عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
در سوگ نوشتن: برای چهلمین روز درگذشت منوچهر مرتضوی نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸٩/٥/٢٧

سوگنامه‌ای برای «نوشتن»

نوشتن عالی‌ترین جلوه‌ی فرهنگ یک ملت است. آرمان‌هایِ رشدِ زبانی یک ملت در نوشتار آشکار می‌شود. نوشتار به ملت‌ها هویت می‌دهد. هویتِ فرهنگی یک ملت با نوشتار فراوان و هنری ساخته می‌شود. به گفته‌یِ ویلیام فاکنر امریکایی نوشتارِ خوب «حاصل عرقریزان روح بشر است». توانِ عرقریزان روح در وجود اندک مردان و زنانی در میان ملت‌ها یافت می‌شود. پُست‌های دولتی، مدرک‌های دانشگاهی، رتبه‌های استادیاری و دانشیاری و استادی هیچ یک انسان را به توانِ نوشتن نمی‌رساند. نوشتن نیازمند «استعدادی اصیل» و «پشتکاری بی پایان در تمرین» است. تاریخ نوشتار در ایران نشان داده است که تمام نویسندگان به دور از هیاهویِ بیهوده‌یِ دانشگاه‌ها و نهادهای رسمیِ دولتی به نوشتن پرداخته‌اند و فرهنگ ایران زمین را گسترش داده‌اند.

نوشتنِ سوگنامه یکی از سنت‌های رایج ایرانیان برای انسان‌هایِ کوچیده است. نمونه‌های اندکی از این گونه سوگنامه ها در دسترس است. در این نوشتار، دو نوشته از دو فرد چاپ می شود. نخستین، نوشته‌یِ جلال آل احمد در سوگِ صمد بهرنگی است. آل احمد در این نوشته‌یِ کوتاه اهمیتِ بهرنگی برای فرهنگ ایران را آشکار کرده است. نثرِ آل احمد سرشار از زیباییِ هنری است. آل احمد مدرک دکترا نداشت و بزرگتر از آن بود که در تنگنای اشرافیتِ دانشگاهیان جا بگیرد. گستره‌یِ شهرت آل احمد هم‌اکنون گستره‌یِ خاک زمین است.

نوشته‌یِ دیگر، پیام تسلیت آقایِ دکتر رشید عیوضی، استاد ادبیات فارسی، در سوگ منوچهر مرتضوی است. عیوضی نوشته که «شصت سال» با مرتضوی «دوست و همکار» بوده است. خواندن پیام تسلیتِ عیوضی سبب این گمان غم‌انگیز می‌شود که نوشتن در دانشگاهها دفن شده است. کسی که «شصت سال» با مردی دوست و همکار باشد، باید در سوگ او دست‌کم شصت صفحه بنویسد. نثرِ کلیشه‌ای، کهنه واپسگرا و تکراری رشید عیوضی هیچ گونه آگاهی از شخصیتِ علمی مرتضوی به خواننده نمی‌دهد. کاش استاد دانشگاه، رشید عیوضی، این پیام را هرگز نمی‌نوشت.

مقایسه‌یِ این دو نوشته آوارِ غم سنگینی را بر ذهن انسان فرو می‌ریزد. کاخِ پرشکوهِ نوشتن در ایران فرو ریخته است و آوارش بر سر کسانی فرود آمده که هنوز در جستجوی روزگاری هستند که در آن نویسندگان بزرگ از امیدها و اندوه جهانشمول بشر می‌نوشتند و انسان را به تازگی و دنیای نو امیدوار می‌ساختند. 

 

    

جلال آل احمد در باره‌ی مرگِ صمد بهرنگی:

«صمد بهرنگی، آموزگاری آذربایجانی بود که در دهات اطراف تبریز می‌‌چرخید و به بچه‌ها درس می‌‌داد و برای‌‌شان کتاب می‌‌برد و قصه می‌‌گفت. قصه‌های عامّه را هم جمع می‌کرد. گاهی برای بزرگ‌ترها هم حرف‌های خوب می‌‌زد. «آقا صمد» با زدن همین حرف‌ها که پ‍ژواک دردهای مردم محروم بود، خودش را آن چنان در دل‌شان جا کرده بود که گویا حکومت و سیستم امنیتیی‌‌اش ترس برشان داشت. و سرانجام در شهریور ماه سال 1347 خبر آمد که صمد بهرنگی وقتی رفته بوده در رودخانه‌ی مرزی ارس آب‌تنی کند، غرق شده است:

«و حالا خبر مرگ این برادر کوچک‌تر. که داغی بود. داغ صمد. و از «ارس» رسیده. خبر را دکتر ساعدی داد. تلفنی. سلام و احوالپرسی، با صدایی گرفته. «صمد افتاده توی ارس!». از بس صدا گرفته بود. یا از بس خبر غیرمنتظره بود. آخر به این یکی بیشتر عادت داریم که فلانی افتاده توی هروئین. فلان دیگری افتاد به دامن دستگاه و فلان دیگری توی چاه ویل مزدوری. و حالا این هم صمد. ولی او که این کاره نبود! استخوان سخت‌تر از این‌ها بود. یک دهاتی آواره‌ی «خسروشاه» و «ممقان» و «دهخوارقان». یک کولی... نه. یک «عاشق» به معنی آذربایجانی‌اش. عاشقی که تارش را «میلت» به دوش می‌کشید. ساعدی‌ درآمد: «نعش‌ش را سه روز بعد از آب گرفته‌اند ...» که یخ کردم و نشستم. و «خب، دیگر؟» بله دیگر، با دوستی که شنا می‌‌دانسته رفته آب‌بازی. آن طرف‌ها قصه جمع می‌کرده و لابد گاهی تفننی. اما خودش شنا نمی‌دانسته. و درغلطیده. و دوستش به سر و کله زنان تنها برگشته. و حالا جماعتی از اطرافیانش را در تبریز گرفته‌اند. و دوست همراهش در جواب بازجویی‌ها قند‌شکن را برداشته و زده به سر خودش و دیگر قضایا ... ولی همین؟ و یعنی که صمد مرد؟ که ما برایش آن همه آرزوها در سر می‌پختیم؟ این زبان روستای آذربایجان، این وجدان بیدار یک فرهنگ تبعیدی، این همپالکی تازه به راه افتاده‌ی «هانس اندرسن» این معلم سیار که از لای سطور«حیدر بابایه سلام» پا در راه گذاشته بود و به «ساوالان» و «خالخال» می‌گریخت؟

آخر نکند سربه‌نیستش کرده‌اند؟ نکند خودکشی کرده؟ آخر آدمی که شنا بلد نیست چرا باید به رودخانه زده باشد؟ و مگر ارس در حدود 16 تا 19 شهریور چقدر آب دارد که بتواند کسی را دربغلتاند؟ بسترش را خود من در «پارس‌آباد» دیده‌ام. جوری نیست که بی‌مزاحمت مأمورهای مرزی دو طرف بشود تن به آبش زد. و خود رودخانه پهنه‌ی گسترده‌ای. و هر نقطه‌اش گداری و بر بلندی هر دو طرف سیم خاردار کشیده و نگهبانان به نظاره ایستاده. ولی گفتند که دوستش افسر جوانی بوده. پس لابد مزاحمت نگهبانان مرزی را به اعتبار لباسش برداشته بود. و بعد هم گفتند که در «خدا آفرین» بستر رود تنگ می‌شود و فشار آب و ... ولی من هنوز باورم نمی‌شود. من فقط این را می‌دانم که صمد نباید مرده باشد. صمد نمی‌تواند مرده باشد! صمد را با «کند و کاو در مسائل تربیتی» شناختم. یعنی ناله‌ی همدردش را شنیدم. و راستش از شما چه پنهان خیلی هم خوشحال شدم. این‌که ببینی یکی دیگر از آن سرِ آذربایجان دارد، همان پرت و پلاها را می‌گوید ... و آن وقت دنبالش کردم. در قصه‌هاش. و بعد که گاهی بیرو ن‌بُر می‌زد به تهران. ... یک بار آمد با یکی از قصه‌هاش. و با این شعر محلی به‌عنوان اهداء بر صفحه‌ی اولش:

عزیزم باغدا دارا / آچ زولفون باغدا دارا

بولبولی گولدن اوترورو                                                   

چکیبلر باغدا دارا                                                       

که دیدم رمانتیک است! درعین حال که چه اصراری داشت در زنده کردن زبان مادری‌اش. و حالا من چه کنم؟ چگونه باور کنم که صمد مرده؟ او که یک تنه ادای دین به زبان مادریش را تعهد می‌کرد، او که به سرخوردگی از ما بزرگ‌ترها و به نفرت از «از ما بهتران» به کودکان پناه برده بود. ... و آیا کافی است که حالا در مرگ او فقط بگویی لا اله الا الله!؟ حتی نیما که مُرد من در رثایش درماندم. آن وقت حالا بایست در داغ این برادر کوچک‌تر عزا گرفت و مرثیه گفت و مگر چند تا صمد داریم؟ و آیا کافی است مدرن‌بازی درآوردن؟ و به جای گریستن در غم مرگ او بر کربلای "ویت‌نام" گریستن؟ ... نه فایده ندارد. بهتر این است که من اکنون با چهل و پنج شش سال عمر و با کلی پز و افاده و معلومات، امّا به عوامی عام‌ترین آدم‌ها، به دیرباوری هر زندیقی که فرض کنی، به جای این‌ که در مرگ این برادر کوچک‌تر عزا بگیرم یا عصا به دست بگیرم «چو» بیاندازم که صمد، عین آن ماهی سیاه کوچک، از راه «ارس» خود را اکنون به دریا رسانده است. تا روزی از نو ظهور کند.»

[صمد و افسانه‌ی عوام/ سلسله‌ی آرش/ جلال آل احمد/ دوره‌ی دوّم، شماره‌ی پنجم/ (شماره‌ی 18)/ آذر ماه 1347]

2- پیام تسلیت استاد دکتر عیوضی به مناسبت درگذشت استاد دکتر مرتضوی

همی گفتم که خاقانی دریغاگوی من باشد

دریغا من شدم آخر دریغا گوی خاقانی

 از معایب عمر طولانی این است که هرروز باید خبر فقدان یکی از دوستان و عزیزان را بشنوی، اما این بار خبر بسیار تلخ و طاقت فرسا بود. حضرت استاد اجل دکتر منوچهر مرتضوی، یکی از بزرگترین داعیه داران ملک ادب، نیز به سفر ابدی رفت.اینجانب قریب شصت سال با آن مرحوم دوست و همکار بودم و مدتی نیز افتخار شاگردی آن مرد بزرگ را داشتم و همواره از راهنمائیها و تشویق های آن عزیز سفر کرده برخوردار بودم لذا این داغ بر من بسیار گران است.

مقام والای انسانی و علمی استاد مرتضوی بر اهل دانش و معرفت روشن است.دکتر مرتضوی از پیشگامان حافظ شناسی عصر ما بود و زمانی که دانشکده ادبیات فارسی دانشگاه تبریز دوران شکوفایی خود را سپری می کرد، از ارکان دانشکده به شمار می آمد.

من این واقعه جانگداز را به دوستان و همکاران و تنها بازمانده آن استاد فقید، فرزندش ایرج، تسلیت عرض می کنم و از خداوند متعال برای آن مرحوم طلب شادی و آرامش دارم.

رشید عیوضی، دوازده تیرماه 1389

منوچهر مرتضوی در سال 1308 در روستای هرزند مرند متولد شد. مرتضوی خان‌زاده بود. در روزگاری که درس خواندن به رویا بیشتر شباهت داشت، مرتضوی وارد دانشگاه شد و در سال 1337 با ارائه‌یِ پایان‌نامه‌ای با عنوان «مسایل ادبی عصر ایلخانان« از دانشگاه تهران مدرک دکترای ادبیات فارسی گرفت. این مدرک در زمینه‌یِ تاریخی آن روزگار اهمیت بسیار زیادی داشت. مرتضوی در دانشگاه تبریز استخدام شد.

منوچهر مرتضوی به نسلی تعلق داشت که سواد و آموختگی را در یک سری آیین‌های رفتاری خلاصه می‌کرد. آن نسل تلاش داشت خود را وقت‌شناس جلوه دهد، لباس مرتب بپوشد و در سخن گفتن از واژگان مهجور عربی بیشتر استفاده کند. در روزگار نسلِ منوچهر مرتضوی مردم ایران هنوز زخم شلاقِ ارباب‌ها را بر تن خود حس می‌کرد و گرفتار دشواریِ دوران گذار از «رعیت بودن» به «انسان مدرن تبدیل شدن» بود. آماده نبودن مردم برای پذیرش شرایط تاریخی دوران و مقاومت شدید در برابر نوجویان، جامعه را در یک ناسازه‌یِ سختی گرفتار کرده بود. در چنین گرفتاری تاریخی، مردم ویژگی‌های زندگی مدرن را هم می‌شنیدند و دلباخته‌یِ آن می‌شدند. نسل مدرک‌دار در آن روزها مورد ستایش مردم بود. کسی سوادی نداشت که از ماهیتِ شخصیتیِ مدرک‌داران آگاهی داشته باشد، پس به ستایش آنها می‌پرداختند. گذر زمان و گسترشِ آگاهی در میان مردم پندارهای روزگار کهن را به باد فراموشی سپرد. مردم آرام آرام دریافتند که سواد هرکس به اندازه‌یِ نوشته‌های اوست و خاطره‌یِ دیدار از بزرگان را تعریف‌کردن تلاشی برای عوام‌فریبی است. نسل دانش‌آموخته‌یِ کهن از انسانهایی خطیب تشکیل می‌شد. منوچهر مرتضوی هم خطیبی بسیار ماهر بوده و انتصاب او به ریاست دانشگاه تبریز در سال 1356 به خاطر سخنرانی‌های خوب او بوده است.

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب