نقد نمایش «یادداشت‌های یک دیوانه» از نیکلای گوگول

پژواک رویاهای بینوایان در سخنان آشفته‌یِ یک دیوانه

نقد نمایش «یادداشت‌های یک دیوانه» از نیکلای گوگول

کارگردان: جنت سلیم‌اوا؛ بازیگر: شوقی حسین‌اُف (جمهوری آذربایجان)

عبداله باقری حمیدی

نمایش «یادداشت‌های یک دیوانه» در روزهای سی‌ام آبان و یکم آذر در «جشنواره‌یِ تئاتر الف» تبریز اجرا شد. شوقی حسین‌اُف در نقش دیوانه چنان زیبا بازی می‌کرد که به تنهایی می‌توانست حضور رئیس اداره، مدیر شعبه، صوفی، دو سگ، ماورا (خدمتکارش)، مامور تیمارستان و انسان‌های حاشیه‌ایِ داستان کوتاه نیکلای گوگول را روی صحنه محسوس نماید. بازیگر با چسباندن کاغذهایِA4 با تاریخ یادداشت‌ها روی تابلویی ایستاده در پشت صحنه گذر زمان را نشان می‌داد و صلیبی روی تابلو می‌ساخت تا در پایان روی آن میخکوب شود.

نمایش «یادداشت‌های یک دیوانه» تصویری تئاتری از داستان کوتاه نیکلای گوگول با همین عنوان است. گوگول داستان کوتاه «یادداشت‌های یک دیوانه» را در سال 1835 نوشت. این داستان دنیایِ کوچک و تنگ یک کارمند اداریِ دون‌پایه را در یک جامعه‌یِ طبقاتی نمایش می‌دهد. جایگاهِ پایین کارمند در پایگانِ اداری او را به فردی بی‌هویت و عقده‌ای با رویاهای بزرگ نشان می‌دهد. فرو رفتنِ کارمند در اعماق فقر سبب شده خیالاتِ واهی در ذهن او شکل بگیرد. اَکسنتی ایوانوویچ پاپ‌ریشچین (Poprishchin)، کارمندی با سن چهل‌ودو سال، تنها و بی‌پول زندگی می‌کند و خیال دوستی  و عشق دختر رئیس اداره - صوفی (Sophie) - را در ذهنش می‌‌پروراند. سرگردانی پاپریشچین میان وافعیت و توهم او را به مرحله‌ای می‌کشاند که ناچار باور می‌کند سگ‌ها حرف می‌زنند. پاپریشچین برای اثبات این باورِ شگفت‌انگیز خوانده‌های خود در روزنامه‌ها را پشتیبان باور خود می‌سازد. این بیچاره خوانده است که در انگلستان دو ماهی سر خود را از آب بیرون آورده‌اند و چند کلمه سخن گفته‌اند. همچنین خوانده است که دو گاو وارد فروشگاهی شده و مقداری چایی برای خرید خواسته‌اند. در باور پاپریشچین سگهایی که می‌توانند سخن بگویند، می‌توانند نامه هم بنویسند. برای پاپریشچین فاصله بین «توهم» و «واقعیت» تنها یک لحظه است. او توهم‌های شگفت خود را چایگزین واقعیت می‌کند تا از رنج زوال خویش نجات بیابد، اما براستی جریان زوال خویش را شتاب‌ می‌دهد.

عشقِ پاپریشچین به صوفی سبب شده پدر صوفی، رئیس اداره، در پندار او به یک بُت تبدیل شود. رئیس اداره انسانی بسیار پاکیزه، کتابخوان، دانا، با ادب و سخاوتمند است. ادب رئیس اداره سبب شده پاپریشچین را «شما» خطاب قرار دهد و وضعیت هوا را از او بپرسد. رئیس اداره شغل بی‌معنی و ساده‌یِ مدادتراشی خود را به پاپریشچین داده و این کارمند ساده با تراشیدن بیست‌وسه مداد برای رئیس و چهار مداد برای دخترش، صوفی، لطف آنها را نسبت به خود پاسخ می‌دهد. رئیس اداره و صوفی هر دو نماینده‌یِ آرمانشهر ذهنی پاپریشچین هستند. آنها گزینه‌های نیکی در برابر گزینه‌یِ بدی هستند که مدیر شعبه نماینده‌یِ آن است. زندگی در یک جامعه‌یِ طبقاتی و برتری مردان و زنان طبقه‌یِ بالا بر افراد طبقه‌یِ پایین بر رفتار خود پاپریشچین نیز تاثیر گذاشته است. برخورد تحقیرآمیزِ پاپریشچین با «باورا» (خدمتکارش، شباهتی به برخورد مدیر شعبه و افراد ساکن در عمارت رئیس اداره با پاپریشچین دارد. پاپریشچین از همه جا رانده می‌شود، اما می‌تواند پیوند خود با جامعه را در محدوده‌یِ زبان توانمند خود تا مدتی پایدار نگه دارد. 

باورِ بت‌پنداشتن رئیس اداره بزودی با خواندن نامه‌های سگ‌ها، میجی و فیدل (Medji & Fidéle) فرو می‌ریزد. در پندار پاپریشچین سگ‌ها به اشاره‌یِ مدیرِشعبه چنین نامه‌هایی را نوشته‌اند، اما سرمای واقعیت شدیدتر از آن است که این مرد بیچاره را ویران نکند. پاپریشچین در نامه‌های سگ‌ها  واقعیت‌هایی را می‌خواند که کاخ پندارهایش را فرو می‌ریزد. نخست، نظر صوفی نسبت به خود را می‌خواند: «موهای سرش مانند علف‌خشک است و گاهی بیشتر شبیه لاک‌پشتی در درون یک گونی دیده می‌شود». دریافتن این واقعیت نیز که صوفی عاشق کسی دیگر است و بزودی با او ازدواج خواهد کرد، پاپریشچین را در موقعیت بهم‌ریخته‌ای قرار می‌دهد. پاپریشچین درمی‌یابد که رئیس آدم جاه‌طلبی است و در گفتارش به «مترسک سر جالیز» تبدیل می‌شود. چنین دگرگونی در باور پاپریشچین را بسادگی می‌توان پذیرفت.

پاپریشچین در زمانِ سقوط کامل، رویاهای مردم بینوا را بر زبان می‌آورد. او نیک می‌داند که صوفی با او ازدواج نخواهد کرد، مایل است در شمایل یک ژنرال با پاگون‌های طلایی و توار سرمه‌ای رنگ حمایل بر سینه لحظه‌ای در کنار صوفی به ایستد تا چاپلوسی و دُم‌تکان دادن کارمندان، به ویژه مدیر شعبه را در پیش خود تماشا کند. پاپریشچین می‌خواهد داخل عمارت‌های بزرگ اشراف را تماشا کند، رفتار آنها را به بیند، مقابل آینه خود را تحسین کند و مانند مردم طبقه‌یِ بالا یکبار خوراکی بخورد. این آرزوهای کوچک رویاهای مردم فقیری است که تنها توان تماشای عمارت‌های اشراف را دارند. پاپریشچین با اندیشیدن به فقر خود سقوط خود را نزدیک می‌یابد.

پاپریشچین می‌خواهد خود را از این سقوط هولناک نجات دهد، پس به ارزیابی خویش می‌پردازد. در یادداشت سوم دسامبر به مقام اداریِ خویش به عنوان «مشاور افتخاری» فکر می‌کند. عنوانِ «مشاور افتخاری» پاپریشچین را به این اندیشه‌ می‌کشاند که شاید کُنت یا یک ژنرال است که چنین مقامی را به او داده‌اند. پاپریشچین بی‌پایگیِ مقام‌های اجتماعی را با طرح لباس و اندکی پول بی‌اعتبار می‌کند. پاپریشچین با اشاره با تصویر کاغذیِ مدیر شعبه در زیر تختخواب خود، او را آدمی بی‌اهمیت و پَست می‌شمارد. مدیر شعبه را دارای ارزشی همچندِ کفِ کفشِ خود تشخیص می‌دهد. با این روش، هم مقام‌های اجتماعی مردانِ پیرامونِ خود را از ارزش فرو می‌کاهد و هم انتقام خود را از مدیر شعبه می‌گیرد. با این حال، پاپریشچین بخوبی می‌داند که داشتن خانه‌ای خوب و پول فراوان بستگی به مقام اجتماعی دارد، پس برای پندار بالاتر بودن از هر مقامی در پیرامونش، خود را شاه اسپانیا می‌خواند. تلاش پاپریشچین با شاه اسپانیا پنداشتن خود، تنها روش ممکن برای فرار از جامعه‌یِ خود است. پاپریشچین نا امید از دگرگونی در شرایط زندگی خود در کشورش، مکان دیگری را برمی‌گزیند.

از همین زمان، تاریخِ یادداشت‌های پاپریشچین آشفته می‌شود و درک او از زمان و تاریخ به هم می‌ریزد. تاریخ یکی از یادداشت‌هایش 43 آوریل و دیگری 8 اسفنآبان (Martober) است و یکی تاریخ ندارد. این کار به روش استعاری قراردادی بودن جزئیات زمان (ساعت‌ها، روزها، ماه‌ها و سال‌ها) و نیز قراردادی بودن موقعیت اجتماعی انسان‌ها را نشان می‌دهد. به هم ریختگی زمان، آشفتگی درک انسان از مکان را نیز سبب می‌شود. در پندار پاپریشچین مکان‌ها اهمیت قراردادی خود را نیز از دست می‌دهند و اسپانیا و چین یکی می‌شوند. کسی که در کشور خود رنج می‌برد، کشورهای دیگر همگی برایش یکسان هستند. زمانی که پس از سه هفته نرفتن به اداره وارد اداره می‌شود، دیگر توجهی به رئیس اداره و مدیر شعبه ندارد و نامه را در بالای صفحه با عنوان «فردیناند هشتم، شاه اسپانیا» امضا می‌کند.

پرداختن پاپریشچین به سوژه‌یِ «بینی» در نمایش «یادداشت‌های یک دیوانه»، داستان کوتاه «بینی» از گوگول را بیاد می‌آورد. در داستان کوتاه «بینی»، سرگرد کوالُف روزی از خواب برمی‌خیزد و می‌پندارد که بینی‌اش از صورتش جدا شده و رفته است. تمام روز در خیابان‌های شهر به جستجوی بینی خود می‌پردازد و سپیده‌دم روزی دیگر بینی خود را در صورتش می‌یابد. به نظر می‌رسد گوگول «بینی» را نشانه‌ای از جاه‌طلبی و خودبزرگ‌بینیِ اشراف ساخته است. مردم اندک طبقه بالا بینی خود را رو بسوی آسمان می‌گیرند تا زندگی بویناک و پلشت مردم طبقات پایین را حس نکنند. اشاره‌یِ فراوان پاپریشچین به بینی و رفتن بینی به ماه همه پندار سطحیِ مردم طبقه‌یِ بالا را مسخره می‌کند. پاپریشچین دیوانه، شاه اسپانیا، به طبقه‌یِ بالای جامعه تعلق ندارد، و باید در جاده‌یِ واقعیت دیوانگی و زوال خود گام بردارد. این مرد دیوانه باید به تیمارستان کشانده شود.   

پاپریشچین چشم براه ورود ماموران دولت اسپانیا برای بردن شاه به اسپانیاست. با ورود ماموران به خانه‌یِ پاپریشچین و کتک‌زدنش، آشکار است که او را به تیمارستان می‌برند. کتک‌های بی‌پایان ماموران تیمارستان سرانجام پاپریشچین را به انسانی شایسته‌یِ ترحم تبدیل می‌کند. با کامل شدنِ تصویر صلیب روی تابلوی ایستاده در پشت صحنه و ایستادنِ پاپریشچین در کنار آن، مرد دیوانه به مسیح تبدیل شده و نیایش می‌کند. سخنان پاپریشچین روی صلیب به نیایش دَم آخر مسیح شباهتی شگرف دارد. پاپریشچین خانه‌های رعیت را از دور می نگرد و مادرش را در کنار پنجره‌یِ خانه‌یِ پدری می‌بیند. التماس از مادر برای نجات، پاپریشچین را به شخصیتی متعالی تبدیل می‌کند که حس همدردی تماشاگر را هم جلب می‌کند. در اوج برانگیختگی احساسات تماشاگر، پاپریشچین ناگهان از صلیب فاصله می‌گیرد و به جلوی صحنه می آید و رو در روی تماشاگران با لحنی آرام می‌گوید: «خان الجزیره برجستگی بزرگی زیر بینی‌اش دارد». این سخن، همچون روش برشت در فاصله‌گذاری برای برانگیختن نیروی خرد تماشاگر، تمام احساسات همدردی و تصور تعالی پاپریشچین را به هم می‌ریزد. سخن پایانی نشان می‌دهد که در جامعه‌یِ طبقاتی دین نمی‌تواند پاپریشچین‌ها را نجات دهد. هذیان‌گوییِ پاپریشچین در نمایش و در متن داستان نشان می‌دهد که همدردی با چنین افراد و برانگیخته‌شدن عواطف انانی نسبت به انسانی گرفتار هیچ کمکی به او نمی‌کند.

بازی شوقی حسین‌اُف در نقش پاپریشچین بسیار عالی بود. تماشاگر به چنین حسی می‌رسید که نیکلای گوگول این نمایش را برای بازی حسین‌اُف نوشته است. انعطاف بدنی، کنترل صدا، نگاه‌های پرمعنی و دگرگونی لحن برای نمایش افراد از هر دو طبقه حسین‌اُف را به بازیگری تبدیل کرد که در یاد تمام تماشاگران جشنواره خواهد ماند.   

    



/ 0 نظر / 9 بازدید