آزاد مردان و آزاد زنان، تهران، 1342» تصمیم گرفته‌شد فردی بنام « ابوالحسن احتشامی» کارمنداداره‌یِ‌کشاورزی نماینده‌یِ مردم‌سلحشور و حماسه‌ساز مرند در مجلس شورای ملی ایران شود! مردم دچار شگفتی شدند. دکتر ناچار شد برای مردم چنین پیامی بدهد: «...اکنونکه دستگاههای غیر صالح با استفاده از تمام مقدورات دولتی در صدد امحاء حق شما برآمده، مانع از شرکت شما در انتخابات ساخته و پرداخته خودشان نیز می‌باشند وظیفه خود می‌دانم که وجود اختناق و فشار را در برابر شما اعلام داشته و اضافه نمایم تنها کاری‌که شما می‌توانید انجام دهید این است که کارتهای خود را در دست نگه دارید و روز اخذ رای در خانه بمانید. با این کار دست رد بر سینه نامحرم بزنید...». برایِ بازی‌هایِ خطرناک در ایران نمی‌توان پایانی تصورکرد. گاهی بازی این‌گونه به پایان می‌رسد. دکتر این بازی را پذیرفته بود..

دکتر اسماعیل رفیعیان در اسفند 1346 به دانشگاه تبریز وارد ‌شد. او در پست‌‌هایِ اداری مهمی چون مدیرکل‌کارگزینی دانشگاه تبریز (1351 – 1353)، معاون دانشکده‌ی علوم تربیتی (1353-1355) و بازرس‌عالی در تمام شئون دانشگاه تبریز کار کرد. پس از انقلاب و تاسیس حکومت جمهوری اسلامی ایران، دکتر اسماعیل رفیعیان در تاریخ29 اردیبهشت 1359 با کسب 26009 رای از مجموع 51318 رای به نمایندگی مجلس شورای ملی از طرف مردم مرند انتخاب شد و چهار سال دیگری را در مجلس سپری کرد.

دکتر رفیعیان خارج از زمان ایستاده بود. از خرداد 1363 دکتر در پست‌های اداری معاون پژوهشی دانشگاه آزاد تبریز، قائم‌مقام دانشگاه آزاد تبریز و دبیر شورای منطقه‌یِ 2 دانشگاه آزاد ( منطقه آذربایجان) کار کرد. او 18 سال در دانشگاه آزاد بود. اسفند 1380 ناچار شد از پست‌های اداری استعفا بدهد و خود را از سخنِ ناپسند قدرت‌جویان برهاند.

ما همه دکتر رفیعیان را دوست داشتیم زیرا او همه را دوست می‌داشت. دکتر روان سخن می‌گفت. آشنایی دکتر با زبانِ دین او را سخنگوی نخست هر مجلس و محفلی می‌نمود. در سخن دکتر، سایه‌ای از طنز هم حس می‌شد. به همین دلیل سخن او هر شنونده‌ای را به وجد می‌آورد. روز 5  اردیبهشت 1384 اداره‌یِ ارشاد اسلامی و آموزش‌وپرورش‌استان‌آذربایجان‌شرقی در تبریز به مناسبت «یک عمر خدمات اجتماعی، فرهنگی و سیاسیِ دکتر اسماعیل رفیعیان» از این مرد بی‌پایان قدرانی‌کردند.  فردی که عشق به مردمِ منطقه‌ای در سرشتِ او باشد، شایسته‌یِ قدردانی است. 

دکتر رفیعیان هشتاد و پنج سال زندگی‌کرد و شیفتگی بی‌پایانی به مردم مرند داشت. یکبار پرسیدیم در مرند چه رویدادی بوده که چنین دوستش داری؟ گفت: مردمی نیک با آرزوهایی نیک. دکتر مردم را همیشه نیک می‌پنداشت. مردم هم امروز از او با نیکی یاد می‌کنند.

دکتر خیلی زیاد با مسایل سیاسی و اداری سرگرم شد. به گمان من، این سرگرمی او را از آن ویژگی‌مهمی بازداشت که سبب ماندگاری نام انسان می‌شود. دکتر کتابی یا مقاله‌ای تاثیر‌گذار ننوشت. آن نوشته‌ی‌کوچک «درمان‌ودرد یا چرا...و تاکی...» (1331) و «کوکبه شهریار عشق» (1386) نمی‌توانند سهمی در بزرگی دکتر رفیعیان داشته باشند. خواندن این دومی را نتوانستم به پایان‌ برسانم. با یقین و اندوه می‌نویسم کاش دکتر این را نمی‌نوشت. نوشتن نیازمند تمرین بی‌پایان است. کسی که غیر از نامه‌های اداری چیزی ننوشته است، باید به نوشتنِ کتاب هم فکرنکند. دکتر دوستدار مردم بود، توانایی شگفت‌انگیزی در سازگاری با فضای‌حاکم داشت و مردی نیک‌گفتار بود.

پیکر بی‌جان دکتر رفیعیان را در روز پنجشنبه 13 تیر 1387 در فضایِ مقبره‌شاعران تبریز گرداندند و سپس به خواست خویش به مرند بردند تا در خاکی آرامش بیابد که آنهمه دوستش می‌داشت. دکتر مردی بودکه با باد آمد و روزی هم با باد رفت.      

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب