عبداله باقری حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ عبداله باقری حمیدی
آرشیو وبلاگ
      گلهای حسرت (ادبیات و مقاله‌نویسی)
داستان کوتاه (برای حسین خسروجردی) نویسنده: عبداله باقری حمیدی - ۱۳٩٠/٢/۳۱

 

پاره‌هایِ تنِ من

پاره‌یِ یکم: خان چوپان

خان چوپان کَپَنَک بر سر کشید، ساق پاها را روی شکم جمع کرد و چشمانش را بست. خواب، اما، نمی‌آمد. پاره پاره از رویدادها در ذهنش پیدا و ناپیدا می‌شد. دمی، خنکایِ باد را روی مچِ پایش حس کرد. برخاست، پاتاوه را دورِ مچِ پایِ راستش پیچید و بار دیگر دراز کشید. همچنان آشوب خیال بود و بویِ نم برداشته‌یِ پشم در گلوگاهِ کپنک. سوزشِ پوستِ گوشه‌یِ پلکِ چشم راست را با مالشِ نوک انگشتِ نشانه‌اش گرفت و انگشت را رویِ پوششِ رانِ پا خشک کرد. گله از آرپاچای کنده شده و بسویِ  سربالایی کوه گسترده می‌شد. چوپانِ دیگر، هارای، با گله بود. پس خان چوپان دلواپس گله نبود، در تنگنایِ رویدادی شگفت گرفتار بود و گشودنِ گره را از خود، هارای و هرکسی راه می‌جست. همه سر تکان می‌دادند و می‌گفتند: نمی‌دانم، خان، خودت که خوب می‌دانی.  اما خان چوپان نمی‌دانست.

- باید بخوابی، همین. باید خوابید. هارای چنین می‌گفت.

 اما خواب نمی‌آمد. خان چوپان در برابر پرسشی بی‌پاسخ از پای درمی‌آمد: چرا سارا خود را به سیلابِ آرپاچای سپرد؟

- چه می‌دانم، خان! خودت بهتر از ما می‌دانی.

اما خان چوپان بدرستی هیچ نمی‌دانست. می‌دانست که سارا به نامبردِ خان چوپان بوده. همه این را می‌دانستند. اما پیدا شدن بدرخان و خواستگارشدن بر سارا را نمی‌دانست. از دور دیده بود که بر سارا، به رسمِ ترکانِ مغان در آذربایجان، ردایِ سپید عروسی پوشاندند، روپوشی سرخرنگ بر روی سیمایِ زیبایش کشیدند، تاجی از گلهای سرخِ کوهی بر رویِ سرش گذاشتند و سوار اسبش کردند. اسب، اما، ناشناس بود. همان دم، خان چوپان نگران این فکر شده بود که نکند اسبِ ناشناس سارا را بر زمین بزند؟ همین. بزرگتر از این نگرانی دیگر چیست در هستیِ خان چوپان؟ سنگین‌تر از بر خاک افتادنِ سارا چیست؟ هیچ نیست، نه، هیچ نیست. بیش از این فکری به ذهنِ خان چوپان نمی‌رسید.

- آشیق حسن چرا سازش را نیاورده بود؟ او چرا نخواند؟

- چه می‌دانم. یقین چیزی شنیده بوده که به گوش ما نرسیده. او آشیق ایل است و هر خبری به او می‌رسد.

خان چوپان دمی حرکتِ هر دو چشمش را در درونِ چشمخانه حس‌کرد، خواب ممکن نبود. چشم گشود. تنه را به سنگینی برخیزاند . به پایین نگاه تاباند. تنها گله را دید و آرپاچای را، که جریانِ تندش در میانِ درختان و کوهها و خیالِ درهمِ خان چوپان ناپدید می‌شد. خیالش بی‌اختیار بسویِ آرپاچای کشیده می‌شد. راستی چه شد؟ سارا زنده ماند؟ از سیلاب بیرون آمد؟ کجا رفت؟ مرگ سارا در خیالِ پریشان خان چوپان نمی‌گنجید و هرگز در خیال کسی  هم نخواهدگنجید.

 آن خان چوپانِ سارایش را سیلاب برده هستم من. 

 

پاره‌یِ دوم: پهلوان

چنین می‌گفتند و چنین شنیده بودیم که اگر پهلوانی در میدانِ کُشتی در برابرِ مردم بر خاک افتد، سر به زیر می‌افکند و بی‌سخنی ناپدید می‌شود و دیگر سراغی از او یافت نمی‌گردد. در داستانها شاید کسی او را ببیند و سخنی با او بگوید و دردی از او بشنود، اما در روی زمینِ خشکِ زندگی دیده نمی‌شود. در میانِ مردم هم می‌آید و می‌رود، اما به چشم کسی نمی‌آید، زیرا با شکستش چنان کوچک می‌شود که تنها چشمِ انسانی می‌تواند او را به بیند که خود شکستی سخت خورده باشد. آن روز نیز چنین می‌گفتند و پهلوان چنین نمی‌شنید:

میدانگاه آبادی از جمعیت موج می‌زد. بدستور بدرخان میدان را خوب آب زده بودند و عطرِ خاکِ تازه آب خورده، تازگیِ مطبوعی را در هوا پراکنده می‌ساخت. جوانسالان و بزرگسالان دورتادور میدانگاه ایستاده و دل و جان به شنیدنِ آواز آشیق‌حسن سپرده بودند که «جنگی کوراوغلو» می‌خواند. آشیق حسن داستان را به جایی رسانده بود که کوراوغلو از هالای‌پوزان می‌خواهد برای آزادی «دلی‌حسنِ» گرفتارشده به استانبول برود. آشیق حسن چرخ می‌زد، سر را روی پرده‌هایِ ساز می‌خواباند و خودش  نیز به شوریدگی ساز گوش می‌داد. دمادم بر شمار جماعت افزوده می‌شد. دور میدانگاه، حلقه‌ای از جماعت  شکل گرفته بود. تنها کوچه‌ای باریک از دیواره‌یِ آدمی باز مانده بود تا بدرخان و تلی‌خانم از آن جایگاه، کشتی پهلوان حسن شمالی و پهلوان یزدیِ بزرگ را تماشا کنند.

پهلوان حسن شمالی در اوج جوانی و نیرومندی بود. پهلوان حسن شمالی در پی نام بود و نام هم در نبردی بزرگ و فراعادی بدست می‌آمد. او خطر کرده بود تا با شکست پهلوان یزدی چنین نامی را برای خویش بدست آورد  و هرگز هم نمی‌دانست که کسی اراده کرده است وجود او را درهم بشکند. حریف، پهلوان یزدی، نامی به گستردگی ایران داشت. کسی نتوانسته بود پشتِ پهلوان یزدی را در روزگار جوانی بر خاک آورد، اما یزدیِ بزرگ هزاران پهلوان را بر خاک نشانده بود.

نخست پهلوان یزدی پیدا شد. آرام پیش می‌آمد. با دیدنِ یزدیِ بزرگ، اشک در چشمانِ پیرمردان لرزید. آنها جوانی یزدی را دیده بودند. چون کوه بود این مرد در جوانی. اما اینک پیر شده بود و موهای یلندش در پشتِ سر به سپیدی برفِ کوههای آذربایجان بود. سرمایِ هوا هم مرد را مچاله کرده بود. در گامهایش هنوز استواریِ شگفتی پیدا بود.

سپس پهلوان حسن شمالی آمد. همه او را می‌شناختند. آمدن او هیجانی بر نینگیخت. جوان و نیرومند بود و عضلاتِ سینه و بازوانش چون زنجیری پیچیده می‌نمود. غمی بر او نبود. شگفتی در این بود که پهلوان  حسن شمالی چگونه حاضر شده چنگ در چنگ مردی بیندازد که همسالِ پدرش است؟

- کار، کارِ بدرخان است، بخدا. به بینید چه گفتم!

آمدن بدرخان و تلی‌خانم در لبخندهایِ بی‌رنگ مردم آشکار شد. آمدند و سرانجام به جایگاه رسیدند، از حرکت باز ایستادند و روی کرسی‌هایِ فرش‌پوش نشستند. دو پهلوان درگشت‌زدن بودند. عضلاتِ سینه و بازوها را به کششی گرم  می‌کردند و آرام آرام حرکاتشان تندتر و تندتر می‌شد. سپس چرخش آغاز شد. چندین بار دور میدانگاه چرخیدند، لباس‌ها را کندند، به گوشه‌ای پرتاب کردند و رباعی خواندند. صدایِ پهلوان حسن شمالی صاف و پرتوان بود، صدایِ پهلوان یزدی پرطنین بود، اما لرزشی هم داشت. آشیق حسن هم به اوج پرشکوه داستانش نزدیک می‌شد.

- نباید بدرخان بگذارد این کشتی سر بگیرد. ما آدم هستیم، بخدا. افتادن مرد دیدن ندارد!

با اشاره‌یِ دستِ بدرخان دو کشتی‌گیر به هم پیچیدند. پهلوان حسن شمالی چون کوه می‌نمود. یزدی پاها را ستون تن خویش و فشار تن حسن شمالی کرده بود و بیشتر در پی نگاه‌داشتن خویش بود تا انداختن حریف. پهلوان حسن شمالی در شادیِ پیروزی سریع حریف را می‌چرخاند و گاهی با لنگ مرد کهنسال را به تابی حسرتناک  ناچار می‌کرد. آفتاب روی قله‌یِ کوهی درنگ داشت و گویی می‌خواست او نیز پایان نبرد نابرابر را ببیند. زانوی پهلوان یزدی چند بار بر خاک آمد، اما همچنان پایداری می‌کرد.

 کسانی که تا پایان مانده بودند، خبر آوردند که کُشتی تا پنهان شدن خورشید پشتِ کوهها طول کشید. غروبگاه مردم پهلوان یزدی را روی دوش خود تا خانه‌یِ بدرخان بردند و از آن روز تاکنون خبری از پهلوان حسن شمالی بگوش کسی نرسیده است.

آن پهلوان بر خاک افتاده در برابر مردم هستم من.

 

پاره‌یِ سوم: کوراوغلو

زمانی که تفنگ بدستِ نامردان افتاد، و از شمشیرزن در جنگ کاری بر نیامد، و هالای‌پوزان، سردارِ نیرومند کوراوغلو، به تیر تفنگِ مردی چلاق و جُزام گرفته بر خاک افتاد، کوراوغلی یلان را به قلعه‌یِ چنلی‌بل  فراخواند. خبر در سراسرِ گیتی پیچید و بگوش تمام یلان رسید. یلان یکایک از جاهای دور آمدند و هفت روز پس از فراخوان، همه در میانِ دیوارهایِ چنلی بل یکجا جمع بودند. کوراوغلو هم میان آنان بود. مشک‌های شراب دست بدست پیموده شد. یلان بسلامتی کوراوغلو شراب نوشیدند و همه آماده‌یِ شنیدن آخرین پیام چشم به دهانِ کوراوغلو دوختند.

کوراوغلو نخست نعره‌ای برکشید که از شدتِ آن سنگ‌های بالایِ کوهها بلرزه درآمد و کاروانیانی که از چین برمی‌گشتند، خبر آوردند که کشاله‌یِ نعره یِ مردی را در سمنان شنیده‌اند. این آخرین نعره‌یِ کوراوغلو بود. کوراوغلو با یلان سخن گفت. او از آغاز دوره‌یِ نامردی گفت. همه از مرگِ هالای پوزان اشک ریختند. همه از پایان روزگارِ مردان و شمشیر و راستگویی و وفاداری به پیمان اندوهگین شدند. آنگاه هر یک از یلانِ نامدار سر به زیر افکند و بدون اینکه نگاهش به میهمانیِ نگاهی برود، یا سینه‌ای چسبیده به سینه‌یِ دیگر بلرزد، از هم جدا شدند و هر یک در راهی گم گشتند. تنها کوراوغلو در چنلی‌بل ماند.

مردِ تنها، به قلعه‌یِ خالی مانده، به رد پایِ مردانِ بزرگ، به استراحتگاهِ یلان و به جاگاه اسبان  نگاه کرد، و در خیالِ خویش چکاچاکِ شمشیرها و شادیِ لبخندِ پیروزی را در سیمایِ مردانش شنید و گریست. اندوه بر روی سینه‌اش چندان سنگین شد که زیر آوار سنگینیِ تنهایی، بخوابی ژرف و هزارساله فرو رفت.

هزار سال گذشت و سپیده دمِ روزی کوراوغلو با نوازشِ نسیمِ سحر از خوابِ دراز برخاست. تکرار نامِ خود را در آواز آشیق حسن شنید و دانست که مردم به او نیازمند شده‌اند. اراده فرمودکرختی اندام را با حرکاتی در هم بشکند. از سلامتیِ وجودش شگفت زده شد. دریافت که در دستانش و در تمامِ اندامش توانی بزرگ در جوشش است. زمان مردانگی باری دیگر فرارسیده بود. کوراوغلو شمشیر بر کشید، زنگار از شمشیر پاک کرد، سینه صاف نمود و نعره‌ای بر کشید.

از هر گوشه مردان به صدایِ نعره‌یِ او برخاستند و بسویِ چنلی بل راه افتادند. خان چوپان و پهلوان حسن شمالی و آشیق حسن هم همراه مردان گام برمی‌داشتند. کوراوغلی بادیدن نخستین مرد طرح نخستین یورش را بر سرِ دشمنانِ مردم کشید.

آن کوراوغلویِ برخاسته از خواب ...

  نظرات ()
مطالب اخیر بیوک نیک اندیش نوبر درگذشت برای پایان سه سالگی آندیا توهین برنامه فتیله به ترک‌زبان‌ها بیوک محبی جنگل‌های ایران چهارشنبه‌سوری، نوروز و سیزده‌بدر جشن نوروز و آیین‌هایش: باجا باجا دو سالگی آندیا دکتر محمد یوسف باقری استاد شهریار و دلیل سروده‌شدن شعر «بلبل و کلاغ»
کلمات کلیدی وبلاگ استاد شهریار (۳) رمان مدرن (٢) محمود دولت آبادی (٢) احد حسینی (۱) بولوت قراچورلو (۱) مستوفی (۱) داود مستوفی (۱) آرتور میلر (۱) ویلیام شکسپیر (۱) ویلیام فاکنر (۱) سهند (۱) شمس تبریزی (۱) شمالغرب کشور (۱) ادبیان فارسی (۱) محیط زیست (۱) ستارخان (۱)
دوستان من کارگاه ترجمه و پژوهشهای ترجمه پرتال زیگور طراح قالب