عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
شخصیت و شخصیتِ ورزشی نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸٩/۳/٢٦

شخصیت، شخص،  فردیت و فرد  واژه‌هایی در زبانِ فارسی هستند که همه به انسان اشاره دارند. مرزی مشخص بین معنایِ این واژه‌ها تعریف نشده است، به همین دلیل گاهی در متن‌هایِ گوناگون بجای هم بکار می‌روند. کاربرد این واژه ها در حوزه‌هایِ ویژه‌یِ علوم انسانی سبب شده هر یک از آنها در دوره‌ای از تاریخ و یا در ژانرهایِ ادبی (literary genres) دارایِ کارکردی «معنایافته» باشند. شخصیت معادل واژه‌یِ character در زبان انگلیسی است. واژه‌یِ انگلیسیِ personality  را نبز مترجم‌ها شخصیت ترجمه می کنند، درحالیکه این واژه معادلِ «فردیت» است.  واژه یِ individuality نیز معادل فردیت در نظر گرفته می شود. گوناگونیِ واژه‌ها در دو زبانِ انگلیسی و پارسی دشواری‌هایِ دریافتیِ زیادی ایجاد نمی‌کند، زیرا شخصیت را ویژگیِ یگانه‌یِ فرد انسانیِ «جداشده ‌از دیگران» در نظر می‌گیرند. این مقاله نیز همین معنا را در نظر دارد.  

مفهومِ «فردِ انسانی» در تاریخ درازدامنِ زندگیِ بشر در رویِ زمین  پس از رنسانس در سده‌یِ شانزدهم میلادی پدیدآمد و در سالهایِ پایانیِ سده‌یِ هیژدهم و آغاز سده‌یِ نوزدهم دارایِ اهمیت شد. پیش از رنسانس «فرد انسانی» در گروه، قبیله، طایفه و جماعت محو بود و هویتی نداشت. در کتاب‌هایِ معتبرِ تاریخ، همانند تاریخ هرودوت و یا تاریخ پلوتارک، رویدادها دارایِ نقشِ بسیار پراهمیتی هستند و ویژگی‌هایِ سازندگانِ آن رویدادها نادیده انگاشته شده‌است. می‌توان دلیل این رویکرد را دریافت. در دورانِ کهن، هستیِ پولیس (شهر-کشور) بسیار مهمتر از هستی یا نیستیِ اشخاص بود.

در کتاب‌هایِ فلسفی و بحث‌هایِ نظری نیز رویدادها برجستگی بیشتری از شخصیت‌ها داشتند. ارسطو در بررسی ماهیت تراژدی در کتاب «فن شعر» بحث درباره‌یِ شخصیت را به شکل مستقل نادیده می‌گیرد و شخصیت را ابزارِ نمایشِ طرح داستان می‌پندارد. ارسطو در بحثِ محوریِ کتاب فن‌شعر، یعنی طبیعتِ تراژدی، هر تراژدی را از شش جزء تشکیل یافته می‌داند و می‌نویسد که مهمترین این اجزایِ شش‌گانه «ترکیب وقایع داستان» است. از نظر ارسطو، در اساس تراژدی تقلید آدمیان نیست، بلکه تقلید کردار، نیکبختی و بدبختی است. ارسطو غایت و مقصود تراژدی را کردارها یعنی افسانه یا طرح داستان می پندارد. نگرشِ ارسطو را درجامعه‌یِ کهنِ می توان درک کرد. کتاب‌های قلسفی و نظری در هر دوره‌ای تلاش دارند موضوعِ حیاتی در آن دوره را به نقد بگذارند و بشناسانند. در روزگارِ باستان، هستیِ فرد بستگی به پایداریِ هستیِ قبیله یا دسته داشت. در روزگارِ گسترشِ دین در اروپا نیز فرد موجودِ گناهکاری پنداشته ‌شد که تنها به عنوانِ یک عدد در شمارشِ تعدادِ پیروانِ دین دارایِ اهمیتِ آماری بود. چنین نگرشِ مسیحی سبب شد که نام هیچ انسانی در سده هایِ میانه بزرگ نشود، بلکه نام کلیساهایِ بزرگ شهرها شناخته شود.

اهمیتِ رویداد و سایه افکندنِ رویداد بر کردار فرد در دورانِ باستان تمام نام‌هایِ بزرگ را در سایه نگه داشته بود. نامِ مردانِ بزرگِ دوران باستان نیز در رنسانس کشف شد. پس از رنسانس اندیشه‌هایِ ارسطو بر ذهنِ فیلسوفان و نویسندگان حاکم شد و از طریقِ ارسطو، نام بزرگانِ تاریخی و فلسفی و ادبی دورانِ یونان باستان همچون افلاتون، ارسطو، تالس‌ملتی، سقراط، هومر، هرودوت، سوفوکل، اسخیلیوس، اوریپیدس، اریستوفان و سپس نام هایی چون پلوتارک، جولیوس سزار، اوگستوس، سنکا، لانگینوس، هوراس و سن اوگوستین برایِ انسانِ رنسانسی کشف گردید. 

گسترشِ اومانیسم در رنسانس  سبب اهمیت یافتن فرد شد. رنسانس سبب شد فردِ انسانی پدیده‌ای مستقل پنداشته شود و شاعران در ستایشِ انسان سخنسرایی بکنند. سیستم‌هایِ آموزشی برایِ  آماده ساختنِ انسان به زندگی در رویِ زمین بازنویسی شد. این رویکرد به انسان سبب شد نمایشنامه‌نویسانی همچون شکسپیر شخصیت‌هایی خلق کنند که نامشان سالهایِ فراوان در سخن انسانها جاری باشد. پس از رنسانس نخست شخصیت‌هایی همانند انسانهایِ متعارفِ زمینی در متن‌هایِ ادبی پدیدار شد و سپس مقاله‌نویسان و نقدنویسان به شرحِ گفتار، کردار و توصیفِ ویژگی‌هایِ رفتاریِ آنها پرداختند تا اینکه در گذر سده‌ها مفهومِ شخصیت‌پردازی پدیدار شد. 

در سده‌یِ نوزدهم نظریه‌یِ تکاملِ گونه ها ی چارلز داروین آغاز پیدایشِ انسان را از آسمان به زمین آورد و انسان را موضوعِ پژوهش‌هایِ علمی قرار داد. دانشمندان به بررسیِ انسان در پرتو یافته‌هایِ علمی پرداختند. رمان‌نویسان رویدادهایی را نوشتند که در آنها اهمیت فردانسانی در اجتماع به نمایش در آمد.  پیشرفت‌هایِ علمی در گستره‌یِ شناختِ انسان توجه را به درونِ مغز انسان برگرداند. زیگموند فروید (1856-1939) سه سطح «ناخودآگاه، نیمه‌خودآگاه و خودآگاه» را در کارکرد مغز آدمی کشف کرد و رشته‌یِ مهمی را در شناختِ روانِ انسان پایه‌گذاری کرد.              

زیگموند فروید معتقد بود شخصیت فرد در مراحلِ گوناگون سال‌هایِ زندگی به ویژه در کودکی شکل می گیرد. به باور فروید اختلال‌های روان‌رنجوری که بیمارانش از خود نشان می‌دادند از تجارب دوره کودکی آن‌ها سرچشمه گرفته است (دوان پی شولتز و الن سیدنی، 1382). فروید تجربیات کودکی را به قدری مهم می‌دانست که می‌گفت شخصیت فرد در پنج سالگی به طور مستحکم شکل می‌گیرد و آشکار می‌شود. فروید تعارض‌های جنسی نیرومندی را در طفل و کودک نورس احساس کرد، تعارض‌هایی که به نظر می‌رسید در اطراف نواحی خاص بدن دور می‌زنند. فروید متوجه شد که در سنین مختلف، هر یک از نواحی بدن از نظر مرکز تعارض اهمیت بیشتری دارد. در هر مرحله از رشد شخصیت، تعارضی وجود دارد که باید پیش از پیشرویِ کودک به مرحله بعدی رشد حل شود. گاهی اوقات شخص دوست ندارد یا نمی‌تواند از یک مرحله به مرحله بعدی منتقل شود، زیرا تعارض حل نشده است؛ یا به این علت که نیازهای وی آنچنان عالی توسط والدین آسان‌گیر ارضا شده‌اند که کودک نمی‌خواهد پیش برود. در هر دو صورت گفته می‌شود که فرد در این مرحله رشد تثبیت شده است. در تثبیت(Fixation) قسمتی از لیبیدو یا انرژی روانی(Catharsis) صرف آن مرحله رشد می‌شود و انرژی کمتری برای مراحل بعدی باقی می‌ماند (دوان پی شولتز و الن سیدنی، 1384). فروید رشد روانی- جنسی کودک را در سه مرحله‌یِ  دهانی، مخرجی و جنسی بررسی می‌کند. مرحله‌ی رشد جنسی دارای اهمیت بیشتری در بررسی‌های فروید است. اوج فعالیت جنسی انسان همزمان با اوج بسیاری از کنش‌های جسمانی انسان است.  

دیدگاه فروید در حوزه‌یِ ورزش دست‌کم در ایران مورد کنگاش قرار نگرفته است. همزمانی اوج فعالیت‌هایِ ورزشی و اوجِ فعالیت جنسی انسان می‌تواند شاهدی بر این نظریه‌ فروید باشد که نیروی جنسی انگیزه‌یِ بسیاری از فعالیت های آدمی است. یک ورزشکار حرفه‌ای در فاصله‌یِ سن هیژده و بیست‌وهشت می تواند به رقابت قهرمانی بپردازد. در این زمان نیرویِ جنسی و نیرویِ جسمیِ او در اوج کارکرد قرار دارد. ورزشکار ناگزیر است به پرورشِ نیرویِ جسمی سرگرم باشد تا در رقابت‌ها اول بشود. پرداختن بیش از حد ورزشکار، به ویژه ورزشکارِحرفه‌ای،  به بدن خود مانع رشدِ متعادلِ جسم و ذهن می‌شود. از همین روی تاکنون از میانِ ورزشکاران کسی با برجستگیِ فکری شناخته نشده است. دیدگاهِ فرویدی می‌تواند موضوع را بیان کند. فروید اعتقاد دارد هر فرد مقدار ثابتی انرژی دارد، لیبیدو باید از مرحله‌ای آزاد شود تا در مرحله‌یِ بعد رشد بتواند دوباره آزاد شود. صرفِ انرژیِ فراوان در سال‌هایِ هیژده تا بیست‌وهشت سبب کاسته شدن نیرویِ لیبیدو برای مراحل بعد می‌شود. این بحث نیازمند پژوهشِ جدی علمی و میدانی است و به دلیل نبودِ یافته‌هایِ پژوهشی از آن می‌گذریم تا به روانشناس دیگر، کارل گوستاو یونگ، بپردازیم.

کارل گوستاو یونگ (Carl Gustav Jung) برجسته‌ترین شاگرد فروید  بود. یونگ، مدت 60 سال از زندگی خود را صرف شناخت روان پیچیده انسان و شیوه‌های برطرف کردن مشکلات آن کرد. نظریه یونگ را به ویژه به علت تاکیدی که بر ناخودآگاه دارد، می‌توان به عنوان یکی از نظریه‌های مهم روانکاوی به شمار آورد. با این وجود این نظریه با نظریه فروید تفاوت‌های چشمگیری دارد. شاید مهمترین آن‌ها از جنبه علمی و روان‌شناسی در این باشد که یونگ در ساخت روان آدمی، برای علیت و غایت اهمیت یکسانی می‌داد؛ در حالی که فروید تنها به جنبه علی انگیزه‌های بشر توجه می‌کرد. یونگ می‌گفت: انسان نه تنها به گذشته، بلکه به آرزوی آینده زنده است.

نظریه یونگ از جهت دیگری نیز با نظریه دیگران متفاوت است. یونگ برای عوامل نژادی و تکاملی در ساخت شخصیت اهمیت فراوان می دهد. یونگ شخصیت هر فرد را محصول تاریخ قرون و اعصار اجداد او می‌داند. مبنای شخصیت به نظر او قدیمی، ابتدایی، فطری، ناخودآگاه و جهان‌شمول است(سعید شاملو، 1382).

روان‌شناسی تحلیلی یونگ با مفهوم معروف آن توارث فرهنگی، یعنی بسیاری از خصیصه‌های فرهنگی در طول قرن‌ها به صورت ارثی به نسل‌های بعد منتقل شده‌اند، و تاکید او روی دو مفهوم درون‌گرایی و برون‌گرایی و همچنین توجه عمیق به کارکردهای فکری مغز و احساسات، بر زمینه‌ای غنی و قوی از مطالعات یونگ روی اسطوره‌شناسی و روان‌شناسی مقایسه‌ای قبایل بدوی و متمدن و مطالعات بالینی فراوان مبتنی است (یوسف کریمی، 1382). به نظر یونگ، شخصیت از چند سیستم جدا ولی مربوط به هم تشکیل شده است. مهمترین این سیستم‌ها عبارتند از: ایگو، ناخودآگاه شخصی و عقده‌های آن، ناخودآگاه جمعی و ارکی‌تایپ‌های آن، پرسونا، آنیما، آنیموس و سایه.

ایگو یا خود: عبارت است از ضمیر آگاه که از عناصر خودآگاهانه‌ای مانند ادراک آگاهانه، خاطرات، تفکرات و احساسات تشکیل شده است. خود، مسئول احساس هویت و تداوم شخصیت و محور اساسی تمام شخصیت است.

ناخودآگاه شخصی: مجاور ایگو یا خود قرار دارد و شامل تجاربی می‌شود که زمانی آگاه بوده‌اند، ولی سرکوب شده‌اند.

عقده‌: عبارت است از مجموعه متشکل و سازمان‌یافته‌ای از احساسات، تفکرات، ادراکات و خاطرات که در ناخودآگاه شخصی انسجام یافته‌اند. عقده ممکن است خودمختار شده و کنترل تمام شخصیت را به دست گیرد. در چنین وضعی شخص تمام وجود خود را در خدمت ارضای آن عقده قرار می‌دهد.

ناخودآگاه جمعی یا اشتراکی: این مفهوم یکی از مفاهیم ابتکاری و بحث‌انگیز نظریه شخصیت یونگ است. از نظر او، ناخودآگاه جمعی، قوی‌ترین و بانفوذترین سیستم روان است. ناخودآگاه جمعی انبار خاطرات نژادی است و مخزن تمام تجاربی است که طی تکامل انسان، به وسیله نسل‌ها تکرار شده است.

ارکی‌تایپ(Archetype): ارکی‌تایپ در زبان فارسی به کهن‌الگو و نوعِ‌ازلی ترجمه شده است. ارکی‌تایپ‌ها عناصر سازنده ناخودآگاه هستند(سعید شاملو، 1382). آرکی‌تایپ‌ها  تجربیات و معلوماتی هستند که در طول تاریخ بشری از نسلی به نسل دیگر منتقل شده‌اند. به عنوانِ نمونه میان انسان‌ها حسِ جاودانگی یک آرکی‌تایپ  است که در اسطوره‌ها به صورت‌های مختلف منعکس شده است.

پرسونا یا نقاب: منظور یونگ از این اصطلاح صورتی است که شخص با آن در اجتماع ظاهر می‌شود، اما در واقع جامعه است که پرسونا یا نقاب خاصی را به شخص تحمیل می‌کند. 

سایه: یونگ جنبه حیوانی طبیعت انسان را سایه نامیده است. سایه مرکب از مجموعه غرایز حیوانی و خشن و وحشیانه‌ای است که از اجداد بشر به او به ارث رسیده است. سایه در نظریه یونگ معادل نهاد در نظریه فروید است. 

به نظر یونگ، شخصیت یک سیستم انرژی نیمه‌بسته است که انرژی آن تا اندازه‌ای تامین می‌شود. او این انرژی یا نیرویی که شخصیت بر اساس آن فعالیت می‌کند را «نیروی روانی» می‌نامد. انرژی روانی، تجلی انرژی زندگی است که در واقع همان نیروی بیولوژیک است. انرژی روانی مانند انواع دیگر انرژی از متابولیسم بدن نشات می‌گیرد. تعداد انرژی که برای هر یک از فعالیت‌های روانی مصرف می‌شود، پویایی روانی آن فعالیت محسوب می‌شود. از نظر یونگ، انرژی روانی پدیده یا ماده مشخصی نیست. بلکه نوعی ساختار فرضی است. انرژی روانی به شکل خاصی در توانایی‌های بالقوه یا بالفعل تجلی می‌یابد. از این‌گونه توانایی‌ها می‌توان از تمایلات، خواسته‌ها، توجه، گرایش‌های فکری و عاطفی نام برد. یونگ اساس نظریه خود را بر پایه دو اصل استوار ساخت: یکی اصل جابجایی نیرو و دیگری اصل هم‌ترازی نیرو. اصل جابجایی نیرو آن است که نیروی مصرف شده برای ایجاد یک وضع یا حالت روانی از بین نمی‌رود، بلکه در جاهای دیگری به کار گرفته می‌شود و بنابر اصل انتروپی یا هم‌ترازی، وقتی دو جسم مختلف با دو کمیت متفاوت انرژی در ارتباط با یکدیگر قرار گیرند، انرژی از جسم قوی‌تر به جسم ضعیف‌تر انتقال می‌یابد. هدف از این اصل رسیدن به تعادل قواست.

یونگ در اواخر زندگی خود، برای توجیه و تشریح بعضی از خصوصیات انسانی اصلی را مطرح کرد و آن را اصل همزمانی خواند. بر اساس این اصل بعضی از وقایع بدون اینکه علت و معلول یکدیگر باشند؛ همزمان به وقوع می‌پیوندند. یونگ معتقد است که پدیده‌هایی مانند تله‌پاتی یا خواندن افکار دیگران را بدون داشتن ارتباط ادراکی نمی‌توان با نظریه‌های موجود یا فقط بر اساس عامل تصادف توجیه کرد.

تیپ‌های شخصیت

یونگ در شخصیت انسان وجود دو نوع نگرش را تشخیص داد: یکی برون‌گرایی و دیگری درون‌گرایی. نگرش برون‌گرایانه، انسان را به سوی دنیای عینی بیرون هدایت می کند، در حالی که نگرش درون‌گرایانه او را متوجه دنیای درون خود می‌نماید. این دو نگرش، به طور معمول در هر شخص وجود دارد، ولی  اغلب یکی غالب و آگاه و دیگری مغلوب و ناخودآگاه است(فرض‌الله قلی زاده، 1376). 

یونگ برای هر کدام (افراد درون‌گرا و برون‌گرا) ویژگی‌هایی می‌شمارد. درون‌گرایان به افکار و احساسات خویش توجه دارند، نگران آینده و محافظه‌کارند، اصول و معیارها را مهمتر از خود اعمال می‌دانند و در نوشتن بهتر از گفتن هستند. مردم‌گریز و دیرآشنا هستند.

برون‌گرایان به افراد و اشیا توجه دارند. در زمان حال زندگی می‌کنند و به خود اعمال توجه دارند. خون‌گرم، پرحرف، زودآشنا و اهل معاشرت و اجتماعی هستند (علی اکبر شعاری نژاد، 1354). به نظر یونگ در انسان چهار کنش یا فعالیت اساسی روانی نیز وجود دارد که عبارتند از: تفکر، احساس، ادراک و الهام. ادراک و الهام از کارکردهای غیرعقلانی هستند و تفکر و احساس از کارکردهای عقلانی که شامل قضاوت و ارزیابی درباره تجربیات می‌شوند. 

 تفکر: افرادی که این کنش در آن‌ها قوی‌تر است می‌کوشند جهان را با استدلال بشناسند و به روابط منطقی جهان توجه دارند.

احساس: افرادی که این کنش در آن‌ها مسلط است می‌کوشند جهان را با احساسات خوشایند و ناخوشایندی که از تجربه‌های خود دارند بشناسند.

ادراک:  این افراد جهان را آن‌چنان که هست تجربه می‌کنند.

الهام: افرادی که این کنش در آن‌ها قوی‌تر است در شناخت جهان، به یک ناخودآگاه یا ادراک درونی توجه دارند و می‌کوشند به نیروی نهانی موجود در اشیا پی‌ببرند. یونگ بر اساس دو نگرش و چهار کارکرد مذکور، هشت سنخ روان‌شناسی را به وجود آورد.

سنخ فکری برون‌گرا: چنین افرادی بر طبق قواعد انعطاف‌ناپذیری زندگی می‌کنند. آن‌ها احساسات و هیجان‌های خود را سرکوب کرده، در تمام جنبه‌های زندگی خود واقع‌گرا هستند. دانشمندان در این سنخ قرار دارند.

سنخ احساسی برون‌گرا: این افراد تفکر خود را بازداری کرده و خیلی شدید هیجانی هستند. آن‌ها از ارزش‌ها، اصول اخلاقی و آداب و رسومی که آموخته‌اند، دست برنداشته و از آن‌ها پیروی می‌کنند و به طور غیرمعمول نسبت به انتظارات و عقاید دیگران حساس هستند. اغلب زنان دارای این تیپ شخصیتی هستند.

سنخ ادراکی برون‌گرا: این سنخ شخصیتی متوجه لذت و شادی و تداوم تجربه‌ها و حس‌های جدید است. چنین اشخاصی خیلی شدید واقعیت‌مدار بوده و تا اندازه زیادی با افراد و موقعیت‌های مختلف توانایی سازگاری بیشتری دارند.

سنخ الهامی برون‌گرا: این افراد به خاطر توانایی زیاد خود در بهره‌برداری از فرصت‌ها، در تجارت و سیاست کارایی بالایی دارند. آن‌ها جذب عقاید جدید شده و خلاق هستند.

سنخ فکری درون‌گرا: این افراد سازگاری خوبی با دیگران ندارند، در بیان افکار خود مشکل دارند و ظاهرا بی‌احساس بوده و توجهی به دیگران ندارند. آن‌ها نه بر احساس خود، بلکه بر اندیشه‌های خود متمرکزند.

سنخ احساسی درون‌گرا: در این افراد تفکر و ابراز بیرونی هیجان سرکوب شده است. آن‌ها به نظر دیگران اسرارآمیز و دست نیافتنی می‌آیند و آرام و متواضع هستند.

سنخ ادراکی درون‌گرا: این افراد غیرمنطقی هستند و از دنیا بریده‌اند. آن‌ها به بیشتر فعالیت‌های انسان با خیرخواهی و سرگرمی می‌نگرند. سنخ الهامی درون‌گرا: این افراد ممکن است چنان به شهود توجه کنند که ارتباط اندکی با واقعیت داشته باشند. آن‌ها رویایی و خیال‌پرداز هستند.

نظریات کارل گوستاو یونگ در ورزش قابلیت بیانگری شگرفی دارد، هرچند در ایران هرگز کاویده نشده‌اند. یک ورزشکار در هنگام انجامِ عملی ورزشی از بیرون و درون برانگیخته می‌شود تا بهترینِ نتیجه‌یِ قابلِ دسترس برایِ انسان را بدست آورد. آرکی‌تایپ هایِ ورزشی در اساطیر وجود دارند. آپولو (کهن‌الگویِ پرتاب دیسک)، اطلس (کهن‌الگویِ بلندکردنِ وزنه هایِ سنگین به بالایِ سر)، هرکول (کهن‌الگویِ زورآزمایی)، هرمیس (کهن‌الگویِ دویدن و راه پیمودن)، گبل‌گامیش (در اساطیرِ سومر کهن‌الگویِ کشتی‌گرفتن) و رستم (کهن‌الگویِ پاورلیفتینگ) نمونه‌هایِ نخستینِ آرمانِ ورزشکاری در ذهنیتِ انسان هستند. وجودِ این آرکی‌تایپ‌ها در ناخودآگاه هر ورزشکار سبب انرژی گرفتنِ او برایِ رقابتی پیروزمندانه می‌شود. آرکی‌تایپ‌هایِ رنگ در ورزش نقشِ عمده‌ای دارند. هیچ رنگی به صورت ساده دارایِ یک معنی نیست و لایه‌هایِ معنایی فراوانی در جریانِ به رنگ ها افزوده شده است به شکلی که امروزه از روانشناسی رنگ‌ها سخن می‌نویسند. رقابت‌هایِ ورزشیِ صحنه‌یِ نمایش رنگ هاست. ورزشکاران لباس‌هایی با رنگ‌هایِ گوناگون می پوشند. اهمیت رنگِ لباس سبب شده انتخابِ رنگِ لباس برایِ میزبان به امتیازی برای میزبان تبدیل شود. تکرار رنگ‌ها سبب شده کشورهایِ گوناگون با رنگ‌هایِ ثابتی به ذهن بیایند. زرد و سرمه‌ای پوش‌هایِ برزیلی، لاجوردی پوش‌هایِ ایتالیایی، نارنجی پوشهایِ هلندی، یشمی پوشهایِ عرب‌هایِ سعودی، و رنگارنگ پوشهایِ افریقایی در ذهنِ تماشاگران ورزشی به الگوهایِ پایدارِ رفتاری تبدیل شده‌اند. هر ورزشکاری رنگِ لباسِ همیشگی ورزشکاران کشور خود را به عنوانِ الگویِ تاریخی و هویتی خود در نظر می‌آورد. این نوع آرکی‌تایپ‌ها به عنوانِ انگیزه‌هایِ بیرونی نقش بسیار جدی در پیروزی یک ورزشکار دارند. این آرکی تایپ‌ها ورزشکار را به هزاران و گاهی میلیون‌ها تماشاگری پیوند می‌دهد که خواهانِ پیروزیِ او در رقابتِ ورزشی هستند. آرکی تایپ‌ها در رنگِ پرچمِ کشور یک ورزشکار، مدل‌هایِ عروسکیِ تداعی کننده‌یِ هویتِ ملی ورزشکار و نام‌هایِ بزرگ ورزشیِ کشور آشکار می شوند و در ذهن به عنوانِ عواملِ بیرونی موثر به ورزشکار کمک می‌کنند. این آرکی تایپ‌ها سببِ برجسته شدنِ حس ملی در ورزشکاران و تماشاگران می شوند و حسِ ملی سبب پیشرفت ورزشکار در رقابت می‌شود. در کشورهایی که حس‌ملی کم‌رنگ است، ورزش هم کم‌رنگ و بدور از پیروزی‌هایِ بین المللی است.

نمونه‌یِ بسیارآشکار اهمیتِ حس‌ملی در پیشرفتِ ورزشی را می‌توان از مسابقاتِ فوتبالِ قهرمانی جهان در آلمان سال 2006 مثال آورد. تیم ملی فوتبالِ آلمان در مرحله‌یِ یک هشتمِ نهاییِ مسابقاتِ قهرمانی جهان به ایتالیا باخت و حذف شد. هنگامِ پایان مسابقه، تماشاگران یک‌صدا بازیکنانِ تیم خود را تشویق کردند و بازیکنان نیز با رفتاریِ فروتنانه تماشاگران را ستایش کردند. چنین رفتاری بسیار کم دیده می‌شود. دلیل این رفتارِ شگفت انگیز ایجاد شدید حس ملی در مسابقاتِ پیشین تمیم ملی آلمان بود. در ورزشِ ایران نیز راهیابیِ تیمِ ملیِ فوتبال ایران به مسابقاتِ قهرمانیِ جهان در امریکا (سال 2002) سبب ایجاد حس ملی شدید شد و مردم ناگهان شبانه به خیابان‌ها ریختند و به جشن و پایکوبی پرداختند. در آن شب بیادماندنی پرچم ایران به عنوانِ نشانه‌یِ آرکی‌تایپ ملی در دست بسیاری از مردم بود. تقویتِ حسِ‌ملی در ذهنِ ورزشکار به او کمک می‌کند با نیروی بیشتر در رقابت آماده باشد. حسِ ملی یکی از آرکی تایپ‌هایِ موثر در تاریخ هر کشوری است.

پدیده‌یِ تربیتیِ «الگوهایِ ورزشی» نیز در روانشناسی کارل گوستاو یونگ قابل بررسی است. کارشناسانِ ورزشی اغلب از الگوهایِ ورزشی سخن می‌گویند. این «الگوها» سایه‌ای از آرکی‌تایپ‌هایِ مورد نظر یونگ می‌باشند. ورزشکار هنگامی الگو می‌شود که شباهتِ بسیاری به کهن‌الگویِ آن رفتار داشته باشد. در تاریخ ورزش فوتبال افرادی همانند دیِ استفانو، پوشکاش، بابی چارلتون، بابی مور، یاشین، پله، مارادونا، رود گولیت، زیدان، علی دایی و شاید کسانی دیگر به عنوانِ الگوهایِ ورزشِ فوتبال در ذهنیتِ تاریخیِ تماشاگران و بازیگرانِ فوتبال ماندگار شده‌اند. دلیل این تبدیل‌شدگی به «الگو» نزدیکی آنها به تصویرِ آرمانی از کهن‌الگوی ورزشکاری است. کهن‌الگوهایِ ورزشی همه کسانی بودند که در خدمتِ رفاهِ همگان بوده‌اند. بزرگ‌شدنِ تختی نیز به عنوانِ یک الگو به دلیل نقش‌هایِ اجتماعی او در زلزله یِ بویین‌زهرا و همفکریِ سیاسی او با مردم در سال‌هایِ پرالتهابِ تاریخ ایران بوده است.  

آرکی تایپ‌ها به عنوانِ عواملِ بیرونی انرژی‌بخش قابلِ کاربرد در میدان‌هایِ ورزشی هستند، اما ورزش نیاز به نیرویی از درونِ خود ورزشکار دارد تا او را به صورتِ پایدار به پیش براند. این نیرویِ درونی در روانشناسیِ آلفرد آدلر اتریشی آشکار است که اکنون به شناخت آلفرد آدلر و روانشناسی فردنگرِ او پرداخته می‌شود.       

آلفرد آدلردر سال 1870 در یک خانواده ثروتمند و در حومه‌ی وینِ اتریش به دنیا آمد. در سال 1902 شرکت در جلسات بحث گروهی هفتگی فروید را آغاز کرد. در سال1911 با دیدگاه فرویدی به مخالفت برخاست. آدلر به عنوان یکی ازاولین مریدان فروید از جامعه روانپزشکی وین کنارکشید و در دهه‌ی 1920  مکتب روانشناسی فردنگر رابنیاد نهاد. آدلر برخلاف فروید ،که غریزه را انگیزه اصلی رفتار می دانست، و برخلاف یونگ که آرکی‌تایپ‌ها را راهبر انسان می‌دانست، بر جنبه‌یِ اجتماعی بودن انسان تاکید داشت. آدلر منبع اصلی انرژی و انگیزه‌های بشری را «میل به قدرت» می دانست و با انکار مرز مشخص بینِ خودآگاه و و ناخودآگاه، مکانیسم «واپس زنی» فروید را رد کرد. در دیدگاه آلفرد آدلر انسان موجودی است بی‌همتا، مسئول، خلاق و انتخاب‌کننده که همخوانی همه‌جانبه‌ای در ابعاد شخصیت او وجود دارد. آدلر انسان را موجودی اجتماعی، خلاق و هدف‌دار می‌داند که احساس حقارت زیربنای رشد روانی او را فراهم می‌آورد و همواره وی را درجهت تفوق و برتری به پیش می‌برد. به عبارت دیگر، هرانسانی با توجه به هدفی به جلو رانده می‌شود و به فعالیت هایی می‌پردازد که سرانجام این فعالیت‌ها شیوه زندگی اورا مشخص می‌سازد. از این  رو، آدلر رفتار فرد را در درون زندگی‌اش قابل بررسی می‌داند‌. به عقیده آدلر انسان سازنده‌ی ‌سرنوشت خویش است و به تجارب خویش معنی و مفهوم می‌بخشد. به نظر آدلر افراد غیرعادی مریض نیستند، بلکه انسان‌های مایوسی هستند که نیازبه امید و شهامت دارند. آدلر انسان را به عنوان کل و واحدی تقسیم‌ناپذیر می‌نگریست که قابلِ تقسیم به اجزا نیست. آدلر اعتقاد داشت که اگر انسان را با جزییاتش مورد مطالعه قرار دهیم، قادر به درکِ ماهیت وجودیِ او نخواهیم شد. آدلر نیرویِ پیش برنده‌یِ انسان را نه تجربیات گذشته، بلکه انتظارات آینده تشخیص داد و تاکید کرد که انسان خود سرنوشت خود را می سازد. آدلر نیرویِ آغازکننده‌یِ حرکت را احساسِ حقارت انسان و تلاش برایِ برتری بر این احساس در نظرگرفت.  

احساس حقارت (Inferiority feeling)

آلفرد آدلر معتقد بود، همه افراد در تجربه‌های نخستین‌شان در جریان مقایسه خود با جهان اطراف، دچار احساس ضعف و ناتوانی می‌شوند. کودک می‌بیند که در اطراف او افرادی مستقل و نیرومند زندگی می‌کنند که قادرند به میل و اراده خود به هر کاری اقدام کنند. در حالی که او در کلیه‌یِ امور زندگی، حتا رفع نیازهای ابتدایی خویش نیازمند دیگران است. پس احساس حقارت در وی ایجاد می‌شود. فرد برای غلبه بر این حس ناخوشایند و جبران حقارت‌های خویش(خواه واقعی باشند یا خیالی) تلاش می‌کند به برتری دست یابد. 

به عقیده آدلر، احساس‌های حقارت، گریزناپذیرند و مهم‌تر اینکه ضروری هستند، زیرا به وجود آورنده‌یِ انگیزه اساسی برای تلاش، رشد، پیشرفت و موفقیت هستند. در واقع احساس حقارت اگر از حد تجاوز نکند، سبب پیشرفت و ترقی آدمی است (دوان شولتز، 1384). 

عقده حقارت inferiority complex)): آدلر در آغاز نقص‌عضو و جبران افراطی را مطرح کرد. ادلر دریافت که کسی که نقصِ عضو دارد، اغلب می کوشد با تقویتِ آن عضو، ضعف را جبران کند. سپس آدلر این مفهوم را گسترش داد و دیدگاهش تمام پدیده‌هایِ روانی، عضوی و اجتماعی را در بر گرفت. آدلر کمال جویی را هدف زندگی می‌پنداشت. آدلر بر این باور بود که گاهگاهی حسِ خودکوچک‌بینی در شرایطی به صورت پایدار رشد می‌کند.  به نظر آدلر، هنگامی که فرد نتواند بر احساس حقارت خود غلبه کند، این حس تقویت و تشدید گشته و منجر به شکل‌گیری عقده حقارت می‌شود. آدلر این وضعیت را به شکل «ناتوانی در حل مشکلات زندگی» تعریف می‌کرد. آدلر معتقد بود که عقده حقارت به سه شیوه می‌تواند در کودکی شکل گیرد:

عقده برتری (superiority complex): از نظر آدلر ممکن است یک فرد در مقابلِ احساس حقارتش گرایش به جبران بیش از اندازه پیدا کند و دچار عقده برتری‌جویی شود. در این حالت فرد گرایش به تکبر و سلطه‌جویی دارد و تصوری اغراق‌آمیز از توانائی‌ها و پیشرفت‌هایش پیدا می‌کند. 

اصل برتری جویی

آلفردآدلر برتری جویی را اصیل‌ترین انگیزه زندگی و عاملی برای وحدت بخشیدن به شخصیت، کوشش در بهتر و کامل‌تر شدن شخص و به فعل درآوردن استعدادهای نهفته‌اش  می‌داند. منظور آدلر از برتری‌جویی، تسلط و ریاست بر دیگران نیست، بلکه انگیزه‌ای است که انسان را از هنگام تولد تا آخرین لحظه زندگی، از مرحله‌ای به مرحله دیگر پیش می‌برد و جنبه‌یِ اجتماعی او را تقویت می‌کند(یوسف کریمی، 1384). آدلر برتری‌جویی را مترادف با واژه‌یِ کمال (perfection) می‌داند و معتقد است انسان‌ها در سراسر زندگی خود برای رسیدن به کمال تلاش می‌کنند. 

غایت و هدف زندگی

آدلر بر خلاف فروید، معتقد بود که رفتار انسان توسط غرایز و تکانه‌ها تعیین نمی‌شود، بلکه تابع هدف‌هایی است که رو به سوی آینده دارند (رسیدن به کمال و برتری). به نظر آدلر، هدف‌های کلی ما آرمان‌های خیالی هستند که نمی‌توان آن‌ها را در برابر واقعیت سنجید. وی در این مورد مفهوم غایت نگری تخیلی(fictional finalism) را بیان می‌کند، به این معنی که اندیشه‌های خیالی(مانند آرمان) وجود دارند که ما به وسیله آن‌ها مسیر زندگی خود را هدایت می‌کنیم. بطور مثال مفهوم خداوند نمونه‌ای از این آرمان در زندگی بشر محسوب می‌شود. 

سبک زندگی ((style of life

هر انسانی برای غلبه بر احساس حقارت خود و دستیابی به برتری تلاش می‌کند و برای رسیدن به این هدف، روش‌ها، رفتارها و روال خاص خود را پی می‌گیرد. آدلر این الگوی منحصر به فرد از ویژگی‌ها، رفتارها و عادت‌ها را «سبک زندگی» نامیده است(سعید شاملو، 1382). آدلر معتقد است که سبک زندگی از تعامل سه عامل بدنی، روانی و اجتماعی شکل می‌گیرد. به بیان دیگر، سبک زندگی بر اساس تعامل‌های اجتماعی سال‌های نخست زندگی انسان ایجاد می‌شود. این جریان در سن 4 یا 5 سالگی چنان شکل می‌گیرد که پس از آن دگرگونی‌اش دشوار است. در واقع از دید آدلر، هر فرد با اراده آزاد خویش، مناسب‌ترین سبک زندگی را برای خود می‌آفریند و هر گاه این سبک زندگی خلق شد، دیگر در طول زندگی ثابت می‌ماند و منش بنیادین فرد را می‌سازد.

آدلر اعتقاد داشت که تمام افراد یک هدف واحد دارند. این هدف میل به برتری است. انسان راههای گوناگونی را برای رسیدن به برتری بکار می‌بندد. نویسنده از راه ذهن و سازماندهیِ آشفتگی‌هایِ دریافتی این تلاش را انجام می دهد و یک ورزشکار شیوه‌یِ پرورشِ جسمی را انتخاب می کند.  

اثر ترتیب تولد birth-order))

آدلر ترتیب تولد را به عنوان یکی از اصلی‌ترین عوامل موثر اجتماعی در دوران کودکی دانست که بر ماهیت سبک زندگی فرد اثر می‌گذارد. آدلر معتقد بود فرزندان اول که توجه کامل و دربست والدین را دریافت می‌کنند، بعد از تولد فرزند دوم، دیگر این توجه و عشق را مانند سابق به دست نمی‌آورد. به همین دلیل دچار حسادت شده و احساس نفرت، ناامنی شدید و خصومت به دیگران پیدا می‌کنند. به اعتقاد آدلر افراد منحرف، مجرم و روان رنجور اغلب فرزندان اول خانواده هستند. از دید آدلر، فرزندان دوم رقابت‌جوتر و بلندپروازتر از خواهران و برادران خود هستند. رشد فرزندانِ آخر اغلب سرعت چشم‌گیری دارد و اگر خیلی نازپرورده شوند، ممکن است که در بزرگسالی در سازگاری با مشکلات زندگی دچار مشکل گردند. تک فرزندان خودخواه‌تر از دیگران‌اند و در دوران بزرگسالی نیز همانند کودکی خود خیلی شدید در پی قرار گرفتن در مرکز توجه همگان هستند. به همین دلیل احتمال بیشتری وجود دارد که ضربات شدید روانی را تجربه کنند. 

خود خلاق ( creative self):

به اعتقاد آدلر، شخصیت آدمی فقط از استعدادهای ذاتی و تاثیرات محیط خارجی و تعامل بین این عوامل شکل نمی‌گیرد، بلکه خلاقیت و ابتکاری نیز در این میان وجود دارد. بدین معنی که انسان برای ارضای میل برتری جویی خود، عوامل زیستی و اجتماعی را به صورت خلاقانه و ابتکاری در تجارب تازه بکار می‌گیرد. آدلر معتقد بود، سبک زندگی در بهترین صورت خود شامل روشی خلاق و مثبت است که به فرد اجازه می‌دهد انرژی‌های خود را در راه‌های مثبت و سازنده بکار اندازد (یوسف کریمی، 1385). 

خودآگاهی (Self awareness)

آدلر وجود ضمایر «نیمه آگاه» و «ناخود آگاه» را در انسان نفی کرد و اعتقاد داشت که «خودآگاهی» در شکل‌گیری شخصیت انسان نقش عمده‌ای دارد. در واقع انسان از اعمال خود آگاهی دارد و می‌داند چه کند، چرا می‌کند و هدف او چیست. می‌تواند هدفی را پیش‌رو داشته و برای رسیدن به آن کوشش کند و راه رسیدن به هدف‌ها را آگاهانه برگزیند.

علاقه‌ی اجتماعی (social interest) 

آدلر در سال‌هایِ پایانی عمرش خود به این اعتقاد رسید که آدم اجتماعی به دنیا می‌آید و به اجتماعی بودن خود علاقه‌مند است. این علاقه اجتماعی در نوع آدمی، فطری و ذاتی است و مانند بسیاری از غرایز فطری دیگر، نیاز به تماس داشتن با عالم بیرون و راهنمایی و تربیت دارد. تماس کودک با عالم خارج در آغاز از طریق مادر و خانواده، سپس از طریق مدرسه و بالاخره در جامعه با مردمان دیگر صورت می‌گیرد. این تماس‌ها سبب پرورش حس اجتماعی و آموختن احساس مسئولیت و همکاری می‌شود. از سوی دیگر احساس برتری جویی فرد که در آغاز شخصی و فردی بوده، کم کم جنبه اجتماعی پیدا می‌کند. فرد به مصالح اجتماعی و همنوع دوستی می‌اندیشد و کمال خود را در این زمینه‌ها می‌جوید. از نظر آدلر کسانی که احساس علاقه‌یِ اجتماعی ندارند، ممکن است به افرادی نامطلوب از نظر اجتماعی مانند روان رنجور، مجرم و مستبد  تبدیل شوند. 

آدلر معتقد است که علاقه‌یِ اجتماعی امری ذاتی است. علاقه‌یِ اجتماعی مفهومِ واحدی نیست، بلکه مجموعه‌ای از احساسات و رفتارهاست. «وجود» نیز از نظر آدلر یک احساس اجتماعیِ همگانی است. این احساس تمام انسانها را به یکدیگر پیوند می دهد و تنها معیار اندازه‌گیریِ پدیده‌هایِ زندگی روانی است. احساس اجتماعی بنیان تمام پیشرفتهایِ تمدن است. از راه بررسی برخوردهایِ فرد با دیگران و نوع عضویتِ او در اجتماع می توان وجود او را پرثمر و باارزش کرد.   

دیدگاه آلفرد آدلر را به سادگی می‌توان درباره‌یِ ورزش و رقابت ورزشکاران برایِ «برتری» نسبت به دیگران بررسی کرد. ورزشکار در آغاز جوانی به ورزش حرفه‌ای می‌پردازد. او از زیر سایه‌یِ شکننده‌یِ پدر رها شده و به جولانگری بر اساس توانایی‌های فیزیکی خود سرگرم است. در این مرحله از سن، حس برتری‌جویی نیرویی است که می تواند انسان را به انجام کارهایی فراعادی بکشاند. ورزشکار تلاش بی‌پایان دارد تا خود را برترین پدیده‌یِ هستی تصور کند و گاهی به پرخاشگری بپردازد.   

کتابنامه

1- احمدوند، محمدعلی (1386). بهداشت روانی. تهران: انتشارات پیام نور، چاپ چهارم.

2- سادوک، بنیامین و سادوک، ویرجینیا؛ خلاصه روان‌پزشکی. نصرت‌اله پورافکاری (1385). تهران: شهرآب و آینده‌سازان، چاپ سوم، جلد اول.

3- شاملو، سعید (1382). مکتب‌ها و نظریه‌ها در روان‌شناسی شخصیت. تهران: رشد، 1382، چاپ هفتم.

4- شفیع‌آبادی، عبداله و ناصری، غلامرضا (1385). نظریه‌های مشاوره و روان‌درمانی. تهران: نشر دانشگاهی، چاپ دوازدهم.

5- شولتز، دوان پی شولتز و سیدنی، الن. تاریخ روان‌شناسی نوین. علی‌اکبر سیف و همکاران (1382). تهران: دوران، 1382، چاپ دوم.

6- شولتز، دوان پی شولتز و سیدنی، الن. نظریه‌های شخصیت. یحیی سیدمحمدی (1384). تهران: ویرایش، 1384، چاپ هفتم.

7-  کریمی، یوسف(1385). تاریخچه و مکاتب روان‌شناسی. تهران: انتشارات پیام نور، چاپ هفتم.

8 - کریمی، یوسف (1384). روان‌شناسی شخصیت. تهران: انتشارات پیام نور، چاپ پانزدهم.

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب