عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
زبان و قدرت نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/۱/٢٥

حکومت، مردم، نویسندگانِ ادبیات

و بازی با زبان

 مقدمه

 زبانِ جایگاهِ تولیدِ اندیشه است. اندیشه نیز شاهدی بر یگانگیِ رفتارِ زبانیِ انسان در میانِ تمامِ جانداران است. گذرِ زمان، حقیقتِ مفهومِ دکارتیِ "من فکر می کنم، پس هستم" را ثابت کرده است. اندیشیدن خود را در شکلِ نوشتاریِ زبان آشکار می‌کند. هر نوشتاری هم تلاشی برایِ پاسداشتِ تازگیِ زبان در میانِ الگوهایِ تکراریِ گویشوریِ آدمی‌است. انسان با نوشتن مفهومی را کشف‌ می‌کندکه حقیقت نامیده می‌شود. به گمانِ من، مهمترین نکته در بحثِ نیچه از حقیقت این است که حقیقت کنش و دستاوردی انسانی است. مفهومِ حقیقت و ادعایِ مالکیت بر آن جهت‌گیریِِ زندگیِ‌آدمیان در جریانِ‌تاریخ را شکل داده‌است. حقیقت مفهومی‌است که در زبان بوجود می‌آید. زبان نیز هنگامی حاملِ حقیقتِ پایدار می‌شود که به شکلِ نوشته درمی‌آید.

تدوینِ زبان برایِ کشفِ حقیقت با یونانیان‌باستان آغاز شد. یونانیان خردورزیِ فلسفی را هنگامی به یک نهاد تبدیل‌کردندکه پایداریِ پایگانِ اجتماعیِ موجود تنها راه ادامه‌یِ زندگی تصور گردید.  خردورزی تنها از راهِ زبان ممکن بود.  قدرتِ زبان باعث شد از سپیده‌دمِ تاریخ سه‌گروه، زبان را به عنوانِ ابزاریِ قوی به خدمتِ خویش درآورند. حکومت‌ها، مردم و نویسندگان هر یک زبان را نوعی بکار‌گرفتند. حکومت زبان را وسیله‌یِ بیانِ حقیقتی قرار داد که رازآلود و ناشناخته بود. حاکمان این ناشناختگیِ حقیقت را به سرچشمه‌یِ دست‌نیافتنیِ خدایانِ المپ نسبت دادند. خدایان به عنوانِ حامیانِ حاکمان در بالایِ مثلثی قرار داشتند که راسِ آن در کوهِ المپِ آسمانی بود. در دو گوشه‌یِ پایینِ مثلث، حکومت و خانواده قرار داشت. در میانِ این سه‌ رکنِ جامعه، جایگاهِ نویسندگان نادیده گرفته شده‌بود. حکمِ افلاطون به اخراجِ هنرمند و شاعر از آرمانشهر، بخشِ اساسیِ خردورزیِ فلسفی را تشکیل داد و انکارِ وجودِ هنرمند و نویسنده از طرفِ حکومت را تایید نمود. واقعیتِ بنیادینِ هنر و نوشتن، یعنی ناسازِ‌گی(paradox) نیز از همین زمان آغاز شد: انکار کننده‌یِ هنرمندان و شاعران، افلاتون، خود نویسنده‌ای‌شاعر بود.

تقسیم‌بندیِ کهن از جوامع‌ِ بشری، امروزه به شکل سه نهادِ دیگر- حکومت، مردم‌ و نویسندگان-   درآمده است. هر یک از این سه گروه درکارکردی به هم‌بسته و در تقابلِ پنهان تلاش دارد حضورِ قدرتمندِ خود را با استفاده از زبان ثابت کند. این مقاله سعی دارد موقعیتِ هر یک از این سه گروه را در استفاده از زبان بررسی نماید.

بحث و بررسی

برتراند راسل در کتابِ قدرت به درستی یادآور شده‌که قدرت از آغازِ تشکیلِ جوامعِ بشری وجود داشته، اما در پایانِ سده‌یِ ‌هیژدهم به عنوانِ موضوعی در آگاهیِ عمومی قرارگرفته‌است. در سال‌هایِ پایانیِِ‌ سده‌یِ 18، فیلسوفانِ اجتماعی به تدوینِ ویژگی‌ها، توانمندی‌ها، کاستی‌ها و خطراتِ قدرت پرداختند. در پایانِ سده‌یِ نوزدهم، سیستم‌هایِ کهنِ حکومت‌هایِ اشرافی و فئودالی نیز پایان یافتند، و استقلال‌طلبان در کشورهایِ کوچک حکومت‌هایِ مستقلی را تشکیل دادند. این پدیده با نامِ استقلالِ ملی شناخته‌شد. تشکیل دهندگانِ این حکومت‌ها با بازنویسیِ تاریخِ کشورشان، اشخاص و رویدادهایِ ناشناخته وخاصی را به عنوانِ سرچشمه‌یِ الهامِ فکرِ حکومتی، طرح و در میانِ مردم تبلیغ کردند. هر حکومتی برایِ انکارِ واقعیت‌هایِ شناخته شده تا آن زمان و ساختنِ حقیقتِ تاریخیِ کشورِ خویش، از گروهی نویسنده کمک‌گرفت. بدین ترتیب، زبان به ابزاری قدرتمند در دستِ حکومت تبدیل شد. خدایانِ یونانِ باستان در شکلِ شخصیت‌هایِ تاریخیِ جدید در زبانِ حاکمان جاری شد و ناشناختگیِ این شخصیت‌ها، آن‌ها را به حاملانِ حقیقتِ برتر تبدیل نمود. حکومت‌ها به دارندگانِ کاملِ حقیقت تبدیل شدند. تکرارِ چنین ویژگیِ‌کمال‌یافته‌یِ حکومت در ذهنیتِ مردم، حکومت را به امرِ مقدسی تبدیل‌کرد. پیشرفتِ تکنولوژی، قدرتمندترین ابزارِ بیانی یعنی رادیو، تلویزیون و مطبوعات را در اختیار حکومت‌ها قرار داد. حکومت‌ها با این ابزارِ زبانی و نمایشی، حقیقت را در شکلِ سخنانِ‌کوتاه و کامل در ذهنِ مردم گنجاندند. 

واقعیت این است که امروزه نیز هر حکومتی ادعا دارد پاسخ‌هایِ روشن، بی‌نظیر و کاملی به تمامِ مسایلِ فکری و مادیِ مردم دارد. حکومت‌ها تلاشِ پیروزمندانه‌ای دارند تا مردم را در همان غاری بنشانند که افلاتون انسان را از ظلمتِ آن بسیار ترسانده و حکم‌کرده که از حقیقت چیزی جز پیکرِ سایه‌هایی بر دیوار نمی‌توان آگاه شد. به حکمِ وسایلِ ارتباط جمعی تنها حکومت‌ها ازحقیقت باخبر هستند و آن‌ها مسئولیتِ مقدسی دارند تا از طریقِ زبان، بخشِ قابلِ فهمِ حقیقت را بر مردم آشکارکنند.  هر حکومتی تلاش دارد مردمِ محکومِ خود را در تختخوابِ پروکراستیِ[1] بیانِ‌ هدایت‌شده‌ای بنشاند و آن‌ها را ناچار سازد در یک کلِ همشکل،گفته‌هایِ حکومت را به عنوانِ حقایقی مطلق، جهانشمول و حتا مقدس بپذیرند. در چنین وضعی، زبان به مجموعه‌یِ کوچکی از گزاره‌هایِ کوتاه و شعارگونه و اغلب مبهم تبدیل می‌شود.‌ چنین رویکردی به زبان، خودبخود قطعی، یکسو، تک‌آوایی و بی‌منطق خواهدبود. مردم به عنوانِ شنونده، متعهد به تکرارِ گزاره‌هایِ کوتاه و شعارگونه خواهندبود و هیچ سخنِ تازه (یا اندیشه) توسط مردم تولید نخواهد‌شد. زبان به تعدادی جمله‌یِ کوتاه و برگزیده تبدیل می‌شود و تکرارِ آن جمله‌ها، ایدئولوژی حاکم را شکل خواهد داد. پس ایدئولوژی، متنِ متناقضی از جملاتی است که تلاش دارد شناخته‌شده‌هایِ زبان را به ابهام و ناشناختگی تبدیل‌کند. ایدئولوژی باید مبهم باشد تا کلیتِ آن هرگز آشکار نشود. امید به آشکارگیِ ابهامِ‌ایدئولوژیک در میانِ مردم، نیرویِ پیش‌برنده‌یِ حکومت‌هاست. ابهامِ ایدئولوژی از طریقِ تولیدِ جمله‌هایِ جدیدِ مبهم به بهانه‌یِ شرح آن گسترش می‌یابد. این کار تنها در درونِ زبان شکل می‌گیرد و وابستگیِ شدیدی به زبانِ حکومت دارد. درست به همین دلیل است که حکومت‌ها، ایدئولوژیِ یکدیگر را نمی‌فهمند چون ایدئولوژی با جابجاییِ اجزایِ زبان ساخته می‌شود و دارایِ معنایِ آشکار و مستقلی نیست. مخاطبِ زبانِ حکومت‌ها، مردم است.

 مردم به شکلِ سنتی وجودِ حکومت‌ها را بدونِ استدلال می‌پذیرند. مردم نیک می‌دانند که برایِ اجرایِ قوانینِ اجتماعی، حکومت لازم است. مردم همچنین می‌دانندکه روابطِ متعادلِ انسان‌ها و زندگی در جامعه‌یِ متمدنِ امروزی تنها از طریق وجودِ حکومت ممکن می‌گردد. حکومت تمامِ بخش‌هایِ زندگیِ مردم را در چنگِ خود دارد. تسلطِ مطلقِ حکومت بر منابعِ مالیِ‌ملی، قانونگزاری و مدیریتِ ‌اجرا، مردم را ناچار می‌کند در درونِ تختخوابِ پروکراستیِ ایدئولوژیِ حکومت دراز بکشند و با تکرارِ جملاتِ حکم‌شده از سویِ حکومت، قانونمندبودنِ آن را تاییدکنند، اما به دلیلِ محدود بودنِ گستره‌یِ زبانی و سخت‌گیر بودن قوانینِ حکومت، گاهگاه مردم در مقابلِ خواست‌هایِ ایدئولوژیکِ حکومت مقاومت می‌کنند. میخائیل باختین دوگانگیِ برخوردِ مردم با حکومت‌هایِ سده‌هایِ میانه در اروپا را در کتابِ پرسش‌هایِ‌نظریه‌یِ ادبیِ داستایفسکی (لندن 1973) اینگونه شرح داده است:

می توانیم با در نظر گرفتنِ مواردِ استثنایی بگوییم که انسانِ سده هایِ میانه دو نوع زندگی داشت: یکی زندگیِ رسمی، یکنواخت، جدی و تلخ، استوار به نظامِ خشکِ اجتماعی، که در سایه‌یِ هراس، سرسپردگی و تظلم‌نمایی می‌گذشت، و دیگری زندگیِ کارناوالی، زندگی در مکان‌هایِ همگانی، زندگیِ آزاد و شاد و خندان، بی‌هراس از بی‌حرمتی، که‌ در پیِ زمینی کردنِ هر موردِ مقدس بود و در پیِ کوچک‌کردن، از باورها گریختن، در پیِ تماس با هر چیزِ ممکن (106- 107)

این تعبیرِ باختین از مردمِ سده‌هایِ میانه، امروزه نیز در میانِ مردمِ سراسرِ جهان رایج است. از سویی، مردم برایِ گذرانِ زندگیِ خود ناچار هستند زبانِ ایدئولوژیکِ حکومت را تکرار کنند و در حضورِ همگان تظاهرکنند که آن را باور دارند.  از سویِ دیگر، دور از دسترسِ عاملانِ حکومت، به ابداعِ طنز و شادی به پردازند. در مقابلِ جدیتِ خشکِ حکومتی، سبک‌انگاریِ زبانِ حکومت را وسیله‌یِ شادیِ خویش سازند. مردم با ساختنِ‌  جملاتِ طنز و مسخره کردنِ زبانِ حکومت، تعادلی میانِ سرسپردگیِ خویش به حکومت در حضورِ همگان و انتقامِ شخصی از حکومت ایجاد می‌کنند. پس طنز را می‌توان پیروزیِ کوتاه‌مدتِ واقعیتِ زبانیِ مردم بر حقیقتِ مبهمِ حکومتی تعریف‌کرد. از میانِ همین مردمِ حسابگر و ناساز، نویسندگان پدید می‌آیند.

نویسندگانِ ادبیات افرادی بسیار پیچیده هستند. نویسندگانِ ادبیات کارِ نوشتن را با ناسازه‌یِ شگفتی آغاز می‌کنند. آن‌ها در دنیایِ زبان چیزی را می‌آفرینندکه در جهانِ طبیعت وجودِ فیزیکی ندارد. واقعیت‌هایِ آثارِ ادبی، واقعیت‌هایِ‌محسوس نیستند. نوشته‌هایِ نویسندگان، تولید و گسترشِ اندیشه‌یِ نو در زبان است. هر نوشته،  درنگی ژرف درباره‌ی ِپرسش‌هایی است که انسانِ خردمند همواره با آن‌ها رو بروست. ادبیات ادعایی بر پاسخگویی به این پرسش‌ها را ندارد. اسکار وایلد در پایانِ مقاله‌اش حقیقت در سیماچه‌ها (1961) نوشته است "حقیقت در هنر چیزی است که موردِ متضادش هم حقیقت دارد".  هانس گئورگ گادامر در گفتگویی با مجله‌یِ لوموند (3 ژانویه 1995) گفت که "ما هرگز نمی‌توانیم واژگانی را بیابیم که چیزی را به طورِ قطع بیان کنند".  چنین واقعیت‌هایِ زبانی در بیانِ نویسندگانِ زیادی تکرار می‌شود. این نوشته‌ها بر چند معنایی بودن و در نتیجه چندصدایی بودن نوشته‌هایِ نویسندگان تاکید دارند. سخن این نویسندگان بر خلافِ سخنِ حاکمان مطلق‌گرا نیست. در حالیکه حاکمان خود را قادرِ مطلق می‌پندارند، ژان پل سارتر در کتابِ کلمات نوشته است "نویسنده خدا نیست که از دور ناظر جنگ باشد، او در جنگ شرکت می‌کند". نویسنده نیسز مانند حکومت با حقیقت سرگرم است، تنها او حقیقت را حاصلِ تکرارِ گزاره‌‌هایی در زبان می‌داند، اما حکومت حقیقت را کل‌مبهمی معرفی می‌کند که ازلی است و فقط حکومت توانایی دریافت و شرح آن را دارد. در هنر چیزی به پایان نمی‌رسد. هر اثرِ هنری تلاشی برایِ آغازِ دوباره‌یِ بیان هنری است. این گمان مخالفِ پندارِ حکومت برایِ مطلق‌گرایی است. نویسنده‌یِ ادبیات زبان را در حد بسیارِ گسترده‌ای بکار می‌گیرد. او از زبان آن‌قدر استفاده می‌کند تا چندین جلد کتاب فراهم‌آید. این فراوانیِ جملات درادبیات با محدود بودن تعدادِ جملاتِ حکومت ضدیتِ هستی‌شناختی دارد. به سخنی، ادبیات با جملاتِ زیادش به مبارزه با حکومت می‌پردازد. به همین علت است که در بیشترِ کشورها نویسندگانِ ادبیات موردِ ستم و آزارِ حکومت‌ها قرار می‌گیرند.

شگردِ ادبیات،‌کلمات و ساختارهایِ زبان است. ادبیات در واژه‌ها شکل می‌گیرد. هر اثرِ ادبی بیانِ هنرمندانه‌یِ واقعیتی فراتر از روزمرگیِ زندگی است. مناسباتِ میانِ آثارِ ادبی در حکمِ شناختنِ مناسباتِ انسانی است. پس تعدادِ زیادِ انواعِ ادبی سببِ گسترش روش‌هایِ اندیشیدن می‌شود. ادبیات ناگزیریِ زندگی است. نویسندگان، واژه‌ها و جملاتِ خویش را برحکومت‌ها تحمیل می‌کنند. قدرتِ گسترده‌ و همه‌زمانیِ ادبیات، حکومت و مردم را تسلیم می‌کند. ادبیات زیباییِ زبان است، پس حکومت نیز برایِ تاثیرِ زبانش‌گاهی از شگردهایِ‌ادبی‌استفاده می‌کند. ادبیات همواره در حالِ بازسازیِ خویش است. بازسازیِ ادبیات باعث آفرینشِ متن‌هایِ فراوانی می‌شود. کثرتِ‌آثارِ ادبی، به شکلِ‌ناگزیر، چندآوایی بودنِ حقیقت را به مردم و حکومت نشان می‌دهد. ویژگیِ چندآوایی بودنِ ادبیات سبب می‌شود صداهایِ فراوانِ جامعه به گوشِ مردم و حکومت برسد. حکم‌هایِ ادبیات قابلِ دفاع هستند، زیرا بر گذشته دلالت دارند. گذشته زمانِ ادبیات است. آینده زمانِ حکومت‌هاست. چون انجامِ‌کاری در آینده به احتمالات ارتباط دارد، پس قابلِ اعتماد نیست. حکومت‌ها در گذرگاهِ‌زمان فراموش می‌شوند، اما نویسندگانِ‌ادبیات در گستره‌یِ زمان گسترده می‌شوند و بزرگی‌شان مانند طوماری آرام‌آرام باز می شود تا موردِ تحسینِ نسل‌ها قرار گیرند. اگر در ادبیات اصالتِ‌مردمی باشد، ماندگار می‌شود.



[1]  در اساطیرِ یونان، پروکراست حاکمِ مستبدی بود که می‌خواست مردمِ زیرِ حکومتِ او یک شکل باشند. او افراد را در تختخوابی می‌خواباند. اگر درازتر از درازایِ تختخواب بودند،  قسمتِ زیادی را با شمشیرش می‌برید. اگر کوتاه‌تر ار آن بودند،  آن‌ها را  با زور می‌کشید تا  با درازایِ تختخواب  برابرگردند. Procrustan Bed                      

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب