عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
مهران مدیری، آغازگر طنز در ایران نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳۸٩/٦/٢

نقدِ سریال

مرد هزار چهره

نویسنده و کارگردان: مهران مدیری

bagerihamidi@yahoo.com

 

 

سریالِ مرد هزار چهره در سیزده شب آغازِ سال 1387 از شبکه‌یِ سومِ تلویزیون پخش شد. ساختارِ سریال از جلسه‌یِ دادگاهی شروع شد و در همان جلسه نیز به پایان رسید. مهران مدیری در شش نقش‌ِ گوناگون کارهایی انجام داده بود که مصداقِ کلاهبرداری تشخیص داده شده و ناچار بود در حضورِ شاکیانِ پرونده از نقش‌هایِ خویش دفاع کند. بجایِ روایتِ گفتاریِ داستان، کارهایِ بازیگر در نقش‌هایِ گوناگون در فلاش‌بک‌هایی به نمایش در می‌آمد.

مهران مدیری، بازیگرِ اصلی سریال، در نقشِ کارمندِ بی‌نام و بی‌اهمیت ِ بایگانی اداره‌یِ‌ثبت‌احوال در شیراز از همکارِ خویش خواستگاری می‌کند. پدرِ سودجویِ دختر، خواستگار را ناچار به انجامِ کاری می‌کند که آغازگرِ موقعیت‌ها و نقش هایِ کمیک بازیگر می‌شود.

مسعودِ شصت‌چی (مهران مدیری) کارمند ساده‌یِ بایگانی و اهلِ شیراز در نقش جراح مغز در میانِ اعضایِ خانواده‌یِ دکتر طبیبیان ظاهر می شود. طبیبیان‌ها بسیار ثروتمند، همگی دکتر و دارایِ اعتبارِ ساختگیِ تهرانی بودن هستند. حضورِ مسعود شصت‌چی در نقشِ دکتر سپهر‌جندقی او را در وضعیتِ طنزی قرار می‌دهد تا با رویارو کردنِ شخصیت‌ها با یکدیگر، ضعف، نیازمند بودن و پوچیِ شخصیت‌هایِ ساختگیِ اعضایِ خانواده‌یِ طبیبیان آشکار شود. پدر این خانواده‌ برج‌ساز نیز است و از زبانِ همسرِ دومش می‌شنود که مایه‌ی سرافکندگی جامعه‌یِ پزشکی‌است. پدر بزرگ خانواده به صورت یک ابله بازی می‌کند. این گروهِ بزرگِ متخصص دارایِ چنان شناختی از افراد نیست تا تشخیص دهد این میهمانِ از راه رسیده با قهرمانِ ذهنیِ آن‌ها تفاوتِ فراوانی دارد. اعضایِ خانواده چنان در ذهنیتِ خویش گرفتار هستند که گفته‌هایِ درستِ بازیگر را باور نمی‌کنند و سخنانِ راست او را نشانه‌یِ فروتنیِ او تصور می‌نمایند. بازیگر بارها می‌گوید که او پزشک نیست، اما بازی در نقشِ پزشکی بر او تحمیل می‌شود. با پیشرفتِ جریانِ سریال،‌ پزشکی به عنوانِ یکی از برجسته‌ترین شاخه‌‌هایِ علم، مسخره‌یِ کسی می‌شودکه هیچ آگاهی از پزشکی ندارد و کارهایِ معاینه را هم به خوبی پیش می‌برد. بی‌تناسبیِ شخصیت با موقعیت و بیانِ سخنانِ بی‌معنا سریال را به نقدِ دنیای علم می‌کشاند.

این بازیگرِ ساده پس از رویدادی اشتباهی در نقشِ سرهنگی ظاهر می‌شودکه دارایِ شهرتِ گسترده‌ای در میانِ نیروهایِ نظامی‌است. در نخستین گامِ این نقش، بازیگر می‌گوید که او سرهنگِ غفاری نیست، اما سرگرد با نگاه با لباس و اتیکتِ رویِ سینه‌یِ او، نقشِ سرهنگی را بر او تحمیل می‌کند.  قرارگرفتنِ انسانِ ساده‌اندیشی همچون یک کارمندِ ساده‌یِ بایگانی در جایگاهِ رئیسِ کلانتری و انجامِ کارهایِ مناسب برایِ همه، اما دور از قانون، نامناسب بودنِ قوانینِ مدنی و انتظامی را به نمایش می‌گذارد. این‌بخشبند پوچ بودنِ نام‌هایِ بزرگ‌شده را نیز به خوبی نشان می‌دهد. بازیگر برایِ گریز از تنگنایی که خواستِ دیگران و شیفتگیِ خود برایِ ادامه‌یِ بازی بوجودآورده، سرانجام از کلانتری می‌گریزد تا محیط لباسِ ‌نقش دیگری را بر او بپوشاند.   

بازیگر با فرار از محیط نظامی به حلقه‌یِ‌گروه‌کوچکی از شاعران و هنرمندان می‌پیوندد. ناتوانیِ شاعران در تشخیصِ نقشِ شعریِ زبان از نقشِ روزمره‌یِ زبان برایِ بیانِ کارهایِ روزمره و سرگرمی با چند نامِ بزرگ، بی‌محتوایی و مسخره‌بودنِ هنرِ رسمی و امروزه‌یِ‌کشور را نمایش می‌دهد. بازیگر این بار در نقشِ استاد توفان ظاهر می‌شود. هنرمندانِ مرد و زن تصورِ بسیار ساده و مبهمی از هنر دارند و بیشتر واژگانِ رایج در نقدِ شعر و نقاشی را بدون دانستنِ معنای‌آن‌ها بکار می‌برند. گروه دخترانِ بی‌هنر و مدرک‌گرفته از دانشگاه‌ها، تلاش دارند با انجامِ کارهایِ سطحی و تشریفاتی از بزرگانِ هنر جهان تقلید کنند. دختری که "کپه‌گلی"  را به عنوانِ هنر مفهومی می پذیرد، معنیِ هنر مفهومی را نمی‌داند و از حماقتِ خویش نیز بی‌خبر است.. سادگیِ این گروهِ درمانده و سرگرمی‌شان با چند واژه‌یِ بی‌معنا، مسخره بودنِ تحصیلاتِ رسمی دانشگاهیِ کشور در رشته‌هایِ هنر را به شکلی رئالیستی و طنز نشان می‌دهد.

بازی در نقش‌هایِ گوناگون در جهانِ امروز پدیده‌یِ آشنایی‌است. نابودیِ مرزهایِ هویتی در نتیجه‌یِ گسترشِ پدیده‌یِ پست‌مدرنیسم سبب شده افراد به ‌ازخودبیگانگیِ شدید دچار شوند و به دلیل نداشتنِ هویتی انسانی، در هر نقشی بازی‌کنند. امروزه در سراسر جهان همه شاهدِ نقش‌هایِ فراوانِ افرادِ ویژه‌ای در جامعه‌هایِ بشری هستند. مردانی ‌در فاصله‌یِ یک شب از یک ژنرال نظامی به یک غیرنظامی و به یک مدیرِ‌باتجربه یا یک نماینده‌یِ دل‌سوز تبدیل می‌شوند. دانشگاه‌هایِ بیشماری هم که همواره نگران مشکلاتِ مالیِ خودشان هستند، با دریافتِ پول و یا حمایتِ حقوقی‌آن افراد از ادامه‌یِ‌کارِ دانشگاه به همان افراد مدرک‌هایِ دکتری در رشته‌ها‌ی مورد نیاز تقدیم می‌کنند. پس بازیِ مدیری در نقش‌هایِ گوناگون پایه‌ی‌ِ محکمِ اجتماعی دارد. پس از نمایشِ وضعیتِ مسخره‌یِ علم و نظم و هنرِ جامعه، انتظار تماشاگر این بود که کارمندِ ساده‌یِ بایگانی این بار در نقشِ یک استاندار ظاهر شود.، اما مهران مدیری برایِ پایان دادن به ماجرا و برگشتن به اصلِ‌پایدار در تمامِ سریال‌هایش، بازیگر را ناگزیر می‌سازد در یک نقشِ دور از واقعیت بازی‌کند. ظاهر شدن مسعودِ شصت‌چی در نقشِ دامادِ ساختگی برایِ دخترِ مردی تبهکار، فرود آمدنِ سریال از جهت‌گیریِ اجتماعی به بزرگنمایی شخصیتیِ بازیگر نقش‌هایِ سریال،  یعنی مهران مدیری، است.

مهران مدیری در نمایشِ طنزِ ایران نامی بزرگ دارد. نخستین بار در اوایلِ دهه‌یِ 1370 مهران مدیری طنز را با برنامه‌یِ ساعتِ خوش به تلویزیون ایران معرفی‌کرد. مدیری در بیشتر سریال‌هایش، نقشِ بنیادینِ طنز را رعایت کرده است. نقشِ بنیادینِ طنز جلوگیری از افزایشِ قدرتِ بیش از حد فرد یا گروهی در جامعه از طریق مسخره کردنِ آن‌هاست. این ویژگی به طنز جهت‌گیری اجتماعی می‌دهد. مهران مدیری در بیشتر سریال‌هایش وضعِ جامعه در زمانی‌ویژه را در نظر دارد. تماشاگرانِ تلویزیون، تقسیمِ بودجه را در سریالِ شب‌هایِ برِره فراموش نخواهند‌کرد. وفاداربودنِ به نقشِ اجتماعیِ نمایشِ‌طنز سهمِ بزرگ مدیری در نمایش هایِ طنز تلویزیونِ دولتی ایران است.

مهران مدیری در این‌سریال هم به اصلِ پایدارِ خود برمی‌گردد. در تمامِ سریال‌ها، مدیری نقش کلیدی و پندآموز را خودش بازی می‌کند. بازیگرانِ بزرگ دیگر در سایه‌یِ او و در زیرِ سخنانِ تحقیرآمیزِ او کوچک می‌شوند. انگار مدیری نمی‌خواهد بزرگ شدنِ کسی دیگر را به بیند. علیرضا خمسه، یکی از بازیگرانِِ بزرگِ طنز در ایران،  در مردِ هزار چهره ناچار است دست و پا بسته رویِ صندلیِ یک‌ نقشِ منفی بنشیند و شاهد هنرِ مهران مدیری باشد.

بازی در نقشِ فردی دیگر با فیلمِ کلوزآپ (من‌محسن‌مخملباف هستم) به‌کارگردانی استاد عباس‌کیارستمی در ایران‌آغازشد. چنین فرمی ریشه در هنرِ‌نمایشی دورانِ رنسانس دارد. به هم‌ریختگیِ هویتِ اشخاص در دوران‌گذاراز‌دنیایِ کهن سده‌هایِ میانه و ورود به دنیایِ مدرن از  درونمایه‌هایِ رایجِ بیشتر نمایشنامه‌هایِ رنسانس‌است. ویلیام شکسپیر (1564-1616) در نمایشنامه‌یِ شب دوازدهم مردی را به نقشِ بانوی‌اشراف‌زاده‌ای به نام وایولا در می‌آوردکه همان بانو باید با تغییر لباس و چهره و صدا در نقش مردی بنام سیساریو درآید. در این نمایشنامه نگرش‌هایِ گوناگون افراد در موقعیت‌هایِ گوناگون طبقاتی، خانوادگی و دینی به نمایش در می‌آید. مهران مدیری در سریال مردِ هزار چهره بی‌هویتی انسان‌ها در جهان امروز و تلاش برایِ پیوند خود با دیگر شخصیت‌هایِ ساختگی را به زیباترین شکل نشان می‌دهد. بازیِ نصرالله ‌رادش در نقشِ سرباز از بازی‌هایِ به‌یاد ماندنی این سریال‌ ‌است.  

در سکانسِ پایانی‌سریال، مسعود شصت‌چی در دادگاهی، که بنظر می‌رسد دادگاهِ ذهنیتِ تماشاگران باشد، به مهران مدیری تبدیل می‌شود و با سخنانی از هویتِ خویش و به نوعی از تمامِ هنرمندان دفاع می‌کند:   

         من شریف بودم، اشتباه شدم...نه کسی مرا می شناخت، و نه کسی بنده را می دید، نه ثروتمند بودم  نه

         هیچ‌چی، همه‌یِِ ‌سهم‌من از زندگی‌کار‌کردن بود در زیرزمینِ اداره. من با هیچ‌کس‌‌مخالفت نمی‌کردم،

         سرم به‌کار خودم بود. من نمی‌خواستم به بانک بروم ... من مقاومت‌کردم تا حدِ توانم، اما توانم‌ کم بود.

         ...من شروع کردم به بازی‌کردن، بازی‌کردم و سرگرم شدم، ... گاهی‌یادم رفت‌کجا هستم... خدایا تو

         شاهدی من هیچ چیز را برایِ خودم برنداشتم، چه دفاعی از خودم بکنم ... من دفاعی ندارم...از هیچ

         کس توقعی ندارم.

این سخنان، دفاع کسی از نقش‌هایی‌ است که بازی‌کرده و در تمامِ آن‌ها تلاش داشته سوزنِ طنز را  به بادکنک‌ِ انسان‌ها و مقام‌هایی فرو ببرد که‌ تهی هستند، اما خود را درشت و سنگین نشان می‌دهند. مهران مدیری با معرفیِ فرم‌هایِ تازه در سریال‌هایش، تنوعِ فرم را به عنوانِ‌ رازِ ماندگاری هنر طرح کرده است. در آخرین صحنه و پس از شش ماه حبسِ تادیبی، فردی با ماشین فرا می‌رسد و مدیری را با نامِ مهران می‌خواند و از او می‌خواهد سریع خود را سر صحنه برساند. مقاومتِ مدیری بی‌نتیجه است. مرد مدیری را می‌برد. این صحنه تاکید بر موقعیتی است که در جریان سریال بارها به نمایش درآمد. مدیری تاکید دارد که نقش‌ها و نام‌ها را دیگران بر انسان‌ها تحمیل می‌کنند. انسانِ امروز گناهی ندارد، او اسیر هوس‌ها، خواست‌ها و نیازِ دیگران برایِ داشتنِ قهرمان است. این قهرمانان در ذهنِ انسان‌ها پدید می‌آیند و واقعیت ندارند. به‌هم ریحتگیِ هویت‌ها چندان زیاد است‌که گاهی فرد وجودِ خود را نیز باور ندارد. مدیری این حقیقت را از طریق تکرار الگویِ رفتاریِ یکسان در شرایط گوناگون آفریده‌است تا گواهی دهد حقیقت مفهومی است که در بیانِ هنریِ واقعیت پدید می‌آید.
  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب