نوروز ، زمانی برای دیدار انسان‌ها

نوروز

 

وقتی که در غار زندگی می‌کردیم، پایانِ زمستان برایمان بزرگترین شادی‌ها را می‌آورد. شادی را شایسته‌یِ خود می‌دانستیم، چون در مبارزه با مرگ پیروز شده بودیم. اندوهِ شکست را هم در چهره‌یِ کسانی می‌دیدیم که از حرکت باز مانده بودند. شب‌ها پیرامونِ آتش می‌نشستیم و به صدایِ درهم شکستنِ یخِ رودخانه گوش می‌سپردیم. داستان‌هایِ قهرمانانِ را می‌شنیدیم و سرشار از حسِ برتریِ انسان به خواب می رفتیم. سرما درچهره‌یِ ما خط می‌انداخت و ما رویِ دیوارِ غار خط می‌کشیدیم. روزها پایِ رودخانه می‌رفتیم و چرخش و حرکت ورق‌هایِ بزرگِ یخ را تماشا می‌کردیم و امیدوار می‌شدیم که یخِ زندگی درهم شکسته است. چهره‌هایِ ما هم شکسته می‌شد، اما حسِ پایداری را  در چهره‌یِ تمامِ انسان‌ها می‌دیدیم و درمی‌یافتیم که انسان ممکن است در هم بشکند، اما هرگز شکست نمی‌خورد. با چنین درکی به سویِ پایان زمستان می‌رفتیم.

عیدِ نوروز از راه می‌رسید. در دنیایِ کوچکِ ما، هر کاری را آیینی می پنداشتیم. وقتی هم کار به آیین تبدیل شد، معنایی فرامادی به‌خود می‌گیرد و انجامش ناگزیر می‌گردد. عید را با تمام آیین‌هایش جشن می‌گرفتیم.  بزرگسالان به خردسالان، تخم‌مرغِ پخته‌یِ رنگی عیدی می‌دادند. خردسالان با عیدی‌هایشان بازی می‌کردند. جوانان، به دلیلِ نداشتنِ اراده بر بخشیدنِ اموالِ بزرگترها، به یکدیگر امید و قول می‌دادند. همه شاد می‌شدند و  بدینسان روحِ شادی در میانِ مردم پخش می‌شد و با آنِ روحِ شاد، زندگی شایسته‌یِ زیستنِ‌آدمی می‌شد.

امروزه زندگی دشوار نیست. هر چیزی در دسترسِ انسان است. ابزارِ ساختِ دستِ انسان چنان فضایی به وجود آورده که سرمایِ زمستان نادیده گرفته می‌شود. دیگر نه خطی کشیده می‌شود و نه یخی آب می‌گردد. عیدِ نوروز هم از راه می‌رسد، اما مردم بیشتر راهِ سفرهایِ دور در پیش می‌گیرند تا از همدیگر بگریزند.

این نوروز هم رسید، اما تو همچنان از من دور هستی.  تا مکان‌هایِ بسیار دور سفر می‌کنی. جهان را می‌گردی. تا به ماه وشاید سیاراتِ دیگر هم می‌روی. از شنیدنِ خبرِ سفرهایِ بی‌پایانِ تو بسیار شاد می‌شوم. به هرجا می‌روی، اما هرگز اراده نمی‌کنی که از عرض خیابانی بگذری و به پیشِ من هم بازآیی. من همچنان چشم به راهم تا مرا با دیدارِ خود شاد کنی. اگر دورتر بودی، چنین انتظارِ بزرگی از تو نمی‌داشتم، اما تنها یک سنگ‌انداز از من فاصله داری. 

/ 11 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صباح عباسی

استاد عزیز، غمناک تر از همه چهاردهم است وقتی که دختر بهانه کنار چشمه تنها می شود و مادر قابی است که تا سال دیگر از او یاد نمی شود . اری غمناک تر چهاردهم است وقتی که صبح آن روز ساعتها چون پاسبانانی بی رحم کوک می شوند که هفت صبح 14 را به ما یاد آور شوند. من از چهاردهم می هراسم به گاهی که هراسانی جیب پدر از یغما و تطاولی که بر او رفته است حریص می شود تا دقایق را بدزدد و دل ها انگار پوتین پوش می شوند تا کسی جمعه ای حتی جمعه ای مراسم هفتم سیزده بدر را از او نخواهد. راستی چه می شود تا دلمان می خواهد در 12 بمانیم . چهاردهم مسیح دلخوشی بر دار می رود و دوباره من شما همه تنها می شویم.

ملحی

دئدیم بولبول نه چکدون آیرلیقدان دانیشدیرما، دئدی یاندیم آلیشدیم دئدیم اوچ آی گولینه خلوت ائتدین دئدی او مدتی بیر لحظه بیلدیم گولون یاپراقینا شبنم قوناندا اییلدیم گیپریگیمدن فوری سیلدیم سارا لدی گول خزان اولدی بو داغدان اریدیم غصه ده واله چوکولدیم اگر اوچی منی ورسا گول اوسته بیلین ایستکلیمه قوربان کسیلدیم

صباح عباسی

استاد عزیز آدرس زیر سایت تخصصی ترجمه شعر کوتاه ایران و جهان به زبانهای مختلف( انگلیسی فرانسه ترکی روسی چینی و........ ) است خوشحال میشوم که در آنجا هم طلوع کنی http://www.aanaat.com

شیرین

در خرابات مغان نور خدا میبینم وین عجب بین که چه نوری ز کجا میبینم جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو خانه میبینی و من خانه خدا میبینم خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن فکر دور است همانا که خطا میبینم سوز دل اشک روان آه سحر ناله ی شب این همه از نظر لطف شما میبینم کس ندیدست ز مشک ختن و نافه ی چین آنچه من هر سحر از باد صبا میبینم دوستان عیب نظر بازی حافظ نکنید که من او را ز محبان شما میبینم

ارسباران

خوش حال شدم از خواندن متنی که مرقوم کرده بودید بخصوص بند آخر درد دلم بود گویا ای جان سخن از زبان ما می گویید بنده هم چون مطلبی در وبلاگم نوشته ام

شاید

شاید از تو رنجیده است!شاید دیگر نمی خواهد ببیندت.شایدروزی از خود رانده ایش.شایدزمانیکه به تو احتیاج داشت دستش را نگرفته ای.شاید دلش را شکسته ای.شاید عشق و نفرت در دلش در حال مبارزه اند و نفرت بر عشق غلبه کرده. شاید توقعی بیشتر از یک دیدار از تو دارد .شاید منتظر است تا تو به دیدارش بروی .شاید از تو می ترسد.شاید مرده است ویا شاید تو برایش مرده ای! شاید.......

داور سلیمی

باز هم نوشته ای دیگر و بازهم نگاهی غمگنانه و عمیق به گذشته ای نه چندان دور نوروز 90 با خواندن زیبا نگارشی دیگر از استادی فرزانه یاد و خاطر ما را هم نوا با یاد عزیزانی می کند که دوست داشتن را با آنها شروع نمودیم و دوست داشته شدن را با محبت سخاوتمندانه آنها تجربه کردیم. اما دریغا که امروز باید دل به یاد آنها غمین و دیده به دیدارشان منتظر, دوباره به انتظار طلوعی دیگر چشم به راه سپیده بنشینیم و متون زیبای استاد عزیز را چندین باره و هربار با مفهومی تازه جهت تسلا از نو بخوانیم...

نادیا

تعطیلات عید نوروز بهانه ای است....در واقع همه مان از هم می گریزیم. از خود نیز می گریزیم. از بودن در کنار هم وحشت داریم....مقصد معینی در کار نیست ولی هرچه دورتر بهتر و امن تر....

س

بند آخر را برای چه کسی نوشته اید استاد؟ بسیار حسادت برانگیز است! [لبخند]

س

باز هم نگفتید! قرار هم نیست گفته شود. و چه قشنگ تر می شود وقتی گفته نمی شود. یاشاسین.