عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
استادان دانشگاه: از پرواز در آسمان تا مینی بوس سواری نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/٢/٢۸

روزگاری نه چندان دور سحرگاهان که از خانه بیرون می‌زدی تا گشتی در خیابان بزنی، با دو گروه از انسانهایِ سحرخیز روبرو می‌شدی. گروه نخست پیرمردانی بودند که از رنج بیخوابی در خانه می‌گریختند تا بیداری شبانه را به بیرون پیوند بزنند و رنج بیخوابی را با گشتن در خیابانها فراموش‌کنند. آنها در زیر فشار این گمانِ کهن نابود می‌شدند که خیابان جایگاه گشتن و خانه جایگاه خوابیدن است. هنگامی‌که خوابِ شبانه در خانه به رویایی بزرگ شباهت داشته باشد، پس ناچار باید به بیرون گریخت تا صدایِ حرکتِ بیقرارِ تو آرامش خوابیدگان را پریشان نکند. تعداد افراد این گروه بسیار اندک بود. اینان گاهگاه نان سنگکی هم می‌گرفتند تا خانواده بیاد داشته باشد که نان‌آور خانه هنوز کیست.

گروه دیگر مردان جوانسال یا میانسالی بودند که در سر چهارراه‌ها و گذرگاه‌ها به انتظار می‌ایستادند تا مینی‌بوسی سر برسد  و آنها را به کارگاه یا کارخانه‌یِ محل کارشان برساند. این گروه از کارگران صنعتی در تنگنایِ سختی گرفتار بودند. از سویی، سختیِ زندگی آنها را ناچار کرده بود از خوابِ شیرین سحری بگذرند و خود را به مسیر مینی‌بوس برسانند تا زندگی ادامه یابد. از سوی دیگر، سکوتِ سرد سحرگاه آنها را در این اندیشه فرو می‌برد که چرا نانِ گروهی به این سختی بدست می‌آید.

ورود مدرنیسم به زندگیِ انسان در جهان امروز همه چیز را به هم زد. پول به یک معیار ارزشی تبدیل شد و اهمیت هر چیزی با پول سنجیده شد. پس انسان ناگزیر شد بدنبال پول به تلاشی جانکاه دست بزند. پول هم ماهیتی گریزنده داشت. گروهی کوچک به سادگی پول بدست آوردند و گروهی بزرگ با زحمتِ فراوان تنها توانستند اندک پولی بدست آورند تا خود را به پایان ماه برسانند. زمان به فاصله‌یِ «دو حقوق‌گرفتن» تبدیل شد و این فاصله تکرار شد. بدین‌سان انسان درهم شکست.

یکی از گروههایی که کاخِ بلند جایگاه اجتماعیِ‌شان فروریخت، گروه استادان دانشگاه بود. این گروه در روزگار سنتی دارای شوکتی خیال‌انگیز بود. کسی از واقعیت وجودیِ آنها آگاه نبود. تعدادشان بسیار اندک بود و مردم جامعه اغلب کم سواد بودند و استادان دانشگاه را انسانهایِ برگزیده‌یِ زمان می‌پنداشتند. استادان در گمان مردمِ عادی، افرادی با آگاهی خداگونه پنداشته می‌شدند و در باور مردم حرمتی بزرگ داشتند. دست‌دادن با یک استاد به خاطره‌ای یگانه تبدیل می‌شد و هر کسی آرزو می‌کرد یکی از نزدیکان او استاد دانشگاه بشود تا شیرینیِ شنیدنِ سخنانِ او دمی از زندگی او را نیز شیرین بنماید. این آرزو به خیالی محال بیشتر شبیه بود. پایین بودن آگاهیِ همگانی سبب بالا رفتن جایگاه استادان دانشگاه شده‌بود. این کاخِ بلند خیلی ناگهان فرو ریخت.

گسترش مدرنیسم در گستره‌یِ زندگی همگانی با «زیاد شدگی» هر چیزی آشکار شد. همه چیز ناگهان زیاد شد. آرمان دنیایِ سرمایه‌داری، یعنی «ارزش افزوده» هدف هر بنگاه تولیدی و خدماتی و علمی شد و انسان به ابزاری کوچک برای افزایشِ «ارزش افزوده» تبدیل گشت. تولید بیش از نیازِ جمعیت به گستره‌یِ علم هم سرایت کرد و تعداد افراد درس خوانده بسیار زیاد شد. روزگاری تخصص‌ها تنها برای پاسخ به نیازهایِ تولید تعریف می‌شد و افرادی درس می‌خواندند تا متخصص شوند و کاری را به انجام برسانند. مدرنیسم تخصص را هم از هدفِ نخستین خود دور کرد. تخصص از بین رفت و افراد فراوانی به عنوان متخصص در اجتماع سرگردان شدند. این متخصصانِ سرگردان بیکار ماندند و در جستجویِ کار به هر دری زدند. فراوانی متخصص سبب شد کیفیت تخصص بسیار پایین بیاید و بسیاری از متخصصان با یک انسان عامی یکی شدند. آنها تنها مدرکی  داشتند که پشتوانه‌یِ علمی نداشت و گواهی بر ساده‌انگاری انسان مدرن بود.  

در دنیایِ مدرن تعداد دانشگاهها هم بسیار زیاد شد. دولت نتوانست بودجه‌یِ تمام دانشگاهها را بپردازد و ناگزیر اجازه داد تا دانشگاههایِ پولی تاسیس بشود. این دانشگاههای پولی بسرعت در خط سیر افزایشِ «ارزش افزوده» قرار گرفتند و به هر کسی اجازه دادند وارد دانشگاه بشود. گاهی افرادی با هوش بسیار پایین و حتا عقب مانده‌هایِ ذهنی هم اجازه یافتند وارد دانشگاه بشوند. دانشجو تغییر ماهیت داد و به ابزارِ تامین پول برای دانشگاه تبدیل شد. این وضع نخست در دوره‌یِ لیسانس بود. هنگامی که درخواستگر مدرک‌های بسیار بالا زیاد شد، همان دانشگاهها درهایِ دوره‌هایِ فوق‌لیسانس و دکترا را هم باز کردند تا هر کسی توان پرداخت شهریه را داشته باشد بتواند یک یا چند مدرک بالای دانشگاهی بگیرد. فراوانیِ این مدرک‌داران و فراوانی دانشگاهها سبب شد آنها به تدریس بپردازند. پس تدریس در شعبه‌های دانشگاههای پولی در شهرها، بخش‌ها، روستاها و آبادی‌های رو به‌ ویرانی رایج شود. بدینسان مینی‌بوس‌سواری استادان دانشگاه آغاز شد.

امروزه، سحرگاهان که از خانه بیرون می‌روی تا گشتی در خیابان بزنی، تنها با یک گروه از انسانهایِ سحرخیز روبرو می‌شوی: استادان دانشگاه که شبانه بیرون آمده‌اند، سر چهارراه‌ها ایستاده‌اند و منتظر هستند تا مینی‌بوس برسد و آنها را به یکی از مراکز دانشگاهِ پولی در شهرها، بخش‌ها و روستاهایِ دورافتاده‌ برساند تا چند ساعتی را در کلاسی بگذرانند و اندک پولی بدست آورند. تردیدی نیست که در آن مراکز هرگز هیچ نشانی از علم و خلاقیت فکری یافت نخواهد شد. مینی‌بوس‌سواری و تشکیلِ کلاس‌های دانشگاهی برای کسب پول آیین دنیای مدرن و یکی از بازی‌های طنز روزگار ماست.

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب