کار: دیروز و امروز

کار (دیروز)

مردان و زنان در سایه‌سارِ شاخه‌هایِ درهم تنیده‌یِ درختانِ بید، سر در خوردنِ تریدِ نان درآبدوغ داشتند. تیغِ درگزها درکنارِ کرسیِ کوچکِ سندان‌ها، در برابر تابشِ آفتاب می درخشید.  دروگران چشمی به کاسه‌یِ آبدوغ و چشمی به یونجه‌زار داشتند. کار از سپیده‌دم آغاز شده بود و تا چاشتگاه تنها شقی ناچیز از یونجه‌زارِ گسترده ‌در دشت درو شده بود. یونجه‌یِ درو شده، در ردیف‌هایِ طولانی در زمین افتاده بود و اینک در زیر تابشِ آفتابِ گرمِ روزهایِ پسینِ بهار، عطرِ لطیف وگرمِ شبدر و یونجه و پونه به هم درمی‌آمیخت، از زمین برمی‌خاست و با وزشِ مِهباد بر سر و روی و شامه‌یِ زنان و بر پیراهن‌هایِ خیس از عرقِ مردانِ کار می نشست.

دروگران برمی‌خاستند. برکرسی‌هایِ سندان می‌نشستند، با دستِ چپ  لبه‌یِ تیغِ درگز را روی سندان نگه می‌داشتند و با دستِ راست و با چکشی کوچک و سبک و به نواختی آرام و یکدست می‌کوبیدند تا لبه‌یِ تیغ تیزتر و برنده‌ترگردد. با هر ضربه‌یِ چکش، تیغِ درگز به چپ می لغزید تا زمانی که نوکِ تیغ از زیر کوبشِ چکشِ دروگر بدرآید ودروگر سنگِ‌تیزکن را دو بار از رو و دو بار از زیر بکشد تا خمیدگیِ احتمالیِ لبه راست گردد و در دستانِ دروگر، چون آتشماری به‌جهد و یونجه را بر خاک افکند.

پیشاهنگِ‌کار، دستِ چپ در انتهایِ دسته‌یِ درگز و دستِ راست چنگ‌زده بر خاموتِ میانگاهِ دسته، درو را شروع می‌کرد. مردی تنومند با پاهایی به اندازه‌یِ عرضِ شانه‌هایش از هم گشاده، کمر خم می‌کرد و بازوها، شانه‌ها وسرش درگز را، بی بار،  به راست می چرخانید و در برگشت، نیرویِ مرد و تیغِ تیزِ درگز یونجه را بافه بافه بر زمین می‌افکند. پس از هر نیم‌چرخشِ درگز، هر پا گامی به پیش کشیده می‌شد. دروگر به پیش می‌رفت و در پسِ پشتش و درسمتِ چپ، ردیفی از یونجه و دوکشیدگیِ پیوسته‌یِ رد پاهایِ او برجا می‌ماند. اندکی پس از او، دروگر دیگر ردیف دیگری را بر جای می‌گذاشت تا سرانجام دروگرِ چهاردهم، مردی سالخورده، توان و تجربه و درگز خوب کوبیده‌شده را، با بازوانِ اندکی جمع‌شده بخاطرِ سبکیِ بارِدرگز،  به کار می‌انداخت. چهارده مرد درو می‌کردند: دمادم سنگِ تیزکن بر تیغ و تیغ بر یونجه می‌کشیدند وعرق پیشانی‌بندها و پیراهن‌هایِ چسبیده برگرده‌گاه‌ها و تمامِ اندامشان را خیس می‌کرد. نوایِ بازدمِ مردان به صدایِ سایشِ تیغِ درگز بر یونجه می‌پیوست. مردان و کار و یونجه و زمین و نگاه به هم در‌می‌آمیخت و زندگی بدون نگرانی از ناداری و سرشار از شادی به پیش می‌رفت.

مردان و زنان کار می‌کردند و خاطره‌یِ‌ِشان درخاطره‌یِ دشت جاری می‌شد. پیوندشان با کار و خاک، عشق به زمین و زندگی را در ذهن‌شان پایدار می‌کرد.  زندگی با شادی به پیش می‌رفت و هنگامی که به پسِ پشت می‌اندیشیدند، گذشته‌ای سرشار از شادی و سزاوارِ دوست داشتن را به خاطر می‌آوردند.

 کار (امروز)

مردان و زنان، هر کدام پشتِ میزِ خود، سرگرمِ ساندویچ خوردن هستند. خط‌هایی منحنی و راست رویِ صفحه‌یِ مانیتورها در چرخش است. صدایِ پیوسته‌یِ کولر همراهِ خنکیِ مطبوعی در اتاق حس می‌شود. گاهگاه کسی موبایل را از کیفِ چرمیِ چسبیده به کمربند در می‌آورد، چند جمله‌یِ کوتاه می‌گوید و سپس موبایل را در کیفِ چرمی جا می‌دهد. گاهی هم صدایِ تونِ پیام‌کوتاه از موبایلی شنیده می‌شود. اگر لبخندی کم‌رنگ لب‌هایِ خواننده‌یِ پیام را به دوسو کشاند، کسی از او می‌خواهد که طنز را بخواند. دیگران هم خواسته را پی می‌گیرند تا زمانی‌که پیام خوانده شود و فردی تکراری بودنش را گواهی دهد. آخرین قطره‌یِ کوکاکولا نوشیده می‌شود.

کار از ماه‌ها پیش آغاز شده است. مردی‌میانه‌سال از اتاقی دیگر چند برگ کاغذ را می‌آورد و رویِ میزِ خانمِ جوانی می‌گذارد. از بویِ تندِ ادوکلن، لبِ بالایِ مرد- لرزان-  به بالا کشیده می شود و گرهی در میان ابروانش شکل می‌گیرد. گره فقط لحظه‌ای می‌پاید. خانمِ جوان از مرد می‌خواهدکه نامه‌ها‌یِ اتاق‌هایِ دیگر را هم بیاورد، چون ساعتی دیگر به مرخصیِ ساعتی خواهد رفت. مردی، ازگوشه‌یِ دیگر اتاق، از پشتِ مانیتور خود سر می‌کشد و از خانم می‌خواهد از دندانپزشکِ خودش شماره‌ای هم برای او بگیرد. سکوت در می‌گیرد، تنها صدای کوبشِ انگشت رویِ کلیدهایِ صفحه‌کلید شنیده می شود، و گاهی دستی دراز می شود تا از دستِ همکارش آدامسی را بگیرد.

اندکی پیش از ساعتِ چهارِ پس از نیمروز، مردان و زنان دست از کار می‌کشند. کامپیوترها خاموش می‌شود. مردان کت‌هایِ خود را می پوشند، برسی به موهایِ خود می‌کشند و بیرون از درگم می‌گردند. خانم‌ها از پشتِ میز بلند می‌شوند و به دستشویی می‌روند. در بازگشت، صورت‌هایشان رنگی تازه گرفته و عطر ادوکلن‌ها شدتِ تازه‌ای یافته است. کرختیِ کار را خوابِ پیش ‌ازغروب محو خواهد کرد. ساعت چهار است. افراد، تک‌تک از دفتر بیرون می‌روند و هرفرد در سویی از این شهر پهناور ناپدید می‌شود.

درخیابان‌ها صدایِ غرشِ موتور ماشین رویِ دیوارهایِ بلند پژواک می‌یابد. پژواکِ هزاران صدا به صدا‌هایِ دیگر می‌پیوندد و موج موج صدا در بالایِ خیابان‌ها، بالایِ سرِ مردم و بالایِ شهر به حرکت درمی‌آید و دریایی از صدا بر سر شهر و فردفردِ ساکنانش فرومی‌ریزد. گاه‌گاه دهانِ مرد یا زنی برایِ سخنی باز می‌شود، اما صدایِ انسانی به گوش نمی‌رسد. آشوبِ صدا، دریافتِ بشری را نیز آشفته می‌سازد و خاطره‌ای از کار و دیدار در خاطر کسی برجای نمی‌ماند.

/ 8 نظر / 22 بازدید
شبنم

that is the way... خيلي هم نبايد دنبال تغيير بود... همينيه كه هس...

shole

این چه طرز حرف زدن با یه استاد محترمه؟!! اتفاقن هدف استاد نمایش تغییر بود.تغییری که ما به طور جبری به اون تن دادیم و با بی تفاوتیمون (همینیه که هس)داریم بهش دامن میزنیم.

شبنم

شما چه بخواين و چه نخواين دارين تو يه دنياي مدرن زندگي مي كنين كه ابزار مدرنش از هر جهت به زنگي ها هجوم آوردند... رفتار و كنش هاي شما هم با معيار هاي همين دنياي مدرن سنجيده مي شه...با باتفاوت بودن فقط خودتان را آزار خواهيد داد دوست عزيز... انسان ناگزير از تغيير است

فرشید پورحسن

کوچه ها آنقدر پیر شده اند که عبور یک کامیون آجرهای دیوارهایش را می لرزاند و خاطرات زنگ زده فقط در شعاع پرگار دورتر می شوند. متن زیبایی بود.

داور سلیمی

من هنوز گردش روزگار را زیاد تجربه نکرده ام. اما در این ایام نه چندان کوتاه هر دو کار را فی النفسه تجربه کرده ام. کسی می تواند خشم و قدرت درگز را درک کند که نرمی نازنین دستش در سایش دسته چوبین آن زمخت شده باشد و کمرش شب هنگام از بار سنگین ریزش ردیف های موزون یونجه به زحمت راست گردد. من این تجربه فراموش نشدنی را از دوران کودکی ام به یاد دارم و فراتر از آن خرمن سنتی گندم و ... . و امروز در سایه توفیق الهی کار دوم را تجربه می کنم، و انسانهایی که رفته رفته اخلاقیات را در بوی مسموم ادکلن چینی با نشان فرانسه فراموش می سازند. من هر وقت به این مرحله ننگین می رسم نگاهی به دستانم و یادی از گذشته ام می کنم تا باز چشم انتظاری مه آخر شهریور را در نگاه دهقانانی ببینم که در زیر آفتاب بی رحم تابستان چهره سوزاندند تا چراغ خانه با سرافرازی روشن نگاه دارند. کاش کار امروز تداوم کار دیروز با همان بزرگواری های صادقانه و بی ریا می شد. متن نوستالژیک و بسیار زیباست، قلمتان روان افکارتان پایدار.

نادر جباری

یکی از کارهایی که جهت پدیدار شناسی یک متن انجام می گیرد، کاویدن مکان و زمان زندگی نویسنده است ، کسانی که در سرزمین باقری زندگی کرده اند بخوبی می دانند که تغییر در آن بسوی پیشرفت نبوده است، تخریب گذشته تنها حاصل برخورد امواج مدرنیزاسیون با این سرزمین بود، بی آنکه آینده ای برایش ساخته شود. که خود معلول ، علل و عوامل متعددی است. متن نوستالوژیک نویسنده نشانگر حرفهایی است که وی برای نگفتن دارد. این اعتراض را می توان در لای سطور اکثر نوشته های وی حس کرد.

رها

بسیار زیبا و عالی بود استاد. دست مریزاد!!! قابل توجه شبنم خانم عزیز : انسان ناگزیر از تغییر است ولی میتواند این تغییر را سمت و سو دهد ! هر تغییری الزاما در جهت پیشرفت و بهبود نیست، به نظر من انسان مدرن، شیفته ی علم و تکنولوژی شده و تفکر در اصل و اساس هستی خود و جهان اطراف خود رو رها و یا فراموش کرده و این باعث شده از زندگی چیزی جز سرعت و نگرانی و افسردگی چیزی عایدش نشه! چقدر زیبا بیان شده :"مردان و کار و یونجه و زمین و نگاه به هم در‌می‌آمیخت و زندگی بدون نگرانی از ناداری و سرشار از شادی به پیش می‌رفت." کاش ما (انسان کنونی) هم میتوانستیم به دور از هیاهوی زندگی ماشینی ، لااقل لحظاتی چنین ناب و سرشار از حیات واقعی را تجربه کنیم!

رها

جمله ی آخر کامنت قبلی رو تصحیح می کنم: لااقل لحظاتی چند، زندگی بدون نگرانی و سرشار از شادی واقعی و ناب را تجربه کنیم!