دگرگونی، بی‌نظمی و نظم

در دلِ هر بینظمی، نظمی نهفته است

 پدیده‌های هستی را حواس در اختیار مغزِ انسان قرار می‌دهد تا کارکردِ مغز، روابط آنها را تعریف‌کند و بر اساسِ سود و زیانِ انسان، قراردادی مشخص‌نماید. مجموعِ این قراردادها را در شکلی نظم‌یافته و ساختارمند، اندیشه می‌نامند.

پدیده‌های هستی دارایِ ساخت و زیرساختی مادی هستند. ماده به دلیل سنگینیِ جِرم، همواره تمایل دارد در جایی قرارگیرد. این میلِ به قرارگیری در مکانی ساکن، حرکتِ ماده را آهسته‌آهسته از آن می‌گیرد. از سوی دیگر، هر ماده‌ای خود با عناصرِ مادی بیشماری پیوند دارد. هیچ ماده‌ای جدا از دیگر مواد و پدیده‌ها نیست. حرکتِ ماده به سویِ ایستایی، آن را به برخورد با دیگر پدیده‌ها ناگزیر می‌سازد. برخورد ماده با ماده‌ها و پدیده‌هایِ دیگر، دلیلِ پایداری حرکت در هستی است. وجودِ حرکت در میان تمامِ پدیده‌ها سبب پیدایشِ وضع نوین در هستی و پایداریِ هستی می‌شود.

انسان به دلیلِ محدودیتِ وجودیش در مکان و زمان، به‌هم‌ریختگی هستی را دشواری می‌پندارد، زیرا سازگاری با شرایطِ تازه خیلی آسان نیست. هر تلاشی برای سازش با شرایطِ نوین، نیازمند وجودِ انرژیِ کافی در بدن و فکرِ انسان است. کاهشِ نیرویِ فیزیکیِ انسان در گذر سالهایِ زندگی، سبب هراسِ او از دگرگونی‌هایِ پایان‌ناپذیر هستی است. پس انسان ناگزیر است مفهومی بنامِ نظم را در قراردادِ زبانی و رفتاریِ انسانها پدید آورد.  نظم مفهومی است که انسان برای ثابت نگه داشتن پدیده‌های هستی در مقابلِ حواس خویش تعریف می‌کند. انسان شیفتگیِ بی‌پایانی به پایداری نظمِ موجود دارد.

حرکت همواره در میان پدیده‌ها جاری است. در میانِ پدیده‌هایِ اجتماعی نیز حرکت همواره پایدار است. هر حرکتی سبب می‌شود نظمِ موجود به هم بریزد تا وضعی نوین بوجود آید. عادت به مشاهده‌یِ نظم موجود و هراس از به هم ریختنِ آن عادت، نگرانیِ بی‌پایان انسان است. انسانِ خردمند می‌داند که هیچ وضعی پایدار نیست. بوجودآمدنِ وضع نوین را بی نظمی می‌نامند، زیرا عادت‌های پیشینِ انسان درهم می‌شکند. شرایط نو بزودی انسانها را ناگزیر می‌سازد تا روابط اجتماعیِ خود را بر پایه‌یِ وضعِ تازه تنظیم کند. در زمانی کوتاه، قراردادها تنظیم می‌شود و عادت به نظمی نو در پندار انسانها پدید می‌آید. پس هر بی نظمی نطفه‌یِ  نظمِ دیگری را در خود دارد.

در گذرگاهِ زمان، پیشرفتِ انسان در عرصه‌یِ تمدن، همواره حاصلِ تلاشِ او برایِ نوساختنِ زندگیِ ویران شده‌اش بوده است. جنگ‌های ویرانگرِ بشری در سده‌یِ بیستم روی دادند و بزرگترین پیشرفتهای فکری بشر نیز پس از پایان همین جنگ‌ها آشکار شدند. تجربه‌یِ تاریخی نشان می‌دهد که هر گونه بی‌نظمیِ اجتماعی به سود انسان تمام می‌شود و نظمِ تازه تعیین شده، آشکار شدنِ پیشرفتِ انسان است.

/ 2 نظر / 39 بازدید
رها

استاد بسیار عالی و قابل تامل بود! اینکه هیچ وضعی پایدار نیست و هر بی نظمی بدنبال خود نظمی متفاوت در پی دارد، کاملا درست و بخردانه است اما آیا بعد از این همه آشفتگی، و نظم در تاریخ بشر که ویرانگریهای بیشماری در برداشته، واقعا انسان به سوی پیشرفت گام برمیدارد؟؟ اگر منظور از پیشرفت، پیشرفت تکنولوژی و رسیدن به رفاه مادی بیشتر باشد با آن موافقم.. اما به گمان من ، با گذر زمان انسان سردرگم تر و ناشادتر و به بیانی از اصل و هویت واقعی خود دورتر میشود و این وضعیت ، بی نظمی عظیمی می طلبد تا به نظمی اساسی و پایه ای دست یابد.

نادیا

یادتان است در کلاس از chaos حرف می زدید؟ گاه ذهنم دچار chaos می شود.افکاری که دارم، احساساتم و حتی نظم زندگی ام... گویی خودآگاهانه از این بی نظمی لذت میبرم! ظرف های نشسته، اتاق بی نظم، زندگی نامرتب و.... و بعد از یه مدت این نظم بر میگرده. ابن بار به طور خودآگاه و خودخواسته چون خود طالبش هستم..... بله استاد از بی نظمی می توان به نظم رسید ولی تجربه این بی نظمی گاه شیرین تر از نظم خوگرفته شده است.